سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

October 16, 2005

کدام مسائل ارزش مطرح شدن دارند؟

در نقد مباحث وبلاگستان گاه اين انتقاد برجسته می شود که اين حرفها – مثلا بحث از بکارت- حرف و درد مردم نيست و بنابرين ارزش طرح ندارد. امشب که ديدم مسعود برجيان هم از همين زاويه مباحث اخير در باره بکارت را نقد کرده فکر کردم خوب است به طرح اين سوال بپردازم که واقعا کدام مسائل ارزش طرح دارند؟

من برای مسعود در کامنتی نوشتم: "
يکی از چيزهايی که نظر شخص مرا به خود جلب می کند دلمشغولی های اجتماعی مردم است. نمی گويم مساله بکارت مساله عمومی است يا نيست. اما همين که به اندازه کافی مساله است به نظرم پرداختن به آن را توجيه می کند. اگر قرار به شماردن مسائل عمومی باشد بکارت حتما يکی از آنهاست و اين مساله ای است که دير يا زود زنان و مردان ما بايد برايش جوابی درخور و رفتاری در خور بيابند. به نظرم نمی توان پرداختن به هر مساله ای را با اين معيار سنجيد که آيا مساله درصد بالايی از مردم هست يا نيست. فرض کن ما اگر بخواهيم در باره انشانويسی و آموزش آن حرف بزنيم مساله چند درصد از مردم است؟ اگر بخواهيم در باره خبرنويسی برای روزنامه نگاران جوان يا شيوه درست دوربين-دست-گرفتن را برای علاقه مندان تازه کار عکاسی بنويسيم مساله چند درصد مردم است؟ مساله بکارت هم به همين اندازه در خور رسيدگی است چون مساله گروههايی از دختران و پسران هست."

معيار نياز مردم معياری بسيار مبهم است و بسيار کلی؛ و قابل اندازه گيری هم نيست. البته هر نويسنده اجتماعی ( از کاربرد اصطلاح روشنفکر عمدا تن می زنم) که می نويسد برای هدف قرار دادن نيازی از مردم می نويسد اما نياز مردم چيست؟ به نظرم جواب اين سوال کاملا بستگی دارد که در کجا ايستاده باشيم و از کدام نيازها با خبر باشيم و تا چه حد آمادگی پاسخ به آن را داشته باشيم. "همه" نيازهای مردم "همه" آن چيزی نيست که ما فکر می کنيم و يا آماده ايم تا آن را طرح کنيم. هر کدام از آنها که می نويسند -که با توجه به شمار روزنامه ها و سايتها و وبلاگ ها و مجله ها و مقاله ها و سخنرانی ها و کنفرانس ها و ديگر انواع منبرها و تريبون ها شمار قابل توجهی هستند- به "بخشی" از نيازها توجه دارند. اين اصل تنوع نيازها ست. از مادری که می خواهد بداند چگونه اولين فرزندش را تغذيه کند تا معلمی که می خواهد بداند چگونه می توان واژگان دانش آموز را گسترش داد. از دختری که می خواهد بداند چگونه بايد از امنيت شخصی خود در خيابان دفاع کند تا دانشجويی که نمی داند آيا سکه گلدکوئيست را بخرد يا نخرد. يکی مشکل فلسفی دارد يکی مشکل روانشناختی دارد يکی هم اولين و بزرگترين مساله اش برخورد معقول و ناويرانگر با نيازهای جنسی خويش است. ...     

انتظار حل همه مسائل از طريق رسيدگی به يک مساله معين هر قدر هم آن مساله مهم تلقی شود انتظار بجايی نيست. نه همه مسائل با تامين نان مردم حل می شود و نه نان با حل مسائل فلسفی و مذهبی و سياسی فراموش می شود. آقای احمدی نژاد رئيس جمهور باشد يا آقای خاتمی مشکل تدريس و آموزش برای معلم باقی است و مشکل بکارت هم حل شود مساله رابطه دو جنس هنوز دهها مساله ديگر دارد که بايد به آن پرداخت. به نظرم بتدريج روشن تر خواهد شد که هر يک از نويسندگان اجتماعی به کدام گروه از نيازها توجه نشان خواهند داد. يعنی کمی تا قسمتی حوزه کار خود را تنگ تر خواهند کرد و مشخص تر و تخصصی تر (خوشا به حال آنان که از پيش اين کار را کرده اند!). ولی تا آن زمان ما نياز داريم هر چه مساله داريم يا به ذهنمان می رسد روی دايره بريزيم. نهی از طرح اين يا آن مساله ديگر راهی به جايی نمی برد. امروز همه حرف می زنند. و چه بهتر! بگذاريم مسائل ولو ناقص و ابتر و احساساتی طرح شوند تا از طريق آن سرانجام به اين جا برسيم که يافتن جوابها را هم بر عهده بگيريم.

اين موضوع را باز می گذارم. يعنی نه طرح ماجرا تمام است و نه پاسخ ها چيزی بيش از يک طرح ناتمام. از نظر دوستان استقبال می کنم. فکر می کنم اين موضوعی است مربوط به همه ما که می نويسيم. هم بايد به خود جواب دهيم که چرا می نويسيم و هم به ديگران که چرا به يک مساله خاص توجه کرده ايم. و فکر می کنم رسيدن به تفاهمی در اين زمينه - يعنی روش انتخاب مساله - می تواند انرژی ما را ذخيره کند، جهت دهد و از دلسرد کردن کسانی که به طرح مساله ای می پردازند بازدارد و همچنين معيار نقد ما را نيز تيزتر کند و بقاعده تر.

پس نوشت:
اين بررسی آماری وبلاگ از پشت يک سوم در باره نتايج يک نظرسنجی محدود است با اين سوال که "چقدر به بکارت اعتقاد داريد؟"؛ درست است که نمی توان نتايج اين نظرسنجی را ملاک قرار داد اما يک نکته در آن هست که قابل توجه است. تعداد زنان موافق بيشتر از مردان موافق است. اين موضوع از لحاظ نظری هم می تواند تاييد شود. زيرا در بحث بکارت اين مردان اند که موقعيت پيشين خود را از دست می دهند. بنابرين گروههای بزرگی از آنان ترجيح می دهند وضع به شکل سنتی ادامه يابد و گويا در عمل هم بر اساس همين سنت رفتار می کنند و توقع دارند زن آنها باکره باشد. به نظرم حرف پايانی نويسنده وبلاگ هم در خور توجه است:

"يك نكته و ختم كلام! اينی كه 65% خانم‌ها به بكارت اعتقادی ندارند برام يه موضوع حل شده است و اتفاقاً با توجه به شرايط فعلی به همه‌شون 100% حق ميدم. حتی فكر می‌كردم درصدش بيشتر از اين هم باشه ولی اينی كه 41% آقايون ايرانی هم به بكارت اعتقادی ندارند از اون حرفهاست ديگه... مرد ايرانی ( درست يا غلط ) به بكارت اعتقاد اساسی داره. به نظرم درصد آقايون ايرانی كه اين مسئله براشون مهم نيست، بسيار بسيار كمتر از اين 41%. خيلی‌ها حرفش رو ميزنند ولی من خودم هنوز توی دوست و رفقهام كه اتفاقاً خيلی‌هاشون هم آدم‌حسابی و به‌روز هستند هنوز كسی رو نديدم كه با دختری غير باكره ازدواج كرده باشه."

خلاصه و نتيجه منطقی: مردان ايرانی در حرف روشنفکرند و در عمل سنتگرا!  / زنان ايرانی روشنفکران واقعی صحنه حقوق خود هستند. بهتر است زياد روی مردها حساب نکنند.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است