قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




February 23, 2015  
تاریخ، ملکوت و ترس و لرز  
 
داریوش محمدپور رفیق ملکوتی ما و مدیر حلقه ملکوت امروز تذکر داد که دوازده سالی از آغاز کار این حلقه می گذرد. یادم افتاد که سالها پیش این مطلب را برای خردنامه همشهری و به خواستاری محمود فرجامی نوشته بودم و هرگز منتشر نشد. جستم و یافتم اش. فکر کردم به این مناسبت یادی بکنیم از ملکوت و حال و هوایی که داشت در نیمه راه. آن مطلب بی هیچ تغییری این است:

 

تصادف و سوء تفاهم در حلقه ملکوت
و ترس و لرزهای وبلاگ نويسی

 مهدی جامی

 

1. تصادف

حلقه ملکوت که امروز شماری از نويسندگان آشنا مانند عباس معروفی، رضا علامه زاده، داريوش آشوری، يدالله رويايی، جمشيد برزگر و پرويز جاهد و گروهی از چهره های قبلا نا شناخته تر در آن می نويسند يکی از مجموعه وبلاگ های اينترنتی است. نمونه اخير چنين مجموعه هايی وبلاگ گروهی دبش است. اما پديد آمدن حلقه ملکوت، ويژگی های خاص خود را دارد که آن را از مجموعه های ديگر در فضای مجازی اينترنت متمايز می کند. اين ويژگی بخشی از هويت آن است.   

در آغاز تنها ملکوت بود. همه چيز از کنفرانسی در دانشگاه لندن در باره عطار آغاز شد. در آنجا در فاصله استراحت بين سخنرانی ها گفتگويی ميان من که مستمع بودم با محمدرضا جوزی در گرفت و شهرام پازوکی در باره فرديد. جوانی هم همراه بحث شد که بعدها با هم بيشتر آشنا شديم. نامش داريوش محمدپور بود و افق نظرمان در باره فرديد مشابه از کار در آمده بود. گفت که وبلاگی دارد به نام ملکوت. چند روزی بعد نگاهی کردم و ديدم از موسيقی و شعر و عرفان سرشار است اما زبانش محاوره بود که نمی پسنديدم. چند مجموعه از شعرهاش را برايم فرستاد. بعد در ديداری نشستيم و من از ديد خود شعر او را نقد کردم. رم نکرد. باز نوشت و آمد و رفت. انسی و محبتی دوستانه پيدا شد. مرا تشويق به وبلاگ نويسی کرد. تن زدم. تاکيد و اصرار کرد. گفتم که با ساختن وبلاگ آشنا نيستم. برايم ساخت. نامش را گذاشتم سيبستان. بعد مووبل تايپ را کشف کرد و ملکوتش را با سيبستان من به آنجا منتقل کرد. مدتی سيبستان معطل بود. بعد آهسته آهسته شروع به نوشتن کردم. ساليانی بود که با نوشتن قهر بودم. سيبستان دوباره مرا به عالم نوشتن برد.

در گفتگوها و نقدهايی بر سر نظر برنارد لوئيس در باره جوامع مسلمان خاورميانه که ميان من و دوستم سعيد حنايی کاشانی درگرفت، دوست ديگرم مهدی خلجی علاقه مند شد چيزی بنويسد. نوشت. يکی چند بار که نوشت و در سيبستان منتشر شد به همراه داريوش به او پيشنهاد کرديم غرفه ای در ملکوت بگشايد. گشود و کتابچه نام گرفت. بعد مختصر و سمرقند در ملکوت شکل گرفتند. وبلاگ هايی زن نوشت. يکی را دوست شاعر تاجيک من شهزاده سمرقندی گشود و ديگری را ماه منير رحيمی روزنامه نگار و يار مهدی. تا نوبت به دوست مشترکمان عباس معروفی رسيد. با آمدن عباس ملکوت به حلقه ای دوستانه تبديل شده بود. نامش شد حلقه ملکوتی که بعدتر به همان حلقه ملکوت شهرت يافت.

حالا هر کدام از ما دوستان دور و نزديکی داشتيم  که آنها را به حلقه دعوت می کرديم. عباس بسيار فعال بود. نتيجه اين شد که من و مهدی و عباس و خود داريوش هر کدام کسانی را به حلقه افزوديم. عباس بيشتر. دعوت بسياری از آنها هم به تصادفی نيکو انجام می شد. ديداری و گفت و گويی خوش و دعوتی و استقبالی. بعد نامی و صفحه ای تازه در ملکوت. حالا که نگاه می کنم می بينم همه چيز از يک تصادف نيک آغاز شد. در بعدازظهری در لندن. و با مجموعه ای از تصادف هايی که درپيچيده با زندگی است نيز گسترش يافت.

حلقه ملکوت با اين هويت طبعا نه آيين نامه ای داشت و نه مرامنامه ای. مرامش نقد متقابل و گفت و گو بود و رفاقت. آيين اش انصاف. ما بازترين پنجره ممکن را به روی خود و ديگران و دوستان گشوده می خواستيم.

حلقه ملکوت گروه سياسی يا فکری خاصی نيست. اينجا هم نوعی بی مرکزی مسلط است. هر کدام از ما سهمی داريم از اقتدار ملکوتی خود و هيچ يک غلبه ای بر ديگران نداريم حتی مديرمان! تا اينجا هم قانون اساسی مان نانوشته مانده است. نه که تلاش نکرده باشيم. پا نگرفته است. اما تجربه نشان داد که گرچه به تصادف گرد هم جمع شديم ولی در گستره عمل می بايد بيشتر به آيين و مرام می انديشيديم. سوء تفاهم ها که شروع شد اين را فهميديم. کمی دير بود.

2. سوء تفاهم

وبلاگ نويسی کاری بی الگو بود. از آن بيشتر گرداندن حلقه ای از وبلاگ ها. نمونه ای وجود نداشت. پس بی تجربه بوديم. حتی در گرداندن مجموعه های غير مجازی نيز تجربه چندانی نداشتيم. داريوش هر چه داشت شوق و شور آموختن بود و با دوستان همدل نشستن و همت در حل مشکلات فنی و ساعتها وقت گذاشتن بی دريغ. مهدی هم کار گروهی مفصلی نکرده بود غير از رفت و آمدی که در کيان داشت و بعد روزنامه انتخاب. من نيز تجربه محدودی در کار مجله خاوران داشتم و حشر و نشری محدودتر با برو بچه های برخی از نشريات از جمله همشهری. با تجربه تر از همه ما عباس معروفی بود که انتشار مجله گردون را در کارنامه داشت و ناشری جدی بود هم در ايران و هم در اروپا. همو هم در گسترش ملکوت از شم غريزی خود و دانش اجتماعی اش بسيار سرمايه گذاشت.

بديهی انگاشتن "اصول کار" ميان ما تا حدودی طبيعی ترين راه اجتماع ما بود. اما واقعيت اين است که در کار جمعی نوعی مديريت سوء تفاهم حياتی است. پايه هر نوع رابطه ای بر نوعی سوء تفاهم قرار دارد. چه سوء تفاهم مثبت چه منفی. توضيح بدهم: وقتی داريوش و من با هم آشنا شديم يک استنباط اوليه بين ما از يکديگر وجود داشت که ما را به هم نزديک می کرد. اين را معمولا تفاهم می خوانند. اما درست تر آن است که نوعی سوء تفاهم است. در هر رابطه ای اين سوء تفاهم اوليه يا به نفع رابطه يا یه زيان آن گسترش می يابد. به زبان ديگر از رابطه توهم زدايی می شود. نتيجه اين توهم زدايی يا ادامه رابطه است يا کاهش و نهايتا قطع آن. تصور اوليه همواره بر اساس توهم از شخصيت و هويت و منش طرف مقابل است. بر اساس اين توهم است که به هم نزديک می شويم يا در کاری اشتراک می کنيم. اما جريان پراتيک ناگزير به توهم زدايی می انجامد. دراين جريان ما تصور روشن تری پيدا می کنيم که بر اساس آن دوباره تصميم سازی می کنيم. معمولا اگر اين تصور بهبود يافته يا توهم زدايی شده بموقع ايجاد نشود می تواند حجم زيادی از سوء تفاهم را انباشته کند؛ سوء تفاهم به معنای رايج آن - که من آن را سوء تفاهم منفی می خوانم.

ما چهار نفر که پايه کار را گذاشته بوديم  برای مديريت سوء تفاهمات احتمال مان جز رفاقت يعنی همان چارچوب سنتی ايرانی به چيز ديگری تکيه نداشتيم. در عمل مشخص شد که نمی توان حتی يک نهاد ساده مجازی را نيز صرفا بر اساس رفاقت چرخاند. حدی از تعريف آيين و مرام لازم است.

بی تجربگی ما در مديريت سوء تفاهم ها، يا تسهيل نکردن روند آشنايی و توهم زدايی، باعث شد چون بحث بر سر ترور تئو ون گوک، که به دست مسلمانی در هلند کشته شده بود، به نقطه حساسی رسيد، مهدی خلجی برای حفظ رفاقت و احترام فی مابين وبلاگ خود کتابچه را علی رغم اصرار ما تعطيل کند. اين روش، انعکاس تنش آلودی در حلقه يافت و باعث شد وحيد مقدم، که وبلاگ دريا روندگان را می نوشت، با تصوری ديگر از انگيزه مهدی، يا سوء تفاهم در شناخت او، وبلاگ خود را تعطيل کند.

اما سوی ديگر سوء تفاهم، يعنی خواننده، هم در اين ميان نقش مهمی داشت. وبلاگ به دليل خاصيت باز بودن به روی نظر خواننده او را هم درگير مسائل خود می کند. طبعا سوء تفاهم های خواننده، ديگر در حلقه رفاقت و آشنايی نيست که به اتکای رفاقت قابل رفو باشد. اين هم به نوبه خود بر حجم فشار و تنش می افزود و نهايتا بجز وبلاگ کتابچه دو وبلاگ ديگر نيز از حلقه کنار رفتند. در جنجالی ترين مورد، مدير حلقه در نامه ای خصوصی که من نيز از محتوای آن با خبر بودم، از حميرا طاری نويسنده ای که هيچيک از ما دو نفر شخصا نمی شناختيم و وبلاگ خيال تشنه را می نوشت، خواست که در حلقه نماند و به عضويت او پايان داد.

زنجيره سوء تفاهم های ظاهرا پايان ناپذير و حملات خوانندگان، که قبل از آن هم بر سر مواضع من و داريوش در ماجرای ترور ون گوک شروع شده بود، شدت يافت و بازار اتهام و شايعه و دروغ بويژه بر ضد داريوش داغ. مديريت سوء تفاهم ما باز هم خودمانی بود. تلفن و پيام و گفت و گو. برای برگشتن به اصل پايه حفظ رفاقت. ولی تنش های شديد و دلخوری ها و سوء تفاهم ها به سوء ظن رسيد و حلقه ملکوت در آستانه فروپاشی قرار گرفت. اما نهايتا پايه گذاران از گردنه سوء تفاهم ها گذشتند و رفاقت کار خود را کرد.

فکر می کنم خطا نخواهد بود که از اين منظر بگوييم ضعيف ترين حلقه از حلقه های ملکوت در دوستی  و ميزان آشنايی بود که در اين بحران گسست: نويسنده وبلاگ خيال  تشنه با مجموعه پايه گذاران کمترين ارتباط را داشت. شايد تنها معروفی را می شناخت که به هر حال از جانب او معرفی شده بود. اما سه نفر ديگر شناختی از او نداشتيم.  اين کمترين آشنايی ايجاب می کرد که  بيشترين حجم توهم زدايی را از سر بگذراند. اما زمان چندانی پيدا نکرد که بحران ون گوک رسيد. اگر فرصت خيال تشنه بيشتر بود و به عبارتی دامنه دوستی عميق تر، فکر می کنم مشکل عمده ای پيش نمی آمد.  بر اساس منطق سوء تفاهم، توهم زدايی بايد در يک پروسه قابل تحمل صورت گيرد تا بتوان از آن عبور کرد و گرنه تنش به جدايی می انجامد. به نسبت اين دوری از يکديگر، جدايی او هم پر سر و صدا تر بود. در مقايسه، مهدی خلجی با انتشار يادداشتی اجازه نداد کنار رفتن اش دستاويز حمله به ديگران شود. وحيد هم که همه ما با او آشنا بوديم گرچه راهش را جدا کرد اما دوستی خود را حفظ کرد.

آنچه ما چهار نفر را به عنوان پايه گذاران حلقه در کنار هم حفظ کرد نيز آن بود که شناخت مان از يکديگر عميق تر بود و از مرحله توهم زدايی بسلامت گذشته بوديم. اينجا هم مهدی خلجی گرچه از گروه وبلاگی ما کنار رفت اما دوستی ديرپايش را کاملا بی خدشه حفظ کرد.  وبسايتی هم که در حال تدارک کردن است باز با کمک داريوش بر پا می کند. اصل اعتماد اساس دوستی است. و اين اعتماد در طول زمان است که تعميق می يابد.

تجربه حلقه ملکوت برای حفظ انديشه ها و سليقه های مختلف در کنار هم تجربه ای است که از هر نظر قابل مطالعه بيشتر است. اگر اين حلقه بتواند رواداری دموکراتيک را درون حلقه حفظ کند به نظرم گام مهمی برداشته است. اما مثل هر نهاد دموکراتيک بقايش بسته به آن است که راهی برای "مديريت سوء تفاهم" نيز پيدا کرده باشد؛ آن چيزی که درعرصه سياسی به آن "مديريت بحران" اطلاق می شود.

3. ترس و لرز

وقتی دعوت سردبير خردنامه را برای نوشتن قبول می کردم قرار بود از تجربه وبلاگ نويسی خود بگويم. فکر می کنم  تا اينجا بخش اجتماعی تر اين بحث تا حدودی روشن شده باشد. زيرا نوشتن من بدون توجه به حلقه ای بودن کار ممکن نيست. اما برای اشاره به سویه شخصی تر وب نويسی، "ترس و لرز" مناسب ترين مفهوم است.

هر کار تازه با ترس و لرز يا دلهره همراه است. تازگی و ناشناختگی وبلاگ نويسی هم دلهره آور است. اين دلهره سويه های مختلفی دارد. برای مثال، هم رسانه وبلاگ ناشناخته است و هم مقوله نقدپذيری فوری و مستقيم آن. وبلاگ نويس اين عرصه ناشناخته و ابعاد آن را با دلهره کشف می کند. هر کسی هم برای غلبه بر اين دلهره راهی بر می گزيند. من به چند دلهره اساسی برای خودم اشاره می کنم:

اولين دلهره کسی که با نوشتار آکادميک آشنا باشد و در آن قلمرو کار کرده باشد در حيطه وبلاگ نويسی اين است که آيا وبلاگ نويسی مرا از کتاب نويسی دور می کند؟ آيا بهتر نيست وقت خود را به جای وبلاگ نويسی صرف تحقيق برای نوشتن مقاله ای اساسی يا کتابی آکادميک کنم؟ آيا هر روز نوشتن کار مرا "سبک" نمی کند؟ آيا بهتر نيست خود را جاسنگين و محترم و نويسنده حفظ کنم تا به عنوان وب نويس شناخته شوم؟ آيا من نويسنده ام يا، به قول برخی رفقا، وبلاگ دار؟ آيا نوشتن هر روزه ماندنی است يا کتاب نويسی است که اثر ما و نوشته ما را ماندنی می کند؟     

يادم هست که در سالهايی که شعر مشغوليت مهمی برای من بود می ديدم که زمانهايی هست که حال شعر دارم اما نثر می نويسم. فکر می کردم عجبا اينهمه حال شعر که نثر می شود. اما به غريزه در می يافتم که در وضعی قرار دارم که از سويی نياز تازه ای دارم که شعر برآورده نمی کند و از ديگر سو هنوز از عالم شعر جدا نشده ام. حاصلش آن می شد  که شعر نثر-شده بنويسم. در عين حال، اين هم واقعيت است که اگر آن نثرها نوشته نمی شد هرگز شعر هم نمی شد. 

آنچه ترس مرا مهار می کند اين است که نوشتن وبلاگی چيزی است و نوشتن آکادميک چيزی ديگر. اين دو در ژانر يا نوع نگارشی با هم متفاوت اند. به نظرم اگر ژانر نوشتن را عوض کرديم همه چيزش عوض خواهد شد. پس، از اين دلهره بر اين اساس عبور می کنم که آنچه در وبلاگ می نويسم اگر ننويسم لزوما در قالب کار آکادميک مطرح نخواهد شد. بنابرين در انتظار کار آکادميک ماندن و از طرح انديشه های وبلاگی که نوعی تاملات نابهنگام و روزمره اند گذشتن، کاری خردمندانه نيست. اين مايه را سرمايه آن کار نمی توان کرد زيرا که نوشتن برای آکادمی از اساس ديگر است.

کتاب نوشتن چطور؟ آيا نويسنده با نوشتن در وبلاگ رضايت لازم را به عنوان نويسنده پيدا می کند؟ آيا بهتر نيست همان انديشه های نابهنگام را جمع بزند و سرمايه کتابی کند تا جای خود را در ميان کتابهای ديگر پيدا کرده باشد؟

اين سوالات هميشه دشوارند. اما من شخصا فکر می کنم که نسل من به اندازه کافی وقت خود را تلف کرده است. زندگی ادامه دارد. عمر هم می گذرد. نمی توانی کتاب بنويسی و بعد دنبال ناشر بدوی و بعد غصه پخش آن را بخوری و بعد هم بنشينی ببينی کی چی می گويد و چه زمانی نقدی بر کارت منتشر می شود تا بازتاب آن را ديده باشی. من با وبلاگ برای خود نشری دارم روميزی! سوادش را هم ياد می گيرم که چگونه عکس بگذارم يا طراحی کنم يا ستون بندی يا چه و چه. می دانم که خود را از نويسنده به عنوان دارنده کتاب محروم می کنم اما در شرايط من نوشتن نابهنگام و بازتاب آن را همان روز ديدن شدنی تر و رضايت بخش تر است. البته اين امر به آن دليل "شدنی" است که بسيار امکانهای قابل تصور ديگر "نشدنی" اند يا ديگر نشدنی شده اند. هميشه اين توصيف هدايت لرزه بر تنم می افکند که هيزم کنار آتش باشم: نه بسوزم و آتش را بلندتر و تيزتر کنم و نه کنده سالم مانده باشم. سياه شدن آن کنده کنار اتش سياه شدن زندگی است. 

ترسی که می ماند خواننده است. آيا صدای تو شنيده خواهد شد؟ کسی تو را خواهد خواند؟ تلاش تو به جايی خواهد رسيد؟ من تا اين اواخر که سيبستان کمتر خوانده می شد شايد نگران خواننده بودم. می دانم که اين غريزه هر نويسنده است که خواننده بجويد. نگاهی به وبلاگستان برای تصديق آن کافی است. می دانم که بعضی از آنها که می نويسند و حتی خواننده هم دارند نگران افت خوانندگان خود هستند. آيا اين نويسنده ( به معنای عام نويسنده بودن) را دنباله رو خواننده نخواهد کرد؟ و اگر کرد آفت نيست؟ آيا خواننده نويسنده را هر جا که خواهد نمی برد؟ و اين اتفاق همچون يک نقيض نويسنده را از خود بيگانه نخواهد کرد؟

وقتی رضا شکراللهی در خوابگرد گفت اگر خواننده سيبستان ده برابر شود ممکن است نويسنده اش اقتدار بيشتری به دست آورد ترس برم داشت. فکر کردم آيا من خواننده بيشتری می خواهم؟ آيا می خواهم سيبستان از وبلاگ های پر خواننده بشود؟ چند روزی با اين دلهره دست و پنجه نرم کردم. حالا می دانم که من هيچ نمی خواهم خواننده بسيار به دست آورم! ترس خواننده داشتن با ترس از دست دادن خواننده همراه است. من نمی خواهم خود را اسير چنين ترسی کنم. به هر قيمت ماندن را نمی پسندم. استقلال من در داشتن خواننده فعال و منتقد است. پس فکر کردم برای اولين بار در شرايطی قرار گرفته ام که می فهمم سيبستان هميشه بايد خوانندگان خاص خود را داشته باشد و به دنبال خواننده اضافه کردن نرود. شهرت ترس آور است. محدود کننده است. شايد زمانش برای من گذشته باشد. شايد هم با روانشناسی من جور نباشد. يا خصلت کاری که می کنم و آنچه می نويسم چنين اقتضا کند. اما حتی اگر خوانندگان هم بسيار شوند بايد به آن بی اعتنا ماند. درست است که مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق می آورد. اما پس از بر سر ذوق آوردن ترس هم خواهد آورد. ترس از اينکه چون او طرفدار تو شده است چيزی نگويی که از تو روی گرداند.

با اينهمه، همه ما هنوز در آغاز راه وب نويسی هستيم. با خود می گويم شناخت تازه ها ترس دارد. اما ترس چيز بدی نيست. درماندن بد است. بترس اما پيش برو: انسان، عزيزا، با دلهره کشف می کند!                                                                                                                                

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
February 22, 2015  
توهم امپراتوری، توهم آمریکا شدن  
 
دوست عزیز من سعید حنایی کاشانی یادداشتی نوشته است که مدتی است ذهن مرا مشغول می دارد. یادداشت کوتاه سعید این سوال را مطرح می کند که انقلاب های مدرن از انقلاب آمریکا شروع شد و گرچه پس از آن انقلابها جهان را در نوردید و مثلا انقلاب فرانسه و بعدها روسیه اتفاق افتاد و به قول اریک هابسباوم اصلا عصر انقلاب را جهان تجربه کرد، اما هیچ انقلابی به اندازه آمریکا موفق نبود. یا به قول سعید تنها انقلاب موفق همان اولین انقلاب بود یعنی انقلاب آمریکا. 

من فکر می کنم توفیق انقلاب در آمریکا و شکست انقلاب در دیگر جاهای عالم به این دلیل است که آمریکا یک کشور خاص و یکتا ست. آمریکا نظیر هیچ کشور دیگری نیست. کشوری است ساخته شده از ملل و اقوام بسیار که بتدریج گرد هم آمده اند و کشوری را از اول ساخته اند. این موقعیت در هیچ کشور دیگر دنیا وجود نداشته است و بعد از آن هم هر جا به وجود آمده با ناکامی روبرو شده است. چنانکه در قرن بیستم چندین کشور جدید شکل گرفتند و برخی از آنها مثل پاکستان و اسرائیل اصولا با همان مدل آمریکا پدید آمدند اما هیچ کدام به توفیق آمریکا و به رویای آمریکایی نرسیدند. 

سعید از قول هانا آرنت می نویسد دلیل پیروزی انقلاب در آمریکا رهبران آمریکا بوده است. اما اگر این جواب درست باشد یا تنها جواب درست باشد باز اینکه چرا رهبران آمریکا متفاوت بودند خود سوالی است که به نظر من تنها به ویژگیهای خاص آمریکا بر می گردد. 

آمریکا کشور بزرگی است و امروز تنها امپراتوری واقعی در جهان ما ست. اما نه دیروز که چند امپراتوری وجود داشت و نه امروز که تنها یک امپراتوری باقی مانده است چیزی از یگانه و یکتا بودن مساله عوض نشده است. به نظر من دقیقا به دلیل همین یکتایی الگو شدن آمریکا چه در انقلاب چه در نظامیگری یا حتی دموکراسی ناممکن است. به زبان ساده منطقی وقتی چیزی یگانه است نمی تواند در دیگران تکثیر شود. نمی توان مشابه آن را درست کرد. نمی توان آن را مدل برای کشورهایی کرد که نه یکتا هستند و نه تجربه مشابهی با آمریکا و تاریخ آن دارند. آمریکا یگانه است و یگانه هم می ماند چنانکه در طول حیات خود یگانه و تا حدی حتی منزوی بوده است. 

اما با وجود این یکتایی و یگانگی عجیب است که بسیاری فکر می کرده اند و فکر می کنند که آمریکا می تواند یا باید الگوی سیاست و دموکراسی و حکومت باشد. جان مک کین در سال 2008 مقاله ای در فایننشال تایمز نوشت و همین را گفت. اما فارغ از بحث تئوری، آمریکا در نزدیک به 70 سال حضور فعال جهانی اش برای کجا توانسته مدل عملی و واقعی بشود و کجا این مدل محقق شده است؟ من جایی را نمی بینم. هیچ کشوری آمریکا نشده است و نمی تواند بشود. دقیقا به خاطر آن که برای آمریکا شدن باید آمریکا بود! - کشور مهاجران. کشور قانون و توافق عمومی و جامعه مدنی. کشوری که از سنگ اول اش ساخته شده است در زمینی و سرزمینی که مدعی پیشین نداشته است. حکومت فراگیر نداشته است. شاید استرالیا تا حدودی به مدل آمریکا نزدیک باشد. کانادا قطعا هست. اما کانادا به دلیل مجاورت سرزمینی نوعی آمریکا ست. ولی این آمریکا نتوانسته در مجاور جنوبی خود مکزیک یا دیگر کشورهای جنوبی آمریکا مدل خود را عملی سازد.

بحث این موضوع طبعا در حد یک یادداشت وبلاگی نیست و من هم قصد تفصیل ندارم. اما به نظرم رسید که این نکته را با دوستانی مثل سعید و دیگر روشنفکران و اصحاب قلم مطرح کنم. به نظرم آمریکا نمی تواند مدل هیچ کشوری باشد. از آمریکا می توان آموخت اما برگرفتن مدل از آمریکا از پیش محکوم به شکست است. ستیز ضدعقلانی سی و شش ساله با آمریکا شاید مجال کافی نداده باشد که به آمریکا درست نگاه کنیم. اما در یک موقعیت آزاد و باز و با فراغت ذهنی هم که به ماجرا نگاه کنیم آمریکا تنها می تواند دوست ما باشد و نه الگوی ما. تنها احمق هایی مثل احمدی نژاد می توانند استدلال کنند که اگر آمریکا به خلیج فارس ما آمده است ما هم باید برویم در همسایگی آمریکا لنگر بیندازیم. اگر آمریکا هالیوود دارد ما هم باید خرج های کلان کنیم و فیلم های عظیم تاریخی بسازیم. یا اگر آمریکا در سراسر دنیا حضور دارد ما هم باید به همه جا نیروی نظامی بفرستیم. ما در ستیز خود با آمریکا به رنگ آمریکا درآمده ایم. و این درست خطرناکترین نتیجه از دشمنی با آمریکا ست. این نفس ما را می برد و بریده است.

فهرست رفتارهایی که در ایران در پیروی از آمریکا انجام می شود چه در حاکمیت و چه در میان روشنفکران فهرست بلندی است که تحقیق جداگانه ای می طلبد که یک به یک آنها را مشخص کنیم و زیانهایی را که به ما به دست خود ما وارد شده است نشان دهیم. به نظر من ستیز سی سال و بیشتر با آمریکا اگر تنها یک درس به ما بدهد سود کرده ایم و آن این که خود را بهتر بشناسیم و موقعیت علمی و نظامی و فکری و سیاسی و منطقه ای و اقتصادی خود را در اندازه های واقعی خود بجا آوریم. و گرنه توان های محدود خود را خرج ساختن شبه امپراتوری خیالی خواهیم کرد و خود را از این خودویرانگری نجات نتوانیم داد تا به فروپاشی همه جانبه برسیم.

شاید ایران تنها کشوری نباشد که می خواهد امپراتوری باشد. عربستان رقیب ایران هم در همین مسیر می رود. ترکیه هم قصد احیای عثمانی را دارد. ایران البته دست کم از زمان رضاشاه به دنبال تجدید امپراتوری بوده است. اما واقعا دوره رضاشاه با آن فقر عظیم سراسری و مدرنیزه شدن سریع و ظاهری چطور می توانست امپراتوری شود؟ میل به امپراتوری البته نیرویی ایجاد می کرد که ایران در مقابل امپراتوری های رو به زوال عثمانی و انگلیسی و روسی خورده نشود و این بهترین حاصل آن ایده تجدید حیات ایران قدیم بود و من این نکته را در مقاله مفصلی توضیح داده ام. اما امروز بعد از 70 سال باید کمی فروتن شده باشیم و چشم مان به واقعیت های خودمان بازتر شده باشد. جنگ فرسایشی امپراتوری طلبان ولایی و وهابی و نوعثمانی هیچ سودی برای ما ندارد. بهتر است امپراتوری را به همان ترکیه واگذاریم و عربستان و به دوره واقع بینی سیاسی و اجتماعی وارد شویم. ایران آباد و آزاد هیچ ضرورتی ندارد که امپراتوربازی را دنبال کند. این توهم که متوقف شود هزار ایده تازه برای آبادی و رشد و نوسازی ایران پیدا می شود. 

فقر و بیچارگی و فساد در ایران امروز ناشی از توهم امپراتوری و آمریکا شدن است. غربزدگی وارونه گرچه در ظاهر با غرب و با استکبار می جنگد خود تمام الگوهای غرب را جذب می کند بی آنکه شایستگی های غرب را پیدا کرده باشد و اصولا به کانتکست توجه داشته باشد. این را باید تمام کرد و رها کرد. امروز بزرگتر شده ایم. این بلوغ را باید در جدا شدن از پستان امپراتوری نشان دهیم و فروتنانه برای رشد واقعی علم و اقتصاد و آب و آبادی وطن بکوشیم و صلح. و گرنه بزودی با چیزهایی روبرو می شویم که نوشیدن جام زهر پیش آن هیچ است. هنوز می شود به چاره ای برای این بیچارگی اندیشید. اگر به خود باز آییم. از رفتارهای واکنشی دست برداریم. دشمنی با آمریکا را هم رها کنیم تا نیازی به واکنش های آخرالزمانی نداشته باشیم. هیچ امام زمانی ظهور نخواهد کرد تا ما را نجات دهد. باید خود امام زمان خویش باشیم و دانا به زمانه خویش و از این دن کیشوت بازی دست برداریم. و بالاخره به حیات و ممات وطن بیندیشیم. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
February 15, 2015  
اجرای قانون را نمی شود شناور و داوطلبی کرد  
 
آقای رفسنجانی یکی از خوشفکرترین مقامات جمهوری ولایی است. حرف اش را هم همیشه روشن می زند. روشن به اندازه ای که یک سیاستمدار می تواند روشن بگوید. دیدگاه اش هم به اندازه کافی مدیریتی است. پس می شود به حرف اش اعتنا کرد یا آن را ملاک و معیار بحث قرار داد. این روزها به مناسبت سالگرد انقلاب مصاحبه مفصلی کرده است با روزنامه جمهوری اسلامی. همه مصاحبه قابل بحث و تحلیل است اما از وقت و حوصله من و هدفی که برای این یادداشت دارم بیرون است. اینجا می خواهم دو نکته اساسی را از بین این صحبت ها برجسته کنم: نخست مشکلی که در قانون و ساختار خبرگان و نظارت بر رهبری هست و به نظر من به همه جا سرایت کرده و دومی مشکلی که در ذهنیت یا گفتمان حاکم بر فکر هاشمی هست. جان کلام اینجا ست:

الان قانون داریم. آیین‌نامه را بخوانید. اولین اشکالی که هیات تحقیق در شرایط رهبری ببیند، باید گزارش دهد. اینکه چگونه جلسه تشکیل می‌دهد و چکار می‌کند، به طور مفصل آمده است. اینهایی که این حرف را می‌زنند، از روی عدم آگاهی می‌زنند. اگر به قوانین خبرگان عمل کنیم، هیچ مشکلی نداریم و بن‌بستی در کار نیست. خبرگان قانونی گذراندند که هر یک سازمان‌های زیر نظر رهبری که از آنها خواسته شده باید در هر اجلاس گزارش بدهند و ده سوال از آنها بشود و جواب بدهند. رهبری هم اشکالی به آن نگرفتند. بعد‌ها دعوت کردیم که بیایند. مثلاً گفتیم که رئیس سازمان صداوسیما بیاید. بعد از مدتی گفتند که ما نمی‌آییم. به همه گفتیم که بیایند که هیچ کدام نیامدند. در آخر یک مورد آسان پیدا کردیم و گفتیم که رئیس شورای سیاست‌گذاری ائمه جمعه بیاید. در ابتدا همه خوشحال می‌شدند، اما وقتی موعد می‌شد، نمی‌آمدند. رئیس شورای ائمه جمعه هم نیامد. خودم رئیس مجمع بودم و رفتم گزارش مجمع را دادم و گفتم که سوالات خود را مطرح کنند تا قانون اجرا شود. وقتی که اجرا شد، به آیت‌الله طبسی که قبلاً خوشحال شده بود و می‌گفت که ما هم می‌آییم و گزارش می‌دهیم، گفتیم که دفعه بعد شما بیایید. ایشان هم خواست بیاید که یک دفعه گفت: «من نمی‌آیم و راضی نیستم.» رهبری هم گفته بودند هرکسی که خودش داوطلب باشد، می‌تواند بیاید.
* وقتی مشکل انتخابات پیش آمده بود، حضرت عالی فرمودید افغانستان یک لویی جرگه دارد که مشکلش را حل می‌کند. اما در داخل کشور ما هر مشکلی که پیش آمد، پیچیدگی‌اش بیشتر شد. نتیجه این شد که چند نفر حضرت عالی را ردّ صلاحیت کنند. یک مملکت را به دست شخصی بدهند که برای شهرداری یک شهر کوچک هم مناسب نیست. او را تایید صلاحیت و حضرت‌عالی را ردّ صلاحیت می‌کنند.
- من از درستی ساختار می‌گویم و شما به عملکرد اشکال می‌گیرید. مگر قوانین قرآن آسمانی نیست؟ آیا همین الان در عمل به آنهایی که مسلم هستند، تخلف نمی‌شود؟

هاشمی می گوید ساختاری که در جمهوری ریخته ایم درست است و عملکرد می تواند ایراد داشته باشد. برای نمونه از قوانین خبرگان یاد می کند که قانون داریم و آیین نامه داریم و باید گزارش دهند و اگر به قانون عمل شود چنین و چنان می شود. اما نکته اساسی در همین اگر است. مساله این است که خبرگان باید گزارش بخواهد اما به تصریح خود هاشمی کسی به نظارت خبرگان تن نمی دهد. حتی نزدیکترین دوستان هاشمی مثل واعظ طبسی هم اول می گویند می آییم و بعد می زنند زیرش. همه اینها یک دلیل ساده کوچک و فنی دارد: آقا فرموده اند این گزارشها داوطلبانه باشد و هر کس داوطلب است بیاید گزارش دهد! خب این یعنی تبدیل قانون به کشک! یعنی نظارت شدن به دلبخواه نظارت شونده. چطور ممکن است کسی را که باید بر او نظارت کرد و باید پاسخگو باشد  مخیر کنیم که داوطلبی بگو و اگر نیستی نظارت تعطیل! 

این شناور کردن قانون یعنی دور زدن محترمانه نظارت. یعنی نظارت موقوف! چرا چون این نهاد به جناب رهبر متصل است. پس خود رهبر نظارت می کند. خب اگر قانون می خواست خود رهبر نظارت کند چرا از خبرگان نظارت خواست؟ و اگر خبرگان باید نظارت کند چطور امرش نافذ نیست؟ این بازداری خبرگان از عمل به وظیفه اش عین بی قانونی است و عین استبداد و دور کردن مردم از سرای قدرت و کارها را در پس و پسله انجام دادن. 

آقای هاشمی می گوید ساختار درست است. درست نیست! ساختاری درست است که وقتی می خواهد نظارت کند بتواند نظارت کند و وقتی پاسخگویی می طلبد کسی را قدرت طفره رفتن نباشد. این می شود حاکمیت قانون که بر ولی فقیه هم حاکم است. اما اگر شد حاکمیت فقیه بر قانون نتیجه اش می شود همین. 

و بعد از اینجا ثریا همه چیز کج می رود. چرا که همین منش شناوری قانون توسعه می یابد و هر مسئولی به نام نامسئول می شود در واقع امر. هر کسی خودش را چسباند به ولایت و آقا و سلطان از نظارت معاف می شود و نظارت بر او معلق می شود به اینکه دلش بخواهد یا نخواهد! به این می گویند نظام دلبخواهی آقای هاشمی نه نظام قانونی!

بعد آقای هاشمی مکرر در این مصاحبه به نکته ای اشاره می کند که در بالا آورده ام. یعنی اینکه قانون خدا هم باشد نقض می شود! خب نکته اینجا ست که چطور قانون خدا در میان ما نقض می شود اما قانون آدمیزاده دوپا در کشورهای راقیه نقض نمی شود؟ نمی شود ما مشکلات ساختاری و رفتاری و قانونی خود را به خدا و آسمان و فرشتگان و روز ازل فرافکنی کنیم! بهتر است نگاه بکنیم به کشورهایی که در آنها قانون حاکم است و ببینیم چطور این قانون در آنجا حاکم شده است. شاید خدا و آسمان و فرشتگان را هم طور دیگری ببینیم. آن خدا خدای ما شناوران است و خدای این تن دادگان به حاکمیت قانون هم هست. نمی شود دو جور انسان خلق کرده باشد. یا دو جور خدا داشته باشیم! اینکه بگوییم ساختار درست است و عملکرد نادرست چشم پوشیدن بر عملکرد و تقاضای محال برای تاثیر ساختار بر عملکرد است. اگر عملکرد نادرست است باید همان را درست کرد و قانون را برای همان باید نوشت. از عملکرد باید ساختار را تعریف کرد. ساختار واقعی و حقیقی همین عملکرد است. مساله این است که عملکرد وقتی با این زاویه انحراف بسیار دارد از ساختار فرضی آقای هاشمی عمل می کند آن ساختار مدتها ست فروریخته و این عملکرد ساختار واقعی را ساخته است. این چیزی است که آقای هاشمی نمی خواهد یا نمی تواند ببیند. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
February 5, 2015  
سکس و رسانه، جلب کلیک یا پوپولیسم؟  
 
چند سالی است که گرایشی در میان رسانه های فارسی پیدا شده است که به خبرهای عامه پسند بپردازند. پیشتاز این دست رسانه ها سایت خودنویس است. اما  امروز دست کم دو سایت دیگر وجود دارند که برخی جنبه های اخبار عامه پسند را شاخص اصلی سبک خود قرار داده اند یعنی توجه به خبرهای سکسی. این دو سایت ایران وایر و تقاطع اند و با فاصله ای از آنها دویچه وله به عنوان سایت چهارم. 

من هم در جلسه رونمایی طرح خودنویس حضور داشته ام و آن را تحسین کردم و هم در برنامه ریزی اولیه تقاطع و ایران وایر مشارکت داشته ام گرچه بعدا از آنها جدا شده ام. جدا شدن من از تقاطع پیش از رونمایی سایت بود و جدا شدن من از ایران وایر یک سالی پس از رونمایی آن. و حالا این دو سایت پیشتاز خبرهای سکس و تجارت سکس و هر موضوع مرتبط با آن اند. 

روز اولی که من طرح تقاطع را دیدم کمی آشفته بود ولی می خواست چیزی شبیه به بالاترین باشد با روایتی تازه. طرح را نقد کردم و یک دوبار دیگر هم در جریان توسعه طرح قرار گرفتم و بعد ارتباط ام با اسپانسر آن قطع شد اما وقتی سایت رونمایی شد حیرت کردم از فاصله بسیاری که از طرح اولیه گرفته بود که می خواست در جهت یک رسانه شهروندی گام بردارد.

در مقابل، روز اولی که طرح ایران وایر را دیدم آن را طرحی شسته رفته و سنجیده یافتم که می خواهد بین خوبی های خودنویس و بالاترین و ارزشهای شهروندمدار رادیو زمانه جمع بزند. واقعا روز خوبی بود. احساس کردم زمانه سنتی را پایه گذاشته که حال دارد به یک مرحله بالاتر ارتقا پیدا می کند. فکر کردم با کمک تیمی از بهترین روزنامه نگاران آنلاین، حرفه ای و شهروندی، ایران وایر به پلتفرمی عالی تبدیل خواهد شد. 

ولی نه ماه بعد ظاهرا بار اصلی ایران وایر زمین گذاشته شد. نه فقط آن طرح اولیه بتدریج کنار رفته بود یا معطل مانده بود که عوامل تازه ای در جهت عوام پسندی وارد کار شده بود بدون کوچکترین مشورت با تیم که من یکی از اعضای اصلی آن بودم. شش ماهی دندان روی جگر گذاشتم و سپس بیرون زدم چون نقد و بحث من هم دیگر به جایی نرسید. 

من مخالف کار رسانه ای پرطرفدار نیستم و فکر می کنم تهیه خوراک رسانه برای عامه مردم کاری ارزشمند است اگر به معیارهای حرفه ای همچنان پایبند باشد. اما این را نمی فهمم که کسانی مدعی شوند چون می خواهند کار عامه پسند کنند نمی توانند موازین روزنامه نگاری و رسانه پردازی را رعایت کنند و این موازین ظاهرا نخبه پسند است. چنین نیست. بدون اینکه وارد بحث نظری شوم کافی است به شبکه من و تو اشاره کنم. شبکه ای که برنامه هایش عامه پسند است اما تلاش می کند اصول حرفه ای را همه جا رعایت کند. عامه پسندی بی پروا چیزی است که باید آن را توده گرایی و پوپولیسم نامید.

همینطور است مساله سکس. توجه به سکس مثل هر پدیده دیگر اجتماعی و انسانی بخشی از کار رسانه است. بخشی از فرهنگ روزمره است. من هیچ مانعی برای بحث از آن به صورت رسانه ای ندارم و نمی بینم. اما وقتی رسانه های مختلف آنلاین و غیرآنلاین را می بینم که مساله خبرهای سکس را خارج از شیوه متعارف و رسانه ای مطرح می کنند نگران می شوم. دوستی که در دنیای عرب زبان کار می کند می گفت اینجا هم برخی رسانه ها گرایش های خاصی به این نوع خبرها پیدا کرده اند و از النهار مثال می آورد و نیز از راشا تودی نسخه عربی. آیا مساله فقط جذب مخاطب است؟ جلب کلیک است؟ من نگران ام که این گرایش به پوپولیسم ناشی از انحراف و خطای فاحش سردبیری و رها دیدن خود از قانون (به معنایی که اینجا توضیح داده ام) یا دستور کار خاصی از طرف منابع مالی این رسانه ها باشد.

اگر مطبوعات بعد از کودتای 28 مرداد را مطالعه کنید می بینید یکباره بازار رسانه ای و مثلا بسیاری از مجلات به سوی سکس گرایش پیدا کرده اند یا گرایش داده شده اند. چیزی که فروغ فرخزاد در شعرش آن را بخوبی یاد کرده است. و چهره وقیح فواحش با هاله مقدس نورانی! تا سالها این گرایش ادامه داشته است طوری که وقتی امروز برخی از آن مجلات را ورق می زنیم عرق شرم بر پیشانی مان می نشیند از دریدگی آنها و البته از زن ستیزی بی پروای آنها. اما دستورکاری که دنبال می شده برایش زن ستیزی اصولا مطرح نبوده است.  نگرش ابزاری صرف بر آن حاکم بوده و پیشبرد یک دستور کار سیاسی معین. 

ممکن است ما نتوانیم انحراف مسیر این رسانه ها را تصحیح کنیم یا دستور کار آنها را تغییر بدهیم. اما این هم دور از شان ما ست که در نقش گول خواران بزرگوار رفتار کنیم و بگذاریم آنها هر جا خواستند ما را با خود ببرند و هر بار سوال کردیم بگویند مردم می خواهند! جوانان می خواهند! نباید عقل مان را دست آدمهایی بدهیم که معلوم نیست عقل شان چرا از زیر ناف شان بالاتر نمی آید. کمترین چیزی که باید به آن ملتزم باشیم این است که در عصر رسانه های نوین با چشم باز ببینیم که دور و بر مان چه می گذرد و هوشیاری پیشه کنیم. بر سرنوشت خودمان حاکم باشیم آن را به دست این و آن رها نکنیم. مراقب رسانه ها باشیم. کار دیدبانی را فردی و گروهی دنبال کنیم. هم بر رسانه های بزرگ و سیاست هایشان و هم بر رسانه هایی که شهروندی بودن را مایه گزارشهای سست و بی پایه خود کرده اند و اینطوررفتار و تبلیغ می کنند که گویی شهروندان گرسنه سکس اند و آنها رستوران های رایگان. 

یک مراقبت اساسی در این زمینه شناخت عناصر نفرت پراکنی است که متاسفانه بسادگی در میان مردم ما که سواد رسانه ای چندانی نداشته باشند نفوذ می کند و سخت موجب نگرانی است. یکی از راههای شناخته شده در نفرت پراکنی استفاده از خبرها و گفتارهای سکسی است. این موضوع نیازمند بحث جدی و همه جانبه است اما برای این یادداشت کوتاه فقط خواننده را توجه می دهم به مشابهتی بین روش مداحان آخرالزمانی و این رسانه های مثلا شهروندی. برخی از این مداحان در جلسات خصوصی زشت ترین تعابیر سکسی را در باره مخالفان سیاسی و عقیدتی خود به کار می برند تا نفرت پراکنی را در ساندویچ سکس پیچیده باشند. نمونه شاخص بیرونی اش عمرسوزان است که ترکیبی از خشونت و سکس و نفرت پراکنی است. دهها شاهد از گفتارهای آنها نیز می توان استخراج کرد که حاوی اشاره های جنسی و سکسی است برای تخریب مخالفان. از نظر من رسانه های توده گرا یا پوپولیست هم دقیقا از همین روش استفاده می کنند. برای آنها مساله اصلی جلب کلیک نیست. نفرتی است که خواسته یا ناخواسته می پراکنند. 

توده گرایی صورتی خشونت آمیز از دموکراسی است. اگر پایه دموکراسی توجه به مردم و خلق باشد این توجه تنها در چارچوب عقلانیت و حاکمیت قانون معنا دارد. رسانه های توده گرا روایتی بی قانون و ضدعقل از گرایش به توده نشان می دهند. بنابرین ابزار مناسبی برای تحریف پیام و رواج خشونت و پیشبرد دستور کارهای چه بسا پنهان سیاسی اند. 

-----------------
روشنگری: برخی دوستان خوب من در این رسانه ها کار می کنند. برخی گزارشها و مطالب خوب هم در آنها منتشر می شود. تحلیل من متوجه سمت و سوی شاخص آنها ست. کاش کار خوب دوستان شاخص این رسانه ها باشد و بشود. اما وضع عمومی فعلی آنها نگران کننده است. ناچار نقد باید کرد تا اگر عمدی در کار نیست کار خود را بازنگری کنند.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
February 3, 2015  
مساله لحن در انتقاد  
 
دوست عزیز من مهدی خلجی که با هم بحث ها و همفکری های بسیار داشته ایم و البته مجادلات بسیار که در همین سیبستان هم ثبت است حسب حالی در فیسبوک اش نوشته که از یک بابت اهمیت اساسی دارد و آن شیوه ورود ما به یک بحث است و چون همه ما به نحوی درگیر بحث هستیم و کامنت نویسی به عادت روزمره بسیاری از ما تبدیل شده خوب است نگاهی انتقادی به این حسب حال بیندازیم:

در نقد اجتماعی «لحن» به اندازه‌ی «محتوا» اهمیت دارد. جامعه یا گروهی از جامعه که مخاطب این نوع نقد است، چه بسا بیش از آن‌چه بر اساس عقل و استدلال عمل کند، جهان پیرامون و سخن‌ها را با عاطفه و حس خود درمی‌یابد و به آن‌ها واکنش نشان می‌دهد. اگر غایت نقد اجتماعی، اصلاح وضع جامعه است، پرخاش‌گری و دورباش‌گویی و ازبالا به دیگری نگریستن نقض غرض است. 
ناقد اجتماعی، مانند ناقد فلسفی یا منتقد ادبی نمی‌تواند به طور کامل از موضوع نقد فاصله بگیرد. ناقد خود نیز بخشی از جامعه و محصول آن است؛ از زبانی که بدان سخن می‌گوید تا سنتی که میراث‌بر آن است، همه وام‌های او به جامعه است. ناقد اجتماعی نمی‌تواند بر بام جامعه بنشیند و به آسانی به آن‌چه در دالان و ایوان می‌گذرد خرده بگیرد. از این رو، در عین صراحت در استدلال، دست‌کم او باید از کاربرد زبان زمخت و زخمی‌کننده بپرهیزد و نقد اجتماعی را نوعی نقد درونی بینگارد، نه فرصتی برای جدا نشان دادن خود از دیگران.

آنچه مهدی نوشته است در نظر اول خیلی درست است. چون واضح و مبرهن به نظر می رسد که افراد اگر لحن بهتری داشته باشند نکته مورد نظر خود را بهتر می توانند منتقل کنند. من در اینجا روی سخن ام فقط با اصلاحگران اجتماعی نیست. سخن مهدی را عام می گیرم. چرا که فکر می کنم اصلاح امری همگانی است و منحصر به کسان خاصی نیست. و اگر اصل و اصولی دارد همه را شامل می شود و نه فقط اصلاحگران را. 

در آنچه این سخن می گوید چند نکته اساسی مبهم است: اول اینکه این حکم لحن برای آغازکننده بحث است یا برای همه مشارکت کنندگان در یک بحث؟ دیگر آنکه اگر در عمل کسی لحن مناسب را رعایت نکرد چه باید کرد؟ چون درست است که ما در یک وضع ایده آل که همه لحن ها صورت کمالی داشته باشند زندگی نمی کنیم. در این وضع آشفته که خاصه برای ما ایرانیان گریبانگیر شده و ارزشهای اخلاقی و حرفه ای و مدنی کمرنگ است و مردم با هر لحنی می توانند با شما حرف بزنند یا کامنت بنویسند وقتی با لحن نامناسب برخورد می کنیم چه کنیم؟ سوم اینکه اصلا لحن چیست؟ و چهارم اینکه مناسب بودن لحن را چطور تعریف می کنیم؟

مهدی نکات دیگری هم در میان آورده است. مثلا پرخاشگری منتقد، دورباش گویی او، از بالا به پایین نگاه کردن و بربام ننشستن که مضمون های روشنی ندارند و جای چند و چون کردن در آنها بسیار است.  چنانکه وقتی می گوید نقد جای جدا نشان دادن خویش نیست محل تامل است. چرا که هر نقدی می گوید منتقد چیزی را دیده که دیگران ندیده اند یا اگر دیده اند به آن اهمیت نداده اند. هر نقدی متمایز کننده است. 

بحث لحن بحث وسیعی است. من می کوشم از باب مشارکت در بحث و همفکری با مهدی و در عین حال چالش با پیش نهاده او نکاتی را برجسته کنم:

وقتی می گوییم فلان اخلاق و رفتار خوب است یا شایسته است که چنین و چنان باشد حکم عام داده ایم. احکام اخلاقی خصلت عمومی دارند. پس اگر لحن مناسب ارج و اهمیتی دارد نمی تواند تنها به افراد و اقشار معینی محدود شود. اصلاحگری هم چنین است. ما فرض مان باید این باشد که همه افرادی که وارد یک بحث و مجادله نظری می شوند قصد اصلاح دارند. پس لحن شایسته برای همه بایسته است. اگر فردی با لحن مناسب حرف اش را مطرح نکند دیگر افراد همچنان ناگزیرند به لحن شایسته با او برخورد کنند. این مسئولیت همگانی است. مسئولیت فرد خاصی نیست. بنابرین اگر بگوییم اصلاحگران چنین کنند در اصل باید بگوییم اصلاحگری هم امری همگانی است و به فرد خاص محدود نمی شود. هیچ کس نمی تواند ادعای اصلاحگری کند مگر اینکه جمع با او همدل باشد. وقتی ناهمدل باشد هیچ لحنی مناسب نیست! آزمون این موضوع ساده است: شما بروید به میان داعشی ها و با بهترین لحن آنها را دعوت کنید از افراطگرایی دست بشویند. نتیجه پیشاپیش معلوم است.

این نکته ما را منتقل می کند به مساله بعدی. لحن مثل زبان و مثل رفتار یک امر جمعی و اجتماعی است. درست است که در یک وضعیت آرمانی همه باید لحن خوب داشته باشند - و من آرمانی بودن را می پسندم و ضروری می دانم - اما در عمل کانتکست و ظرف و موقعیت است که لحن را تعیین می کند. فرض کنید شما به مهمانی می روید و در میانه مهمانی دوست شما از سر و صدای همسایه بغلی ناراحت می شود و به در خانه او می رود و با او پرخاش می کند. طبعا دوست شما لحن مناسبی که شما انتظارش را دارید رعایت نکرده است. اما اگر سابقه داستان را بپرسید به شما خواهد گفت که این همسایه هر وقت مهمانی به خانه او می آید بنای بی آدابی می گذارد و این نخستین بار نیست که به او معترض شده است. در این کانتکست جدید شما احتمالا به دوست خودتان بیشتر حق خواهید داد هر چند که او لحن مناسب را رعایت نکرده است. 

پس می شود گفت اگر نقدی برای بار اول دارد مطرح می شود قطعا باید با لحن مناسب و بهداشتی و مدنی و صلح طلبانه و فروتنانه باشد. اما اگر نقد مکرر شد و گوش شنوایی نبود لحن هم طبعا عوض خواهد شد. آیا می توان این را از صحبت مهدی نتیجه گرفت؟ 

هر نتیجه ای بگیریم روشن است که لحن مناسب تعریف اش واحد نیست. چرا که موقعیت و سابقه موضوع و رابطه آدمها با هم تعیین کننده است. شما به استادتان با فاصله خطاب می کنید ولی دوست استاد شما او را به اسم کوچک صدا می کند. رفتار آن دوست و لحن خودمانی او هرگز نمی تواند لحن مناسبی برای شما باشد.
 
از اینجا می توان وارد این بحث شد که پس این لحن چیست تا ما بتوانیم شایسته و ناشایسته اش را بازشناسی کنیم؟ استاد من دکتر هوشنگ جوانمرد - که هر کجا هست خدایا بسلامت دارش - رساله دکترایش را در لحن نوشته بود. من نمی خواهم به اندازه رساله او در اینجا در باره لحن حرف بزنم ولی به همان اندازه در باره لحن و بیش از آن حرف هست. اگر فعلا به هسته حرف مهدی توجه کنیم اینطور می شود صورت بندی اش کرد: لحن رعایت انتظاری است که مخاطب از گوینده دارد برای تنظیم سطح شدت نقد. این تعریف خوبی نیست ولی فعلا مثل یک تعریف کاربردی برای ما کفایت می کند. اما درست در همین جا مشکلات مهمی رخ می نماید: مخاطب کیست؟ انتظارها کدام است؟ رعایت تا چه حد شایسته است؟ برای روشن تر کردن موضوع می گوییم: مخاطب یادداشت مهدی کیست؟ طبعا او فکر می کند مخاطب کسی است که انتظار دارد از او سخنی در این زمینه بشنود. اما اگر این مخاطب انتظار این سخن را از او نداشته باشد چه؟ اگر فکر کند که او رعایت همه جوانب حکم اش را نکرده چه؟ اگر فکر کند این سخن چه بسا مخاطب خاص دارد و مثلا طعنی بر دکتر سروش است چه (چنانکه در کامنت ها کسی چنین فکر کرده است)؟ و بعد اگر فکر کند چرا دکتر سروش باید به مهدی گوش کند که مهدی چنین یادداشتی نوشته است چه؟ و البته سوالات دیگر. لحن مهدی ممکن است به گوش آنها که سابقه و مخاطب او را نمی شناسند گوارا و منطقی باشد اما از دید دکتر سروش بی انصافی جلوه کند و طرف گیری در دعوایی که او با مخالفان خود دارد. 

بنابرین نه موقعیت روشن است و نه مخاطب و نه انتظارها. و اینطور باشد رعایت ها هم روشن نیست. از سوی دیگر ماجرا: تا وقتی موقعیتی روشن نباشد و مخاطبان تعریف نشده باشند و انتظارها بحث نشده باشد تنظیم لحن اگر غیرممکن نباشد بسیار دشوار است. پس گفتن اینکه لحن باید مناسب باشد چیزی بیشتر از این نمی گوید که خوب است وقتی به مهمانی می روید لباس مناسب بپوشید. اما دوباره می توان سوال کرد: لباس مناسب چیست؟ و در انتخاب لحن کلمات مناسب چیست؟ من می توانم بفهمم که حداقل لازمی وجود دارد و آن پیراستن کلمات و زبان از کلمات زننده و توهین آمیز است. اما همین کفایت می کند؟ آیا قول لین و آرام کافی بود تا کسی سنگ بر دهان پیامیر نزند؟ یا ماجرا چیز دیگری است؟

نکات دیگری که مهدی برشمارده نیز به همین اندازه قابل بحث است. چطور می شود از لحن کسی دریافت که بر بامی نشسته و در برج عاجی است؟ اینها جزو مباحث کهنه شده در این حوزه است. یکی ممکن است فکر کند هایدگر در برج عاج نشسته بود و با تبختر حرف می زد دیگری فکر کند که اندیشمندی اصیل بود که رازهایی مگو را عریان می کرد. لحن چیزی نیست که مثل یک امر بیرونی قابل نشان دادن باشد. یک صورت هم ندارد. یک لحن برای مخاطبی گوارا ست و برای مخاطبی دیگر ناگوار. چرا اینطور است؟ به دلیل دوری و نزدیکی او از موضوع و از گوینده و نسبت اش با گوینده و موضوع و میزان ورودش در مساله و سابقه اش در تمرین بحث و سن و سال و تجربه و دهها نکته دیگر است. حتی حال امروز مخاطب مهم است. چیزی را امروز می شنوید و می خوانید و عق تان می نشیند و دو روز دیگر یا دو سال دیگر یا در حال دیگری آن را می فهمید و قدر می شناسید. زیرا افق تجربه شما با افق متن و گفتار یکی شده است. 

نهایتا عرفی وجود دارد که بر اساس آن می توان نسبتا بحث لحن را قبول کرد. اما عرف هم مدام در تغییر است. رابطه دو نفر که زن و شوهرند هم در طول سالها عوض می شود. دو نفر که هم را می شناسند یا اصلا هم را نمی شناسند دو گونه تعبیر از لحن واحد خواهند داشت. سن و سال آدم تغییر می کند. ترکیب مخاطبان هم عوض می شود. میزان پذیرش هم تغییر می کند. دکتر سروش هم که باشی یک زمانی مخاطب وسیع داری و یک زمان نداری. استاد باشی هم در یک کلاس راحت تر حرف می زنی اما در همان دانشگاه به کلاس دیگر می روی فضای اش دیگر است و زبان شما بسته تر است و رعایتهای بیشتری باید بکنید. اینها را می شود به نحوی شهود کرد اما نمی توان بر اساس آن حکم کرد. دست کم نمی توان در یک حسب حال تکلیف دهها مساله در هم تنیده را روشن کرد. و البته اگر نتوان روشنی بخشید بهترین کار خاموشی است. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست