سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

July 19, 2003

يک روز با فيلسوف ايرانی

به هدايت مهدی کاتب کتابچه که از محمد رضا نيکفر سخن گفته بود ( در : نقد فلسفی روشنفکری دينی ) مقاله "ذات يک پندار" را خواندم. از نيکفر مقالاتی ديده بودم اما نمی دانستم فيلسوف است. ولی مهدی می گويد هست. فکر کردم اين مقاله فيلسوفانه گمشده ای را به من نشان خواهد داد که می جستم تا ببينم چگونه می توان سحر سروش را باطل کرد يا آنها که مدعی آن اند چه خوانده و می خوانند که سخن های سروش را ياوه و بی معنا می بينند و کوشش او را همه باطل می شمرند. اشتباه کرده بودم.

فکر کنم مهدی هم مقاله را تورقی کرده بوده و از سر حسن ظن آن را معرفی کرده چرا که اگر آن را خوانده بود درمی يافت که در آن حرفهای عجب هست که در خور يک مقاله نويس عادی باسواد هم نيست چه رسد به کسی که شان فيلسوف داشته باشد. به هر حال، به گمانم هنوز بايد انتظار کشيد تا مردی مردستان پيدا شود و بنيان آنچه سروش افکنده برافکند. آنچه تلاش هايی مثل مقاله نيکفر از آن پرده بر می دارد همين که بنيان انديشگی و گفتمانی سروش قوی تر از اين هاست که با چنين انديشه های بظاهر منطقی-فلسفی اما در باطن سست بنياد و يکجانبه و پيشداورانه و ناآشنا به دين و کلام دينی و گاه بيگانه با بديهيات استدلال به لرزه افتد.

من فروتر برخی از ملاحظات خود را در باب آنچه اين فيلسوف ايرانی فرموده می آورم. و آرزو می کنم که فيلسوفان ديگر از اين دست نباشند. وگرنه تا مدتها هنوز ما شرمنده خواهيم بود که چرا مادر سرزمين ما کم از اين فرزندان می زايد و مجبور خواهيم بود به همين عبدالکريم سروش بسنده کنيم که اقلا می داند چه می گويد و برای آن دانش و بينش کافی بدست کرده است.

فرموده اند که : از علمی سخن گفتن در باره ی دين برای دين فقط خسران حاصل می شود. من نمی دانم اين سخن را به جد گفته اند يا هزل. و از سر درد دين يا از سر انذار به اينکه دين را آرايش نکنيد به علم و بگذاريد چهره واقعی آن ديده شود. اما من اين سخن را تنها از کسی می توانم پذيرفت که درد دين داشته باشد. در مقاله نيکفر چنين دردمندی نيافتم .

اما گذشته از اين او در مقابل ما را به دينی سخن گفتن از دين می خواند. اينجا هم من همان ترديد را دارم که او از سر غيرت اين می گويد يا از سر استهزا. ولی اگر اين گزاره جدی باشد همانقدر معنا دارد که ادبی سخن گفتن از ادبيات و تاريخی سخن گفتن از تاريخ و هلم جرا. از نظر اصولی شما از هر منظری می توانيد به دين و ادب و تاريخ و فلسفه و معماری و موسيقی و ديگر و ديگر نظر کنيد. اينجا واجب و حرام و مکروه و مستحب و يجوز و لايجوز بر نمی دارد.

فرموده اند که : در سخن دينی مفهومهايی چون ذات و عرض در اصل جايی ندارند و اين مفهوم ها تباری يونانی دارند و يونانيت با نفس دين سازگار نيست! فکر کنم چون ايشان می دانسته سخن ناروا می گويد يک قيد "در اصل" را اضافه کرده تا بعد بتواند برپايه نظريه ای که بنا می کند بحث ذاتی و عرضی در دين را غيرممکن بداند. به آن می رسيم اما همين جا من تکليف خود را با ايشان روشن کنم که به نظرم رای خود را در باب يونانيگری و اسلام از استاد محمدرضا حکيمی گرفته اند اما آن را خوب نخوانده اند. چراکه استاد در آنچه در "مکتب تفکيک " آورده قصدش پاسداری از اسلام اصيل به زعم خود بوده است و نه سترون کردن / نماياندن دين از دانش های بشری و فراگير جهانی و تقليل دين به دين کمپيران. بعد هم آنچه استاد حکيمی می گويد من موافق آن باشم يا نباشم از سر ايمان است و متکی به سالها تحصيل ايمانی در حوزه. سخن او را نبايد در غير ما وضع له استفاده کرد.

برای نمونه ای از ميزان فهم اين فيلسوف ايرانی از موضوعی که از آن حرف می زند شناخت او را از متن دينی که برترين آن قرآن است نقل می کنم. می گويد: در آموزه های نخستين مکتوب شده ... مفهوم ها مشخص اند، درجه انتزاع در آنان به هيچ رو از سطح ادراک روزمره فراتر نمی روند، موضوع در مفهوم انديشه ای-آموزشی وجود ندارد، آن چه هست بيان حالت است و شرح حادثه و فرمان. گزاره ها همتراز در هم گره خورده اند، پس و پيش می شوند، يکديگر را تقويت، تضعيف يا حتی نسخ می کنند، تکرار می شوند، بی دليل به هم پيوند می خورند و بی دليل از هم می گسلند. از ديدگاه دينی يک چيز است که آنها را به آن صورتی که هست درآورده: آن چيز خواست و قدرت الهی است. تمام شد اين نقل قول بس هول.

با مزه است که اين مطلب از زبان کسی نقل می شود که مدعی است اسلام يا دين به طور کلی همان است و همان طور بايد فهميده شود که در روزهای پيامبر بوده و فهميده می شده است. اما آن روزها هم به همين بی منطقی منطق قرآن فهميده می شده؟ آيا راستی رسول و پيروان او نظم آيات را خودسر و بی دليل می ديده اند؟ آيا واقعا اين حرف نظر ايام حيات رسول است؟ يا نظر فرقه ای از فرق کلامی پس از رسول؟ و آيا چه اصرار است که همين فهم تنگ فهم دينی و تنها فهم ممکن از دين دانسته و معرفی شود؟ اما اينها پرسش های تاريخی است که بنا به علاقه اين فيلسوف ايرانی به تاريخی ديدن دين می پرسم. اما اگر بحث تحليلی دربايست است بهتر است به کتاب "در سايه آفتاب" استاد من دکتر پورنامداريان مراجعه کنند تا ببينند فهم از متن دينی و قرآن بمثابه عالی ترين نمونه آن يعنی چه. و اين نظم پريشان چه منطق شگفتی دارد و چه دلايل هوشربايی. نمی شود که هر فهم تنگ عوامانه ای را به اسم فهم دينی معرفی کرد. دست کم اين در شان فيلسوف نيست که فهم عوام را چنين پايه و متکای بحث قرار دهد.

وانگهی اگر قرار به بحث درست است بهتر آن است که ايشان فهم قدما را در تنوع آن از کتب ايشان نقل کند و نه به زبانی شبه فلسفی حرف عاميانه را از جانب خود تقرير کند و اصل فهم دينی بشمارد. اگر از تاريخ سخن میگوييم ارجاع گام اول است. از اين جالب تر و رسواکننده تر آن است که در خلال بحثی می فرمايند: اگر زبان ما دينی باشد پاسخ ايرادهای متجددان را اينگونه می دهيم که شما نمی توانيد از حکمت خفيه ی تجويزهای دينی (و طبی احاديث بحارالانوار) سر در آوريد و اگر به عقل خود غره شويد و شک کنيد سر از جهنم در خواهيد آورد! و در ادامه اين بحث فلسفی اضافه می نمايند که : استدلال ناب دينی فقط به اينگونه است که اگر نپذيری گرفتار عقوبت خواهی شد! (تاکيد از من است)

فکر کنم تا همينجا روشن شده که ما به چه نوع فيلسوفی روبرو هستيم اما برای تتميم شناخت ما از آرايی که ادعای دين شناسی فيلسوفانه دارد ذکر اين پاره روشنگر است که محمدرضا نيکفر می گويد: بنا بر تاثير تحريف کننده عصر جديد بايد برای تشخيص اولويت و معنای دين به کتاب های دوره پيش از عصر جديد که در آن نيروی فرهنگ دينی در اوج تظاهر خود بوده است رجوع کرد. اين نظر و کل ديدگاه تفسيردينی آقای نيکفر بر نوعی سلفی گری که نوع افراطی اش را با وهابيگری می شناسيم پايه دارد اما باز هم به نظر می آيد از صداقت خالی است چون ايشان اصولا معتقد است که :"هر کتاب تعليمی دينی با نوعی از تحريف آموزه های نخستين همراه است." و به زبانی ديگر مراجعه به آن کتابها هم دردی دوا نمی کند چون ايشان تاريخ دين را تاريخ تحريف دايمی تصور می کند - ايرادی که خود به ديگران می گيرد که برای شرح آن بايد اصل مقاله ايشان را خواند.

همه اينها را که گفتم مشتی است از خروار و تازه به بدفهمی ها و طرح نادرست آرای مختلف روشنفکران دينی نرسيده ام. برای من اسباب حيرت بود که فی المثل کسی در مکتب های فلسفی آلمان درس خوانده باشد و مساله متن صامت و گويا کردن متن را اينقدر دم دستی و براستی عوامانه تعبير کند. ايشان می گويد چه کسی گفته است دين صامت است در حال که کتاب دين يعنی قرآن خود را "مبين" ( بيان کننده/ گويا) می خواند. واقعا اگر مهدی اين مقاله را توصيه نکرده بود من فکر می کردم نويسنده از روی بی سوادی يا کم سوادی به اشتباه افتاده است و چه ارزشی دارد با کسی که از اصطلاح بی خبر است يا خود را به بی خبری می زند بحث کنيم. اما اگر براستی آقای نيکفر گمان می کند صامت مثلا در دستگاه انديشگی گادامری و در نظريه دريافت در مقابل مبين قرآنی قرار می گيرد من برای ايشان جز اظهار تاسف کاری نمی توانم کرد.

شيوه بحث ايشان مرا به ياد مقالات صادق لاريجانی می اندازد که وقتی سروش از تغيير در احکام اجتماعی دين سخن می گفت آن را به حوزه عباديات می برد و مچ گيرانه می پرسيد يعنی ممکن است روزی نماز صبح به جای دو رکعت سه رکعت شود؟! صبح شده است و من بايد بروم بخوابم و بعد هم ملاحظه آن را دارم که سخن به درازا نگويم اما دريغم می آيد که اين آخری را نگويم گرچه هنوز من به ادعای اصلی ايشان نپرداخته ام که می گويند در دين ذاتی و عرضی نيست. اما آنچه از مقاله ايشان نقل می کنم بی ارتباط با بحث اصلی هم نيست. ايشان که معتقدند نبايد گفت اصل دين غير آن است که در عمل هست، گفته اند: اخلاق دينی بر رفتار و کردار مردمان اين سرزمين تاثير گذاشته و در مکتب خود از ما آنی ساخته که هستيم. چقدر کم دروغ می گوييم، چقدر کم خاصه خرجی می کنيم، چقدر کم خشونت می ورزيم، چقدر عادليم و چقدر نيکوکاريم همه اينها را از اين مکتب داريم . خب از اين شيوه استدلال که باز هم نمود عوامانه در آن پيداست اگر نتيجه فلسفی بخواهيم بگيريم اين می شود که اين دين مبين که حاصلش ماييم پس همه اش دعوت به دروغ و خشونت و بيعدالتی و شر بوده است و ما خبر نداشتيم!

و هنوز سخن بسيار است. دسته ای از مرغان دريايی می خوانند و می گذرند. دلم هوس قدم زدن در کنار رودخانه تمس را دارد يا آنسوتر قدم زدن کنار ساحل صبح راستين.

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است