سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

February 14, 2006

تصویرهای عشق ما کجاست؟

به محبوب هایم از آنکه معنای نامش شاهان بود تا این یک که خود شهزاده است که نحن لانفرق بین احد منهم؛
و به دیدارشناسان وطنم


از آخر به اول:

آخر چرا تابلوهای عشق ما در لابلای کتابهای خطی مدفون است؟ مثل عشق‌هامان که بايد در پستو پنهان باشد؟ نه راستی چرا اهل همت ما که دسترسی به کتبخانه ها دارند و از گنجينه مدفون عشق در اوراق زرين مينياتورهای اين چندقرنه نزديکتر به ما آگاه اند کاری‌ نمی‌کنند؟ تا ما هم تابلوهای عاشقانه مان را به نام نقاش يا صحنه نقاشی بشناسيم. نمایشگاه عشق برگزار کنیم.

چرا نقاشان ما از عشق می‌ترسند؟ چرا در تابلوی هيچکس زنی و مردی ديده نمی شود؟ فقط زنهای تنها و گاه سر به گريبان و مردهايی که در راههای بی فرجام گوزن وار می‌روند. عشق ما تابلو ندارد. می‌دانم که هزار مانع اجتماعی و فرهنگی بوده است و هست. از روبنس و ماتیس نمی‌گویم اما به اندازه تابلوی گلهای پيکاسو هم محل طرح عشق نداشته ايم؟

ادبيات ايران بی ترديد يکی از بهترين مجموعه های شناخت حالات عشق است. بجرات می‌توان گفت که کمتر حالی از احوال عشق در ادب فارسی و شعر بی‌همتای آن ناگفته مانده است. کسی شک داشته باشد می‌تواند فقط يک دور غزلهای سعدی را دست بگيرد و بخواند. اما می‌دانم که نمی‌خوانند. 

ادبيات ايران با همه عظمت اش در عشق، ادبياتی است که با نقاشی چنان که بايد پشتيبانی نشده است. عشق ايرانی عشقی ذهنی است. شکل ندارد. مجسمه ندارد. صحنه نقاشی ندارد. روی پرده نرفته است ( به همه معنا). در دنيايی که دنيای تصوير شده است دنيای ديدار است و فرهنگش خوب يا بد ديداری است، نداشتن تصويری از خود برای عشق راه را برای تصويرهايی از عشق باز می‌کند که هر قدر خوب هم باشد تصوير ما نيست. يا تصوير ما بخشی از آن نيست. تصوير عشق ما منحصر است به پرده های مينياتوری. آن را هم کمتر کسی می‌شناسد.

پرده نقاشی عشق در ايران از اندازه های صفحه کتابهای قطع وزيری و سلطانی بيشتر نيست. خمسه نظامی يا شاهنامه فردوسی با مينياتورهايی هوشربا تزئين شده است. اما همين. «تابلو» در نقاشی ايران گم است. «صفحه» هست. آنهم در لابلای متون و در کنج کتبخانه يا بدتر صندوقخانه و گاوصندوق‌ها پنهان است. 

اينکه ما عشق را نقاشی نکرده ايم يا اگر کرده ايم پنهان است يا برای چشم بزرگان است فاشگوی جنبه مهمی از فرهنگ ماست. هيچ يک از استادان بزرگ نقاشی معاصر ما تابلوی مشهوری برای عشق ندارد. حتی بزرگان مدرن ما مثل آيدين آغداشلو يا سهراب سپهری از همه چيز گفته اند جز عشق. عشق زمينی.

من سايت کارگاه را برای نمونه در بخش نقاشی اش به صورت تصادفی مرور کردم تا مگر نشانی از عشق در بين انبوه نقاشی‌های آنجا بيابم. همه چيز بود از آب و رنگ و صورتهای خوب و گلهای پرنور و خطوط معنادار و اصیل تا خطوط کج و معوج و تابلوهای تکرنگ و گرفته و مغموم و چه بسا تقلیدی. اما عشق نبود. عشق زمينی.  

امشب وقتی ديدم نی لبک برای روز ولنتاين تصويری از نقاشی مشهور گوستاو کليمت را گذاشته است اول ياد روزی افتادم که نخست بار اين تابلو با کارت پستالی در تهران به دستم رسيد. من هم از کارهای کليمت لذت می برم و او را می‌ستايم خاصه يک دوسه کارش را که با آن خاطره دارم. اما بعد به اين منتقل شدم که اگر می‌خواستم برای محبوب خود، کاری ايرانی بفرستم چه داشتم؟ به ذهنم فشار آوردم و هر چه از نقاشی و عکس و فيلم ايرانی و هنرهای دیداری به ذهنم می رسيد مرور کردم و ديدم که ما تقريبا هيچ اثر مهمی در نقاشی خود در عکاسی خود در سينما و هنر خود در باره عشق نداريم. برای مردمی که می‌گويند «عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آيد/ ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی» عجيب نيست؟ 

بوسه - گوستاو کليمت مجموعه کارهای کلیمت را در اینجا می یابید: Gustav Klimt, 80 Artworks
تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است