:: واقعه ای بزرگ در پیش است
:: حق تمسخر و تحقیر محفوظ نیست
:: شمه ای از تاریخ فردای ایران
:: ملت ما "ملت باهوش"ی است؛ مشکل گزاره های "یک"سان ساز
:: نیروهای خواهان تغییر باید خود نیز تغییر کنند
:: این شکست مکرر «یک» تاریخ ما را عوض خواهد کرد
:: بیرون جهیدن از چنبره هر اخلاق ایده آلی و انقلابی
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
December 9, 2013  
ما داریم برای زور فرش قرمز پهن می کنیم  
 
مثل مردم بابل شده ایم. زبان هم را نمی فهمیم. هیچ توافقی بر سر مسائل اخلاق و رفتار مدنی نداریم. نگاه کنید به آنچه در باره واکنش جمعی از فوتبال دوستان به مسی نوشته اند. در فیسبوک و در دیگر جاها. دوستی نوشته است که این دعواها همه جا هست چرا برآشفته اید. عملا یعنی که بگذارید هر کار می خواهند بکنند. آنها که می خواهند کارشان را بکنند حتما به ما گوش نخواهند کرد و کرده اند کارشان را. کار ما چیست؟ اگر دیدبانی نکنیم و اگر نقد نکنیم و اگر خواهان اصلاح رفتار نشویم؟ اگر اجماع و توافق ایجاد نکنیم و کار ناخوب را مذمت نکنیم؟ رها کردن به حال خود بهترین راه حل ما ست؟ 

مانا نیستانی کارتونی کشیده است تا ایده ولایت را دست بیندازد که شعار می دهد بچه بیشتر زندگی شادتر. اصل جواب دادن اش بسیار خوب است. یعنی رسانه تنها دست والیان نیست. می شود شعارهایشان را اوراق کرد. اما محتوای آنچه کشیده مرا متاسف می کند. بخصوص اینکه دختربچه ای را تصور کرده که به شبی صد هزارتومان واگذار می شود. در فیسبوک نوشتم و اعتراض کردم. برخی دوستان موافق اند برخی نمی دانند چرا این کار خلاف اخلاق است. برخی هم مشکلی نمی بینند. من از اینکه هیچ توافقی بر سر مسائل مهم اخلاقی نیز وجود ندارد تکان می خورم. اندوهگین می شوم. 

دوست خوب نادیده که دوست رفیق نازنین و گمشده من عباث است و خودش ایران-شناس بسیار خوبی است و کلی برای حفظ محیط زیست ایران فعالیت می کند یادداشتی می نویسد در طعن استاد معتمدنژاد. نمی فهمم که چرا نمی بیند. چرا ارزش کار برای ایران و بنیان نهادن نهادهای علمی و تشویق کار حرفه ای در روزنامه نگاری را نمی بیند. چرا فکر می کند اگر او مقاله ای از کسی ندیده لابد ننوشته است. چرا فکر می کند روزنامه نگاری یعنی در روزنامه نوشتن. چرا حوزه کار حقوق مطبوعات و تربیت روزنامه نگار و ساختن نهاد را نمی بیند و قدر نمی شناسد. دهها نفر مطلب اش را پسندیده اند. بعضی از دوستان مشترک اند و برایشان احترام قائل ام. ناچار یادداشتی می نویسم و می پرسم شما چطور شد این یادداشت بد و طعن آلود را پسندیدید؟ جوانترین شان می نویسد سرم گرم بوده به شراب و لایک زده ام. یکی دیگر می گوید روزنامه نگار نبود خب. سرم دوار می گیرد. پاسخ مهر به ایران و خدمت به وطن پس از مرگ ات این باشد؟

می روم در جمعی از اهل سیاست خارج از کشور. قرار است بیانیه ای نوشته شود. حرکتی بنیان گذاشته شود. گرایش گروهی از آنها این است که باید کوتاه آمد. باید از جنبش سبز دست برداشت. باید از مقابله با نظام ولایی پرهیز کرد. یک روزش را تحمل می کنم اما آخرش می ترکم. بهشان یادآوری می کنم که همه ما رانده شده آن نظام ایم. حق نداریم این را نادیده انگاریم. ما نمونه های آشکار ستم آن دستگاه ایم که وطن را از دوستاران وطن خالی کرده است. چطور می توانیم ستم اش را نبینیم؟ چطور می توانیم بعد از 100 روز حکومت کسی که هیچ قدمی برای آزادی زندانیان برنداشته و در حفظ آزادی مردمان کاری نکرده و اعتراضی به توقف و تعطیل رسانه ها نکرده و همچنان با وقاحت از کارنامه درخشان حقوق بشری نظام دم می زند فکر کنیم اتفاق مهمی افتاده است و باید عقب نشینی کرد؟ چطور اینهمه سال ستم را چشم بپوشیم؟ چطور هشت سال غارت اخیر ایران را نادیده بگیریم؟ تا کجا باید عقب نشینی کنیم؟

تا کجا باید عقب نشینی کنیم؟ آیا باید بی اخلاقی با کودکان را هم در اخلاق جای دهیم؟ آیا باید بی اخلاقی با بزرگان و خادمان ایران را هم قابل قبول بدانیم؟ آیا در مقابل اوباشیگری هم باید شانه ها را بالا بیندازیم و بگوییم همه جا هست؟ آیا باید به خاطر اینکه می خواهیم سیاست ورزی کنیم باید دست از اصول خود در ستیز و مقابله با خیانت و غارت و مردمخواری برداریم؟

توان مان فرسوده شده است. حوصله خط و مرز نداریم. طرف به من نوشته است شما فرهیخته هستید انتظار نداشتم نظر مرا تحمل نکنید. گفتم فرهیختگی وادادگی نیست. اما این وادادگی را بعینه می بینم خاصه از فرهیختگان. هر کاری درست است. ما سرزمین اخلاق را تسلیم کرده ایم. فکر نمی کنیم به اینکه زندگی در خور انسان بر پایه اخلاق شکل می گیرد. اگر اخلاق و قرار و مدار و پیمان نباشد سنگ روی سنگ بند نمی شود. ما که چراغ درک اخلاقی خود را خاموش می کنیم آماده شده ایم تا بدترین جانوران بر ما حکم برانند. و بدترین سرنوشت بر ما حاکم شود. از امروز حرف نمی زنم. امروزمان بد است و فردا بدتر. از فردای نزدیکی حرف می زنم که در آن هر کس از آشنا و بیگانه و ایرانی و خارجی با ما هر کاری کرد دیگر نتوانیم در مقابل اش بایستیم. چون دیگر هیچ قاعده ای باقی نمانده است. بازگشت می کنیم به دنیای جنگل. فقط تسلیم زور می شویم. این آینده نزدیک زورمدارانه مرا می ترساند. نفس ام را تنگ می کند. 

Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/6322
نقد و نظر

دوست خوب نادیده که دوست رفیق نازنین و گمشده من «عباث» است

Posted by: سینا at December 10, 2013 6:30 PM



استاد گرامی‌ که همیشه نوشته‌هایت را می‌خوانم، سلام. می‌دانم آشفته ای، از همه جریاناتی که انگار دست در دست هم گذشته اند تا همین نیمه‌جان وطن را هم به نابودی بکشانند. بسیار نیک گفتی‌ که شرایط ایران به مانند پیش از جنگ اول جهانیست، و بسیار خود این را به دوستانم گفته ام. اما سخنی از منِ کوچکتر، که در شرایط بحران بدترین کار آشفتگی‌ و بی‌ تصمیمی است. باید تصمیمی گرفت و در راستای آن کوشید؛ اگر این تصمیم یادآوری اخلاق به جامعه باشد، باید نوشت و مداوم نوشت و باز هم، و هرگز از تکرار بی‌ اخلاقی‌‌ها دلسرد و ناامید نشد. اگر تصمیم بر حمایت سیاسی از برخی‌ تصمیمات عاقلانه دولت است، باید ادامه داد و به مردم گوشزد کرد که آن تصمیم عاقلانه روش خوبیست. اما بزرگترین آفت، آشفته شدن است که پس از آن قهر روشنفکر از جامعه را به دنبال دارد، و روشنفکر قهر کرده درمانی برای جامعه‌اش نیست.

Posted by: IRANI at December 10, 2013 4:57 PM



فکر میکنم آدم هایی مثل مانا نیستانی که همچین کاریکاتوری می کشند این واقعیت را به ما گوشزد میکنند که هنوز خامنه ای با تمام ویژگی هایش مثل "فرزند بیشتر زندگی شادتر" مترقی تر از امثال مانا نیستانی هستند که برای لایک گرفتن یک کاریکاتور حاضر به زیر پا گذاردن حقوق کودک و به نوعی پورنو نگاری روشنفکرانه از کودکان می شوند. نکته در همین نهفته است که امثال نیستانی ضرورت وجودی امثال خامنه ای هستند.

-------
بهتر است کارتون مانا را نقد کنیم نه اینکه مانا را نفی کنیم. مانا هنرمند برجسته ای است و دهها کار درخشان دارد. اما گاهی هم کارش ایراد پیدا می کند. بدون نفی کسی هم می شود نقدش کرد. - م.ج

Posted by: کاوه at December 10, 2013 9:25 AM



سقف بلند سقف کوتاه - نسرین ستوده
ملت ها هم سقف آزادی دارند. سقف آزادی بعضی ملت ها پرتاب گوجه فرنگی به بالاترین مقام سیاسی کشور است، سقف آزادی بعضی ملت ها هم تیر خوردن در خیابان بدون هیچ دلیلی. در این سقف های آزادی متفاوت، آزادی هم معانی متفاوتی پیدا می کند. برای یک ملت آزادی نقد کردن همه چیز (دین، سیاست، اقتصاد، زندگی شخصی و مالی مسولین) است. برای بعضی ملت ها نزدیک ترین تجربه ی آزادی چند نشریه ی توقیف شده با حکم حکومتی و چند روزنامه نگار زندانی است. برای بعضی ملت ها حریم خصوصی بی قید و شرط است، مثل آزادی خوابیدن کنار دریا با بیکینی، برای بعضی ها پوشیدن روپوش بالای زانو و روسری رنگی که یک کم عقب رفته باشد کلی آزادی است. وقتی سقف آزادی کوتاه باشد، آدم های دراز سرشان آنقدر به سقف می خورد که حذف می شوند، آدمهای کوتوله اما راحت جولان می دهند، بعضی از آدمهای دراز هم برای بقا انقدر سرشان را خم می کنند که کوتوله می شوند. آن وقت سقف ها هی پایین تر و پایین تر می آید و مردم هی بیشتر و بیشتر قوز می کنند. قهرمان شان می شود آقای خاتمی، آزادی شان می شود راه رفتن توی پارک با دختر همسایه، زندگی شان می شود همینی که می بینید
http://melliun.org/iran/31334

Posted by: mahalizadeh at December 10, 2013 9:03 AM



یک نکته خیلی خوشحال کننده است. سیبستان آباد شده و آبادتر باد

Posted by: محمد بابایی at December 10, 2013 5:20 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست