قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




January 30, 2013  
کشف حجاب از بیانیه وزارت اطلاعات  
 
از بیانیه وزارت فخیمه اطلاعات در توجیه بازداشت روزنامه نگاران، اطلاعات زیادی می توان به دست آورد که ساختار سیاسی نظام تا چه حد تک پایه است و تطورات زمانی و سیاسی منطق و بینش آن را متحول نمی سازد. برای من بیانیه شاهد دیگری از وحشت اقلیت از مغلوب شدن به نیروی اکثریت است. 

خواندن این بیانیه مرا به یاد یادداشت نماینده ولی فقیه در کیهان انداخت که هشت سالی پیشتر نوشته بود: خانه عنکبوت. آن یادداشت در نوع خود بسیار گویا بود و به نظرم در تاریخ رسانه های ایران به آن بسیار رجوع داده خواهد شد. من همان زمان مطلبی در وارسی آن نوشتم (مرد عنکبوتی). اما امروز اگر می خواستم آن مطلب را بنویسم قطعا کمتر تعجب می کردم یا اصلا تعجب نمی کردم! طبعا تجربه این هشت نه ساله باعث زائل شدن تعجب من و ما ست. اما از شباهت روشها و منطق بین آن یادداشت و این بیانیه هنوز می توان تعجب کرد. این تعجب نشانه ای است تا مساله اصلی در نزاع دوره خامنه ای است را پیدا کنیم: تحکیم مواضع اقلیت برای مهار اکثریت. 

 یادداشت خانه عنکبوت همراه با موجی از دستگیری ها بود. آن زمان وبلاگ نویسان هدف اصلی قرار داشتند گرچه به آنها محدود نبود و نماند. تقریبا همه آن دستگیرشدگان ناگزیر به ترک وطن شدند و امروز در کشورهای مختلف پراکنده اند. (خبرهای گویا را اینجا مرور کنید)

اگر به یادداشت حسین شریعتمداری در مهر سال 1383 مراجعه کنیم می بینیم که او بی پروا هر کس را که خواسته متهم داشته است. برای او حضور کسی در دولت هم اهمیت ندارد. او آشکارا چهره های مختلف اصلاح طلبان را که در حاکمیت و دولت بودند متهم می کند («با كمك عوامل اين شبكه در وزارت ارشاد، انجمن صنفي روزنامه نگاران، كانون نويسندگان و حمايت برخي از نفوذي هاي شبكه در سيستم اجرايي و...»). سپس آنها را به شبکه ای در خارج وصل می کند. باقی همه دور این محور می پیچد. عده ای هم این میانه بازداشت می شوند که دیوارشان از همه کوتاهتر است. اینها روزنامه نگار و وبلاگنویس اند. 

من اعتقاد دارم که آنچه این روزها دیدیم و، بنا به نوید بیانیه، خواهیم دید اجرای مجدد همان طرح سال 83 است جز اینکه اعضای دولت از آن کنار گذاشته شده اند. ولی آنها هم مصون نخواهند بود. چند ماه دیگر نوبت آنها خواهد بود. فرق ماجرا در این است که به دولت اصلاحات می شد حمله کرد و افرادش را به هزار اتهام ناچسب متهم داشت اما دولت انحرافات را نمی شود چون تف سر بالا ست و زمانی مورد تایید رهبر بوده است.

اگر ساختار مساله را خلاصه کنیم اینطور می شود: یک حرکت اطلاعاتی و ایذایی برای مهار کردن و از صحنه بیرون راندن کسانی که مورد تایید رهبر نظام نیستند. بازی با افراد کمترشناخته شروع می شود اما ابعاد وسیعتری می گیرد. این ابعاد در انتخابات بعدی خود را نشان می دهد. برای هجوم سال 83 انتخابات سال 84 در پیش بود و برای هجوم سال 91 انتخابات 92 در برنامه است.

یک خلاصه دیگر از همین عملیات این خواهد بود که: به هر طریقی بین مخالفان داخلی و نیروهای خارجی پیوند بزنید تا بتوان داخلی ها را سرکوب کرد. در سال 83 مرکز خارجی مطلوب در پراگ قرار داشت و وبسایت محوری گویا بود. در سال 91 مرکز خارجی لندن است و وبسایتهای محوری همه رسانه هایی که به نام «شبکه عنکبوتی» شناخته می شوند. کافی است همین تعبیر شبکه عنکبوتی را گوگل کنید. دست تان خواهد آمد.

واقعی بودن یا نبودن سناریوها و اتهام ها ابدا اهمیتی ندارد. سال 83 سناریو آنطوری نوشته شد و سال 91 اینطوری. مهم دو مساله بود و هست:

هر نیرویی که با رهبر زاویه دارد باید زاویه نشین شود و از صحنه حذف شود؛
هر نیروی مخالف داخلی باید دست نشانده خارجی وانمود شود؛

این است که بیانیه می گوید حتی اگر خبر هم نداشته باشی ممکن است در خدمت بیگانگان باشی! یعنی هر کسی می تواند متهم باشد. راه چاره چیست؟ طبعا پناه بردن به دامان مهرورزی رهبری. فقط همانجا امن است. این یعنی ای همه کسانی که در مقابل رهبر در-اقلیت-مانده موضع گرفته اید به اقلیت بپیوندید. این رویای اکثریت شدن است. اما چون نمی شود پس باید اکثریت را ساکت کرد یا فراری داد. 

بیانیه وزارت اطلاعات از این منظر اینطور خوانده می شود: ما مدافعان رهبر نظام هستیم و باقی نظام چه مجلس ششم باشد یا دولت دهم برای ما اهمیت ندارد یا تا زمانی اهمیت دارد که پیرو منویات رهبری باشد. هر گاه کسی یا روزنامه ای یا جناحی از منویات رهبر دور شد برای ما مانع شرعی و قانونی وجود ندارد که هر طور شده او را متهم کنیم. همان سال 83 نوشته بودم: «اتهامات آقای شريعتمداری به دیگران بخوبی نشان می دهد در حوزه حفظ قدرت آزادی کامل وجود دارد برای عبور از هر مرز دينی، اخلاقی، شرعی، فقهی، حقوقی و حتی عقلی.»

به کوتاهترین بیان: اصلا مهم نیست که کسی باور کند یا نکند. مساله اساسی مهار رقیب یا حذف رقیب است و تا قدرت در دست ما ست هیچ مرزی برای ما وجود ندارد. قدرت را به هر قیمت حفظ می کنیم. این همان راهی است که بشار اسد هم دارد به شکل عریان اش می رود. بیانیه وزارت اطلاعات نوع باحجاب همان روش است. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
January 22, 2013  
خامنه ای به زبان ساده  
 
فهمیدن آقای خامنه ای کار دشواری نیست. البته گرد و خاکی می کنند و به اصطلاح آب را گل آلود می کنند تا مطلب دیده نشود اما واقعیت ماجرا خیلی روشن است: اقای خامنه ای تلاش کرده است و مجدانه تلاش می کند که رقیبان خود و مخالفان خود را از میان بردارد و سرجای خود بنشاند اما موفق نیست و نبوده و چنین پیدا ست که نخواهد بود. کمی توضیح این مساله را روشنتر می کند و نشان می دهد که احتمالا در انتخابات آینده او چه نقشی بازی خواهد کرد. نقشی که ظاهرا بازی کند را نمی گویم نقشی که واقعا بازی خواهد کرد.

دو گروه دلیل می شود برای عدم موفقیت آقای خامنه ای آورد. اول به زمان بر می گردد و دوم به ساختار.

زمان از دست رفته
آقای خامنه ای کمی دیر شروع کرد به اینکه قدرت شخصی خود را تحکیم کند و حرف خودش را پیش براند و نظر خود را به کرسی بنشاند. دوره آقای هاشمی چنین کاری نمی توانست کرد. هاشمی هم با رو کردن (یا رو کردن مثلا برگ هر طور بخوانید درست است) به مدیریت شهری و طبقه متوسط و تکنوکرات دلها را طوری به دست آورد و جهت را طوری عوض کرد که تلاشهای آقا برای اینکه ناطق نوری را سر کار بیاورد جواب نگرفت. و خاتمی شد محصول زمینه چینی های دوره هاشمی. آقا شانزده سال طلایی را از دست داد. 

در دوره خاتمی آقا که حسابی قافیه را باخته بود ناچار به حرکتهای ایذایی پرداخت. همان قصه مشهور هر 9 روز یک بحران درست کردن. خاتمی و گروه اصلاح طلب پاتک مهمی که به اساس رفتارهای رهبر می توانستند زد رو کردن قتل های روشنفکران بود. خاتمی چه آگاهانه مسیر تقویت جامعه مدنی و رسانه ها را رفته باشد و چه این نتیجه ناآگاهانه سیاست او برای تداوم و نوسازی فضای مشارکت عمومی باشد که رای او از همان می آمد به هر حال به مشکل آقای خامنه ای برای تسلط بر جامعه ایران و حذف رقبا دوچندان افزود.

آقای خامنه ای که در دور اول با کارت صندوق رای بازی کرد و ناطق نوری را باخت و به تحمل خاتمی دچار شد در پایان دوره شانزده ساله با تکیه بر اینکه حاکمیت یکدست بهتر از حاکمیت دوگانه است و با امداد غیبی احمدی نژاد را روی کار آورد تا همو حساب همه را برسد و حسابهای آقا را با کسانی که شانزده سال خون به دل او کرده بودند تسویه کند. اما نیروهای اصلاح طلب با رو کردن کارت موسوی در انتخابات 88 کار آقا را سخت کردند و آقا ناچار دید که از هیچ راهی جز چپه کردن صندوق رای به نتیجه نمی رسد که قصه اش بر سر هر بازار هست.

آخرالزمانی که چندسال بیش عمر نکرد
اما آقا باز هم خون به دل شد. فقط تصور کنید که اگر ماجرای قهر بین احمدی نژاد و خامنه ای پیش نمی آمد صحنه چطور می شد: احمدی نژاد از یاران امام زمان بود که قرار بود پرچم فتح نهایی را به دست سیدعلی خراسانی بدهد. اگر این قصه همانطور که تا دو سال بعد از 88 پیش رفت ادامه یافته بود آقای خامنه ای طرح و برنامه های دیگری داشت و ای بسا که کلا انتخابات ریاست جمهوری به فنا می رفت تا آقا یگانه پرچمدار قدرت در نظام مقدس شود. ولی نشد. یعنی آقا بعد از 23 سال هم باز نتوانست کاری را که دیگران در همان یک دو سه سال اول می کنند و سر و ته قضیه را جمع می کنند انجام دهد. 

دیگران یعنی تقریبا همه کسانی که قدرت مطلقه می خواهند معمولا در همان سالهای اول قدرت سر باقی قدرت طلبان را زیر آب می کنند. و باقی عمر را هم به خوبی و خوشی سلطنت می کنند و برای خودشان چهره مردمی درست می کنند. اما چرا آقا نتوانست؟

شلوغی بازار مکاره سیاست
یک دلیل ساختاری هم داشت. و آن در نحوه به قدرت رسیدن خامنه ای آشکار است و در شیوه تقسیم قدرت در ایران. خامنه ای در وضعی به قدرت رسید که مدعیان تصاحب مقامات ارشد همه از دوره رهبر پیشین باقی مانده بودند و کنار گذاشتن آنها آسان نبود. او باید با هاشمی کنار می آمد. با احمد خمینی کنار می آمد. با منتظری کنار می آمد و با بسیاری از فرماندهان سپاه و وزرا و صاحبان نام و سهیمان در قدرت. از میان همه آنها تنها منتظری را رهبر پیشین تضعیف کرده بود و باقی همه سرحال و قبراق و سهم خواه بودند. 

این قصه تا امروز هم باقی است. آقای خامنه ای نتوانست عرصه قدرت را به سود خود یک کاسه کند. او سیاست فرسایشی را برگزید که نتیجه اش گزینش استصوابی و کنار گذاشتن تدریجی و تاراندن نرم و حداکثر حصر و زندانی کردن مخالفان بود. با وجود اینکه صدها مقام سابق نهایتا از چرخه قدرت کنار رفتند و بسیاری هم به بیرون کشور گریختند یا رانده شدند باز ریشه تنوع ساختاری در تقسیم قدرت ایران در داخل باقی ماند. 

واکسن خامنه ای
به زبان دیگر استراتژی نرم و تدریجی و زمان بر آقای خامنه ای در حذف رقبا و مخالفان و سرکشان و سهم خواهان آنقدر کش پیدا کرد که به ضد خود تبدیل شد. یعنی چون کسی را نکشت همه کس را قوی تر کرد. درست مثل واکسن عمل کرد. این سیاست حتی در مورد احمدی نژاد هم به همین نتیجه رسیده است. 

خامنه ای باز به دلیل نحوه به قدرت رسیدن و طول زمان بسیار برای ساخته شدن اتوریته و اقتدار هرگز نمی توانست مثل آقای خمینی که بنی صدر را یکباره از فرماندهی کل قوا عزل کرد و بعد هم از ریاست جمهوری کنار گذاشت با هیچ کدام از روسای جمهورش برخورد کند. می گویم نمی توانست. نه اینکه نمی خواست. این نتوانستن خود بزرگترین مساله استراتژیک سیاسی در ایران و بهترین امتیاز به سود مردم است. 

ناهمزمانی با روح دوران
اینها را گفتم یک نکته دیگر را هم بگویم که می شود سومین جنبه از این داستان و آن مساله ناهمزمانی است. اگر خامنه ای را مثلا با رضاشاه مقایسه کنیم و رفتار هر دو را با مخالفان خود بسنجیم می بینیم که رضاشاه بدتر از خامنه ای هم با مخالفان خود کرده است (یا دست کم هر دو از یک روش بهره بردند) اما اقتداری داشت که بخش بزرگی از آن ناشی از روح دوران بود. اقتدار او ازآنجا ناشی می شد که اراده سیاسی او برای نوسازی ایران با فکر روز هماهنگ بود و از حمایت جهانی برخودار. بنابرین حمایت بیرونی و حمایت نیروهای تحول خواه داخلی به او اجازه می داد پیش برود. اما خامنه ای درست برعکس جریان جهانی حرکت می کند. ایده های او از مد افتاده و فاقد حمایت جهانی و فاقد پشتیبانی داخلی از سوی نیروهای تحول خواه و مدرن است. پس اصطکاک زیادی هم با داخل و هم با خارج دارد و این او را به صورتی ذاتی ناتوان کرده است. یعنی توانایی هژمونی پیدا کردن را از او گرفته است.

بیل و پیل
پس به طور خلاصه: خامنه ای از نظر سیاسی و شخصی زمان بسیاری را از دست داده است. اردوی سیاسی اش متشتت و ناهمدل است و فاقد توان برای مدیریت بحران. از نظر ساختاری هم اصولا تنوع اصحاب قدرت چندان است که به او اجازه نمی دهد اینها همه را کنار بزند یا یک کاسه کند یا به انفعال و سکوت وادارد. هر قدر نیروهای فردی بیشتری از کشور رانده می شوند باز در داخل نیروهای سیاسی و اجتماعی تازه می رویند. چون این ساختار ریشه ای دارد که قطع ناشدنی است. یک بخش مهم از این قطع ناشدنی بودن به روح دوران برمی گردد که به سوی اتوریته ستیزی و فردگرایی و دین گریزی و انتخاب شخصی و زندگی طلبی و بی مرکزی و مانند اینها می رود. بعلاوه حضور صدها رسانه آنلاین و ماهواره ای و رسانه های هنوز قدرتمند داخلی غیرممکن می کند که بتوان سانسور یکدستی حاکم کرد و تصویری دلخواه خامنه ای از ایران به مردم داخل و جهان نشان داد. برعکس، تصویری که می بینیم و زنده است همین است که جامعه ایران بسیار متنوع است و چندین صدا در آن زنده است و در تکاپوی بیان خود به دهها شکل متفاوت است. فی الوافع، بیل خامنه ای نتوانسته و دیگر هم نمی تواند پیل دوران را زمینگیر کند. این پیل نیروی خود را از مردمی می گیرد که در سال 76 و در سال 88 اراده و خواست خود را نشان دادند.

این تصویر خامنه ای واقعی است. چنین کسی در انتخابات روبرو چه خواهد کرد؟ به نظر من جواب سوال از این مقدمات بخوبی قابل استخراج است. اما نتیجه هر آنچه - مطلقا هر آنچه - خامنه ای بکند یک چیز بیشتر نیست: تقویت باز هم بیشتر مخالفان اش و تشتت هر چه بیشتر در اردویش و ناکامی مضاعف در مدیریت سرکوب و مهار پیل. مقاومت خامنه ای از نظر سیاسی بن بست او را پیش نظر همه آشکارتر می کند. فشار مخالفان که اکنون تقریبا همه نیروهای سیاسی داخلی را فراگرفته خردکننده است. او یا باید بازی را واگذار کند و تسلیم شود یا تن به رودرویی با اتحادی از مخالفان بدهد. تجربه تاریخی و منطقه ای می گوید نتیجه خرد شدن زیر پای پیل خواهد بود.

*این یادداشت را تقدیم می کنم به نسرین ستوده حقوقدان شجاع که امشب باز به زندان نظام مقدس بازگشت
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
January 4, 2013  
سال عجیب 2013 برای ایران  
 
از یک نظرگاه عمومی سال 2013 سال بحران است اما نه بحران تصمیم های بزرگ که بحران بی تصمیمی های بزرگ. معنای این سخن این است که سال 2013 سال بن بست است و احتمال های مختلف برای شکستن بن بست. احتمال هایی که خود در بحران اند و بحران زا. تلاش می کنم جوانب این بحران را اندکی بشکافم.

وضعیت سیاسی در ایران با موقعیتی روبرو ست که می شود گفت بالاخره سر آقایان به سنگ خورده است. یعنی خودشان هم فهمیده اند که خورده است. دنیای سیاست ایرانی در چند دهه گذشته توهم در توهم بوده است و اوج این دن کیشوت بازی و بلکه آخرالزمان آن همین سالهای دولت مهدوی احمدی نژادی بوده است. یعنی دولتی که جلوه اعلای ایده های خامنه ای بود. شیشه عمر این ایده ها چنان نقش بر سنگ شده است که صدای شکستن اش به گوش کران هم رسیده است.

به عبارت دیگر، حباب بزرگترین ایده قدرتمندترین مرد سیاست ایران ترکیده است. گلی که می پنداشتند گرفته اند پوچ شده است. از درون آن یک باجگیر سیاسی به نام احمدی نژاد رخ نموده که زهر خود را هنوز کامل نریخته است.

یک نیم نگاه به اردوی اصولگرایان نشان می دهد که این اردو وضع اش آنقدر آشفته است که گویی فرمانده لشکرش کشته شده باشد. و آنچه برای رهبر معظم پیش آمده چیزی کمتر از مرگ سیاسی نیست. دست اردوی اصولگرا خالی ست. چه در طیف دولتی اش یا ضددولتی اش یا این و آن شخصان امیدوار که فکر می کنند یکی از آن 40 تنی هستند که ممکن است از میان آنها رئیس جمهور آینده انتخاب شود.

وضعیت در اردوی اپوزیسیون هم بهتر نیست. ایده های رهبران سبز اگر نمرده باشد دست کم به فریزر سیاست سپرده شده است. مطلقا هیچکس نیست که ایده های سبز را پیش ببرد. سبز راه حلی برای یک بحران سیاسی در درون نظام بوده است و آن بحران به دلیل حل نشدن به بحران بزرگتری که در بالا وصف اش آمد تبدیل شده است. بعید است که ایده های سبز در برابر بحران کنونی حرف تازه ای داشته باشد. 

اصلا اینطور بگویم: حرف تازه  آنقدر مهم نیست الان. ایمان تازه مهم است. این ایمان از دست رفته است.

کمی توضیح دهم: زمانی بود که انقلابیگری مارکسیستی جوانان و مردم را گرم می داشت و پیش می برد. ادبیات خود را داشت و قهرمانان خود و سنت های سیاسی خود را. مکتبی بود موثر در امور سیاست ایران چنانکه در جهان. زمانی بود که ناسیونالیسم دلها را زنده می داشت و به مهر وطن گرم می کرد و سختی ها را آسان می کرد و آینده را پرنور می ساخت. ناسیونالیسم منطقی داشت که چند نسل شیفته آن بودند. درست مثل مارکسیسم. 

امروز از مارکسیسم چیزی بیشتر از آتشی ز کاروان باقی نمانده است. ناسیونالیسم هم یا اوراق شده است یا به افراط افتاده است. هیچکدام در وضعی نیستند که دلی را گرم کنند و سری را پرشور سازند. وضع اسلام سیاسی هم که زمانی شریعتی را رهبر جوانان پرشور وطن ساخته بود ناگفته پیدا ست.

پس دوباره نگاه کنیم: وضعیت در هر دو سوی بحران سیاسی ایران در بن بست است. ایمان ها از دست رفته است. سخن ها سردی گرفته. ایده ها زمین خورده است. 

از این وضعیت چه حاصل خواهد شد؟ انتخابات در پیش است. پیچ سیاسی بزرگی در راه است. اما اندیشه و ایده بزرگ و فراگیر و دلگرم کننده ای در افق دیده نمی شود. سال شگفتی در پیش داریم. آیا ایمان تازه ای متولد می شود؟ یا فریب تازه ای ممکن است؟ یا به سوی جنگی ویرانگر می رویم؟ آیا راه حلی از درون پیدا خواهد شد یا تغییر معادلات منطقه ای سرنوشت ما را تعیین خواهد کرد؟

چه کسی تصمیم خواهد گرفت؟ چه کسی توان تصمیم گیری دارد؟ چه کسی قادر است بر این همه زخم مرهم بگذارد؟ این لشکر به خون فتاده از جا برخواهد خاست؟ ایده های شکست خورده بش خورده باز می گردند؟ 

حتی اگر ایمان از دست رفته بخواهد ترمیم شود زمان از سر سال 2013 سر خواهد رفت. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست