قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




March 30, 2013  
کتابهای به یادماندنی سال 91  
 
سال گذشته بختیار بودم که چندین بسته کتاب از ایران برایم رسید به لطف دوستی کتابخوان و کوشا و کتابفروشی ایران فرهنگ که تقریبا هر کتابی را می خواستم می توانست فراهم کند. ولی هر قدر هم که فهرست ها را زیر و رو کنی و کتابخانه ملی را جستجو کنی و از خلال مجلاتی مثل بخارا و مهرنامه و دیگران و سایت کتابخانه مجلس بفهمی چه کتابهایی درآمده باز جای یک روز چرخ زدن در بازار کتاب را نمی گیرد. اما دست ما کوتاه است از بازار وطن. من از آن مهاجران ام که با کتابهای وطن بیشتر دمخورم چون هر چه می کنم و می دانم هم، از این وطن است. اگر دانشجو بودم یا در دانشگاهی به بچه های فرنگستان درس می دادم باز شاید فرق می کرد. اما نه آنقدرها. چون باز یا روزنامه نگاری درس می دادم یا زبان فارسی و ادبیات. باز هم میزان خواندنی ها به فارسی همیشه بیشتر بود و هست. اما واقعا من حرفی برای زدن در دانشگاههای اینجا هم ندارم مگر آنکه آنهم آموختن زبان وطن ام به علاقه مندان باشد. اصولا فکر می کنم مهاجران دو گروه اند: یک گروه از ایران به دنیا خبر می دهند و یک گروه از دنیا به ایران. من جزو این دومی ها هستم. اولی ها می توانند درس بدهند مقاله به زبان فرنگان بنویسند و مصاحبه بدهند ولی دومی ها می خواهند از تجربه زیسته خود در فرنگستان به ایران سودی برسانند. این است که ذخیره فرهنگ و دانش جاری غرب را هم برای فهم مسائل ایران در جهان می خواهند و چاره گری در-خودماندگی های ایرانی.  

سال پیش یک دوره بازآموزی کردم پیش خود در باره روشهای آموزش زبان و دوره ای لذت بخش بود. منهای فرصتهایی که گاه در دانشگاه ها پیش می آید برای تدریس این هم گوشه ذهن ام هست که شاید بتوان سر و سامانی آنلاین برای تدریس فارسی به بچه های مهاجران داد. در این زمینه عربها چند قدم بلند پیش اند. کتابهای خوبی در این سالها که من از تدریس زبان دور بوده ام منتشر شده هم در ایران و هم در خارج از ایران. ولی واقعیت این است که کتاب مطلوب آموزش زبان فارسی هنوز باید نوشته شود. در این زمینه بازار کتاب ایرانی و آموزش فارسی بسیار عقب است. چه در متن و چه در تولید ویدئو و نوارهای صوتی آموزشی. اوضاع از زمانی که من نقد مجموعه پنج جلدی آزفا (یدالله ثمره، 1372) را نوشتم (در: ره آورد، گزارش نخستین مجمع بین المللی استادان زبان فارسی، 1376) فرق مهمی نکرده است. فکر کنم هر وقت توانستیم آموزش فارسی را سر و سامان علمی دهیم باقی شاخه های علم هم در ایران شکوفا شده است. و گرنه آدم تربیت خواهیم کرد و صادر می کنیم تا به کار دیگران بیاید و خودمان در حاشیه علم روز می مانیم.

یک دوره هم در باره روش تحقیق بازخوانی کردم تا درسنامه ای در دو بخش مبتدی و متوسط بنویسم. این یکی از درسهای مورد علاقه من بود در دانشگاه و چندین دوره تدریس کرده بودم اما هرگز نشد که یادداشتهایم را تنظیم کنم گرچه طرحی هم آماده کرده بودم. سال پیش بالاخره این دو دوره نوشته شد که مجموعا بیشتر از 25 هزار کلمه است. بخش اول آن اینک در دسترس است در درسنامه. در زمینه روش تحقیق در ایران منابع بسیار خوبی وجود دارد اما باز هم از نظر آموزشی بودن هنوز کتابهای خوب کمیاب است. برخی کتابهای ترجمه ای هم آنقدر سرشار از ارجاعات به فرهنگ و دانش و نویسندگان غربی اند که برای فارسی زبان به موزه بیشتر شبیه است تا مدرسه. مثلا روشهای تحقیق کیفی در علوم ارتباطات (همشهری، 1388). اگر عمری باشد شاید یک دو دوره روش تحقیق پیشرفته هم اختصاصی برای ادبیات بنویسم و رسانه.

جیمز باکن نویسنده ایراندوست بریتانیایی سال پیش کتابی را که چند سال بود می نوشت تمام کرد در باره تاریخ ایران معاصر. یک فصل اش را هم که به مساله مذهب و آقای خمینی مربوط بود لطف کرده فرستاد من بخوانم و نظر بدهم. جیمز که هم محققی است فرهیخته و هم داستان نویسی برجسته نثر فوق العاده ای دارد. تاریخ را با چاشنی روایتگرانه یک داستان نویس بیان می کند و دید تیزی دارد در انتخاب حوادث و پیوند دادن مسائل به یکدیگر. کتاب اش در ماه نوامبر از چاپ در آمد: روزهای خدا (مشخصات در آمازون) او در اواخر دهه نود میلادی هم رمانی عاشقانه منتشر کرد که ضمنا حوادث انقلاب را هم بیان می کرد و به نوعی خاطرات خودش بود آمیخته با تاریخ اواخر دوره پهلوی و آغاز انقلاب. سالهایی را در ایران تدریس کرده است. هر دو کتاب ارزش ترجمه دارد. پسرش هم این روزها فارسی می خواند. ایران برای تحصیل به او اجازه نداد. رفته است مقیم تاجیکستان شده است. این وطن دوم ایرانی ها و ایراندوستان. خودش می گوید ما به زبانی عشق می ورزیم که مردم اش ما را دوست نمی دارند.

مرگ احسان نراقی و بحث هایی که در باره ارزش کارهای او پیش آمد مرا واداشت یک دوری در کارهای او بزنم. هم مقالات اش در قبل از انقلاب و هم کارهای بعد از انقلاب اش و گفتگوهای بسیار جالب اش (مثلا آن حکایتها در گفتگو با هرمور کی، 1381) و هم کتابی که از گفتگوهایش با شاه نوشته است: از کاخ شاه تا زندان اوین (رسا، 1373). من یک دو باری او را از نزدیک دیده بودم در پاریس و لندن اما همیشه برای کارهایش احترام قائل بودم و امروز هم نظرم عوض نشده است که او از پیشروان اندیشه علوم اجتماعی در ایران است و آدمی است که تئوری را با عمل آمیخت و در کناره عافیت باقی نماند. خود را به آب و آتش می زد تا بلکه تقدیر تاریخی «حواله شده» به ملت را تغییر دهد. و البته نتوانست و نمی توانست. ملت باید سرش به سنگ تجربه بخورد. امروز فکر می کردم که ممکن است او و همفکران اش از داوری و شایگان تا شریعتی در طرح «غربت غرب» و «آنچه خود داشت» ایرانی خطاهایی کرده باشند اما راه همان است. راه ما باید از تاریخ و فرهنگ ما برآید. راه های دیگر بن بست است. چپ باشد یا راست. دلیل سرگشتگی مان هم یکی همین است که راه خود را پیدا کردن صعوبت بسیار دارد و بوالعجبی های بسیار. اما امید می برم که پیش از اینکه کارمان به جنون بکشد یا جنگ به حل معضل موفق شویم.

دو سه دوره تدریس روزنامه نگاری برای مدرسه میانه سبب شد یک دوره کتابهای رایج در این زمینه را بخوانم. کتابهای دکتر احمد توکلی در باره خبرنویسی و ویرایش اخبار و دیگر کارهایش را مفید یافتم. نگاه معلمانه اش در همه کتابهایی که از او دیده ام منعکس است و همین کتابهای او را خیلی آموزشی کرده است. چند کتابی هم که از فرید قاسمی خواندم خوب بود. آنچه در تاریخ مطبوعات نوشته است با جزئیات فراوان همراه است مثلا مطبوعات ایرانی (نشرعلم، 1389). همینطور دوره هایی که از مجلات قبل از انقلاب روی لوح فشرده منتشر شده و حاصل مدیریت رسول جعفریان در کتابخانه مجلس است هم بسیار ارزشمند بود. چه کارهای دوره مشروطه اش و چه کارهای دهه 40 و 50 مثلا تماشا. که ساعتهای سکرآوری مرا مشغول داشت. اما در این کتابها هم دو نکته رماننده وجود دارد. یکی کهنگی روش. مثل کتاب اولین های مطبوعات ایران از فرید قاسمی (نشر آبی، 1383). و دیگری غرقه شدن در مثالهای خبری آمریکایی و سبک هایی که اصلا در رسانه های ایرانی یافت می نشود در کتابهای آقای توکلی. خبر را باید بر اساس فرهنگ رسانه ای مخاطب درس آموزش داد. ترجمه کارساز نیست. 

از کتابهای دیگری که خواندم و در نوع خود کم نظیر است سرگذشت رادیو در ایران به روایت اسناد بود (دفتر پژوهشهای رادیو، 1389) در همین ردیف کارهای اسنادی هم کار اسناد سینما در عهد قاجار کار درخشانی است: روزشمار سینمای ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه از عباس بهارلو (فرهنگستان هنر، 1389). 

برای مدرسه توانا یک دوره درس در باره کنشگری و رسانه های نو نوشتم که برای آنهم کارهای مختلفی را خواندم. از مرور کتابهای قدیمی تر زبانشناسی از عهد دانشجویی ام در دانشگاه علامه طباطبایی تا کتاب بسیار خواندنی 140 کاراکتر که شیوه نامه ای عالی نسب است برای توئیتر (مشخصات در آمازون) و کتاب فوق العاده و برجسته ای از یک مولف کمترشناخته ایرانی -در میان ایرانیان البته- به انگلیسی در باره تفکر سیستمیک و مدیریت آشوب و پیچیدگی (مشخصات در آمازون). جمشید قرچه داغی اندیشوری است جامع و ژرف نگر که نه اسنوبیسم بعضی و بسیاری از روشنفکران وطن را دارد و نه زبان پیچیده بعضی و بسیاری دیگر را. نه فخر می فروشد به علمی که آموخته و ارائه می کند و نه از عالم واقعیات زمینی دور است و به تئوری برای تئوری دلخوش است. اثر او یک شاهکار مسلم است که پروسه دراز تجربه مدیریت او در سازمان مدیریت صنعتی ایران دوره پهلوی و سپس تدریس اش در آمریکا را پشتوانه دارد. او کشف سال گذشته من بود.

اواخر سال مازیار بهاری پیشنهاد کرد برای سایتی که بزودی رونمایی می شود و به روزنامه نگاری شهروندی اختصاص دارد درسنامه ای بنویسم در باره زبان فارسی. درسنامه را در اوج بحث های تغییر خط و اصلاح خط و اینها نوشتم و ناچار یکبار این بحث ها را مرور کردم و حاصل تاملات و مطالعات خودم را نوشتم. اصل بحث البته این بود که چگونه از خطا باید پرهیز کرد و اصلا خطا چیست و زبان معیار کدام است و خط چقدر در خطا موثر است. این هم بزودی در دسترس عمومی خواهد بود. بخت این را داشتم که کتاب تازه کورش صفوی را برای این درسنامه بخوانم: زبانشناسی در مطالعات ادب فارسی (علمی، 1391). دکتر صفوی نثر روانی دارد و زبان فارسی اش ساده و بی آلایش و ارتباطی و نزدیک به گفتار است. منطق روشن و معلمانه ای دارد که با تسلط اش بر مباحث همراه است و اینجا و آنجا با طنزی خودمانی آمیخته. گرچه با نظری که در یک گفتگوی خبری درباره لزوم تغییر خط به لاتین داده بود صد در صد مخالف ام اما به او احترام می گذارم که در رشد اندیشه علمی در مباحث زبان و ادبیات کوشیده و دانشجو تربیت کرده است. 
 
در نیمه دوم سال یک مشغولیت ذهنی ام طراحی لباس و تاریخ طراحی از خلال عکسها و نقشها و نقاشی ها بود. کتابهای بسیاری را دیدم ولی دو کار برایم خیلی دلنشین بود. یکی مجموعه ای کوچک اما ارزشمند از نقشها و موتیف های ایرانی که علی دولتشاهی منتشر کرده است (مشخصات در آمازون) و دیگری کتاب حجیم و بزرگی که مارکوس هاتستاین و پیتر دلیوس در باره هنر و معماری اسلامی نوشته اند (مشخصات در آمازون). حجم اطلاعات گردآمده و عکسهای کم نظیر و نظم این کتاب در بحث از یک دوره تمدنی وسیع از شمال آفریقا تا بخارا مثال زدنی است.

در آخرین ماههای سال کتابی از آزیتا قهرمان خواندم: شبیه خوانی (آرست، سوئد 1391). این کتاب روز بعد از ولنتاین به دست ام رسید. طبعا ورق که زدم و دیدم شعری در باره ولنتاین دارد اول همان را خواندم. زبان شگفت آوری داشت. سالها بود زبان شاعری مرا شگفت زده نکرده بود. در این سالهای عسرت شعر فقط شاعران زن توانسته اند شعرهایی بگویند که برای من خواندن اش لذت بخش باشد. در سالهای دور ژیلا مساعد مثلا. بعد سارا محمدی. و حالا آزیتا قهرمان. بزرگانی مثل سیمین بهبهانی البته به جای خود که فرم کارشان متفاوت است و کارهاشان عالم دیگری دارد. دو شعر دیگر هم داشت که چشم ام را گرفت در دو صفحه روبرو با یک مضمون منتها با تعبیری عجیب. اولی اینطور شروع می شد: فارسی مرا زایید خوش خط مرا نوشت. دومی هم اینطور: فارسی مرا زایاند.

از دو کتاب دیگر هم یاد کنم که دوست داشتم و مرا با عالم دانشکده پیوند داد. یکی خاصیت آیینگی که دوست دانشورم استاد مایل هروی نوشته است در باره عین القضاه. وقتی چاپ اول اش درآمد من در خیالات دیگری بودم و سراغ کتاب نرفتم. سال پیش برای پاسخ دادن به سوالهای پسرم علی در باره عین القضاه ویراست دوم کتاب را سفارش دادم (نشر نی، 1389) و مثل همیشه از قلم مولف استاد آموختم. گوهری است استاد مایل که باید قدرشناخته شود. و نمی شود. کتاب دیگر اثر نغز بهرام بیضایی است که می پرسد هزار افسان کجاست؟ و در واقع کجایی است (روشنگران، 1391). مقدمه شاهکاری دارد که مثل یک فیلم سینمایی خوب طرح موضوع جانانه ای می کند و ستیهندگی بیضایی را نشان می دهد. با همین انرژی گشتی دراز در ادب فارسی زده است و نشان می دهد که اهل فرنگ چه خطاها دارند در فهم پیشینه هزار و یکشب حتی اگر مثل مارزلف دانشنامه هزار و یکشب فراهم کرده باشند. کاری است کارستان و بیضایی نشان می دهد در شناخت و تحلیل داستانهای افسانه ها و متون ادبی و داستانگوی فارسی از معدود صاحبنظران ما ست و در زمینه تحلیل هزار و یکشب بعد از جلال ستاری نظیر ندارد. اما در آنچه به دست آورده است و بن-مایه زنانه اثر و سخن رهایی بخش و زندگی بخش را کاویده و با صدها مثال و ارجاع تحکیم کرده الحق یگانه است. مثل این چند ساله اخیر چاپ هرمس از هزار و یکشب (1386) کنار تختخواب ام جای دارد و گاهی شبها پاره ای از آن می خوانم و می خوابم. دو شب پیش به پایان قصه عاشقانه علی بکار و شمس النهار رسیدم. هزار و یکشب همه داستان زن است و قهرمانی های او. و این درست مغلوب کردن صورت ظاهر داستان است. زنی که آمده است تا بعد از شبی کامجویی کشته شود پیروز از این کارزار بیرون می آید. و همه زنهایی که در داستانهای او می آیند خصلت های قهرمانانه دارند. درعشق و در ستیز و زندگی. بیضایی موفق شده است اولین شرح اساطیری و کاملا ایرانی هزار و یکشب را بنویسد. 

----------
این یادداشت به خواستاری فرشاد کاشانی از کتابخوان های حرفه ای نوشته شد. از من و دوستانی که دعوت اش را اجابت کرده اند خواسته است از دیگران هم دعوت کنیم از کتابخوانی هاشان بنویسند. از دیگر کتابخوان های حرفه ای یکی سیدرضا شکراللهی است و دیگری سعید حنایی کاشانی. دوستان کتابخوان دیگر هم دارم اما وبلاگ ندارند. بعضی هم به جای کتاب فیلم تماشا می کنند که خب از دایره بحث بیرون است. از میان خانمها اما می دانم شهزاده کرم کتاب است. خاصه داستان و رمان به زبان فرنگان. اگر این سه بنویسند غنیمت است. و البته اگر کتابهای خودشان را هم امسال منتشر کنند غنیمت تر!
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
March 20, 2013  
آب و آتش نوروز؛ زایش بمثابه امر مقدس  
 
در مباحث نوروزی بسیار صحبت از آتش هست اما کمتر از آب سخن می رود. نگاهها به سبزه دوخته شده و گل و سنبل اما کمتر کسی از شان نزول تخم مرغ  در هفت سین می پرسد. در این یادداشت چرخی می زنم در چند منبع تا ببینم جای آب در نوروزگان کجا ست و از کجا در این ایام تخم مرغ هم در نوروزستان جلوه می فروشد و هم در اروپایی که از نوروز خبر ندارد. 

یک اصل راهنما برای نگاه به نوروز این است که وقتی آتش چنین ارجمند است در مراسمی حتمی باید سراغ آب را هم گرفت. وقتی این دو بود از خاک هم باید نشان جست و سرانجام از باد. 

شعر فارسی سرشار از بادهای نوروزی است خاصه صبا. به قول حافظ او اصلا دایه گل است. گل با صبا ست که می شکفد. این همان باد است که به قول مولوی نباید از آن تن پوشید تا با بدن همان کند که با درختان می کند. سر و کارش با جوانان چمن است. و دم مسیحایی دارد. پس نوروز بی باد صبا نمی شود. فعلا برای مقصود ما همین بس. 

آتش هم که نماد آشکار نوروز است. در کردستان که بودم آتش در چارشنبه آخر سال نمی افروختند بلکه درست همان روز عید بر بام خانه ها می سوختند. در روستاهای تاجیک نشین آسیای میانه هم رسم است که می گویند: «چراغ را تیزتر درگران! ارواح ها در بیرون چرقش دارند» یعنی که هم زور آتش و چراغ را بیش باید کرد در نوروزگان و هم این آتش به استقبال فروهرها ست. در متون هم مکرر آمده است که آتش را شب آخر سال روشن می کرده اند و این از چارشنبه سوری شواهد بسیار بیشتری دارد.

می ماند خاک و آب. از خاک به چند صورت نشان هست در نوروز. یکی اصلا زدودن غبار است و گرد است. چهره نوروز بی غبار خوش است. پس خانه از غبار می روبند. یک صورت دیگرش آن است که کوزه می شکنند. و این سخت با معنا ست. به گمان ام این رسم در ایران از یاد رفته است اما در قدیم چنانکه استاد زرین کوب یاد می کند از پس مراسم چارشنبه سوری آتش که خاموش شد کوزه ها و سبوهای سفالی می آوردند و آنها را از آب پر می کردند و از پشت بام توی کوچه می انداختند. 

این رسم کوزه شکنان در جاهای دیگر هم هست. و خود گره گاه آتش و آب و خاک است و نوروز.

پس از همین جا بحث آب را می شود دنبال کرد. آبی که از پس آتش به کوچه ریخته می شود. در مراسمی که هم امروز هم در ایران هست به آب انداختن سبزه را داریم. بر سر سفره هفت سین هم آب می گذارند. حال ماهی داشته باشد یا نه. اما آب هست. درست چنانکه آینه هم هست. از شستن ظرف و فرش و رخت با آب هم می گذریم که باز از نشانه های دیگر آب در نوروز است. خود آب را هم تمیز می کرده اند و از رسم های نوروزی مثلا در خجند بوده است که نهرها و حوضچه های آب را از گل و لای تمیز کنند.

اما از آن چیزها که از یاد رفته است آب پاشی به یکدیگر است. تا قرنهای اول اسلامی رسم آب پاشی همراه آتش بازی معمول بود. بعد در اواخر قرن سوم گزارشی داریم که یکبار در بغداد ممنوع شد. اما سپس رفع ممنوعیت شد و مردم در آب بازی و آب پاشی حتی چندان افراط کردند که بر لباس عسسان هم آب دجله ریختند! در مصر رسم آب پاشی تا قرن بعد هم دیده می شود و آنجا هم یکبار خلیفه فاطمی دستور می دهد که مردم از روشن کردن آتش و آب بازی خودداری کنند و گویا در این کارها افراط می رفته است و باری تا سه روز ادامه می داشته. استاد احمد جاوید از دانشوران افغان نقلی از صبح الاعشی می آورد که نشان می دهد آتش افروزی و آب پاشی تا 791 هم در مصر معمول بوده است. - این ماجرای آب در مصر بسیار دلکش است و جداگانه باید به آن پرداخت فقط توجه می دهم که یوسف هم پیامبر آب است و می بینید که به چاه انداخته می شود اما سالم بر می آید و نقل است که به زندان هم که رفت درخت خشکیده ای آنجا بود که جوانه زد و سبز شد. 
 
اینکه امروز آب پاشی جایی مانده باشد یا کوزه شکنی نمی دانم و شاید هست و منابعی که من در دست دارم چیزی نشان نمی دهد. این را باز می گذارم. که قصد من در این یادداشت بیشتر مرور است تا تحقیق.

بیاییم بر سر نکته آخر. این روزها همه ساله در اروپا تخم مرغ رنگین خریدن آسانترین کار است برای جور کردن سفره هفت سین. چرا که ایام عید ایستر است. این عید با دو چیز شناخته می شود. یکی تخم مرغ و دیگری خرگوش. در نظر اول ممکن است فکر کنی که تخم مرغ در هفت سین ما چه بسا امری تازه باشد و از عالم غربی گرفته شده باشد. اما شواهد چیزی دیگر می گوید. مثلا در همان کردستان تخم مرغ بازی از بازی های رایج نوروزی است. بروید به آن سوی اقلیم نوروزستان می بینید در در قبادیان بدخشان هم همین بازی هست و تخم مرغ جزو هدایای نوروزی است و زدن آنها به هم که «تخم جنگ» نامیده می شود از بازی های معمول در همین سده اخیر بوده است و در ولایت کشکرود ازبکستان هم هست. استاد زرین کوب هم می نویسد که صبح نوروز تخم مرغ به بچه ها و جوانان هدیه داده می شد در زرورق پیچیده و رنگ شده یا نقاشی شده و گویا دست کم تا دوره صفوی رایج بوده است که شاردن فرانسوی هم از آن یاد کرده است. اینکه تخم مرغ را در ایام ایستر به مسیح نسبت داده اند نیکو ست اما رمز خرگوش آن را تضعیف می کند چه مسیح خود زن نستاند و بچه نیاورد. خرگوش نماد بچه زایی بسیار است. تخم مرغ هم نشانه زایش است. و به قول زرین کوب هدیه کردن اش به بچه های جوان تفالی است برای واگذاری ادامه نسل به ایشان. 

یک سوی دیگر بچه زایی و تداوم نسل یعنی بخت گشایی هم در نوروز مثالهای فراوان دارد. مثلا در ساری دختران در پایان دوازدهه نوروزی هفت بار از روی نزدیکترین جویبار نزدیک به خانه شان می پریده اند تا بخت شان باز شود و شوهر کنند و بچه بیاورند. این که این مراسم هنوز هم هست یا کم و کمتر شده مهم نیست. مساله اصلی پیوند نوروز است با طبیعت زایا از یک سو و با جهان مینوی و فروهرها از سوی دیگر. این را آتش نمایندگی می کرده و آن را آب. در همان خجند که رود اسطوره ای سیحون از میانه شهر جاری است پیوندهای نوروز با آب بسیار عمیق است. و مردم در اساس جشن نوروز را در کنار آب و «سر آب» برگزار می کرده اند و می کنند. آب اساس حیات است. و زایش نماد تداوم آدمی. و این دو در صورتهای مختلف در نوروزگان جلوه می فروشند. و این همان است که ما در جستجوی آن بودیم. جستجو کنید باز هم نشانه های دیگر می یابید. اما برای این اشاره همین کفایت است.

----------
این یادداشت به خواستاری بهروز صمدبیگی نوشته شد و به او و دوستان در جامعه روزنامه نگاران تقدیم می شود.
----------

اگر خواستید در این باب بیشتر بخوانید:
نوروز در فرهنگ شیعه، مقاله عالی رسول جعفریان در نامه مفید، شماره نهم، بهار 1376
نوروز در فرهنگ کردی، نوشته مهرداد رامیدی نیا، چیستا، شماره 268، فروردین 1389
نوروز در قبادیان، رحیم مسلمانیان قبادیانی، بخارا، شماره 17، فروردین 1380
سنن نوروزی در خجند، نوشته عبدالله جان میربابا، کیهان فرهنگی، شماره 150، اسفند 1377
نوروز، مجموعه مقالات از جمله دو مقاله استادان زرین کوب و جاوید، به کوشش علی دهباشی، نشر افکار، 1389
نوروز در کشکرود، از استاد فقید رحمان رجبی، که خود در سفر سال پیش به من هدیه کرد. چاپ تهران، 1384
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
March 17, 2013  
مساله خاتمی نیست خامنه ای است  
 
به نظرم این امید که هر قدر به انتخابات نزدیک تر شویم شفافیت فضا بیشتر شود تا بتوان تصمیم گرفت دارد ناامید می شود. در آغاز سال میلادی نو نوشته بودم که امسال سال عجیبی است برای ایران. دلها سرد شده است و ایمان ها از کف رفته و ایده ها شکست خورده است. این مشکل هنوز پابرجا ست.

به نظرم هر قدر به روزهای اعلام نامزدی این و آن نزدیکتر می شویم صحنه شلوغ تر می شود و همزمان کم رمق تر. انتخابات در ایران بعد از پیروزی اول خاتمی همیشه شلوغ بوده است. در دوره دوم خاتمی فکر می کنم 9 یا 10 نفر نامزد داشتیم که همه هم جدی بودند. این دور هم دارد همان موضوع تکرار می شود. بعضی ها البته مثل فلاحیان و پورمحمدی شانس بیشتری دارند! ولی به طور کلی در ناصیه هیچیک از این رجال چه این دو نامزد پرشانس و چه رضایی و دیگر کم شانس ها نوری نمی تابد و دلی را گرم نمی کند. قالیباف هم آنقدر از دور دارد می آید که معلوم نیست اصلا نامزد می شود و اگر بشود اصلا چه حرف تازه ای دارد  و چه هنری که همه این نامزدها ندارند.

اصلاح طلبان شروع کرده اند به دعوت از خاتمی. در این صحنه بی نور و کم رمق و سرد انتخابات خاتمی تنها چراغ موجود است اگر دل یکدله کند و بیاید. اما من با حفظ احتیاط واجب فکر می کنم این خاتمی هم دیگر نه رای 20 میلیونی دارد و نه می تواند سردی فضا را به گرمی بدل کند. خاتمی یک رئیس جمهور بی دردسر خواهد بود برای همه ما. اما نه اصلاحات بر می گردد و نه این همه مارخوردگان افعی شده کنار می کشند. فرض کنید همین وضعی که الان هست و هیچکس حرف هیچکس را نمی خواند باقی می ماند و فقط به جای احمدی نژاد خاتمی خواهد بود. 

نکته ای که در مجموعه بحث های اصلاحات و اصلاح طلبان از پیر و جوان نادیده مانده است این است که مساله این انتخابات دیگر خاتمی و اصلاحات نیست. حتی جنبش سبز هم نیست. اینها خاطره است. اینها زمانی راه حل بود اما دیگر راه حل نیست. الان مساله انتخابات خامنه ای است. 

از یک بابت در انتخابات سال 76 هم مساله خامنه ای بود اما خامنه ای 92 کلی توفیر کرده است. نه اینکه پرقدرت تر شده باشد. بلکه دست اش رو شده است و امکان بازی ندارد. خامنه ای 76 هنوز می توانست با سید خندان مماشات کند و حتی اصلاحات را هم به خود ببندد و به نوعی در آن ادعا کند که من هم هستم و اصلا اصل مردمسالاری است و چه و چه ها. اما خامنه ای 92 بعد از هشت سال حاکمیت دولت احمدی و بعد از آن رسوایی های سال 88 و خیانت به آرا و کودتا بر ضد اساس انتخابات راهی برای خود نگذاشته است که پس برود یا پیش برود. پس رفتن اش ناممکن و پیش رفتن اش ناممکن. 

علت این سردی و بن بست و گیجی حاکم هم همین است. خامنه ای با دخالت در روند انتخابات و سینه سپر کردن برای احمدی نژاد و منکوب کردن هاشمی و امید بستن به نفت 100 دلاری و برنامه هسته ای و احمدی نژاد را به جان همه در داخل و منطقه و خارج انداختن چنان اشتباه بزرگی کرده است که راه سیاست ورزی در ایران را بسته است.

از این امامزاده دیگر معجزی بر نمی آید. خامنه ای یک استراتژیست ناکام و شکست خورده است. او تمام تخم مرغ هایش را در سبد احمدی گذاشت و او هم یک لگد زیر این سبد زده است و حیثیتی برای آقا باقی نگذاشته است. خامنه ای ناچار به بازسازی چهره خود است اما توانایی این کار را هم ندارد. خاتمی می تواند آبروی دوباره ای برای نظام بخرد اما خامنه ای خریدار این آبرویی که خاتمی بخرد نیست. باشد هم مردم آن پشتوانه را به خاتمی نمی دهند که او بتواند آبروی مجددی برای نظام دست و پا کند. آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت. آن فرصت از دست رفت. و خود کرده را تدبیر نیست.

ممکن است باز هم با قید احتیاط واجب ما شاهد مرگ سیاسی خامنه ای هستیم و فقط مثل عصای سلیمان باید آن موریانه آن را تمام جویده باشد تا فرود افتادن آقا را به چشم سر هم ببینیم. اما هر چه هست سه ماه آینده تغییر بنیادینی در وضع گره خورده سیاست در ایران نخواهد داد. مگر واقعا مرگ سیاسی خامنه ای با مرگ طبیعی او یکی شود و او از صحنه خارج شود.

خامنه ای روزی که از نقش رهبر مشروطه و فراتر از جناح های سیاسی خارج شد و در کنار یکی از بازیگران ایستاد مرگ خود را امضا کرد. او سطح بازی را آنقدر بالا برده است که بدون جابجا کردن خود او تغییر مهمی در سیاست ایران و بن بست حاکم بر آن پیش نخواهد آمد. خاتمی هیچ تغییری در این وضع نمی تواند بدهد. او نه قادر است برنامه ای بدهد و نه برنامه ای را اجرا کند. به نظر من تغییر سیستم انتخاب رئیس جمهور تنها برگ بازی خامنه ای است اگر موفق به انجام آن شود. اما انتخابات در ایران مرده است چون جسد رهبر سیاسی نظام روی آن افتاده و خفه اش کرده است. از این بن بست راه خروجی نیست. اگر هیچ تغییر مهمی پیش نیاید یک رئیس جمهوری از بین رجال پرشانس و کم شانس بالاخره با مقداری رای اعلام شده (درست مثل آنچه در انتخابات پارلمانی پیش آمد) به دفتر سابق احمدی نژاد راه خواهد یافت. اما زندگی سیاسی در ایران زنده نخواهد شد. نطق این طوطی سخنگو را خود بقال کور کرده است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
March 15, 2013  
تهران دور چه داشت که تهران امروز ندارد؟  
 
از وقتی ایرج افشار دو سال پیش در همین روزها از جهان رفت بارها به او فکر کرده ام. همانطور که تا وقتی زنده بود همیشه کارهایش را با تحسین دنبال می کردم. بعد از رفتن اش هم می دیدم که اثرات وجودی او همچنان ادامه دارد. او تمام شدنی نیست. یادداشت مفصلی نوشته ام با کند و کاو در آنچه او برای رفقایش نوشته است. اغلب آنها به یاد ایشان است و بعضی هم در نکوداشت آنها در زمان حیات. من تمام آن یادداشت ها را که در کتاب مستطاب نادره کاران جمع آمده است با این دید خواندم تا بدانم حلقه دوستان افشار چه کسانی بودند و او را به جهان و فرهنگ ایران و فرهنگمداران اش چه نظرها بود. آن یادداشت هنوز منتشر نشده است و امید می برم که بزودی در مجموعه ای برای بزرگداشت استاد انتشار یابد. 

امشب که شنیدم دوست نازنینی که به علت بیماری زیر تیغ جراحی رفته تا ماهها رنجور خواهد بود خواه ناخواه دوباره یاد حلقه استاد افشار افتادم و قیاس کردن به اینکه آنان چگونه زیستند و ما چگونه از وطن دور افتاده و پراکنده مانده ایم که عیادت دوست هم برای مان آسان نیست. فکر می کردم چه چیزی است که نادره کاران را چنین غنی کرده و پر رنگ و زیبا و دوست داشتنی. چرا ما که در غرب زندگی می کنیم با وجود نعمات ظاهری که از آن بهره مندیم حسرت آن دوران دور تهران اوایل قرن تا انقلاب را می خوریم. تهران در ایام جوانی افشار شهری نبود که بتوان گفت دل می برد. سختی معاش بود و دولتهای ناپایدار و ستیزها و سانسورها و چه و چه. چیست در آن جمع و در دهه های بعد که زندگی تهران را اینقدر رنگین می کند؟

دیشب فیلم سیمین ساخته حسن صلحجو نیز همین حس را بیدار می کرد. در فیلمهای آرشیوی زندگی در تهران در دهه های قبل از بیست و بعد آن تا دهه چهل و پنجاه چیزی بود که دیگر نیست. در زندگی افشار هم چیزی هست از همین شمار. آن چیست؟

در زندگی افشار دو چیز بود که بس غنیمت بود. یکی جمع رفقا. بارها و بارها می بینی که نامهای آشنای دوره های بعد و چه بسا نام آوران همان دوره جمع اند در این پاتوق و آن محفل و این انجمن و آن سفر . یا بحث می کنند و یا کوه می روند و یا در خیابان قدم می زنند و گفتگو می کنند و یا به کافه ای و معمولا به دفتر مجله ای می روند. گاهی هم خانه این دوست و آن رفیق جمع اند. این از ما دریغ شده است. ما رانده شدگان و گریختگان این را از دست داده ایم. در کشورهای مختلف زندگی می کنیم و حتی اگر در یک کشور هم هستیم در فاصله های بعید که میان اش مردمان دیگر و زبانهای دیگر و مسائل دیگر در جریان است. آنچه ما از دست داده ایم مساله مهم فضا و مکان است. ما در فضای دیگری غوطه ور ایم. تهران زیر پامان نیست. خیابانها از ما نیست. هنوز نمی توانیم بگوییم این شهر ما ست. این خیابان ما ست. این مردم ما هستند. 

این را می شد جبران کرد. اگر می توانستیم به ایران رفت و آمد داشته باشیم. می شد سفر کنیم. از آنچه می دانیم با اهل وطن بگوییم و از وطن و اهل آن چیزها بیاموزیم. بده بستان کنیم. این هم نمی شود. ما نه تنها رانده شده ایم که به اجبار سیاست بریده هم شده ایم از وطن. ایران ما درون ما ست. با ما سفر می کند. این خوب است. اما جای فضا و مکان را نمی گیرد.

چرا بریده شده ایم؟ چرا سفر به وطن پرخطر شده است؟ چرا برای دیدن روی وطن و اهل وطن باید هزینه های سنگین متحمل شد؟ چرا زندان و بازجویی و فشار و آزار خانواده و دوستان همراه هر تصمیم به سفر و دیدار است؟ این هم فرق فارق دیگر ما ست با نسل افشار: افشار و حلقه ای که به مهر ایران زنده بودند و زندگی می کردند پای شان در وطن بود و جمع شان جمع بود و سر پر شور داشتند و در وطن قدرشان دانسته بود و همه در یک کلان روایت مشترک بودند. آنهم ساختن آن روز و آینده ایران آن روزگار بود. افشار و دوستان اش با همه مشقت و افت و خیزها که در زندگی داشتند و در سیاست وطن می دیدند از جمله سقوط دولت ملی باز هم امید به آینده داشتند. میان آنها و دولت رضاشاه و میان آنها و دولت بعد از مصدق و کودتا هم باز یک چیز اساسی مشترک بود: آنها جهت کلی واحدی داشتند که دوست داشتن ایران و آباد کردن ایران و مدرن ساختن ایران بود. 

ما این را هم از دست داده ایم. دولتی بر سر کار است که نه دلی به ایران دارد و نه مهری به فرهنگ ایران و نه احترامی برای کسانی که دل شان به مهر ایران گرم است. دولتی سودایی که نه اسلام اش معلوم است چیست و نه ایران برایش اهمیتی دارد. دولتی که هیچ در کار ساختن نبوده است و تنها سوخته است و نابود کرده و آشفتگی به بار آورده و اهل نظر را رانده و دانشگاه ها را بسته یا خوار داشته است و اهل تحقیق را رانده و دست نشاندگان اش را بر کارها گمارده است و چیزی اصیل از ایلغارش سالم نمانده است. 

حال دوباره می فهمم که تهران دور چه ها داشت که امروز ندارد. تهران دور خیلی چیزها نداشت. دانشگاه اش تازه پا بود. مردم اش نیمه روستایی بودند. کتابفروشی هایش اندک بود. خیلی از کارهای تحقیقی اش در آغاز راه بود. خیلی از موسسات مدنی اش تازه داشت شکل می گرفت و تاسیس می شد. اما همین میل به ساخته شدن میل به آبادی و تجدد دلها را گرم می داشت و حلقه یاران را اینجا و آنجا و همه جا. تعداد کسانی که رانده دولت بودند محدود بود و همانها هم که رفته بودند چه به شوروی گریخته بودند یا به آلمان شرقی و دیگر جاها سالهای بعد بازگشتند و هر کدام محترمانه به کاری مشغول شدند که ایران را به اهل وطن و جهانیان معرفی می کرد. آن دولت برای ایران و ایرانشناسی و ایرانشناسان از هر طیفی حرمت قائل بود. اگر دل به ایران داشتی کمتر امکان داشت بی قدر و اعتبار بمانی. حرف ات پیش می رفت. مقاله خوب خریدار داشت. کتاب خوب حمایت می شد. 

عمر افشار در یک چیز گذشت و آن بازیابی آثار ایران بود در قرون ماضیه و ثبت کارهای ایراندوستان و فرهنگمداران بود در دوره خود او. آثار او یا تصحیح نسخ خطی است یا مجلات ایرانشناسی و فهرست های مقالات و راهنماهای تحقیق. همه و همه با محوریت ایران. ایرانی که او وجب به وجب اش را سفر کرده بود و مثل مردم اش افتاده و آزاده بود. 

ما جمع یاران را از دست داده ایم و پراکنده شده ایم. و با دولتی روبروییم که جز زبان مبتذل سیاست وتبلیغ مهوع نمی شناسد و قدمی برای ساختن ایران برنداشته است. حد عالی و آرمانی دولتی که در ایران حاکم است همین هشت ساله دولت ولایی است که با وجود آنهمه نعمت مادی که از راه نفت حاصل شد کشور به ویرانی و آشفتگی کشیده شد. 

حالا برای ما فقط یک چیز باقی مانده است که ممکن است بتواند فضا و مکان دریغ شده را جبران کند و بر زخم پراکندگی مان مرهم گذارد. و آن رسانه است. اما رسانه های ما کجا یند؟ چقدر از وضع امروز میلیونها رانده و گریخته ایرانی باخبر اند؟ چقدر از رسانه های ما گرمی مهر ایران شمیده می شود؟ چقدر باهمستان های ایرانی را شبکه کرده اند؟ چقدر از ما مهاجران خبر دارند؟ چقدر رسانه ها می توانند ما را گرم کنند؟ این را نوروز خوب نشان می دهد. نشان خواهد داد. وقتی نوروز آمد دقت کنید که رسانه مرهم می شود یا نمک بر زخمی که اکنون سی و چندساله است و در این هشت سال چند بار کار ما را به اتاق عمل کشیده است. 

پراکندگی ما را باید جبران کرد. اینطور شاید فضایی هم پیدا شود. ما بسیار ایم. اما رسانه ای نیست که ما را و جمع پریشان ما را نشان دهد. ناچار دیده نمی شویم. حیات ما در این پراکندگی خود موضوع رسانه ای مهمی است. و رسانه ای که به این مهم نمی رسد چرا باید برای من مهم باشد؟
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
March 5, 2013  
رسانه کشف نیاز است و یا رسانه نیست  
 
اجازه بدهید از اینجا شروع کنیم که رسانه ها دو نوع اند: مبتکر و مقلد. 

اگر مسیر مقلد بودن را انتخاب کرده اید عیبی ندارد - یعنی دارد ولی چون مبتکرها معمولا کمیاب اند در عمل تقلید راه بیشتر رسانه ها ست- ولی دست کم باید انتظارات خود را تنظیم کنید. هیچ مقلدی به گرد پای مبتکر نمی رسد. اگر فکر کنید با تقلید از مبتکر پیش می افتید سخت به خطا رفته اید. مثلا صدای آمریکا در چند ساله اخیر راه تقلید از بی بی سی را می رود. و هرگز به پای بی بی سی نخواهد رسید. تازه اگر همان تقلید را هم درست انجام دهد که در آن تردید جدی هست.

اگر مسیر مقلد بودن را انتخاب کرده اید ادای مبتکرها را هم در نیاورید. تقلیدتان را خوب انجام دهید. بیهوده در پیچ و مهره کار دستکاری نکنید. چون ممکن است کار را از بن خراب کنید. تقلیدتان را صادقانه انجام دهید. مثل شاگردی که صدای استاد را در کلاس آواز تقلید می کند. استاد نخواهد شد اما همگان او را تحسین خواهند کرد که مکتب استاد را خوب دنبال کرده است. اگر در میانه تقلید بخواهید راه تازه بروید لذت تقلید را حرام کرده اید. مقلد باید مقلد بماند. ادای مرجع را در نیاورد!

اگر مسیری که بر گزیده اید قرار است مبتکرانه باشد دو نکته را در نظر داشته باشید:
اول اینکه ابتکار در تقلید هم ممکن است. یعنی اگر تقلید می کنید آن را به حوزه ای ببرید که تا به حال کسی نبرده است. یا آنقدر آن حوزه بایر افتاده است که حالا که شما وارد آن می شوید تازه می نماید. از من و تو یاد بگیرید! بسیاری از ایده های من و تو تازه نیست. کاملا تقلیدی است. اما چون در حوزه زبان فارسی و رسانه های ایرانی این تقلیدها کمیاب بوده یا نبوده است من و تو آن روشها و محصولات را حوزه تازه ای وارد کرده است و می توان گفت مبتکر است. ابتکارش در این است که زمینه بازار را خوب تشخیص داده است.

دوم اینکه اگر می خواهید کارتان واقعا ابتکاری باشد هیچ راهی ندارید مگر آنکه دست به تحقیق بزنید. اگرنه کارتان آش شله قلمکاری از کار در می آید که چه بسا در شما این توهم را ایجاد کند دارید کار نو انجام می دهید!

این روزها که تلویزیون ایران فردا راه افتاده است می بینم که دوستان خطاب به مخاطب احتمالی می گویند برای شما این را در نظر گرفته ایم و آن را در نظر گرفته ایم. سوال من این است که این در نظر گرفتن بر چه اساسی است؟

قبل از اینکه مدل تلویزیون فارسی وان عرضه شود مردی از کهنه کاران سینمای آمریکا روزی به ملاقات من آمد. می خواست نظر من را در باره یک تلویزیون تازه بپرسد. می گفت خیلی ها را دیده است. ولی باز هم نظرسنجی اش را ادامه می داد. نزدیک به سه ساعت در دفتر من به نمایش اسلایدهایی مشغول بود که می گفت نتیجه یک تحقیق 500 هزار دلاری در جامعه ایران برای شناسایی گرایشهای مخاطبان است. در آن زمان به نظر من رسید که پول اش را حرام کرده است. اما بعدها که طرح اش چند دور چرخید تا نهایتا به صورت مدل فارسی وان معرفی شد و طرفدار پیدا کرد و تلویزیونهای دیگر هم به تکاپو افتادند که از آن مدل کپی برداری کنند متوجه شدم که چه کار اساسی مهمی کرده بوده است. نیازی را تشخیص داده بود که هیچ کس دیگری اگر هم تشخیص داد به فکر آن نیفتاد که در رسانه به کار گیرد. اقبال به فارسی وان در زمان خود نشان داد که تا چه حد جامعه ایران از ارزشهای نظام مقدس فاصله گرفته است. و همین کافی بود. آینه ای بود در برابر همه ما.

اینکه ما به خیال خودمان فکر کنیم مردم چه نیازی دارند و برای شان این و آن برنامه را در نظر بگیریم یکسر خطا ست. و این خطا را مخاطب بدرستی گرچه از روی غریزه تشخیص خواهد داد و به سراغ ما نخواهد آمد. مهم نیست که چقدر برنامه های خوبی برای آنها در نظر گرفته ایم. مهم این است که خوب را خودمان تعریف کرده ایم. به نیاز مخاطب توجه نکرده ایم.

رسانه های جدید اگر واقعا جدید باشند یعنی به منطق عصر دیجیتال نزدیک باشند هرگز به دنبال رابطه از بالا به پایین با مخاطب نخواهند رفت. در نظر گرفتن برنامه برای مخاطب بدون سنجش نظر او و بدون شناخت بازار از-روی-تحقیق دنباله روی از گفتار رسانه ای ماقبل دیجیتال است. این آینده ای ندارد. 

کار هر رسانه تازه و طراحان رسانه های تازه اگر تقلید است باید تقلید از نمونه های موفق و امتحان-داده باشد و اگر ابتکار است باید تنها و تنها بر اساس تحقیق و مخاطب سنجی باشد و بس. در واقع ما باید نیاز را کشف کنیم. و راه کشف اش این است که به آنچه مردم می کنند توجه کنیم. از پیش خود هرگز نمی توان برای مردم امروز ایران برنامه معین کرد و از آنها تشویق و استقبال انتظار داشت. رسانه هایی که نه تقلید خوبی هستند و نه قدرت تحقیق و مخاطب شناسی دارند پاتوق گروه خاصی از تولیدکنندگان می شوند که توهماتی در باره میزان تاثیر خود پیدا خواهند کرد. و این از نظر دانش ارتباطات رسانه نیست. و به هیچ کار مهمی از نظر اجتماعی موفق نخواهد شد. دورهمی چای خوردن و گپ زدن البته مساله دیگری است. اما اگر هدف تاثیرگذاری اجتماعی است این رسانه ها باید تکلیف خود را با «کشف نیاز» روشن کنند. هیچ برنامه ای از رسانه ی گران تلویزیون نباید بدون اینکه نیازی را هدف گرفته باشد پخش شود و گرنه هدر دادن سرمایه است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست