:: خودشناسی و وبلاگ شناسی
:: عياری زنانه
:: نوشته هايی که يادواره اند
:: سال-نماهای وبلاگی
:: وبلاگ، کارخانه مفهوم سازی
:: همه وبلاگ های من
:: دعوت به منطق نبرد-گفتمانی
::  از بازی نفرت بيزارم
:: وبلاگ نویسی به شیوه توده ای
:: وبلاگستان چونان يک گروه اجتماعی
:: کدام مسائل ارزش مطرح شدن دارند؟
:: وبلاگ اسلحه نيست
:: هفتان: از يک نياز اطلاع رسانی تا يک کارگاه دموکراسی
:: چهل وبلاگ پر طرفدار فارسی
:: وبلاگ نويسان در مقام حشرات الارض
:: وبلاگی شدن فرهنگ
:: سربازی رفتن روشنفکران وبلاگ نويسی است
:: وضعيت بی ستارگی
:: سياسی شدن سپهر وبلاگی تا کجا؟
::  وبلاگ ايرانی: نهادی برای بی نظمی
:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: جای چه کسانی در وب خالی است؟
:: وبلاگ: سگالش در حضور ديگران
:: فاشگويان حلقه ملکوت
:: سردبير خودم
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
February 23, 2015  
تاریخ، ملکوت و ترس و لرز  
 
داریوش محمدپور رفیق ملکوتی ما و مدیر حلقه ملکوت امروز تذکر داد که دوازده سالی از آغاز کار این حلقه می گذرد. یادم افتاد که سالها پیش این مطلب را برای خردنامه همشهری و به خواستاری محمود فرجامی نوشته بودم و هرگز منتشر نشد. جستم و یافتم اش. فکر کردم به این مناسبت یادی بکنیم از ملکوت و حال و هوایی که داشت در نیمه راه. آن مطلب بی هیچ تغییری این است:

 

تصادف و سوء تفاهم در حلقه ملکوت
و ترس و لرزهای وبلاگ نويسی

 مهدی جامی

 

1. تصادف

حلقه ملکوت که امروز شماری از نويسندگان آشنا مانند عباس معروفی، رضا علامه زاده، داريوش آشوری، يدالله رويايی، جمشيد برزگر و پرويز جاهد و گروهی از چهره های قبلا نا شناخته تر در آن می نويسند يکی از مجموعه وبلاگ های اينترنتی است. نمونه اخير چنين مجموعه هايی وبلاگ گروهی دبش است. اما پديد آمدن حلقه ملکوت، ويژگی های خاص خود را دارد که آن را از مجموعه های ديگر در فضای مجازی اينترنت متمايز می کند. اين ويژگی بخشی از هويت آن است.   

در آغاز تنها ملکوت بود. همه چيز از کنفرانسی در دانشگاه لندن در باره عطار آغاز شد. در آنجا در فاصله استراحت بين سخنرانی ها گفتگويی ميان من که مستمع بودم با محمدرضا جوزی در گرفت و شهرام پازوکی در باره فرديد. جوانی هم همراه بحث شد که بعدها با هم بيشتر آشنا شديم. نامش داريوش محمدپور بود و افق نظرمان در باره فرديد مشابه از کار در آمده بود. گفت که وبلاگی دارد به نام ملکوت. چند روزی بعد نگاهی کردم و ديدم از موسيقی و شعر و عرفان سرشار است اما زبانش محاوره بود که نمی پسنديدم. چند مجموعه از شعرهاش را برايم فرستاد. بعد در ديداری نشستيم و من از ديد خود شعر او را نقد کردم. رم نکرد. باز نوشت و آمد و رفت. انسی و محبتی دوستانه پيدا شد. مرا تشويق به وبلاگ نويسی کرد. تن زدم. تاکيد و اصرار کرد. گفتم که با ساختن وبلاگ آشنا نيستم. برايم ساخت. نامش را گذاشتم سيبستان. بعد مووبل تايپ را کشف کرد و ملکوتش را با سيبستان من به آنجا منتقل کرد. مدتی سيبستان معطل بود. بعد آهسته آهسته شروع به نوشتن کردم. ساليانی بود که با نوشتن قهر بودم. سيبستان دوباره مرا به عالم نوشتن برد.

در گفتگوها و نقدهايی بر سر نظر برنارد لوئيس در باره جوامع مسلمان خاورميانه که ميان من و دوستم سعيد حنايی کاشانی درگرفت، دوست ديگرم مهدی خلجی علاقه مند شد چيزی بنويسد. نوشت. يکی چند بار که نوشت و در سيبستان منتشر شد به همراه داريوش به او پيشنهاد کرديم غرفه ای در ملکوت بگشايد. گشود و کتابچه نام گرفت. بعد مختصر و سمرقند در ملکوت شکل گرفتند. وبلاگ هايی زن نوشت. يکی را دوست شاعر تاجيک من شهزاده سمرقندی گشود و ديگری را ماه منير رحيمی روزنامه نگار و يار مهدی. تا نوبت به دوست مشترکمان عباس معروفی رسيد. با آمدن عباس ملکوت به حلقه ای دوستانه تبديل شده بود. نامش شد حلقه ملکوتی که بعدتر به همان حلقه ملکوت شهرت يافت.

حالا هر کدام از ما دوستان دور و نزديکی داشتيم  که آنها را به حلقه دعوت می کرديم. عباس بسيار فعال بود. نتيجه اين شد که من و مهدی و عباس و خود داريوش هر کدام کسانی را به حلقه افزوديم. عباس بيشتر. دعوت بسياری از آنها هم به تصادفی نيکو انجام می شد. ديداری و گفت و گويی خوش و دعوتی و استقبالی. بعد نامی و صفحه ای تازه در ملکوت. حالا که نگاه می کنم می بينم همه چيز از يک تصادف نيک آغاز شد. در بعدازظهری در لندن. و با مجموعه ای از تصادف هايی که درپيچيده با زندگی است نيز گسترش يافت.

حلقه ملکوت با اين هويت طبعا نه آيين نامه ای داشت و نه مرامنامه ای. مرامش نقد متقابل و گفت و گو بود و رفاقت. آيين اش انصاف. ما بازترين پنجره ممکن را به روی خود و ديگران و دوستان گشوده می خواستيم.

حلقه ملکوت گروه سياسی يا فکری خاصی نيست. اينجا هم نوعی بی مرکزی مسلط است. هر کدام از ما سهمی داريم از اقتدار ملکوتی خود و هيچ يک غلبه ای بر ديگران نداريم حتی مديرمان! تا اينجا هم قانون اساسی مان نانوشته مانده است. نه که تلاش نکرده باشيم. پا نگرفته است. اما تجربه نشان داد که گرچه به تصادف گرد هم جمع شديم ولی در گستره عمل می بايد بيشتر به آيين و مرام می انديشيديم. سوء تفاهم ها که شروع شد اين را فهميديم. کمی دير بود.

2. سوء تفاهم

وبلاگ نويسی کاری بی الگو بود. از آن بيشتر گرداندن حلقه ای از وبلاگ ها. نمونه ای وجود نداشت. پس بی تجربه بوديم. حتی در گرداندن مجموعه های غير مجازی نيز تجربه چندانی نداشتيم. داريوش هر چه داشت شوق و شور آموختن بود و با دوستان همدل نشستن و همت در حل مشکلات فنی و ساعتها وقت گذاشتن بی دريغ. مهدی هم کار گروهی مفصلی نکرده بود غير از رفت و آمدی که در کيان داشت و بعد روزنامه انتخاب. من نيز تجربه محدودی در کار مجله خاوران داشتم و حشر و نشری محدودتر با برو بچه های برخی از نشريات از جمله همشهری. با تجربه تر از همه ما عباس معروفی بود که انتشار مجله گردون را در کارنامه داشت و ناشری جدی بود هم در ايران و هم در اروپا. همو هم در گسترش ملکوت از شم غريزی خود و دانش اجتماعی اش بسيار سرمايه گذاشت.

بديهی انگاشتن "اصول کار" ميان ما تا حدودی طبيعی ترين راه اجتماع ما بود. اما واقعيت اين است که در کار جمعی نوعی مديريت سوء تفاهم حياتی است. پايه هر نوع رابطه ای بر نوعی سوء تفاهم قرار دارد. چه سوء تفاهم مثبت چه منفی. توضيح بدهم: وقتی داريوش و من با هم آشنا شديم يک استنباط اوليه بين ما از يکديگر وجود داشت که ما را به هم نزديک می کرد. اين را معمولا تفاهم می خوانند. اما درست تر آن است که نوعی سوء تفاهم است. در هر رابطه ای اين سوء تفاهم اوليه يا به نفع رابطه يا یه زيان آن گسترش می يابد. به زبان ديگر از رابطه توهم زدايی می شود. نتيجه اين توهم زدايی يا ادامه رابطه است يا کاهش و نهايتا قطع آن. تصور اوليه همواره بر اساس توهم از شخصيت و هويت و منش طرف مقابل است. بر اساس اين توهم است که به هم نزديک می شويم يا در کاری اشتراک می کنيم. اما جريان پراتيک ناگزير به توهم زدايی می انجامد. دراين جريان ما تصور روشن تری پيدا می کنيم که بر اساس آن دوباره تصميم سازی می کنيم. معمولا اگر اين تصور بهبود يافته يا توهم زدايی شده بموقع ايجاد نشود می تواند حجم زيادی از سوء تفاهم را انباشته کند؛ سوء تفاهم به معنای رايج آن - که من آن را سوء تفاهم منفی می خوانم.

ما چهار نفر که پايه کار را گذاشته بوديم  برای مديريت سوء تفاهمات احتمال مان جز رفاقت يعنی همان چارچوب سنتی ايرانی به چيز ديگری تکيه نداشتيم. در عمل مشخص شد که نمی توان حتی يک نهاد ساده مجازی را نيز صرفا بر اساس رفاقت چرخاند. حدی از تعريف آيين و مرام لازم است.

بی تجربگی ما در مديريت سوء تفاهم ها، يا تسهيل نکردن روند آشنايی و توهم زدايی، باعث شد چون بحث بر سر ترور تئو ون گوک، که به دست مسلمانی در هلند کشته شده بود، به نقطه حساسی رسيد، مهدی خلجی برای حفظ رفاقت و احترام فی مابين وبلاگ خود کتابچه را علی رغم اصرار ما تعطيل کند. اين روش، انعکاس تنش آلودی در حلقه يافت و باعث شد وحيد مقدم، که وبلاگ دريا روندگان را می نوشت، با تصوری ديگر از انگيزه مهدی، يا سوء تفاهم در شناخت او، وبلاگ خود را تعطيل کند.

اما سوی ديگر سوء تفاهم، يعنی خواننده، هم در اين ميان نقش مهمی داشت. وبلاگ به دليل خاصيت باز بودن به روی نظر خواننده او را هم درگير مسائل خود می کند. طبعا سوء تفاهم های خواننده، ديگر در حلقه رفاقت و آشنايی نيست که به اتکای رفاقت قابل رفو باشد. اين هم به نوبه خود بر حجم فشار و تنش می افزود و نهايتا بجز وبلاگ کتابچه دو وبلاگ ديگر نيز از حلقه کنار رفتند. در جنجالی ترين مورد، مدير حلقه در نامه ای خصوصی که من نيز از محتوای آن با خبر بودم، از حميرا طاری نويسنده ای که هيچيک از ما دو نفر شخصا نمی شناختيم و وبلاگ خيال تشنه را می نوشت، خواست که در حلقه نماند و به عضويت او پايان داد.

زنجيره سوء تفاهم های ظاهرا پايان ناپذير و حملات خوانندگان، که قبل از آن هم بر سر مواضع من و داريوش در ماجرای ترور ون گوک شروع شده بود، شدت يافت و بازار اتهام و شايعه و دروغ بويژه بر ضد داريوش داغ. مديريت سوء تفاهم ما باز هم خودمانی بود. تلفن و پيام و گفت و گو. برای برگشتن به اصل پايه حفظ رفاقت. ولی تنش های شديد و دلخوری ها و سوء تفاهم ها به سوء ظن رسيد و حلقه ملکوت در آستانه فروپاشی قرار گرفت. اما نهايتا پايه گذاران از گردنه سوء تفاهم ها گذشتند و رفاقت کار خود را کرد.

فکر می کنم خطا نخواهد بود که از اين منظر بگوييم ضعيف ترين حلقه از حلقه های ملکوت در دوستی  و ميزان آشنايی بود که در اين بحران گسست: نويسنده وبلاگ خيال  تشنه با مجموعه پايه گذاران کمترين ارتباط را داشت. شايد تنها معروفی را می شناخت که به هر حال از جانب او معرفی شده بود. اما سه نفر ديگر شناختی از او نداشتيم.  اين کمترين آشنايی ايجاب می کرد که  بيشترين حجم توهم زدايی را از سر بگذراند. اما زمان چندانی پيدا نکرد که بحران ون گوک رسيد. اگر فرصت خيال تشنه بيشتر بود و به عبارتی دامنه دوستی عميق تر، فکر می کنم مشکل عمده ای پيش نمی آمد.  بر اساس منطق سوء تفاهم، توهم زدايی بايد در يک پروسه قابل تحمل صورت گيرد تا بتوان از آن عبور کرد و گرنه تنش به جدايی می انجامد. به نسبت اين دوری از يکديگر، جدايی او هم پر سر و صدا تر بود. در مقايسه، مهدی خلجی با انتشار يادداشتی اجازه نداد کنار رفتن اش دستاويز حمله به ديگران شود. وحيد هم که همه ما با او آشنا بوديم گرچه راهش را جدا کرد اما دوستی خود را حفظ کرد.

آنچه ما چهار نفر را به عنوان پايه گذاران حلقه در کنار هم حفظ کرد نيز آن بود که شناخت مان از يکديگر عميق تر بود و از مرحله توهم زدايی بسلامت گذشته بوديم. اينجا هم مهدی خلجی گرچه از گروه وبلاگی ما کنار رفت اما دوستی ديرپايش را کاملا بی خدشه حفظ کرد.  وبسايتی هم که در حال تدارک کردن است باز با کمک داريوش بر پا می کند. اصل اعتماد اساس دوستی است. و اين اعتماد در طول زمان است که تعميق می يابد.

تجربه حلقه ملکوت برای حفظ انديشه ها و سليقه های مختلف در کنار هم تجربه ای است که از هر نظر قابل مطالعه بيشتر است. اگر اين حلقه بتواند رواداری دموکراتيک را درون حلقه حفظ کند به نظرم گام مهمی برداشته است. اما مثل هر نهاد دموکراتيک بقايش بسته به آن است که راهی برای "مديريت سوء تفاهم" نيز پيدا کرده باشد؛ آن چيزی که درعرصه سياسی به آن "مديريت بحران" اطلاق می شود.

3. ترس و لرز

وقتی دعوت سردبير خردنامه را برای نوشتن قبول می کردم قرار بود از تجربه وبلاگ نويسی خود بگويم. فکر می کنم  تا اينجا بخش اجتماعی تر اين بحث تا حدودی روشن شده باشد. زيرا نوشتن من بدون توجه به حلقه ای بودن کار ممکن نيست. اما برای اشاره به سویه شخصی تر وب نويسی، "ترس و لرز" مناسب ترين مفهوم است.

هر کار تازه با ترس و لرز يا دلهره همراه است. تازگی و ناشناختگی وبلاگ نويسی هم دلهره آور است. اين دلهره سويه های مختلفی دارد. برای مثال، هم رسانه وبلاگ ناشناخته است و هم مقوله نقدپذيری فوری و مستقيم آن. وبلاگ نويس اين عرصه ناشناخته و ابعاد آن را با دلهره کشف می کند. هر کسی هم برای غلبه بر اين دلهره راهی بر می گزيند. من به چند دلهره اساسی برای خودم اشاره می کنم:

اولين دلهره کسی که با نوشتار آکادميک آشنا باشد و در آن قلمرو کار کرده باشد در حيطه وبلاگ نويسی اين است که آيا وبلاگ نويسی مرا از کتاب نويسی دور می کند؟ آيا بهتر نيست وقت خود را به جای وبلاگ نويسی صرف تحقيق برای نوشتن مقاله ای اساسی يا کتابی آکادميک کنم؟ آيا هر روز نوشتن کار مرا "سبک" نمی کند؟ آيا بهتر نيست خود را جاسنگين و محترم و نويسنده حفظ کنم تا به عنوان وب نويس شناخته شوم؟ آيا من نويسنده ام يا، به قول برخی رفقا، وبلاگ دار؟ آيا نوشتن هر روزه ماندنی است يا کتاب نويسی است که اثر ما و نوشته ما را ماندنی می کند؟     

يادم هست که در سالهايی که شعر مشغوليت مهمی برای من بود می ديدم که زمانهايی هست که حال شعر دارم اما نثر می نويسم. فکر می کردم عجبا اينهمه حال شعر که نثر می شود. اما به غريزه در می يافتم که در وضعی قرار دارم که از سويی نياز تازه ای دارم که شعر برآورده نمی کند و از ديگر سو هنوز از عالم شعر جدا نشده ام. حاصلش آن می شد  که شعر نثر-شده بنويسم. در عين حال، اين هم واقعيت است که اگر آن نثرها نوشته نمی شد هرگز شعر هم نمی شد. 

آنچه ترس مرا مهار می کند اين است که نوشتن وبلاگی چيزی است و نوشتن آکادميک چيزی ديگر. اين دو در ژانر يا نوع نگارشی با هم متفاوت اند. به نظرم اگر ژانر نوشتن را عوض کرديم همه چيزش عوض خواهد شد. پس، از اين دلهره بر اين اساس عبور می کنم که آنچه در وبلاگ می نويسم اگر ننويسم لزوما در قالب کار آکادميک مطرح نخواهد شد. بنابرين در انتظار کار آکادميک ماندن و از طرح انديشه های وبلاگی که نوعی تاملات نابهنگام و روزمره اند گذشتن، کاری خردمندانه نيست. اين مايه را سرمايه آن کار نمی توان کرد زيرا که نوشتن برای آکادمی از اساس ديگر است.

کتاب نوشتن چطور؟ آيا نويسنده با نوشتن در وبلاگ رضايت لازم را به عنوان نويسنده پيدا می کند؟ آيا بهتر نيست همان انديشه های نابهنگام را جمع بزند و سرمايه کتابی کند تا جای خود را در ميان کتابهای ديگر پيدا کرده باشد؟

اين سوالات هميشه دشوارند. اما من شخصا فکر می کنم که نسل من به اندازه کافی وقت خود را تلف کرده است. زندگی ادامه دارد. عمر هم می گذرد. نمی توانی کتاب بنويسی و بعد دنبال ناشر بدوی و بعد غصه پخش آن را بخوری و بعد هم بنشينی ببينی کی چی می گويد و چه زمانی نقدی بر کارت منتشر می شود تا بازتاب آن را ديده باشی. من با وبلاگ برای خود نشری دارم روميزی! سوادش را هم ياد می گيرم که چگونه عکس بگذارم يا طراحی کنم يا ستون بندی يا چه و چه. می دانم که خود را از نويسنده به عنوان دارنده کتاب محروم می کنم اما در شرايط من نوشتن نابهنگام و بازتاب آن را همان روز ديدن شدنی تر و رضايت بخش تر است. البته اين امر به آن دليل "شدنی" است که بسيار امکانهای قابل تصور ديگر "نشدنی" اند يا ديگر نشدنی شده اند. هميشه اين توصيف هدايت لرزه بر تنم می افکند که هيزم کنار آتش باشم: نه بسوزم و آتش را بلندتر و تيزتر کنم و نه کنده سالم مانده باشم. سياه شدن آن کنده کنار اتش سياه شدن زندگی است. 

ترسی که می ماند خواننده است. آيا صدای تو شنيده خواهد شد؟ کسی تو را خواهد خواند؟ تلاش تو به جايی خواهد رسيد؟ من تا اين اواخر که سيبستان کمتر خوانده می شد شايد نگران خواننده بودم. می دانم که اين غريزه هر نويسنده است که خواننده بجويد. نگاهی به وبلاگستان برای تصديق آن کافی است. می دانم که بعضی از آنها که می نويسند و حتی خواننده هم دارند نگران افت خوانندگان خود هستند. آيا اين نويسنده ( به معنای عام نويسنده بودن) را دنباله رو خواننده نخواهد کرد؟ و اگر کرد آفت نيست؟ آيا خواننده نويسنده را هر جا که خواهد نمی برد؟ و اين اتفاق همچون يک نقيض نويسنده را از خود بيگانه نخواهد کرد؟

وقتی رضا شکراللهی در خوابگرد گفت اگر خواننده سيبستان ده برابر شود ممکن است نويسنده اش اقتدار بيشتری به دست آورد ترس برم داشت. فکر کردم آيا من خواننده بيشتری می خواهم؟ آيا می خواهم سيبستان از وبلاگ های پر خواننده بشود؟ چند روزی با اين دلهره دست و پنجه نرم کردم. حالا می دانم که من هيچ نمی خواهم خواننده بسيار به دست آورم! ترس خواننده داشتن با ترس از دست دادن خواننده همراه است. من نمی خواهم خود را اسير چنين ترسی کنم. به هر قيمت ماندن را نمی پسندم. استقلال من در داشتن خواننده فعال و منتقد است. پس فکر کردم برای اولين بار در شرايطی قرار گرفته ام که می فهمم سيبستان هميشه بايد خوانندگان خاص خود را داشته باشد و به دنبال خواننده اضافه کردن نرود. شهرت ترس آور است. محدود کننده است. شايد زمانش برای من گذشته باشد. شايد هم با روانشناسی من جور نباشد. يا خصلت کاری که می کنم و آنچه می نويسم چنين اقتضا کند. اما حتی اگر خوانندگان هم بسيار شوند بايد به آن بی اعتنا ماند. درست است که مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق می آورد. اما پس از بر سر ذوق آوردن ترس هم خواهد آورد. ترس از اينکه چون او طرفدار تو شده است چيزی نگويی که از تو روی گرداند.

با اينهمه، همه ما هنوز در آغاز راه وب نويسی هستيم. با خود می گويم شناخت تازه ها ترس دارد. اما ترس چيز بدی نيست. درماندن بد است. بترس اما پيش برو: انسان، عزيزا، با دلهره کشف می کند!                                                                                                                                


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/6433
نقد و نظر

بسیار عالی. لطفا از طریق فیسبوک هم لینکی به مطالب وبلاگ بدهید.

Posted by: کامران at February 25, 2015 4:45 PM



از جایی که اینجا بحث شعر و نویسندگی حکمفرماست من برای بیان نظرم در مورد «نیاز» به خواننده داشتن به یک بیت شعر از جناب حافظ رجوع می‌کنم:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود،
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
حتی خواننده.
--------------------
البته بی نیازی در شان آدمی نیست. کار خداوند است! ما سراسر نیازیم. منتها این نیاز را باید درست خرج کنیم و درست مدیریت کنیم. این انسانی است. - م.ج

Posted by: مهدی صادقی at February 23, 2015 2:30 PM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست