قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




November 30, 2013  
گفتگوی سر میز شام با داریوش آشوری  
 
امشب داریوش آشوری در مجلسی که به همت دکتر نیکفر سردبیر زمانه برپا شده بود در باره ایده زبان باز صحبت کرد که در کتابی به همین نام شش سالی پیش از آن بحث کرده است (نشرمرکز، 1387). بی تعارف جز چند تنی از جوانان ندیدم که کسی با ایده او ارتباط برقرار کرده باشد. خیلی هم تعجب نمی کنم. آشوری نه حرف سیاسی زد که همه درگیر آن باشند و نه نقد این و آن کرد که مطلوب کسان افتد. حرف آشوری حرفی است که با دقت خاص او در کتاب اش آمده است و شاید در سخنان اش با آن دقت بازتاب نداشت. و طبیعی هم هست. اصلا مدیوم سخنرانی برای عامه به این منظور ایجاد نشده و ناکارآمد است. اگر آشوری خطابه ای می نوشت و برای اهالی فرهنگستان می خواند شاید مخاطبان اش را درست انتخاب کرده بود. اما در مجلس عام البته افراد بیشتر بنا به شهرت سخنران جمع می شوند و لزوما هم کتاب او را نخوانده اند و با او هم افق نیستند. البته "کفریات"ی به گوش شان بخورد خوب است. ولی بیش از این نمی شود توقعی داشت.

سر میز شام فرصتی شد با هم گپ بزنیم. فشرده و مرتب شده آنچه گفتم را می آورم برای کسانی که کتاب او را خوانده اند. اگر نخوانده اید بهتر است اول کتاب را بخوانید و گرنه این حرفها سودی نخواهد داشت چون متکی است به حرفهایی که حضرت استاد در آن کتاب آورده است. 

کتاب آشوری نام اش زبان باز (با زیر عنوان: پژوهشی در باره زبان و مدرنیت) است. اما نام واقعی آن بر اساس محتویات اش باید این باشد: زبان مهندسی شده؛ یا: مکانیک زبانی. از نظر محتوا همچنین می توان کتاب را اینطور هم نامید: علیه زبان طبیعی.

به آشوری گفتم که نظر او در این کتاب مکانیستی است اما عمل او با زبان مکانیستی نیست. آنچه از کتاب او بر می آید نهایت می تواند به استاد ادیب سلطانی برسد. حال آنکه خود آشوری مثل ادیب سلطانی به زبان نگاه نمی کند. در نظر گویا چنین است اما در عمل روش کار او ادیبانه تر و به قول خودش باذوق تر است. به او گفتم که اگر کتاب را بارنویسی می کنید جا دارد محلی هم برای بحث از "ذوق" بگذارید. و در واقع روش کار واقعی خود را گزارش و تحلیل کنید. چرا روش مکانیستی آشوری بهتر از روش مکانیستی ادیب سلطانی کار می کند؟

درک آشوری از امر مدرن هم در کتاب به دیدگاه مکانیستی نزدیک است. او مهندسی زبان را درست مانند مهندسی شاهراه و پل می داند. و به قول خودش شاهراه قرار است همه "موانع طبیعی" را از سر راه شما بر دارد. گفتم به نظر من زبان های مهندسی شده هم با زبان طبیعی پیوندهای عمیق دارند. بین این دو نمی توان مرز روشن کشید.

وانگهی زبان طبیعی کدام است؟ به نظر من همه بحث از همین جا شروع می شود که چه چیزی طبیعی است (بحث نیکفر در پایان جلسه به نظرم ارزشمند بود در دفاع از زبان طبیعی). زبان طبیعی ممکن است زبان مردم گرفته شود. زبانی که منطق خاص خود را دارد. به قول آشوری ترکیبی از منطق و بی منطقی. برای همین زبان طبیعی سماعی است و قوانین اش استثناپذیر است و واژگان اش تفسیرپذیر. زبان علمی می خواهد به سمت زبان قانونمند و دست ساخته و روشن حرکت کند. اما مساله این است که زبان طبیعی دارای درجات است. متن کتاب خود آشوری هم به زبان طبیعی نیست. اما به زبان مهندسی شده هم نیست. از یک باب هست و از یک باب نیست. زبان آشوری ترکیبی از زبان طبیعی و زبان مهندسی شده است. این موضوع در باره بسیاری از متن های علمی هم صادق است. زبان یکسره روشن علمی، مگر ریاضی و موسیقی زبان فرمولها، وجود ندارد. زبان همیشه در معرض سوء تفاهم است. 

به عبارت دیگر، اگر زبان طبیعی وابسته به باهمستان و زیست جهان است زبان علمی هم وابسته به باهمستان است. برای همین است که پزشکان از نوشته های هم سر در می آورند و ستاره شناسان از نوشته های هم. افرادی که خارج از علمی هستند حرف آن علم را نمی فهمند چون با زبان باهمستان آشنا نیستند. پس نمی شود گفت زبان علمی به عرف وابسته نیست. عرف خاص آن زبان و باهمستان اش بر آن حاکم است. درست مثل یک زبان طبیعی. زیست جهان خود را دارد. 

نکته دیگر این است که آنچه آشوری در باره آن بحث می کند به واژگان بر می گردد. اما زبان تنها واژگان نیست! زبان دارای دستگاه مفاهمه ای است که واژگان بخشی از آن است. این را همان متن بگیریم می بینیم که متن صرفا از واژه های علمی ترکیب نمی شود. فرض کنید در یک متن فیزیک یا روانشناسی میزان واژه های مشترک با زبان طبیعی بیشتر از واژگان اصطلاحی است. همین اشتراک خود زبان علمی را محدود می کند و به زبان طبیعی پیوند می زند. نادیده گرفتن این پیوندها خطاساز است.

نکته دیگر به قراردادی بودن زبان بر می گردد. درست است که زبان از یک نظر قرارداد است اما از نظری دیگر عین تفکر است و به قرارداد ربطی ندارد. یعنی اینکه ما به فنجان فنجان بگوییم از یک بابت قرارداد است اما اینکه نمی توانیم به فیل فنجان بگوییم خود نشانگر منطقی در این قراردادها ست. این قراردادها من عندی نیست و قابل جابجایی زیادی نیست و هر نوع دستکاری در آن زمان می خواهد. معنا چیزی نیست که به آسانی جابجا شود. برای همین است که برخی واژه سازی ها جا می افتد و برخی نمی افتد. بعلاوه منطق قرارداد برای همه واژگان قابل تعمیم نیست. بعضی کلمات یک ملیون سال عمر دارند. برخی یک سال عمر دارند. آن واژه های دیرسال و کهنسال دیگر قرارداد نیستند. چون قابل تغییر نیستند. حتی واژه هایی که تازه سال اند وقتی به شبکه ای از روابط پیوند می خورند به این آسانی ها تغییر پیدا نمی کنند. چون این تغییر موجهای زیادی در شبکه می اندازد و مستلزم تغییر واژه ها و مفاهیم بسیاری است. 

در مجلس بحث گفتگویی مختصر هم شد بر سر سیاست و زبان. من به نظر هوشمندانه آشوری آفرین می گویم که بین سیاست به معنای استبداد و زبان به معنای قدرت مهندسی و ساخت و ساز واژگان رابطه ای نمی بیند. اگر قرار بود تحت استبداد زبان از ساخت و ساز می افتاد (چیزی که نسیم خاکسار به نوعی می گفت یا نیکفر بر آن تاکید داشت) نباید زبان دانشنامه علایی را می داشتیم. یا زبان آثار الباقیه را می داشتیم. یا زبان زیبای بیهقی و سورآبادی را می داشتیم. اما همزمان این نکته هم هست که این عدم ارتباط بنیاد بحث دیگر آشوری را در باره زبان توسعه یافته و زبان غیرمدرن متزلزل می کند. در سنت ما هیچ متفکری از بیان فکر خود بازنمانده است و هر جا هم لازم بوده واژه ساخته است و از همه توانایی زبان فارسی یا فارسی و عربی و گاه یونانی با هم استفاده کرده است. مجموعه ای که سهیل افنان فراهم آورده گوشه ای از این شواهد را نشان می دهد. یکی از دوستان هم از احمد آرام نقل می کرد که برای واژه های علمی مورد نیاز در ترجمه هایش 700 واژه ار متون علمی قدیم برگرفته است. مطالعه در این زمینه ها استعدادهای بسیاری در زبان فارسی را نشان می دهد. در رشته های صنعت و هنر هم این کار قابل پیگیری است. مثلا واژه "نستعلیق" از کجا آمده است؟ نسخ و تعلیق کنار هم نشسته و نهایتا واژه تازه ای خلق کرده است. درباره برخه چسبانی و فعال بودن وندها هم شواهدی که در کار افنان آمده کفایت است.

چالش با بخشهای بیشتری از بحث آشوری ممکن است اما نکته آخری که می توان گفت و به اشاره با خود استاد هم مطرح کردم مساله کنفورمیسم است. جهان مدرنی که آشوری در این کتاب از آن صحبت می کند از نظر من جهانی تمام شده است. بنابرین اینکه زبان باز یا زبان مهندسی شده و مکانیکی را او همدوش "جامعه باز" می گیرد آیرونیک است. درست است که جامعه مدرن در قرن بیستم و پاره ای از قرن پیش از آن جامعه ای مهندسی شده است و حاصل کار مهندسان و مکانیک های سیاسی و اقتصادی. و درست است که جهان مدرن در بخش بزرگی از عمر خود جهان مکانیکی و جهان دیدگاههای کنفورمیستی و تحمیلی و دستوری بوده است و اصحاب علم دست باز در زیر و رو کردن جامعه و فرهنگ و سیاست و همه چیز داشته اند (چه در شرق اش چه در غرب اش). اما این جامعه دیگر تمام شده است. عمر کنفورمیسم به سر آمده است. دوره یکسان سازی فرهنگها و زبانها و دیدن جهان از منظر دریانورد یک چشم غربی به تاریخ پیوسته است. جامعه مدرن جامعه مهندسی شده بوده اما دیگر نیست. جامعه پسامدرن دیگر همان جامعه پیشین نیست. و برای اینکه زبان علمی مناسب خود را تولید کند به دیدگاه های زایشی بیشتر از دیدگاه مکانیستی نیاز دارد.

آشوری از معدود کسانی است که در باره زبان می اندیشند. نه اینکه فقط ترجمه کنند یا زبانشناسی تدریس کنند. او مستقل از ترجمه ها و نامها می اندیشد. به قول خودش او با این ایده ها زندگی می کند و آنها را برای زندگی می خواهد و زیست امروزین. کتاب کوچک او هم دنیایی از اندیشه به زبان را ثبت کرده است که کمتر نمونه مشابهی در فارسی دارد. اما امیدوارم تمام مفاهیم پایه اش را یکبار دیگر بازنگری کند و در بازنویسی کتاب که می گوید به دوبرابر حجم کنونی رسیده ما به گزارشی از شیوه کار او دست یابیم. شیوه ای که در عمل بسیار لطیف تر و ظریف تر و انسانی تر و ادیبانه تر و سنتی تر از آن چیزی است که انگاره فعلی کتاب نشان می دهد. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
November 16, 2013  
حقیقت ما را نجات نخواهد داد  
 
صبح با این فکر بیدار شدم که حالا می فهمم عذاب بر جماعت چرا نازل می شود! توضیح اش سخت است. اما شرایط وارد شدن به یک فاجعه همگانی یا عذاب الهی گویا تابع سنتهای تاریخی است. وقتی که حرفها دیگر نجات بخش نیستند. زمانی فروغ می گفت و دیگر هیچ کس به هیچ چیز نیندیشید. حالا باید گفت و دیگر هیچ کس به هیچ چیز گوش نمی کند! این زوال اتوریته درست به اندازه اقتدار کامل اصحاب اتوریته خطرناک است. یعنی اگر روزگاری حرف یک رهبر میلیونها نفر را به حرکت در می آورد و خطر بود امروز اینکه همه حرف می زنند و هیچ کس گوش نمی کند هم همان قدر خطر است.

مفهوم حرفی که می زنم این است که هیچ اتوریته ای باقی نمانده و هیچ سپهر مشترکی که آزموده نشده باشد و اشتیاق به فتح اش همه گیر باشد یا بسیاری را به خود مشغول کند دیده نمی شود. ایمان های بزرگ و ایدئولوژی های رسوانشده ای پیدا نیست. حتی بلوک های قدرت شرق و غرب که زمانی حقیقت می ساختند و آن را پاس می داشتند زایل شده است. برای چپ های ما این نکته مهمی است. و روشنفکران ما اغلب چپ بوده اند.

کتاب معمای مدرنیته بابک احمدی را می خواندم. ناامید کننده است. بابک احمدی اینجا و آنجا تلاشهای مثبتی داشته و از صداهایی است که گرچه مبهم و گنگ شنیده می شود. برخی آراء اش هوشمندانه است اما در مجموع اینکه نمی نویسد و وقتی می نویسد هم باز ترجمه می کند عصبانی کننده است. این معمای مدرنیته اسم خوبی است. در واقع گویی معمای نسلی از روشنفکران ما ست که بدون دستگیری نویسندگان غربی نمی تواند فکر کند. هر صفحه از کتابهای بابک احمدی را باز کنی می بینی ده جور اسم فرنگی آمده و از هر کدام سخنی نقل شده است. این شیوه ظاهری چشم پرکن دارد اما واقعا مخل اندیشه است. هیچکس با کمک اینهمه اسم و کتاب فکر اصیل کردن نمی تواند. این را یکبار به اکبر گنجی هم گفتم که آقا اسیر نامها نباش. کدامیک از اندیشمندان را می توان نشان داد که اینطوری اسم ها و کتابها را ردیف کرده باشند؟ این درد بیدرمان ایرانی است که عدم اعتماد به نفس خود را پشت این ارجاع های مکرر و بسا بی سود پنهان می کند. 

معمای مدرنیته چیزی نیست که با این کوششها رمزگشایی شود. بابک احمدی در کتاب کار روشنفکری اش به واقعیت یک کار فکری نزدیک تر است. گرچه آنجا هم باز هر جا توانسته دست به عصای متون غربی شده است. در کتاب اش هیچ اشاره ای به سیر تحول معنایی روشنفکر در خود ایران نیست. او از روی کتابهای غربی می خواهد معنای روشنفکر را دریابد. حال آنکه این طور مفاهیم کاملا به تجربه اجتماعی وابسته است. مثل مدرنیته. اگر ما نتوانیم به اتکای تجربه خودمان در معماری و موسیقی و سینما و شهرسازی و بهداشت عمومی و مدیریت سیاسی و اقتصادی و نظام آموزشی که تاسیس کرده ایم مدرنیته را بفهمیم تجربه عربی چه کمکی به ما می کند جز پر کردن ذهن مان و دهن مان؟ چه گرهی باز می کند؟ اگر به آل احمدهای روشنفکری خودمان نپردازیم چطور می توانیم از کار روشنفکری حرف بزنیم؟ اصلا کار روشنفکری همین ارزیابی حرف و عمل روشنفکران خودی است. و گرنه غرق شدن در اسامی و دفترهای فکر غربی که روشنفکری نیست. استاد دانشگاه و مترجم می شود شد اما روشنفکر نه.

من در مقاله ای که در بزرگداشت 75 سالگی آشوری نوشتم (+) رای بابک احمدی را بر رای آشوری رجحان دادم که منطق ناپیوستگی بهتر از منطق پیوستگی کار می کند و روشنگر است. اما واقعیت این است که آشوری آدمی است که تالیف می کند. فکر می کند و در تالیف اش دیگر دست به عصای این و آن متفکر غربی نمی شود. او می داند که این روش به جایی نمی رسد. آدم یا ترجمه می کند که تکلیف معلوم است و یا دارد به مشکلی در سطح ملی می اندیشد مثل کار روشنفکری فرضا. اینجا دیگر باید به تجربه ملی توجه کرد. بابک احمدی از ساختار و تاویل متن به این سو همه جا به جای تالیف مجموعه ناهمگون و آشفته ای از ترجمه به دست داده است. کتاب ساختار و تاویل متن دچار بی ساختاری و بی نظمی عجیبی است. اقیانوسی از آرا و عقاید است که بابک احمدی مثل توریست در آن سیر می کند و ما را به تماشا می برد. از اینهمه نام و رای و عقیده متنافر سرگیجه می گیریم و دست آخر هیچ تصویر روشنی از هیچ چیزی به دست نمی آوریم. اگر بخواهیم سبک احمدی را پیش بگیریم هرگز از آنچه خوانده ایم به نتیجه نمی رسیم چون همیشه کتابهای دیگر و مولفان دیگری هستند که ندیده و نخوانده ایم. اما برای رسیدن به حقیقت نیازمند خواندن همه آرا نیستیم. ما همیشه به آن بخشی از حقیقت می رسیم که در تجربه شخصی و اجتماعی مان قابل حصول بوده است.

قبل از اینکه این یادداشت را بنویسم مطلب علی علیزاده را در نقد مهدی خلجی می خواندم (+). از آشفتگی اش حیران شدم. متوجه شدم که ما داریم به سمت یک برج بابل می رویم که دیگر در باره معنا و مفهوم بسیاری چیزها توافقی نداریم. به نظرم مثلا شیوه برخورد علیزاده با مساله استقلال اینطور است. این که آدمی مثل او نفهمد که استقلال را چطور باید دید که به انزوا و نابگرایی ختم نشود از عجایب است. مگر فرض کنیم استقلال همان پرده آهنین سابق است. بعد که می رسد به انتهای مطلب اش پاراگرافی می نویسد که هیچ معنای روشنی ندارد. یعنی دارد حرفهایی می زند که بیشتر به دست و پا زدن شبیه است. انگار خودش هم می داند که نتوانسته بحث را جمع کند و به نتیجه برسد. کار روشنفکری یافتن حقیقت نیست. اما همه فکر می کنند دارند جستجوی حقیقت می کنند.

به نظرم مساله اصلی دقیقا همین است که هیچ کس به صورت انفرادی به نتیجه ای نخواهد رسید. پیدا کردن واقعیت یا حقیقت اگر هم به صورت فردی ممکن باشد اهمیت ندارد. زوال به حقیقت وابسته نیست. به نیروی اجتماعی پشتیبان وابسته است. اینکه می گویند با کفر می شود زندگی کرد در بن خود به این معنا ست که می شود در اشتباه بود اما خوب زندگی کرد خوب یعنی ادامه بقا و نیفتادن به دام زوال. اما با ستم نمی شود زندگی کرد. و امروز باید به جای ستم بگوییم با آشفتگی بی پایان هم بقا ممکن نیست. اما ایا ما به بقا فکر می کنیم؟ من فکر می کنم که آنچه امروز بر بسیاری از اذهان مسلط است آنارشی است. چیزی که مثلا در این مقاله از رادیو زمانه در دفاع از نامجو (+) باز هم امروز می خواندم. 

من آدم خوش بینی هستم. مدتها ست فکر می کنم از این آشفتگی عظیم سودهایی هم نصیب ما خواهد شد اگر باهوش باشیم. اما ترسم آن است که قبل از آنکه سودی از این آشفتگی به دست کنیم از صحنه روزگار محو شده باشیم. امروز بقای ما اصل است. نه دموکراسی نه حقوق بشر و نه اسلام و نه عدالت و یا هر چیز دیگر. مثل عده ای مسافریم که پیچ تندی را پشت سر می گذاریم. مهم نیست که چقدر دانشمندیم یا استادیم یا هنرمندیم یا اخلاقی هستیم یا مومن و کافر هستیم یا کارگر و سرمایه داریم و هر چیز دیگر. مهم این است که به ته دره نیفتیم. اگر افتادیم دیگر فرقی نمی کند چه بوده ایم و چه می کرده ایم. باید هر طور شده به دره پرت نشویم. همه بحث های دیگر فرع این بحث است. اگر هوشمندی کافی برای بقای خود نداشته باشیم عذاب فنا ناگزیر است. کسی هست بشنود؟
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
November 9, 2013  
دور ایرانو خط بکش ...کش ..مکش  
 
این وسواس نوشتن گاهی بدجور کلافه کننده است. از دیشب می خواسته ام چیزی در باره محسن نامجو بنویسم و نشده است. فکر کردم اصلا لازم است؟ اهمیتی دارد؟ و به تاخیر انداختم. اما حالا فکر می کنم باید این چند کلمه را بنویسم. دیشب برای اولین بار به کنسرت اش رفته بودم. طبعا یکدیگر را هم می شناسیم چون از دوره زمانه با هم کار کرده و تماس داشته ایم و بعد هم در ایران ندا از موسسان بوده است. نوشتن برای من در این موارد دوچندان دشوار می شود. نگران این که بیهوده آبی نیاورده کوزه ای نشکسته باشم. اما خب اگر کسی مثل نامجو به سنت شکنی شهره می شود باید سنت شکستن دوستان را در نقد دوستان هم تحمل کند.

بعد از برداشتن این سپر اولیه و آماده کردن نامجو و دوستان هوادارش که این یادداشت را می خوانند باید بگویم نامجو دیشب حس دوگانه ای به من می داد. گاهی او را در اوج هنر می دیدم و گاهی او را کسی که دارد صنعت می کند. بگذارید نکته ها را یک به یک بگویم وگرنه سوء تفاهم ها بیشتر از انتظار خواهد شد:

اول اینکه نامجو هنرمند بزرگی است. فقط کسی که هنر را خوب می شناسد می تواند در آن نوآوری کند. نامجو هم آواز و هم موسیقی را خوب می شناسد. دیشب هم اصرار داشت که بگوید آنچه می خواند در کدام دستگاه و کدام گوشه است. ولی مساله این است که نواوری در هنر از هر راهی اتفاق نمی افتد. نمی شود روحوضی را با آواز سنتی جمع زد. اگر هم بشود نتیجه حتما روحوضی خواهد بود نه سنتی. من در بیشتر کارهای نامجو این مشکل را می بینم.

دوم اینکه نامجو هنرمند بزرگی است اما هر هنرمندی هر قدر هم بزرگ بدون جمع و جماعت همزبان و هموطن و هم فرهنگ به جایی رسیده نمی تواند. نامجو رسما موسیقی خود را آواره کرده است. ترانه دور ایرانو خط بکش را اجرا کرد و بعد هم گفت که این داستان زندگی شخصی او ست و ما مخاطبان می توانیم برای خودمان تصمیم بگیریم که دور ایران را خط بکشیم یا نکشیم. به نظر من کاملا برعکس است: ما مخاطبان می توانیم دور ایران را خط بکشیم اما نامجو ست که نمی تواند! نامجو به هزار دلیل آنقدر به موسیقی ایرانی و تربت جامی و سه تار نوازی و موسیقی زیرزمینی و شعر فارسی و شاعران ایرانی و دیگر و دیگر و دیگر پیوسته و وابسته است که هرگز نمی تواند حتی فکرش را هم بکند که دور ایران را خط بکشد. اینکه او رسما این را اعلام می کند به نظر من اعلام مرگ پیشاپیش هنر او ست. نامجو زنده است چون تازه از ایران مهاجرت کرده یا رانده شده یا تبعید برگزیده است. اما چند سال دیگر او هم سرنوشتی بهتر از آرش سبحانی و شاهین نجفی و دیگران نخواهد داشت. اگر او می خواهد زنده بماند و هنرش بیشتر از عمر خود نامجو به زندگی اش ادامه بدهد باید در دور ایران را خط کشیدن تجدیدنظر کند. نامجوی ایران صدبرابر ارزش هنری اش بیشتر از نامجوی بدون ایران است. بدون ایران او آواره ای بیش نخواهد بود.

سوم این مساله تلفیق است. دیشب به دوستانی چند هم گفتم که فیوژن خوب است. چرا خوب است؟ چون هنر فرهنگ ما همین است. گفتم بعد از مهرپرستی و زرتشتیگری ایرانی ها با مانی به شاهکاری از تلفیق دست یافتند. پیش از مانی هم اشکانیان همین کار را کرده بودند و مانی در واقع نتیجه همان روند بود. شاهکار بعدی عرفان ایرانی است که آمیزه فوق العاده ای از هند و چین و ایران و اسلام به دست داده است و کفر و دین را کنار هم نشانده و با یکدیگر آشتی داده است. نتیجه این عرفان نهایتا در مولوی به اوج رسیده که مظهری از صلح بین مذاهب مختلف است و نهایتا با حافظ به اوج رسیده است. بی تردید می شود گفت که حافظ از نظر مشی هنری مانی را تکرار کرده و دوباره به نقش آفرینی شگرف تلفیقی برجستگی بخشیده و آن را به بخشی جدایی ناپذیر از هویت ایرانی تبدیل کرده است. اینها همه درست است و خوب است و زیبا ست و عمیق. نامجو می تواند نیمای موسیقی ایرانی باشد. حافظ موسیقی ایرانی باشد. جسارت اش را دارد. قدرت و دانایی و دانش اش را دارد. مخاطب آماده و زمانه مساعد را هم دارد. اما باید مراقب بود که فیوژن او به قول انگلیسی به کانفیوژن تبدیل نشود. این تلفیق باید چنان هنرمندانه باشد که سرگیجه نیاورد و در بیشتر کارهایی که من دیشب شنیدم کانفیوژن از نظر موسیقی و هم شعر و هم اجرا بر فیوژن می چربید. به نظرم نامجو نیاز دارد به سنت هنری ایرانی بیشتر تکیه کند و از وارد کردن ترانه های غربی در ترانه هایش خودداری کند کاری که به اعتراف خود او چندین بار در کارهای دیشب انجام داده بود و کارهای قدیم اش هم چنین است از جمله همین دور ایرانو خط بکش. این دیگر نوآوری نیست. بازخوانی است. 

چهارم مساله شعر است. شعری که بیش از همه مرا عصبانی و اندوهگین کرد شعر ترانه ای ست به نام الکی. قبلا هم آن را شنیده بودم اما زیاد به آن توجه نکرده بودم. اما دیشب که چند ساعت فرصت داشتم تا به کارهای نامجو گوش کنم و فکر کنم به این نتیجه رسیدم که من نمی توانم این لاقیدی در شعر ترانه را بپذیرم. شعر الکی هیچ هنری ندارد. این گرایش شدید بسیاری از ایرانیان برای دست انداختن همه چیز خانه خراب کن است. شعر باید انسانی و مسئولانه باشد. نمی تواند همه چیز و همه کس را به یک جاروب براند وگرنه به همان استبدادی کمک می کند که از آن گریخته و همان را اسباب سرودن این دست شعرها کرده است. و اگر همه چیز الکی است چطور شعر و ترانه و کوشش و کنسرت خود نامجو الکی نیست؟ و اگر بگوید همین هم الکی است بعد اصلا چه کوششی؟ چه تلاشی؟ چه ابداعی و برای چی؟ این دست شعرها درست خلاف آنچه برای آن گفته می شوند نتیجه می دهند. کسی که نتواند در ما و در جامعه اش و در فرهنگ اش چیز خوبی ببیند در هیچ چیز دیگر هم نخواهد دید. مگر فرض کنیم که این الکی دیدن همه چیز هم خودش الکی است! نوعی کلبی مسلکی ایرانی و نامجویانه است.

پنجم مساله تجربی بودن هنر ابداعی است. قبول که هنر ابداعی نامجو اکسپریمنتال است. اما نگران ام که هنرش بشود اکسپریمنت برای اکسپریمنت. یک جایی یک اثری باید خلق شود از این اکسپریمنتالیسم. راهی باید باز شود. راهروی پیدا کند. اگر نامجو بخواهد شاگردی داشته باشد امروز به او چه یاد خواهد داد؟ برو تجربه کن؟ تجربه برای تجربه؟ من فکر می کنم نامجو ممکن است فکر کرده باشد که همین تجربه گرایی سبک او باشد کافی است. اما در این راه چاهها افتاده است. لغزشگاه است. 

می توانم این شماره ها را تا چهل ادامه دهم اما حوصله تان را سر خواهد برد. در خانه اگر کس است یک حرف بس است. اما این نکته را هم بگویم:

من کاملا و با تمام وجود درک می کنم که هنرمند ایرانی چقدر نیازمند مخاطب و صحنه و سالن پر است. این اما در خارج ایران امری ناممکن است چرا؟

ما مردم ایرانی خارج از کشور پراکنده ایم. این پراکندگی اسم اعظم وضعیت ما ست و تعریف کننده ما. یک نتیجه اش این است که جمع شدن مان دشوار است. و «جمع» هم نمی شویم. یعنی همیشه جزیره هایی پراکنده می مانیم در میان خود اروپایی ها و غربی ها. و چون باهمستان ایرانی به آن معنا که در تهران و تبریز و سنندج و کرمان و کاشان و مشهد و بیرجند و تربت هست در بیرون وجود ندارد حس باهمستانی هم وجود ندارد. خاطره مشترک هم پیدا نمی شود. تهرانی ها مثلا فرض کنید وقتی بیرون می ریزند و جشن می گیرند این می شود خاطره شان. وقتی صبح رادیو صبح است ساقیا پخش کند همه می شنوند و می شود خاطره مشترک شان و هزار و یکجور چیز دیگر که ناشی از زندگی جمعی و جمع زندگی زیر سقف یک وطن و یک شهر و یک باهمستان است. اما در این بیرون چنین چیزی وجود ندارد. خاطره مشترک ما هنوز با تهرانی و تبریزیها و سنندجی ها و مشهدی ها و دیگر هموطنان و همشهری های مان ست. اگر تربت جام نباشد محسن نامجو را کجا بگذاریم؟ از کجا آمده است؟ ریشه اش چیست؟ موسیقی اش از کجا ست؟ نامجو هنوز از خراسان و تربت جام نیرو می گیرد و معنا می گیرد و تا ابد هم اگر نامجو باشد همینطور خواهد بود مگر بشود آوازه خوان کافه های تگزاس و به انگلیسی بخواند و اصلا برود بشود دنباله سنت های یک ایالت و شهر معین در آمریکا. 

معنی این حرف این است که از سالن پر هم چیزی در نمی آید. مایی نمی شود. خاطره مشترکی نخواهد شد. و معنای دیگر این حرف این است:

یک هنرمند درجه دو که هنر عالی و صدای عالی نامجو را هم ندارد با داشتن باهمستان و جمع و جماعت همگن و همزبان مخاطبان و مجالس همشهریان و هموطنان می تواند در خاطره جمعی اثر بگذارد و بماند. اما نامجو(ها) بتدریج فید خواهند شد. چون جمعی وجود ندارد یا تغییر ماهیت خواهند داد. 

من کاملا درک می کنم که کسی مثل نامجو باید و باید با صدایش و هنرش و سازش و ابداعات اش معیشت اش را تامین کند. اما هم او می داند و هم ما می دانیم که این هم نمی شود. به هزار و یک دلیل. در نتیجه کسی مثل نامجو می تواند وضع مالی اش خوب نباشد و ناچار یا خودخواسته باید درویشانه زندگی کند. اما باید بداند که هنر او در همین است که برای معیشت کارش را و وجوه تمایزش را از دست ندهد. این درویشی خوبی کار است نه عیب کار. می ترسم که ندیدن این خوبی به هوس بیندازد او را و برنامه ریزان اش را که کار نامجو را معیوب کنند. همزمان باید هواخواهان نامجو راههای دیگری هم پیدا کنند تا حق تالیف اثر او واقعا به دست اش برسد. با تکیه بر کنسرت و تور نمی شود زندگی کرد. تور تنها بخشی از معیشت هنرمند را تامین می کند.

نتیجه این پراکندگی و آن ضرورتهای معیشتی ممکن است به اینجا برسد که هنرمند ایرانی فکر کند باید از اصل هنرش دور شود و موسیقی اش را اروپایی پسند و آمریکایی پسند کند تا مخاطب موجود در این کشورها را جلب کند. این خطرناک است. این آغاز انحراف از همان چیزی است که قرار است محسن نامجو باشد.

من اگر به جای نامجو بودم به جای زندگی در آمریکا می رفتم در قزاقستان یا قرقیزستان زندگی می کردم یا جایی که آلتایی ها می خوانند. دیشب صدای او چندبار مرا به یاد آوازخوانان بی همتای آلتایی انداخت. آنجا زندگی به آنچه نامجو نیاز دارد نزدیک تر است. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
November 7, 2013  
تذکر به پارادوکس  
 
یادداشت پیشین بازخوردهای جالبی داشت. انگاری نوعی بیرون آمدن از غار باشد. مدتها کسی تو را ندیده باشد. حالا آمده ای حرفی زده ای و شاید دوباره به غار خودت بازگشته ای. فکر می کنم تا حدودی درست است. من در یک غار انزوا سر در مراقبه ای طولانی برده ام. تا شاید چیزی را برای خود حل کنم. و آن معضلی ست که از بس آشکار است دیده نمی شود. 

دوستی نادیده نوشته است که تفکر سیستماتیک ات را وانهاده ای و واداده ای. باشد اما تبلیغ اش را نکن! سیستماتیک؟ یادم هست که دوست قدیم ام سعید نیازمند که ارادتی تام به فلسفه اسلامی داشت از مخالفان تفکر سیستمی بود. من آن موقع ها در ایام انقلاب حرف او را درک نمی کردم. شاید خودش هم به لوازم حرف اش آشنا نبود. برعکس بسیار معتقد به تفکر سیستمی بودم. چند سالی است که پایه های اعتقادم لرزیده است. دست کم دو سال است یادداشتی در باره آشوب نوشته ام. اما منتشر نکرده ام. از بس که مساله آشوبنده است! نه؛ به تفکر سیستمی اعتقادی ندارم. به نظم آهنین هم. اما نظم طبیعی و شیفتگی را می پسندم. شیفته که باشی نظم داری. محور داری. و این نام دیگر عشق است. در انگلیسی می گویند پشن / passion داشتن. همین است. آدم بدون پشن با مرده فرقی ندارد. اما نظم حاصل از استغراق و شیفتگی با تفکر سیستمی یکی نیست. و این نکته باریکی است که باید آن را برجسته ساخت. سیستم آدم را از آدمیت اش تهی می کند. آدم ماشین نیست. سیستم تفکر قرن نوزدهمی و بیستمی است. بی اعتنایی به نظم را تبلیغ نمی کنم. درک واقعگرا از نظم را ولی می پسندم و توصیه می کنم. همین روزها مقاله ای که به مناسبت 75 سالگی آشوری نوشته ام منتشر خواهد شد. آنجا نوشته ام که تفکر تذکر به پارادوکس است. سیستم جایی برای پارادوکس ندارد.

دوستی عزیز نوشته است مهدی جامی استاد ادبیات خوبی بود یا می شد اما فریفته "زرق و برق رسانه" شد. ولی دوست جان زرق و برق؟ رند عالمسوز را با زرق و برق چه کار؟ مساله ساده تر از این حرفها ست. برای من و ما هیچ چیز دیگری مطلقا باقی نمانده بود جز رسانه. ما به این در نه پی حشمت و جاه آمده ایم. ما آوارگان دست مان از همه جا کوتاه است و تنها پل ارتباط ما با وطن رسانه است و بس. رسانه مقام والایی دارد. این سوی رودخانه چند هزار کیلومتری را به آن سو پیوند می زند. بلندترین پل ارتباطی جهان است. به نظرم حق با عباس عبدی است که حتی در خود وطن اسلامیه هم چیزی جز رسانه برای ما باقی نمانده است. مدرسه و دانشگاه به اشغال درامده است. خانواده و روابط شبکه ای خویشاوندی نزدیک است که از کار بیفتد. وزارتهای عریض و طویل در کار سانسور و تحریف اند. سازمانهای دولتی تبلیغ نظام مندی می کنند و ولایت پروری. دست ما از همه جا کوتاه است جز همین رسانه. از وبلاگ اش و فیسبوک اش تا رادیو و تلویزیون اش و وبسایتها. روزنامه ها و مجله ها. برای همین است که اینقدر رسانه ساخته می شود از یک سو و از دیگر سو اینهمه رسانه سوخته می شود.

وانگهی ادبیات چیست جز تولید رسانه؟ تمام شعر فارسی بزرگترین رسانه تاریخ و فرهنگ ما ست. معلم ادبیات معلم رسانه است. رسانه شناس است. ادبیات عمومی ترین و مردمی ترین صورت تولید محتوا ست و دلنشین ترین آن. من این را بعد از هفده سال کار مداوم رسانه ای می توانم بگویم که جدایی میان ادبیات و رسانه نمی بینم. به نظرم در هر دانشکده مطلوب و ایده آل ادبیات آینده باید جایی برای بحث از رسانه باز کرد. رسانه و ارتباطات و ادبیات پیوندهای چندجانبه عمیق با یکدیگر دارند. 

اما سخن اصلی چیست؟ مساله این است که ماتدری نفس ماذا تکسب غذا. این بن و ریشه آن سخن است که سعی نکنیم چیزی را به طبیعت خویش تحمیل کنیم و مقتضیات جامعه را دستکاری کنیم و برای همه چیز پیشاپیش برنامه ریزی کنیم. این فرمان ایست است برای اینکه همه چیز را از عقل نخواهیم و آن را در عقل دکارتی خلاصه نکنیم. این سخن ممکن است دوستانی را نگران کند که پس بی عقلی پیشه کنیم؟ طبیعی است که سخن من این نیست. سخن من این است که طبیعت را در کنار عقل بنشانیم. سنت را در کنار تجدد بنشانیم. با خود مهربان تر باشیم و با مردم و فرهنگ و سنت خود. باز هم این به معنای آن نیست که هر چه در سنت است خوب است و هر چه مردم ما می کنند درست است و ما مرکز جهان ایم. این همان پارادوکس تفکر است. به کوتاهترین بیان مساله همین است: زندگی سرشار از پارادوکس است. تفکر درک این پارادوکس و موازنه پارادوکس ها ست. درک آدمی و زندگی و جامعه چونان همتافته ای پارادوکسیکال است. یکرویه کردن زندگی و سیاست و دین و جامعه و اخلاق نه ممکن است نه مطلوب. هر چیزی که زندگی را یکرویه بخواهد و از دیگر رویه ها و سویه هایش تهی کند ضدتفکر است و نتایج وخیم خواهد داشت. نگاهی به تاریخ قرن بیستم شاهد این مدعا ست و نگاهی به تاریخ انقلاب اسلامیه.

می دانم که در سخن ام بسیار چیزها ناتمام است و اسباب سوء تفاهم. اما اجازه بدهید تمرین کنم و بیاموزم که چگونه این حرف ساده را ساده بیان کنم. زیرا حقیقت ساده است. اما درست مثل اصل ساده جهان بسیار پیچیده. نه این است نه آن است و هم این است و هم آن. درست مثل شعر حافظ است. ما از این بابت مردمی بسیار ثروتمند ایم که شعر و اندیشه ای چون حافظ را در فرهنگ خود پرورده ایم. و حافظ متذکر به پارادوکس است. این تمام سخن است و اول سخن. 

این میل مهار می شود و نمی شود. یکجا می شود و نمی شود. چگونه ممکن است؟ ممکن است. صامت گویا و ساکن روان ندیده اید؟
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
November 5, 2013  
مهار میل به یکجاشدگی و یک کاسه شدن  
 
مدتی وبلاگ ننوشتم و میان هزار و یک دلیل یک دلیل اش هم این بود که نخست دو کار که در ایران وایر منتشر کرده ام را اینجا لینک بدهم. یکی مقاله ای مفصل در سه بخش بود که در باره رضاشاه و زبان فارسی نوشته بودم و دیگری مجموعه درسنامه «خبر»نگاری شهروندی. از خودم تعجب می کنم که چرا نمی توانستم این کار را بکنم و این کار بر عهده تعویق افتاد و افتاد تا امشب که به این نتیجه رسیدم که اصلا نباید پست جداگانه ای به این دو کار اختصاص دهم. باید قید جمع کردن کارهایم را در یکجا بزنم. لینکی بود و دادم خوب است و ندادم هم مهم نیست. زندگی کوتاهتر از این حرفها ست. غم جمع شدن نباید خورد. مطلب به آن که باید برسد می رسد. دیر و زود دارد. سوخت و سوز ندارد. ولی هر چه باشد کار من نیست دیگر که پی آن بدوم. 

نه اینکه بد باشد که آدم کارهایش را یکجا جمع کند. نه اگر بتواند و وقت کند و حوصله اش را سر نبرد و وقت کارهای دیگری را نگیرد خوب است اما با واقعیت زندگی سازگار نیست. و من هر روز بیش از دیروز می خواهم که بیشتر شبیه زندگی شوم. زندگی ما را پراکنده می خواهد. دیگران را نمی دانم. ولی ما را چنین خواسته است. هر تکه مان جایی جا مانده است. هر کدام مان وجودی پراکنده ایم. اینجا آنجا همه جا. 

چطور می شود خودمان را جمع کنیم یکجا وقتی که بخشی از ما ایران جا مانده است و بخشی در هر کشوری که زندگی کرده ایم. در هر مرحله ای که زیسته ایم. در هر خانه که اجاره کرده ایم و بعد به جای دیگری کوچیده ایم. کتابهای مان و دفترهای نوشته هامان و یادداشت هامان چند جا افتاده و متروک مانده یا لابلای کارتن ها و پشت درها و دیوارهای نزدیک و دور. دوستان مان پراکنده اند. خاطرات مان یکجا جمع نمی شود. خاطرات مان هم آواره است. استقرار ندارد. شهر به شهر می کوچد و یکجا نمی ماند. بماند هم با کسی انس نمی گیرد. از بس که در خم چند کوچه و محله و شهر و خیابان خاص مانده است. چطور می شود همه اینها را یک کاسه کرد و جمع آورد؟ ناشدنی است.

به فکر جمع کردن یادداشتهایی بودم که پس از جنبش سبز منتشر کرده ام در سیستان و تهران ریویو و مردمک و دیگر جاها. دوستی باصفا آن را گرد آورد و ناشر عزیز آنها را در چند صد صفحه پشت هم چید تا من نمایه ای برایش فراهم کنم و دستی سر و گوش اش بکشم. این هم قرار بود خرداد پیش درآید. که نیامد. فکر کردم چه کاری است آخر؟ بار آخری به ناشر عزیز گفتم شاید کار دیگری کردم که این کار نه جمع آوری مقالات که فشرده ای از اندیشه ها و تامل های این چهارساله باشد و بشود. این باز نزدیک تر است به تولید تا گردآوری. اما وقت می خواهد. و دل جمع. تولید کردن اصلا آسان نیست. اما گردآوری کاری جانکاه است. مثل توزیع فیلم چرخ و فلک. وقتی ساختم اش گفتم دیگر توزیع اش از من بر نمی آید. آنچه من باید از آن می آموختم و کاری که در زندگی من کرد تمام است. توزیع اش چه دخلی به من دارد؟

می گذارم زندگی همین طور که هست برود. من هم هستم. بی نقشه ای پیش می روم. کشف کردن برایم لذت بخش تر است. پیش بینی ناپذیر است. مثل همین یادداشت که هیچ وقت نمی دانستم می نویسم اش یا به چنین نتیجه ای می رسم. اینطوری به طبیعت زندگی دست کم به تجربه زیسته من و ما نزدیک تر است. کار ما با جمع کردن و یکجاشدگی سازگار نمی افتد. بیجاشدگی وقتی سرنوشت ما بوده است. و سرنوشت میلیونها چون ما. ما به لذت کشف  نزدیک تریم. چشمه این لذت را چرا باید کور کرد؟

این حرفها را فقط می شود در وبلاگ زد. می دانی؟ نه در فیسبوک و نه در هیچ جای دیگر. وبلاگ رسانه پیش بینی ناپذیر است. رسانه کشف و شهود است. وبلاگ هر قدر از ما را در یک جا جمع کرده باشد کرده است بیشتر لابد جمع نمی شده است و نمی شود. برای نسل من و ما نمی شود. یا امروز و الان و تا اطلاع ثانوی نمی شود.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست