:: وزن کلمات
:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: چند نکته ساده در باره احتمال زن بودن شمس
:: زيباشناسی تلويزيونهای ايرانی خارج از کشور
:: ارزش های رسانه ای سايت های اصلاح طلبان
::  فهرست 100 روشنفکر برتر
:: مثل تکه ای از وطنی که برايمان باقی مانده است
:: جمهوريت، مشی اجتماعی و باقی قضايا
:: پريسا، نهال و بابک
:: نسل دريغ
:: تقويمی که از جولای شروع می شود
:: شرح روزهای از دست رفته ما - يک نقد
:: ريخت شناسی قرآن
:: چشم مان به روی خودمان باز شده است
:: چگونه يک نامه تهديد به قتل را بخوانيم؟
:: روشن تر از خاموشی
:: چشم جهان بين
:: کرم ها و غول ها
:: Body language
:: از جهان بی نهايت تا حياط مدرسه افغان
:: يک روز با فيلسوف ايرانی
:: باز هم حافظه تاريخی
:: نقد شيوانی بر لوئيس
:: مولوی خوانی
::  شيوا
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
October 14, 2005  
دوگانه های حکم و ابهام، عجب و فروتنی  
 

 1 من از پرسش لذت می برم. آموخته ام که پرسش آغاز هستی آدمی بوده است. همان قصه آدم و حوا را منظور دارم. چرا کردن و چون گفتن آدمی را حيثيت انسانی بخشيده است. پرسش از سر دانايی هم البته لذت بيشتری دارد. يعنی پرسش کسی که از جهل بسيط بر نمی آيد بلکه از دانش مقابله گر و چالش جو بر می خيزد. پرسش سعيد از نسبت بت شکنی و شالوده شکنی چنين پرسشی است و می سزد که پاسخ به آن پاسخی متقابلا چالشگر باشد. گرچه اصولا پاسخ به پرسش های چالشی همواره چالشی در پاسخ را نيز می طلبد. اگر نقطه عزيمت نخستين چالش برای پاسخ دهنده با وزن کردن پرسش همراه باشد عجب نيست.  اينکه سعيد گله مند است که چرا پرسش او در بحثی قديمی تر را با پرسش جواب داده ام جای عجب دارد. روش پاسخ دهی خالی از  حمله به نقاط ضعف پرسش نيست. زيرا پرسشی که بد طرح می شود پاسخی ندارد جز نشان دادن نادرستی شيوه طرح آن. بستر هر نوع تفاهم احتمالی از اين راه فراهم می شود.

2 اهميت پرسش سعيد نه صرفا به خاطر اصل پرسش است که به خاطر موقعيت پرسنده هم هست. اينجا من قال به اندازه ما قال اعتبار دارد و محل اعتناست. سعيد اهل حرفه است يا به قولی ديگر اهل بخيه. اما همين حرفه ای بودن سعيد بخشی از مشکل است. حرفه ای بودن او به عنوان مدرس فلسفه که من برايش بسيار احترام قائل ام به او خصلتی پيوريتن بخشيده است. از نظر پيوريتن ها معانی رويهمرفته ثابت اند. ثابت اند زيرا اگر نمی بودند نمی توانستند موضوع درس و بحث قرار گيرند. من اصلا پيوريتن نيستم. بخش مهمی از محل نزاع در همين جا تحرير می شود. 


3 من بسيار چيزها هستم. زمانی افسرده هستم زمانی بيمار هستم زمانی عصبی هستم و زمانی سرشار از شور زندگی و زمانی سرگشته راه حق و گاه همه اينها باهم! اما احمق نيستم. در خطاب کمی آهسته رفتن و عنان رها نکردن و انديشه کردن از کسی چون سعيد انتظار نابجايی نيست. خاصه که او به دست و قلم خود تقريبا هر کتاب که نشر کرده برای من فرستاده است و به "دوستی يگانه" تاکيد کرده است.

4 خوشحالم که نوشته های من اسباب تحريک سعيد به نوشتن می شود يا نقد کردن يا پرخاش کردن و حتی ناسزا گفتن. اين نشانه زندگی است. مهم اين است که بنويسيم. آن هم برای کسی چون سعيد که می دانم انديشه های بکر بسيار دارد. نه از روی علم غيب که از مصاحبت با او طی چند سال آخر حضورم در ايران. و نمی نويسد. نوشتن ما را عريان می کند. انديشه را نو می کند . صيقل می زند. ناهمواری هايی که در بيان و زبان سعيد گاه و بيگاه می يابم از ننوشتن اوست. اگر نوشت پيراسته می شود. البته من ترجمه را نوشتن نمی دانم. گرچه قلم ترجمه هم چون پرکار شد و مشتاق بود و بيحوصله نبود و از برای نان خوردن صرف نبود و دوباره و چندباره ويرايش شد هموار و استادانه می شود. مثال عالی آن آشوری است. مثال های خوب آن هم کم نيستند. کامران فانی و نجف دريابندری مثلا.

5 زمانی می خواستم تمام جانم را مکتوب کنم. حالا از پس سالها نوشتن و دوسالی در عرصه وبلاگستان قلم زدن می بينم اين آرزويی ناممکن است. سعيد حرفهای مرا باعث آزار خود می بيند و من عندی و چه و چه اما برای من نوشتن آزاد شدن است و آزاد کردن مخاطب احتمالی از گره ها و سوالات بی پاسخی که جانش را می آزارد و ممکن است جوابی برای آنها در نوشته های من بيابد که هر ناهمواری در آنها باشد از ريا و دروغ و خودفريبی و ديگر فريبی آزاد است. سخنی است که جان مرا ناآرام می کند و شايد جان ناآرام ديگری را آرام باشد. پيامی است در بطری به تعبير خود سعيد. آينه است نويسنده را. و من از دادن اين آينه به دست ديگران باکی ندارم. پذيرش آن و چالش با آن و شکستن اش هم آزاد است. نويسنده اول برای خود می نويسد. تا گريبان خود را از آن ناآرامی برهاند.

گفتم اما که همه جان را مکتوب کردن ممکن نيست. بسيار چيزها هست که گفته نمی شود. گفته شدن نمی تواند. بسيار چيزها هست که گفتن اش سوء تفاهم ايجاد می کند. گفتن اش خطرناک است. من پس در همان "حداکثر خود آگاهی ممکن" خود را محدود می کنم. و البته می کوشم مدام مرزهای اين خودآگاهی را دورتر برانم و سقف اين آگاهی را بالاتر برم. شده است که چيزی نوشته ام و با نگرانی يی که در آن پشيمانی نباشد بازخورد آن را انتظار کشيده ام. جز همين راهی برای شناخت ندارم و نداريم. بويژه برای من که از سرزمين مادری خود دورم و تنها راه ارتباط ام نوشتن است.

6 زبان و انديشه مبهم است. نوشتن خطرناک ترين کارهاست. اما خطری است که از آن گريز هم نيست. ابهام نوشتار / گفتار اين جان کلام دريدا ست. من معمولا تن می زنم از آوردن نام ها بخشی به اين خاطر که به نو بودن و نخستين بودن آرا کمتر باور می کنم. انديشه را بايد مطرح کرد. اين ملک مشاع است. چسبيدن به اين نام يا آن نام اعتباری نمی آورد. اما دريدا از اين جهت يادکردنی است که اين خصلت تاريخی نوشتار را برای نسل بعد از 1968 عريان کرد. برای من که با متون ادب و عرفان و اخلاق ايران آموخته و آميخته ام جان کلام او  حرف تازه ای نيست اما می پذيرم که دريدا "تذکر" جديدی داده است و با زبان امروزيان. اين زبان امروزيان هم سخت در خور ستايش است اگر کسی يافت و گفت و موثر افتاد. و حق همان است که به او ارجاع شود. 

7 حرفه ای ها گرايش به آن دارند که ابهام را نپذيرند و دل به فسانه هايی بدهند که می گويند و در خواب می شوند و حقيقتی از آن پيدا نمی شود. جز نزاع مدام. به نظر من دعوای دريدا با دانشگاهيان بريتانيايی دعوای فلسفه فرانسوی و انديشه انگلوساکسونی نيست. دعوای آکادمی صراحت پسند است با دريدايی که جز ابهام در متن نمی بيند. چيزی که آکادمی را ديوانه می کند. مثل وقتی که سروش می گفت دين در قبض و بسط می افتد و صادق لاريجانی می گفت يعنی می فرماييد از فردا نماز صبح به جای دو رکعت سه ر کعت می شود؟! کسی که جز حکم نمی شناسد از سخن دريدا چه خواهد دريافت؟ 

8 تاريخ ما ايرانی ها به يک عبارت بين دو جريان اصلی تقسيم شده است. تاريخ صراحت طلبی و ظاهرگرايی و تاريخ دميدن ابهام در هر آنچه ظاهرپرستان می کنند و می خواهند و می طلبند. شايد برای همين است که تاريخی است به شعر. تاريخی که گويی بين فقيه و عارف تقسيم شده است. فقيه به دنبال حکم است و عارف به دنبال طبيعت زندگی. او به قانون نظم و مجازات می انديشد و اين به اصلهای راهنمای انسانی. کافی است نگاه کنيم که چگونه فقها از کلام کسی مانند آقاجری حکم توهين به رسول درآوردند. آنها گمان می بردند به اندازه کافی و بلکه به روشنی در کلام او "صراحت" به توهين يافته اند. آنها همه ابهام های متن و ارجاعات پيچ در پيچ آن و امکان تفسيرهای متفاوت از آن را ناديده می گرفتند تا آن را به حکمی صريح تقليل دهند.

9 سعيد پيوريتن است و حسن و عيب همه پيوريتن ها را دارد. او به يک نامه دريدا در پاسخ به ايزوتسو که می خواست معادلی برای دکانستراکشن در زبان ژاپنی پيدا کند توجه می کند تا به من بگويد دکانستراکشن چيست اما به تاريخ تحول و کاربرد و گسترش شگفت آور اين مفهوم در هنر و معماری و مد و گرافيک و عکاسی و البته سياست و مانند آن توجه ندارد. به نظر او معنای معين و حوزه معنايی معينی برای دکانستراکشن وجود دارد که نبايد به آن دست زد. اين برداشتی کاملا ضددريدايی است. دريدايی که مدام می کوشد از زير پاسخ به اين سوال بگريزد که معنای دکانسترکشن چيست. اين نه به آن خاطر است که دکانسترکشن بی معناست بلکه او می داند که هر معنايی که عرضه کند از فردا فيکس و فريز می شود و مايه کار آکادميسين ها و تقليل گران قرار می گيرد. می کوشد در عوض توجه ما را به "همه" دکانستراکشن جلب کند تا فرمولی فريز شده از معنای آن. کاری که هر فيلسوف حقيقی خواهد کرد. کاری که غيرفيلسوفان هم با کاناليزه کردن مفهوم در حوزه کاری خود می کنند. مثل بی مرکزی در معماری پساساختگرا.
 

10 اما فرض کنيم که معنای دکانسترکشن در همان حوزه مورد اشاره سعيد باشد و ثابت باشد. او هنوز در نظر خود مصاب نيست زيرا در فهم دال و مدلولهای جمله به خطا می رود. او روابط جمله و کانتکست را ناديده می گيرد تا بتواند به همنشينی بت شکنی و شالوده شکنی حمله کند. حال آنکه ارجاع اصلی در تمام دال ها در آن جمله و در بيشترينه آن نوشته به ضرورت نقد ساختارشکن است به هر دو معنايی که از آن در ايران امروز فورا به ذهن متبادر می شود. بسيار طبيعی است که چه رابطه نقد و دکانسترکشن را در نظر آوريم و چه رابطه نقد ساختارشکن و شالوده شکنی را در نظر بگيريم اينها به طور منطقی همنشين خواهند بود. در متن به اندازه کافی نشانه هست که اين موضوع را تاييد کند، از گنجی تا عبدالله نوری.

11 به زبان ساده نقد بدون شکستن/ واژگون کردن/ اوراق کردن بتهای ذهنی "متن" - يا مولف اش- ممکن نيست. نقد بت شکنی است و جسارتی می خواهد برابر با جسارت بت شکنی ابراهيم و البته بينشی همپايه آن. بهترين نوع نقد در دقيقه اکنون نشان دادن نظام پر ابهام و بيهوده- پر- ابهت "متن" است؛ که با نام دريدا پيوند خورده است. آيا هنوز هم بايد نويسنده ابا کند از اينکه ابراهيم سنت خود را در کنار دريدای سنت مدرن بياورد؟ صرفا به اين خاطر که دريدا با ادبيات سروکار دارد و ظاهرا ربطی به ابراهيم ندارد؟ آيا حرفه ای ها به اين دليل حرفه ای اند که مانع گذار يک مفهوم به مفهوم ديگر شوند؟ آيا هيچ نوع پلی بين دريدا و ابراهيم نمی توان زد؟ حتی برای بت شکنی ابراهيم هم بايد به دنبال ارجاعات اروپايی بود؟ آيا ارزش سياسی کار دريدا به عنوان يک متفکر چپ در اوراق کردن نظام مسلطی که شورش 1968 را در مقابل خود ديد هم مساله ای مربوط به زبان و متن مکتوب است؟ اصلا مگر اين خود دريدا نبود که مفهوم متن را توسع داد تا بتوان هر نظامی را چون يک متن ديد؟ و آيا عجيب خواهد بود که نقد روشنفکرانه - که فقط ادبی نيست- و  بت شکنی و مقابله با تسلط متن را در کنار هم بگذاريم؟

12 سعيد در سطح معرفتی هم دچار مشکل است. او خود را حاجب پادشاه علم می بيند که گويی وظيفه دارد هر کس را که به پادشاه قصد نزديک شدن دارد براند و فقط خاصان را بار دهد. او درکی سنتی از علم دارد که در بطن خود علامه شدن را تشويق می کند. – کار ناممکن. از اين رو در يادداشت کوتاه دوم خود با لحنی تحدی کننده می گويد که می خواهد بداند من يا ديگران چقدر در باره دريدا می دانيم. من می پرسم که برای بحث در باره دريدا به نظر او چقدر دانش کافی است؟ آيا او فکر می کند که اگر کسی تمام کتابهای دريدا را نخوانده باشد نمی تواند در باره دريدا حرفی بزند؟ و اگر اينطور است چند بار عمر لازم است تا آدم بتواند تمام کتابهای لازم را فقط در فلسفه بخواند؟ آيا اين صبری که او می گويد - و ظاهرا او دارد و من و ديگران نداريم - هرگز به سر خواهد رسيد؟ آيا اين انديشه اصلا راهی به جايی می برد؟ يا نبرد هم نبرد؟ بدرک راه نبرديم به اکسيژن آب. معيار ما برای اينکه بدانيم کسی صبر کرده و به چيزی رسيده يا صبر نکرده و باری به هر جهت از برای تامين خوراک بازار خودفروشی حرفی می زند چيست؟ و آيا تمام کسانی که خارج از ادبيات و فلسفه آرای دريدا را به کار گرفتند مدرس و متخصص دريداشناسی بودند؟  

از فلسفه بگذريم. چقدر دانش لازم است تا آدم بتواند سوال کند؟ از روزنامه و اخبار و داستان و رمان و اقتصاد و بانک و محيط زيست و بهداشت عمومی و حق قانونی خود و وظايف دينی خود و دهها چيز ديگر به قدر مفيد سر در آورد؟ انديشه سعيد در اين زمينه پرسش و طرح بحث و حق فهم را تنها در اختيار گروه کوچکی از نخبگان علامه می داند و بقيه را اصلا آدم حساب نمی کند. انديشه ای که در کنه خود از عجب و نخوت آخوندی يی بهره دارد که روشنفکری از آن برمی خورد و با آن می ستيزد. به نظر او -که در سخن نيچه می آورد- حالا همه قدقد می کنند. اين عوام کالانعام.

راه دور نروم. او نه فقط به من که اهل حرفه نيستم به چشم ناباورانه نگاه می کند، به روشنفکر طراز اول و مترجم آثار فلسفی مانند داريوش آشوری هم به همين چشم می نگرد. نمونه اش همان مقاله پر نيش و غيرمنصفانه او در باره هستی شناسی حافظ که نيش و کنايه اش از همان عنوانش پيداست: "مرده شناسی انديشه های مرده". 

سعيد با ذکر اينکه مهدی هميشه پرسش آدم را با پرسش پاتک می زند گمان می برد که من چيز تازه ای ياد نگرفته ام چون روش ام همان است که بود. اما بهتر است در کار خويش بنگرد که در همان اولين چالش من در دو سال پيش با محتوای سخنان برنارد لوئيس -در مقاله ای که سعيد ترجمه کرده بود-  يک کاره در آمد و گفت ببينم اصلا سواد شما چيست که به برنارد لوئيس ايراد می گيريد! 

13 سخن بسيار است کوتاه می کنم. من فيلمی را که کربی ديک و کوفمان از دريدا ساخته اند ديده ام. از آن فيلم تنها يک چيز به يادم مانده است: فروتنی دريدا. نه يک فروتنی اخلاقی همچون يک فضيلت تمرين شده. بلکه فروتنی هستی شناختی.

 
پس نوشت:
بازی من اين گونه است، يادداشت ايضاحی سعيد در باره حرف و نقد من؛ آنچه سعيد در باره دوستی ما می گويد دوسويه است و من اميدوارم که او بيشتر بنويسد و کارهای کارستان خود را بتدريج آماده و منتشر کند. بويژه در فرصت نزديک منتظر حرفهای او در باره باکرگی و سکس و فلسفه هستم. اما تفاوت نگاه ما هم سر جای خود باقی است. مثال روشن اش شيوه بررسی او از معنای پيوريتن است. او در بررسی معنا دست به عصا می رود و به فرهنگ واژگانی تکيه می کند. فرهنگ (ديکسيونر) هميشه گذشته نگر است. يعنی معنای واژه را در محدوده کاری معين (نسبت به وظيفه و نوع فرهنگ که ادبی است يا عمومی يا ريشه شناختی يا عاميانه و مختصر است يا مفصل و گزيده مثلا) و تا زمانی خاص در بر دارد. اما معنای واقعی در جريان زبان روزمره ساخته می شود و حضور دارد. من شخصا تا به حال کلمه پيشنهادی او به جای پيوريتن را "نشنيده ام" / نخوانده ام. پس از نظر من اعتباری ندارد که در توصيف کسی به کار برم. اما پيوريتن اصطلاحی است که بويژه در فرهنگ (کولتور) انگليسی پديد آمده و گسترش يافته است و امروز خارج از معنای اوليه خود - که مذهبی است- سايه روشن معنايی تازه ای پيدا کرده است - که غيرمذهبی است اما اخلاق و شخصيت و رفتار را توصيف می کند.  کمابيش شبيه آنچه از مفهوم غيرمذهبی ارتدوکس می توان دريافت. باری آنچه مهم است اين است که اگر من به جای سعيد بودم در صدور حکم "اشتباه" تامل می کردم. چندمعنايی و تحول معنايی و امکان تفسير - بدون آنکه نسبی گرايی باشد- اغراق نيست اگر بگوييم جزو ذات زبان است. باز هم يک نکته دريدايی. و من خوشتر می دارم بگويم نيچه ای - دريدايی.

Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/741
نقد و نظر

هوشمند عزيز،
خوشحال می شوم خبری از شما داشته باشم. به نشانی زير ايميل بفرستيد:
mehdijami@hotmail.com

Posted by: سيبستان at October 16, 2005 2:37 AM



با سلام جناب جامي

مدت ها از شما بي خبر بودم.اگر ممكن است از طريق اميل با شما در ارتباط باشم.

هوشمند

Posted by: ehsan houshmand at October 15, 2005 3:28 PM



من هم نوشته ام که نويسنده گاردين اظهارنظر ناشری را نقل کرده است. اما نقل غلط آن هم غلط واضح يعنی اين که حتی "يک" کتاب هم وجود نداشته معلوم است که از سر جهل است هم جهل نويسنده و هم جهل گوينده. اين هم که بعد بگوييم نه بقيه اينقدر هم تند نمی روند "آمار" بکلی بی پايه را پايه دار و پذيرفتنی نمی کند. در جاهلانه ناميدن اين حرف من خيلی انصاف به خرج داده ام و گرنه بايد می گفتم مغرضانه است!

Posted by: سيبستان at October 15, 2005 1:25 PM



Thanks for the link to Guardian article. About what you call "jaahelaane", I think you were either 'bi-deqqat' or 'bi-ensaaf'. The piece is:

But, under the Islamic Republic, ACCORDING TO A PUBLISHER who specialises in Middle Eastern titles, there has been "not one book in 30 years" [please note the quotation marks!] written in Iran on any period of Iranian history, Islamic or pre-Islamic, "that would stand the scrutiny of western scholarship". OTHERS ARE LESS HARSH, and things appear to be changing...

[emphasis mine]

Sorry this comment is not directly related to your post here, but it is kind of related to what you asked me here: Bring forth an example of 'naqd e iraani e shaayeste', and my dramatic response was "darigh". I have to agree with you on some of the names of Iranian scholars you mentioned though. So there do exist some examples (of 'naqd e shaaysete be farsi' in the broader sense of the word 'naqd'), but very few..

Posted by: AmirT at October 15, 2005 12:45 PM



مهدی عزیز!
من فقط می خواهم بگویم، امیدوارم این بحث را ادامه بدهید. هم شما و هم آقای حنایی کاشانی. من فکر می کنم این یک بحث ساده نیست. تفاوت نگرش آشکاری است که بین دو طیف اندیشمندان ایرانی وجود دارد. نه فقط در حوزه ی زبانی اش که در کل نگرش به شیوه ی جمع آوری اطلاعات و جستن دانش.
خواهش جدی دارم که این بحث را پی بگیرید و ضمن حفظ دوستی تلاش کنید که روشنتر بشوید کدامیک از این دو روش از شالوده ی درست تر و کارکرد بیشتری برخوردار است. منظورم از دو روش ، دقیقا، روش شما در گشودن بحث ها و رویکرد به مسائل ، و بزرگان دیگری که اینچنین می اندیشند در مقایسه با روش آقای حنایی و بزرگانی که به شیوه ی ایشان روی به مسائل می آورند، است.
من یکی که به جد به نتیجه ی این بحث امیدوارم.
سرافراز و شادکام باشید

Posted by: محسن مؤمنی at October 15, 2005 10:33 AM




گزارشات مغرضانه و ضد عرب بی بی سی-فارسی، راديو فردا و سايت ايران امروز

در روز سه شنبه 13 اکتبر، سايت ايران ا مروز گزارشی از سومين قطعنامه پارلمان اروپا عليه ايران تحت عنوان
"انتقاد شديد اروپا از نقض حقوق بشر در ايران" از قول بی بی سی منتشر کرد.

در اين گزارش آمده است " نمايندگان پارلمان اروپا در اين قطعنامه از ايران خواسته‌اند اعدام نوجوانان را متوقف سازد و رفتار دولت ايران با اقليتهای قومی و مذهبی بويژه کردها را محکوم کرده اند."

اين گزارش بی بی سی، عمداٌ آن قسمت قطعنامه که مربوط به عربهای خوزستان است را از قلم انداخته است. سايت ايران امروز، مستقيماً و يا از قول راديو فردا، تمامی بحثهای مربوطه وتقريباً کل قطعنامه را، بجز قسمت مربوط به عربها ی خوزستان را، ترجمه و نقل کرده است :

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news/more/4670/

اين براستی مايه تاٌسف و شرمساری است که سازمانهائی و اشخاصی که مدعی دفاع از حقوق بشر هستند چگونه خود اينچنان با يک حرکت قلم ، قسمت مهم اين قطعنامه را حذف، و نيز با ترجمه ای مغرضانه خوی و نيت ضد حقوق بشری خود را آشکار و موجب جلوگيری از رساندن صدای مظلومانه چندين ميليون هموطن و شهروند عرب خوزستانی خود به جها نيان ميشوند. و نيز اصل و جوهر جهانشمولی حقوق بشر را از بدنه آن تهی ميکنند. طبعاٌ اين انتظار را از بی بی سی و راديو فردا که سازمانهای خبری وابسته به انگليس و امريکا هستند را شايد نميتوان داشت، ولی از سايت ايران امروز انتظار اين ملاحظات و حساسينها را ميتوان داشت.

متاًسفانه بايد گفت اين اولين بار نيست که سعی در درز اخبار و خاوش کردن صدای حق طلبانه و يا حتی متهم کردن عربهای ايران به تجزيه طلبی است، بلکه اين روال در 6 ماه گذشته که ملت و قوم عرب اقليم اهواز ( خوزستان) که برای احقاق حقوق خود شجاعانه بپا خواسته است، ازاين سازمانهای خبری و ناسونال شويونستهای درون و برون حکومت ، ازنوع سلطنتی ، اسلامی و نوع ملی آن ، فراوان و کماکان مشاهده شده است.

متن قطعنامه امروز پارلمان اروپا، در کليت آن را در سايت مرکز مطالعات اهواز به بينيد :

http://198.107.182.32/itemDetails.asp?languageID=1&pageID=9&itemType=1&itemID=666

در قطنامه مورد بحث که در پارلمان ارويا روز چهاشنبه مطرح و به تصويب رسيد ، در ماده 17 آن چنين آمده است:

17. - Condemns the treatment of minorities such as the Kurds, that amount to 9 percent of the total population and who are discriminated and harassed due to their religious belief and ethnic background, and the inhabitants of the area around Ahwaz city, the provincial capital of the ethnic Arab dominated Khuzestan province, who are being displaced from their villages according to statements by Miloon Kothari, UN Rapporteur on Adequate Housing;

.که ترجمه آن چنين است: .پارلمان اروپا ..ايران را برای اعمال ذيل محکوم ميکند:..

ماده 17. "برای رفتار با اقليتهای قومی – مانند کردها، که 9% جمعيت بوده و بر آنها تبعيض فومی و مذهبی روا ميشود، و ساکنان منطقه اهواز که مرکز استان عرب نشين خوزستان است، که مردمان آن (منطقه) از دهات خود بزور رانده شده اند: بنا به گزارش ميلون کوتاری نماينده و گزارشگر ويژه سازمان ملل متحد در زميمه مسکن."

همانطوريکه ملاحظه ميشود گزارش بی بی سی و..... نميتواند صرفاً اشتباهی باشد.

ماده 17 اين قطعنامه در محکوم کردن جمهوری اسلامی برای کشتار و بخون کشيدن مبارزان کرد و عرب در کردستان و خوزستان، در حقيقت نسخه بسيار فشرده و رقيق شده و حد اقلی است از قطعنامه ها ئی که از جانب سازمانهای حقوق بشر کرد و عرب به پارلمان اروپا ارسال شده است.

متن قطعنامه محکوم کردن کشتارهای مردم بی دفاع عرب در خوزستان بوسيله حکومت جمهوری اسلامی ، چندين هفته پيش از طرف سازمان حقوق بشر اهواز به کميسيون حقوق بشر اتحاديه اروپا و نيز به نمايندگان اين پارلمان و احزاب مترقی پارلمان اروپا وسيعاٌ فرستاده شده است که متن آن بينقرار است:

http://198.107.182.32/itemDetails.asp?languageID=1&pageID=9&itemType=1&itemID=665

جالب است که سازمان حقوق بشر اهواز و ديگر سازمانهای مدافع حقوق اقوام و ملل غير مسلط و تحت ستم دوگانه در ايران ، بعد از مقابله با طرفداران پروپا فرص رژيم در اتحاديه اروپا، مانند خانم - بارونت ايما نيکلسون – که درسخنرانی خود برای دفع اين قطعنامه- ايران را از پيشرفته ترين دمکراسی منطقه خواند و متن آن چنين است :

Here is Baroness Nicholson's defence of Iran "the most advanced democracy" in IRNA:
http://www.irna.ir/en/news/view/menu-235/0510127002225741.htm

حال علاوه بر مبارزه با خانم نيکلسون بايد از حقوق اقليت ملی عربهای خوزستان در مقابل بی بی سی ، راديو فردا ، سايت ايران امروز و امثالم نيز دفاع کرد.

بهر حال بروشنی پيدا است که از نظر ما سازمانهای مدافع حقوق بشر فرق زيادی بين اين اعمال سانسور و اععمال جمهوری اسلامی در سرکوب اقليتها ملی و مذهبی نيست .

سازمان حقوق بشر اهواز

Posted by: alizade at October 15, 2005 5:39 AM



Okay, I will show you when I find one. It would be easy if you asked for something in English, but in Persian? I have one word for you: darigh!.

Posted by: AmirT at October 15, 2005 4:28 AM



امير عزيز،
در جهان انسانی هيچ چيز ناب وجود ندارد. بازی هم از اين قاعده مستثنی نيست. آن بازی که تو می گويی در عمل غيرممکن است. ممکن اش همين می شود که صورتی اش اين جا هست و صورتهای ديگرش جاهای ديگر. راه نشان دادن تجربی اين است که بگويی بدانم کجا نقد ايرانی با قواعد مطلوب تو انجام می شود. نمونه بدهی من آماده ام که بهتر بازی کنم ولی با بحث نظری صرف در اين باب موافقتی ندارم چون بجايی نمی رسد. اين يک مهارت است و مهارت با بحث به دست نمی آيد. درست مثل فوتبال است. بايد به من نمونه مهارتی را که از من و ما می خواهی نشان دهی. نمونه ای ممکن شده و موثر و موفق. يک اشکال نقد ايرانی هم همين آبستره بودن و ذهنی بودن بيش از اندازه آن است. حال آنکه نقد هم تربيت خاص خود را می خواهد. و تربيت فقط حرف و نظر و بحث نيست.

Posted by: سيبستان at October 15, 2005 3:33 AM



I agree that the "game" you call "naqd e iraani" has to be played over and over so we gain some skills and get better at it, but that's not enough. I think this "shive ye naqd e iraani" itself must be put to criticism. I think what you call "adab e doosti" is not only unnecessary when we challenge each others' ideas, but can even be harmful. When you call somebody you don't know and who has only left only one comment by adding "jaan" to his name, you are not only being insincere, but you also make it (probably without intending it) difficult for them to be brutally honest with you. This superficial "jaan" means "Let's be friends. Let's not be so critical of each other." And that kills the whole game by reducing it to a trivial exchange of pleasantries.

Posted by: AmirT at October 15, 2005 3:21 AM



مهدی جان، ظاهرا اين بلاگ رولينگ درست پينگ نمی کند. ديشب پاسخی درباره‌ی اين نوشته‌ات نوشتم.

Posted by: saeed at October 15, 2005 1:53 AM



aghaye Jami ; ne tanha vase digaran balke be khodet dari drough migi. agar vagean be khodet etminan dari, pas chera comment haye dou satriye maara pak mi koni ? aghaye Jami, age ba digaran ne mitoni , laaghal be khodet rastgoo bash. Ham khoda ra mikhahi ve ham khorma ra. Onjaee ke benafaat nist, doshmane “ postmodernist’ ha hasti ve jaye digar poshte Derrida sine-o- zangir mizani. Ham Internatiolaist hatsi, ham shovenist . gahi donbale elm-o- technology ye gharb hasti ve gahi poshte sare Ali Shariate namaz mi koni. Ve inhame raftar ve goftare motazzad . shoma ra khili khande dar mikonad.

آقای عزيز، من کامنت های شما و هر کسی ديگر را که توهين آميز و طلبکارانه و بی ادبانه باشد حذف می کنم گرچه چنين مواردی نادر است چون معمولا خوانندگان سيبستان به قصد شرکت در بحث نظر می گذارند تا به قصد توهين. تشخيص فردی من هم در اين که چه چيزی توهين است نهايی است و با کسی در اين زمينه بحث نمی کنم. شما مختاريد دو سطر که سهل است يک صفحه اينجا کامنت بگذاريد. اما دو کلمه توهين که بنويسيد انتظار دوباره ديدن آن را نداشته باشيد. چون ديدم خيلی علاقه داريد افاضات شما در سيبستان بماند و نگران حذف آنها هستيد توضيح دادم. - سيبستان

Posted by: alizade at October 15, 2005 12:52 AM



خوشحال ميشوم بدانم ان مطلب قبل چه بوده است چون من شايد در كل اينجا دوبار نوشته باشم يا بطور كلي جايي و همانطور هم درست اشاره كرديد من وارد اين بازي ها نميشوم اگر هم قبلا نظري داده شده از روي اشتباه بوده كه اكنون متاسفانه انرا تكرار كردم كه درگيري با فضاي تنگ چنين افراديست. قرار هم نيست هر چه را قبول دارم يا ندارم برايش دليل بياورم هركس مسوول خواندن خويش است. انچه هم درباره ادورنو اشاره كردم اصلا ربطي به اين بحث نداشت بلكه در خصوص برخوردها ميباشد كه مثال خوبي ميدانم هيچ علاقه اي هم به اين بحث فلسفي انهم در چنين جا هايي ندارم.نام بردن كتاب هم نه از روي خودنمايي بوده و فكر ميكنم كار نادرستي بوده كه چنين هم تعبير شده است و هركس از ظن خود شد يار من. دوست گرامي اسم كتاب minima moralia است و در زمينه غلط املايي هم شما درست ميفرماييد كه Nicht anklopfen است(نوشته بودم در نزن نه نزن شما در كمنت اشتباه خوانديد گرچه ممكن بود بازهم در نوشتن اشتباه كنم كه چه؟) به گمانم فقط مقاله اي ديگر اي از ان كتاب ترجمه شده باشد انهم مطمئن نيستم چون به فارسي نخوانده ام و ايا انرا فهميده ام يا نه نيز در زندگيم نمود بايد پيدا كند نه غير ان. غير اين من ادعايي ندارم دوست عزيز كه بخواهم به دفاع ان برخيزم. جاي نظر بود و به محتوي ان سايت فلاسفه كه درين خصوص بود فقط حق ميدهم كه صاحبش را هم فقط از روي سايتش ميشناسم. در نوع برخوردش اما درست نميدانم كه دست به نوشتن ان زده است حال كسي ازين مطلب ناراحت شده يا نشده يا غلط املايي بوده درين ميان ميتوانست به عدم دانايي و دانش ديگران ربط داده شود كه برايم مهم نيست. به اين اشتباهم هم اگاهم كه كمنت گذاشتن درينجا از ابتدا اشتباه بوده است همانطر كه صاحب سايت فلاسفه نبايد انرا مينوشت چون نتيجه اش اينچنين است .همانطور كه شما دوستان عزيز...اشاره كرديد من از برزخيان زمينيم ونه با بقولي جويندگان مدينه فاضله ي غرب و نه اميختگي ان با باور هاي اسماني كه در بازي هايي بخواهم در جستجوي حقيقتي باشم.راه بيراه خود را ميروم و مسووليتي هم براي انسان نميبينم كه بخواهد مرتب به معرفي اين و ان بپردازد حال از هر نوعش باشد و شايد به نوعي ميتوان گفت از كار روز نامه نگاري . تبليغ دانش و غيره همسويي ندارم. انيكه انسان وارد چنين بازي هايي شود تا مهارتش شناخته شود به ان اعتقاد شخصي ندارم شايد البته بسياري دراين حد رسيده اند/كمنتي بود كه گذاشته بودم و تاكيد ميكنم نبايد در فضايي كه نوع بحث و برخوردش را چندان قبول ندارم ميگذاشتم وكار اشتباهي بوده است. حرف كمنتم هم تاييد محتوي سخنان سايت فلاسفه ولي اشتباه خواندن برخوردش بوده است كه مثال هم از اينرو بوده. نه غير اين/. موفق باشيد. عليرضا

عليرضای عزيز،
متاسفم که کامنت کاظم اسباب آزردگی تو شد. من از جانب او از تو عذر می خواهم. من در کامنت تو ايرادی نديدم جز همان زبان شکسته که گفتم. خوشحال می شوم نظرت را در باره آنچه در سيبستان می خوانی بگذاری. - سيبستان

Posted by: عليرضا at October 14, 2005 9:47 PM



مهدی جان تو هم زياد مته به خشخاش نگذار و مو را از ماست بيرون نکشه ديگه! آخه اين عليرضا خان ما هم از آن آدمهاست ديگه. خيلی دلش می خواهد وارد بحث های فلسفی شود ولی کمی تا اندکی تنبل است. يادم می آيد چند وقت پيش در همين سيبستان بحث بر سر مسئله روشنفکری و زبان روشنفکران بود و آنجا هم وارد گفتگو شد. اما تا کسی نقل قولی از فيلسوفی آورد يهو جا زد که آقا من که نخوانده ام نمی شناسم ولی اينجور و اونجور. حالا هم از هر دری سخنی گفته است و آخر سر تو نمی دانی اين بی زبون چه می خواسته بگويد. ماشاالله از آدرنو هم نقل قول قطره ای آورده کتاب که اسمش را هم نمی داند آورده و تازه زبان بيچاره آلمانی را هم معيوب کرده و nicht anklöpfen را اولاً غلط نوشته (روی o دو تا نقطه گذاشته)بعد هم ترجمه کرده نزن! بابا جون من يعنی در نزن! دق الباب نکن! يا بقول خودمون يعنی بی خود گير نده! خلاصه بنده خدا خودش هم سرگيجه گرفته. شما مهدی جان به بزرگی خودتون ببخشيد اين برزخيان روی زمين را. آنهايی که نه اينوری هستن نه اونوری

Posted by: کاظم at October 14, 2005 7:15 PM



از امير ممنونم که می کوشد نظر خود را با دقت بيشتری توضيح دهد. می توانم با او موافق باشم که در نقد ايرانی معمولا می کوشيم دوستی خود را ثابت کنيم و بعد نقد کنيم تا از شائبه دشمنی در امان باشيم. اما نزاع قلمی بين دوستان گاه بسيار سخت تر است زيرا انتظارات متفاوت وجود دارد و ارجاعات فرامتنی، که "خواندن" نقد آنها را ديگرگون می کند. به هر حال نقد ما هم بخشی از ايرانی بودن ماست و از آن گريزی نيست و در آن تصحيح روشی ممکن نيست مگر آنکه در ميدان بازی بمانيم. تنها با ادامه اين بازی است که مهارت های مختلف آن شناخته می شود و بازی هموارتر می شود. آن ادب دوستی را حفظ کردن هم بخشی از قاعده است. زيرا اين بازی را يکسره نمی توان ديگر کرد و از نو طرح انداخت. سرمايه را بايد درست خرج کرد. به نقطه صفر بازگشتن بخردانه نيست.

Posted by: سيبستان at October 14, 2005 5:47 PM



Although I do not have much time today to elaborate, but fearing that my allegation in my previous comment about our "Iranian-ness" preventing us from acquiring a proper language for criticism be seen as empty generalities, I though I'd give a clue on how I see these are connected.

This doesn't have much to do you your dispute with Mr. Kashani specifically, but it seems to me that Iranians, by and large, for whatever strange reason, have a tribal mentality. So even when they discuss issues to supposedly reach a conclusion, even the ones who live outside Iran, they must be first sure that they're "friends" with the other person, they must have an estimate of what the other person's hidden agenda is, what his past is, what the political beliefs of his grandfather might have been, etc, etc.

I'm sure you have seen many instances of this behavior among our "intellectuals". This is connected to our lack of a sense of individualism; that "I don't want to be either your dear friend or your sworn enemy, but I just think what you say is wrong and here's why." This observation has interesting corollaries for the potential (or lack thereof) of Iranian society to develop into a civil one.

Posted by: AmirT at October 14, 2005 4:13 PM



در شكستگي فكركنم واضحاتي هم هست.شما كه به پيچيدگي زبان انگليسي در زمينه ي فلسفه انچنان اشنايي داريد از ميان يك نوشته كه با ادبيات بد فارسي هم نوشته شده ميتوانيد براي خود كمي سر در اوريد كه انهم اصراري در ان براي هيچ كس نيست . بهر حال گمان ميكنم سايت فلاسفه در محتوي كاملا حق داشته ولي ايا اينكه انرا بايد بيان ميكرد سخن ديگريست. متاسفم بايد بگويم در همان ايران با وجود انهمه كمبود امكانات برخي بيشتر از بسياري كه در بيرون كشور با اينهمه فضاي ازاد غير قابل انكار در سرگرداني باور هاي خويش بسر ميبرند ,ميدانند و روي خويش كار ميكنند.
پرسش هايي كه پشت ان دانش در خورش نيست انگونه برخورد هايي كه صاحب فلاسفه مثالش است رابهمراه مياورد وسپس فقط مسئلهشخصي ميشود. حكايت اين وبلاگ نوشتن حكايت طولاني شده است كه براي ما ايرانيان درمان همه ي درد هايمان شده است

Posted by: عليرضا at October 14, 2005 4:11 PM



يا امير، زياد تند نرو. درست در کامنت پيش خودت نوشتی که دريدا را شماری از منتقدانش شارلاتان می خواندند.

I didn't write it. It was quoted from an obituary of Derrida. I gave the link so you could read the whole article.


بهتر است از ستايش غرب بمثابه مدينه ای فاضله دست برداريم و به بهبود زبان نقد خود بپردازيم.

I certainly agree. I was just comparing.

از اظهار نظرهايی که آينده را هم مثل گذشته ارزيابی می کند متاسف می شوم.

I didn't say anything about our future. I just said where we are NOW.

ضمنا اين نکته را هم بايد در نظر داشت که نويسندگان ايرانی در جامعه ای پر تنش زندگی می کنند و تا حدودی بايد تندخويی و پرخاشگری آنها را عذر نهاد.

I agree that living in Iran is difficult, but I disagree with this being a cause of their "tond-khoo'i". You can be harsh, but at the same time respectful. For example, I find Edward Said to be really bold, but did he ever insult those with whom he disagreed? I think this "bi-adabi" from one hand, and "mojaamele" from the other hand, have deeper reasons and is intertwined with our Iranian-ness.

P.S. Thanks for not calling me "Amir jaan". :)

Posted by: AmirT at October 14, 2005 2:51 PM



يا امير، زياد تند نرو. درست در کامنت پيش خودت نوشتی که دريدا را شماری از منتقدانش شارلاتان می خواندند. بهتر است از ستايش غرب بمثابه مدينه ای فاضله دست برداريم و به بهبود زبان نقد خود بپردازيم. گريختن از خود ممکن نيست اما رشد دادن خود ممکن است. از اظهار نظرهايی که آينده را هم مثل گذشته ارزيابی می کند متاسف می شوم. ضمنا اين نکته را هم بايد در نظر داشت که نويسندگان ايرانی در جامعه ای پر تنش زندگی می کنند و تا حدودی بايد تندخويی و پرخاشگری آنها را عذر نهاد.

Posted by: سيبستان at October 14, 2005 2:35 PM



I think what we're witnessing here is an instance of what I referred to under one of your recent posts about criticism. Iranian lack the language to criticise each other, the way westerners do. The path of critique is not beaten in our tradition. That's why when people want to challenge each others' ideas they inevitably fall from one of two extreme sides of the proverbial roof! Either they start calling each other "Mehdi jaan", "Saeed jaan", "doost e aziz", etc to deflect harsh criticism, or they start insulting and mocking each other by calling one another "stupid", etc.

Posted by: AmirT at October 14, 2005 2:08 PM



I enjoyed reading this and recommend you to read the whole text:

"There has always been a market for obscurantism. Socrates railed against the followers of Heraclitus of Ephesus for much the same reasons that Mr Derrida's critics berate his unfortunate disciples:
If you ask one of them a question, they draw out enigmatic little expressions from their quiver, so to speak, and shoot one off; and if you try to get hold of an account of what that one meant, you're transfixed by another novel set of metaphors. You'll never get anywhere with any of them.

Subjected to his weak puns (“logical phallusies” was a famous example), bombastic rhetoric and illogical ramblings, an open-minded reader might suspect Mr Derrida of charlatanism. That would be going too far, however. He was a sincere and learned man, if a confused one, who offered some academics and students just what they were looking for."

http://www.economist.com/people/displayStory.cfm?story_id=3308320

Posted by: AmirT at October 14, 2005 1:36 PM



من متن سايت فلاسفه را خواندم انهم به تصادف بعد مدتها دنبال چيزي ميگشتم. انچه از بت شكني. تفاوت دريدا و شريعتي را درست ميدانم. از سويي نقد شريعتي خود بتشكني بسياريست كه تابش را ندارند انهم بخاطر زير سووال بردن بسياري از باورهاست. البته من نميدانم خود صاحب فلاسفه درين باره چه فكر ميكند و علاقه اي هم به ان ندارم فقط نظرم درين است در زمينه فلسفه شريعتي اصلا بسيار دور از ان است . بهرحال شايد انچه هم بعدا صاحب سايت فلاسفه در توصيف بتشكني نوشته خود در قبل نوشتن انرا نميدانسته و فقط به ان تفاوت پرداخته و يا شايد قسمتي را ميدانسته است يا همه را ميدانسته چه كسي ميتواند داوري كند. چه كس ميداند واما فعلا كه ملاك شده ميزان دانش ادمها انچه در سايتشان بروز ميكنند. غير اين حرف صاحب فلاسفه را هم در باره ي اين ما ( شايد سخن از ايرانيان بوده) و سخن از هر مطلبي را تا حد بسياري درست ميدانم چون اين عادتيست كه در ايرانيان قابل مشاهده است. حال اينكه اين بياد چنان برخوردي چون صاحب سايت فلاسفه صورت گيرد نميدانم درست است يا نه و فكر ميكنم خلاف تعريف ازاديست. بقول ادورنو در ان كتاب نميدانم ترجمه شده يا نشده اش در مقاله اي خوب با تيتري نوشته كه در نزن nicht anklöpfen. غير اين درستكارانه انسان يكبار بخواهد بگويد اينگونه نوشتن شما يا برخورد هايي چون صاحب سايت فلاسفه را پيش مياورد كه شايد در محتوي درست است و در عمل نه و بسياري نيز اصلا فقط تصوير بر ميدارند كه اين فلاني است كه اهل مطالعه است يا نيست و خود وارد اين بازار ميشوند حال يا با سكوت يا با ادامه. غير اين فكر ميكنم اينقدر چيز براي خواندن باشد كه ادم وقت نكند تركيبي از خودش و فلسفه و انچه به انديشه مربوط است جايي بنويسد ولي اين فكر را نبايد بلند گفت چون هركس ازاد است انگونه ميخواهد باشد و يا بقولي بلند پرسش كند و من هم با ان موافقم

*عليرضا جان، من که از اين زبان شکسته چيزی سر در نياوردم! اگر دوباره سری به ما زدی افتادگی های اين کوزه شکسته را سرجايش بگذار تا وقتی که برای کامنت گذاشته ای و ديگران برای خواندنش می گذارند حيف نشود.- سيبستان

Posted by: عليرضا at October 14, 2005 1:14 PM



خُب آقا جان خيلی بيش از اندازه فلسفه چينی و فلسفه بافی کرده ای. همه اش هم به خاطر لحن تند سعيد در آن چند جمله است که نوشته است. و يا دواقع همان کلمه «احمقانه» است که مهدی خان ما را که بردبار و متين است و مزاجی خاکشير مانند دارد به جوش و جنبش آورده است. البته سعيد معمولاً چنين زبان تندی ندارد. نمی دانم چه شده است و در چه حال و هموايی بوده است. شايد همان روزی بوده که از دنده چپ بلند شده بوده است.

Posted by: کاظم at October 14, 2005 8:55 AM


 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 22
چاپ کن
بفرست