قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




November 21, 2012  
چرا فارسی را بد می نویسیم؟  
 
پیش از ورود به بحث یکبار دیگر مانند پست قبلی، در باره زبان فارسی، باید بگویم که این مساله بسیار دشوار است و سطوح مختلفی دارد که به آسانی نمی توان آن را در یک یادداشت بررسید. همچنین بگویم که آنچه می نویسم راه حل نیست و اصلا قائل به این دست راه حلها و نسخه پیچی ها نیستم که در یک قیام و قعود تکلیف مساله را روشن کنیم بخصوص که در باره تحولات زبان فارسی معاصر ما هنوز کار مهمی نکرده ایم که بتواند پایه ای باشد برای بحث های قیام و قعودی. ناچار مسائل بسیار را باید در نظر گرفت تا به نخست به درکی روشن تر از مساله برسیم. پس آنچه می نویسم نه راه حل که راهی برای فهم مساله و راهی برای یافتن راه حل شاید باشد. بعلاوه باید این نکته بدیهی را مثل یک امر غیربدیهی در مقابل ذهن داشته باشیم که زبان آنقدر در تار و پود ذهن و زندگی ما درپیچیده است که نمی شود سر و ته آن را در یک یادداشت ولو به صورت اجمالی جمع کرد. 

ما فارسی را بد می نویسیم. در این تردیدی نیست. این ما هم مای اکثریت نویسندگان است. ممتازنویسان طبقه ممتازه ای از فارسی نویسان اند. در همین جمله تامل کنیم: اتفاقی افتاده است که نویسا و نویسنده به صورتی غیرقابل پیش بینی-و-کنترل-و-مدیریت تکثیر شده است. نه اینکه ذاتا غیرقابل کنترل بوده بلکه ما توان مدیریتی آن را نداشته ایم یا از دست داده ایم. برای کوتاه کردن سخن این نکته را از زبان خامنه ای می آورم. می گوید: «من البته راجع به زبان فارسى، سالهاست - شايد ده سال بيشتر است - كه با صدا و سيما بحث و بگو مگو دارم؛ براى اين كه در آن زمينه پيشرفت كنند؛ كارهايى بكنند و اشكالات را بر طرف سازند.»

چرا خامنه ای نمی تواند بعد از ده سال سر و کله زدن در بالاترین سطح مدیریتی کشور مساله را حل کند یا گامی در جهت حل اش بردارد؟ به نظر من مساله در ذهنیت حاکم بر او و بر بسیاری از ما ست. یعنی مشکلی که با دیگر مسائل نو داریم اینجا هم داریم. دوستانی که فکر می کنند در زبان که نباید در بمانیم خطای دید دارند. خود خامنه ای هم همین تصور را دارد که در همان سخنرانی اش می گوید: «گيرم كه كشور ما در صنعت و فنآورى و دانش جديد، از غرب، عقب باشد؛ اما از نظر فرهنگ كه عقب نيست! ما در گنجينه فرهنگى، از آنها عقب نيستيم. شعر ما، نثر ما، انواع ادبيات و فرهنگ ملى ما كه كمبودى ندارد! پس چرا بايد عقب بمانيم؟!» از نظر من عقب افتادگی علمی و عقب افتادگی آموزشی و زبانی دست در آغوش هم اند. 

بیاییم بر سر نکته اصلی. چرا نویسندگان کثرت پیدا کرده اند و چه چیزی رعایت نشد که این کثرت عظیم از دانش قدیم زبانی بی بهره ماند؟

جواب بخش اول مساله ساده است: ما در دوره معاصر خواه ناخواه باید به سمت سواد همگانی می رفتیم. این لازمه ترقی و توسعه بود. و رفتیم. اما این تصور خطا ست که فکر کنیم وقتی همگان صاحب سواد شدند وضع همانطور می ماند که در زمان بی سوادی همگان حاکم بود. این کثرت بنا به قوانین خود با تغییر کیفیت هم همراه است. اگر فکر کنیم قرار بوده همگان همانطور و همانقدر باسواد شوند که مثلا استاد فروزانفر و ادیب نیشابوری و ملک الشعرا بهار و دهخدا باسواد بودند یکسره بر خطا رفته ایم.

سواد همگانی معنایش خودبخود با تقلیل سواد همراه است. این بخش جدایی ناپذیر مساله است. نه اینکه نتوان سواد همگانی را بالا برد و به حد قابل قبولی رساند. این حرف من نیست. حرف من این است که این روند تقلیل بدرستی شناخته و مدیریت و پیشگیری و درمان نشده است درست به این خاطر که زعمای قوم تصور درستی از همگانی شدن نداشته اند. بنابرین یا تصور می کرده اند همین نیمچه سواد برای همگان کافی است و یا فکر می کرده اند هر که باسواد شد لزوما شوق استاد و شاعر و نویسنده شدن در او پیدا می شود و او از همان راهی که اساتید زبان و ادب فارسی اساتید شدند راه نجات را می یابد و به زبان مسلط می شود. طبعا این تصور راه به جایی نمی برده است. در حق قلیلی از مردم درست است و همیشه درست بوده. چه دانشوران بسیاری بوده اند که از روستایی  برآمده اند و صاحب نامی در فارسی شده اند. اما حق قلیل در باره کثیر صادق نیست. آموزش همگانی مساله کثیر مردم است. این هم ناشناخته بوده و مانده است. 

من این میانه راه را کوتاه می کنم و تحولات یکصدساله را کنار می گذارم و مساله سواد همگانی را به نویسنده شدن همگان که خاصیت قرن جدید است پیوند می زنم. امروز تکنولوژی که در دنیای دموکراسی پدید می آید و بر اساس نیازهای آن رشد می کند در میان ما هم مقبول است بدون اینکه لزوما آمادگی کافی برای روبرو شدن با مسائل اش پیدا کرده باشیم. در نتیجه این رشد تکنولوژی امروز همه می توانند بنویسند. وبلاگ و سایت شخصی و نشر دیجیتال و شبکه های اجتماعی همه را نویسنده کرده است. این فی نفسه ایرادی ندارد خیلی هم خوب است. اما چون زمینه ها و زیرساخت های آموزشی درست نیست آشفتگی ها پدید می آید. 

مفهوم این نویسندگی همگان بسادگی این است که بسیار کسان که صاحب فرهنگ شفاهی بوده اند ناگهان فرصت تازه ای پیدا می کنند که آن را مکتوب کنند. از نظر زبانی این می تواند مشکلاتی را ایجاد کند که املا یکی از آنها ست. فرض کنید کسی که عمری گفته وسسلام و درست هم گفته حالا می خواهد همین را بنویسد. احتمال اینکه آن را والسلام بنویسد چقدر است؟ اینجا ست که نقش مدرسه و آموزش پیدا می شود. کسی می تواند صورت درست زبانی را کشف کند که آن را آموخته باشد یا راه کشف آن را بداند.

در کشمکش میان ادبایی که از سنت های زبانی دفاع می کنند و مردمی که حالا دست به قلم اند و می نویسند جریانهای مختلفی پیدا می شود و شده است. هم در زبان های فرنگی مثل انگلیسی این جریان ها هست و هم در زبان فارسی. مردم یا همان همگان لزوما گوش به ادبا و نخبگان نمی دهند. دلایل خود را هم دارند. مثلا ممکن است از عربی بدشان بیاید چون منشا آن را دولت اسلامی می دانند. پس آن را پس می زنند. برای خود قواعد تازه ای می سازند. می گویند اصلا چه ایرادی دارد که پارسی بنویسیم و کلمات را همانطور که تلفظ می شوند ثبت کنیم؟ چه کسی گفته که باید سنت را پاس داشت. و این سخن در گوش همان همگان خوش می نشیند. چون سنت ستیزی خود یک گفتار رایج است. 

می بینید که مساله فقط زبانی نیست. ذهنی هم هست. گفتمانی هم هست. تکنولوژیک هم هست. و البته مدیریتی و آموزشی. و اگر آموزش به این مساله به شیوه ای در خور نگاه نکند نمی تواند مساله را بشناسد و طبعا برای آنچه نمی شناسد هر چه تجویز کند درمانگر نیست. 

باز رسیدم به آخر این یادداشت و بیش از این نمی توان آن را طولانی کرد اما یک گام پیشتر نرفتم و هنوز راه درازی در برابر است. پس تاکید کنم یکبار دیگر و به زبانی دیگر که این فقط زبان نیست که عوض شده است همه چیز عوض شده است. صحنه اجتماعی و بازیگران زبانی و فعالان تولید محتوا عوض شده است. معیارهای سنجش تغییر کرده است. نیازها هم تغییر کرده. سرعت مدهای زبانی و برافتادن شان حیرت انگیز است. شما به سی سال پیش که نگاه کنید می بینید نحوه سخن گفتن در صحنه جامعه و رسانه و دانشگاه تغییرات بسیار کرده است. مدل زبانی و بیانی بسرعت کهنه می شود. ولی مدل چاره یابی ما بشدت محافظه کار است و قدیمی. این دو با هم سرشاخ می شوند. مساله حل ناشده باقی می ماند. 

توانایی حل مساله خود بخشی مهمی از راه حل مساله زبانی ما ست. این توانایی را باید رشد داد و مرکزیت بخشید تا مساله زبان اول درست شناسایی شود و بعد چاره های آن شناخته شود. به زبان دیگر، تحلیلگران خود نیز باید تغییر کنند.

فرصتی بود باز هم می نویسم. ولی شاید راه بهتر راه انداختن کارگاهی وبسایتی تحقیقی باشد تا داده ها را بدرستی و روزانه جمع آوری کند. سپس آنها را تحلیل و دسته بندی کند. و سپس در ارائه راههای درمانی و بهبود گام بردارد. برای مساله ای با این عظمت و فراگیری باید راه حل یابی از روش متناسبی پیروی کند. و من امیدوارم که زمان اش رسیده است. این می تواند مدل خوبی از راه حل یابی مدرن و علمی باشد. از راههای سنتی و با توصیه های همیشگی این مساله حل نمی شود.

---------------------
این یادداشت در پاسخ به همفکری دوستان در حلقه گفتگو نوشته شده است. از دیگر دوستان در این حلقه:

فاطمه ستوده، ابر آبی«شوک زده» نشوید «عدم درست نویسی» «تقسیر» خبرنگاران نیست!  فاطمه بخوبی شواهدی از زبان ناهموار رسانه ای جمع آورده است و با طنز خوبی هم مطلب اش را پایان داده است. طنز راه خوبی برای جلب توجه مخاطب است. اما طبعا برای آموزش زبان باید به راههای دیگر اندیشید. شاید طنز آموزشی!

داریوش محمدپور، ملکوتفارسی شکر ...بود؛ داریوش از منظری عمدتا کلاسیک به درست و نادرست در زبان نگاه کرده است. ضمن اینکه من فکر می کنم زبان شماتت در آموزش به کار نمی آید. نقدی که شماتت داشته باشد عمدتا واکنش بر می انگیزد و راه آموختن را ناهموارتر می کند و ما در نقد زبان عمدتا باید در مقام برانگیختن مخاطب برای تصحیح باشیم تا تذکر به انتظاراتی که از یک رسانه داریم و اجابت نمی شود. اما می دانم که کسان بسیاری مثل داریوش فکر می کنند و شاید تندتر هم برخورد کنند. توجه داریوش در آخر متن اش به مساله خشونت زبانی نشان می دهد که مساله ما فقط خطا در صورت زبان نیست. امری که من با آن همدلی بسیار دارم.

شهاب شیخی، نه از جنس خودم نه از جنس شما: فارسی را چگونه آموختم؟ شهاب از کردان پارسیگوی است و در این یادداشت خواندنی شرح می دهد که چگونه به هر دو زبان کردی و فارسی دل داده است و بین آن دو همزمان در کشاکش بوده است. منظر سیاسی آموزش زبان فارسی در یادداشت او کاملا برجسته است. ضمن اینکه به دلیل همین کشاکش متن او به سمت تحلیل روانشناختی هم کشیده شده است. 
 
سام الدین ضیایی، تارنوشت: زبان رسانه زبان معیار؛ سام الدین اعتراض دارد که اگر بی بی سی زبان اش زمانی معیار بوده دیگر نیست. من فکر می کنم این اتفاق خود نشانگر وسعت تغییراتی است که در مساله اتوریته های زبانی پیش آمده است. و این خود یک یادداشت دیگر می طلبد. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
November 16, 2012  
زندان اندرونی رهبر نظام  
 
از چند منبع شنیده ام که از خامنه ای نقل می کنند که او گفته فرق من با خمینی این است که او مخالفان خود را می کشت اما من حبس می کنم. به نوری زاد و قدیانی که نگاه می کنم حق را به خامنه ای باید داد اما به ستار بهشتی که نگاه کنیم مساله را طوری دیگر باید دید.

ابوالفضل قدیانی از چهره های مورد علاقه ستار بهشتی بوده است. نامه شجاعانه و مستدل او به خامنه ای را در وبلاگ اش منتشر کرده است. در همان نامه قدیانی ظاهرا در اشاره به آنچه از خامنه ای نقل شده می گوید: «البته شاید در نظر ایشان، با قدرت مطلقه ای که در دست دارند حبس مخالفان و نه سلب حیات آنان، حاصل لطف ملوکانه باشد، اما واقعیت آن است که این استبداد از تمام توان و بنیه خود برای سرکوب و بسط خفقان بهره می جوید و از هیچ خشونتی دریغ نمی ورزد، اما آنچه مانعی بر سر راه سرکوب افزون تر است، اولا خوف اوست و ثانیا آگاهی و مقاومت گسترده وسیع مردم در برابر وی است.»

قدیانی درست به هدف زده است. خامنه ای ضعیف کش است. برای همین است که در مملکتی که به حکم او تن داده است دست و انگشت سارق بدبختی که از زور گرسنگی و بیچارگی دزدی کرده است قطع می شود اما دزدان بزرگ در سپاه و بیت و دولت و مجلس و حوزه علمیه در امان اند و حداکثر گاهی تهدید می شوند که اسم تان را رو می کنیم. تا اطاعت مطلق یادشان نرود. 

خامنه ای زورش نرسد حصر و حبس خانگی می کند. برسد زندان می کند. نرسید با وثیقه سنگین آزادت می کند. مرتب با تلفن و پیام و موتورسوار تهدیدت می کند. وقتی اما زورش برسد ظرف دو روز تا یک هفته پس از بازداشت جنازه ات را تحویل خانواده ات می دهد.

وبلاگ ستار بهشتی را که می خوانم می بینم اتفاقی افتاده است. زمانی حرفهای ستار تنها از قلم کسانی چون احمد قابل جاری می شد که مقتدایش مرد بزرگی بود چونان آیت الله منتظری. زمانی نیاز به کسی چون دکتر سروش بود که رویاروی رهبر معظم بایستد. تا جنبش سبز هنوز خامنه ای در پس حجابی بود که سخن گفتن مستقیم با او و نقد بی پروای او رسم نبود و معدود کسان به آن جرات می کردند. در این سالهای سبز نیز هنوز کسانی که او را حاکم جائر بدانند قادر به بیان صریح نظر خود نبوده اند. از آنها که در داخل کشورند تنها محمد نوری زاد چنین جسارتی ورزیده است و یک تنه در خط مقدم ایستاده است و ابوالفضل قدیانی با آن نامه ستم کوب اش از زندان رهبر.

در میان جوانان وطن کسی را نمی شناسم که امضای خود را پای انتقادهای بی پرده از رهبر گذاشته باشد. ستار بهشتی براستی جانش را روی دست گرفته بود که در مملکتی که اوباش ولایت تا مرز آدمخواری و قزلباشی رفته اند با نام حقیقی مطلب می نوشت. 

اتفاقی که افتاده است دقیقا همین جا ست. آنچه روزی سخن پس پرده و درگوشی بود یا بیان اش به رجال سیاسی و فقهی نیاز داشت امروز از زبان مردی بیان می شود که نه نامی دارد و نه آوازه ای و نه ادعایی. ستار بهشتی مرا یاد آن مرد عامی دوره خلافت عمر می اندازد که چون به نظرش رسید خلیفه از غنیمت های جنگی چیزی بیش از حق اش برداشته به روی او شمشیر کشید که از حق گذشته ای. ستار یک چیز آموخته و آن را خوب آموخته است. با زور و ستم و اجحاف و حق کشی و هر چه از این شمار است مبارزه کن. او صریح و بی پروا ست. چون بلد نیست توجیه کند. از منطق سیاسی و زبان دیپلماتیک استفاده نمی کند. چشم اش باز است و ستم آشکار را می بیند و ستمگر را نشانه می گیرد. اگر شریعتی زنده بود او را مظهر ابوذر می دید. 

ستار بهشتی مرا یاد چریکهای فدایی و مجاهدین خلق پیش از انقلاب می اندازد. آدمهایی که سر نترس داشتند و برای مرگ آماده بودند. خود او می گوید: «بسیار از افراد هستند که عاشقانه و از دل و جان بدون ذره ای منیت وخودستایی، عاشقانه برای رسیدن به اتحاد و در حال مبارزه با نظام هستند.» این باید هشداری برای خامنه ای و انصار بیت او باشد. امروز مرز نقد و پاسخ طلبی از خامنه ای به روشنفکران دینی و اصلاح طلبان محدود نیست. ستار و جوانان همفکر او دیگر به هیچ نوع اصلاحی باور ندارند. ستار اصلاحات را افتضاحات می خواند. این نسل با این طرز فکر خبر از نزدیکی روز آخر برای خامنه ای می دهد. این نسل قابل مذاکره و آماده برای مصالحه نیست. آنها که مصلحت اندیش بودند مانند قدیانی و نوری زاد مصلحت بینی را کنار گذاشته اند. این جوانان که از بنیاد مصلحتی هم نمی اندیشیده اند. تنها مصلحت آنها پایان دولت ضعیف کش خامنه ای است. این زبان تند و صریح و انتحاری خبر از پایان می دهد. خامنه ای می تواند تن ستار بهشتی را به زجر بمالد و به شکنجه در هم شکند و به مرگ دهان او را ببندد اما حرف او صدها گوینده تازه پیدا خواهد کرد. این حرف را پایانی نیست مگر پایان دولت زور و زندان. 

خامنه ای از زندان بمثابه حصار امن دولت خود استفاده می کند و زندان را چونان اندرونی بیت خود می داند و در آن را به روی هیچکس باز نمی کند. اما سرنوشت ستار بهشتی گویاتر از هر بازدید و بازرسی نشان می دهد که در زندان نظام ولایت کار به دست اوباش آدمخوار است. زندان ولایت جایی است که در آن نه خدا هست نه قانون. آنجا سیاهچاله اندرونی نظام است. یک محاسبه ساده نشان می دهد که هر کس امروز به سببی از اسباب سیاسی در زندان است به خاطر مسئولیت خواستن از رهبر نظام است. امروز زندان در خدمت رهبر نظام است و بس. و طبیعی است که ستار بهشتی با آن نوشته های ساده و حق طلبانه اش در نظام خامنه ای پاسخی جز دوزخ زندان و ماموران عذاب نداشت. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
November 5, 2012  
فارسی آموزی مدرسه ندارد  
 
نوشتن از زبان فارسی برای من بسیار دشوار است زیرا انبوهی از مسائل را با خود همراه می آورد و بدون توجهی ولو گذرا به این انبوهه نمی توان به این سوال ساده پاسخ داد که چرا گروههای نه کم شمار از روزنامه نگاران زبان فارسی را بد و غلط می نویسند.

نگاه کردن از برخی زوایا به این مساله ناامید کننده می تواند باشد. مثلا آشوبی که در فکر و فرهنگ و آموزش ما افتاده است. اما ناچار باید تلاش کرد هر قدر می شود از خسارت بزرگ و بزرگی خسارت کاست. آگاهی را بالا برد. دست کم به اینکه: دوستان، زبان فارسی را بد می نویسیم! پس راهی بجوییم. همین که بدانیم بد می نویسیم ممکن است ما را در نوشتن محتاط کند و در آموختن دلیر.

بیست سال پیش رساله دانشگاهی ام را در باره نگره آموزش زبان و ادبیات نوشتم. در آن زمان اثرهای معدودی در زمینه آموزش زبان وجود داشت. خوب به یاد دارم به آقای حداد عادل پیشنهاد کردم که بیاید از این لشکر دانشجویانی که هر ساله در رشته های مختلف رساله می نویسند بهره بگیرد. موضوع پیشنهاد کند و بورسی چندماهه بدهد تا رساله ها در آن موضوعات - که در فرض موضوعات کاربردی بود - نوشته شود و به گشودن گرهی از گره های آموزشی ما کمک کند. آن زمان معاون آموزش و پرورش و رئیس سازمان کتابهای درسی بود و من تا زمانی که از آنجا به لطف یکی از مدیران تازه نصب شده و حزب اللهی ایشان پاکسازی نشدم چندسالی به ویراستاری برای کتابهای درسی مشغول بودم. البته قبول نکرد! گرچه چند سال بعد شیوه ناقصی از کار را مدتی دنبال کردند و جشنواره ای راه می انداختند و به برخی رساله ها جوایز می دادند. جزئیات خاطرم نیست. کلیات اش همین بود و البته به هیچ نتیجه کاربردی هم نرسید و نمی رسید. به قول دکتر رضا داوری مساله اصلی این است که «ما مساله نداریم». یعنی اصلا چیزی به نام تحقیق و آزمون و راه حل یابی را به رسمیت نمی شناسیم. راه حل ها در جیب مان است. خاصه در مدرسه و آموزش که همه رجال جمهوری در آن نخوانده ملا و مدرس و صاحبنظر اند. در همان دوره چندین بار دیده بودم که کتابها دست به دست می شد و از کسانی که مغضوب بودند گرفته می شد و به کسانی داده می شد که مطلوب دانسته می شدند ولو هیچمدان بودند و یا نزدیک به هیچمدانی. یا اصلا اگر چیزی هم می دانستند به کار تالیف کتاب درسی نمی خوردند. 

نمی خواهم بگویم که علم نزد ما بازی است. نه اینکه نیست. هست. اما باز هم وضع اینقدر بد نبوده است سی سال پیش که امروز هست. چند سال بعد از آن  یادداشت مفصلی در نقد فارسی آموزی به خارجیان نوشتم و کتابی 5 جلدی را که رایزنی های فرهنگی ایران در تمام دنیا توزیع کرده بودند نقد کردم و نشان دادم که نه روش دارد و نه آموزنده است و نه مفید است و کارآمد. آن زمان تنها کتاب در این حوزه همین کتاب بود. نویسنده اش هم سرشناس. و زبانشناس. اما دریغا که از علم زبان آموزی در آن اثری نبود. بهانه آن استاد هم لابد این بود که دوره جنگ کتاب را تالیف کرده و بمباران بوده و بعد هم اشتغال زیاد داشته و چه و چه. کتاب بدی بود. دریغ می خوردم که این کتاب معرف فرهنگ و زبان من باید باشد. کتابی که هیچ نداشت. حتی یک تصویر نداشت. یک کاشی در آن نقش نبود. یک تابلو خط در آن نبود. دو نما از شهر و روستای ما نداشت. هیچ.

در دانشکده ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی درس می خواندم. از پله ها که به طبقه پنجم می رسیدی طرف راست دپارتمان انگلیسی بود و طرف چپ دپارتمان فارسی. هنوز هم برایم سخت است تصورش که تنها من و یک دو تن دیگر از دوستان از این طرف به طرف دیگر می رفتیم و با استادان زبان انگلیسی حشر و نشری داشتیم و سری در برنامه آموزشی آنها که چه می کنند و با ادبیات و زبان چه رفتاری دارند و چگونه آموزش می دهند. مرزی نامریی میان دو بخش کشیده بود. کسی از آن گذر نمی کرد. کسی نمی دانست و نمی پرسید که خب در انگلیسی چه تجربه هایی برای آموزش زبان هست که ممکن است به درد ما بخورد. یک دو استاد من - مثل شمیسا و عبادیان- تصوری از عالم ادب انگلیسی داشتند و باقی اصلا توجهی نداشتند.  

مایکل هیلمن در همان کنگره استادان زبان فارسی که من هم به عنوان مربی جوانی شرکت داشتم و به خود جسارت داده بودم کتاب استادی سرشناس را اوراق کنم از تجربه های خود در آموزش زبان فارسی به دانشجویان اش در تگزاس گفت. می فهمیدم که آنچه او می کند درست است و آنچه ما می کنیم غلط اندر غلط است. اما بعید می دانم استادانی که پای حرفهای او نشسته بودند اعتنایی به حرفهایش کردند. او روش آموزش زبان انگلیسی به خارجیان را الگوی آموزش زبان فارسی به خارجیان کرده بود. اما در ذهن استادان ما که پر از معانی و بیان و غموض ادبی و عروض و عربی بود حرفهای او بسیار سبک سنجیده می شد!

در این جانهای غنی و اذهان مستغنی از جهان معاصر و غرق در متون کهن نوعی سنگینی و نخبگی و نگاه عاقل اندر سفیه هست که هر کسی را رم می دهد. من یقین دارم که در محضر این بزرگان می شود ادبیات کلاسیک را آموخت و به تاسی از ایشان نثر فاخر نوشت اما هرگز زبان فارسی نمی شود یاد گرفت. زبان فارسی به این سنگینی و نخبگی نیاز ندارد. مجموعه ای از مهارتهای شنیدن و خواندن و نوشتن و گفتن است که اجل از شان استادان ادبیات است آموختن آنها. این است که وقتی زبان را به دست این بزرگان می دهید آنها باز ادبیات یاد می دهند نه زبان. اینکه می گویند دانشکده زبان و ابیات مغالطه است و بس. مغالطه ای مهلک. این دانشکده ها در بهترین صورت خود و در نزد استادان کاردان خود فقط به فقط ادبیات و متون قدیم می آموزند و نه بیش. این است که در همان دپارتمان انگلیسی نمایشنامه و داستان می خواندند و استادان ما از دنیای نمایش و قصه نو به صد فرسنگ دور بودند. 

از همین کلاسها باید معلمان مدرسه ها و دبیرستان ها بیرون می آمد. معلمان هم ادامه دهنده راه استادان بودند. این است که فی الواقع مهارت نوشتن زمین می ماند. انشا این کار را نمی کرد و نمی توانست. مهارت های دیگر زبانی هم مغشوش آموخته می شد. 

من در همان رساله هم نوشتم که البته مدرسه ما فیزیک و شیمی و ریاضی و انگلیسی و عربی هم به کسی یاد نمی دهد. مشکل فراتر از فارسی آموزی است. بهترین دوره های آموزشی ما همان دو سه سال اول دبستان اند. بعد از آن سرگشتگی در روش تدریس بیداد می کند. کتابهای درسی بد نوشته می شود. بدتر هم تدریس می شود. خوب هم که تدریس شود نتیجه اش می شود نتیجه سمپادها. سمپاد حاصل بهترین درک ما از آموزش است. و نتیجه اش فاجعه بار. وضع مدرسه های عادی خود ناگفته روشن است.

اینهمه را گفتم و هنوز نگفته ام مساله نوشتار روزنامه نگارانه چرا به این مصیبت دچار است که می بینیم. بماند به یادداشت بعدی. باید این مقدمات را می گفتم تا به آن برسم. اگر راه حلی باشد بدون توجه به این مشکلات نمی تواند مفید فایده ای باشد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست