سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

July 10, 2004

مثل تکه ای از وطنی که برايمان باقی مانده است

هر بار که رمان ناتنی مهدی ( خلجی، نشر گردون، برلين، بهار 1383) را دست گرفته ام و صفحاتی از آن را خوانده ام با خود گفته ام بيايم و اينجا بنويسم: رمان نويس ديگری متولد شده است. اما ننوشته ام. مثل اينکه بخواهم شيرينی اين خواندنی دلچسب را چند روز ديگری هم که شده فقط پيش خود نگاه دارم. تنهايی لذت ببرم و خلوت خود را با کسی شريک نشوم. اما امشب که تنها چند صفحه به پايان کتاب دارم وقتی رسيدم به خداحافظی اش با نازلی ديگر کتاب را بستم و نتوانستم پيش بروم. ديدم بايد اين چند کلمه را بنويسم.

 

اين نقد نيست. بی تعارف بگويم ستايش است. در باره ناتنی می توان از ديد های مختلف نقد نوشت. اما حاليا فقط بحث لذت متن است. مهدی نه رمان نويس بوده و نه تا پيش از ناتنی ادعا و شايد تصور نوشتن رمان داشت. آن صفحات اولی هم که نوشته بود وقتی برايم در پراگ خواند هنوز مردد بود که اين رمان است و می شود يا چيست. يکبار هم ويرايش اول کار را فرستاد که خواندم. به دوستان ديگر هم فرستاده بود. اما آنچه چاپ شده از آنچه من خوانده بودم هم ورزيافته تر است و به کمال يک رمان دست يافته است. مهدی ره صد ساله را به پای همت و شوق و کار و کار و ذوق کم نظير بسی کوتاه کرده و به مقصد رسيده است.

 

من قصه مهدی را که به مهاجرت ختم می شود قصه همه مهاجرانی می دانم که وقتی آمدند هم باز از رويا و کابوس وطن آرام نبودند. مهاجرت مثل مرگ است. می روی و جايت پر می شود. رد پايت گم می شود. خيابانها تغيير می کنند. آدرس ها عوض می شوند. آدمها بيگانه می شوند. از ياد می روی. و تو هنوز در ياد همانهايی که تو را از ياد برده اند. مثل ارواح سرگردان شب های جمعه که می گفتند به خانه باز می گردند. مهاجر همان روح است. مهاجرت مرگ. شايد مهاجرانی که با تمام آگاهی به بريدن از وطن تن می دهند را بتوان ابراهيم ادهم های عصر نو دانست. آنها می روند تا جهان تنگ پيرامون خود را وسعت داده باشند. آنها پيش از آن که بميرند می ميرند. آنها اين تجربه نادر را از سر می گذرانند که ناظر زوال خود هستند در بوم خويش. اين تجربه ای است که تنها پس از مرگ می توان کرد. اما مهاجران مرگ را در زندگانی خويش تجربه می کنند. آنها به عارفان قوم خود تبديل می شوند. مگر نه آن که رمز اصلی حيات اختيار مرگ است پيش از مرگ؟

 

تجربه زوال تجربه نادر و شگفتی است. ناتنی مهدی اين تجربه را به شيواترين زبان بيان کرده است. مهدی يکی از رساترين صداها در نسل جديد مهاجران است. و يکی از خوشفکرترين و خوش قلم ترين آنها. بی هيچ اغراق من تا امروز چيزی از قلم مهاجران به جذابيت ناتنی نخوانده ام. مهدی هزارتوهای تداعی را بهتر از هر کس ديگر در خدمت روايتی صميمی و دردمند از سلوک خويش که در نهايت مهاجرت را تنها چاره پيشارو يافته برگزيده است. من سر آن ندارم که اينجا از هنر روايتگری او سخن بگويم اما فقط همين را می گويم که اگر در ميان شيوه های روايت نو يکی از همه انسانی تر باشد همين است- همين هزارتوی تداعی. هيچ ابداع تازه در روايت اينقدر با طبيعت انسان و ذهن او همسان نيست. از همين رو اين کهنه ترين ابداع راويان است. اما اگر می گوييم تازه از بابت تفاوت تداعی/ برش هايی است که کار راوی قديم مثل شهرزاد و مولانا را از نويسندگان جديد متمايز می کند. آنجا قصه از قصه می شکافت اينجا جمله از جمله و حتی کلمه از کلمه.

 

مهدی خلجی دوست نازنين من بی گمان بهترين روايت از اين دست را در نخستين کار خويش عرضه کرده است کاری که اولين سنگ بنای روايت مهاجران نسل اوست. وقتی می گويم نسل او هم به سن اش توجه دارم و هم به خاستگاه اجتماعی اش. اما اثر او مثل هر اثر ديگری که انسانی است و گرفتار ادا و اصول مانيفست نويسان و نگره پردازان ( و در اين مورد داستان نويسی) نشده و صميمت خود را روان و عريان ثبت کرده و صنعت را از سخن برتر ننشانده و خلاصه حرفی برای زدن دارد و آن را سنجيده و صميمانه و هنری بيان کرده است چيزی از حقيقت موضوع را که بين همه نسلها  مشترک است بر آفتاب افکنده است. از اين رو من کتاب او را تکه ای از وطنی می بينم که برايمان باقی مانده است برای ما مهاجران:

 

   در مهرآباد فقط نازلی بود... نازلی دست های مرا محکم گرفت. عمر آدم خيلی کوتاه است نازلی!... وقتی برای آخرين بار بوسيدمش گونه هاش تکه ای از تمام وطنی بود که برام باقی ماند. ( ناتنی، 129) 

 

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است