سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

August 16, 2003

کرم ها و غول ها


اين روزها مرتب به غول زبان فکر می کردم و بهانه اش هم اشاره داريوش بود به کديور و مساله زبان انگليسی تحت عنوان تهیدستی فقيهان. می خواستم چيزی بنويسم. اما گرفتار کرم اينترنتی شدم. تا از شر اين کرم خلاص نشدم به کار غول نتوانستم رسيدگی کنم. حالا هم مطمئن نيستم در همان حالی هستم که روزهای گذشته بودم چون آن تب و تاب نوشتن ابن الوقت است. از تب افتادی نوشته سرد جلوه می کند. ولی اشارتی می آورم تا بعد و فرصتی ديگر که شايد همين فردا باشد و شايد تا کی ها هم ديگر فرا نرسد...

رام کردن غول زبان
آموختن زبان خارجی رام کردن غول است مگر کودک باشی تا اين غول را آسان شکست دهی اما هر قدر سن و سالت افزون تر غول زبان قدرتمندتر. به گمانم بزرگسالان هرگز با يک زبان خارجی احساس يگانگی نخواهند کرد مگر به بهای لکنت در زبان مادری. کودک هم معمولا به بهای محدود شدن زبان مادری خود می تواند زبان ميزبان را گسترش دهد و در آن از اهالی بومی زبان کم نياورد. همين جا اين اشاره را بياورم و بگذرم که زبان وبلاگ های انگليسی ايرانيان خود نشان روشنی از اين مشکل است و آدم گاه حيران می ماند که با اين زبان الکن و خراب چه اصراری به نوشتن به انگليسی است؟! خود اين که چرا چنين گرايشی وجود دارد موضوع قابل تامل و قابل تحقيقی است و نکته ها از آن در مسائل هويت شناختی ما بدست آمدنی است.

در مقابل، من دوستانی را می شناسم که با وجود دانش عالی در زبان انگليسی و اشتغال به وبلاگ نويسی از زبان مادری خود در وبلاگ استفاده می کنند. هر قدر آدمی در زبان مادری خود دانش گسترده تری داشته باشد پذيرش زبان بعدی برايش دشوارتر خواهد شد. چرا که پذيرش زبان دوم خواه ناخواه جا را اگر چه برای مدت چند سالی هم که باشد بر زبان اصلی تنگ می کند و تيزی و چابکی آدم را در زبان اصلی می ستاند و اين می تواند دردناک و هراس آفرين و در نتيجه اسباب سر در گمی و رمندگی باشد. شرح اين ماجرا در اينجا نمی گنجد ولی همه بزرگسالان اهل کتاب و قلم با اين مساله در جريان آموختن جدی يک زبان خارجی آشنايند.

زبانی که بخشی از تحصيل نيست
وقتی در باره کسی حرف می زنيم که در زبان اصلی خود صاحب کرسی تدريس و منبر وعظ است و در تاليف و توليد به آن زبان دست دارد اين موضوع حساسيت بيشتری می يابد. در سطح اجتماعی مساله هم نکات مغفولی وجود دارد. اول آنکه سيل مهاجران ايرانی به اروپا وضعيت زبان آموزی را برای ما جماعت کاملا دگرگون کرده است. نمی توان بسادگی زبان نسل يارشاطر و مينوی و فرزاد و ديگران را با زبان مهاجران بعد از انقلاب سنجيد. زبان آموزی برای آنها بخشی از برنامه تحصيلی و آکادميک بود و اينکه آن را انتخاب کرده بودند و يا برای آموختن آن به خارج اعزام شده بودند و برای مهاجران يک وسيله ارتزاق و ارتباط و تصميمی از سر ناچاری است.

حتی اگر مهاجران وضعيت پيش آمده برای خود را توفيقی اجباری تلقی کرده باشند تا الگوی نسل قبل از خود را با استفاده از حضور در غرب تکرار کنند و ادامه دهند بزودی دريافته اند که تعريف وجودی آنها با آن نسل در اين غربستان متفاوت است و خواه ناخواه به نتايج متفاوتی هم می سد. اصولا مقايسه زندگی مهاجران و حالات و سوانح حال آنها و دستاوردهاشان با گروه هايی که پيش از انقلاب به خرج خود يا دولت به خارج می آمدند نادرست است زبان هم از اين مقوله خارج نيست.

لهجه خارجی
اما يک نکته محوری برمی گردد به تصوری که زبان آموز از کار خود دارد و هم جامعه ميزبان از او انتظار می برد. در دوره های نزديک تر به آغاز قرن گذشته زبان آموز فلسفه اش اين بود که عينا به شيوه اهل زبان حرف بزند سهل است که حتی طابق النعل بالنعل مثل غربی رفتار کند. در واقع او نه تنها زبان می آموخت که ادب و مدنيت غربی را هم ياد می گرفت. جامعه ميزبان هم که در بحث ما غرب باشد انتظاری جز اين نداشت که خارجی های عقب مانده را تربيت کند و بر الگوی خود بسازد و آنها را به کشورهای مادر برگرداند تا بنوبه خود در ترويج فرهنگی که رو به جهانی شدن داشت بکوشند. غرب کسی ديگر را به جز همين گروه تحمل نمی کرد و غير آنها نيز اينجا راه نداشتند چرا که دنيا هنوز اينقدر کوچک نشده بود و مهاجرت چنين دامن نگسترده بود.

امروز جامعه غربی با آن سالها تفاوت فاحش پيدا کرده است. مهاجران جامعه غربی را به يک جامعه جهانی تبديل کرده اند که خصلت اساسی آن چندفرهنگی بودن است و به همان نسبت و در چارچوب بحث ما چند لهجه ای بودن. ديگر امروز کسی دنبال لهجه استاندارد و آکسفوردی نيست اگر هم باشد گرايش غالب چيز ديگری است. از سوی ديگر غرب امروزه دنبال تکثير ماشينی آدمها به شکل خود نيست که هم ماشينی بودن مورد پرسش قرار گرفته و هم ايده کنفورميسم که روزگاری جذابيت غريبی داشت و همه از کمونيست تا اومانيست می خواستند جهان را به يک شکل درآورند از نفس و اعتبار افتاده است. برای همين است که استاد مدعو هاروارد بودن ديگر معنای قديم خود را ندارد چرا که هيچ چيز در خود هاروارد هم جز احتمالا در و ديوار و سنگ و آجرش همان نيست که بود. هم استادان و هم دانشجويان و هم روح کار آکادميک ديگر شده است. نمی گويم بد شده يا فساد پيدا کرده. اصلا. فقط می گويم اين همان نيست.

امروز کديور با همان انگليسی شکسته بسته اش می تواند به دانشجو و استاد هارواردی چيزی بدهد که در محيط معمول خود او يافت نمی شود. و دانش و دانشجويی يعنی اين. زبان مساله ثانوی است. سخن دراز است کوتاه می کنم.
تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است