سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

October 29, 2004

افسانه جهانی شدن هنر و ادبيات ما

خب ممنون از رامين جهانبگلو که تکليف ما را روشن کرد و فرمود: "در اكثر رشته‌‏هاي هنري سخن تازه‌‏اي براي امروز نداريم." اين تازه ترين نمونه از زنجيره گوئيا بی پايان اظهارنظرهای نااميدانه روشنفکران ماست که من از سالها پيش به اين سو شنيده ام. محور همه اين اظهارنظرها اين است که: "نداريم". رند عالم سوزی ساليانی پيش مرا از اين گفتمان نااميدی نجات داد و در گوشم خواند که: اينهمه گفتن از نداريم نداريم؛ خب برادر تو که عمری صرف اعلان اين نداريم ها کردی رفتی گوشه ای از اين نداشته ها را داشته کنی؟ آن موقع می گفتند نقد نداريم. گفت خب چرا نمی نويسید!

اما سخن من حاليا بر سر اين بخش از اظهار نظر جهانبگلو نيست که جواب ساده اش همان است که آمد. اما من می خواهم پرتوی بيفکنم بر اين اسطوره جهانی شدن يا وسوسه جهانی شدن که در بخش ديگر صحبت او آمده است تا آن "نداريم" هم از زاويه ديگری ديده شود و بلکه ريشه آن نااميدی را هم بسوزيم!

عصر پيام های جهانی گذشته است

اجازه بدهيد از اين جا شروع کنيم که ايشان می گويد: "هنر به گفته آدورنو مي‌تواند و بايد پيام جهان شمول داشته باشد". من نمی دانم اين پيامبران عصر جديد چرا با اين کلی گويی های عهد ماقبل مدرن يا ( اگر در ماقبل مدرن اش شک داريد، دست کم) عهد ماقبل پست مدرن بايد هنوز برای کسانی مثل آقای جهانبگلو اعتبار داشته باشند؟ هنر امروز هيچ پيام جهانی ندارد و ادعای آن را هم ندارد. اين حرف ها به درد نيمه قرن بيستم شايد می خورد اما در عصر نسبيت و پلوراليسمی که ظاهرا خود آقای جهانبگلو از آن دفاع می کند اين حرف معنای محصلی ندارد. تعجب من از آن است که روشنفکر ما بخش های مختلف انديشه و آرايش با هم سازگار نيست.  

بعد اين بند يعنی چه که می گويد: "به نظر من در درجه نخست بايد در مورد بحران هنر در جهان امروز سخن گفت و در مورد اين كه آيا ما با مقوله‌‏اي به نام هنر جهاني سر و كار داريم يا هنر ملي و بومي و اين كه جوامع سنتي يا پيراموني در برابر هنر جهاني چه موضع گيري‌‏هايي دارند."  هنر جهانی؟ بحران هنر در جهان؟ موضع هنر جامعه پيرامونی در برابر هنر جهانی؟ اين عبارات يعنی چه؟ ( اصلا چرا ما به کمتر از حل بحرانهای جهانی راضی نمی شويم؟! با کدام مايه اين ادعاهای بزرگ همخوانی دارد؟) و جالب آنکه معتقد است: "مساله اصلي براي يك هنرمند و انديشمند درجهان امروز"جهاني بودن"است". (مقايسه کنيد با اينکه گفته بود هنر جهانی در بحران است.) و نتيجه می گيرد: " پس مساله اساسي براي يك هنرمند امروزه اين است كه چگونه مي‌‏توان در جهان امروز يك هنرمند جهاني بود؟" و بعد يک حرف کلی و انشاوار ديگر که:" بدون ترديد اگر هنرمندان ايراني وارد گفت‌‏وگوي جهاني با دنياي خود شوند هم هويت خود را بهتر خواهند شناخت و هم جايگاه خود را به عنوان يك هنرمند ايراني در سطح جهان پيدا خواهند كرد." (گفت و گو با کدام جهان؟ کسی هم اصلا به حرف ما گوش می دهد؟ اگر ما به قول جهانبگلو حرفی برای گفتن نداريم چه گفتگويی؟)

من نمی خواهم با تک تک تعبيرات جهانبگلو درآويزم ولی راستش من از اين نحوه استدلال نه سر در می آورم و نه بر آن نتيجه عملی مترتب می بينم و نه اصلا آن را رئاليستی می شمارم. سالهاست که روشنفکران اينچنينی ما دم از جهانی شدن می زنند اما نه خودشان جهانی شده اند و نه آنها که از ميان ما جهانی شدند از راه پيشنهادی آنها رفتند.

جهانی شدن بخشی از رئاليته غرب

اگر آقای جهانبگلو که سالها در غرب زيسته هنوز نمی داند که معنای جهانی شدن در اينجا چيست و در چه روندی اثری جهانی می شود آنهمه فلسفه خوانی و تامل در ماهيت غرب و مدرنيسم ايشان چه سود داشته است؟ و اگر می داند و از  جماعت ايرانی پنهان می کند که چگونه می توان او را روشنفکر ناميد؟ من البته گمان می کنم که ايشان بيش از اندازه در فلسفه غرق شده است و رئاليته غرب را نمی بيند.


جهانی شدن اثر هنری (و نه گلوباليسم اقتصادی) در غرب معنای محدود روشنی دارد: وارد کردن هنرمند جوامع مستعمره پيشين در بستر اصلی هنر غرب. به جرات می توان گفت که اين قاعده کمتر استثنا دارد و در موارد استثنا دلايل مشابهی وجود داشته است. يعنی اگر هنری غير از هنر غرب جهانی شده (که معنايش می شود: از راه پشتيبانی غرب به هر جا که غرب نفوذ داشته رفته است) اين هنر هنرمندان جوامع استعمارشده بوده است از هند و شرق دور و جنوب چين تا مصر و آفريقای سياه و آمريکای لاتين.

اين را اضافه کنيد به اسطوره سازی های چپ انقلابی از اين و آن چهره و هنرمند بلوک شرق تا چشم انداز کاملی پيدا کنيد. به زبان ديگر: غرب در تکاپوی خود وارد جوامعی شده و سپس از آنها همه جور جنسی وارد متروپل های خود کرده است از جمله هنر. چپ مارکسيستی هم هر جا رفته است پاتک زده و قهرمانان خود را ساخته است. اين شمای کلی هنر جهانی يا جهانی شده است. می دانم که مثل هر ساده سازی ديگری محدوديت های خود را دارد اما فعلا برای بحث ما به اندازه کافی گويا هست.

برای همين است که وقتی جهانبگلو می خواهد از هنر جهانی شده مثال بزند ياد هندی ها می افتد: "در زمينه موسيقي هم ما بر خلاف هندي‌‏ها - كه تا اندازه زيادي با ساختن قطعات تلفيقي با افرادي چون" زكي حسين" (ظاهرا: ذکی درست است) و " راوي شانكار" در روند جهاني شدن شركت كردند ما ... کار خاصی صورت نداديم." اما چرا هندی ها در روند جهانی شدن شرکت می کنند يا شرکت داده می شوند چون قدرت قاهره بريتانيای کبير آنجا بوده است و اين فرهنگ را شناخته و از آن حمايت کرده است. بنابرين از اين نگاه نمی توان با تلاش و پشتکار "جهانی شد" بلکه بايد غرب هنر شما را "جهانی کند". آنهم قواعد خود را دارد. پس دعوت به "جهانی شدن" به چه معناست؟  اصلا معنايی دارد؟ غرب هرگز به دنبال کيفيت اثر هنری در جوامع غير غربی نيست. آنچه برای غربی اهميت دارد بهانه ها و نيازهای قدرت و سياست است. نمونه فيلم "اسامه" ساخته فيلمساز افغان صديق برمک عبرت آموز است. اگر سقوط طالبان نبود و نيازهای تبليغاتی آمريکا نبود برمک را هرگز کسی نمی شناخت. در حالی که کيفيت کار او همين بود که هست. 

دويدن به دنبال جهان 

هنرمند ايرانی را هيچ نياز نيست که نگران جهانی شدن باشد. اين همای سعادت آمدنش قابل پيش بينی نيست. برايش برنامه ريزی هم نمی توان کرد. کار بهتر آن است که هنرمند و داستان نويس ما هنرش را برای مردمش قابل کند و به زيست بوم خود نگاه کند. کار برای جهانی شدن افسانه است. کار برای مردم خود واقعيت. برای همين است که بيضايی و مهرجويی و تقوايی و حاتمی که جهانی هم نشده اند به اندازه کافی اعتبار دارند. چرا که از مردم خود گفته اند و در دل آنها جای دارند. شجريان و بنان و فرهاد فخرالدينی هم همين است. جليل رسولی و آيدين آغداشلو هم چه کم از کدام هنرمند مثلا جهانی دارند؟  اين وسوسه را اگر از جانمان بيرون کنيم آسوده تر خواهيم زيست و بی دروغ خلق خواهيم کرد. غرب بيايد يا نيايد. بشناسد يا نشناسد. چه اهميت دارد؟ جانب مردم خود را پاس داريم. جهانی شدن افسانه است. خارخاری است بيهوده. مثل بسيار خارخارهای ديگر بيهوده ما. خود را بتکانيم سبک می شويم. اين نداريم ها هم آنوقت معنای ديگر می يابد. منطق درونی هنر ماست که بايد بگويد چه نداريم. اگر اين نداريم گفتن ها در مقايسه با آنچه فکر می کنيم ديگران دارند باشد هرگز به رشد ما و هنرمان کمکی نخواهد کرد. تنها راه رشد درونی است. با دويدن به دنبال جهان به جايی نمی رسيم. 

حرفهای رامين جهانبگلو را در کارگاه خواندم: در اکثر رشته های هنری حرف تازه ای نداريم
در باره تصور جهان در چشم غربی اين يادداشت قديمی و کوتاه را هم ببينيد بد نيست: چرخ و فلک
حرفهای رضا قاسمی هم در اين باره خواندنی است که می گويد: ديگر در اينجا جريان غالب وجود ندارد

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است