سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

September 5, 2005

آيا "تجدد ايرانی" بی معناست؟

نگاهی به سخنان منسوب به مصطفی ملکيان

از راههای مختلفی می توان نشان داد که گوينده اين سخنان: "من ابداً مفهوم "تجدد ایرانی" را نمی‌فهمم. چه چیزی در این تجدد ادعایی نهفته است كه آن را از تجدد غرب جدا می‌كند و نام "ایرانی" را بدان اضافه می‌كند؟"، در اشتباه است. اما به نظرم مساله محوری در فقر تفکر جامعه شناختی گوينده است. اين آفتی است که معمولا اهالی فلسفه به آن دچار می شوند.

نگاه جامع
اهالی فلسفه اگر به  "نگاه جامع" گرايش نداشته باشند و دنيا را تنها از چشم احکام انتزاعی بنگرند معمولا به مغالطه عظيمی دچار می شوند که ناشی از حذف عامل جامعه شناختی در بررسی پديدارهای انسانی است. يک مثال روشن و کلاسيک در اين زمينه مساله اسلام و قرآن است. از نظر تاريخی ثابت می شود که بازتاب اسلام و قرآن در جوامع گوناگون مسلمان يکسان نبوده است. اسلام ايرانی از اسلام مراکشی متمايز است، اسلام شيعی از اسلام سنی، اسلام بن لادنی از اسلام فلاطوری، اسلام عصر ما از اسلام عصر مشروطه و جديدا به اذعان بعضی اهل نظر اسلام قوم از اسلام قم!  

درست است که قرآن و اسلام يکی است. برای فيلسوف به اعتبار اين "يکی" بودن شايد معنا نداشته باشد که از اسلام های مختلف سخن بگوييم اما واقعيت اين است که اسلام و قرآن تا زمانی که روی کاغذند "معنا" ندارند. درست وقتی که اسلام بر گروهی عرضه می شود يا قرآن را گروهی می پذيرند و می خوانند و می خواهند بر اساس آن عمل کنند است که اسلام آغاز می شود. "معنا"ی اجتماعی اسلام و قرآن از همين جا شکل می گيرد و تفاوتهای استنباط از اين "واحد وحيد" از همين جا سر می شود.

نگاه اجتماعی /انضمامی
همه مقولات و پديدارهای انسانی چنين اند. يعنی هيچ اصل نظری يا مجموعه ارزشی نيست که بتوان آن را فارغ از نگاه جامعه شناختی رسيدگی کرد و سنجيد. بنابرين تکيه صرف بر بحث نظری و انکار صور رنگارنگ پديدارهای واحد نمی تواند از منظر عقلی قابل دفاع باشد و کار را به اصرار و لجاج و تنگ نظری هايی می کشد که گوينده سخنانی که آورديم به آن در افتاده است.

برخلاف نظر گوينده، هم تجدد ژاپنی داريم و هم تجدد فرانسوی. حتی در آمريکا و کانادا هم که ظاهرا يک مجموعه واحد سياسی اند تجدد در مناطق مختلف رنگهای مختلف دارد چنانکه آنچه در نيويورک می گذرد از آنچه در يوتا پذيرفته شده به طور محسوس متمايز است. در کانادا هم زندگی متجددانه مونترال با تورنتو تفاوت های آشکار در تاکيدها و ارزشها دارد. در همين اروپا تجدد انگليسی بر عناصری از تجدد تکيه می کند که دقيقا همان نيست که در آلمان يا ايتاليا هست.

تاريخ ويژه، تجدد ويژه
به نظر من انکار انواع و صور تجدد به استناد اينکه خب همه تاريخ ويژه دارند و "مگر گذشته‌ی تاریخی، ویژه‌ی ایران است؟ تمامی كشورها دارای تاریخ و فرهنگ هستند" به نوعی تاييد صور تجدد است نه انکار آن. اگر همه تاريخ دارند و هر تاريخی هم از ديگری متمايز است چه جای انکار است که هر مفهومی که در ظرف اين تاريخها نشست نمی تواند به شکل کاملا واحدی ظاهر شود.

سخن عجيب تر اين است که گوينده مدعی می شود: "تجدد در درون خود با عناصری تعریف می‌‌شود كه بسیاری از آنها با ویژگی‌های فرهنگی و تاریخی ما به وضوح در تضاد است." يعنی همان چيزی را که داشت انکار می کرد اثبات می کند! به عبارت ديگر، او که مدعی است تاريخ جداگانه برای ايران معنا ندارد چرا دوباره تاريخ جداگانه ای را برای ايران مفروض می گيرد که به نظر او با تجدد ناسازگار است؟ گذشته از اين، مساله تجدد يک مساله رو به انکشاف است. هرگز نمی توان در باره چنين مساله ای که خود در حال قبض و بسط است حکم به تضاد داد. اين به نوعی پيشگويی است تا تحليل فلسفی. اما در همين حکم هم بهتر است گوينده اين سخنان به نمونه ژاپن نظر کند يا تايوان يا کره يا روسيه يا لبنان. اما او از پيش با انکار تجددهای ژاپنی و کره ای و روسی و لبنانی راه را بر خود برای چنين مقايسه هايی بسته است.

مرزبندی آميزه ها ناممکن است
درک گوينده از به هم آميختگی سه عنصر ايرانی، اسلامی و انسانی (غربی) در ايرانيان نيز با همين نوع اعوجاج ها روبروست. او می پرسد "مرز میان ایرانی بودن و اسلامی بودن كجاست؟" و فکر می کند "ایران پیش از اسلام و هر آنچه معرّف چنین ایرانی‌ست، شاخصه‌ی ایرانی بودن معرفی می‌شود" اما اين خطای منطقی مهلکی است چه از او سر زده باشد چه از کسانی که او ملی گرا می خواند. وارد شدن به اين بحث از يک منظر نادرست نتيجه نادرست هم می دهد. ميان اسلاميت و ايرانيت مرزهای روشنی نمی توان کشيد. زيرا ايرانيت يک مفهوم تجديدشونده تاريخی است (در همان شاهنامه هم ايران معناهای مختلف دارد) چنانکه اسلاميت. اينها مفاهيم واحدی نيستند. مراتب و انواع دارند. ضمن آنکه پرسش از مرزبندی در اين زمينه مانند پرسش از اين است که مرز تاثيرپذيری فرزندان از پدر و مادر کجاست. ما محصول فرهنگی هستيم که با ايرانيت و اسلاميت آميخته بوده و در معرض جنبش های نوخواهی عصر جديد نيز قرار گرفته است.  بنابرين با اين سخن گوينده همداستانم که "دو تكه كردن تاریخ یكپارچه و پیوسته‌ی این مردم شدنی‌نیست. نمی‌توان تكه‌ای را فروگذاریم و تكه‌ای دیگر را به عرش رسانیم."

ديد همدلانه به ايران و اسلام
اما اگر قرار نيست تاريخ خود را پارچه پارچه کنيم نمی توانيم مدعی شويم که "یكی از بزرگترین دروغ‌های تاریخی این است كه پیش از حمله‌ی اعراب، در ایران تمدنی باشكوه وجود داشته است." چنين تمدنی واقعا وجود داشته است چنانکه شکوه تمدن ايران اسلامی هم انکار ناشدنی است. چرا بايد برای اثبات يکی از دو طرف طرف ديگر را فروکاهيم؟

اگر ديد خود را تصحيح کنيم و از تحقير و تقليل ايران پيش اسلامی يا اسلام بعد از سقوط ساسانی دست برداريم خواهيم ديد که تمدن ايرانی جريانی طبيعی در تمدن اسلامی يافته است. مساله فقط تخت جمشيد و دين مانی و جندی شاپور نيست. ايرانيان با زبان و فرهنگی می زيستند که آن را از راههای مختلف در تمدن اسلامی ادامه دادند. زبان فارسی و انديشه های عرفانی و الگوهای حکمرانی و ادب پهلوانی و اخلاق عياری و موسيقی و معماری و هر آنچه که در تمدن آنها جاری بود يکباره فرونمرد بلکه تا قرنها به حيات خود ادامه داد و در اين ميان با انديشه های اسلامی در آميخت و بر آن تاثير گذاشت و به انديشه ای شکل داد که در ادبيات و عرفان و اخلاق و موسيقی و معماری و زبان و آداب و رسوم ايشان بازتابيده است. من مدعی ام که آن عناصری که اسلام ايرانی را می سازد ناشی از همين درهماميختگی است. اين درآميختگی داستان بالابلند و شگفتی دارد که محققانی مانند دکتر محمد محمدی ملايری آن را به تفصيل باز گفته اند. آثار دکتر عبدالحسين زرين کوب نيز از اين منظر سخت قابل اعتناست. دکتر آذرتاش آذرنوش هم در اين باب رساله مفرده ای نوشته است.

آتش زرتشت و آتش قرآن
اصلا از يک منظر ديگر، کدام انديشه است که فرومرده است؟ انديشه های قديم از هر رنگی همچنان زنده اند. کافی است به آثار ميرچا الياده نظر کنيم تا ببينيم که چگونه اساطير کهن با صور تازه ادامه می يابند. من دو مثال می آورم که حياتی می بينم و تامل برانگيز. يکی داستان آتش است در ايران پيش از اسلام که چه قصه ها و طعنه ها در حق ايرانيان درست نکرده است. در اين باب کمتر کسی توجه کرده است که آتش در ميان ايرانيان از همان موقعيتی برخوردار است که در قرآن. بازخوانی گفتگوی موسی با خداوند از طريق درخت آتش در طور از اين نگاه بسيار معنادار است. اگر مظهر خداوند در قرآن آتش است چرا اعتقاد ايرانيان در اين باب بايد اسباب طعن باشد؟

مسلمانان مانوی
دو ديگر ماجرای مانی است. مانی يکی از پايدارترين انديشه های ويرانگر جهان را تاسيس کرد. او که ادب پهلوانی ايرانی را به چيزی نمی شمرد فصل تازه ای ايجاد کرد که ادب شاد و اخلاق برخورداری از جهان را که بن فرهنگ ايران بود به انديشه اعراض از جهان و پليد ديدن هستی و آدمی سوق داد. انديشه مانی از بنيادهای ستيز تاريخی با زن است (که برای مانی مظهر شيطان بود) و از بنيادهای اسلام بنيادگرای امروز. در واقع در جهانی که گروهی از مسلمانان و نيز بخش هايی از  مسلمانان ايرانی بيشتر از آنکه اسلامی بينديشند مانوی می انديشند، چه جای انکار است که الگوهای کهن فکری -از ايران باشد يا از انيران- همچنان زنده است. 

ما تاريخ ايم
کار درست ستايش ايران و نکوهش اسلام يا ستايش اسلام و نکوهش ايران نيست. کار درست بازشناختن عناصر فکری و فرهنگی خود است. خودی که محصول درهم پيچيده ای از هر دوی اينهاست به اضافه عناصر يونانی و چينی و هندی در قديم و عناصر غربی و روسی در عصر جديد. ما بايد دور باطل ستايش و نکوهش را بس کنيم و گستره تاريخ و فرهنگ خود را بی اعتنا به افراط های بازمانده از عصر ناسيوناليسم و عرب ستيزی يا واکنش های عرب ستايی و ايران ستيزی موضوع شناخت قرار دهيم. البته اين شناخت بدون خواندن و تامل در تاريخ ممکن نمی شود. نظريه هايی که بدون شناخت تاريخی ارائه شوند هيچ ارزشی نخواهند داشت. زيرا انسان و جامعه انسانی هر چه هست تاريخ است.

*
  اگر خواهان بحث بيشتری در باب ايران پيش اسلامی و ويژگيهاش و پيوندهايش با ايران اسلامی هستيد کتاب مرا با اين عنوان ببينيد: ادب پهلوانی، نشر قطره، تهران 1379

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است