سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

July 22, 2005

ضديت با شبکه

اين روزها ديده ام بعضی از دوستان از ناتوانی ايرانيان در ايجاد شبکه حرف می زنند. شبکه که می گويم منظورم تمام صورتهای انسانی گروه است از حزب تا حلقه وبلاگی. من هم فکر می کنم حقيقتی در اين ماجرا هست که ما را به سمت کار فردی می راند. بعضی از آنها را شماره می کنم:

يک کار جمعی در ميان تقريبا هرگز يک کار جمعی نيست. کارها به روی دوش يکی دو سه نفر می افتد که در آغاز قابل تحمل است چون اميد به رشد و توزيع کارها هست ولی پس از مدتی غيرقابل تحمل می شود چون آن اميد نااميد می شود و طبعا به فشل شدن گروه می انجامد.

ما تصور يک کار گروهی نداريم. حتی اگر کانون نويسندگان و روزنامه نگاران و چه و چه هم باشد هميشه باز کار را يکی دو نفر انجام می دهند. تصميم ها روی دوش معدودی از افراد است که انگار به نحوی طبيعی يا غيرطبيعی آنجا هستند و ما هم وظيفه ديگری نداريم. وقت مباهات کردن که می شود مباهی به عضويت در آن جمع و کانون و حلقه و حزب و گروه هستيم ولی تقريبا هيچ وقت قدمی برای آن برنمی داریم. ما گروه را مثل مملکتی با يک سلطان و صدر اعظم تصور می کنيم که ما هم رعايايش هستيم. گروه ما تا وقتی پابرجا می ماند که سلطان و صدراعظم حوصله شان از سلطانی سر نرفته باشد و برای آن حاضر باشند از وقت و پول و انرژی خود خرج کنند.

تصور ما از کار جمعی هنوز تصور قاجاری است. فکر می کنيم اميری شاهزاده ای بازرگانی بچه پولداری از روی نيت خير يا تبليغ برای خود يا نيات سياسی و يا هر دليل موجه و ناموجه ديگر پولی گذاشته و قدمی برداشته و ما را دور خود جمع کرده و ما وظيفه ای برای هيچ نوع مشارکت نداريم فقط ما يا از ديگران بهتر بوده ايم که دعوتمان کرده يا وظيفه مان اين است که هوای رئيس را داشته باشيم و احسنتی گاه بگاه بگوييم. کار جمعی برای ما کنفرانس باشد يا کنگره يا سخنرانی يا نمايش فيلم يا برپا کردن نهاد خيريه و همچنين حلقه بحث و کافه و وبلاگ و بحث ادبی و غير ادبی سفره ای است گسترده که ما در آن هميشه مهمان ايم. هيچوقت کار جمعی را کار خودمان نمی دانيم. از زحمت مدير و برنامه ريز و خزانه دارش نمی پرسيم و به نظرمان بديهی می رسد که خب بايد چنين کارهايی از آنها برآيد.

ما راستش کار جمعی نديده ايم. فکر می کنيم کار جمعی مثل ناهار روز عاشورا ست. حاجی فلان خرج می دهد و ما هم زياد به خود دردسر نمی دهيم که چرا و وظيفه مان هم تناول طعام است و دعای خير.

رفتار ايرانی جماعت در خارج از کشور گوياتر است. وقتی با خارجی سر و کار دارد منظم است و به توزيع وظيفه و کشيدن بار و سهم خود تن می دهد اما به محض اينکه سر و کارش با ايرانی و هموطن می افتد همان فرهنگ عقيم و بی معنای خود را در کار جمعی ادامه می دهد: خلف وعده می کند و از زير بار مسئوليت فرار می کند و بار خود را به دوش ديگران می اندازد و خلاصه يا رعيت می شود يا سلطانی که ديگران بايد به او خدمت کنند و او وظيفه ای در قبال آنها نداشته باشد.

اساس کار جمعی مسئوليت جمعی است. چنين مفهومی در فرهنگ اجتماعی ايرانی وجود ندارد. شرم و رودربايستی ايرانی هم به اين مجموعه اضافه می شود. افراد اگر حرفی دارند می خورند و به اميد آن اند که اعضای گروه خود از روی نجابت بفهمند. اما چنين اتفاقی نمی افتد. نه آنکه اعضا نجيب نيستند بلکه چون فرهنگ غالب، درک شبکه ای بودن کار جمعی نيست. توزيع مسئوليت نيست. توزيع هم که بشود به دليل همان مقاومت روانی و ذهنی در برابر شبکه و کمبود دانش و فرهنگ متناسب آن نمی توان مطمئن بود که کار انجام می شود. برای همين است که مديران ما کارها را در دست خود متمرکز می کنند و شبکه های ما هرگز يک سازمان فعال و پويا نيستند. 

در چنين وضعی اگر کسانی هم در يک گروه احساس مسئوليت کنند در اقليت قرار می گيرند يا وظايف بيش از حدی بر عهده شان می افتد و نهايتا همواره طرح مشکلات درون گروهی با داد و فرياد و اعتراض همراه می شود. وقتی هم که مشکل حل شد برای هميشه حل نشده است. چرخه باطل ضديت با شبکه يا نشناختن شبکه و گرايش عميق به فردگرايی مزمن به دور تازه ای از مشکلات می انجامد. در اين شرايط کار جمعی آنقدر فرساينده است و کند است و پرتنش است و با قهر و دلخوری همراه است که آدم عطايش را به لقايش می بخشد.

اگر شبکه های دولتی می توانند در ميان ما و بر ما چنين چيره باشند از آن است که دستور می گيرند. مامورند و معذور. اما کار جمعی دموکراتيک – که انرژی بالقوه عظيمی دارد- در ميان ما تقريبا از محالات است. هرجا هم سرپا ديده می شود راز بقايش اين است: با انرژی و هزينه غيرمتناسب و ايثار فرد يا افرادی قليل است که سرپا مانده است. 

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است