قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




September 21, 2012  
که پردخته ماند ز مردم نشان  
 
چهل سال و پنجاه سال پیش و پیشتر روشنفکران طبقه متوسط از چپ و مذهبی و ملی تلاش می کردند مردم را کتابخوان کنند. ناشران بزرگ شکل گرفت از دولتی و غیردولتی مثل فرانکلین و امیرکبیر که کارشان انتشار کتابهای خوب و خواندنی بود تا مردم را به خواندن ترغیب کنند. گروه بزرگی از نویسندگان و مترجمان و ویراستاران درجه یک در گروههای انتشاراتی مختلف با این ایده کار می کردند که محصولاتی ارزشمند پدید آورند. حاصل اش شد انقلابی که به یک معنا انقلاب کتاب بود.

از دیدگاه خرد جاویدان ایران که در شاهنامه بازتابیده است همه ایشان کاری اهورایی می کردند. چرا که می کوشیدند مردم را صاحب نشان کنند. مردم را به صحنه جهان بیاورند. وطن را از تنوع مردم و آرا و عقایدشان باخبر سازند. انقلاب بدون آمدن مردم به میدان ممکن نمی بود. این را کتاب پیش از آن انجام داده بود. نه اینکه شمار و آمار بسیار باشد. بلکه جهت و محتوا و گرایش درست بود. سوی مردمی شدن داشت و این آشکار بود.

سی و اند سال پس از انقلاب با دولت مدعی ظهور روبرو شده ایم که می کوشد هر چه بیشتر مردم پنهان شوند و دیده نشوند و حضور نداشته باشند و نخوانند و خوانده نشوند و چشم به دهان افاضل حکومتی بدوزند و دنبال ایشان بروند و زیر پرچم شان سینه بزنند و بس. می خواهد خودش ظهور داشته باشد و همه غایب باشند و بمانند.

نظام مقدس هر کاری می کند که هیچ کسی در صحنه جز خودش و اعوان و انصار حزب الله اش باقی نماند. هیچ کسی عرض اندام نداشته باشد. هیچ فکری هیچ چاره ای هیچ خبری جز آنچه او می نویسد و می چاپد و می چاپاند به صحنه نشر و رسانه نیاید. به زور و به جبر هر استاد گردنفراز و اندیشور غیرحکومتی را از دانشگاه به انواع بهانه رانده است. هر ناشری را که نمی پسندیده زیر فشار قرار داده است و به ترک بازار کار واداشته و به تعطیل اش کشانده یا توقیف اش کرده است و یا به صد بلای نهان دچارش کرده است. عرصه سانسور را چنان تنگ و طول زمان اجازه دادن به کتابها را چنان گشاد گرفته که جان نویسنده و ناشر را برای هر کتاب به لب رسانده و تازه برای هر بار تجدید انتشار هم صد جور شرط گذاشته و باز بسیاری از کتابهای مجوزدار را هم توقیف کرده و حالا انگار راه ساده اش را یافته و به جای آنهمه دردسر برای خودش مایه اصلی کار نشر را که کاغذ است به این و آن بهانه چنان از دسترس دور کرده که فقط به از ما بهتران دولت نشان و مورد تایید والیان برسد و بس.

به این می گویند سیاست اهریمنی. شاهنامه جاویدان می گوید کار اهریمن این بود که: «مگر تا یکی چاره سازد نهان که پردخته ماند ز مردم جهان». رفتارهای اهریمنی در پی آن است که مردم را از صحنه جهان براند واز مردم نشان باقی نگذارد. چه با حذف فیزیکی و قتل و ترور و جنگ و چه با حذف اجتماعی و سیاسی. هر کس که به دنبال محدود کردن حضور و نشان مردم است در پی اهریمن می دود. هر کس خود را در مقامی ببیند که می تواند مردم را محدود کند و از صحنه حذف کند جای اهرمن نشسته است. صحنه جامعه در اختیار مردم است. هیچکس برتر از مردم نیست و هیچ کس حق ندارد به این یا آن بهانه در حذف نشان های فکری و فرهنگی گروههایی از مردم بکوشد.

کشتن کتاب کشتن مردم است. این فقط چراغ فرهنگ نیست. بلکه تنها عرصه باقیمانده برای مردمی است که از دیگر صحنه ها رانده شده اند. پناهگاه مردم است تا فراموش نکنند که هستند و چه می خواهند. مردمی که نه در صدا و نه در سیما و نه در سیاست و نه در روزنامه و نه در مجلس و در هر جا که زیر تنه بزرگ دولت ظهور قرار گرفته جایی دارند برای خود دلخوش به کتاب اند و نشر کوچک و بزرگی که از تصرف و غارت دولت در امان مانده است. دولت این را هم نمی خواهد ببیند و تحمل کند. نمی خواهد کسی غیر از او حرف بزند و نشان داشته باشد. او می خواهد جای مردم بنشیند. درست مثل اهرمن.

فرق بسیار است میان جامعه پیش از انقلاب و پس از آن. جامعه ای که می خواستی کتابخوان شود شد و با انقلاب هر کسی برای خود کتابخانه ای در خانه دست و پا کرد. شمار دانش آموز و دانشجو به دهها برابر رسید. دانشگاهها بسیار شد. کتابفروشی ها و ناشرها در هر شهری راه افتاد. این را دیگر نمی شود به عقب برگرداند. سیاستهای پنهانی که دیگر نه چپ است و نه ملی و نه حتی مذهبی برای زدودن نشان مردم از صحنه اجتماعی و زورچپان کردن هر چه رسمی و دولتی است تنها و تنها به نتیجه عکس خواهد رسید. این سنت تاریخ است. آن که بکوشد از مردم نشان باقی نماند خود از بقا و نشان پردخته خواهد شد.
-----------------------
این یادداشت به پیشنهاد حلقه گفتگو برای توجه به بحران کتاب نوشته شد. از دیگر دوستان:
فاطمه ستوده: من مرغ به یک شعله کباب ام؛ که در آن بدرستی از دید اهل ولایت پرده بر می دارد که: «بگذار این آدم‌های «سازمخالف‌بزن» فرهنگی در منگنه بمانند. باید آن‌قدر فشارشان بدهیم که سودای تغییر از سرشان بیفتد. جانشان در بیاید و نفسشان به شماره بیفتد.»

آرش بهمنی: وقتی سرهنگ متولی فرهنگ می شود: «وضعیت امروز کتاب و ناشران ایران – که "تعلیق" به نظرم مناسبت‌ترین کلمه برای توصیف آن است -  البته که ریشه در کردار دولتی دارد که اهل سانسور است و اندیشه را بر نمی‌تابد و ... اما باور کنیم که خودمان هم کم در این زمینه مقصر نیستیم.»

رضا شکراللهی: ماموریت غیرمجاز: «اداره‌ی امور نظام اسلامی این سال‌ها به شکل مأموریت پیش می‌رود، از مأموریت احمدی‌نژاد در اداره‌ی امور مملکت تا مأموریت قاضی مرتضوی در برخورد با مطبوعات و تجمعات تا مأموریت آقای اخوی در امور کتاب و انتشارات. مأمورها خود نمی‌نویسند، مأموریت‌ها را فرماندهان می‌نویسند. »

سام الدین ضیایی: یک دنیا کتاب (هست که می خریم و نمی خوانیم). خلاصه اش همین است که در پرانتز آورده ام: «آیا نسل جدیدی که پس از انقلاب رشد یافته هم کتابخانه ای دارد؟ این دهها برابر دانشجو و دانش آموز آن شور و شوق ما نسل انقلاب را دارد برای کتابخوانی؟»

پارسا صائبی: به بهانه بحران کتاب در ایران. پارسا هم فکر می کند در باره دولت زیاد حرف زده ایم حالا خوب است برویم از ملت حساب کشی کنیم و به این نتیجه می رسد که: «در مجموع بخشی از جامعه جوان ایران را حداقل كسانی كه در عرصه مجازی فعال هستند، فعال‌تر و آگاه‌تر از هم‌نسلان خود در كشورهای دیگر دنیا می‌بینم.»

* این مطلب در بخش رسانه طبقه بندی شده است. اگر خواستید به باقی عناوین این بخش در سیبستان سر بزنید اینجا را ببینید
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
September 8, 2012  
وبلاگ بمثابه کلیسای مکتوب  
 
من وبلاگ را رسانه ای شخصی می دانم و فکر می کنم بسیاری دیگر هم اینطور فکر می کنند گرچه نه همه. اما اگر وبلاگ را رسانه شخصی می دانیم باید متر و معیارهای سنجش آن را هم از همین ویژگی اخذ کنیم. اگر وبلاگ رسانه شخصی باشد اما برای گرفتن نبض اش و پرسیدن حالش از منطق دیگری استفاده کنیم از نظر من آن منطق راه به خطا می رود و به نتایج نامقبولی می رسد.

در حلقه گفتگو بحث بر این بود که حالا که در سالگرد وبلاگ فارسی هستیم از حال و احوال وبلاگ بنویسیم. وبلاگ نویسان دیگری هم با توجه به حال و هوای این روزها در همین زمینه نوشته اند یا خواهند نوشت و دیدم سایت تازه تاسیس روز وبلاگستان فارسی اینها را جمع کرده است. یک پزشک از نوستالژیای وبلاگستان حرف زده است. آرش در حلقه گفتگو از رکود. دیشب هم گپ کوتاه فیسبوکی داشتم با مسیح یاراحمدی که در یادداشت آخرش وبلاگ را رسانه ای مرده پنداشته است.

برای من وبلاگ زنده است و بعید است که بمیرد یا به احتضار افتد. فکر می کنم منطق ما یک جا پیچ خورده است. بلکه دو جا. یا دست کم من از احوال منطق دوستان اینطور می فهمم. شاید پیچ های دیگری هم باشد. اما آن دو دررفتگی کجا ست؟

اسم اولی را می گذارم ناحیه قلت و کثرت در منطق: از تهران قدیم چند خیابانی هست که خیلی مشهور است مثلا جاده شمیران یا از کوچه هایش کوچه برلن. ممکن است بشود یک ده تا یا صدتایی خیابان دیگر را هم به این مجموعه افزود: فرض کنید خیابان فرشته برای گروهی از ما. میدان راه آهن برای بسیاری از ما. ولی عصر برای همه ما. 

سی سال و چهل سال پیش و دیرتر خیابانها در تهران معدود بود. چند خیابان آباد و مصفا بود. این خیابانها در ادبیات شهر تهران و خاطره هایش به جا مانده است. برخی از این خیابانها حالا نیستند یا متروکه اند یا اصلا دیگر آن نیستند که بودند و انگار که نیستند و نبوده اند. اما صدها و هزارها خیابان تازه به وجود آمده و کشیده شده است. هیچکدام از این خیابانهای جدید به اندازه آن خیابانها اسم در نکرده اند. اما هستند و شریان ارتباط مردم شهر اند.

وبلاگهای اولیه یا نسل اول هم مثل خیابانهای قدیم تهران اند. امروز صدها و هزاران وبلاگ دیگر پیدا شده و می شود. اما بسیاری از آن وبلاگ-خیابانهای ارتباطی دیگر نیستند و جایشان اصلا جنگل کاشته اند یا خانه و برج یا بن بست شده اند یا اصلا خیابان خصوصی شده اند. این چیزی از حضور مداوم شهر وبلاگ و توسعه اش را عوض نکرده و نمی کند.

مثال دیگر بزنم: علامه قزوینی را همه می شناسند که مصحح دیوان حافظ بود و مصحح جهانگشای جوینی و از اعاظم استادان دوره رضاشاه به شمار است. اما احتمالا محمد روشن و  توفیق سبحانی و نجیب مایل هروی و خیلی از مصححان بعدی را همه نمی شناسند. مصححان نسل جدید هم که در دانشگاه درس اش را می خوانند اصلا از آن نام و اعتبار بهره ای نمی برند. اما تصحیح کتاب و نسخ خطی ادامه دارد. در زمان علامه قزوینی شاید ده نفر بودند که تصحیح می کردند و سر جمع سالی ده دوره کتاب عالی و نفیس هم منتشر می شد. اما امروز دهها مصحح در کارند اگر نگویم صدها. و دهها و صدها کتاب تصحیح می شود. کارها هم بقاعده است و شاید از کار علامه قزوینی هم علمی تر و دقیق تر و درست تر باشد. اما کسی این گروه را نمی شناسد. یعنی در خاطره جمعی نیستند. 

خطا خواهد بودن اگر به اعتبار اینکه دیگر علامه قزوینی نداریم فکر کنیم تصحیح متون هم نداریم. داریم. اما آنقدر عادی شده است که دیگر علامه بودن لازم ندارد! زمانی این کارها ابتکار و هوش و ذوق و مرارت کشی و ریاضت علمی می خواست و تک و توک بودند که بتوانند چنین کنند. وانگهی سواد هم محدود بود به نخبگان. حالیا این کارها روشمند شده است و آموخته می شود و کارها یکی از پس دیگری منتشر می شود. ما بی خبریم. باشیم هم به چشم مان نمی آید.

و اما جا دررفتگی دویم را منطق تجمع و پراکندگی می نامم: مسجد را در نظر بگیرید. مسجد در یک دوره محل تجمع خیلی چیزها شده بود. مثلا اوایل انقلاب و دوره جنگ بسیار امور نظامی و اقتصاد و معیشت و کاریابی و مانند اینها در مسجد مجتمع شده بود. کاری ندارم که حاکمیت هم این را تشویق می کرد. اما بتدریج معلوم شد یا نیازها گسترده شد یا راههای تازه تر و سریعتر یافته شد برای مدیریت آن اموری که بر عهده مسجد افتاده بود. اینها جدا شدند و به سوی خود رفتند. اما مسجد ماند. مسجد برای نماز و عبادت بود. نقش های دیگر کم می شود یا زیاد می شود اما نقش اصلی برجا می ماند.

خانه بی بی جان من زمانی محل زندگی و رفت و آمد چندین خانواده بود. هر اتاق اش دست کسی بود. من هم که کوچک بودم یادم هست که چندسالی پدر و مادرم در همان خانه دو اتاق تو در تو داشتند. بعدها هر کدام از خانواده ها برای خود صاحب خانه ای شدند و رفتند. اما بی بی جان ماند. آنجا خانه اش بود. 

در عصر وبلاگی هم ما گاه با وبلاگ توئیت کرده ایم. گاهی استاتوس نوشته ایم. گاهی سوالی مطرح کرده ایم. و خیلی وقتها لینک داده ایم و همخوان کرده ایم. زمانی همه مان لینکدونی داشتیم تا مطالب خوب و خواندنی را به هم معرفی کنیم. حالا هر کدام از این ها صاحب خانه خود شده اند. اما وبلاگ سرجای خود باقی است. از وظایف مختلف سبکدوش شده است اما هست و کار اصلی اش را انجام می دهد.

کار اصلی وبلاگ چیست؟ اینکه آینه ما باشد و خود ما را منعکس کند. اینکه به ما کمک کند از نظم تحمیل شده رها شویم. بی نظمی کنیم. شورش کنیم. از زیر سرکوب فردیت مان بیرون بجهیم. از زیر این حجاب سنگین بیرون بیاییم. خود را پیدا کنیم. خود را درمان کنیم. با خودمان و با دیگران بی رو دربایستی بشویم و حرف مان را نخوریم و بزنیم. ما به وبلاگ نیاز داریم و برای همین اینقدر پیش ما عزیز بوده است. تاریخ وبلاگ با همه کوتاهی در قیاس با تاریخ ما بسیار اهمیت دارد. زیرا ما در این رسانه به اندازه تمام تاریخ خود اعتراف کرده ایم. از خود حرف زده ایم. صریح بوده ایم. سابقه ندارد در تاریخ زبان و ادب فارسی این صراحت گویی و این روبرو شدن با خود. جز برخی دوره ها و در آثار برخی شاعران و مورخان ما. ما برای اولین بار در تاریخ مان صاحب تاریخ شده ایم یعنی تک تک مان وارد تاریخ شده ایم و خود را ثبت کرده ایم. این در هیچ دوره ای سابقه ندارد.

وبلاگ نداشتن کلیسا را برای ما جبران کرده است. ما در فرهنگ خود سنت اعتراف نداشته ایم مگر شذ و ندر. وبلاگ سنت اعتراف را پایه نهاده و گسترش داده است. برای همین می گویم وبلاگ کلیسای ما ست. کلیسای مکتوب. وبلاگ آن عرصه خصوصی است که عمومی شده است. این هم برتری اش بر اعتراف است. ما یکباره با وبلاگ به جهان مدرن پرتاب شده ایم. وبلاگ کلیسای پل مقدس است. پل عبور ما از دنیای پشت حجاب و ابهام به دنیای صراحت. بدون صراحت فرد معنی ندارد و بدون صراحت ما خود را نمی شناسیم. 

حالا این کلیسا به نمازخانه شخصی من تبدیل شده است؟ بشود. اصلا شده باشد صومعه من. نخواهم کسی وارد آن شود. بخواهم در آن بنویسم یا ننویسم. بخواهم از سیاست حرف بزنم یا نزنم. این چیزی را در رابطه وبلاگ و من عوض نخواهد کرد. وبلاگ مرا ثبت می کند. در تمام حالات و سوانح. در قعود و قیام. در سخن و سکوت. در آبادی و متروکی. هر رنگی که می گیرم. تاریخ وبلاگ من تاریخ شخصی من است. و این تکرار همان سخن آغاز است. برای وبلاگ نباید دل سوزاند که راکد شده است. نباید نسخه پیچید که راه بیفتد. وبلاگ از جای دیگری می آید. وبلاگ را باید گذاشت زندگی اش را  بکند. پی بازی برود. ما را آزاد کند. تاج محل ما شود و در انبوه بی نامی ها و عدم تشخص ها سر برآورد و ما را نشان دهد. و بگوید: او را که می جویید اینجا ست.  


--------------------
این هم یادداشت دو سال پیش من است در باره نقد صحبت های برخی دوستان که آن موقع هم از رکود وبلاگستان حرف می زدند. یعنی قصه ادامه دار است: وبلاگهایی که فرصتی برای هم اندیشی اند

در باره اینکه شبکه های اجتماعی جای وبلاگها را تنگ کرده باشند هم این یادداشت را دو سه ماه بعد از آن نوشته ام: منطق الطیر رسانه های خرد؛ در این یادداشت یک دررفتگی سوم را هم می توان یافت که بماند زمانی دیگر تفصیل دهم: «برای ما هر نوآمده‌ای باید دیگری را که کهنه شده، براند و براندازد تا پیش برود. ما خواهان وحدت و تک پایگی هستیم. و وحدت را از راه حذف گزینه‌های دیگر به دست می‌آوریم. میان این یا آن گرفتار می‌شویم.»
-------------------

از حلقه گفتگو:
داریوش محمدپور: ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی: «
عمده‌ی چيزهای خوب عالم، از دل پارادوکس‌ها و تناقض‌ها زاييده می‌شوند. وبلاگ هم به گمان من یکی از نمونه‌های برجسته‌ی تناقض‌هاست. » - منطقی را که در نوشته داریوش آمده خیلی می پسندم.
رضا شکراللهی: پیرمرد یازده ساله ما: «از این یازده سال، دستِ‌کم در هشت سال و به طور مشخص در سه چهار سال اخیر، وبلاگ فارسی تیزترین زخم‌ها و سخت‌ترین ضربه‌ها را خورده است از دولت و حکومتی که یک وبلاگ با دویست نفر خواننده را هم برای امنیتِ ممکلت خطرآفرین می‌شمرد! انبوه احضارها و بازداشت‌ها و حبس‌ها و مسدودشدن‌ها و فیلترشدن‌ها و تهدیدها در این چند سال، وبلاگ فارسی را پیر کرده است.»
پارسا صائبی: بلاگهایی برای ماندن: «این فضای بزرگ هرچه هست با قبض و بسط و پویایی خود پیش میرود اما نخواهد مرد. درجایی كه علاقه به نوشتن در دنیای فیسبوك همه گیر شده، بلاگها هم كمابیش خواهند ماند»
سام الدین ضیایی: وبلاگ بمثابه ابزار: «می توان با همه ی دوستان موافق بود و اضافه کرد همه ی آن کارهایی را که گفتید می شود با هر ابزار دیگر جز وبلاک هم کرد!» - والبته من موافق نیستم!
فرشته قاضی: وبلاگستان جایی برای خود سانسورشده: «گاهی به شدت حیرت می‌کردم از “زنانه”هایی که در درونم بود و در وبلاگستان و از قلم وبلاگ‌نویسان زن بی‌پرده و عریان می‌خواندم؛  وبلاگستانی که از “زن” به جای نقش همیشه “مادر” بودن‌، “زنی” را به نمایش گذاشت که همیشه سانسور و سرکوب شده بود با تمام زنانگی‌هایش. و این به نظر من بزرگترین خدمتی بود که وبلاگستان به عرصه اجتماعی ایران کرد. این که “زن” را می توان “زن” دید و آبرویی بر باد نرود و حرمتی دریده نشود. »

روح سوار: وبلاگ و رسانه های گروههای اکثریت و اقلیت: «فضای وب به لحاظ فرم مخصوص آنکه از هزارتوهای درهم تشکیل شده، در شرایط عادی، جهانی بی‌مرکز است. این مساله نیز بیشتر به دلیل نوع روایت در این فضاست. از آن‌جا که راوی اول شخص است، بنابراین روایت‌های مختلف و غیرقابل شمار در عرض یکدیگر قرار می‌گیرند. بنابراین هر وبلاگ می‌تواند مرکز جهان قرار گیرد. »

آرش بهمنی: وبلاگستان پروسه ناتمام«در شرایط فعلی، وبلاگستان فارسی نیز نیازمند پیدا کردن راهی مشابه است. تلاش برای رقابت با شبکه‌های اجتماعی، راه به جایی نخواهد بُرد. امکاناتی که در شبکه‌های اجتماعی - فیس‌بوک، گوگل پلاس، توییتر و ... - وجود دارد، امکان رقابت در حال حاضر را از میان می‌بَرد. وبلاگستان برای آن‌که تمایزی میان خود و شبکه‌های اجتماعی ایجاد کند، نیازمند تولید محتوا است - و البته تولیدِ محتوایِ جدا از رسانه‌های رسمی. »

آرش آبادپور: چیزهای که وبلاگ نیست: «وبلاگ خودش است. با همه‌ی تنوعی که وبلاگستان دارد. هرچیزی جز این دستوری و فرمایشی است. چیز دستوری و فرمایشی هم که این‌همه حرف و حدیث ندارد.»

آرمان امیری: از دو خطری که وبلاگ نویسی را تهدید می کند فرصت بسازید: ««استتوس» گذاشتن و «استتوس» خواندن و لایک زدن، لذت و جذابیت خاص خودش را دارد، اما از اساس جنسی متفاوت از مطالعه متن دارند. بدین ترتیب من عمیقا اعتقاد دارم که این شبکه های اجتماعی هیچ گاه نمی توانند جای نوشته های وبلاگی را بگیرند»

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
September 5, 2012  
گرگان انگار سرزمین دیگری باشد در آخر دنیا  
 
خاله معصومه تنها خواهر مادرم از وقتی دختر خانه بود صبور بود و مهربان ودوست داشتنی. وقتی دبیرستان بازرگانی می رفت من در راهنمایی درس می خواندم و مدرسه مان چسبیده بود به دبیرستان آنها. گاهی از نرده ها رد می شدم می رفتم آن طرف پیش خاله که دختری بود در سالهای آخر دبیرستان. زنگ تفریح شان بود و کمی گپ می زدیم و چیزی با هم می خوردیم. حتما خیلی از روزها هم می آمده خانه ما بعد از مدرسه که آنجا نزدیک بود. خاله به عنوان خواهر کوچکتر خیلی حرمت مادر را داشت و توی خانه شان هم کلی کمک مادربزرگ بود. بعضی وقتها قرآن می خواند و گاهی با هم حرف می زدیم و بعضی وقت ها می دیدی ش که خانه را جارو پارو می کند. احتمالا غذاهای ساده ای هم در خانه می پخته که کوکوی سیب زمینی اش را به یاد می آورم. همین چیزها و بعضی تنقلات را هم می آورده دبیرستان و گاهی من هم مهمان اش می شدم.  سن مان آنقدر به هم نزدیک بود که جای خواهرم باشد. و مثل یک خواهر خوب دوست اش داشتم و دارم.

خاله مشهور بود به صبوری و بردباری. احتمالا این خصلت خاله ها ست در فامیل ما. خاله بزرگ مان هم که خواهر مادربزرگ باشد همینطور بود. نرمخو و با آداب و خانواده دوست. هرچند که می گفتند جوشی است. این را نمی دیدم یا یادم نمی آید. شاید چون ما همه مان جوشی بودیم و هستیم. مهر خاله برای من در آن سالها مهر خواهر بزرگی بود که نداشتم. چون بچه اول خانه بودم. خاله معصومه با یک آقای خیلی خوشپوش و با قیافه مردانه و دلچسب ازدواج کرد. اما باید از مشهد می رفت. و رفت به شهر همسرش گرگان. رفتن او به گرگان برای من و احتمالا همه ما یک جور دور شدن از شهر و دیار و فامیل بود. انگار رفته باشد یک جهان دیگر و غریبه. دیر به دیر می دیدیم اش گاهی هم می رفتیم به این شهر دور سر می زدیم. یکی از اولین سفرهای من در نوجوانی به خانه او در گرگان بود. و چه شیرین بود. مرد خانه قناری دوست داشت یا مرغ عشق. و اینها در قفس خود می خواندند. خاله مثل بچه هاش از اینها مراقبت می کرد. حسین و فاطمه. حسین خیلی شیطان بود. فاطمه آرامتر. خاله دوم باشد انگار.

آن موقع برای ما در مشهد گرگان دور بود. فکر می کردیم این هم تقدیر خاله معصومه بوده که به شهری دور شوهر کند. دیدار یار و دیار و خویشاوندان خیلی مهم بود و ما در حلقه ای از فامیل زندگی می کردیم. و او محروم مانده بود انگار. وقتی هم می رفتیم مادر شوهرش به زبانی حرف می زد که ما نمی فهمیدیم. لهجه ای داشت که برای ما آشنا نبود. مهربان بود اما جای مادربزرگ و باقی زنان سن و سال دار فامیل را نمی گرفت. اما گرگان سرسبز بود و زیبا بود. خاله در بهشت زندگی می کرد اما بهشتی دور از همه ما.

امروز زنگ زدم به خاله تسلیت بگویم. سخت است دخترت دو سال با دیو سرطان دست و پنجه نرم کند و بالاخره مغلوب شود. می گفت چقدر رنج کشید این بچه. و نمی دانست چرا. می گفت لابد مشیت الهی بوده. این چندماه اخیر که حال اش بدتر شده بود خبرش به من هم رسیده بود. مادر رفته بود گرگان به دیدن فاطمه. می گفت خیلی رنج می کشد. آن از شیمی درمانی و این هم از از برق گذاشتن. خاله می گفت من یک مسکن می خورم کلی سردرد می گیرم این بچه این همه بهش مسکن و مرفین می زدند. سی و شش سال اش بود و با پسری که راهنمایی می رود. آدم محصول عمرش جلو چشم اش پرپر  شود. می گویم صبور باشید خاله جان. می گوید چاره دیگری هست؟ آنقدر فریاد زده و گریسته که صدایش هم در نمی آید.

حالا جهان و جغرافیای ما عوض شده است. این من ام که دورم. واقعا دور. آنقدر دور که دیگر نمی شود ببمارستان رفت و شاخه گلی برد. نمی شود به سرسلامتی هم رسید به سوم و هفتم رسید. آنقدر دور که فقط می توانی به اندازه چند دقیقه در عروسی و عزا مشارکت کنی. لعنت به این ستم که دست ما را از وطن کوتاه کرده است. خاله نمی داند چه به جان دخترش افتاده بود که او را از حیات محروم کرد. فکر می کند خواست خدا ست. این آرامش بخش است. اما برای ما که ستم را آشکار می بینیم هیچ آرامشی نیست.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست