سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

October 21, 2005

مدرنيته و کهن الگوی زن بدکاره

مهدی خلجی بدرستی می گويد که جامعه تا وقتی نهادهای مدرن نداشته باشد هر قدر هم افراد مدرن در آن بسيار شود مدرن نخواهد شد. من فکر می کنم اين همان فرديت بيچاره ايرانی است. بيچاره از اين باب که هر قدر مدرن هم می شود جامعه اش رنگ تازه نمی گيرد.

 اما نکته های ديگری هم هست. مثلا اينکه آيا فرد مدرن چگونه می تواند در يک جامعه سنتی مدرن شده باشد؟ و در کدام مرحله از مراحل اين مدرنيت به نهادسازی می رسد يا بايد برسد يا ممکن است برسد؟

اين روزها سخت مشغول تاملاتی در باب سرشت و سرنوشت زن بدکاره در فرهنگ ايرانی ام. پرسش آغازين من اين بود که اگر زن آزاد و به فرديت رسيده بخواهد پايه ای در فرهنگ خود برای تفسير موقعيت خويش پيدا کند به کدام الگو دست می يازد؟ اصلا الگويی هست؟ اين از سوی فرد. از سوی جماعت اما چرا چنين زنی معمولا به بدنامی و بدکارگی موصوف می شود. يا در صورتهای ملايمترش به اغواگری. نمونه برجسته اش رفتار / گفتار حکمرانان با زنانی است که ايشان را بدحجاب می خوانند. نمی گويم که هر زنی که حجاب سنتی ندارد لزوما به فرديت رسيده است اما بسياری از زنانی که به فرديت رسيده اند معمولا در برابر سنت های تحميلی خاصه اگر حکومتی و دستوری باشد تحملی ندارند و به هر نحوی از آن تن می زنند. چرا اين زنان اغواگر خوانده می شوند؟

به نظرم مساله ريشه دارتر از اين سه دهه اخير است. در ادبيات معاصر ايران يک نمونه عالی در کاراکتريزه کردن زن، بوف کور صادق هدايت است. اين کشف من نيست که در بوف کور زن دو چهره شاخص دارد: معشوقه و پتياره. در عين حال، اين دو چهره زن بازتابی از يک انديشه کهن در ايران است. صادق هدايت خواسته يا ناخواسته مفهوم معشوق آرمانی ادب و فرهنگ فارسی را ادامه داده است. پتياره هم صورت ديگری از زن مکار است در ادب فارسی. مکر چنين زنی هم البته بيشتر جنبه جنسی دارد چنانکه در کليله و دمنه هست. او فريبکار است. اغواگر است.

دوگانه پتياره و معشوقه هم در ادب معاصر، و هم در فيلمفارسی به طور شاخصی ادامه يافته است. رمان فارسی از يک نظر داستان زنان بدکاره است. نمونه تيپيک آن زيبای حجازی است. چنانکه از يک نظر ديگر داستان معشوق های دست نيافتنی است. نمونه: چشمهايش. بوف کور در ملتقای اين دو نوع داستان ايستاده است.

در فيلمفارسی شخصيت رقاصه صورت ديگر پتياره است. در مقابل، معشوقه ای گاه هست و گاه نيز اين معشوقه دست نايافتنی خصايل خود را به خواهر/دختر می دهد که معمولا نجيب و سر به زير ترسيم می شود و بايد از او دفاع کرد و در راهش جان داد. نمونه اش قيصر.   

از نظر مردم سنتی جامعه ما زن يا ناموس آدم است که معمولا نسبت خويشی دارد، يا معشوقه ای که باز هم نسبت خصوصی با او داری و مظهر همه خوبی هاست، و يا پتياره/ رقاصه/ بدکاره/ اغواگر - به زبان ديگر زنی که عمومی است و مثلا در روحوضی های قديم بازی می کرد و ساز می زد و می رقصيد. - برای همين هم رقص در ايران همچنان بار منفی دارد. 

پانزده - شانزده ساله بودم يا نبودم و کمتر درست خاطرم نيست اما درست خاطرم هست که شبی با دوست نازنين ام مسعود در چهارطبقه مشهد به سمت کتابفروشی يی در همان حوالی که نامش را فراموش کرده ام می رفتيم. شب تولد من بود و مسعود می خواست برای من هديه ای بخرد. کتاب مجموعه ای از اشعار فروغ بود و مقالاتی در باره او. همان کتاب جلد سياهی که طرحی از فروغ با قلم سفيد روی آن نقش شده بود. گفت که اين زن شعرهای نغز دارد اما مردم می گويند "بدکاره"  بوده است. بدکاره يعنی چه به چه معنا شاعری می تواند بدکاره باشد؟ پرسيدم. گفت می گويند با هر کسی که از او خوشش می آمده می خوابيده است. و گفت که البته دل نازکی داشته و ظاهرا حتی يکبار با کارگری خوابيده بوده است تا دلش را نشکند!

من شعر فروغ را وحشتناک دوست می داشتم. "تولدی ديگر"ش را بر پوستری رمانتيک – که آن سالها در دست و بال بچه های همسن من بود- روی ديوار اتاقم به خط نوشته بودم. زبان دل من بود. اما هميشه فکر می کردم آيا او واقعا بدکاره بود؟ اگر بود چرا پس من او را دوست می دارم؟

سالها گذشت تا بفهمم که جامعه من زنان آزاد شده از سنت را بد می بيند و بدکاره می خواند و هزار دروغ در باره آنها می سازد و باور می کند. برای جامعه ای که من در آن بزرگ می شدم فروغ معشوق نبود لاجرم پتياره می بايد بود. معيار جامعه من دوگانه بود و در منطق او اگر اين نبودی لاجرم بايد آن می بوده باشی. بعدها ديدم که چگونه آزادی با پتيارگی برابر دانسته شد. هزار بار بيشتر شنيده ايم: آزادی يعنی بی بند- و- باری.

ما چقدر عوض شده ايم؟ درست تر بپرسم چقدر از منطق دوگانه يا اين يا آن فاصله گرفته ايم؟ تجربه تجدد ما تجربه ای ناتمام است و پرتناقض. حتی در فرد متجدد.

کودک که بودم هر پنجشنبه در خانه مان روضه خوانی بود . زنهای محل جمع می آمدند و بر پتوهايی که مادرم ملافه سفيد بر آنها کشيده و دور دو اتاق تو-در-توی خانه انداخته بود می نشستند و در اوج روضه همه زير چادر سياهشان می گريستند. بعد سينما آمد و فيلمهای هندی. مادرم فيلم هندی را دوست می داشت و با من و برادارانش به سينما می رفت. امشب فکر می کردم هر وقت در اوج فيلم به چهره مادرم نگاه می کردم چهره اش خيس بود. من هم بغض کرده بودم. مادر گريستن را به عنوان يک مراسم آيينی ترک نکرده بود. زمانی در روضه می گريست و حالا در سالن سينما. اصلا اگر فيلم اشک آدم را در نمی آورد که فيلم نبود. فيلمها ساده و ابتدايی بودند. مثل همان روضه ها. اما کسی به تکنيک فيلم کار نداشت. مردم از اين لحاط کم توقع بودند. اما فيلم خوب مثل روضه خوب بايد آدم را می گرياند. از آدم / مستمعان اشک می گرفت.

بسيار چيزها چنين اند. و در ميان ما چنين مانده اند. صورتها و قالب ها عوض می شود اما روحيه و منطق دگرگون نشده باقی می ماند. اين تجدد ماست. و آن دوگانه معشوقه / پتياره دقيق تر که نگاه کنيم چه بود اگر بازتابی از دوگانه خير و شر نبود؟ يک سو زنی در زيبايی و خوبی و خير مطلق که عاشق شدن به او و وفا به او حتی بی وصال فخر بود و يک سو زنی که مظهر شر بود. برای دقايق خاکی شدن عروج آدم بود. برای دفع شهوت بود. رقاصه بود. يا بدکاره. و گاه هر دو و به هر حال تجسمی از شيطان.

بازگردم به نکته نخستين. مهدی می گويد فرد مدرن. من می گويم اين فرد مدرن متکی به کدام سنت اجتماعی هويت خويش را معرفی می کند؟ تغيير زن در روند مدرنيت بسيار مهم است. مدرن شدن به يک معنا يعنی مدرن شدن زن. اما اين زن دگرشده دگرانديش ايرانی معشوقه است يا بدکاره؟ پاسخ تلخ و متناقض مرد ايرانی اين است: زن مدرن برای دوست دختر شدن خوب است اما به ازدواج که رسيد يک زن سنتی چشم و گوش بسته و مرد نديده و مطيع ترجيح دارد. عشق و پتيارگی برای چنين مردی يکی شده است. او به زن خانه
و آغوش سنت پدرسالار پناه می برد و معشوقه / پتياره را بيرون خانه می گذارد.

نهاد مدرن؟ من می گويم فرد مدرن هم در ميان ما يهودی سرگردان است. متهم است. انگشت نماست. خاصه اگر زن باشد. تا مردم ايرانی و مرد ايرانی نتواند بيرون از دوگانه معشوقه/ پتياره در باره زن قضاوت کند و بنای ديگری برای سنجش زن عمومی بگذارد و از اين طريق دست از تحقير زن بردارد و حس اعتماد به نفس زن را بپرورد، مدرنيته در ايران نهادينه نمی شود. با منطق دوگانه و سياه-سفيد مدرنيسم وجود ندارد.

پس نوشت:

مدرنيسم که می گويم تمام دستاورد دوره مدرن را تا دقيقه اکنون مد نظر دارم که مثلا در تعبير اروپايی اش، هم مدرن را فرا می گيرد هم پسامدرن را. پس آن تعبير اروپايی "مدرن" را که امروز به پسامدرن رسيده با مسامحه در باره ايران به کار می برم چون در باره ايران به پسامدرن معتقد نيستم (پس جمله با منطق دوگانه نمی توان مدرن بود را در اين چارچوب بايد معنا کرد). آنچه ما از سر می گذرانيم يعنی در جامعه مان و ساختارهای سياسی و فرهنگی مان با آن دست به گريبانيم چيزی است که من فکر می کنم بهتر است آن را "مدرنيسم ايرانی" بناميم تا بخواهيم با مفاهيم متخذ از تجربه اروپايی مقايسه يک به يک کنيم. اين که "اين" مدرنيسم کی به پسامدرنيسم خود می رسد مساله ای است که نمی توان پيش بينی کرد. اما در مدرنيسم خود ممکن است و گاه ناگزير است از پسامدرن اروپايی هم بهره ببرد - دانش بدست آمده از پسامدرن را نمی توان کنار گذاشت يا ناديده انگاشت هر چند هنوز مدرن هم نشده باشيم (مدرنيسم ايرانی يکی از ويژگيهاش همين پرش های فکری است). ديگر اينکه من گرچه تقابل سنت و مدرنيته را انکار نمی کنم اما بعينه می بينم که اين دو بويژه در اروپا پيوندهای استوار دارند و بسياری از يادمانهای سنت در مدرنيته ادامه يافته است. آخر هم اينکه می توان در همين دنيای مدرن و پسامدرن ايستار سنتی و مبتنی بر منطق دوگانه داشت چنانکه در رتوريک جرج بوش می بينيم. اما در ايران مهم اين است که ما بدانيم کدام دوگانه ها مانع تفکر مدرن است. حذف همه دوگانه ها يا برگذشتن از آنها ظاهرا ممکن نيست. 

برای دريافت حدود انديشه مدرن هم ديدن اين گفتگو را توصيه می کنم:
در آمدی بر چيستی متن مدرن و ساختار آن

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است