سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

December 14, 2005

سور-رئاليسم خبری: شواهد همين دو سه روزه

سرمايه ما همين است؟ همين که آقای بهنودمان فيلم سقوط پخش کند که مجعول بودنش قوی تر از اصالت آن است. بعد هم در صفحه اول روزنامه اينترنتی اش (شماره 145- لينک مستقل ندارد!) عکسی چاپ کند از بامهای پر از ديش ماهواره بدون آنکه بگويد اين عکس کدام شهر است و اصلا مربوط به کدام مقاله است و اصلا مقاله ای در باره آن عکس نداشته باشد. همينطوری خوشش آمده باشد و عکسی را آنجا گذاشته باشد که می تواند اين گمان را تقويت کند که ايران است اما نباشد.

سرمايه ما همين است؟ همين که روزنامه ايران مان هم بيفتد دنبال خبرهای رسوای کشف های کذا و کذا (صفحه اول روز سه شنبه پی دی اف). انگار همه دنيا معطل مانده بوده است که يک دانشجوی مديريت بازرگانی در شيراز معمای اتمی اينشتاين را حل کند و بعد هم همان روزنامه ای که اين خبر مهم قرن را منتشر می کند يک مصاحبه جانانه با اين دختر خانم صاحب استعداد درخشان انجام ندهد با عکس و تفصيلات و به دو پاراگراف خبر بی سر و ته و مبهم خبرنگار محلی خود اکتفا کند. انگار هر روز از اين خبرها اتفاق می افتد و ما آنقدر کشف های پی هم انجام می دهيم که وقت نداريم برای هر کشفی تيتر اصلی برويم. اينکه چيزی نيست ما اينقدر کشف داريم که ...   

سرمايه ما همين است؟ همين که مدام بيفتيم دنبال اينکه کدام نشريه اروپايی در باره ما چه نکته احيانا مثبتی گفته است تا آن را بوق کنيم بدون اينکه بدانيم اصلا آنچه داريم نقل می کنيم هجو ماست نه مدح ما؟ رسالت نه تنها نوشته هجويه اشپيگل را جدی گرفته و تيتر يک کرده است ( آرشيو روزنامه کار نمی کند که به اصلش ارجاع بدهم) که امروز هم از قول روزنامه دی ولت همان حرفهای ديروزی را تيتر صفحه اول (روز چهارشنبه 23 آذر- اين لينک هم بعد از 24 ساعت معتبر نيست!) کرده است. بدون اينکه بداند اين همان مطلب اشپيگل است که تا ديروز فقط در نسخه آنلاين اشپيگل وجود داشت و حالا دی ولت آن را چاپ کرده است! يا بدتر: بداند و بخواهد وانمود کند که موج تاييد حرفهای رئيس جمهور عزيز در نشريات آلمان آغاز شده است و برای حرفهای او مشروعيت بتراشد. 

سرمايه ما کجاست؟ توان رسانه ای ما چقدر است؟ چرا حتی روزنامه های قديمی و روزنامه نگاران قديمی مان هم افسانه دوست می دارند؟ نمی گويم اين دست افسانه ها فقط در ايران است اما جای اين افسانه ها که به اندازه قصه حسين کرد شبستری هم نمی ارزد در روزنامه های معتبر ما و در نوشتار روزنامه نگاران معتبر ماست؟ يکبار روزنامه همشهری موقعی که ايران بودم و تازه اين نوع ضدخبرهای عوام-گول-زنک باب شده بود و هر هفته و هر ماه يکی از مشکلات عالم علم به دست يکی از دانشجويان يا حتی دانش آموزان ايرانی حل می شد و استعدادی و نابغه ای کشف می شد، در صفحه اول خود خبر از يک استعداد درخشان آذری داده بود که کتابهايش را که مجموعه ای باورنکردنی از نظر حجم و تعداد بود در نمايشگاهی در ترکيه عرضه کرده است و فقط 25 سال دارد ( يا سی سال). تنها يک قلم از آن کتابها يک فرهنگ زبان ترکی فارسی انگليسی بود. من حساب کردم که اين دوست ما بايد از پانزده سالگی هر دو ماه يک جلد کتاب تاليف کرده باشد تا به تعداد مورد اشاره در آن خبر رسيده باشد. تنظيم کنندگان چنين اخباری و سردبيران چنين روزنامه هايی يا روزنامه نگاری نمی دانند يا نمی دانند تاليف کتاب يعنی چه.  

چرا دبيران و سردبيران ما اينقدر هول اند؟ چرا همه چيز را ساده می گيرند؟ چرا از روی دست هم کار می کنند بدون آنکه تاملی پرسشی کنند؟ چرا فرق خبر توصيفی با خبر علمی را نمی دانند؟ چرا در ترجمه بی احتياط اند؟ کارنه نوشته است که خبر کشف کذايی راه حل معمای اينشتاين را شبکه سوم سيما هم پخش کرده است.  مشکل از کجاست؟ از خبرنگار يا سردبير؟ چرا اعتراض آکادميسين ها به اندازه خبر خبرنگار محلی مان برای مان ارزش ندارد؟ چرا وقتی در يک فيلم زمان هنگام غروب است آن را به عنوان تصوير حادثه ای که نيمروز اتفاق افتاده قبول می کنيم؟ چرا علم برای ما اينقدر تفننی است که هر کسی می تواند ناخوانده دانشمند شود و کارهای ناکرده دانشمندان را از زمين بردارد؟ اين فقط مواردی از افسانه دوستی ما تنها در همين دوسه روزه است. سرجمع اش را در طول يک سال و ده سال حساب کنيد. 

ما واقعا مردمی هستيم که به خرق عادت اعتقاد داريم. در دنيای سور-رئال زندگی می کنيم. برای همين است که بخشی از ما به زن پلنگ نما باور می کنند و بخشی از ما به هاله نور رئيس جمهوری مان و بعضی هم دل به افسانه های شبه علمی و شواهد شبه واقعی خوش می دارند. ما فکر می کنيم چرا نمی شود يک دانشجوی مديريت بازرگانی معمای اينشتاين حل کند (معمايی که اصلا وجود ندارد! همان خبر اعتراض را ببينيد) يا يک جوان آذری دهها کتاب تاليف کرده باشد. فکر می کنيم هر چيزی امکان دارد. چرا اين نداشته باشد. اما واقعيت اين است که در جامعه ما مساله اصلی ميانبر زدن است. "امکان" ها هم در همين فضا سنجيده می شوند. ما هنوز به دنبال طلا ساختن از مس هستيم. ديده ايم که يکشبه می توان پولدار شد نويسنده و مترجم و استاد دانشگاه شد آيت الله شد امير و سردار و تازگی ها رئيس جمهور شد. فکر می کنيم چرا ما نتوانيم! - دست کم راه ادعا کردن که بسته نيست. خريدارانش هم که زياد است. ايران امروز پر از ادعاهای عجيب و غريب است. غرق در سور-رئاليسم وطنی.

پس نوشت:
1
دوست دارم بدانم کسی از دانشجويان علوم اجتماعی در اين زمينه ها کاری دانشگاهی کرده است. اگر خبری داريد لطفا در کامنت بنويسيد.
2 سوال ديروز من به قوت خود باقی است. آنها که می گويند فاجعه را فراموش نکنيم توصيه می کنند يا راهکار هم دارند؟ و سوال سخت تر هم اين که روزنامه نگاران رئاليست با اين هجوم سور-رئال پرستان افسانه دوست چه خواهند کرد؟
تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است