سيبستان
http://sibestaan.malackut.org/

July 13, 2003

اگر خاتمی می خواست به نامه سروش پاسخی بنويسد

به نام خدا

سياه نامه تر از خود کسی نمی بينم / چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست / که آب روی شريعت بدين قدر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری / وفای عهد من از خاطرت بدر نرود

جناب آقای سروش،
من رنجنامه نمی نويسم شايد برای اينکه نمی دانم خطاب به که بنويسم. نوميدی و ناخشنودی شما را درک می کنم اما نمی دانم اگر بار رای ميليونها مردم و آرمانهای آنان بر دوش شما بود چه کرده بوديد. من بهرحال نمی توانم نااميد باشم گرچه اميدی هم نبينم. خوشا به حال شما که دست کم می توانيد از درد و حرمان خود با کسی سخن بگوييد و ياران و دوستان خود را ياد آوريد اما اگر مثل من شکنجه دوستانتان را هم می ديديد و دم بر آوردن نمی توانستيد چه می کرديد؟

مر ا به قدرناشناسی و فرصت سوزی متهم داشته ايد. هر چه از دوست می رسد نيکوست اما گرچه به تلخکامی و ناآرامی مردم اذعان دارم ولی به خاتمت قيام آرام آنان به تعبير شما قائل نيستم. من نمی دانم که اگر شما جای من بوديد چه می کرديد يا چه دستاورد داشتيد اما همين قدر می دانم که با تدبير خويش در شفاف ساختن محيط سياسی ايران و بر آفتاب افکندن غرض ها و مرض های روی در نقاب پوشيده مردم را در برابر انتخابی روشن قرار داده ام. باکی نيست که نام من به ننگ آلوده شود و قدر کار من نشناخته ماند اما يک مقايسه نشان می دهد که ما در سال 76 کجا بوديم و حال کجاييم. شما نوشتيد و من با سياست خود آنچه شما از آن دردمندانه نوشتيد را علنی ساختم تا آنجا که امروز شما هم می توانيد با ذکر نام و نشان از آن کسان سخن بگوييد که تا سال 76 از آنها به ايما و اشاره سخن می گفتيد.

گفته ايد که دستاورد تلاشها و تب و تابهای جمعی دردمند را که در هيات مقام رياست جمهوری به من رايگان هديه شد چون ارزان بدست آمده بود ارزان از دست دادم. من نمی دانم در آن زمان چه گزينه ديگری برای رياست جمهوری وجود داشت که آزموده نشد اما گمانم آن است که همه آزموده شدند و کسی نخواست يا نتوانست به ميدان آيد تا قرعه به نام من ديوانه زدند و نتيجه هم برای هيچکس روشن نبود. انتخابی در عين نااميدی و نابرابری. از همين نااميدی ها که امروز هم شما از آن سخن می گوييد. ولی ضمن احترام به تلاش و انتخاب اوليه دوستان ما و شما بايد بگويم اگر کسی به من چيزی هديه کرده باشد مردم ايران اند نه دوستانی که به آنها اشاره می کنيد که من را از همان نخست از سر ناچاری اختيار کردند.

شما طوری می گوييد که "رستمی جان کند و مجان يافت زال" که انگار من پيش از داستان رياست جمهوری بی خون دلی وزارت ارشاد را رها کرده بودم تا در کنج کتابخانه ملی به استراحت بپردازم. از نظر شما انگار تنها دوستان شما بوده اند که زحمتی متقبل شده اند و هر کس ديگری "مجان و رايگان" به شانی رسيده و اگر هم رسيده اين دوستان شما بوده اند که به او ارزانی داشته اند. آ يا شما ناخواسته خود و دوستانتان را محور همه چيز در جمهوری نگرفته ايد؟ وانگهی اگر بحث جان کندن گروهی و مجان يافتن ديگرانی باشد شما هم از آن شمار برکنار نيستيد. مگر غير از اين است که مردم جان کندند تا انقلاب شد تا کسانی چون شما کرسی تدريس و خطابه رايگان بيابند؟

من با تصويری که شما از جامعه استبدادزده امروز ما داده ايد می توانم موافق باشم ولی شما گمان می کنيد من در اين مقام که هستم چه می توانستم کرد؟ شما لابد می دانيد که من دولتی را اداره می کنم که در واقع دولت کوچکی است با مسئوليتی محدود به امور اداری. دولت بزرگتری که کشور را امروز می گرداند دولتی است که همه امور را از اقتصاد تا امنيت و سياست خارجی در دست دارد و اداره می کند و به کس ديگری غير رئيس جمهور منتخب پاسخگوست. من آنچه می توانستم کرد تا قدرت دولت را به همين دولتی برگردانم که شما من را به عنوان رئيس آن خطاب قرار داده ايد کرده ام. اين بزرگترين فساد در ايران امروز است که حرث و نسل و سرمايه های انسانی و مادی کشور را بر باد می دهد اما شما گمان می بريد اين کار بتنهايی از من برآمدنی بوده است؟

شما از دوستانتان حرف می زنيد اما بهتر از من می دانيد که همه آنها هم وقتی فضا را تنگ ديدند يک به يک عقب نشستند جز چند نفری که زجر شکنجه و زندان و تهديد و ترور را تحمل کردند و از پا نيفتادند. شما راه کدام يک از اين دوستان را به من توصيه می کنيد؟ به نظر شما من يک تنه و دست تنها به صرف اينکه به مقامی انتخاب شده ام که گويی جز نام نيست می توانسته ام هم دولت عظيم الجثه سايه را مهار کنم هم همه مشکلات اقتصادی و سياسی و قضايی را دنبال کنم؟

قد خميده ما سهلت نمايد اما / بر چشم دشمنان تير هم زين کمان توان زد

من نمی گويم شما هم مثل من باشيد که هر يک وظيفه ای داريم اما براستی اين سيد خندان که می گوييد آسان اين خنده را بر چهره خويش حفظ کرده است؟

با دل خونين لب خندان بياور همچو جام / نی گرت زخمی رسد آيی چو چنگ اندر خروش

شما می توانيد راحت از نوميدی خود حرف بزنيد اما من هم می توانم؟

طراز پيرهن زرکشم مبين چون شمع / که سوزهاست نهانی درون پيرهنم

شما را گويی تنها غم کيان است و نشاط و حالا صراط و معرفت و پژوهش. اما من هم غم شما را دارم و هم غم هزاران نابسامانی ديگر را. شما شايد روش مرا نپسنديد اما گمان نمی کنم با روش شما هم حال و روز ما بهتر می بود. در روزگاری که جبهه دشمنان خلق می کوشد تا با نظامی کردن فضا راه همين مختصر نفس را هم ببندد ساده ترين کار آن است که از در تحريک و مقابله برآييم اما خردمندانه ترين نيست. حيرانم از شما که به فلسفه و خردورزی مشغوليد اما در مقام سخن سياسی همان پيشنهادهايی را تصريحا يا تلويحا بيان می کنيد که مردم در بازار و تاکسی و خيابان می گويند اما نمی دانند که خشن تر کردن فضا از طريق اقدامهای تند و واکنشی و عصبی زهر قاتل است. آسان تحقق می يابد ولی آسان زدوده نمی شود.

آقای سروش،
می دانم که موسسات "صراط" و "معرفت و پژوهش" دو خادم خرد از خيل خدام خرد درين ديار بودند، با پيشينه يی کوتاه و کارنامه يی بلند و درخشان، و پناهگاهی برای انديشه ورزان و دانش دوستان جوان. اما گرچه شما ظاهرا بدان معترف نيستيد دولت من و وزير ارشاد من هم سهمی در خدمت اين موسسات داشته اند. اين را از باب خودنمايی نمی گويم که هر چه کرده ايم از دولت رای مردم است اما می خواهم بگويم که يکی از قدرهای همين جريده رفتن که شما به آن معترض ايد ادامه کار صراط و معرفت تا امروز بوده است ورنه کی ها بود که آنها از خدمت محروم شده بودند. دولت من با مقاومتی که کرده است و تا اينجا رسيده همراه با خود تاثيراتی را آورده است که از جمله آن امکان روشنگری هر چه بيشتر بوده است و فضای آزادتر برای نشر. گو اينکه من هم اذعان دارم که مطبوعات ما با قيد و بندهای بسيار روبرويند اما اين با وضعيت سالی که من رياست دولت را در دست گرفتم مقايسه کردنی است؟

می گوييد امروز بهترين روزنامه آنست که بسته باشد، بهترين زبان آنست که بريده باشد، بهترين قلم آنست که شکسته باشد، و بهترين متفکر آنست که اصلا نباشد. دانشجو و نماينده، سياست پيشه و نويسنده همه تاوان استقلال خود را می پردازند و هر کس سر بر آن آستان ندارد آستين را به خون جگر بشويد که نظام ولايت جز مريد مطيع نمی پسندد. اما برادر عزيز اين حکايت در صد سال گذشته هميشه صادق بوده چه در ولايت چه در سلطنت و انحصار به دوره ما ندارد. تو گمان می بری که اگر تو به آن کافری ما به آن ايمان داريم؟

من تجربه ای را آغاز کردم که آن را تمرين دموکراسی می خواندم اما فکر می کنيد حتی در بهترين حالت هم ما می توانستيم در عرض هشت سال رياست جمهوری من استبداد دينی و غير دينی را از اين مملکت ريشه کن کنيم؟ من فکر می کنم آنچه پيش آمد اگر نشان داده باشد که مشکل جامعه ما با استبداد چقدر عميق است باز هم دستاورد بزرگی بوده است. فرض کنيد من هم پيش دوستان ما و شما مثل اکبر گنجی می رفتم. يا به سرنوشت سعيد حجاريان دچار می شدم. شما راضی تر بوديد؟ آيا قهرمان سازی بس نيست؟

می گويی به احتياط رو که آبگينه شکستی. چه آسان است مقصر يافتن برادر عزيز. راستی فکر می کنی قصه فرد است يا در توان فرد است تغيير اين طبايع استبداد زده؟ آخر تو چرا؟ حتی اگر رسول می بودم و پشتبانی جبرئيل و لشکر ملائکه را هم می داشتم بسيار چيزها را تغيير دادن نمی توانستم. چنانکه رسول نيز نتوانست. تغيير در جامعه قوانينی دارد که به ميل و کوشش فرد حرکت نمی کند. به جای اين که يکديگر را متهم کنيم بهتر نيست که در راه چاره ای که بر آن متفق الرای هستيم حرکت کنيم؟

فريادزدن چه از سر چاه يا از ته چاه چاره ما نيست دست کم کار نخبگان فکری و فرهنگی ما اين نيست. نعره نوميدانه از آن هم بتر. چه جای نوميدی است وقتی جبهه دشمنان خلق چنين اميدوار و همبسته است يا خود را چنين می نماياند. نوميدی تو و من چه برای مردم باقی خواهد گذاشت؟ اين همه تلخی و ترشی و شوری را اگر پايان شيرينی هست تنها با اميد ممکن می شود.

آقای سروش! شايد برای من و تو دير شده باشد. چاره ای نيست هميشه هر نسلی قادر نيست تمام دستاوردهای مطلوب خود را محقق کند. اما اگر فکر کنی برای ايران دير شده است نشده است. اين مردم از پی هم خواهند آمد و نسل به نسل جلوتر خواهند رفت. من و تو ممکن است باشيم يا نباشيم تا آنچه را ايشان متحقق می کنند ببينيم اما ايران خواهد بود. اين اشتياق عظيم به آزادی بی نتيجتی نخواهد ماند. چگونه اش را من نمی دانم اما راهی باز خواهد شد. اگر ايران است، اگر ايمان است، اگر کرامت انسان است، اگر خرد و برهان است، اگر عشق و عرفان است همه چندی دستخوش تاراج و طوفان می شود اما چنين نيست که نه ايران بماند نه ايمان. گر مرد رهی ميان خون بايد رفت .

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است