سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

July 5, 2004

پريسا، نهال و بابک

ما زنان خود را بتدريج کشف می کنيم. دو شماره اخير بخارا از اين بابت برای من تازگی داشت. من نخست شماره 35  را دريافت کردم و در آن مقاله بسيار جالبی از پريسا دمندان خواندم که بعد تازه ای از خلاقيت های زنان ايرانی را در بر داشت. پريسا که گويا از عکاسان پرکار و شناخته در مطبوعات ايران است در اين مقاله شرح می دهد که چگونه پس از زلزله بم او به فکر بازيابی آرشيو عکاسخانه های شهر افتاده است. فکر او هم فکری نو است و هم بشدت انسانی. روزگاری فروغ گفته بود که تنها صدا می ماند. از بم حتی صدا هم نماند. اما هزاران عکس باقی ماند که همه در زير آوارها دفن بود يا در ويرانه عکاسخانه ها در معرض نابودی قرار داشت. پريسا با انگيزه ای مبتکرانه و جسورانه به جستجوی اين گنج مدفون می رود و در اين مسير با گروهی آشنا و همراه می شود که هم به او کمک کنند و هم از اين اوديسه انسانی فيلم بسازند.

 

قرار است هزاران نگاتيو و عکسی که پريسا و دوستانش بازيافته اند پس از بازسازی بم در بنای يادبودی به نمايش گذاشته شود. انسانی است، نه؟

 

برای بخارا هم تازگی داشت که به اين حوزه ها بپردازد و مطلب دندانگيری چاپ کند. گوئيا دايره کار جدی و فرهنگی بتدريج دارد از انحصار ادبيات و تحقيقات علمای ادب شناس يا روشنفکر در می آيد و ديگران هم به بازی گرفته می شوند. بخارا محافظه کارترين مجله ادبی فرهنگی ايران محسوب می شود. اينکه دروازه های بخارا به روی موضوعات تازه و نام های تازه باز شده خود نشان از تحولات بسياردارد.

 

شماره 34 را ديروز دريافت کردم. اينجا هم سورپريز مجله مصاحبه ای است با يک زن ناب و کمياب. نهال تجدد چين شناس و مانی شناس ايرانی از آن نمونه هاست که بين مردها هم کم پيدا می شود. اما نه تنها حوزه مطالعاتی او که دانايی و جوانی او هم حيرت مرا برانگيخت. آدم کمی اميدوار می شود که همه چيز پشت سر نمانده و با نسل پيشين ايرانشناسان متروک نشده و کسانی هستند که بار مطالعات پيشين را با توانايی کافی بردارند. چين شناسی مثل خيلی از ديگر جنبه های مطالعات ايرانی از آن تخصص هاست که تا ما خود نداشته باشيم هرگز به داوری در درست و نادرست گفته ها و يافته های ايرانشناسان نتوانيم رسيد. همت کسانی مثل نهال تجدد واقعا ستودنی است.

 

در عين حال زندگی او و برآمدنش در خانواده تجدد يکبار ديگر نشان می دهد که ما تا سالها هنوز ريزه خوار خوان تربيت خانواده هايی هستيم که در عصر پهلوی دلسوز فرهنگ ايران بودند و هم خود به آن خدمت کردند و هم فرزندان خود را در کار فرهنگشناخت ايرانی به تحصيل و مجاهده واداشتند. آنها سرشار از اطمينان به فرهنگ خود بودند و از اين رو عمر خود و فرزندانشان را در آن سرمايه کردند.

 

از اين دوشماره بخارا دريغ است که به ياد بابک افشار به قلم پدر بزرگوارش ايرج افشار اشاره نکنم. بابک را در کتابفروشی تاريخ ديده بودم. آن روزها که سرم شور کتاب داشت و ايرانشناخت کتابفروشی او، مثل چند کتابفروشی معدود ديگر، جايی بود که می شد هنوز چيزی از آن رونق فضای مطالعات ايرانی در پيش از انقلاب  را، که با تندباد انقلاب رو به تيرگی داشت، شميد. و ما چقدر نياز مند بوديم که تا هنوز آن سالها به خاطره تبديل نشده خود را با آن آشنا سازيم. افسوس که وقتی آشنا شديم هم ديگر به کاری نمی آمد. دانشگاه سخت ديگر شده بود.

 

من يادداشت ايرج افشار را در ياد پسر بافرهنگش با دقت و حزن خواندم و در آن همان منش و اصولی را يافتم که ايرج افشار همواره در يادداشت پس از مرگ افراد سرشناس و دانشوران رعايت می کند. کف نفس و آرامش استاد و رعايت اعتدال او در اين يادداشت مثل زدنی است. دير زياد آن بزرگوار خداوند.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است