قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




December 30, 2013  
دایی جوادآقا، مرد خدا، متجدد سنتگرا  
 
دایی جوادآقا یا آنطور که پای آن تابلوی بزرگ "الله" محصور به گلهای فراوان و رنگهای درخشان نوشته شده بود محمدجواد پورمرادی - همان تابلویی که برای تولد برادرم حمید هدیه آورده بوده و من وقتی سواددار شدم می توانستم بخوانم - مظهر یک آقای به تمام معنا بود. مهری که مادرم به این دایی کوچک اش داشت که فقط 4 سال از او بزرگتر بود هم به او موقعیت ویژه ای می بخشید در خانه ما و در مجلس های ما. دایی جوادآقا مجموعه بهترین چیزهایی بود که سنت می توانست در آدم پرورش دهد و همزمان مجموعه بهترین چیزهایی بود که می شد از تجدد عصر پهلوی گرفت. قرآن و عربی را به کمال می دانست. در خیاطی پدرش هم مثل دیگر دایی های بزرگ ام هنر دوختن لباس آموخته بود. تربیت دینی و اخلاقی اش مثال زدنی بود. تربیت تجددمآب هم پیدا کرده بود. اولین عضو فامیل بود که راهی دانشگاه شده بود و در دو رشته هم درس خوانده بود. اولین عضو فامیل بود که از زیست سنتی بیرون آمده و از بازار و دکان پدر به اداره رفته بود و اداره جاتی شده بود و اولین عضو فامیل بود که در نظام پهلوی مدیر شده بود. انگلیسی را با تسلط صحبت می کرد و گاه از این زبان ترجمه شعر هم می کرد. خودش هم مثل بسیاری دیگر از اهل فضل روزگار شاعر بود. یک شب هم آمد نشست در اتاق پایین خانه دوطبقه ما و من هم دفتر شعرهایم را برایش برده بودم. همان را گرفت و فی المجلس دو قطعه شعر نوشت. هر دو موزون اما نیمایی. یکی ش سیاسی بود و صحبت از حزب خران و پیوستن به آن می کرد. دیگری هم شعری بود برای طفلی که من بودم و امید به آینده ای روشن که قرار بود به آن برسم. شعری که تا سالها راهنمای زندگی من بود. دایی جوادآقا برای من آخرین نماینده تربیت نسلی بود که دیگر تمام شده است. اما بر تمام زندگی من اثر داشت.

قدیم ترین تصویرهایی که از زندگی کودکی ام به یاد دارم با او پیوند خورده است. ما دو اتاق در خانه بی بی جان داشتیم و دو اتاق طرف دیگر راهرو در اختیار دایی جوادآقا بود و همسرش. هر دو یک سر و گردن از سبک زندگی آن روزگار فامیل بالاتر بودند. و تا سالها این پیشگامی باقی ماند. دست کم تا انقلاب. دایی جوادآقا برای من مظهر تجدد بود و امروزی بودن. همه چیزهای نو همه چهره های نوسازی آن ایام که می شناختم به نوعی با او پیوند داشت. یک دو سالی به انقلاب این تجددخواهی به روحیه احیای مذهبی پیوند خورد. و دایی جوادآقا اولین کسی بود که کتابهای شریعتی را در دست ام گذاشت. برای من انقلاب و مذهب با دایی جوادآقا پیوند خورده بود. او آنقدر شریعتی را دوست می داشت که وقتی در همان سالهای انقلاب پسردار شد اسم اش را احسان گذاشت. و برای ما پدر احسان پورمرادی خیلی با پدر احسان شریعتی فرق نداشت. دایی جان خودش با شبکه مذهبیون انقلابی و احیاگر ارتباط داشت. با استاد شریعتی و با طاهر احمدزاده و دیگران و دیگران. اما من با او ارتباط داشتم. ارتباط ها هم مرتب بود. هفتگی یا دوهفته یکبار یک مجلس قرآن و بحث بود. آقایی هم می آمد که در کیف اش کتابهایی بود که سخت شوق برانگیز بود. آخر مجلس کتابی از او می خریدیم. یا دایی جان می خرید و می داد بخوانیم و برگردانیم. محمدرضا حکیمی را با همین کتابها شناختم. آن کتاب سبز با آن دایره سرخ بزرگ با آن اسم عجیب "امام در عینیت جامعه" را هنوز خوب یادم است. 

وقتی تازه شروع کرده بودم به درک قرآن طبعا زبان عربی ام آنقدر خوب نبود. از پیش از مدرسه قرآن را خوانده بودیم و می خواندیم. اما فهمیدن قرآن نیازمند عربی دانستن بود. و گرچه دو سه نفری بودند که چیزهایی از آنها بیاموزیم هیچ معلمی بهتر و پیگیرتر و دلسوزتر از دایی جان نبود. من عربی را به طور جدی با او و روش او شروع کردم که می گفت قرآن آسان است و راست هم می گفت. یا دست کم شیوه ای که از او می آموختیم آسان بود. تا سالها بعد عربی خواندن را ادامه می دادم. حتی در زمان جنگ در صف گوشت و نان هم عربی می خواندم. ولی دیگر بدون کمک فارسی. و دیدم که زبان قرآن واقعا آسان بوده است در قیاس با زبان دیگر متن های عربی. پس از او صرف و نحو بسیار خواندم و هم در دانشگاه آموختم اما آنچه او آموخته بود پایه کار باقی ماند. خودش عربی را با سبک سنتی آموخته بود. ضرب ضربا. یکبار هم مغازه دار محل شان که دیده بود از دور او روی دوچرخه می خواند و می شنگد به پدربزرگ گفته بود و او هم کشیده ای به گوش دایی جان نواخته بود که چرا روی چرخ در خیابان می رقصی. گفته بود که چه رقصی چه ترانه ای؟ من صرف افعال می کنم و این خودش موزون است: استفعل استفعلا استفعلوا تا آخر. راست هم می گفت. ما هم همینطور می خواندیم و آسان می نمود.

ولی دایی جان واقعا به ضرب و ریتم علاقه مند بود. موسیقی را دوست می داشت و می شناخت. گاهی هم از من می پرسید این نوار در چه دستگاهی است و من با زحمت باید حدس می زدم و همین باعث می شد دقت کنم به شناخت دستگاهها. هر وقت سر حال بود و مجلس خانوادگی بود ضرب هم می گرفت و ضرب خوبی می زد. من هم کمی از او تقلید کرده آموختم. اما موسیقی در خانه و خانواده ما محل رشد زیاد نداشت. دایی جان علاقه اش را به موسیقی به مصطفی جوانشیری پیوند زد. مصطفی را کشف کرده بود. همو که اپراگونه "جشن خون" را در سال انقلاب در مشهد به روی صحنه برد. مصطفی سه تار می زد و دیگر سازها را و صدای خوش داشت و می خواند. دایی جان محو او بود. خیلی او را دوست می داشت. نواری هم از صدایش ضبط کرده بود که بعدها مثل خود مصطفی گم شد. 

دایی جان به هر ترنم زیبایی علاقه داشت مهم نبود که موسیقی سنتی است یا مذهبی یا ترانه است. اولین بار که "انجز وعده" را شنیدم از او بود. این بار او مرا با مهندس برازنده آشنا کرده بود. خودش هم می آمد. مهندس برازنده مفسر قرآن بود. هفت و هشت نفری جمع می شدیم از جوانان گرد او و گاه پیش از شروع بحث سرود انقلابی می خواندیم. دایی جان روی میز ضرب می گرفت و می خواند: انجز انجز انجز وعده. صدای پرطنین خوبی داشت. 

برازنده معلم قرآن فوق العاده ای بود. انقلابی و تجددطلب و خلقی به تمام معنا. یک انقلابی خودساخته بود. بسیاری از تظاهرات های انقلاب را با او بودیم. در بسیاری از روستاها با او گشتیم و با مردم نشستیم. یکبار رفتیم قوچان برای تظاهرات و تجمع در مسجدی به مناسبتی که الان یادم نمی آید. چماقدارها ریختند و شیشه دهها بلکه صدها ماشین پارک شده کنار جاده را شکستند. تا مشهد با شیشه شکسته آمدیم. هرگز فراموش نمی کنم که به محض اینکه سوار ماشین شدیم خطاب به من و بچه های دیگر این آیه قرآنی را خواند: و لنبلونکم بشی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات. 

برازنده اولین مدیر جهاد سازندگی خراسان شد. از اولین شهدای قتل های زنجیره ای بود. او که مجسمه زهد و پاکدامنی و از خودگذشتگی بود. حتما وقتی خفه اش می کرده اند برای خفه کنندگانش دعای مغفرت می خوانده است.

دایی جان مدیر بسیار خوبی بود. پیش از انقلاب مدیر جلب سیاحان شد. وقتی بچه بودم در تایباد خدمت می کرد. ده روزی مهمان اش بودیم. تایباد پر بود از هیپی ها و مهمانخانه جلب سیاحان هم. از دایی چند جمله ای انگلیسی یاد گرفته بودم تا بتوانم با هیپی ها حرف بزنم. رفت و آمد هرروزه به دفتر مرزی و مهمانخانه تاثیر عمیقی در من داشت و سرمایه ای که بعدها می توانستم به آن تکیه کنم. من غرب اواخر سالهای دهه 60 میلادی را چنانکه بود در تایباد دیده بودم. 

انقلاب که شد مدتی در دولت بازرگان رفت و مدیر جهانگردی فارس شد. بعد برگشت و از کار بیکار شد. به اندازه کافی انقلابی نبود! اما دایی جان آدم بیکار شدن و بیکار نشستن نبود. هنری را که از پدر آموخته بود حالا به کار زد. خیاطخانه ای به همراه برادرش پشت باغ نادری مشهد راه انداخت که ده نفر یا بیشتر در آن کار می کردند. خانه ما نزدیک چهارراه زرینه بود. مادرم هر روز غذا می پخت و ما برای دایی جان می بردیم. چند ماهی کار من و برادران دیگرم این بود. دایی جان همیشه می گفت مادرت در این مدت یک غذا را دوبار درست نکرد. کار خیاطخانه البته طولی نکشید. دایی جان را برای کارهای مدیریتی دیگری دعوت کردند. هر جا بود کار را درست و بقاعده و استوار انجام می داد و پاکدستانه. یک دوره مدیر کارخانه ای وابسته به ایران خودرو شد و کار را به نظام آورد و بعد به جای دیگر رفت. یک دوره هم معاون پژوهشی بنیاد پژوهشهای آستان قدس شد. هر جا بود وجودش برکت می آورد و صفا و معرفت. 

نگاه من به دایی جان همیشه از پایین به بالا بود. همیشه نگاه پسری به پدرش. پدری عالم و هوشمند که مثل استادی که مرتب تو را می آموزد و می آزماید باید همیشه آماده می بودی از تو چه می پرسد و مبادا که ندانی یا نخوانده باشی. او هم فاصله را نگه می داشت و شرط هم همین بود. در مکتب او و استادان برآمده از سنت آنها همیشه استاد بودند و تو همیشه شاگرد بودی. گرچه می گفت به من و برادرم که اغلب با هم بودیم و پیش او می رفتیم که شما روزی از آنچه من می دانم می گذرید و از ان بی نیاز می شوید. نمی دانم. گاهی خود را با او در رقابت می دیدم اما بعد که از مشهد رفتم دیگر کمتر فرصت نشست و خاست داشتیم. مدتی هم که برای دوره تحصیلات بعد از لیسانس به مشهد برگشتم بحثها از جنس دیگری شده بود. انقلاب فروافسرده بود. چراغ دین انقلابی خاموش شده بود. احیاگری پروژه ای بود که به دست نااهل افتاده بود. فضا فضای گریز از دین و مذهب و سنت بود. سیاست همه چیز را نجس کرده بود. 

به اندازه عمری که با او گذرانده ام حالا خارج از ایران بوده ام. این سالها او را ندیده ام. جز همان یکبار در هشت سال پیش. و یکبار هم تلفنی کوتاه شب چله سال قبل. می خواستم تاکید کنم که خاطرات اش را بنویسد. گفت که چند جلسه ای خاطرات سیاسی اش را با یکی از بنیادها در خراسان گفته و ضبط کرده اند. اما او گنجینه ای از خاطره های گمشده من و بسیاری از ما بود که در سالهای دهه چهل و پنجاه شمسی در مشهد وارد صحنه اجتماعی می شدند. حافظه اش عالی بود. مثل دیگر تربیت شدگان دهه بیست و سی حافظه شعر و قرآن و رجال شناسی اش کم نظیر بود. 

حالا این تاریخ شخصی و آن تاریخ خراسانی با هم دفن شده است. بدون اینکه من حتی فرصت داشته باشم برای سرسلامتی پیش خانواده اش بروم. در مجلس اش حاضر شوم. مادر می گوید از فرزندان اش و همسرش حلال بودی طلبیده است و ساعتی بعد رفته است. آزاده بود و دلبسته دنیا نبود. این چند ماه آخر بسیار لاغر شده بود. بیمار بود. و می دانست و می دانستند که می رود. من البته نمی دانستم. می گویند غریب افتاده ای چرا باید این چیزها را بدانی.

در شیراز که بود من سال اول دانشکده بودم و یک بار از تهران رفتم دیدن اش. خیلی شاد شد و با هم گشتی زدیم در شهرها و شهرکهای فارس و کوه و کمرها و زندگی عشایری. سفری که از بهترین خاطرات من است. آنجا بار دیگر از شیفتگی اش به آزادی گفت و از مصطفی حرف زد و آن زندگی بی نیاز و کولی وار او و همسرش. و بعد هم گفت که آدمها چند دسته اند. برخی به محله ای و برخی به شهری و برخی به کشوری دلبسته اند و قلیلی هم وجهه نظرشان جهانی است. و هر کدام قدری و کاری بر عهده دارند. نگفت خودش جزو کدام ها ست. اما من می توانم بگویم که آدمی بود که عاشق شهرش بود. آدمی بود ملی. اما هیچ دلش نمی خواست از مشهد بیرون برود. همان شیراز هم که بود دلش برای مشهد تنگ بود و می خواست زودتر برگردد. به او غبطه می خورم که هر جا رفت به شهرش بازگشت. شهری که مردم اش و زبان اش و رسوم اش و خویشان اش و امام رضایش و عیب و هنرش را خوب می شناخت. بخت با او یار بود که ستم دور ماندن از شهر و دیارش را تجربه نکرد. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
December 22, 2013  
میترای رومی، خدایی پارسی  
 
بخش دوم از برگردان مدخل میترائیسم در دانشنامه ایرانیکا را می خوانید که راجر بک از مهرشناسان برجسته نوشته است. اصل مقاله را در ایرانیکا آنلاین بخوانید. این ترجمه کار پرویز جاهد است. بخش اول را اگر نخوانده اید در این پست بخوانید: پیوندهای کریسمس با شب چله یا یلدا

خورشیدخدای شکست ناپذیر
از آنجا که کارکرد اسرار میترای رومی به معارفه تازه وارد با میتراس پیوند داشت، این آئین به تمامی گرداگرد شخص خدا/میترا شکل گرفته بود. لقب خدای مهری برای باورمندان به او «میتراس خورشیدخدای شکست ناپذیر» (“Deus Sol Invictus Mithras”) بود: بنابراین او «خدا» بود، «خورشید» بود، «شکست ناپذیر» بود و «میترا» بود. علاوه بر خورشید بودن و شکست ناپذیری، باید پارسی بودن را نیز به هویت او افزود، واقعیتی که هم برای پیروانش شناخته بود و برای بیگانگان. از نظر شمایل نگاری او در قالب اگزوتیک غیر رومی به ویژه با لباس شرقی روایت شده است: با شلوار و کلاه «پارسی». - خدایان، تاریخ شخصی خودشان را دارند.

گاوافکنی میترا
داستان میترا، در قالب نوشته ای که از روایت شفاهی سرچشمه گرفته باشد باقی نمانده است- اگر چنین نوشته ای وجود داشته، بدون باقی گذاشتن هیچ ردی ناپدید شده است-  بلکه به واسطه صحنه هایی که در قالب آثار تاریخی و بیشتر به شکل نقش برجسته های کارشده روی شمایل ها، و محراب ها و آثار متفرقه باقی مانده و نیز در فرسک های روی دیوارهای مهرابه (میترایه) ها به ما رسیده است.

در فرسک ها و مجموعه های بزرگ نقش برجسته ها (دومی بیشتر مربوط به استان های مرزی راین و دانوب اند)، مجموعه ای از صحنه های جنبی که اپیزودهای مختلف را نمایندگی می کنند، صحنه مرکزی یعنی صحنه ای را که خدا (میترا)، گاو نر را قربانی می کند، در میان گرفته اند. در اغلب موارد، این شمایل مرکزی (tauroctony)، بیشتر شمایلی خود-بسا است و از جایگاه ممتازش در مرکز صحنه می فهمیم که این شمایل اصلی این آئین است و در نتیجه، کشتن گاو، رویداد اصلی در اسطوره میترا است. 

در پشت برخی از نقش برجسته های بزرگتر صحنه ای از ضیافت خورشید (Sol) و میترا دیده می شود که بر روی پوست گاو ضیافت برپا کرده اند. بنابراین ضیافت خدا نتیجه قربانی کردن گاو نر است و از آنجا که در غذای آئینی تازه واردان تکرار می شود (به این معنا ست که) عمل اسطوره ای قربانی کردن گاو به دست میترا علت نجات بخش در هر نوع بهره ای  است که به پیروان فانی او می رسد که ضیافت دو خدا (خورشید و میترا) را در غذای آئینی خود تکرار کرده اند.

تعداد صحنه های جانبی (در کنار صحنه کشتن گاو نر) زیاد است و اپیزودهای مختلف این اسطوره را بازنمایی می کند. به عنوان مثال، دنبال کردن و گرفتن گاو نر یا عروج میترا با ارابه خورشید و همچنین اپیزودهای گاه و بیگاهی که تا آنجا که می شود فهمید، اصلا ربطی به میترا ندارد.
 به علاوه هیچ ترتیب مشخص و قانون خاصی برای چیدن صحنه ها وجود ندارد و تنها، منطق درونی روایت است که به اپیزودها نظم می بخشد (به عنوان مثال صحنه کشتن گاو نر، قبل ازضیافت قرار می گیرد چرا که پوست آن گاو به عنوان پوشش تختگاه برای ضیافت گران به کار رفته است.)

میترای سنگزاد
علاوه بر قربانی کردن گاو و ضیافت، صحنه تولد میترا نیز صحنه مهمی است. او را نه به شکل کودک بلکه در صورت جوانی نوخاسته در حال برآمدن از سنگ (صخره) می بینیم در حالی که بازوانش را دراز کرده  و شمشیری و مشعلی در دست گرفته است.

به نظر می رسد او پدری ندارد. اما خطا خواهد بود اگر بگوییم مادر هم ندارد چرا که سنگ (صخره)، که صریحا به عنوان سنگی (صخره ای) که می زاید (Petra Genetrix) شناخته می شود، خود مادر اوست.

میترا و دو خدای مشعلدار او
از آنجا که کشتن گاو نر، بروشنی مهم ترین عمل خداوند است، و نیز شمایلی که او را نمایندگی می کند، آشکارا  بیانگر مفهوم اولیه آئین است، و این صحنه هم به تکرار بازنمایی شده (و هر نمونه تغییرات قابل توجهی نسبت به باقی نمونه ها ندارد) ضروری است تشریح شود.                                                                                                           
در دهانه غاری، میترا سوار بر گاو نر خنجر را در قلب او کاشته است. یک سگ و یک مار هم سرگرم نوشیدن خونی اند که از زخم گاو جاری است. یک عقرب به بیضه گاو چنگ زده و کلاغی هم بر روی شنل مواج خدا نشسته است. دم گاو نر نیز به نحو معجزه آسایی تبدیل به خوشه گندم شده است. در دو طرف صحنه نیز خدایان مشعلدار دوقلو یعنی کوتس( Cautes) و کوتوپاتس ( Cautopates) قرار دارند*. اولی مشعل افراشته ای در دست دارد و دومی مشعل اش فروهشته است. در بالا و سمت چپ، خدای خورشید دیده می شود و در سمت راست الهه ماه.  در شمایل های اطراف رود دانوب و راین، تمثال یک شیر و یک جام دو دسته نیز به صحنه اضافه شده است.

مفاهیم گاوافکنی میترا
درک مفهوم این صحنه، «بازی بزرگ» هرمنوتیک مهرپرستی رومی بوده است. با این حال، کشتن گاو نر را نمی توان روایت ساده ای از یک اپیزود- اگرچه مهم ترین اپیزود- در اساطیر میترا دانست، چرا که چیدمان موجوداتی که خدای قربانی کننده را احاطه کرده اند، ترکیب غریبی است که معمولا در یکجا جمع نمی آید. این واقعه به عنوان رویدادی حتی فوق طبیعی نمی تواند نماینده روایتی واقعگرایانه باشد. پس، در حالی که تم اصلی گاوکشی در واقع نماینده یک اپیزود در داستان مهر است، در عین حال، تداعی گر مفاهیم دیگری نیز هست و این کار را از طریق  عناصر موجود در ترکیب بندی صحنه که هر کدام به تنهایی یا به صورت جمعی نقش نماد را بازی می کنند، انجام می دهد.   

تفاسیری که نگاه به شرق و ایران دارند، در بخش بعدی مورد بحث قرار خواهند گرفت. یکی از تفسیرهای مهم در دوره معاصر تفسیری است که نگاه به بالا و افلاک دارد و بر پیوند قابل توجه بین عناصر ترکیب بندی صحنه گاوکشی و صورفلکی باستانی انگشت می گذارد. کاستی این نوع تفسیرها ساده انگاری آنها ست زیرا این مفسران اغلب ترجیح می دهند که تم اصلی مهرپرستی را به نقشه ای از موقعیت ستارگان ساده کنند که بر اساس آن می توان به هویت فلکی خدا (میترا) به مثابه این یا آن صورت فلکی پی برد.

همانطور که از یک آئین رومی نسبتا پرشاخ و برگ انتظار می رود، آئین میترا، فاقد همراهان المپی نیست. قبلا از هلیوس/ سول، خدای رومی-یونانی یاد کردیم- این که میترا، بسته به کانتکستی که در آن قرار می گیرد هم خدای خورشید هست، هم نیست، یکی از آن تناقضات مذاهب است و خدایان سیاره ای. تنوع خدایان المپ نیز در این میان نقش دارد، هر چند نقش آن کوچک و فرعی است.

دو مشعلدار و شیر-خدای
سرانجام سه خدای باطنی (اسرارآمیز) وجود دارد که در بالا به دو تای آنها یعنی خدایان مشعلدار دوقلو، به عنوان شاهدان کشتن گاو نر، اشاره کردیم. آنها از نظر ظاهری، همگون میترا هستند و با نشانه های اصلی شان، یعنی مشعل های برافراشته و فروهشته، شناخته می شوند. نشانه هایی که جفت های متضاد را در طبیعت و در افلاک تداعی می کنند (یعنی مثل طلوع و غروب خورشید، میترا را که خورشید نیمروز است دربرگرفته اند). در اسرار، آنها نماد و عامل کنترل نزول روح به سمت فناپذیری (مشعل فروهشته کوتوپاتس) و عروج آن به سمت جاودانگی (مشعل افراشته کوتس) اند. سومین خدای باطنی، خدای معماگونه ای با کله شیر است اما از آنجا که هویت او به ریشه های شرقی میترائیسم وابسته است، درباره او در فصل بعدی سخن خواهیم گفت. 

از میترای ایرانی به میتراس رومی: تداوم یا باز-آفرینی؟
این که میتراس رومی، بیش تر از آنچه پیروان رومی اش استنباط می کردند، خدایی پارسی بود، امر مسلمی است. گفتن این که او «همان» خداست یا «از ایران» آمده است، هر دو به یک اندازه درست است؛ اگرچه مستلزم پاسخگویی به سوالات بی شماری است. آیا میترا همراه با نظم آئینی خود (که شرح اش رفت) به روم مهاجرت کرد؟ آیا مهرپرستی به صورتی نهادینه شده (وجود داشت و) از شرق به غرب منتقل شد؟ و به همین ترتیب، اسطوره (های) میترا، و مفاهیم خدای مهری، قدرت ها و کارکردهایش هم با او آمد؟ آیا او واقعا "همان" خدا (ی مهر پارسی) ست؟ یا او دوباره در غرب از نو ساخته شد شاید به همت کسانی که شرق را می شناختند، تا خدایی جدید برای اسرار تازه در قالب آئین و انجمنی نو متناسب با فضای اجتماعی و فرهنگی متفاوت امپراطوری روم ابداع شده باشد؟  آیا او «همان» خداست که صرفا در هئیتی ضعیف تر جامه نو پوشیده است، جامه ای که آنقدر رنگ ایرانی دارد که برای «پارسی» نامیدن اش در فضای جدید کفایت کند؟

--------------                 
* نام این دو احتمالا از ریشه اوستایی یا مادی است. بنگرید به مقاله ایرانیکا ذیل همین نامها:  Cautes and Cautopates
** تیترها به متن افزوده شده و متن اندکی کوتاه شده است. برای تمام ارجاعات به اصل مقاله انگلیسی در ایرانیکا مراجعه کنید. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
December 21, 2013  
پیوندهای کریسمس با شب چله یا یلدا  
 

سال گذشته وقتی یادداشت وبلاگ "ارزیابی شتابزده" منتشر شد که پیوندهای یلدا و مهر و ایران را انکار می کرد و کسانی را که به شب زایش مهر اعتقاد دارند دست انداخته بود، به دوست ام پرویز جاهد پیشنهاد کردم مدخل مهرپرستی از دانشنامه ایرانیکا را ترجمه کند. با همت بلندی که دارد پذیرفت مشروط به این که من هم نتیجه کار را ویرایش کنم. پذیرفتم و این حاصل آن شد که در سه بخش در سایت سی میل منتشر شد. امشب آمدم برای دوستان به مناسبت یلدا آن را همخوان کنم که دیدم متاسفانه سی میل آفلاین است. بنابرین تصمیم گرفتم از روی فیدهای باقیمانده مطلب را در سیبستان بازنشر کنم که به هر حال سرور امنی دارد و به لطف و کاردانی مدیر ملکوت به این آسانی ها از دسترس خارج نمی شود. این شما و این پاسخ یکی از برجسته ترین مهرشناسان به خواردارندگان مهر ایران:

میتراگرایی / مهرپرستی
نوشته راجر بک 
Roger Beck
ایرانیکا آنلاین
ترجمه از پرویز جاهد؛ ویراسته مهدی جامی

میترائیسم، نام آیین میترا ست به صورتی که در غرب توسعه پیدا کرد. در این مقاله به ریشه های آن، ویژگی های آن و پیوند احتمالی آن با آیین پرستش مهر در ایران می پردازیم.

در طول قرن بیستم مهمترین مشکلی که تحقیقات دانشگاهی در باره میترائیسم رومی و میترا خدای ایرانی به آن پرداخته اند مسئله «تداوم» بوده است. یعنی اینکه آیا مهرپرستی در قالب برخی صورتهای نهادینه شده از ایران به امپراتوری روم رفته یا میترائیسم (با برخی ظواهر ایرانی) به عنوان یک نهاد جدید در غرب ابداع شده است؟

گرچه در تحقیقات آغاز قرن بیست و یکم، موضوع تداوم دیگر دغدغه اصلی تحقیقات در مورد میترائیسم غربی نبوده اما در هر حال اهمیت اش کمتر از پیش نیست و دریچه ای است که این مقاله از چشم انداز آن میترائیسم را بررسی می کند.

در نخستین قدم به تشریح آیین میترا به گونه ای که در غرب توسعه یافت می پردازیم و تلاش می کنیم آن را بر اساس مصالح باقی مانده از آن، بازسازی کنیم. اما بازسازی کار ساده ای نیست، چرا که هیچ نوع متن ادبی باستانی در باره میترائیسم و هیچ متن مقدس قابل توجهی از متون مقدس میترائیسم باقی نمانده است.

تشریح میترائیسم غربی
واژه «میترائیسم» البته اصطلاح مدرنی است. در عهد عتیق، این آئین، «اسرار میتراس» “the mysteries  of Mithras”  و یا به عبارتی « اسرار پارسیان» “the mysteries of the Persians” شناخته می شد. چگونگی پیدایش دومی اهمیت زیادی دارد. (زیرا) مهرپرستانی که از نظر قومی، بنا به هیچ سند و نشانه ای پارسی نیستند، (هم) خود را از نظر آئینی «پارسی» می دانند.

به علاوه، فارغ از اینکه در دوره مدرن دانشوران چه فکر کرده باشند، مهرپرستان های باستانی روم خودشان بر این باور بودند که پایه گذار آیین آنها کسی جز زرتشت نیست؛ همان کسی که "غاری را در کوه های مرزی ایران به میتراس، خالق و پدر همه، اختصاص داده بود"، مکانی شاعرانه که " سرشار از گل ها و چشمه های آب روان بود."

هویت پارسی مهر
پارس (یا پارت) در آن دوران رقیب بزرگ روم بود و این دو غالبا با هم در جنگ بودند. با این حال، هیچ نشانه ای در دست نیست که این تضاد هرگز از نظر سیاسی یا اجتماعی برای مهرپرستان مسئله ساز بوده باشد.

روشن است که هویت آئینی «پارسی» آنها که، پنهان اش هم نمی کردند، مورد قبول همشهریان آنها و مقامات رومی بود. پذیرش سیاسی-اجتماعی مهرپرستان، علیرغم پارسیوار بودن آنها را می توان تا حد زیادی به کمک شاخصه های اجتماعی آنها توضیح داد. آنها آیینی مردانه و تک جنسی داشتند - (زنی در میان آنها نبود)- یعنی عاملی که به خودی خود به حرمت آنها اضافه می کرد یا حداقل از آن کم نمی کرد (در مقایسه با اتهامی که به مسیحیت زده می شد که با دعوت از زنان برای درآمدن از مذهب خود و پیوستن به مسیحیت خانواده را متزلزل می کند).

جماعت مهرپرست تازه واردان به آیین را از ارتش، از درون خرده بوروکراتهای امپراتوری، از مردان نسبتا موفق و آزاد (یعنی بردگان سابق) و در واقع از هر دو طبقات سرباز و خدمتگزار جلب می کردند یعنی همان گروههایی که سهمی در حاکمیت سیاسی اجتماعی جاری داشتند.

غار مهریان
پیشتر گفتیم که این تصور وجود داشت که «غار» فضای مقدس اصیل و سرنمون (آرکتایپ) میترائیسم است. این تصور که به وسیله یک منبع غیرمهری ( فورفوریوس Porphyry فیلسوف قرن سوم میلادی) گزارش شده، با اطلاعات درونی و شواهد باستان شناسانه تایید شده است. مهرپرستان، در واقع، مکان ملاقات خود را «غار» می نامیدند، چه واقعا غار بوده یا نبوده باشد.

هرجا غارهای طبیعی وجود داشت از آنها استفاده می شد و اگر نبود، به ویژه در فضاهای شهری (روم و اوستیا)، از اتاق یا مجموعه ای از اتاق ها با ساختاری وسیع تر استفاده می شد که گاهی به شکلی آراسته می شد که شبیه غار باشد.

امروز این غارگونه ها را میترایه Mithraea(مهرابه) می نامیم که همانند غارهای طبیعی و برخلاف بیشتر معبدهای ساخته شده (دیگر مذاهب)، هیچ فضا و نمای بیرونی شاخص و یا حتی قابل تشخیصی نداشت. 

این موضوع که مهرپرستان، در «غارها»یی دیدار می کردند که به طور متمایزی طراحی و تزیین شده بود، پیامدهای مهمی برای باستان شناسی این آیین دارد چنانکه به ما در بازسازی میترائیسم کمک می کند. علاوه بر ظاهر غار مانند این مکان ها، مهرابه ها، با دو سکو در دو طرف یک راهروی مرکزی طراحی می شد تا در هنگام صرف غذای آیینی از آن به عنوان نیمکت استفاده کنند (به غذای آیینی پس از این باز می گردیم).

این مکان ها همچنین پر بود از ساخته های هنر مقدس مثل مجسمه ها (بیشتر به صورت نقش برجسته)، محراب ها، ظروف سفالی آئینی، فرسک و غیره. (این چیدمان چندان مهری است که) در تشخیص مهرابه ها بعد از آن که باستان شناسان آنها را کشف می کنند، اشتباهی صورت نمی گیرد. بعلاوه هر مهرابه ای این فرصت را هم ایجاد می کند که از طریق آن در باره عضویت (و مراسم تشرف در آیین) آگاهی به دست آوریم.

مهرپرستان چه کسانی بودند؟
پراکندگی مهرابه ها که در سرتاسر امپراتوری روم بازیابی شده است، در باره گسترش آیین و ترکیب اجتماعی اش شاید بیشتر از مصالح باقی مانده از دیگر مذاهب آن دوره، از جمله مسیحیت اولیه، به ما اطلاعات می دهد.

دیدیم که خاستگاه اجتماعی تازه واردان به میترائیسم چه بود. در مورد گستردگی آن هم باید گفت اگرچه تقریبا در همه جای امپراتوری روم پراکنده بود، قدرت آن در غرب لاتین زبان امپراتوری بیشتر بود تا در شرق (عمدتا) یونانی زبان. این آئین به ویژه در شهر روم، و بندر آن: اوستیا، و در طول مرز راین- دانوب یعنی دقیقا جایی که می توان از نمایه اجتماعی آن انتظار داشت، شکوفا شد.

بدون شک، یکی از نتایج محوریت «غار»، کوچکی اندازه گروه ها یا هسته های مهرپرستان بود. تعداد کسانی که  می توانستند روی سکوهای جانبی در یک غار یا اتاق غار مانند، به شکل صمیمانه ای جاگیر شوند و مراسم را اجرا کنند، محدود بود. میترائیسم، مذهب باهمستان (community) های کوچک است. این باهمستان ها مستقل بودند. هیچ مدرکی در دست نیست که بیانگر هر گونه هماهنگی آنها با یکدیگر باشد چه رسد به اینکه قواعدی بگذارند و سلسله مراتبی (مذهبی) ایجاد کنند. پس چیزی مانند «اسقف مهری» وجود ندارد. از این نظر، در مقایسه با مسیحیت هم عصر خود یا نظام دولتی موبدان زرتشتی، اختلاف موقعیت شدیدی دارد.

باهمستان های مهرپرستی، به عنوان نهادهای اجتماعی، را در میان گروه هایی طبقه بندی می کنند که به زبان امروز «انجمن های داوطلبانه» می نامیم. آئین های رازآمیز باستانی که میترائیسم را هم شامل می شود، غیر انحصاری بودند: به عنوان یک مهرپرست، شما انتطار داشتید و از شما انتظار می رفت که بتوانید به مشارکت تان در دیگر گروه های عمومی اجتماعی ادامه دهید.

 آیین «اسرار میترا» که نام باستانی میترائیسم است، نمونه ای از آیین های «اسرار آمیز» در ادیان باستانی بود. «راز» (سّر) در یونانی، چیزی است که فرد به آن تشرف پیدا می کند. معانی امروزی «اسرارآمیز» یا «رازوارانه» به معنای باستانی «راز» و «سر» ربطی ندارند و اگرچه بیشتر رازهای باستانی، مخفی اند اما پنهان کاری الزامی نیست.

مراتب مهری
از نظر سازمانی کارکرد گروه های میترایی شبیه دیگر انجمن های داوطلبانه بوده اما علاوه بر این، یک سلسله مراتب باطنی هفت مرحله ای نیز وجود داشته است. در مورد اینکه سلسله مراتب تا چه میزان بوده بین پژوهشگران اختلاف نظر هست.

آیا این سلسله مراتب جهانی بود یا عرفی و محلی و آیا نوعی نظام روحانیت وجود داشت؟ بیشتر پژوهشگران معتقدند که این مرتبه ها، در همه جا و برای همه مهرپرستان ها الزامی نبوده است. همچنین این توافق وجود دارد که تشرف به بالاترین مقام یعنی مقام «پدر» (پیر)، اعمال رهبری در همه جنبه های امور مقدس مهرابه ها بوده است؛ در عمل همه مهرابه ها، صرف نظر از وجود یا عدم وجود مرتبه های دیگر، حداقل یک «پدر» (پیر) داشته اند (در برخی مهرابه ها، دو پدر دیده شده است).

مهرپرست تازه وارد چگونه تشرف پیدا می کرد؟ به عبارت دیگر، امور مقدس یک مهرابه چه ساختاری داشت؟ پژوهش گران عموما توافق دارند که عمل اصلی، صرف غذای آئینی بود که هم یک ضیافت واقعی بود که  تازه واردان بر روی سکوهای مهرابه روبروی هم می نشستند و غذا صرف می کردند و هم ضیافتی آئینی بود برای تجلیل از میترا و خدای خورشید و گاو نری که میترا آن را کشته بود. 

هدف دیگری نیز در اسرار میترایی وجود دارد و مراسم مربوط به آن در همان قطعه فورفوریوس که در بالا آوردیم گواهی شده است که به ما می گوید مهرپرستان مکان مقدس شان را «غار» می نامیدند و چرا.

قصد مهرپرستان این بود که "تازه وارد را با راز نزول ارواح و عروج دوباره شان آشنا کنند." برای این قصد آئینی ( که معمولا به عنوان یک هدف تعلیمی، بد فهمیده شده) بود که آنها مکان مقدس شان را شبیه غار درست می کردند چرا که غار «نماد جهان» است که روح برای (تجربه) وجود فانی وارد آن می شود و برای جاودانگی از آن خارج می شود.

بر این اساس، فورفوریوس در ادامه می نویسد که مهرابه ها با نمادهای کیهانی (که با نظم متناسبی مرتب شده) طراحی و تزئین شده اند تا (غار مقدس) نمونه ای اصیل از جهانی کوچک (میکروکاسم) باشد.

برای سایر مراسم تشرف، ما در وهله اول به صحنه های فرسک مهرابه سن ماریا کاپو ویتره (در ایتالیا) متکی هستیم. این صحنه ها، سه چهره را به ما معرفی می کند: تازه وارد که کوچک، برهنه و خوارداشته تصویر می شود و دو مرشد که یکی در جلو و دیگری در پشت تازه وارد قرار دارند و در حال آماده سازی وسایل برای مراسم اند.

نمادهای فلکی در مهرپرستی
میترائیسم، مذهب اختران است. افلاک و اجرام فلکی قابل رویت (خورشید، ماه و پنج سیاره دیگر و ستارگان) همه نقشی در ساختن اسرار میترا داشتند؛ خورشید ضرورتا از بقیه نقشی بزرگ تر دارد چرا که میترا خود، خدای خورشید بود.

نمادگرایی فلکی (مثلا نمادهایی که ذات البروج را نمایندگی می کردند) آزادانه بر روی پیکره ها و در آثار و اسناد نقاشی شده و در طراحی مهرابه ها به کار گرفته شد تا آن را حقیقتا جهان نما سازد و "تازه وارد را با راز نزول ارواح و عروج دوباره شان آشنا کنند." به علاوه، هر کدام از این مرتبه های هفتگانه "تحت قیمومت" یکی از سیاره های هفتگانه آسمانی است. در نهایت، در شمایل اصلی آئین میترا، که او را در حال کشتن گاو تصویر می کند، ارتباط چشمگیری بین عناصر استاندارد ترکیب بندی و صور فلکی معینی وجود دارد (مثلا بین کلاغ به عنوان نشانه مهری با صورت فلکی کلاغ /غراب یا Corvus). نمادگرایی فلکی که در اسرار مهری در پیچیده است، البته از ساختمان یونانی-رومی افلاک و اجرام شناخته  در نجوم/اختر شناسی آن زمان نشات گرفته است.

در اینکه منظور از این نمادگرایی چه بوده اجماعی بین دانشوران وجود ندارد. حتی شماری از پژوهشگران با نفوذ، این خصیصه را صرفا یک عامل تزئینی خرافه ای در نظر گرفته اند که هیچ منظور عمیقی ندارد. اما این برداشت اشتباه است. گیریم که درست باشد هم اثبات یک قضیه سالبه دشوار است. با اینهمه، استدلال علیه مقاصد عمیق در نمادگرایی مهری تا کنون فرض خود را صرفا به این صورت بازتکرار کرده است که: نمادگرایی فلکی فاقد مقاصد عمیق است زیرا خرافی است. تنها فرانس کومون، پایه گذار میتراشناسی مدرن، از این مغالطه مصادره به مطلوب (petitio principii) اجتناب کرده است. وی این کار را با اتخاذ پیشفرض تازه ای انجام داد مبنی بر این که کلدانی ها و «مغ های هلنی شده» در زمان انتقال میتراپرستی ایرانی از ایران به غرب یک لایه ستاره شناسی بر آن افزوده اند. 
-------
* با اندک تلخیص. تیترها به متن افزوده شده است
** اثر زیر از راجر بک در سال 2006 منتشر شده است (در آمازون ببینید):
The Religion of the Mithras Cult in the Roman Empire: Mysteries of the Unconquered Sun
*** این ترجمه در سه بخش ارائه می شود. آنچه خواندید بخش اول است. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
December 20, 2013  
چگونه آشتی ملی را تصویر کنیم؟  
 
دوست عزیز من شروین نکویی فیلمی ساخته در باره "آشتی ملی" که من از دور چیزی در باره آن شنیده بودم ولی تازه امروز که منتشر شده آن را دیدم. شروین سردبیر سایت تهران ریویو بود و در مدت کارش سایت را صاحب شخصیت خاصی در مباحث سیاسی کرده بود. یعنی توانایی اش را دارد که کار رسانه ای متمایز و شاخص انجام دهد. اما فیلمی که ساخته به دلایل مختلف به آن توفیقی که انتظار می رود نرسیده است. در چند نکته توضیح می دهم چرا و توصیه هایی که به نظرم می رسد را عرض می کنم شاید برای کارهای بعدی شروین مفید افتاد چون اطمینان دارم که این مسیر را ادامه خواهد داد:

اول اینکه شروین بخوبی دریافته که مدیوم تصویری مدیوم مهمی است در میان رسانه های امروز. در همان تهران ریویو هم چند ویدئو تهیه کرده بود که برای چندتایی نقدهایی هم در حد شرح کوتاه فیسبوکی نوشته بودم. اما چون شروین از عالم آکادمی و تحقیق می آید هنوز در سیطره نگاه خطی است تا حجمی. هنوز کلام برایش مهمتر است تا تصویر. حرف برایش مهمتر است تا فضاسازی سینمایی. این مشکل در آشتی ملی هم هست. کاری که فقط در آن حرف زده می شود. هیچ کار سینمایی در آن نیست. دوربین هیچ جا نمای خارجی ندارد. مگر آغاز فیلم که شروین را می بینیم و همین. این فیلم به یک معنا کارگردان هنری ندارد.

دوم اینکه مدیوم تصویری همیشه داستانگو ست. اگر داستان را از این مدیوم بگیریم تقریبا چیزی از آن باقی نمی ماند. می شود رادیو. اما حتی در رادیو هم بحث های فراوان تئوری و عملی وجود دارد که چطور صدا را زنده کنیم و روایت کنیم و حس و حال بخشیم. در واقع چگونه اجرا کنیم. چه در صدا یا در تدوین موسیقی و آوردن افکت. در آشتی ملی داستان نمی بینم. مایه اش را داشته. اما فیلم از اساس غیرداستانی پیش می رود. 

سوم اینکه هر موضوع تصویری با هر روش ضبطی سازگار نیست. مثلا نمی شود در باره تئاتر فیلم ساخت و ما فقط ببینیم که کارگردان ها حرف می زنند یا بازیگرها. باید وارد تئاتر شویم باید از تئاتر فیلم داشته باشیم باید پشت صحنه برویم و مانند آن. حالا به نظرم سیطره گفتمان آکادمی و متن محور و سیطره نوع خاصی از برنامه سازی تلویزیونی که مصاحبه محور است باعث شده شروین به این نکته منتقل نشود که اگر بخواهم روشی برای ضبط همین گفتارها فکر کنم بهترین اش نشاندن تک تک آدمها جلوی دوربین نیست. بهترین اش "آشتی" دادن این تک تک ها با هم و نشاندن آن ها روبروی هم است. در فیلم او خانم کار و محمدجواد اکبرین و مدیر رها هر سه در یک فضا فیلم گرفته شده اند. اما بهترین کار این بود که این سه تا با هم حرف بزنند. از آن بهتر این بود که با حسن شریعتمداری دور یک میز نشسته باشند یا در یک باغ قدم بزنند یا به یک کافه بروند. در یک موزه در یک کتابخانه در یک آرشیو از اسناد قدیمی و مانند اینها جستجو کنند. فکت بیاورند. سند نشان دهند. 

شاید طرح ساده داستانی برای این کار می توانست دیدار رامین جهانبگلو با حسن شریعتمداری باشد. این دو تا که بهترین حرفهای این مجموعه را می زنند می توانستند این حرفها را با هم بگویند و با هم بحث کنند و جریان دیدار و گفتار آنها ضبط شود. آنها تجربه های مختلف زندان و تبعید و مبارزه و آینده نگری ژرف دارند و شروین می توانست با اتکا به این سرمایه انسانی فیلم جانداری بسازد.

چهارم اینکه در این فیلم نه ضرورت بحث روشن می شود که چرا اصلا آشتی ملی لازم است و اصلا از کجا آمده و طرح و ایده کیست و نه هیچ سابقه ای از آن در تاریخ ایران معاصر داده می شود. آیا در ایران معاصر دولت آشتی ملی داشته ایم؟ کدامها بودند و سرنوشت شان چه بود؟ از روندهای آشتی ملی در گذشته چه می توان آموخت؟ چقدر ظرفیت آشتی در امروز ایران وجود دارد و چقدر ظرفیت تنش و خشونت و جنگهای داخلی و تجزیه و مانند آن؟ اینها سوالاتی است که می توانست به فیلم کانتکست بدهد و مخاطب را درگیر کند. نمی کند و نداده است. موضوع مجرد بحث شده است. و فقط بحث شده است. حرف اساسی اش روشن نشده است. آشتی چرا؟ با کی؟ چگونه؟ و بر اساس کدام نیاز افکار عمومی؟

پنجم اینکه این سالها در بازار رسانه ای فارسی بحث های زیادی شده است که اصولا فیلم مستند چیست. فیلم آشتی ملی فیلم هست یعنی تصویر دارد اما مستند نیست. هیچ کار تحقیقی خاصی در آن نیست و هیچ تصویری از آرشیو که به موضوع مربوط باشد و بصیرت افزاید در آن استفاده نشده است. در اغاز فیلم با دیدن شروین این حس ایجاد می شود که گویی با مستندی روبرو هستیم که در آن راوی یا شروین ما را به اینطرف و آن طرف می برد و برای ما توضیح می دهد که کجای کار هستیم. اما پس از این نماهای آغازین دیگر شروین را نمی بینیم. حتی در مصاحبه ها هم نه سرشانه ای از او هست و نه تصویر دوتایی او و مصاحبه شونده. شروین دو جمله و دو تصویر دارد و بعد از آن ناگهان کنار می رود و تا آخر فیلم بر نمی گردد. تصویرهایی هم که در آغاز فیلم آمده و قرار است به نوعی مرور تاریخ معاصر باشد چندان گویا نیست. و معلوم نیست چقدر از آنها به موضوع فیلم مربوط است. یا در آغاز ایده چیز دیگری بوده که در ادامه فیلم دنبال نشده؟ نمی دانم. اما این شیوه کار نشان می دهد که طرح سینمایی کار درست ریخته نشده است. 

فیلم مشکل صدا هم دارد. نه صدابرداری که صدابرداری اش خوب است. اما صداهای تلفن اصلا خوب نیست. مشکل تدوین هم دارد. اما اینها مشکلات کوچکتری است به نسبت اینکه آیا به هر حال فیلم در آنچه می خواسته بگوید موفق است؟

برای من حرفهای مهندس شریعتمداری اموزنده بود. و حرفهای رامین جهانبگلو. تا حدودی هم حرفهای خانم کار. به نظرم تحلیل شریعتمداری از تحولات جامعه و سیاست ایران می توانست پایه روایت فیلم باشد. پیشنهاد جهانبگلو در باره جستجوی مکانیسم های خشونت پرهیزی در فرهنگ و جامعه ایران می توانست مایه تحقیق و گسترش خط داستانی فیلم باشد. فیلم در حد یک برنامه تلویزیونی روزمره قابل قبول است. اما در حد یک فیلم مستند؟ جای کار بیشتری داشته است. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
December 15, 2013  
آزادی = هر کس هر کاری خواست بکند = آشوب کنونی  
 
یادداشت پیشین برخلاف انتظار من با استقبال مخاطبان روبرو شد. جای امیدواری است. ولی یک دست صدا ندارد. خوب است دوستان متعدد که کامنت داده اند چه در اینجا یا در فیسبوک یا این مطلب را خوانده اند و با آن موافق یا مخالف بوده اند یا طور دیگری مساله را صورت بندی می کنند هم بنویسند. اخلاق عمومی را جز عموم کسی نمی تواند حفظ کرد و راه حفظ آن تداوم بحث و گفتگو ست. باید پیش از آنکه غرق شویم کاری کرد.

از میان کامنتها دوست نادیده و دانشگاهی آریابرزن محمدی چند سوال را مطرح کرد که به نظرم باید در باره شان در متن نوشت و نه در کامنت. می کوشم کوتاه به سوالهای او پاسخ دهم:
شما به درستی نوشتید که " اگر اجماع و توافق ایجاد نکنیم و کار ناخوب را مذمت نکنیم رها کردن به حال خود بهترین راه حل ما ست؟ "... اما اجماع بر سر چه؟ و چرا؟ اگر کاریکاتوریست بخواهد رلیتویزم اخلاقی را با پتک به سر ما بکوبد با کدامین سپر در برابرش ایستادگی خواهیم کرد؟ چگونه اورا مجاب کرده با او به اجماع می رسیم؟ آن دگری که می گوید انتظار نداشتم نظر مرا تحمل نکنید ...او را چگونه مجاب خواهید نمود که حدود و ثغور مدارا کجاست؟ ...آینه داری صرف در برابر کسی که نقص و عیب خود را عین حسن و جمال می بیند چه حکمی دارد؟ آیا تمی بایست مفهوم زیبایی شناسی آن فرد خود کامل بین را اندکی تغییر داد؟

مساله اول این است که اخلاق از کمی پیشتر از این شروع می شود. اجازه بدهید مثالی بزنم. امشب مطلبی خواندم در بی بی سی فارسی در باره آلودگی برنج های ایرانی. این بحثی بسیار حساس است چون به سلامت مردم بر می گردد. به پیمان های اجتماعی و قانون بر می گردد. به منافع گروههای مختلف بر می گردد. جنبه های اقتصادی قوی دارد. برای اینکه بتوانیم سر از ماجرا در آوریم باید بتوانیم به سوالهای اولیه ای پاسخ دهیم:

 آیا نمایندگان وزارتخانه های دولتی قابل اعتمادند؟ آیا حقیقت را به مردم می گویند یا سعی بر پوشاندن حقیقت دارند؟ چرا گاهی می گویند برنج ایرانی مسموم است و گاهی می گویند نیست؟
 آیا نمایندگان شهرهای شمالی ایران درمجلس که به بحث مسموم بودن برنج ایرانی اعتراض کرده اند قابل اعتمادند؟ آیا آنها حقیقت را به مردم می گویند؟
آیا این بحث اصلا واقعی است یا نوعی جنگ زرگری؟ آیا برای سرگرم کردن مردم است یا برای هشدار دادن به مردم؟
آیا این بحث خبر است یا شایعه است؟ چقدر ممکن است که کسانی که این حرفها را می زنند در واردات برنج خارجی دست داشته باشند؟ آیا هدف شان این است که توی سر برنج ایرانی بزنند تا واردات کنند و برنج وارداتی را به قیمت برنج ایرانی بفروشند؟
بی بی سی چه منافعی در این میان دارد؟ آیا بی بی سی قابل اعتماد است؟ آیا برای آگاهی بخشی به مردم این مقاله را منتشر کرده است یا این وسط سود خاصی دارد و دارد طرف کسی و کسانی را می گیرد؟

اینها سوالات ساده ای است که همه به اخلاق بر می گردد. اگر به این سوالات با فرض اعتماد جواب دهیم به یک نتیجه می رسیم و با فرض عدم اعتماد و سوءظن جواب دهیم به نتایج دیگری می رسیم. یعنی ما برای اینکه بدانیم برنج بخریم یا نخریم و اگر می خریم کدام نوع اش را بخریم که سالم باشد نیازمند حل یک مساله ساده اخلاقی هستیم: به چه کسی اعتماد کنیم؟ حتی اگر تصمیم گرفتیم برنج مثلا صدری بخریم و به برنج فروش مراجعه کردیم باید بتوانیم به برنج فروش اعتماد کنیم تا برنج دیگری را به دست ما ندهد و عملا برنج آلوده را به خورد ما نداده باشد. 

بنیان اخلاق اعتماد است. 
 
ما در جامعه زندگی می کنیم و برای تامین نیازهای خود از غذا و دارو و کالا و خدمات به کار صدها نفر دیگر احتیاج داریم. برای تنظیم این روابط که بر مدار درستی بچرخد به اخلاق نیازمندیم. به اعتماد نیازمندیم. تا نان و شیر و گوشت و برنج و عطر و صابون مان درست و سالم و سنجیده و نظارت شده و مسئولانه تهیه شده باشد. روابط انسانی فقط به پول درآوردن از مشتری و رد کردن کالای خود ختم نشود. پس ما به نوعی پیمان نوشته و نانوشته نیازمندیم.

اخلاق بر اساس پیمان است. ما با هم قرار می گذاریم که روابط سالمی داشته باشیم و کالا و خدمات سالم برای یکدیگر تولید و ارائه کنیم.

بنابرین اخلاق به همزیستی ما در محیط صلح و آرامش و اعتماد کمک می کند. به زدودن تعارض ها و سوءظن ها کمک می کند. اگر نتوانیم به هم اعتماد کنیم و پیمان های نوشته و نانوشته را رعایت کنیم به آشفتگی و درگیری و تنش می رسیم. 

اختلاف سلیقه و اختلاف شیوه مدیریت و اختلاف در کیفیت و قیمت همه در چارچوب بحث بالا محل دارد. خلاف اخلاق هم نیست. تا وقتی اعتماد را نشکسته ایم و پیمان را نبریده ایم و جامعه را دچار تعارض نکرده ایم کار غیراخلاقی نکرده ایم.

صورت دیگر پیمان توافق است. توافق برای رفتارهای عرفی و توافق برای اعمال قوانین. دروغ بد است. این عرف است. جعل امضا خلاف قانون است و مجازات دارد. ما به قانون نیاز داریم تا نظام حل مناقشات ما باشد و جامعه را و همبستگی اجتماعی را و اعتماد به سیستم اجتماعی و سیاسی را تقویت کند. به اخلاق نیاز داریم چون همه سر و کارشان به دادگاه نمی افتد اما می خواهند که حق شان زیر پا گذاشته نشود. هر حقی را نمی شود به دادگاه برد. دادگاه محضر قاضی است. در حضور قاضی قانون حاکم است. اما اخلاق در محضر برادر و خواهر و خانواده و خویشان و دوستان و شبکه مشتریان و مخاطبان است. اینجا عرف حاکم است. کسی که قاضی را بخرد ستم کرده است و کسی که به اعتماد دوستان پشت کند هم ستم کرده است.

اخلاق شبکه ای از قواعد برای بازداشتن ما از ستم به یکدیگر است. این اخلاق در شکل اجباری اش قانون است. اما حوزه اخلاق همیشه وسیعتر از قانون است. 

آمدیم بر سر اجماع. بر سر چه چیزی اجماع کنیم؟ با تحلیل بالا روشن است که باید اساس اجماع بر حفظ اعتماد و بر تحکیم پیمان ها و دوری از ستم به یکدیگر باشد. در باره مصداق ها می توان بحث کرد و معمولا هم بسته به اینکه لیبرال باشیم یا متعصب، محافظه کار باشیم یا رادیکال، چپ برویم یا راست ممکن است مصداق جابجا شوند. اما مساله اصلی این است که همه بر سر اخلاقی بودن و لزوما پایبندی به آنچه اعتماد را افزایش می دهیم توافق کنیم و از ستم به خود و دیگران جلوگیری کنیم.

معنای این سخن آن است که اخلاق به خویشتنداری و مهار گفتار و کردار و قاعده مند ساختن آنها نیاز دارد. بنابرین از اساس با اینکه هر کس هر کاری دلش خواست بکند در تضاد است. در مثال برنج اگر کشاورز به خاک توجه نکند و بازرس به کیفیت برنج رسیدگی نکند و نظام توزیع از پذیرش برنج آلوده خودداری نکند و همینطور حلقه های دیگر این به معنای آزادی نیست به معنای کار غیراخلاقی و غیرقانونی است. نتیجه اش هم روشن است که ستم عمومی است و مغبون ساختن مشتری و از دست رفتن سلامت عمومی.

نکته در خودکامل بینی نیست. نکته در نقض اصل اعتماد متقابل است. این از هر اصل دیگری چه دینی باشد یا نباشد از شرق باشد یا غرب و سنتی باشد یا مدرن مهمتر است. اگر کسی در داخل این چارچوب رفتار کرد اخلاق حاکم است. ولو اختلاف مشی و عقیده باشد. آنچه جامعه را به هم می ریزد خروج از این چارچوب است نه خروج از دین و عقیده خاص و این طرفی یا آن طرفی بودن یا نبودن. 

برای این است که می گویند جامعه به کفر می ماند اما به ستم نمی ماند. پایه اخلاق عدالت است. این ها ربطی به دین و اسلام هم ندارد. یعنی دین و اسلام و عقاید دیگر هم باید به همین اصول سنجیده شوند که جهانی اند و انسانی و عام. اخلاق و عدالت گروگان رفته دین حکومتی و ولایی شده اند اما مساله من و شما نباید باشد. باید اخلاق و عدالت را فارغ از گروگانگیران ولایی بحث کرد. 

آمدیم سر بحث بعدی:
نکته مهم شما در مورد تاثیر شگرف نظامهای سیاسی را قبول دارم. ولی باز هم در باب اولویت فلسفه: بی تردید شما اولین رروشنفکر ایرانی دوران معاصر نیستید که از آشفتگی اخلاقی جامعه رنجیده و می نویسد. احتمالا سابقه چند ده ساله دارد. اگر از شما بپرسند میراث روشنفکری ایران در باب این آینه داری چیست چه جوابی داریم که بدهیم؟ اگر میراث "intellectual heritage"مشخصی هست این میراث را چگونه فرمول بندی کرده و از او نتیجه خواهیم گرفت؟ در آخر آیا این ایده و عقیده نیست که به زندگی امروزین ما شکل و معنی می دهد؟

 این بحث که میراث روشنفکری ما چیست بحث مهمی است و من معتقدم میراث پر و پیمانی هم هست. اما این میراث را کسی باید ببیند. نگاه های گریزان از اخلاق و عدالت چطور می تواند این میراث را ببیند؟ نخست باید به اخلاق و عدالت بازگشت و این مرز را حفظ کرد و بعد دید که مرزبانان تا امروز چه کرده اند. یعنی به محض اینکه درون این مرز مستقر شدیم این مرزبانان را خواهیم شناخت. اما تا به اسم دین و اسلام ولایی با اخلاق و عدالت مبارزه کنیم و بازی آزادی را به هرکی هرکی بودن تعبیر کنیم هیچ میراثی به ما کمک نخواهد کرد. 

من عمری باشد در پاسخ به سوال سوم آقای محمدی به این میراث اشاره می کنم. ایشان پرسیده است:
 یک نکته هم حیفم آمد که ننویسم در باب بومی سازی. غربی ها برای تصدیق فلسفه اخلاقی خویش ضمیر نا خودآگاه تاریخی مخاطبانشان را نشانه رفته از امثال ادیسه مدد می گیرند. آیا زمان آن نرسیده که ضمیر ناخودآگاه تاریحی ما به تیر گز آغشته به آب رز نشانه رود؟ چون شمایی کمان بر ندارید که بردارد؟

اینجا هم همان مشکل پیشگفته را داریم. این میراث را باید شناخت و شناساند و در این خصوص هم کم کار نشده و خود من هم نوشته ام و باز هم خواهم نوشت و گزارشی از دیدگاه خود خواهم داد. اما نکته این است که تا می گریزیم از خود و عرف و قانونی که نفع همه ما در آن است - نمونه برنج را بگیرید. صدها نمونه دیگر هم مثل این - چیزی نخواهیم شناخت. 

اینکه می گویند در جمهوری اسلامی آزادی مطلق داریم به نظرم کاملا درست است. اما این آزادی مطلق که هر کس هر کاری خواست می کند آشوب است نه آزادی. آزادی با اخلاق و عدالت معنا دارد. و گرنه هیچ ارزشی ندارد و همه را به چاه ویل آشفتگی خواهد کشید. آزادی به شیوه هرکی هرکی ستم عمومی است. و همین همه چیز را متزلزل می کند و کرده است. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
December 9, 2013  
ما داریم برای زور فرش قرمز پهن می کنیم  
 
مثل مردم بابل شده ایم. زبان هم را نمی فهمیم. هیچ توافقی بر سر مسائل اخلاق و رفتار مدنی نداریم. نگاه کنید به آنچه در باره واکنش جمعی از فوتبال دوستان به مسی نوشته اند. در فیسبوک و در دیگر جاها. دوستی نوشته است که این دعواها همه جا هست چرا برآشفته اید. عملا یعنی که بگذارید هر کار می خواهند بکنند. آنها که می خواهند کارشان را بکنند حتما به ما گوش نخواهند کرد و کرده اند کارشان را. کار ما چیست؟ اگر دیدبانی نکنیم و اگر نقد نکنیم و اگر خواهان اصلاح رفتار نشویم؟ اگر اجماع و توافق ایجاد نکنیم و کار ناخوب را مذمت نکنیم؟ رها کردن به حال خود بهترین راه حل ما ست؟ 

مانا نیستانی کارتونی کشیده است تا ایده ولایت را دست بیندازد که شعار می دهد بچه بیشتر زندگی شادتر. اصل جواب دادن اش بسیار خوب است. یعنی رسانه تنها دست والیان نیست. می شود شعارهایشان را اوراق کرد. اما محتوای آنچه کشیده مرا متاسف می کند. بخصوص اینکه دختربچه ای را تصور کرده که به شبی صد هزارتومان واگذار می شود. در فیسبوک نوشتم و اعتراض کردم. برخی دوستان موافق اند برخی نمی دانند چرا این کار خلاف اخلاق است. برخی هم مشکلی نمی بینند. من از اینکه هیچ توافقی بر سر مسائل مهم اخلاقی نیز وجود ندارد تکان می خورم. اندوهگین می شوم. 

دوست خوب نادیده که دوست رفیق نازنین و گمشده من عباث است و خودش ایران-شناس بسیار خوبی است و کلی برای حفظ محیط زیست ایران فعالیت می کند یادداشتی می نویسد در طعن استاد معتمدنژاد. نمی فهمم که چرا نمی بیند. چرا ارزش کار برای ایران و بنیان نهادن نهادهای علمی و تشویق کار حرفه ای در روزنامه نگاری را نمی بیند. چرا فکر می کند اگر او مقاله ای از کسی ندیده لابد ننوشته است. چرا فکر می کند روزنامه نگاری یعنی در روزنامه نوشتن. چرا حوزه کار حقوق مطبوعات و تربیت روزنامه نگار و ساختن نهاد را نمی بیند و قدر نمی شناسد. دهها نفر مطلب اش را پسندیده اند. بعضی از دوستان مشترک اند و برایشان احترام قائل ام. ناچار یادداشتی می نویسم و می پرسم شما چطور شد این یادداشت بد و طعن آلود را پسندیدید؟ جوانترین شان می نویسد سرم گرم بوده به شراب و لایک زده ام. یکی دیگر می گوید روزنامه نگار نبود خب. سرم دوار می گیرد. پاسخ مهر به ایران و خدمت به وطن پس از مرگ ات این باشد؟

می روم در جمعی از اهل سیاست خارج از کشور. قرار است بیانیه ای نوشته شود. حرکتی بنیان گذاشته شود. گرایش گروهی از آنها این است که باید کوتاه آمد. باید از جنبش سبز دست برداشت. باید از مقابله با نظام ولایی پرهیز کرد. یک روزش را تحمل می کنم اما آخرش می ترکم. بهشان یادآوری می کنم که همه ما رانده شده آن نظام ایم. حق نداریم این را نادیده انگاریم. ما نمونه های آشکار ستم آن دستگاه ایم که وطن را از دوستاران وطن خالی کرده است. چطور می توانیم ستم اش را نبینیم؟ چطور می توانیم بعد از 100 روز حکومت کسی که هیچ قدمی برای آزادی زندانیان برنداشته و در حفظ آزادی مردمان کاری نکرده و اعتراضی به توقف و تعطیل رسانه ها نکرده و همچنان با وقاحت از کارنامه درخشان حقوق بشری نظام دم می زند فکر کنیم اتفاق مهمی افتاده است و باید عقب نشینی کرد؟ چطور اینهمه سال ستم را چشم بپوشیم؟ چطور هشت سال غارت اخیر ایران را نادیده بگیریم؟ تا کجا باید عقب نشینی کنیم؟

تا کجا باید عقب نشینی کنیم؟ آیا باید بی اخلاقی با کودکان را هم در اخلاق جای دهیم؟ آیا باید بی اخلاقی با بزرگان و خادمان ایران را هم قابل قبول بدانیم؟ آیا در مقابل اوباشیگری هم باید شانه ها را بالا بیندازیم و بگوییم همه جا هست؟ آیا باید به خاطر اینکه می خواهیم سیاست ورزی کنیم باید دست از اصول خود در ستیز و مقابله با خیانت و غارت و مردمخواری برداریم؟

توان مان فرسوده شده است. حوصله خط و مرز نداریم. طرف به من نوشته است شما فرهیخته هستید انتظار نداشتم نظر مرا تحمل نکنید. گفتم فرهیختگی وادادگی نیست. اما این وادادگی را بعینه می بینم خاصه از فرهیختگان. هر کاری درست است. ما سرزمین اخلاق را تسلیم کرده ایم. فکر نمی کنیم به اینکه زندگی در خور انسان بر پایه اخلاق شکل می گیرد. اگر اخلاق و قرار و مدار و پیمان نباشد سنگ روی سنگ بند نمی شود. ما که چراغ درک اخلاقی خود را خاموش می کنیم آماده شده ایم تا بدترین جانوران بر ما حکم برانند. و بدترین سرنوشت بر ما حاکم شود. از امروز حرف نمی زنم. امروزمان بد است و فردا بدتر. از فردای نزدیکی حرف می زنم که در آن هر کس از آشنا و بیگانه و ایرانی و خارجی با ما هر کاری کرد دیگر نتوانیم در مقابل اش بایستیم. چون دیگر هیچ قاعده ای باقی نمانده است. بازگشت می کنیم به دنیای جنگل. فقط تسلیم زور می شویم. این آینده نزدیک زورمدارانه مرا می ترساند. نفس ام را تنگ می کند. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
December 6, 2013  
واقعه ای بزرگ در پیش است  
 
همه حرف این است که همه نشانه ها حاکی از یک رویارویی تعیین کننده است. در خارج انبوهی مطلب بر ضد ایران و سر به سلامت بردن اش از تقابل هسته ای منتشر می شود. بسیاری این سالم ماندن ایران را بعد از آنهمه گربه رقصانی خوش نمی دارند. خیلی ها در این میانه درگیر اند. عربستان و اسرائیل آشکارهایش باشند نیمه پنهان اش بس بزرگتر و پرتعدادتر و سمج تر است. اما یک دشمن هم کافی است و جمهوری ولایی هزاران دشمن دارد. مساله این است که آیا می توان سرنوشت مردم ایران را از ولایت حاکم جدا کرد؟

موقعیت دولت روحانی اکنون روشن تر از پیش است. این دولت ممکن است دولت تدبیر باشد اما دولت امید بودن اش قطعی نیست. و اکنون خطرناک تر از ناامیدی هیچ نیست. اگر امیدهای بسته شده به روحانی ناامید شود شورشی واقعه ای قطعی خواهد بود.

همه جا بحث از بی تدبیری و فساد دولت آخرالزمان ولایی است. این تف سر بالا ست. بالاخره گوشه ای از آن به عبای آقا می گیرد. آقا زورش را می زند اما از یک جایی به بعد ممکن است دیگر زورش نرسد. او تنها حاکم مطلق العنانی نیست که یکباره انبان زورش ته می کشد و فرو می افتد. مساله این است که چطور می شود از افتادن او و بی زور شدن اش مردم آسیب نبینند. وحدت ایران به تجزیه نغلتد؟

تعداد پرشماری از جوانهای وب-زی یا نتی-زن را گرفته اند. این انعکاس وحشت آقا ست و امنیتی هایش. این ها نه به سیاست کار داشته اند و نه اصولا به معنای مرسوم اش سیاسی اند. قلع و قمع مخالفان نظام و براندازان حالا رسیده به وب-زی ها و گیگ ها. هر کسی که زیاد می داند خطرناک است. بهانه ها هر چه باشد ذره ای ارزش ندارد. مساله این است که آقا می خواهد بگوید هنوز بر اوضاع به سبک و سیاق سابق مسلط است. اما این بازی تمام شده است حضرت آقا. دراز کردن چند جوان مشکلی از مشکلات انبوه شده شما را حل نمی کند. جلوی این سیل را با بیل نمی شود گرفت.

گیرم این گیگ ها موجودات خطرناکی اند. اصلا برانداز بودند. راه نفس بر نشاط و هم میهن بستن چرا؟ اینهمه روزنامه تازه را زاده نشده سقط کردن چرا؟ آقا راه دیگری بلد نیست که بگوید اوضاع را در کنترل دارد. می ترسد راه را کمی باز کند دیگر نتواند بند آورد. 

منشور حقوق شهروندی رئیس جمهور تدبیر و اعتدال و امید منتشر می شود. پیش نویس هم هست. از دیگران نظر خواسته است. همه به آن حمله کرده اند و هنوز هم می کنند. کمی عجیب نیست؟ یک دولتی بالاخره به حقوق شهروندی من و شما اذعان کرده است. نظرخواهی هم کرده است. راه و چاه را نشان بدهید. حمله چرا؟ زیر زبان همه این نکته ناگفته است که ما می گیم شاه نمی خوایم نخست وزیر عوض می شه! منشور چی چی هست اصلا؟ این اداها کدام است؟ این یعنی برای منشور دادن کمی دیر است. فردا ممکن است برای خیلی چیزهای دیگر هم دیر باشد.

از چشم من جو عمومی رسانه ها و وزارت های خارجه و بودجه دهندگان و گیرندگان و فضای امنیت داخلی و بیت رهبری و دولت روحانی همه عصبی است. طرز حرف زدن وزیر نفت روحانی را دیدید؟ نفت را هر قدر که لازم داریم تولید می کنیم ولو بشود 20 دلار! این منطق تدبیر است به نظرتان؟

احمدی نژاد به محاکمه اش نمی رود اما نامه می نویسد به روحانی که بیا مناظره کنیم. همدست اش مرتضوی در مجلس اوراق می شود. اما ظاهرا کک اش نگزیده است. 

هیچکس نمی خواهد دولت روحانی موفق شود. هیچکس نمی خواهد همدستان رهبر و شرکا بی گزند و گوشمال بمانند. هیچکس دنبال صلح و آرامش و سازگاری نیست. رفسنجانی می گوید هم در داخل و هم در خارج جنگ می خواهند. اما لیست کسانی که جنگ و مقابله را می خواهند به عربستان و اسرائیل و تندروهای رهبری ختم نمی شود. 

نفرت انباشته از بیرسمی ها و بیرحمی ها و بی مرامی های جمهوری ولایی آنقدر زیاد است که هیچکس نمی خواهد این جمهوری از این بلا که به دست خود به آن گرفتار شده جان به در ببرد. بسیاری از مردم چه از آلودگی هوا به جان آمده باشند چه از بلاهت حاکم و چه از فساد فی الارض و چه از ستم نهاناشکار و چه در داخل باشند یا خارج حوصله شان از این دستگاه شاهی سر رفته است. نقطه خطرناک کار همین جا ست. شاه برود به هر قیمت که هست. و 35 سال است داریم قیمت اش را می پردازیم. 

آنچه امروز من بعینه می بینم حاکم شدن آنارشی در رفتار و گفتار و اظهار نظر و تصمیم ها ست. در جو عصبی فعلی همه منتظرند. منتظر واقعه ای بزرگ. این واقعه ممکن است یک معامله بزرگ باشد یا یک حادثه بزرگ. اما این جو عصبی انتظار را زیاد نمی توان طول داد. نیروهای مختلف در کار اند تا واقعه اتفاق افتد. وضعیت برای من شبیه دوره پیش از جنگ جهانی اول است. گاهی به نظرم می رسد برخورد بزرگی رخ خواهد داد. واقعه ای بزرگ و تعیین کننده و بسیار چیزها تغییر خواهد کرد. نزدیک به 100 سال پیش در 1914 وضع جهان شبیه چیزی بود که اکنون در آستانه 2014 هست. همه چیز گواه آن است که ایران نقشی را بازی خواهد کرد که آن دوران مجارستان بازی کرد. 

اگر دولت روحانی نجنبد خیلی زود دیر خواهد شد. خود این دولت هم می داند که وقت و فرصت اندک است و رو به پایان. اگر برگ مهمی روی میز نگذارد تمام هستی اش در خطر است و البته هستی ایران و مردم اش. بستن روزنامه ها و بازداشت وب-زی ها دیگر دوای هیچ دردی نیست. دولت روحانی یا همه چیز را می بازد یا همه چیز را می برد. بردن اش بعید به نظر می رسد. من سخت نگران این ام که همه چیز را ببازد و ببازیم. و 35 سال دیگر باز هزینه بدهیم. راهی برای کنش سازگارانه باید باز کرد. هیچ راه دیگری پس از آن نیست جز جنگ و ویرانی و تجزیه ایران. کسی هست بشنود؟ مصالح بزرگی هست که می تواند قربانی تنگ نظری و نزدیک بینی های ما شود. به فردای پس از واقعه فکر کنیم. سودی برای ما نخواهد داشت. ولی اهل سازش و آرامش هم نیستیم. رویارویی ناگزیر خواهد بود. اگر با تدبیر از هر رقم که در آستین داریم این معضل حل نشود همه ترجیح خواهند داد از زور استفاده کنند. در تدبیر ضرر ما محتمل است اما زور که آمد ضرر ما قطعی است. و همه جانبه خواهد بود. و چون در افق هیچ مکتب و ایده و ایمانی هم نیست که ما را دوباره دور هم جمع کند سخت منتشر خواهیم شد. گویی هبائا منثورا.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست