سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

January 9, 2006

هواپيما نشانه آخرالزمان برای ما

زمانی بود که توپخانه عثمانی سپاه ايران صفوی را شگفت زده می کرد و نظم آن را به هم می ريخت و به شکست می کشانيدش. توپخانه نشانه آخرالزمان بود. چيزی بالاتر از آن نبود. دلها برای داشتن اش از خود کردن اش پر می کشيد. شاهان صفوی برکشيدگان سپاه و نخبگان خود را گماشتند تا ملت شيعه هم از اين اسلحه آتشين برخوردار شود.

دور زمانه چرخيد و چرخيد و آخرالزمان باز اول الزمان شد و همه چيز باز نو شد و دگرباره کهنه شد و سلاحهای نو آمد و ما باز عقب افتاديم و در جنگ ايران و روس باختيم و دل به دانش غربی و دارالفنون سپرديم. تا هواپيما آمد. و اين دوره رضاشاه بود. بعد جت  آمد و جنگنده های نو به نو و ما ديگر باکی نداشتيم که اين بار دل مان قرص بود به سرچشمه که نياز ما را تکافو می کند. آلمان و فرانسه و بريتانيا و بعد هم آمريکا. ما ديگر نه امپراتوری بوديم و نه ادعايش را داشتيم. ديگران نياز ما را تامين می کردند. آنها که امپراتوری بودند و اسمشان هم امپرياليست بود. ما فقط بايد جوانان نخبه مان را می گذاشتيم درس بخوانند و در کشورهای آنها آموزش ببينند و برگردند و بين ما آقايی کنند و هواپيماهامان را ببرند و بياورند.

دوباره آخرالزمان شد. انقلاب شد. دوباره ياد امپراتوری افتاديم و خدايگانی. اما بضاعت مان بيش از همان بندگان نبود که در عصر پهلوی بوديم. خدايگانی راه و رسم ديگر داشت. نياموختيم. منبع تامين نيازمان را عوض کرديم و قرارداد استراتژيک با شوروی ها بستيم. اما ندانستيم که آنها هم امپراتوری شان رو به زوال است.

شوروی که افتاد دنيا هم عوض شد. ما هم عوض شده بوديم. مردم جهان هم همان نبودند که بودند. زودتر از همه نه روشنفکران که بن لادن فهميد.

نشانه تغيير اساسی 11 سپتامبر شد. 11 سپتامبر آخرالزمان عجيبی بود. نشانه اش هواپيما بود. اين هواپيما مثل توپخانه ای بود که به جای پيروز کردن عثمانی و روس که صاحب ابزار بودند به ناکامی شان انجاميده باشد. توپی باشد که به روی خود شليک کرده باشند.  

هواپيما در دست بن لادن به چه کار می آيد؟ هواپيما برای او مسير ختم جهان است. ايجاد آشوب بزرگ است. مقدمه قيامت است. او در نفی زنده است. چيزی را ايجاد نمی کند. چيزی را اختراع نمی کند. پيش نمی برد. وقتی هم می آموزد پشت هواپيما بنشيند همانقدر می آموزد که بتواند آن را بلند کند و به برج های نيويورک بکوبد. بيش از آن نيازی ندارد.

ما هنوز وارد عصر ماهواره و موشک نشده ايم. برای ما هواپيما آخرين حد پيشرفت است. و رفتار ما با اين آخرين حد پيشرفت نشان می دهد که امپراتوری مان چه محتوا و آينده ای دارد: ما هواپيما را قرض گرفته ايم از روی کاتالوگ اش با آن آشنا شده ايم يا حداکثر آن بچه های نخبه قديمی را که در کشورهای امپرياليست درس خوانده بودند جلو انداخته ايم و از آنها ياد گرفته ايم. ما محصول دست دوم و مدل دست سوم هواپيما را استفاده می کنيم. فکر می کنيم اين هم ماشينی است مثل پيکان. که می توانيم همه روده پوده اش را به هم بريزيم و سوار کنيم و همچنان پس از 30 سال در جاده ها برويم و بياييم و تصادف کنيم و صافکاری کنيم.

 ما امپراتورهايی بدون لباس ايم. هواپيما برای ما مثل سفينه ای است از کرات ديگر آمده برای مردم غارنشين. هواپيما نشانه عجز ماست. نشانه آخرالزمان ما. نشانه آشوب بزرگ ما. درست مثل نيروگاهی که نمی توانيم بدون کمک اين و آن درست اش کنيم. و همان بهتر که نکنيم. وگرنه فردا نشانه ديگری برای آخرالزمان مان فراهم می کنيم: انفجار اتمی و آلودگی هسته ای.

ته مقاله:
"سرمقاله" امروز چون باب دندان دو خواننده علاقه مند من است تقديم می شود به هر دوی آنها يعنی: حودر مردی با سابقه درخشان و دانای يگانه وبلاگستان و تقسيم کننده ميزان دانايی و شرافت ديگران که تازگی نگران نادانی گرهخورده به ادبيات در سيبستان شده است؛ و به سبيل طلا که پاسبان قدرقدرت زنانگی وبلاگستان و مادربزرگ زباندانان فارسی و پيشتاز ادبيات کلثوم ننه ای است!
تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است