سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

June 17, 2005

مغولها

ما آنها را عوض کرديم. انتخابات ايران اين بار نشان داد که گوهر بی زوال فرهنگ ايرانی همچنان درخشنده است. من که سالها در کار آموختن تاريخ بوده ام همواره از اين در شگفت بودم که چگونه فرهنگ ايرانی در طول عصرها و در فراز و نشيب های بسيار که تاريخ ما داشته است همچنان زنده مانده است. فرهنگی که در آن يک حکمت باستانی هميشه بيگانگان و مهاجمان را سرانجام رام خود کرده است: سازگاری و تلفيق و تداوم.

فرهنگ های کهن مانند ما چاره های بسيار برای بيچارگی های خود دارند.
 ما در تجربه قرنهای خود اين حکمت را صبورانه آموخته و به کار برده ايم. حکمتی که با آرامش و مداومت چينی هم-سايه است. آرامشی مثل آب زير کاه. حکمتی رندانه. چونان آن مثل چينی که به آب و سنگ اشاره می کند. سنگ های درشت و نتراشيده و سنگين از فراز کوه با سر و  صدايی عظيم فرو می غلتند. بر سر راه خود هر چيزی را ويران می کنند. اما وقتی در زير آبشار ساکن شدند آب آرام آرام آنها را می تراشد. ديده ايد که سنگ های زير آب چگونه تراشيده و صاف شده اند و نرم؟ آب در برابر سنگ ظاهرا قدرتی ندارد. اما وقتی مدام بر سر سنگ باريد و شاريد آن را شکل می دهد و نرم می کند. فقط زمان می برد. و آب در جريان می داند که سنگ، امروز و فردا تيزی و تندی می کند اما بزودی تيزی هاش شسته می شود. دست آب آن را از تيزی و تندی و خاصيت برندگی تهی می کند.

تاريخ ايران پيش از اسلام پهلوانی را داشت تا بر يونانيان و اسکندر غلبه کند.  هون های عصر ساسانی را بخورد و در خود هضم کند. پس از اسلام عرفان بوسعيدی بود و آيين های ساسانی و حکمت کيخسروی. گلبانگ پهلوی. عرفان پهلوان عصر نو بود. و پهلوان عصر ما تجددخواهی شد و روشنفکری.

از ميان همه تاريخ آب و سنگ در ايران، داستان مغولها از همه بيشتر در ذهن ما زنده است. ما مغول آدمی-خوار را آدم کرديم. هنوز نيم قرن نشده بود که مغول رام شده بود. نيروی ويرانگری اش مهار شده بود. نتيجه اش بعدها معماری های هرات و مشهد و سمرقند  و تاج محل شد. مغولان هند چنان ايرانيان نژاده ای شدند و چنان فرهنگ ايران و زبان فارسی را پاس می داشتند و آنچنان به عرفان هند و ايرانی درآميختند که ما مربيان ايشان وقتی از قشريگری صفويان تازه-به-دوران-رسيده به جان آمديم، به دربارهای آنان پناه برديم. مغولهای هند مظهر تازه ای از آرمان تلفيق ايرانی شدند. و عارفانی با چه ظرافت های فکری. عارفانی که رخت مغولی خود را ديگر نمی شناختند و هر چه در خود می يافتند از سرزمينی بود که آن را فتح کرده بودند. سرزمينی که در حقيقت آنها را فتح کرده بود.

با انقلاب گروههای تازه ای به دامن تربيت فرهنگ ايرانی وارد شدند. کسانی که ادعای جهان گشايی داشتند و فتح اقاليم هفتگانه، بزودی خود مغلوب فرهنگی شدند که ما مردم از پيش برگزيده بوديم و می خواستيم تا نهايت آن پيش برويم. از همان زمان که آنها به جای آنکه دانشگاه را به حوزه تبديل کنند حوزه را به دانشگاه و محل تدريس و تعليم دانش مدرن تبديل کردند تغيير را تجربه کردند. نطفه تغيير در همان شب 22 بهمن 57 بسته شده بود. شلتاق ايشان چيزی را عوض نمی کرد. و نکرد.

در همان سالهای وحشت آغاز انقلاب که انقلاب سرشار از خودخواهی خويش بود و متاثر از ايدئولوژی دولت قاهره و هيچ فرد و گروهی را در برابر دولت انقلاب به چيزی نمی گرفت و اذهان را پر می کرد از اينکه به هر چه اراده کند تواناست، در هر کلاس و محفل و بحثی استدلال می کردم که سياست همه چيز نيست. اگر سياست خلفا نتوانست از نفوذ فرهنگ ساسانی بازداری کند، سياست فقها نيز نمی تواند رشد اجتماعی زنان و تجددخواهی طبقه متوسط شهرنشين را مهار کند يا متوقف کند. من به اين جبر تاريخی معتقد بودم و هستم. تجربه سالهای بعد هم نشان داد که هيچ چيز نتوانست نيروهای تجددخواه و رشد زنان را مهار کند. اگر بر آب جاری مسيری را بست، آب مسير ديگری يافت و به جريان خود ادامه داد.

شگفتی انتخابات ايران اين بود که راست های خشن و نتراشيده و عبوس ديروزی يکباره قالب عوض کردند و چهره تازه ای از خود به نمايش گذاشتند. آنهم مرکزی ترين نمايندگان قدرت آنها که يکی از نيروی سرکوبگر پليس می آمد و ديگری از نيروی سرکوبگر سياسی و قلب مصالح نظام. اما برای من اين به نوعی آيين تشرف شبيه است. راست ها به ضرورت نياز به رای گرفتن از طبقاتی که مربی آنها در تجددخواهی بوده اند، يکباره خجالت را کنار گذاشتند و سرانجام با هزار زبان و ژست و عکس و مصاحبه و ميتينگ و "مانور تجمل" آشکارا گفتند که عوض شده اند. انتخابات برای راست ها درخواست به رسميت شناخته شدن بود. درخواست پذيرش يافتن در ميان مردم تجددخواهی که 25 سال، تجددخواهی آنان را به هزار نام و انگ تحقير و سرکوب کرده بودند اما سرانجام به پيشتازی آنها اعتراف کردند. رفتار آنها را من فقط به حساب تظاهر صرف نمی گذارم. چيزی در آنها تغيير کرده است. چيزی که اصرار دارند ما ببينيم و قبول کنيم. برای همين هم هست که زياده روی هم می کنند. تا مگر به ما بقبولانند که واقعا تغيير کرده اند.


اما آنها واقعا تغيير کرده اند؟ حالا سر و پزشان و حرفهاشان و شيوه زندگی شان شايد تقريبا مثل تجددطلبان شده است. مانيفست هاشان هم از "زندگی خوب" حرف می زند. اما به نظرم هنوز يک گام ديگر بايد بردارند. شايد برای اين گام لازم باشد چهار سال ديگر يا هشت سال ديگر هم با نيروهای تجددخواه دست و پنجه نرم کنند تا خوب نرم نرم شوند. تا عادات قديم شان از سرشان بيفتد. و تا در برابر خواست تغيير آخرين مقاومت هاشان را هم کنار بگذارند و يادشان باشد که  "اصول لايتغير قانون اساسی" هم بايد تغيير کند. همان طور که خودشان تغيير کردند. بايد برای به رسميت شناخته شدن، اساس قانونی تازه ای گذاشت. وگرنه با چرخيدن در بر روی همان پاشنه سابق کسی باور نخواهد کرد آنها واقعا تغيير کرده اند. مراسم تشرف آنها هنوز کامل نيست. يک خوان ديگر مانده است. پهلوان هاشان می دانند.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است