سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

September 30, 2005

خلقيات ما ايرانيان

نوشته ای از هفتاد سال پيش در توصيف امروز ايران

اين روزها به مناسبت بحث تاريخ و فرهنگ ايران - که از چالش با آرای مصطفی ملکيان شروع شد - مطالب مختلفی می خوانم تا يک بار ديگر آنچه را بايد پيش نهاد مرور کنم. هر مطلب دندانگيری از اين باب برايم سوال برانگيز می شود يا هر کدام سوالی برانگيخت دندانگير جلوه می کند. اصلا بدون سوال چيزی هم پيدا نمی کنی. وقتی سوال بود خيلی چيزها هم که معنا نداشت معنادار می شود. اوايل انقلاب خيلی رسم بود که ليست کتاب معرفی کنند. ذهنيت ها ايدئولوژيک بود. فکر می کردند بسته های معينی از اطلاعات را که کسب کنی همه  سوالات عالم را جواب  داده ای. حال آنکه درست برعکس بايد می بود. من سالها بعد فهميدم که اگر کسی می خواهد از چيزی سر در آورد يا کتابی بخواند نخست بايد سوال داشته باشد. چه بخوانم؟ به من بگو چه سوالی داری. و اين اصل ساده بود که حرف شريعتی را برای من فهما کرد. گفته بود در پاريس که بودم يکباره ديدم همه آن چيزهايی که زمانی خوانده بودم طوطی وار يا به اجبار درس و توصيه استاد برايم معنا پيدا کرده است. در واقع شريعتی سوال پيدا کرده بود.

خلقيات ما ايرانيان کتاب مشهور جمالزاده را به مناسبت سوال از هويت ايرانی و اخلاق او دست گرفتم. هيچوقت آن را نخوانده بودم گرچه ديده بودم و شايد تورقی هم کرده بودم اما به چشمم چيزی نيامده بود. سفر کانادا که بودم چاپ افستی از آن را کتابفروشی پگاه همراه با چند کتاب ديگر هديه کرده بود با خود آورده بودم. ولی گوشه کتابخانه کوچکم مانده بود. حالا که با سوال تازه ای نگاهش کردم ديدم نمی توانم زمين بگذارمش. کتاب عجيبی است که بايد تحليل اش کرد. جمالزاده در واقع جنگ يا گلچينی از هر چه ديگران در باره ايرانيان گفته اند که عمدتا معايب است جمع آورده اما بی هيچ بررسی در کنار هم گذاشته است. ايران است از چشم دشمنانش يا دوستان عيجويش يا گاه دلسوزان متحيرش. من در پاسخ متعادل به اينکه ايران کجاست و ايرانی کيست نمی توانم از تصويری که اين دست آراو آثار می دهند صرفنظر کنم. تصويری که تاريخ هم نشده و چه بسا همچنان در ذهن بسياری از عيب جويان و تحقير کنندگان فرهنگ ايرانی - که چه بسيار خود ايرانيان هستند!- وجود دارد. ايده اصلی کتاب البته يک جور روضه خوانی جديد است. بيان مفاسد اخلاقی ايرانيان -و گاه محاسن ايشان-  تا بلکه جماعت به خود آيد غافل از اينکه تغيير اخلاق بدون تغيير پايه های جامعه شناختی اخلاق ممکن نيست. تحليل تفصيلی اش بماند. که حرف امشب من نيست.

حرف امشب من نقل بخشی از اين کتاب است که برايم تکان دهنده بود. بخشی که نقل نوشته ای است از ابراهيم خواجه نوری در روزنامه "شفق سرخ" به تاريخ شهريور 1311 يعنی 73 سال پيش. در  دوره اوج حکومت تجددگرای رضاشاه. اگر بيشتر مفاسدی که از اخلاق ايرانی در اين کتاب نقل شده -  و بسياری از آنها جای بحث دارد- به ايران عمدتا روستايی اوايل قرن 14 و پيش از آن برمی گردد، اين يکی از شاخصه های شهرنشينی ايرانی است. ببينيد که تا چه حد شبيه روزگار ماست. آيا ما هنوز از سايه آن تجدد دستوری بيرون نيامده ايم؟ آيا تجدد ايرانی از طرح و حل همين نوع مسائل آغاز نمی شود؟

"امروز درستی و راستی بيشعوری محسوب ميشود. حس مليت و قوميت و نوع دوستی جزو خرافات و اباطيل بقلم ميرود و حتی محبت به فاميل و علاقه به زن و بچه و برادر و خواهر هم مورد تمسخر و مضحکه واقع گرديده است و يک مشت مردم بی مسلک و بی "ايدآل" و عاری از هر گونه مقدسات تمام مراتب عالی انسانی را از دست داده در قعر  منجلاب خودخواهی و خودپسندی مثل مگس های بال شکسته دست و پا ميزنند. ... اعتماد که پايه و اساس زندگی اجتماعی است از ايران يکسره رخت بربسته است. وزير بروسا اعتماد ندارد، روسا باعضا اعتماد ندارند، عارض بوکيل اعتماد ندارد، وکيل بقاضی ... و همه هم حق دارند." (پايان نقل بدون ويرايش متن و شيوه خط)

من می خواهم تصور هر چه کامل تری از ايران داشته باشم. بدون چنان تصور و تصويری از امروز و گذشته نزديک و دورتر نمی توان ارزيابی کرد که در کجا قرار داريم، چه مخاطبانی داريم، چه کارهای کردنی داريم، و کدام از کارهايی که می کنيم با اين جغرافيای فرهنگی سازگار است و می تواند در بهبود اوضاع موثر افتد، و کدام پرت است و رنج بيهوده و افزودن به سرگيجه عمومی. برای من سوال اساسی اين است که چه مولفه های فرهنگی و سياسی و جامعه شناختی تداوم آنچه را خواجه نوری بيش از هفتاد سال پيش تشخيص داده، امکان پذير کرده است؟ اخلاق امری اجتماعی است. ميان جامعه امروز ما و جامعه هفتاد سال پيش کدام مشترکات باقی است که آن شاخصه اخلاقی هنوز هم شاخصه ما يا يکی از شاخصه های مهم ماست.  و چگونه می توان ميان اين انحطاط سمج و مزمن در اخلاق اجتماعی با آن هويت درخشان تاريخی جمع زد؟ اين است ايرانيت ما؟ اصلا ايران به کنار. اسلام چطور؟ اين است اسلاميت ما؟ جامعه ای که بر رشته های اعتماد خود مثل عنکبوت می لرزد؟ آيا در چنين جامعه ای که گويا هر کسی از صدر تا ذيل سر خوردن و بردن دارد هيچ صورتی از پيشرفت و تجدد ممکن است؟ روشنفکران -به عنوان پيامبران مدرنيته- در اين جامعه برای چه کسی کار می کنند؟

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است