قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




October 31, 2015  
رابعه بلخی؛ گوهر نادیده شعر و شهادت در عشق  
 

رابعه بلخی از پیشاهنگان شعر فارسی است. هم عصر رودکی. شاعر شهید. زنی که عطار می گوید هر چه رودکی می گفت رابعه بهتر از آن را به استاد جواب می داد به شعر. رابعه عاشق بود. عاشق غلامی نکوروی و سرودخوان به نام بکتاش. رودکی سخن رابعه و داستان عشق او را به دربار سامانی برد و به گوش برادر بی فرهنگ اش رسید و رابعه را در حمام کرد، رگ اش گفت تا بگشایند و در را به گچ مسدود کردند تا بمیرد. فردا روز رابعه را بی جان یافتند اما تمام دیوارها را شعر نوشته بود به خون خود. از عجایب است که این داستان شگفت یک هزارم داستان حسنک وزیر مورد توجه ما نبوده است حال آنکه از هر وجهی که بنگریم رابعه شمایل شعر و آزادگی و حتی جنگاوری و البته عشق و شهادت است و قاعدتا اینها باید به او چهره شاخصی می بخشید در دوران مبارزات پیش از انقلاب. بعلاوه از نظر ادب پارسی هم مقام او همتای رودکی است و باید برای استادان ادبیات ما شخصیتی شاخص می بود. اما اینطور نبود و نشد! در تاجیکستان و افغانستان او را خوب می شناسند اما در ایران او را کم می شناسند. چرا؟ خود موضوع جستارهای مختلف است. در ایران حتی رابعه عدویه عارف قرن دوم از رابعه بلخی آشناتر است برای اهل ادب. این رابعه زیر سایه آن رابعه مانده است با آنکه داستان او را به تفصیل عطار در الهی نامه اش آورده است. به یاد او بخشی از کتاب دریای جان از هلموت ریتر را به ترجمه استاد زریاب خویی )کیهان فرهنگی، شماره 120، فروردین و اردیبهشت 1374) برای مخاطبان راهک انتخاب کرده ام که به بحث از الهی نامه و عشق در این اثر ارجمند می پردازد با دو پرده از پرده های بسیار عشق و زن. در این داستانها نکات ظریف اجتماعی و فرهنگی نیز بسیار است. - م.ج 

روایت عطار از رابعه بلخی
امیری بـلند ‌رأی و بـا عدل و داد‌ در بلخ بود به‌ نام‌ کعب‌ و پسری زیباروی داشت به نام حارث، و دختری‌ بسیار زیـبا بـه نـام رابعه داشت که دارای طبعی لطیف‌ بود و شعر نیک می‌سرود. چون آن پادشاه عادل نیکو سیرت را مرگ فرا رسید پسـر خود‌ حارث را بخواند و دختر زیبای خود را به او سپرد و گفت زنهار که او را به‌ هر خـواستگاری ندهی که بسیار مـردان نـامدار و گردنکش او را از من خواستند و ندادم‌ و اگر تو کسی را شایسته او نیابی مده تا مردی که سزاوار شوهری او باشد پیدا شود. آنگاه خدا را بر این سخن گواه گرفت و گفت مبادا جان مرا پس از مرگ پشولیده‌ گـردانی. پسر سخن‌ پدر را بپذیرفت و چون پدر از جهان رفت به جای‌ او به شاهی نشست و عدل و داد پیش گرفت
.

حارث را غلامی بود که در خوبرویی همتا نداشت و نامش‌ بکتاش‌ بود. در‌ پیش قصر شاهی باغی بسیار خوش و خرم بود و در پیش آن طاقی بـسیار بـلند ساخته بودند و تخت حارث را در ایوان طاق نهاده بودند. روزی حارث‌ بر آن تخت نشسته‌ بود‌ و غلامان از هر دو سوی‌ پیش‌ او صف‌ کشیده بودند.از قضا رابعه بنت کعب بر بام ایوان‌ برای تماشا آمده بود و از هـر سـو نظر می‌کرد که‌ چشمش بر بکتاش‌ آن‌ غلام‌ ماهروی افتاد و به یکبار شیفته و دلداده او‌ گشت. بکتاش‌ پیش شاه ساقی‌گری‌ می‌کرد،گاهی رباب می‌زد و گاهی آواز می‌خواند. دختر در عشق آن غلام زیبا بی‌قرار و ناتوان گردید و به‌ بستر‌ بیماری‌ افـتاد. حارث طـبیبان را فرمود تا آن‌ گلچهره سیمتن را درمان کنند‌ ولی درد او درد عشق‌ بود و جز به وصال آن غلام علاج نمی‌پذیرفت. دختر دایه‌ای حیله‌گر داشت که سرانجام به‌ صد‌ حیله‌ به دل‌ دختر راه یافت و سرّ بیماریش را پرسید. دختر گفت: «که‌ من‌ بـکتاش را دیـدم فـلان روز / به زلف و چهره جانسوز و دل افروز/ به سـرمستی ربـابی داشـت‌ در‌ بر / من‌ از وی چون ربابی دست بر سر»

پس از دایه خواست که تدبیری‌ انگیزد‌ تا‌ آن دو ماهروی را به هم رساند. پس نامه‌ای به این مضمون به‌ بکتاش نوشت: «الا ای غـایب‌ حـاضر‌ کجایی‌ / به پیش من نه‌ای آخر کجایی؟ /دو چشمم روشنایی از تـو دارد / دلم نـیز آشنایی‌ از‌ تو دارد / تو را دیدم که همتایی ندیدم‌ / نظیرت سرو بالایی ندیدم / اگر آیی‌ به‌ دستم‌ باز رستم‌ / وگر نه می‌روم هر جـا کـه هستم / اگـر پیشم چو شمع آیی پدیدار / وگر‌ نه‌ چون چراغم مرده انگار»

این نـامه را نوشت و نقش خود را نیز در‌ نامه‌ نگاشت‌ و آن را به دایه داد تا به بکتاش برساند. بکتاش چون آن‌ نامه بخواند و نقش دختر‌ را‌ بـر نـامه بـدید از نقش و لطف‌ طبع او در شگفت ماند، دل از‌ کف اش‌ بیرون‌ شد و عاشق‌ آن ماهرو گردید و به دایـه گـفت که برخیز و نزد او برو و از من‌ به‌ او‌ بگو:«ندارم دیده روی تو دیدن‌ / ندارم صبر بی‌تو آرمیدن / اگر روشن کنی‌ جـانم‌ بـه دیـدار / به صد جانت توانم شد خریدار»

دایه بر دختر شد و از عشق غلام او را‌ آگاه‌ کرد و گفت:«کـه او از تـو بـسی عاشق‌تر افتاد / که از گرمی او‌ آتش‌ در افتاد / اگر گردد دلت از عشقش‌ آگاه‌ / دلت‌ زو‌ درد عشق آموزد آنگاه»

دختر از شنیدن این‌ خبر‌ بـسیار شـادمان شـد و از شادی اشک از دیدگانش روان گردید. از آن پس کاری نداشت جز‌ آنکه در غم غلام شعر‌ بگوید‌ و با‌ دایه‌ برایش‌ بفرستد‌ و غـلام نـیز با خواندن هر‌ نامه‌ و شعر او عاشق‌تر می‌گشت. روزی دختر در دهلیز کاخ همی رفت که‌ غلام را‌ دیـده‌ بـر او افـتاد و او را‌ شناخت و مشتاقانه دامن‌ دختر‌ را‌ به دست گرفت، ولی دختر برآشفت‌ و دامن از دست وی بیرون کشید و گفت: «که هـان ای بـی‌ادب این چه‌ دلیری‌ است‌ / تو روباهی تو را چه‌ جای‌ شیری‌ است / که باشی‌ تو‌ کـه گـیری دامـن من‌ / که‌ ترسد‌ سایه از پیراهن من»

غلام گفت: ای که من خاک کوی تو هستم! اگر رفتارت با من چنین‌ است «چـرا شـعرم فرستادی شب و روز / دلم‌ بردی‌ بدان نقش‌ دل‌ افروز / چو در اول مرا‌ دیوانه کردی‌ / چرا در آخرم بـیگانه کردی؟»

دختر گفت: اینجا رازی است که تو‌ از‌ آن آگاه نیی: مرا در سینه عشقی‌ است‌ که‌ تو‌ وسیله نمود آن هـستی‌ و تـو‌ را هـمین بس که بهانه‌ای برای عشق درون من باشی‌ و کج نیندیشی و به شهوت فـکر‌ نکنی! این بـگفت‌ و از آنجا دور شد و غلام‌ را‌ عشق‌ صد‌ بار بیشتر‌ گردید.

عطار‌ می‌گوید: شنیده‌ام که ابو سعید ابوالخیر روزی گذارش به بلخ افتاد و از احـوال آن دخـتر و شعر او جویا شد و در نتیجه بر او معلوم گردید که رابعه‌ عارفی‌ بوده است از عـرفا و آن اشـعار او کاری با عشق‌ مخلوق نداشت و مقصود از آن معشوق ذات خـداوندی‌ بوده اسـت، زیرا چـنان اشعاری ز سر عشق مجازی نتواند بود: «ز سوز عشق‌ مـعشوق‌ مـجازی‌ / بنگشاید چنان شعری به بازی»

دختر در غم غلام شب و روز شعر می‌گفت. روزی در چمن همی گشت و این ابـیات هـمی خواند: «الا ای باد شبگیری گذر کن‌ / ز مـن آن ترک‌ یـغما را خـبر کن /بـگو کز تشنگی خوابم ببردی‌ / ببردی خوابم و آبـم ببردی»

سقایی سـرخ‌روی هر روز سبویی پر آب برای دختر می‌برد. دختر در این‌ دو‌ بیت به جای آن ترک‌ زیباروی‌ این‌ سقای سـرخ‌روی را در نـظر آورده بود و برای تشنگی‌ عشق خود آبی از سـبوی مهر و محبت می‌خواست. این‌ اشعار و سـوز و گـداز سبب بدگمانی‌ برادرش‌ گردید. ماهی پس از آن‌ دشـمنی‌ بـا سپاه بی‌شمار به قصد حارث حرکت کرد. حارث نیز با سپاهی فراوان از دروازه شهر بیرون آمـد و دو سـپاه مخالف در هم افتادند و از هم‌ کشتار بـی‌اندازه کـردند. بکتاش آن غـلام ماهروی‌ در‌ این‌ جنگ مـردانه نـبرد می‌کرد و دو دستی تیغ مـی‌زد. تا آنکه از بـد روزگار زخمی بر سرش رسید و نزدیک شد که‌ به دست دشمنان گرفتار گردد. ناگهان رابعه کـه لبـاس‌ جنگی به تن کرده‌ و روی خود‌ را سخت پوشـیده بـود سوار بر اسـب و تـیغ در دسـت بر سپاه دشمن تـاخت و جنگ کنان رجز‌ همی خواند و می‌گفت:«من آن شاهم‌ که‌ فرزینم‌ سپهر است‌ / پیاده در رکـابم مـاه و مهر است / اگر اسب افگنم بر طـرح گـردان‌ / دو رخ طـرحش نـهم ‌‌چـون‌ شیر مردان / سری کـو سـر کشد از حکم این ذات‌ / به پای پیلش اندازم‌ به‌ شهمات»

دختر جنگ کنان ده تن را به ضرب تیغ زخمی کرد تـا خود را بـه بـکتاش رسانید‌ و او را با خود برد تا به صـف‌ خودش رسـانید و خـود بـه‌ کـنجی رفـت و نهان‌ شد. در این‌ میان از شاه بخارا لشکری به مدد حارث رسید و در نتیجه سپاه دشمن به هزیمت رفت. شاه پیروزمندانه به‌ شهر بازگشت و هر چه در طلب آن سوار صف شکن که‌ بکتاش را رهـانیده‌ بود برآمد، کسی از او خبری نداد. پس از آن رابعه اشعاری آتشین در عشق بکتاش بسرود و برای زخم سرش در آن اشعار دلسوزی فراوان نشان‌ داد (عطار در بیشتر شعرهایی که به این مناسبت‌ از قول‌ رابعه سروده،کلمه سر را با صنعت و هـنر بـدیعی‌ تکرار کرده است) و از جمله گفته است: «اگر امید وصل تو نبودی‌ / نه آتش ماندی از من نه دودی /ز درد خویشتن چون‌ بی‌قراران‌ / یکی‌ با تو بگفتم از هزاران/ دگر گویم اگر بازم رهی باز / و گر نه می‌کشم در جـان مـن این راز» دایه این نامه را نزد بکتاش برد و بکتاش از خواندن‌ آن‌ اشعار‌ اندکی تسکین یافت و جراحت سرش بهبود یافت.

در این میان رابعه با رودکی شاعر معروف آشـنا شد و اشـعار خود را بر او خواند و رودکی نـیز اشـعاری در پاسخ او گفت: «بسی‌ اشعار‌ گفت آن روز استاد / که آن‌ دختر‌ مجاباتش‌ فرستاد / ز لطف طبع آن دلداده دمساز / تعجب ماند آنجا رودکی باز»

پس از آن راز رابعه بر رودکی آشکار شد و او‌ دانست‌ که‌ معشوق‌ رابعه غلامی بـه نـام بکتاش است. رودکی به‌ شهر بـخارا‌ رفـت‌ و به خدمت شاه بخارا که حارث را در آن‌ جنگ مدد رسانده بود، رسید. اتفاق را حارث نیز برای‌ عذرخواهی و تشکر‌ از‌ شاه‌ بخارا به آنجا رفته بود و شاه‌ جشنی بزرگ برای پذیرایی‌ حارث بر پا کرده بود. در آن‌ جشن شـاه از رودکـی شعری خواست رودکی اشعار دختر کعب را که به یاد‌ داشت‌ در‌ آن بزم شاهانه خواند. شاه پرسید که این اشعار از کیست و رودکی‌ که گرم‌ شعر و باده ناب بود، از مستی حارث را فراموش کرد و گفت این اشـعار از رابـعه‌ دختر‌ کـعب‌ است که عاشق‌ غلامی شده است. حارث از شنیدن این سخن سخت‌ ناراحت شد ولی‌ خود‌ را‌ به مستی زد و آن را نشنیده‌ گرفت. چون به بـلخ بازگشت به خواهرش چیزی نگفت‌ ولی‌ در‌ دلش‌ نگاه داشت و منتظر بود کـه روزی بـهانه‌ای‌ به دسـت آرد و گناهی بر خواهرش‌ بگیرد. بکتاش‌ نامه‌های‌ رابعه را در صندوقی گذاشته و درش را قفل‌ کرده بود. یکی از دوستان بکتاش‌ بر‌ آن‌ صندوقچه‌ وقوف یافت و پنداشت کـه ‌در آن جـواهر است، چون آن‌ را باز کرد و نامه‌ها‌ را‌ در آن دید همه را نزد حارث برد. حارث پس از آگاهی به مـضمون‌ نـامه‌ها‌ قـصد‌ خون‌ خواهر کرد. نخست بکتاش را گرفت و در چاهی‌ انداخت پس از آن بفرمود تا گرمابه‌ای را‌ سخت‌ گرم‌ کردند و تاب دادند و آن گاه خواهر خـود را به گرمابه‌ فرستاد‌ و فرمود‌ تا در گرمابه را بستند و رگهای خواهر را تیغ زدند تا خون او بـه تمامی‌ از‌ بدنش‌ برفت و هـر چـه‌ ناله و فریاد کرد به جایی نرسید. دختر انگشت در‌ خون‌ خود‌ می‌کرد و اشعار دردناکی بر دیوار گرمابه‌ می‌نوشت: «همه دیوار چون پر کرد ز اشعار / فرو افتاد چون‌ یک‌ پاره دیوار»

فردای آن روز که در گرمابه را بگشادند رابعه را مرده‌ یافتند‌ و بر در و دیوار اشعاری یافتند که‌ رابـعه‌ با‌ خون‌ خود نوشته بود و از آن جمله‌ مضمون‌ این سه بیت بود:
مرا بی‌تو سر آمد زندگانی‌ / منت رفتم تو جاویدان بمانی
بخوردی‌ خون جان من تمامی‌/  که نوش ات‌ باد‌ ای یار‌ گرامی
کنون‌ در آتش و در اشک و در‌ خون‌ / برفتم زین جـهان جـیفه بیرون

بکتاش فرصتی جست، از چاه رهایی یافت و نهانی‌ به‌ قصر‌ حارث رفت و سر او را‌ ببرید و از آنجا‌ به‌ سر خاک‌ دختر رفت و با‌ دشنه‌ جگر خود را بشکافت:«نبودش صبر بی‌یار یگانه‌ / بدو پیوست و کوته شد فسانهالهی نامه، 330-352

در میان مسلمانان هـنوز مـعمول است‌ که‌ برادری‌ خواهر‌ از راه به‌ در‌ رفته خود را بکشد.

------------
 متن کامل تر را در راهک بخوانید و متن کامل مقاله را در کیهان فرهنگی و البته متن اصلی را در کتاب دریای جان

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
October 23, 2015  
روزی روزگاری وبلاگ  
 

اسدالله علی محمدی[1]

مدتی این مثنوی تاخیر شد

نزدیک به شش ماهی است که از آخرین گفتگویم با بلاگرها می‌گذرد. دراین مدت دوستان عزیزم چه در این‌جا و چه از طریق ایمیل می‌پرسیدند: «چرا گفتگوها را ادامه نمی‌دهم؟» ضمن سپاس از توجه این عزیزان باید بگویم وقفه در مصاحبه‌ها بیشتر به خاطر گرفتاری‌های شخصی‌ام بوده و نه چیز دیگر، از آن طرف دلم می‌خواست این مصاحبه‌ها در انحصار من باقی نمانند و دوستان بلاگر کار را ادامه دهند تا در این حوزه شاهد تنوع و رنگ‌آمیزی بیشتری باشیم. بهرحال در سال جدید سعی خواهم کرد هرازگاهی پای صحبت بلاگرها بنشینم. قرعه اولین گفتگوی امسال به نام مهدی جامی نویسنده وبلاگ سیبستان افتاد. این مصاحبه که اندکی به درازا کشید در چند بخش منتشر خواهد شد. از مهدی به خاطر پذیرفتن دعوتم برای این گفتگو بی‌نهایت سپاسگزارم.

اسد علی محمدی:  معرفی سنت این گقتگوهاست اگر موافقی با معرفی شروع کنیم. مهدی جامی نویسنده وبلاگ سیبستان کیست؟
مهدی جامی: به اين پرسش دو جور می توان پاسخ داد يکی اينکه بگويم روزنامه نگار هستم و ده سالی است در لندن زندگی می‌کنم و يکی اينکه بگويم از معلمی روستای «جُغری» مشهد در اول نهضت سواد آموزی سال۵۹ شروع کرده‌ام و بعد معلم مدرسه‌ای در خيابان هاشمی تهران شدم و بعد ويراستار و کتابشناس بوده‌ام در سازمان تالیف کتابهای درسی و بعد در انتشارات سمت که کتابهای درسی دانشگاه را تدوین و منتشر می کرد و سپس در دانشکده «علوم تربيتی» مشهد و دانشکده ادبيات «علامه طباطبايی» تهران درس دادم و بعد هم چند سالی رحل اقامت در سنندج زيبا افکندم و در دانشگاه «کردستان» درس می‌دادم. محقق و نويسنده دايره‌المعارف بزرگ اسلامی بوده‌ام و در انتشار مجله خاوران مشهد همکاری داشته‌ام. اما همه اينها البته چيزی از مهدی جامی نمی گويد!

پس يک جور پاسخ ديگر اين می‌شود که با انديشه‌های شريعتی وارد عالم کتاب و اسلام شناسی شدم و ديدی حساس به مسائل اجتماعی پيدا کردم و همواره ايران برایم مرکز جهان و وجود بوده است! بعد از شريعتی تقريبا تمام شخصيت‌های اصلی حوزه انديشه دينی را شناختم و خواندم و با فلسفه و عرفان اسلامی آشنا شدم. به قول خبرنويسان "در همين‌حال" ايرانشناسی مساله مرکزی پژوهش‌های من بوده است. شيفته «ذبيح بهروز» بودم در جوانی و سپس با استادان بزرگی مانند «مهرداد بهار» و «احمد تفضلی» رابطه فکری و معنوی يافتم. شهيد من «تفضلی» است اما مراد من «بهار» است. غول ادبی من «شفيعی کدکنی» است. تاريخ ايران را نسبتا خوب می‌شناسم و در تاريخ ادبيات ايران تخصص دارم. کتابی هم در باب ادبيات پيش از اسلام دارم که سير ادب ايران از زرتشت تا پايان دوره اشکانی است. کتاب‌های مقدس را بسيار دوست دارم و همه آنچه را در ايران شکل گرفته و باليده يا پذيرفته شده سخت محترم می‌دارم از اوستا تا قرآن. از مانی تا مولانا. از رستم تا ستارخان. اصولا معتاد کتاب‌ام. ده بار کتابخانه‌ام را جارو کرده‌ام تا از شرش خلاص شوم ولی از نو مثل قارچ روييده است! با اين زندگی کولی‌وار مهاجری هميشه موقع جابجا شدن کتاب‌ها را لعنت کرده‌ام. آخر هم اينکه نوشتن حرفه من است. يا به قول شاملو کسب و کار من.

پس ما در وبلاگستان با دو «جامی» روبر هستیم، یکی روزنامه نگار و دیگری محقق. اما نگفتی چندسال داری؟ و در حال حاضر چه می‌کنی؟
۳۰ پيش ۱۵ سال داشتم! تقريبا زمانی‌که از عالم عشق و عاشقی وارد عالم شريعتی شدم و به انديشه‌های انقلابی رو کردم. در حال حاضر که به پرسش‌های اسد جان جواب می‌نويسم ولی اگر منظور شغل است که حرفه من در ۴-۵ سال اخير روزنامه‌نگاری آنلاين بوده است برای بی.‌بی.‌سی فارسی. ولی بهرحال يکی از دلخوشی‌های من اين است که کارم ميانه روزنامه‌نگاری سنتی و پرسشگری اجتماعی و دلمشغولی‌های سياسی است بعلاوه امکان آشنايی و بهره‌وری از رسانه‌های جديد.

 خب، حرف حرف می‌آورد. با این که خود من نه در عالم شریعتی بودم و نه آل‌احمد نمی‌توان منکر تاثیراین دو روشنفکر دستکم روی نسل ما شد حالا که سنی از تو گذشته نگاهت به عالم شریعتی چگونه است؟ پاسخ تو می‌تواند هم برای نسل ما و هم نسل جوان جالب باشد.
من تلاش فوق‌العاده‌ای کردم تا از بت‌سازی و بت‌پرستی رها شوم. کوشش‌های نفس‌گير من در حدود سی سالگی به نتيجه می‌رسيد. در آن سال‌ها نه از شريعتی که از سيطره بسياری نام‌های بزرگ روز در ايران و آن مقدار از جهان که در ايران شناخته بود و من زير نگين آنها بودم رهايی می‌يافتم. اما بجرات بايد بگويم تا سال‌ها بعد هم جز ايمان به رهايی هنوز از تکنيک‌های رهايی چيز زيادی نمی‌دانستم. در سال‌های اخير بتدريج در يافتن و به کاربستن اين تکنيک‌ها موفق تر بوده‌ام. امروز هيچ حرفی از هيچ کسی برای من به دليل اينکه از ناحيه شخصيتی معتبر صادر شده حجت نيست.

شريعتی در جايگاهی بس والاتر از آل احمد برای من جلوه می‌کند. اما هر دوی آنها امروز بخشی از تاريخ معنوی ايران‌اند و آينه دوره خود و تحولات آن هستند. من در مورد آل احمد مدتی گرفتاری کشيده‌ام تا از زير سيطره نثر او بيرون بيايم. غربزدگی‌اش هم با همه نقدهای مهيبی که بر او شده است مانند آنچه داريوش آشوری نوشته هنوز برای من مايه الهام می‌تواند بود. هم اثباتی و هم سلبی. اين‌ها نقطه‌های عزيمت ما بوده‌اند و ما که زير نگين آنها بوده‌ايم همواره می‌توانيم فاصله‌ای را که از دوره آنها گرفته‌ايم با فاصله خود از متن و گفتار آنها بسنجيم. اما در دايره کلی همان مفاهيم طرح انداخته آنها هنوز مساله‌های بسيار داريم که ادامه يافته و محل تاملات بسيار بوده و هست. اما تکرار آنها البته شأن انديشه نيست.

شريعتی را اما با نبردی جانکاه رها کردم. او چنان بر من و بسياری ديگر مسلط بود که جايی برای نفس کشيدن خود ما نگذاشته بود. اما من همواره در زمانی که از دور می‌شدم نيز می‌دانسته ام که هرگز حرمتی را که در چشم من داشته از دست نخواهد داد. من به پدرکشی قائل نيستم. من ادامه پدرم و پدران او هستم و به اين می‌بالم. برای من آل‌احمد و شريعتی که سهل است هر کس ديگری هم با صميميت و عشق به نيت اعتلای ايران کوشيده باشد حرمت دارد و در اين فرقی نيست ميان مذهبی و غيرمذهبی و محافظه‌کار و اصلاح‌طلب و هر نوع تقسيم‌بندی رايج ديگر. معيار برای من ايران است. و ايران به همه انديشه‌وران خود نياز دارد. وانگهی من به صفر کردن تاريخ هم معتقد نيستم. نمی‌توان مرتب از صفر شروع کرد. تنها می‌توان ادامه داد. پيوست. آنچه امروز خطا و خلل می‌بينيم در انديشه مردان معنوی ايران در دوره خود آنها گامی به جلو بوده است. اين مهم است. اما ماندن در آنها البته خطای مهلک است. به قول يکی از اين اصلاح‌طلبان، ما که انقلاب کرديم احمق نبوديم احمق آنهايند که می‌خواهند به صدر انقلاب برگردند. راه روبروی ماست. زمان از دست رفته را – که آن را ‌هم امروز می‌دانيم از دست داده‌ايم- تنها در آينده می‌توان جبران کرد.

خب ما هم که به چپ گرایش داشیتم زیر سیطره بیژن جزنی و ملغمه‌ای بنام مارکسیست لنییست بودیم. نسلی با سرنوشتی مشابه؟
دقيقا! از نظر رهبری حرکت، انقلاب توليد مشترک (از ديد ماکزيماليستی) يا حياط مشترک (از ديد مينيماليستی) روشنفکران بود با روحانيون. روشنفکران عمدتا چپ بودند چه چپ مذهبی چه چپ غيرمذهبی. در جريان انقلاب هر دوی اين دو جريان چپ حذف شد. در سطح جهانی هم ضربه بزرگ را فروپاشی شوروی به تفکر چپ زد. اين‌ها را همه می‌دانيم اما آنچه کمتر گفته شده بحرانی است که فرد فرد روشنفکران و تحصيلکردگان و نيروهای هوادار چپ از سر گذراندند و گاه در همان بحران فروماندند. بحرانی برای رسيدن به انديشه مستقل يا برای گذار از تفکر ايدئولوژيک که زمانی آن‌همه شيفته‌وار به سراغش رفته بودند. من هنوز خيل کشتگان معنوی اين بحران را می‌بينم خاصه در ميان مهاجران. کسانی که نتوانسته‌اند از آنچه زمانش گذشته فاصله بگيرند. لاجرم با کليشه‌هايی زندگی می‌کنند که ديگر کارآمد نيست. نه در سياست نه در زندگی فردی‌شان.

با این‌که دلم می‌خواهد بیشتر در این زمینه حرف بزنیم و بپرسم، می‌ترسم از مسیر گفتگو خارج شوم پس بر می‌گردیم به دنیای وبلاگ، چطور شد که سیبستان راه افتاد و چندسالی است که اینجا می‌نویسی؟
من يک حکايت مفصل نوشته‌ام در اين باب که چاپ نشده مانده است! يعنی دادم دست يکی از رفقا برای ويژه نامه خردنامه که قرار بود يک سال پيش در تهران درآيد. نام مقاله بود: «تصادف، سوء تفاهم و ترس و لرز در حلقه ملکوت.»[2] خلاصه‌اش اين است که مثل خيلی از اتفاق‌های خوب يا بد تصادف بود! من در سميناری در سوآس لندن برای گزارش رفته بودم. با يکی از شاگردان «فرديد» در وقت تنفس بحثی کردم. جوانی هم آنجا بود که خيلی علاقه نشان می‌داد به شيوه بحث من. بعد هم تماس گرفت و آمد و رفت و رفيق شديم . نامش داريوش محمدپور بود. گفت گوشه‌ای از وبلاگ من بيا و بنويس. بعد ازمدتی تعلل شروع کردم و بعد رفقای ديگر آمدند مثل عباس معروفی و مهدی خلجی. هر کدام در طول زمان يکی دو نفری معرفی کردند و جمع گسترش يافت. ولی عباس حق زيادی به گردن حلقه دارد از باب گسترش آن. من حساب سال و ماه نگه نداشته‌ام اما آرشيو سيبستان می‌گويد کمتر از سه سال است سيبکار شده‌ام.

ممکن است در مورد حلقه ملکوت کمی توضیح بدهی، شاید خیلی‌ها ندانند این حلقه چیست؟
فکر نمی‌کنم کسی نداند! اما خلاصه‌اش اين می‌شود که حلقه ملکوت نام يک مجموعه از وبلاگ‌هاست که با دامنه ملکوت کار می‌کنند. يعنی در مقابل وبلاگ گروهی اين گروهی از وبلاگ‌هاست با طيفی از علايق. نمونه‌های بعدی‌اش دبش است و اين اواخر اشکبوس. حوزه ملکوت سياست و فلسفه و ادبيات بوده است. اما بتدريج به هفت هنر گسترش يافته. چنانکه وبلاگ موسيقی و سينما هم در ملکوت نوشته می‌شود. تازه ترين وبلاگ حلقه هم که از آن اکرم ابويی است اصلا به نقاشی اختصاص دارد. طيف سنی هم مثل موضوعاتش متنوع است از جوان‌های زير سی سال تا شيخ معمری مثل يدالله رويايی.

در گفتگویی که پارسال با رضا شکراللهی داشتم او وبلاگ را یک روزنامه کوچک می داند با کارکرد رسانه‌ای آیا تو با این تعریف موافقی یا نگاهت به گونه‌ای دیگراست؟
اگر من بخواهم وارد چيستی وبلاگ شوم بيرون آمدن از آن با کرام‌الکاتبين است! نظر سيدخوابگرد نظری است که گاه خود من هم پيش خودم داشته‌ام. يکبار هم همين اواخر گفتم که وبلاگستان در مجموع مثل روزنامه است و هر وبلاگ صفحه‌ای از اين روزنامه است. در اين حد قابل قبول است يعنی برای نوعی تقريب ذهن. اما راستش دقيق‌تر بشويم می‌بينيم اين‌طور نيست! وبلاگ وبلاگ است. يعنی مثل هيچ رسانه‌ای که پيش از آن بوده نيست. البته شباهت‌هايی می‌توان پيدا کرد بين وبلاگ و روزنامه همان‌طور که می‌توان بين وبلاگ و دفتر خاطرات پيدا کرد. به‌هرحال وبلاگ از سنت‌های مکتوب پيش از خودش استفاده کرده است چون عمدتا نوشتاری است و از سنت‌های رسانه‌ای پيش از خودش هم بهره می‌برد چون رسانه است. اما همه آن‌ها هست و هيچ‌کدام از آن‌ها نيست. در مورد خود خوابگرد که بايد گفت اگر روزنامه هم بوده ديگر اين اواخر به گاهنامه تبديل شده!

به‌هرحال وبلاگ روزنامه نيست چون خيلی ساده: هر روز سر ساعت معين در نمی‌آيد، هيات تحريری ندارد، معمولا به حزبی وابستگی ندارد، آگهی نمی‌گيرد، سانسور نمی‌شود! نقش اقتصادی‌اش تقريبا صفر است، خريداری نمی‌شود، خبرنگار ندارد، غيرشخصی نيست، نسخه کاغذی ندارد، همه کس در آن نمی‌نويسد، و بسيار مشخصه ‌‌های سلبی و ايجابی ديگرمن بهترين رهيافت به وبلاگ‌شناسی را رهيافت اکتشافی و تدريجی می‌بينم. اين دست‌کم باعث می‌شود حضور ذهن داشته باشيم به اين‌که با يک رسانه جديد سر-و-کار داريم. و اين يعنی وبلاگ را به آن‌چه تا کنون می‌شناسيم تقليل ندهيم و در عوض سعی کنيم امکانات آن را نو به نو کشف کنيم. اين بخش از وبلاگ‌نويسی و وبلاگ‌خوانی و وبلاگ‌شناسی است که هيجان واقعی دارد!

باقی این گفتگوی دراز را می توانید در نسخه پی.دی.اف در آکادمیا به همراه پس نوشتی در نقد و بازنگری آن بخوانید.


[1]  این گفتگو در مجموعه ای از مصاحبه ها با وبلاگ نویسان آمده است که ده سالی پیش انجام شده و تازگی به صورت کتاب منتشر شده است: روزی روزگاری وبلاگ، برلین: نشر گردون، 2015. برای شرحی از کتاب اینجا را ببینید.

[2] آن مطلب همین سال پیش بالاخره منتشر شد به بهانه دوازدهمین سالگرد تاسیس حلقه ملکوت. نگاه کنید به این پست سیبستان: تاریخ، ملکوت و ترس و لرز 

 

 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
October 1, 2015  
جامعه مدنی چگونه کتابی است؟  
 
جامعه مدنی؛ گفتارها، زمینه ها و تجربه ها
نوشته کاظم علمداری
واشنگتن: آموزشکده توانا، 2015

کتاب جامعه مدنی؛ گفتارها، زمینه ها و تجربه ها نوشته دکتر کاظم علمداری روز 29 سپتامبر به صورت آنلاین رونمایی شد. مولف محترم و من یک ساعتی در باره کتاب صحبت کردیم. در این کتاب من نقش ویراستار داشته ام. نکاتی که در مجلس رونمایی گفتم و یک دو نکته که نگفتم را در اینجا می آورم و خوانندگان راهک می توانند نسخه کامل و رایگان کتاب را در پایان این یادداشت پیدا کنند.

مشخصه ها و محاسن کتاب آقای دکتر علمداری متعدد است. در مقام ویراستار می توانم به چند نکته از آنها شاره کنم
:

این کتابی است دانشگاهی که برای مخاطب عام نوشته شده است: یعنی روش کار در آن کاملا منضبط به ضوابط آکادمیا ست اما مخاطب دانشگاهی نیست. بنابرین زبان و بیان آن دشوار و نخبه گرا نیست. گرچه مخاطب به هر حال باید به موضوع جامعه مدنی علاقه مند باشد و تا حدودی از ادبیات این بحث و مباحث علوم اجتماعی اطلاع داشته باشد یا دست کم علاقه کافی داشته باشد تا بتواند کتاب را بخوبی بخواند و از آن بیاموزد و با آن گفتگو کند
.

کتابی است بسیار پر مطلب. می توانم بگویم سرنخ اهم مباحث و مسائل مربوط به جامعه مدنی در این کتاب داده شده است. برخی مباحث تفصیل یافته و برخی گذرا طرح شده. کمتر کتابی به فارسی سیر تحول مباحث مربوط به جامعه مدنی را با این حوصله توضیح داده است. بنابرین شما می توانید انتظار داشته باشید که هم دید تاریخی پیدا کنید و هم با مهمترین نکته های طرح شده در طول تاریخ تحول این مفهوم آشنا شوید
.

مولف محترم کوشیده همه جانبه نگر باشد و بنابرین کمتر کتابی است در باره موضوع جامعه مدنی که آن را از قلم انداخته باشد. از این جهت مرجعی است برای شناخت متون اساسی جامعه مدنی. برای دانشجویان علوم اجتماعی سرنخ های خوبی می دهد که تفصیل مباحث را کجا و در چه منابعی می توانند پیدا کنند
.

کتابی است که نوشته شدن آن به فارسی در خارج از کشور یک اتفاق تازه و کم نظیر است. معمولا این دست کتابها به انگلیسی نوشته می شود و از حمایت دانشگاه و موسسات بزرگ برخوردار است. می توان گفت این اولین کتاب با موضوع جامعه مدنی و با روش آکادمیک است که با حمایت موسسه ای غیر از دانشگاه نوشته شده است
.

و کتابی است که یک موسسه آموزشی غیرانتفاعی برای نوشته شدن آن سرمایه گذاری کرده و به صورت رایگان منتشر کرده است. یعنی هم کار یک دانشگاه را کرده است و هم دانش گران به دست آمده را رایگان در اختیار عموم گذاشته است
.

درباره ویرایش کتاب هم باید بگویم هم آموزشکده توانا خیلی بردباری به خرج داده است و هم نویسنده محترم خیلی همکاری کرده اند و با روی باز از کار ویرایش استقبال کرده اند و این هم از محاسن دیگر این کار است
.
در عین حال باید اعتراف کرد که این کتاب تقریبا با سرعت فراهم شده است! ویرایش نقش سرعت گیر داشته ولی باز هم شاید به دلیل اینکه تجربه اول ناشر و نویسنده در چنین پروژه و تولیدی بوده، که پروژه نسبتا بزرگی است، نقش شتاب در تولید را می شود دید. یعنی تصور اولیه بر این بوده که این کتاب را می توان ظرف چند ماه تهیه کرد و حجم اولیه هم برای تدوین آن شاید کمتر از یک صد صفحه بوده اما در عمل کتابی شده است که باید دست کم یک سالی برای تولید آن وقت گذاشت. این که با همه سرعت ضروری در تولید مولف محترم توانسته اند موضوعات مهم را پوشش بدهند و به مسائل ویرایش هم توجه کنند باز از محاسن این کار است.

یک نکته آخر هم که ممکن است برای برخی مخاطبان سوال باشد نقش ویراستار است. می شود گفت که ما دو نوع ویرایش داریم یکی همان ویرایش معمول است که به ویرایش فنی و صوری و نشانه گذاری ها و تازگی نیم‌فاصله‌ها می پردازد و ارجاعات را یکدست می کند. یکی هم ویرایش در ساختار کتاب و تامل در انسجام آن و ربط مباحث با هم و قوت استدلال ها و از این دست. در این نوع ویرایش متن بارها بین ویراستار و مولف رفت و آمد می کند تا هر دو بر سر متن نهایی به توافق برسند. حاصل کار قاعدتا باید از ساختار محکم تر و انسجام درونی بیشتری برخوردار باشد و همزمان زبان فارسی سرراست تری داشته باشد و ترجمه ها بوی ترجمه ندهد و تمام ارجاعات تا جایی که ممکن است چک شود و درست و روشن باشد. این کار طبعا به ارتقای محتوا و زبان و منطق متن توجه دارد تا زیباسازی صورت آن. کار ویرایش من در این اثر ارزشمند از نوع دوم بوده است
.

در باره محتوا البته نهایتا مولف تعیین کننده است و نه ویراستار. ویراستار در چارچوب محتوای مورد علاقه مولف می تواند حرکت کند. کار من همه جا در خدمت کتاب ایشان بوده است طبعا تا بهترین صورت بندی آن نظرات ارائه شود
.

اما اگر نظر خود را بخواهم مختصر بگویم این است که آقای دکتر علمداری معمولا در این کتاب گزارشگر تحولات و نظریه ها هستند و کمتر قضاوت و داوری کرده اند. این از یک بابت خوب است که داوری به خواننده واگذار می شود و از یک طرف می تواند محل نقد باشد. چرا که نهایتا در میان انبوه نظرها و بحث ها که چه بسا با هم ناسازگار باشند ما کمتر می توانیم نظر ترجیحی مولف را دریابیم. به نظر من در کتابهایی که به انگلیسی نوشته می شود این روش می تواند مطلوب تر باشد. اما در نوشته های فارسی مناسب تر است که نویسنده ضمن گردش در باغ نظرها نهایتا انتخاب خود را بیان کند و از آن دفاع کند. علت اش بسادگی این است که بنیه مطالعاتی و سنت بحث و نقد در این زمینه در ایران چندان قوی و قدیم نیست. بنابرین اگر از زبان کسی که در این موضوع غور کرده بشنویم که کدام دیدگاهها و نظرها را بیشتر پسندیده ارزش عملی و عملیاتی بیشتری دارد
.

در عین حال من به مولف محترم حق می دهم که با فاصله به مساله جامعه مدنی در ایران پرداخته باشند. زیرا داوری دقیق نیازمند پشتوانه مطالعات دیگران است. یعنی اگر مسائل جامعه مدنی از جنبه های مختلف تحقیق شده باشد و دهها پژوهشگر نتیجه کارهای خود را در هر مساله ای ارائه کرده باشند با خیال راحت تری می توان در باره مساله حکم داد یا دیدگاهی را انتخاب کرد. اما وقتی دهها مساله تحقیق نشده وجود دارد یا تحقیقاتی که شده پراکنده است و سنت علمی قوی به وجود نیامده داوری کردن بسیار دشوار خواهد بود
.
به همین دلیل است که کتاب آقای دکتر علمداری مثل کتابهای دیگر در این زمینه اصولا متکی به داده ها و مطالعات غربی است. چرا که این سنت بحث در غرب وجود دارد. اما خطری که هست این است که جامعه مدنی ایرانی را بخواهیم بر اساس الگوی جامعه مدنی در غرب حال فرانسه باشد یا بریتانیا یا آمریکا بسازیم. پس با دو خطر روبروییم. اول اینکه جامعه هدف یعنی ایران را آنقدر که دربایست است خوب نمی شناسیم چون تحقیق ها به اندازه لازم گسترده نبوده و از طرف دیگر با خواندن تاریخ تحولات و شکل گیری جامعه مدنی در غرب تصور کنیم همین صورت را می توان در ایران هم یافت یا ساخت. دشواری کار اجتماعی در ایران دقیقا همین جا ست: از یک سو کمبود اطلاعات و پژوهش را جبران کنیم و از سوی دیگر در برخورد با مدل های غربی استقلال نظری و علمی و تحقیقی خود را حفظ کنیم. برای خواننده ای که این احتیاط را داشته باشد کتاب جامعه مدنی؛ گفتارها، زمینه ها و تجربه ها کتابی مرجع خواهد بود.

کتاب را می توانید از
 این صفحه دریافت کنید. 


 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست