:: انشاءالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
:: انشاءالله مدرنیته را به خاک خواهیم سپرد
:: انديشيدن يعنی فحشا
:: عطر عتيق
:: فروغ و پرهيز از در افتادن صريح با سنت
:: آلترناتيوهای دينی و دیالکتیک نفی و رقابت
:: مدرنيته و کهن الگوی زن بدکاره
:: انسان شناسی بکارت
:: آيا "تجدد ايرانی" بی معناست؟
:: وداع با دکتر سروش
:: تروريست: قيصر، قاتل يا سرباز؟
:: مدرنيسم ايرانی و آلودگی بيان هگلی
:: مدرنيسم ايرانی: تبديل دايره به خط
:: ما هم مردمی هستيم
:: سکس، سنت، و قديسين
:: قرن بيستم- يک طرح امپرسيونيستی از چشم اندازی بی نهايت متنوع
:: يک روز با فيلسوف ايرانی
:: کرانمندی عقل سرخ و بيکرانگی عقل عاريه؟
:: در خدمت و خيانت روشنفکران
:: چگونه سنت زايا می شود
:: باز هم حافظه تاريخی
:: گرايش به نفی
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
July 2, 2003  
خاموش کردن چراغ مولانا  
 

من نخست مايلم توجه دوستان را به قطعه ای جلب کنم از يک خردورز معاصر که جانش را هم کارمايه خرد کرد و در پاکی و صداقتش شک و شبهه نيست اما ... بهتر است اما را بعد از خواندن اين قطعه طرح کنم:


"آن ستايش ها که حافظ از باده کرده و چنين وانموده که باده رازهای سربسته را می گشايد و نادانستنی ها را دانسته می گرداند جز ياوه گويی نيست. هر کسی حق دارد حافظ را تنها به نام اين شعرهايش ديوانه ياوه گويی شناسد."


اين سخن عاقلانه ای است ظاهرا که بر ستايش باده خرده می گيرد. باز هم عاقلانه است که گوينده همين سخن سعدی را به باد ملامت گرفته که اين مرد بدآموز است چون به شاهد بازی و کودک بارگی تمايل نشان داده. هم باز عاقلانه است که در اشاره به خيام بگويد: اين بسيار بی خردی است که کس در پی شناخت دانستنی های اين جهان نباشد و بگويد می خور که ندانی ز کجا آمده ای.


اينها عاقلانه است اما چرا به هاضمه عقلی امروز ما دشخوار می آيد گواردن آن؟


مثال ديگر بزنم. قمه زدن را در نظر بگيريد. عاقلانه است که آن را مذمت کنيم و خلق را از آن بازداريم. اما چرا چنين نمی کنيم؟ و اصولا هيچ سودی و نتيجه ای بر نهی مردمانی که به قمه زدن علاقه دارند مترتب می دانيم؟


سخن های عاقلانه ديگری را در نظر بگيريد که در گفتمان فرهنگی جامعه ما کم نيست. مثلا در مورد سن بلوغ و سن قانونی و مخالفت با تفاوت آن يک فقيه بزرگ با استناد به قوانين طبيعت، خردورزانه می نويسد: يک جوان 14-15 ساله را که به سن بلوغ رسيده بر خلاف سنت طبيعت که از سنن بزرگ الهی است 3 سال از ازدواج مشروع محروم کنند جز کمک به شيوع فحشا و فساد اخلاق است؟


خود دکتر طباطبايی می گويد که مجموعه قوانين مدنی که از دوره مشروطه و پس از آن باقی مانده با تجدد سازگارتر و به روح فقه شيعی نزديک تر است. لابد به دليل اينکه گوينده خود را از اهل عقل می داند بايد اين سخن را حجت عاقلانه تصور کرد. اما جالب است که بسياری از حقوقدانان با اين حکم عقلی ايشان موافق نيستند. برای نمونه بنگريد به آنهمه خشونت عليه زنان که در اين مجموعه صورت قانونی پيدا کرده است و به هيچ روی با روح تجدد و حتی فهم امروزی فقيهان متجدد سازگار نيست.


همين طور وقتی ايشان حکم می دهد که در عهد مشروطه فهم درست يا درست تری از هويت اسلام و دين وجود داشته شنونده متحير می شود که ايشان تاريخ را فراموش کرده اند يا عمدا می خواهند خدمت های روشنفکران احياگر را ناديده بگيرند. فقط ملاحظه کنيد که وضع زنان در آن عهد چگونه بود و امروز در پی مساعی مجدانه نظری و رهنمونی عملی به زنان و سپس به دست خود زنان روشنفکر چه تحولاتی در کار آمده است.


در واقع، عقل نه يک معنا دارد و نه احکام لايتغير و جاودانی که در آن خلاف نتوان کرد. مثال ديگری از روزگار خودمان بزنم. همين امشب پنتاگون در واکنش به کشته شدن روزانه سربازان آمريکايی در عراق می گفت با توجه به حضور 150 هزار نفری نيروهای آمريکايی در عراق کشته شدن چند نفر (که مجموعا به 22-23 تن می رسد) از نظر نظامی ( پايه عقل و منطق نظاميان) اهميتی ندارد. البته سخنی عاقلانه و راست است اما همه ما می فهميم که يک عقل ديگر هست که سخت نگران همين امور بی اهميت است و آن عقل سياسی است. اين عقل سياسی همين امور بی اهميت را دارای تاثير منفی و مخرب ارزيابی می کند و درست هم هست.


دکتر طباطبايی از ما می خواهد بر پايه "عقل" عرفان را کنار بگذاريم و نشان دهيم که روشنفکر هستيم چرا که در فهم او از روشنفکر عقلانيت مرکزيت دارد. اما بعيد می دانم که علت اين ستيز با عرفان چيزی بيشتر از همان مخالفت گوينده اول ما با حافظ و سعدی و خيام باشد. و بعيدتر اينکه آن عقلانيت که ايشان توصيه می کند کارسازتر از تلاش روشنفکری احياگر دين و عرفان و سنت های ما در بازشناخت ما و راهيابی ما به آن جمعيت خاطر و اطمينان به نفسی باشد که حق ماست و حاصل اتکا به هويتی متمايز و انسانی در جهان آشفته ما.


دوست من مهدی از اسطوره لطافت عرفان سخن می گويد اما نزديک تر به حقيقت آن است که "عقل مستقل" که دکتر طباطبايی از آن دم می زند اسطوره باشد. مثالهايی که پيشتر آوردم نشان می دهد که چقدر عقل پایبند موضع ماست و دانش ما و سطح فکر جامعه ما و زمان ما. عقل در هر مساله ای صور گوناگون دارد. هر صورتی از صور آن اگر به جای همه صورت ها گرفته شود نتيجه ای بهتر از آن چه در بالا ديديم در بر نخواهد داشت. عقل جامع بی نياز از نوعی عرفان نيست.


مساله کنار گذاشتن عرفان هم همين است. همان دعوای کهن عقل و عشق و انتخاب اين يا آن. جالب است که ما در آغاز قرن بيست و يکم به اسم روشنگری و دعوت به تجدد نسخه هايی می پيچيم که حکمای ما قرن ها پيش آن را پشت سر گذاشته اند. چاره چيست. ما همواره در حال کشف کشف شده ها هستيم. اگر از تعابير خود ايشان استفاده کنم بايد بگويم اين به آن سبب است که ما حافظه تاريخی نداريم و فکر می کنيم چيز تازه ای کشف کرده ايم.


اما حقيقت شايد آن است که اين از همان دست کم گرفتن "عرفانيات" ناشی می شود. وظيفه فلسفه را در سرزمين ما و فرهنگ ايرانی شعر و عرفان بر دوش داشته است. همه اين مساله های انسانی در سنت اين فرهنگ انديشيده شده است و به همين سبب ما از آن فارغ نمی توانيم بود و ان را کنار نمی توانيم نهاد. اينها ادعا نيست البته که متکی به گنجينه ای از آثاری است که گرچه در زبان شعر و ادب و بلاغت باقی مانده اما فقط شعر و ادب و بلاغت نيست.


عرفان و اخلاق حکيمانه و رندانه آن هنوز دل ما را می ربايد از حافظ و عين القضات و حلاج و آموزه های شريعتی و کويريات او تا سهراب سپهری و آيت الله خمينی و علامه طباطبايی و سروش و الهی قمشه ای و ديگر و ديگران. آنها که به عقل اتکا می کنند هم بايد به استناد همان عقل بدانند که در مقابل اين نيروی عظيمی که دل می برد فقط نمی توان به توصيه و نهی اکتفا کرد. ايشان چه چيز جانشين عرضه می کنند که دل ما را بردنی باشد؟


از سخنم بوی ستيز با عقل نشنويد. من به عقل سرخ باور دارم نه عقل سرد. مهدی به من بگويدکه خود در خلوت خويش هم اينقدر از لطافت عرفان گريزان است؟ و به من و نسل جوانتری مثل خودش بگويد که ما اگر لطافت را در عرفان نجوييم کجا بجوييم؟ من را به عرفان بودايی و مسيحی و دون خوانی و اسپانيايی دعوت مکنيد. من اگر آن زن فرشته خصال آنماری شيمل را هم نديده بودم باز هم به فرهنگ خود متکی و مباهی بودم اما شرمسار او خواهم بود که به عقل و قلب شيفته عرفان ما و خاصه رومی بود اگر او به چراغ مولانا ره به منزل برد و من با خاموش کردن آن ره گم زنم.


July 2, 2003 03:49 AM


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست