سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

May 15, 2007

من و قهرمان های ام

داريوش ملکوتی يادداشتی نوشته از کسانی که تاثيرگذارترين افراد بوده اند بر او. از من هم نام برده به لطف که بنويسم چه کسانی در زندگی من تاثير گذاشته اند. راست اش تکليف شاق است. و شيرين. شاق بودن اش به اين است که آدم چند نفر را نام ببرد؟ شيرينی اش در ياد ياران است و استادان.

اين روزها استادی ندارم. سالهاست ندارم. بت هايم را شکسته ام. کتابهايم را سوخته ام. اما همانوقت که استاد هم داشتم از نا-استادها زياد چيز آموختم. گاهی يک بيت مرا سالها راه برده است. تابلويی در قهوه خانه ای مدتها الهام بخش ام بوده است. جمله ای در کتابی ذهنم را فتح کرده است. حتی قيافه ای چهره ای رفتاری آموزگارم بوده است. هرچه دارم را آموخته ام. چيزی از خودم ندارم. روش ام حافظانه است. هر جا چيز خوبی ديده ام گفته ام از من باشد.

تا سالها کارم اين بود که کاردانان را بشناسم. نبود آدمی که چيزی تازه عرضه کند و من به زانوی ادب پيش او ننشينم. با نام آوران زياد نشسته ام يا از ايشان بسيار خوانده ام. چندان که آنچه آموختنی از ايشان ديده ام بردارم و از خود کنم. يادم می آيد يکبار بدجنسی کردم و شعری را به دوستان ام عرضه داشتم به نام شاملو و قبول کردند. و بعد قهقهه سر دادم که اين کار خود من است!

شعر خوب را دوست داشتم. انديشه خوب را هم. سينمای خوب را نيز. آشوری و مهرداد بهار را می ستودم. شيفته شفيعی کدکنی بودم و سر کلاس اش يکی از بهترين کارهايم را در سبک شناسی ارائه کردم در حالی که رسما شاگرد کلاس او نبودم. استادان ام را در دانشگاه سخت احترام می کردم. از شميسا زياد آموختم. از دادبه. از عباديان. از انوری. از طباطبايی. از شکری. از صفوی. از پورنامداريان. از جوانمرد. از بسياری. در سينما کيشلوفسکی نزديکترين است به من. و هامون مهرجويی. و علی حاتمی. سينمای روسی هم برايم هنوز دنيايی حرف دارد و تازگی.

سهراب سپهری به من چيزهای بسيار آموخت. فروغ هنوز هم خواهر بزرگ من است و معشوق مرده من. يحيی آرين پور با کتاب اش خيلی چيزها به من آموخت. جلال ستاری با دوسه کتاب اش فلسفه زندگی ام را ساخت. ايرج افشار به من راه ايرانشناسی آموخت. ... وای که چقدر کتاب دوست بودم. کتابخواره بودم. شايد چند ده دفترچه کوچک از نام کتابها سياه کرده باشم. عشق به کتاب را از شريعتی دارم. از حکيمی هم ذهنم پر می شد. اما جانم دست شريعتی بود. مطهری هم خردمندی دينی را به من آموخت. بنی صدر هم يکچند مرادم بود. آيت الله خمينی هم. بعد سروش آمد. اما هيچکدام از اينها با من زندگی نکردند مگر شريعتی و نيچه. فراسوی نيک و بد نيچه سالها کتاب بالينی من بود. من لغزش های شريعتی را با استواری نيچه رفو می کردم. ولی هر دوی آنها تخيلی خلاق و نيرومند داشتند که رمز جذابيت ابدی آنهاست. چيزی که سروش نداشت. مطهری هم. و بنی صدر اصلا. و آيت الله خمينی تنها در شعرهاش و رفتار شخصی اش به جا گذاشت.

با بسياری از طريق شريعتی آشنا شدم. مثلا با عين القضات. ولی خودم بيهقی را کشف کردم. هيچکس به اندازه بيهقی بر نثر و فکر من تاثير نداشته است. آنچه از شريعتی و سروش آموختم تقليد بود. اما بيهقی سرچشمه ای بی زوال بود. در خرد روشن و نثر عالی. حافظ را به شيوه عاشقان خوانده ام. يعنی عشق را از او آموختم بيت به بيت. هر بار بيتی از او را کشف می کردم که سری از عشق بر ملا ساخته بود. سری که تا مبتلا نباشی بر تو مکشوف نمی شود. سعدی هم بود. اما حافظ چيز ديگری بود. حافظ رازدان جامع فرهنگ ايران است. گرچه سر عشق آسمانی را مولانا بهتر از هر کس ديگری به من آموخت. عمری باشد بايد شرحی بنويسم برای امروزيان از اينکه چگونه عشق اسطرلاب اسرار خدا ست.

هر چه آموخته ام از ادب و عرفان و تاريخ ايران بوده است. از غرب، نيچه و بعد چند تن ديگر. به نظريه دريافت علاقه مند بوده ام. روشنفکری فرانسه هيچوقت برايم جذاب نبوده است. هانری کربن شايد. از سارتر زياد شنيدم و خواندم. اما چيز چندانی نياموختم مگر زندگی اش با دوبوار که برايم هميشه الگو بود. از فوکو و دريدا و ديگران هم به اندازه وقتی که بايد صرف کارشان کنی چيزی نياموختم. دنيای بودريار کمی به من نزديک تر بود. کلا روشنفکری فرانسه چون مرا زياد به ياد روشنفکری ايرانی می اندازد برای ام جذابيت ندارد. برايم آلمان و حوزه انديشه آلمانی روشنگران و انديشمندان والاتر و عميق تری داشته است و سرکش تر و ديوانه تر. صراحت آمريکايی را نيز دوست داشته ام و پراگماتيسم اش را. از فلسفه زندگی بريتانيايی هم بسيار آموخته ام. شيوه آکادميک اش را هم بر ديگران برتری می نهم. خويشتنداری و محافظه کاری به معنای مثبت کلمه و بی آزاری شان را که فرهنگ عمومی آن مردم است خوب می شناسم. سالها نيز از اشرافيت شان می آموختم. اما وقتی ميان آنها زيستم دانستم که از آن اشرافيت چيزی باقی نمانده است.

ستايشگر اشرافيت بوده ام و هستم. نه دک و پزش که نشانه تازه به دوران رسيده هاست که اصالت اش. به قول نجيب مايل هروی فرهنگ ايران را اشرافيت حفظ کرده است. از اين مرد دانش پژوه و خراسان شناس نيز فراوان آموختم. حيف که بزرگانی چون او زبان انگليسی نمی دانند تا قدرشان در جهان آکادمی درست شناخته شود و دستاوردهاشان. او از بزرگترين آدمها ست در شناخت فلسفه ستيزی در تمدن ما. کتابی داشت به همين نام که منتشر-ناشده ماند.

بسياری کسان بوده اند که ايشان را ستوده ام يا می ستوده ام. پدرم را سالها پس از مرگ اش کشف کردم. در جوانمردی يکتا بود. از دو سه زن نيز بسيار آموختم. زنانی که بر ايشان عاشق بودم. جسارت و سادگی و دانايی غريزی داشتند. و دنيايی که می ارزيد آن را کشف کنی. و البته بدنی کشف کردنی. ولی اولين زنی که به من بسيار آموخت مادرم بود. زنی آزاده و نوخواه. ستايشگر زنانی بوده ام که در آنها جسارتی می يافتم. روح شاهنامه ای زن را دوست داشته ام. زن حماسی برايم دلرباتر و ايرانی تر بوده است. زنی که انتخاب می کند. مردش را و زندگی اش را. رودابه است يا تهمينه است. يا حتی ويس يا شيرين. هنوز سيمای چنين زنی در هنر معاصر ما شناخته نيست. 

همه اينها را گفتم و بسياری اش ناگفته ماند. آدم هر برشی که به زندگی اش بزند به کسانی می رسد که به او آموخته اند. در دانش در ادب در دين در اخلاق در آزادگی در انصاف در خردمندی در خودشناسی در عشق در کار در مديريت ايده آل در سياست در زندگی در دوستی و نمی دانم در هزار چيز ديگر. اما من از آدمهای معمولی به اندازه آدمهای بزرگ آموخته ام. شايد برای همين هرگز نتوانستم خود را تافته جدا بافته ببينم و بخواهم. من از آغاسی و سوسن و گوگوش و فرهاد و داريوش و دلکش و ويگن و قمر و جواد يساری می توانم لذت ببرم و برده ام. هرگز خود را از لذت هايی که مردم کوی و برزن می برند محروم نکرده ام. از همان حکمت عاميانه هم آموخته ام که در ترانه ها هست و ضرب المثلها هست. يافتن حقيقت زندگی منحصر به روشنفکران نيست. مردم عادی گاه بسيار بهتر به هدف می زنند. به قول استاد فروزانفر حقيقت ساده است.

* کار شاقی بود. دوست ندارم تکليف شاق کنم ولی دوست دارم فروغ بنويسد و داريوش آشوری بگويد و عباس عبدی و عابر پياده و مانی ب و حاجی کنزينگتون و سلمان جريری.  

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است