:: بدون اين، دوستی يعنی چه اصلا؟
:: همه نظم ها آلوده اند
:: ما در رهگذار باد نگهبان لاله ايم
:: نو شدن مدام
:: آوار روزها يا چيزی شبيه به آن
:: ليله القدر ما
:: و مردمان چه پرهيزکارانند
:: نه قربانی نه قهرمان
:: و يبقی وجه ربک
:: سکوت خداوند
::  در سکوت
:: ماه زده
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
December 6, 2005  
می توانست اتفاق نيفتد  
 

هی اشک به چشم ام می آيد. به هر بهانه ياد سوخته های امروز می افتم. به برادرم زنگ می زنم که يکجا بيش از 20 نفر از دوستان و همکاران اش را از دست داده است. دلم برای برادرکم می سوزد. می خواهد به خودش مسلط باشد اما باز بغض اش می شکند. من هم. و نمی دانم پشت تلفن چگونه تسلی اش بدهم. می گويد همه بچه های گل روابط عمومی ارتش بودند. وقتی از سرتيپ واعظی حرف می زند ديگر صدايش می شکند. آدم يک دوست را از دست می دهد کمرش می شکند. چه رسد به اينهمه آدم دوست و آشنا و همکار. همه جوان و قبراق و سرشار از زندگی.

تمام روز از تهران بيرون نيامده ام. دلم از اين مرگ آسان و ارزان و بی معنا می سوزد. آدمها را پرورش می دهيم برای مردن. فکر می کنم به اينهمه خبرنگار که حالا خود خبر شده اند. تلويزيون ايران عليرضا افشار را نشان می داد که با لباس غواصی توی دريا بود و با دوربين حرف می زد و گزارش می داد. چهره هاش به دل می نشست درست مثل چهره خبرنگار ايسنا حسن قريب. بعد عکس بود و فيلم از سوختگان. همه نسل بعد از انقلاب و 25 -26 سال تا 30 و 31. آدم حيران می ماند از اين جوانی پرپر شده.

از صبح نگران بودم که برادر يکی از آشنايان که يادم بود در شهرک توحيد زندگی می کرد چه بلا سرش آمده است. بعدازظهر که می فهمم يک سالی است از آنجا نقل مکان کرده بوده خيالم راحت می شود اما چهره زن و بچه هايی که دود خورده اند و خفه شده اند از جلو نظرم نمی رود.

وبلاگ ها را سر می کشم. اين آخری وبلاگ دکتر کاشی است. لحن محزون و نگاه عميق اش تکان دهنده است.

"از تهران امروز به نحوی دیگر وحشت مرگ می‌بارید. چشم‌ها می‌سوخت. قلب‌ها گرفته بود. تنفس مثل نوشیدن جام ‏شوکران تلخ بود. مردم بی حوصله و غمگین بودند. در کنار میدان ونک، زنی ماسکی به صورت خود زده بود با صدای ‏بلند فریاد می‌زد که بیمار است و برای خریدن دارو پولی ندارد. نسخه‌ای در دست داشت و مردم را به آن متوجه ‏می‌کرد. کناری ایستادم، کسی به او توجه نمی‌کرد. مردم به خلاف تجربه زلزله، از هم می‌گریختند، عصبی بودند و کمتر ‏حوصله هم را داشتند."

"در پایان این روز سنگین، خبر مرگ خبرنگاران جوان، غیر قابل تحمل بود. بیش از صد نفر در آتش سوختند. گوینده ‏خبر ساعت بیست و سی، به هیچ روی از چند و چون حادثه نمی‌پرسید، مانند کسی که خود را در چنبره تقدیری گرفتار ‏می‌بیند، با صدایی بغض آلود از مسئولان هواپیمایی می‌پرسید این چهارمین هواپیمای یک صد و سی است که سقوط ‏کرده است، لطفاً اعلام کنید چندتا دیگر از این هواپیماها داریم؟"

من به فاجعه مرگ عادت نمی کنم. و می دانم که اين مرگی است که می توانست اتفاق نيفتد.

پی نوشت:
همه آن 68 نفر، رضا شکراللهی
واعظی هم بوده، مشکين هم بوده، بابايی هم، يوسف عليخانی
به همان سادگی که می نويسند می ميرند، الپر
چهره هاشان در يادم می ماند، بهروز تورانی

پی نوشت 2:
بايد از شوک اين سوختگان که در آمدم يادداشتی بنويسم و ببينم آيا واقعا ايمان به تکنيک گره خورده است؟ آيا نظام تکنيکی ما در جمهوری عزيز هيچ نشانی از ايمان دارد؟ و بعد اينکه مومن يا کافر، مدرنيسم بدون اومانيسم معنايی دارد؟ بدون ارجمندی جان تک تک شهروندان؟


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/761
نقد و نظر

بچه های گل

Posted by: www.PersianCultureS.com at December 14, 2005 2:44 AM



خوشه هاي باغ سبز و با صفا آتش گرفت
خرمن سبز صد و هشت آشنا آتش گرفت
سوختند عشاق در دستان داغ شعله ها
عشق هم اندر هجوم شعله ها آتش گرفت
شعله دامن زد به انبوه گل و باغ و چمن
آن امير بي ريا عباس ما آتش گرفت
عاشقان بي ادعا رفتند تا اوج بلا
حيف شد آن خنده ها آن خندهها آتش گرفت

Posted by: hamid at December 10, 2005 7:16 PM



شماره ي دوم منتشر شد...

Posted by: MANifeST MaG at December 8, 2005 12:45 AM



نخیر این سیزدهمین سی-۱۳۰ است که سقوط کرده در ایران اگر یکی که در فضای ارمنستان سرنگون شد رو بشماریم.

Posted by: آرش at December 7, 2005 10:01 PM



Another Crash سقوطى ديگر

گزارش از حادثه دلخراش سقوط هواپيماي حامل خبرنگاران و عكاسان
A plane has crashed on the outskirts of the Iranian capital Tehran, killing people


Visit news @:

www.PersianCultureS.com

Posted by: www.PersianCultureS.com at December 7, 2005 6:40 PM



سامان! واقعا فکر می کنی بی انصافی است اگر بپرسم چرا در ده سال گذشته در بريتانيا از اين نوع حوادث اتفاق نيفتاده اما در ايران مرتبا اتفاق افتاده است؟ آيا بی انصافی است که بپرسم چرا در بريتانيا وقتی يک هواپيمای کوچک سقوط می می کند و يک نفر کشته می شود می تواند 5 ميليون پوند خسارت بگيرد ولی در ايران با آنهمه پول نفت از اين خبرها نيست؟ به نظر تو بی انصافی در بی اعتنايی به قربانيان است يا در مسئوليت طلبی از مقامات است؟ و خلاصه اينکه درست است که همه جا از اين اتفاق ها می افتد اما تعدد اتفاقات در ميان ما با ارجاع به اتفاقات پراکنده مشابه در ديگر جاها توجيه نمی شود. در باره ايرانسوزی هم بهتر است سوراخ دعا را گم نکنيم. ايران با از دست دادن سرمايه های انسانی اش می سوزد نه با فرضا برکنار شدن مسئولان بی لياقت. اين قصه سر دراز دارد اما اينجا همين بس است

Posted by: سيبستان at December 7, 2005 5:25 PM



انرژي هسته اي حق تر است يا امنيت جاني؟!! كسي هست كه اين سوال را به گوش مسولان بي مسئوليت برساند. به ياد شكسته شدن تحريم صنعت هوايي دربرابر توقف غني سازي كه مي افتم نميدانم چه بگويم... سرمايه هاي مملكت بي خود و بي جهت پرپر ميشوند. چه سرمايه هاي انساني مثل همين خبرنگاران آتيه دار چه سرمايه هاي مادي... كسي جوابگو هست؟!!

Posted by: شرتو at December 7, 2005 5:25 PM



اقا بی انصافی نکن حادثه انهم از نوع ماشینی اش در امریکا و اروپا و ژاپن هم اتفاق میافته لطفا
انرا بهانه این دولت و ان دولت نکنید که هم زشت است هم ایرانسوز

Posted by: Saman at December 7, 2005 4:28 PM



مادرم از پشت تلفن مي گوید باز یک هواپیما سقوط کرده.هواپیمای سی-صد و سی. می گویم وای. برای ساها بوده حتماً. فکر می کنم چند تا از این هواپیماهای لعنتی هنوز مانده. «چند نفر کشته شده اند؟» صدو چهار نفر. اما به ساختمان های سه راه آذرین خورده.یک ساختمان به علت انفجار گاز در جا می سوزد و از بین می رود.
باز این همه انسان کشته شدند. یک عده ی زیاد هم بی خان و مان.عجب جان آدمی تو آن مملکت بی ارزش است. باز ذهنم خراب شده. یکی را در گوشه ی دیگری از دنیا پیدا می کنم که یک کم به من دلداری بدهد. انگار من داغدار شده ام. می گوید آرام باش. این ها از عوارض مهاجرت است!
چه بگویم. عوارض مهاجرت این است که آدمی هرچه می بیند ذهنش با خانه و سرزمین خودش مقایسه می کند. یکی به من بگوید چه طور این ذهن قیاسگر را خاموش کنم. آرامش کنم که یادش نیاید در خاک مادری من جان و هیچ چیز مرتبط با آن ارزش ندارد!!!

Posted by: odin at December 6, 2005 10:46 PM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست