:: راهی که از صندوق رای نمی گذرد
:: فوتبال مشت ما را باز می کند
:: دموکراسی تخيلی ايرانی
:: همان چرخه باطل هميشگی
:: پرچم ايران بر شانه های ما
:: چگونه گره ساده را به گره کور تبديل کنيم
::  وسوسه تجزيه طلبی
:: در آذربايجان انقلاب نمی شود
:: زين خواجگان عبوس
:: تصویرهای عشق ما کجاست؟
:: سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
:: شور فيلسوفانه برای سياست معنوی
:: هواپيما نشانه آخرالزمان برای ما
:: سور-رئاليسم خبری: شواهد همين دو سه روزه
:: مدرنيته و کهن الگوی زن بدکاره
:: در آسيب شناسی روشنفکران
:: دره ای بين دو نوع نگاه به توليد روشنفکرانه
:: خلقيات ما ايرانيان
:: دشمن درون ما
:: انحطاط در انديشيدن به ايران
:: آيا "تجدد ايرانی" بی معناست؟
:: ما در رهگذار باد نگهبان لاله ايم
:: اهلی سازی، تقدير تاريخی شهرنشينان
:: ضديت با شبکه
:: مغولها
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
January 5, 2011  
خودکشی به مثابه شورش بر اجبار  
 
دیشب تا ساعتها پس از شنیدن خبر خودکشی علیرضا پهلوی از فکر او و خودکشی اش فارغ نمی شدم. اظهارنظرها هم از شانه بالا انداختن تا تسلیت گفتن به خانواده پهلوی متفاوت بود. بعضی هم از نظر انسانی همدردی می کردند اما می خواستند از نظر سیاسی فاصله شان را حفظ کنند.

راست این است که ما مردم هنوز تکلیف خودمان را با خانواده شاه و میراث او معلوم نکرده ایم. من که نکرده ام. آنها هم که تکلیف شان را معلوم کرده اند منهای گروه اندکی که در ایران سوار کارند مذبذب بوده اند. مثل آن خانمی که فدایی خلق بود اما در این سالهای اخیر رفت و از زندگی فرح فیلم ساخت. اگر گروه خوشبختی هم هست که می داند تکلیف اش با خانواده پهلوی چیست گروه کوچکی است.

اما چرا ما نمی توانیم تکلیف خودمان را روشن کنیم؟ به نظرم یک جواب سر راست اش این است که جانشین نظام شاهی هرگز نتوانست ما را قانع کند که جانشینی بهتر از نظام برافتاده عرضه کرده است. در واقع عمر سی و اندساله جمهوری اسلامی چه بسا از مخالفان نظام شاهی کاسته و بر هواداران اش افزوده باشد. در زمینه اقتصادی و فرهنگی تمایل عمومی را در ستایش دوره شاه می توان مشاهده کرد بخصوص اگر به میان طبقه متوسط برویم که دوره شاه دوره منزلت اش بوده است.

خیلی مشتاق ام کتاب دکتر میلانی در باره شاه هر چه زودتر به دست ام برسد و یک بار زندگی و دستاوردهای او را از اول تا آخر به صورت مستند مرور کنم. اما می دانم که داوری منصفانه در باره شاه و دوره او آسان نیست. در واقع در مقام مقایسه، داوری در باره دوره جمهوری اسلامی آسان تر است. دوره جنگ و ضدیت با عقل و ضدیت با نوخواهی و تجدد و دوره آواره شدن میلیونها ایرانی و دوره حبس و قتل روشنفکران و دوره تزلزل بسیاری از ارزشهایی که گمان می بردیم نجات دهنده اند.

اما یک چیز مسلم است. علیرضا پهلوی وقتی انقلاب شد و دست اش از ایران کوتاه شد نوجوانی 12 ساله بود. حتی اگر پدر او تقصیرهای بزرگ کرده باشد به سبب گناه پدر نمی توان او را شماتت کرد و به اندوه از دست دادن وطن اش بی اعتنا بود. بسیاری می پرسند که چطور یک شاهزاده می تواند اینقدر ضعیف باشد. اما به باری که بر دوش یک شاهزاده ناکام است بی توجه می مانند. خانواده شاه و تربیت آن دوران مبتنی بر وطن پرستی بود. من اطمینان دارم که همین هم اساس فکر خانواده پهلوی را تشکیل داده و می دهد. آنها درکی از وطن دارند که با آن موافق باشیم یا نباشیم ایشان را سخت به وطنی که در آن همه نوع اختیار داشتند و برای آن طرحها و برنامه های بسیار فراهم کرده بودند پیوند می زند. از دست دادن وطن برای آنها چندین برابر دشوارتر از همه دیگر مهاجران است. زیرا آنها وطنی را از دست دادند که آبادتر نشد و در مقابل ویرانی وطن کاری هم از آنها ساخته نبود. داشتن ثروت و نفوذ سیاسی هم هیچوقت کمکی نکرد. آنها از شدگان بودند. تحصیل در هاروارد و زندگی در خانه خوب و سفر به این طرف و آنطرف کافی نیست وقتی کاری که از شما انتظار می برند از شما ساخته نیست.

فکر کردم شاید علیرضا باید اینطور فکر می کرد که بسیار خوب از امروز من خود را کشته می گیرم. اما بگذار بمانم و تمام وقتی را که از عمرم باقی می ماند صرف کاری کنم. مثلا کتابی اساسی بنویسم در ایرانشناسی شرق ایران که کمتر کاویده شده است. بنیادی راه بیندازم که فقط به یک موضوع اساسی ایران توجه داشته باشد و مثلا پژوهش در کم آبی را وجهه همت قرار دهد. کاری بکنم که دیگر اصلا به من مربوط نیست چون فرض این است که من دیگر وجود ندارم. کاری کنم برای همان مردمی که غصه انها مرا می خورد و می جود و به پای مرگ می کشاند.

علیرضا به اینها فکر نکرد. چون چیزی که او را از درون می تراشید فقط با مرگ تمام می شد. شاید خیلی ها فکر می کرده اند علیرضا به کمک نیاز ندارد. شاهزاده ای که همه چیزی که بخواهد دارد چه نیازی به کمک دارد. اما همین خطا علیرضا را تنها می کرده است. او حتی از کمک دیگران هم بی نصیب ماند. 

شاید باید برای علیرضا عکسهای دختران و زنان و پسران روستای گاودانه را می فرستادیم تا بداند که می تواند کارهایی بکند برای مردمی که به بلای دولت غارت و اوباشیگری دچارند. باید برای امروز و آینده آنها هم که شده می ماند تا به سهم خود کاری بکند.

اما مهاجر دور از وطن بخصوص اگر وطن پرست باشد و همه عمرش خود را ناتوان از انجام کاری دیده باشد بیش از علیرضا طاقت نمی آورد. شاید اگر ما هم سی سال از وطنی که به آن عشق می ورزیم دور بمانیم و احساس کنیم درها به روی ما بسته می ماند راهی جز رها کردن خود از زندان زندگی اجباری در مهاجرت نیابیم.

مرگ علیرضا پهلوی به نظرم پاسخی است که انسانی مثل همه ما به اجبار زندگی در غربت می دهد. و در این شورش بر اجبار فرقی نیست بین آن زن ایلامی که خودسوزی می کند و روشنفکری که در جنگلی خود را به دار می آویزد. زیستن در اجبار مرگ آور است. مهم نیست که دین تو را مجبور می کند یا کفر. اجبار خواری است. و مرگ از خواری بهتر است. این مرگ ما را آن از خواری نجات می دهد. 

علیرضا نماند تا کمک اش کنیم. بی خبر ماندیم تا رفت. اما برای اینکه برادران دیگرمان و خواهران دیگرمان به این خودسوزی ها دست نزنند راهی جز پایان  دادن به خواری نیست. باید برای زندگی شاد و انسانی با خواری اجبار درافتاد. پایان اجبار آغاز زندگی است

Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/6002
نقد و نظر

جناب جامی گرامی
نوشته ی متین شما را در باب خود کشی در تهران ریویو خواندم. این نوشته نه تنها به لحاظ محتوی برایم جالب بود که مرا برد به سال ها پیش به خاطرات دانشگاه وقتی نام اساتید عزیزم را در نوشته دیدم. دلم برایشان و برای آن روزها ی علامه در پل مدیریت لک زده در این دیار غربت ابری بریتانیایی. دکتر شمیسا دکتر کزازی دکتر ترابی و دکتر دادبه حتی دکتر بیات که کلاس های مثنویش را دوست نمی داشتم... و از دکتر طباطبایی چه خوب گفتید که فرشته خصال بود و سر کلاس بوستان از میانمان رفت. یادم می اید یکی از بچه ها شعری برایش گفت همان روزها که مصرعی از ان در ذهنم حک شده: بعد ازین بوستان نمی خوانم... روحش شاد آن مرد نازنین فرشته خصال

---------------
درس خواندن در علامه برای من یکی از شیرین ترین دورانهای عمر بوده است. امیدوارم روزی دوباره همه آن استادان را یکجا ببینم پیش از ان که یک یک بروند مثل خوزان و طباطبایی. عجب آدمهایی بودند گرم و صمیمی و فرهیخته. بازماندگان عصری تمام شده از دانشگاه. - م.ج

Posted by: آذین at January 12, 2011 11:59 AM



اين يادداشت, بهت ام از اين اتفاق را کمی سرو سامان و تسلی داد آقای جامی .ممنون

Posted by: roshana at January 11, 2011 10:03 PM



نوشته ی جالب و بی طرفانه ای بود.
متاسفم از بعضی کامنت ها که میبینم . هنوز این چپ ها و توده ای ها دست از لجاجت بر نمی دارند. واقعا اگر کسی دوران گذشته رو پر از ظلم ببینه باید گفت که بیماره. حتی آقایانی مثل کروبی به صراحت می گن که اون دوران ظلم اینقدر نبود.
دستاورد های اقتصادی رو نادیده می گیرند. زمانی که ایران بعد از جنگ ویرانه ای بیش نبود ، حکومت قبلی آمد ، زمانی که قدرت را واگذار کرد ایران یکی از کشور های در حال رشد ( نه در حرف بلکه طبق آمار) بود. الان بعد از 32 سال کجا هستیم.
نمی دانم این بی انصافی ها از کجا نشات می گیره.

Posted by: فرهاد at January 11, 2011 11:44 AM



aali boud va khandani,merci

Posted by: shahin at January 8, 2011 11:16 PM



در بیست وششمین سال زندگم هنوز هم غالب کسا نی باایشان برخورد دارم متفق القول هستند که کیفیت زنگی در دوران محمد رضا بهتر بوده ولی به خاطر داشته باشیم وقتی ایران را ترک میکرد در حالی که به دوستان خود خیانت کرده بود در این خیال بود که مردم در اداره امور کشور عاجز شده و از او تقاضای بازگشت می کنند. به نظر می رسد خودکشی علی رضا آگاهانه و برای تحت تاثیر قرار دادنه افکار عمومی بوده است.

Posted by: برزگر at January 8, 2011 8:48 PM



فکر می کنم که قبل از هر چیز ما انسان هستیم و بنابر این انسانیت حکم می کند که:
چو عضوی بدرد آورد... روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران (تاکید می کنم روی دیگران یعنی آنکس که از ما نیست و تفکرش راه و رسمش خانواده سیاسی اش از نوعی دیگر است) بی غمی..نشاید که نامت نهند آدمی

بنابر این به عنوان یک انسان به مادر و دیگر اعضای خانواده ی علیرضا پهلوی تسلیت می گویم و برای فرح دیبا-پهلوی صبر بر این داغ آروز می کنم.
قره العین من آن میوه ی دل یادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد

Posted by: ایرانی سی سال در تبعید at January 8, 2011 6:25 PM



این آخرین نظری که برای شما می گذارم و بیش از این نه وقت شما و نه خودم را می گیرم.

سواد اندک و خرده قوه فهمی که دارم آنقدر بهم می گویند که بدانم حکومت توتالیتر چه اسلامی و ولایت فقیه چه سلطنتی بزرگترین رهاوردشان تضییع حقوق مردم است. برای فهمیدن فضایی که در هر زمان در آن نفس می کشیم هم بیش از دیدن تا جلوی پا لازم است. بزور هم نمی شود وانمود کرد که پشت سر سراسر غبار آلود یا جلوی رو تماما مه آلود است.
این انکار و سعی در کم اهمیت جلوه دادن گذشته از روی نزدیک بینی بیش از حد است
همان که به نظر من بیماری انصاف گریزی است در اثر سیاه کاری جمهوری اسلامی.
مراقبت از دچار شدن به این نزدیک بینی و دیگران را هم مشمول ندیدن جلوی پا دانستن همان خطایی است که هم به آن مبتلاییم.

Posted by: مریم at January 6, 2011 8:58 PM



ایکاش میشد من رو قابل میدونستید و هرچند کوتاه جوابی به کامنت قبلی ام میدادید... واقعا کمکم خواهد کرد

-----------
قابل که حتما می دانم اما پاسخ به سوال شما متضمن بحث تفصیلی است که در کامنت نمی گنجد. اما اصولا این شیوه سوال شاید دقیق نباشد و بر فرضهایی استوار است که ثابت شده نیست. - م.ج

Posted by: لیتیوم at January 6, 2011 8:21 PM



در سوگ علیرضا و همه فرزندان قربانی مادرزمین


زمانی روسو گفته بود، انسانها همه آزاد بدنیا می آیند، اما همه جا به بند کشیده می شوند.

روسو، تلاش بسیاری نموده بود، تا به ریشه های این به بند کشیده شدن دست یابد، اما من در اینجا قصد بررسی نتایجی را که روسو به آن دست یافته بود، ندارم.

پس از وی، بسیاری نیز به تکرار این جمله، که دو بار در دو شکل متفاوت در کتاب قرارداد اجتماعی بیان شده بود (بیان دیگر: "انسانها آزاد آفریده شده اند، اما همه جا در بندند")، پرداخته اند، اما کمتر به نگاه متفاوت روسو به انسان توجه شده است.
در نگاه روسو، تمامی انسانها، صرفنظر از موقعیت اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و ملی اشان مورد نظر می باشند، و ایکاش روسو خود نیز بیشتر به اهمیت آنچه که رسیده بود، پی می برد، زیرا این، می توانست به مبنائی برای دستیابی به نتایجی بسیار عظیم تر از طرح قرارداد اجتماعی منجر گردد

بنابر برداشتهای من، بشریت، کل بشریت، باید خود را در برابر این سوال بنیادی قرار دهد، که آیا (بشریت) حق دارد کسی را بعنوان شاهزاده یا پادشاه بدنیا بیاورد؟

این، سوالی است که بعنوان مثال مطرح می کنم، و اگرچه جنبه ای سمبلیک دارد، اما کل ِ عرصه های زندگی بشری را در بر می گیرد.

می توان در پی ریشه یابی علل خودکشی علیرضا پهلوی سالها قلمفرسائی نمود...می توان "روا-نشناسان" را نیز بخدمت گرفت تا توضیح "قانع" کننده ی "علمی" عرضه کنند...

اما حتی نگاهی به زندگی خود محمد رضا پهلوی (پادشاه سابق ایران) نشان می دهد که وی نیز قربانی سامانه ای گردید، که همیشه با امیال واقعی و درونی وی (کارمند یک اداره بودن، پس از کار استراحت کردن و برای خودش بودن) فاصله ایجاد کرده بود.

امروزه در خود غرب نیز، که سالها در توضیح و تقدیس فردیت انسانی قلمفرسائی و "فل" سه "فه" بافی نموده بود، در فردیت ِ متصور از انسان ترک ایجاد شده، و بسیاری از تولید کنندگاه "آ" گا "هی" به این نتیجه رسیده اند که، آنقدر ها هم نمی توان به نقش فرد و بر حضور و مسئولیت وی تاکید نمود، زیرا ما در زهدانی زندگی می کنیم، که بیش از هرچیز و پیش از هرچیز بهم پیوسته ایم. هر برداشتی بجز این، لاجرم به ریشه یابی های ژنتیک و لاابالی های اجتماعی منتهی خواهد شد.

جامعه ی بشری نیاز به سامانه ای دارد، که در آن، هیچ انسانی بعنوان مالکیت این یا آن فرد یا جنس (مادر، پدر، ملت) و با این یا آن مهر اجتماعی بدنیا نیاید.
ما، نیاز به سامانه ای داریم، که در آن هیچ انسانی، به بند کشیده نشود و از اینرو، هیچ انسانی شاهزاده بدنیا نیاید.

من عمیقا از مرگ علیرضا پهلوی متاثر شدم و خودم را در این حادثه مقصر می دانم، اگرچه در سامانه ای زندگی می کنم، که در آن، خود قربانیانی هستیم، که به مجرمان آفریننده ی قربانیان جدید تبدیل شده ایم

مزدک ِ مادرباوران

http://www.pitahura.gmxhome.de/

Posted by: مزدک ِ مادرباوران at January 6, 2011 7:16 PM



با درود! یاداشتتان راجع به خود کشی علیرضا پهلوی واقع بینانه و خواندنی بود.

Posted by: حبیب تبریزیان at January 6, 2011 6:43 PM



نظر متاخر مرا ندید بگیرید. تازه دیدم که نظر آولم را باز نشر کردید. از قضاوت زود هنگام عذرخواهی می کنم.

اما هنوز با شما مخالفم. خفقان و دیکتاتوری و فساد تاریخی نمی شود که بخواهیم در هیچ زمان و برهه ای نادیده اش بگیریم. دست کم اگر به عدالت الهی معتقدید باید بخاطر داشته باشید که هیچ عملی بی جزا نمی ماند حتی اگر به اندازه دانه شنی باشد.
همواره می گویند تاریخ بخوانید که امروزتان را بهتر دریابید. نادیده گرفتن فساد پهلوی تنها باعث فراموشی و در غلتیدن به تفریطی خطرناکتر از افراط جمهوری اسلامی است. در اینکه فرزندان خردسال نقشی در کارنامه پهلوی ندارند جای بحث نیست اما رضا پهلوی با هیچ مظلوم نمایی نمی تواند بار پدرش و خودش را که تمام این سالها در بهترین و مرفهترین شکل ممکن با پول ملت ایران زندگی کرده، سبک کند.
شاید به خاطر صداقت نفس بیشتر دو فرزند کوچک باشد که تاب این شرم دائمی را نیاوردند و خود کشی کردند.

--------
من سخن فساد نظام شاهی را از کسانی که از فساد فعلی چشم بپوشند قابل پذیرش نمی دانم. در باره ان فساد باید به مدارک مراجعه کرد تا منصفانه حرف زد در باره این فساد اما کافی است در وضع مدیریت کشور و اخبار روزانه دقت کنیم. اگر این را نبینیم چطور می توان پذیرفت که از رجوع مان به منابع چیزی عایدمان می شود. ما که جلوی پای خود را نمی بینیم تاریخ شناسی مان چقدر قابل اتکا خواهد بود؟ - م.ج

Posted by: مریم at January 6, 2011 6:30 PM



شما کامنت من رو منتشر نکردید. انتقاد دارم به این نگاهتون اما نه هتاکی درش بود نه چیزی. به نظرم شما هم برخلاف ژستی که می گیرید فقط به باند و گروه خاصی برای فهمیده بودن و حق اظهار نظر داشتن بها می دید. لابد هر کسی نظر بگذاره و در حلقه شما نباشه اصلا وجد خارجی نداره و بحساب نمیاد.

------------
من کامنتی از شما غیر از همین ندیده ام. ژست هم نمی گیرم و معمولا حرف ام را سر راست می زنم. به باند خاصی هم وابسته نیستم ولی کاش چنین باندی که می گویید وجود داشت! - م.ج

Posted by: مریم at January 6, 2011 6:12 PM



پایان اجبار آغاز زندگی است...
بسیار زیبا گفتید. ممنون

Posted by: آیدا at January 6, 2011 2:34 PM



بسیار زیبا بود. درود بر شما
اسماعیل وفا یغمائی

Posted by: Anonymous at January 6, 2011 1:47 PM



اسوشیتدپرس بخشهایی از بیانیه های خانواده پهلوی در مورد خودکشی علیرضا و خواهرش رو گذاشته بود. هر دو بیانیه مثل بیانیه های سیاسی خونده میشن و خودکشی رو مستقیما به وضعیت ایران، انقلاب و درد وطن فرزندان ربط میدن.
اگر فرض کنیم خانواده پهلوی افکارشون رو صادقانه بیان کرده باشن به نظرم خود این بیانیه ها پنجره ای به روی ذهنیت خانوادگی اونها باز میکنه. ذهنیتی که لجوجانه خودش رو در موضع منجی درستکار و بیگناه قرار میده ولی از طرف دیگه نمیدونه چجوری با واقعیت بیرونی انقلاب کنار بیاد. به نظرم این گره حل نشدنی بر جو فکری خانواده پهلوی سایه انداخته جوری که حتی توجیه خودکشی دو فرزند که در زمان انقلاب خردسال بودن رو هم به انقلاب ربط میده. من فکر میکنم شاید باز نشدن این گره از خود انقلاب و تجربه جلای وطن فرزندان تاثیر بزرگتری در خودکشی اونها داشته. البته اینها فقط حس من از خوندن اون دو بیانیه است و من نوشته های دیگه اونها رو دنبال نکردم.

Posted by: فروهر at January 6, 2011 7:51 AM



آقای جامی عزیز.
بسیار خوشحال شدم وقتی دیدم شما برای این خبر آنقدر اهمیت قائل شده اید که درباره آن چند خطی بنویسید. این گونه خبرها البته خوراکی است برای حکومت ایران تا یکسویه باز به قاضی رود و پس از سی و یک سال باز هم حرفهای بیراه بزند درباره نظام ستمشاهی. درباره یک ایرانی که خودش را کشته و چون می دانسته کالبد بیجانش هم راهی به وطن ندارد خواسته که خاکستر جسمش را بر آبهای خزر بپراکنند اما کسی حرف نمی زند. هنوز که هنوز است وطن دوستی یا وطن پرستی در قاموس این حکومت جرم است.
درباره کتاب آقای میلانی به مشکلی بر می خورم: آیا این کتاب در سال 2008 هم چاپ شده است؟ آمازون را که نگاه کنید همین را می گوید ولی در عین حال به نظر می رسد این چاپ اول کتاب است که دو روز پیش به بازار عرضه شد.
دست آخر اینکه آیا ممکن است ای میل تان را بگیرم تا در مورد دو سه موضوع نظرتان را بپرسم؟
سپاس.
----------------
فکر نمی کنم کتاب شاه در 2008 چاپ شده باشد. ایمیل من هم خدمت شما:
mehdi.jami@gmail.com
م.ج

Posted by: علیرضا at January 6, 2011 2:12 AM



Please stay with us. I love to read your posts, even though some of them are reduced to a claptrap piece. I still hope you publish my previous comments.

------
کامنتهای شما را هم از جانک بازیابی می کنم و منتشر می کنم ظاهرا چون به انگلیسی می نویسید سایت آنها را به جانک می فرستد. ضمنا من انسان ام و با هیچ چیزی انسانی بیگانه نیستم. - .م.ج

Posted by: Carl at January 6, 2011 12:56 AM



دیروز وقتی برای اولین بار خبر خودکشی علیرضا پهلوی را روی بالاترین دیدم اول به سراغ 116 کامنت زیر لینک رفتم.
تعداد کسانی که برای مرگ انسانی همدردی کرده اند شاید 10 درصد باشد. بیشتر کامنتها فحش و خط و نشان جناحی و آرزوی مرگ دیگری است.
آقای جامی، 90 درصد اینها حتی به برادر و خواهر بودن اعتقدای ندارند تا برای کسی قدمی بردارند. اگر امروز دوباره خدایی ناکرده انقلابی شود، بعد از همه بلاهایی که بر سر ما و کشور آمده هنوز آرزوی خیلی ها بردار کردن مخالفان است.

------------
بالاترین اصلا معیار خوبی نیست. در این باره یادداشت جداگانه ای خواهم نوشت. در مقابل به آدمهایی فکر کنید که با اسم خود همدلی کرده اند. نه اینکه پشت اسم مستعار فحش بدهند. - م.ج

Posted by: Anonymous at January 5, 2011 11:36 PM



فکر نمی کنید به خاطر بی زاری و لج بازی با جمهوری اسلامی در حال انکار خفقان و دیکتاتوری و فساد پهلوی هستید؟ شکی نیست که کارنامه جمهوری اسلامی هم سیاه است اما آیا ما هم آمهای سالم از نظر روانی و اخلاقی باقی مانده ایم که بتوانیم انصاف را در خود
زنده نگاه داریم

-------------------
فکر می کنم همه ما بهتر است به خفقان و دیکتاتوری و فسادی که به ان دچاریم فکر کنیم تا هر چیزی که تاریخی شده است. اگر این را شناختیم آن را هم بهتر خواهیم شناخت. - م.ج

Posted by: مریم at January 5, 2011 9:41 PM



جالب نبود اين پستتون. درسته يه انسان خودکشي کرده و اين مايه تاسف و ناراحتيه. حالا چرا بايد براي اينکار دليل بتراشيم و با مسائل سياسي گره يزنيمش؟ چرا از چيزي که هيچ اطميناني راجع بهش وجود نداره بايد زمينه سوء تفاهم بسازيم؟

Posted by: Anonymous at January 5, 2011 8:14 PM



اول، با یک نگاه بدبینانه میگم چرا وطن پرستی؟ چرا عطش قدرت نه؟ نویسنده عنوان کرده که تمام خاندان شاهی با حب وطن تربیت شده اند، این واقعا درست هست یا تربیت در میان و برای قدرت؟
فکر میکنم اشرف پهلوی بهترین مثالی باشه که میشه از نقض آورد.
بعد دوباره روی این فرض که معلوم نشده از کجا اثبات کردند قلم فرسایی کردند.
اگر ایشون از روستای گاودانه میگن خوب من هم میتونم از روستاهای بسیاری بگم که در دوران پهلوی به همین سبک رو به فراموشی و اضمحلال بودند. ...
روستاهایی که فدای توهم عظمت طلبی شاه شدند.
کاملا مشخص هست که ایشون هم از دید یک طبقه ی متوسط که دقیقا هم دوران منزلتش از میان رفته به قضیه نگاه میکنند و باوجود اینکه خودشان به طور تلویحی اشاره دارند به اینکه هنوز و بطور مستند از دستاوردها و نقایض حکومت پهلوی مطلع نیستند، تز میدهند. انگار نه انگار که لازم است از طبقه ی کارگر بپرسیم چه شد؟ یا اینکه اصلا ببینیم شاه چه کرد؟
از طرف دیگر, خوب شد ایشون حرف هاروارد و خانه و پوشاک خوب رو پیش کشیدند...این پولها از کجا اومده؟ جایی غیر از نفت ملی؟

اشتباه نکنید, من نمیخوام این شاهزاده ی بیچاره رو بخاطر کاری که نکرده محکوم کنم, اما اگر قراره به صرف اینکه خانواده پهلوی گفتن دل علیرضا بخاطر کشورش شکسته بود و از همین رو خودکشی کرد...این نظر رو بپذیریم, خوب من واقعا تعجب میکنم

Posted by: لیتیوم at January 5, 2011 8:08 PM



be nazare man be nokate besiar jalebi eshare kardid, va inke mardome ma kollan be hamdige tavajohi nadarand, shahzade shah o raiis jmhooro ina kheili farghi nemikone, man az in eshare i ke kardid kheili lezat bordam, kash mishod ino dar gahlebe yeki az masa'ele moheme jameye iran matrah kard.

Posted by: rey at January 5, 2011 6:17 PM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 22
چاپ کن
بفرست