قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




May 27, 2012  
ما به شیوه غیرواقعی به واقعیت نگاه می کنیم  
 
برای ما که قرنها در فضای مجاز زندگی کرده ایم زیرا که شعرمان هویت مان بوده است یک مشکل بزرگ همیشه وجود می داشته و آن اینکه آیا شعر دروغ است؟ 

حالا به عصر فضای مجازی وارد شده ایم و باز می پرسیم آیا فضای مجازی واقعی است؟

این یادداشت به دعوت حلقه گفتگو و برای تبیین واقعیت و مجاز در دنیای وبستانی نوشته می شود و به نقد و بررسی دو نوشته از دوستان وبلاگ نویس من در حلقه گفتگو می پردازد. تا ببینیم چقدر گزاره ها از واقعیت برخوردارند. نخست می پردازم به نوشته مسعود برجیان. گزاره های اصلی او را جدا می کنم و می سنجم:

تفاوت فضای مجازی و واقعی
گزاره اول نقل قولی است از جلال توکلیان: «شاید شما که هر روز وارد اینترنت می‌شوید و به سایت‌ها و وبلاگ‌ها سر می‌زنید، متوجه نشوید اما من که هر از چند گاه و با فواصل زمانی سراغ اینترنت می‌روم، به خوبی تفاوت فضای برساخته‌ی سایت‌ها و وبلاگ‌ها نسبت به فضای واقعی را در می‌یابم. سایت‌ها و وبلاگ‌ها فضایی را ترسیم می‌کنند که گویی همه‌ی مردم درگیر مسائل سیاسی هستند و ناآرام و بی‌قرار و ناراضی در پی بروز اعتراض هستند و جوش و خروش و غلیان، جامعه را فرا گرفته است. در حالی که واقعاً اینچنین نیست. بسیاری از مردم دارند زندگی‌شان را می‌کنند و اصلاً کاری به مسائل سیاسی ندارند و از بسیاری از اتفاقات از اساس بی‌خبرند.»

واقعیت در پرانتز
با کمی اغماض صرفا از بابت مقایسه ای صوری همین پاراگراف بالا را در باره شعر بخوانیم. آیا دیوان شاعران از زندگی دوران خبر می دهد؟ به نظر من طبیعی است که بگوییم نه! هیچ ارتباط سر راستی بین منطق الطیر عطار و جامعه او وجود ندارد. یعنی این تصویر واقع نما نیست. اما آیا نیست؟ یعنی چون واقع نما نیست اصلا وجود ندارد و ارزش ندارد؟ روشن است که دارد. چرا؟ چون معیار سنجش هر چیزی شیوه گزارشگری آن از «واقعیت» نیست. این واقعیت را هم می گذارم در گیومه چون به واقعیتی خارج از پرانتر و گیومه نمی توان رسید. پس یعنی: آن واقعیتی که ما انتظار می بریم. واقعیتی که ما می شناسیم. و طبیعی است که «واقعیت» یک واقعیت نیست. اگر بود هیچ امر غیرواقعی واقعی نبود. ولی هست! و چه بسیار خیال ها که واقعیت ساخته اند.

فضای مجازی امتداد فضای واقعی
گزاره بعدی باز نقل است. این بار از داریوش محمدپور که می‌گوید: «فضای مجازی زائده‌ای بر فضای واقعی يا تافته‌ای جدابافته از آن نيست. فضای مجازی امتداد فضای واقعی است. بخشی از انسان‌هایی که در فضای واقعی زندگی می‌کنند در همين فضای مجازی هم نفس می‌کشند و به همين معنا، آن‌چه می‌گويند و می‌انديشند، می‌تواند خيلی هم واقعی باشد. لزوماً هر چه می‌گويند منطبق با واقعيت نيست.»

می بینیم که با تعریف دیگری از واقعیت وضعیت مجاز ما عوض شده است. داریوش واقعیت را جدا از مجاز نمی بیند. چیزی که انسانی است و در صورتی از صورتهای تولید انسانی و بروز انسانی ظاهر می شود همیشه واقعی است. واقعی است یعنی بخشی از واقعیت است. معنا ندارد که واقعیت را طوری تعریف کنیم که اموری بشری از آن بیرون بماند. می گویید در این دنیای مجازی دروغ بسیار است. من نفی نمی کنم. اما مگر در آن دنیای واقعی دروغ کم است؟ ما باید به سلاح شناخت دروغ مجهز باشیم. یعنی واقعیت را در برابر دروغ قرار بدهیم و نه در برابر مجاز. مجاز دروغ نیست.

قابلیت تعمیم فضای مجازی  
گزاره سوم می گوید: «واقعیت این است که این فضای مجازی، برساخته‌ی "بخشی" از مردم ایران است نه همه‌ی آنان». پس «تسری و تعمیم آن به کل جامعه و حتی به همه‌ی انسان‌هایی که زیر نام قشر و طبقه‌ی و گروهی خاص طبقه‌بندی می‌شوند و سنجش وضعیت فضای واقعی بر اساس جو عمومی فضای مجازی خطاست.»

این گزاره درستی است اما بر مبنای نادرستی بنیان شده است. و آن همان گرفتاری عظمای «یک» است. همه واقعیت ها ناشی از تکاپوی بخشی از مردم است. هیچ واقعیت انسان-ساخته ای وجود ندارد که همه مردم را «یک»سان نمایندگی کند. یعنی نباید انتظار داشت که چیزی که قابل تعمیم به همه است واقعیت داشته باشد. به عبارت دیگر میزان واقعیت امری وابسته به این نیست که به همه قابل تعمیم باشد. کافی است که به شمار قابل توجه و معناداری تعمیم یافتنی باشد. این هم که موضوع علوم اجتماعی است که از بام تا شام تلاش می کند روشن کند که چه مساله ای تا چه حدی گسترش دارد. از اعتیاد و ایدز تا تماشای ماهواره یا تماس جنسی خارج از ازدواج.

استعاره برای شناخت مجاز
گزاره بعدی می گوید: «فضای مجازی چونان آینه‌ی کوچکی است که در دستان انسان قدبلندی قرار دارد. آن فرد، این آینه‌ی کوچک را در برابر صورت خود گرفته است. صورتی تمیز و مرتب و اصلاح‌شده. چه نتیجه‌ای از تصویری که در آینه پیداست می‌توان گرفت؟ لابد اینکه با فردی شیک و مرتب طرف هستیم. اما باید یک واژه‌ی احتمالاً هم به ابتدای جمله‌ی نتیجه‌گیری‌مان اضافه کنیم! این آینه‌ی کوچک، هیچ اطلاعاتی از تمیزی یا کثیفی پیراهن و شلوار و دستان و ناخن‌های این فرد نمی‌دهد.»

اینجا به نحو دیگری و این بار به صورت استعاره و مجاز آن مشکل یک پیدا شده است. هیچ انسان مثالی واحدی از مجموع مجاز و واقعیت ایرانی قابل استنتاج نیست زیرا چنین تصویری خدا هم نافرید. فضای مجازی آینه کوچک هم نیست و در دستان جامعه بزرگ هم نیست و رابطه ها همه نادرست است. چنین چیزی وجود ندارد. مشکل این است که ما می خواهیم همه چیز را به یک برگردانیم. این را باید شکست و کنار نهاد. مثل امری عتیق به آن نگریست و نه امری جدید. دنیا عوض شده است. ما با مجاز می جنگیم به این بهانه که دنبال واقعیت ایم. و بزرگترین واقعیت این است که یک واقعی نیست و وجود ندارد. یک مجاز دروغینی بیش نیست.

ما به واقعیت به شکلی غیرواقعی نگاه می کنیم
فضای مجازی اصلا و ابدا قرار نیست آینه واقع نما باشد. پس نمی توان ایراد کرد که: «این دقیقاً چیزی است که بسیار در فضای مجازی اتفاق می‌افتد. تنها بخش‌هایی از واقعیات ساری و جاری در جامعه، بازتاب می‌یابد و تازه همان بخش هم نه دقیقاً چونان پیکره‌ی اصلی که به صورت بزرگ‌تر یا کوچک‌تر ترسیم می‌شود.»

من جدا فکر می کنم که ما به شیوه غیرواقعی به واقعیت نگاه می کنیم. هیچ توصیفی از واقعیت اینهمان نیست. واقعیت همیشه بازتاب تصویر ما از آن است و برای همین هم بزرگ و کوچک می شود یا در آن خطا رخ می دهد. چون واقعیت امر انسانی است. درخت بودن درخت یک واقعیت جدا از ما ست اما به محض اینکه آن را توصیف کردیم و به دانش خود وارد کردیم همیشه بخشی از واقعیت درخت را می توانیم تصویر کنیم. تقصیر کسی هم نیست این محدوده دانش ما ست. و واقعیت این است که حتی یک درخت را نمی توان به طور کامل تعریف و تصویر و توصیف کرد. حال قیاس کنید وضع جامعه و واقعیت اجتماعی را که خود بسیار بسیار پیچیده تر است. 

 واقعیت نداریم؛ واقعیت ها داریم
نگاه مسعود برجیان عمدتا بر بستری فلسفی قرار دارد. او دغدغه واقعیتی دارد که مجاز نماینده آن نیست. اما محمد معینی عمدتا نگاهی نقشگرا و سیاسی دارد. او مساله اش این نیست که این مجاز واقعیتی را نمایندگی می کند یا نه. از نظر او این نمایندگی واقعا وجود دارد. او توضیح می دهد که چرا چنین شده است. برای همین در آغاز روشن می کند که: «اگر برای برخی، این "مجازی" یعنی "غیرواقعی"، یعنی در مقابل "واقعیت"، یعنی هم ارز "خیالِ" صرف، حتما اشتباه می کنند؛ همان طور که اگر ناشنوایی، دنیای کسانی را که می شنوند، مجازی و خیالی و دروغین بداند؛ و کوری و لالی دنیای کسانی را که می بینند و حرف می زنند.»

پس محمد از اینجا می آغازد که اصولا واقعیت یک صورت ندارد. واقعیت برای کسی که می شنود همانی نیست که برای ناشنوا ست. از این مقدمه نیکو او به نتایج پذیرفتنی تری می رسد. می نویسد: «اینترنت» ابزار ارتباط است؛ عین گوش و چشم و زبان؛ عین «چاپ»، عین «رادیو»، عین «ماهواره». همان طور که می شود با زبان دروغ گفت یا راست، با گوش آوای خوش شنید یا ناخوش، با چشم سیاه دید یا سپید یا خاکستری، با «اینترنت»، در آن چه «فضای مجازی» خوانده می شود هم، می شود راست و دروغ و خوش و ناخوش و سیاه و سپید و خاکستری گفت و نوشت و شنید و دید. 

اینترنت تریبون بی تریبون ها ست
در تبیین او از وضعیت چون در وطن باستانی «رسانه ها یک سره زیر کنترل هستند ... جمعی بزرگ حول ابزار اینترنت گردهم می آیند که منتقدند، مخالف اند، و مهم تر از این که به راحتی می توانند نسبت به پیام هایی که در اینترنت دریافت می کنند، بازخورد صادر کنند. اینجا اشتراک ها خود را نشان می دهد و حلقه ها شکل می گیرند.»

با این نظر او در واقع می پذیرد که نباید از محتوای اینترنت تایید «واقعیت (حاکم)» را انتظار داشت چون اصولا و در دقیقه اکنون این ابزار مخالف ها و منتقدها ست. اگر حرفهای آنها متفاوت باشد، باشد. این عیب آنها نیست. این ها هم مردم اند درست مثل همان مردمی که وقتی منتقدان و مخالفان در عزای هاله سحابی اند راهی شمال و تهیه ویلا هستند. - و چه کسی گفته است که همه باید یک کار بکنند و یک موضوع داشته باشند و یک طور واکنش نشان دهند و در یک زمان خاص؟

ضریب نفوذ واقعیت مجازی
مساله بعدی این است که آیا اگر ضریب نفوذ اینترنت همان باشد که رسما گفته می شود -  و به نظر من عمدا هم پایین اعلام می شود و مثل هیچ آمار دیگری از دولت آخرالزمان قابل اعتماد نیست - آیا اینکه «ضریب نفوذ اینترنت در کشور کمتر از 15 درصد» باشد می تواند این شبهه را تقویت کند که «اساسا دنیای مجازی دنیایی غیر قابل اتکا برای برآورد میانگین عقاید مردمان» است؟

خب من به جای پاسخ به این شبهه می توانم سوال مشابهی طرح کنم: آمارهای رسمی همین دولت می گوید که میزان کم سوادی و بیسوادی در میان ایرانیان بالای 40 درصد است. آیا این به آن معنا ست که باسوادها حرفهاشان قابل اعتنا نیست چون بیسوادها و کم سوادها را نمایندگی نمی کنند یا با آنها فرضا رابطه برقرار نمی کنند؟

این مجاز عین واقعیت است
با این تعبیر محمد معینی کاملا موافق ام که «انسان از انزوا، خواسته و ناخواسته، گریزان است؛ در دنیای مجازی خیلی ها می فهمند که تنها نیستند و لازم نیست در هراس از انزوا، سکوت کنند. این خوشایند هیچ دستگاه معظم کنترل رسانه ها نیست. دنیای مجازی، دنیایی واقعی است؛ دنیای برنامه برای تغییر، دنیای یافتن حلقه ها و دوست ها و منتقدها و مخالف ها. دنیایی که می شود در آن راست و دروغ و خوش و ناخوش و سیاه و سپید و خاکستری گفت و نوشت و شنید و دید. دنیای تازه ای است؛ واقعی است، صحیح و خطا دارد.» 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
May 12, 2012  
اندیشیدن به روش همزن، آزادسازی از طریق توهین  
 
این قطعی است که توهین در مسیر دیگری سازی است. کسانی که در یک گروه خود را تعریف می کنند طبعا به یکدیگر توهین نمی کنند. توهین جدا کردن صف خود از دیگری است و اعلام بیگانگی. 

بناچار این روش ادامه نوعی تفکر قبیلگی است. یعنی ماقبل مدینه. پیشاشهری. چرا قبیلگی است زیرا می گوید من از آن کس که با من است و قبیله من دفاع می کنم و حق خود می دانم که بر قبیله ای که از من نیست و دیگر است بتازم.

توهین اعلام جنگ است با دیگرشده ها. کسانی که از ما نیستند. توهین در ذات خود متکی به خشونت است. 

توهین برای بقای قبیله ضروری است. زیرا در قبیله شما باید هویت خود را در مقابل دیگری تعریف کنید. دیگران از نظر شما وجود ندارند مگر برای اینکه به شما بگویند شما چه کسی نیستید و چه چیزی نیستید.

زندگی شهری یعنی مطلوب همان کسانی که توهین را یک حق مدرن می دانند نافی روش های قبیلگی است. پس قائل بودن به توهین با قائل بودن به زندگی مدرن شهری در تناقض است. 

تناقض توهین و زندگی در شهر از آنجا ست که شهر بر اساس همزیستی گروههای متنوع و وسیع بنیاد می شود. از این رو از اساس با منش و روش قبیله متفاوت است زیرا در قبیله خون و تبار و قومیت شما را گرد هم جمع کرده است. این روش آشنایی شما با یکدیگر است. شهر از این روش دور است. امکان آن را ندارد. هر چند شهر هم اینجا و آنجا هیات این شهر و شهرستان را دارد یا کلیسای این و آن فرقه را دارد یا شهرک کویتی ها و چینی ها دارد. قبیله هایی در شهر. گتو. جامعه های بسته در یک جامعه باز. باز به روی همه ی دیگران.

حالا اگر بخواهید توهین کنید و حمله کنید و منجنیق کلمات را پر آتش کرده پرتاب کنید و باروی دیگرشده ها را بسوزانید و تخریب کنید یک راه بیشتر ندارید. از روش همزن استفاده کنید. همه را یکی کنید. چون روش شما بر اساس منطق یا من یا تو است. وقتی کسی با من نیست حتما دشمن است.

شهر بر اساس فردیت ها و هویت های جداگانه هزارانی تعریف می شود. مسئولیت وجود دارد. تنبیه جمعی معنا ندارد. این مغول است که وقتی وارد شهری می شود از زن و مرد و کودک و پیر و جوان و سگ و گربه همه را یکی می کند و می کشد و می سوزاند. جنبده ای که در اردوی او نباشد، نباشد بهتر.

در منطق مدینه و در نگاه شهریان هیچ آدمی را جای آدمی دیگر نمی توان دار زد. نمی توان چون خواهر خطا کرده برادر را گروگان گرفت. نمی شود چون فرزند متهم است و متواری است پدر را زندانی کرد. 

این در منطق قبیله است که می توان چنین کرد.

پس نمی توان همه اسلام و همه مسلمانان و همه ایرانیان و همه عربها و همه مذهبی ها را یک کاسه کرد و یک حکم داد. نمی توان دولت و ملت را یکی کرد و هر دو را مجازات کرد. شما اگر با دولت مخالف اید «حق» ندارید ملت را به سبب مخالفت ناچیز کنید.

افراطیون اپوزیسیون البته امروز یا گامی به پیش نهاده اند یا دیگر شرم می دارند مواضع چند سال پیش خود را تکرار کنند که هر کس از خارج به ایران سفر کند خائن است و مشکوک است و عامل جمهوری اسلامی است و دست اش در دست رژیم است. اما این موضع حقیقی و واقعی و صدها بار اعلام شده شان بود. این همان روش همزن است. روشی که به تابوسازی علاقه مند است وقتی منافع خودش در میان باشد و علم تابوشکنی بر می دارد وقتی قرار است دار و ندار قبیله دیگر را به توبره بکشد. به اسم آزادیخواهی. یا دقیق تر: آزادسازی. 

اپوزیسیونی که از این راه به آزادسازی می اندیشد در واقع پرستنده قدرت است نه راهیاب حقیقت. راه آزادی از توهین و تخریب نمی گذرد. 

اپوزیسیونی که به روش همزن می اندیشد قادر نیست تفکیک کند. قادر به تجزیه تحلیل نیست. همه را با هم جمع می زند و یک حکم می راند. این البته ساده تر است. این گروه از اپوزیسیون زمانی اقتصاد به زبان ساده می نوشتند. امروز برای همه چیز نسخه هایی به زبان ساده دارند. نسخه هایی ساده شده. ساده انگارانه. بی خیال. من عندی. هدف فتح باروهای دشمن است. گرفتن قدرت از قبیله مقابل است. باقی همه حرف پوچ است.

اما پوچی این روش امروز آشکارتر از آن دوران است. زیرا دیگر برادر بزرگی وجود ندارد و تابوهای چپ و راست و چریک و راسیست همه یک به یک شکسته شده است. دوستان ما به اقلیت تبدیل شده اند. چه آنها که کیهان می نویسند چه آنها که خودنویس. این دو قبیله حرفی از جنس زمان ندارند. 

دولت از ملت جدا ست. آن هم در وطن ما که دولت ملت را گروگان گرفته است. نمی شود به سبب مخالفت یا دشمنی با دولت ملت را و عقایدش را و سبک زندگی اش را به سخره گرفت. نه تنها حساب دولت از ملت جدا ست که حساب ملت هم «یک» حساب نیست. نه روحانیون اش یک حساب دارد و نه جسمانیون اش یک حساب دارند. نه شهرش نه دهات اش. نه فارس اش نه ترک اش. ملت ما گروههای مختلف و متنوع دارد. زبانهای متنوع دارد. ادیان و عقاید متفاوت دارد. شیوه زیست رنگارنگ دارد. اینها همه را «یکی» نباید کرد. هر استدلالی که بر این پایه بنیاد شده باشد بی بنیاد است. 

آن که از توهین دفاع می کند ناچار اندیشه اش همه اینها را با هم یکی کرده است. رجم به غیبی می کند که وجود ندارد. تیر به تاریکی می افکند. قهرمان سایه ها ست. دن کیشوتی است درست مثل همان دن کیشوتهای حاکم.

زندگی شهر زندگی در همزیستی است. توهین روش دیگرستیزی است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
May 11, 2012  
حق تمسخر و تحقیر محفوظ نیست  
 
برای بررسی یک جنجال خبری از کجا می شود شروع کرد؟ خیلی ها از متن شروع می کنند. مثلا از شعر ترانه شاهین نجفی با ترجیع بند آی نقی. اما متن به خودی خود چیز زیادی نمی گوید. متن ها در کانتکست معنا دارند. یا اصلا در کانتکست می توانند به وجود آیند. مثلا بدیهی است که ترانه ای با این متن نمی توانست در سال 1357 تولید شود. یا در دوره رضاشاه که داشت با حوزه و روحانیت مبارزه می کرد. یا در دوره مشروطه که علمای آزادیخواه در مقابل علمای توپچی قرار داشتند. 

چه چیزی در کانتکست یا بافت و زمینه اجتماعی تغییر کرده است؟ بهتر است بگوییم چه چیزهایی. یک فهرست بالابلند می شود ارائه کرد. فهم ما در این فهرست ها شکل می گیرد. تولید یک خبر/ ترانه متکی به همین فهرستها ست. استنباط از آن هم از همین فهرستهای تغییر مایه می گیرد. 

سوال اصلی به نظر من این نیست که این ترانه توهین آمیز است یا نیست. از نظر من قطعا توهین آمیز است. اما مساله این است که چه اتفاقی افتاده که گروههایی در جامعه ایرانی به این نتیجه می رسند که این کار توهین آمیز نیست و حتی اگر هم هست باشد هیچ عیبی ندارد. آزادی یعنی حق توهین!

اینکه چطور آزادی و توهین به هم گره خورده اند و توهین کردن شده است مدار و معیار آزادی خود یکی از آسیب های اصلی در فکر آزادی در میان ما مردم است. فکر کنید به اینکه چرا آزادی در میان ما عمدتا به معنای هرج و مرج و زیرپا گذاشتن همه قواعد و قوانین است. و بعد طبعا جواب این سوال را هم پیدا می کنید که چرا آزادی با توهین شناخته می شود. آن هرج و مرج و این توهین دو روی یک سکه اند. اگر آزادی هرج و مرج نیست توهین هم نیست.

اما فعلا من از این منظر نمی خواهم به ماجرا نگاه کنم. نگاه من از زاویه دیگری است. ولی اجازه بدهید از این رابطه آزادی و توهین استفاده کنم و آن را با کانتکست پیوند بزنم و بپرسم آیا کسی که قائل به توهین است آن را در هر بافت و کانتکست دیگری هم به کار می برد؟ یعنی آیا آزادی خود را در همه کانتکستها استفاده می کند یا مثلا وقتی صحبت از اسلام و پیغمبر و امام است می خواهد از حق آزادی اش استفاده کند و حق بد و بیراه گفتن داشته باشد؟ من بعید می دانم که مثلا شاهین نجفی جرات کند وارد مباحثی بشود که جامعه میزبان او در آلمان مثلا توهین می داند. فرضا تولید ادبیات ضدزن یا ضدسیاهان یا ضدیهودی یا ضدهمجنسگرایان. شاهین نجفی به پشتوانه و دلگرمی گروههایی که از روش توهین برای پیشبرد مقاصد سیاسی و اجتماعی خود در ایران بهره می برند است که می تواند ترانه آی نقی بنویسد و اجرا کند. اگر این دلگرمی نبود او هرگز تصورش را هم نمی کرد یا اگر می کرد جسارت بیانی اش را نمی یافت. 

چه اتفاقی افتاده است که چنین گروههایی پیدا شده اند؟ به نظر من گذشته از آشفتگی در فکر آزادی، مساله سیاسی ماجرا این است که جمهوری اسلامی دین و اعتقادات مردم را به گروگان گرفته است. در نتیجه گویی برای مبارزه با جمهوری اسلامی حمله به عقاید مردم مباح شده است. اما جمهوری اسلامی عمرش سی و چندسال بیش نیست و این مردم دست کم در پانصد سال اخیر دارای عقاید شیعی بوده اند و در هزار و چند صدسال اخیر به پیامبر و قرآن مهر می ورزیده اند. کسی که برای حمله به باند تبهکاران حاکم دین و عقاید مردم را هدف می گیرد دست کم می توان گفت هدف آسانتر و بی پناه را انتخاب کرده است و هدف اصلی را وانهاده. و به شیوه ای پارادوکسیکال تسلط همان تبهکاران را تضمین کرده است. زیرا آنها بخوبی و استادانه از این حمله سود خواهند برد و چنین وانمود خواهند کرد که تمام مخالفان آنها از همین قماش اند. 

دین اسلام دین جمهوری اسلامی و تبهکاران فاسدش نیست. زیرا این دین برای ایشان صرفا ابزار قدرت است. گروگان است. اما در عوض دین اسلام دین  زندانیان و قربانیان این نظام است. دین تاجزاده ها و نبوی ها و سحابی ها و موسوی و کروبی است. دین نوری زاد و سردار علایی است. دین رهنورد و فائزه است. دین زنان و مردانی است که در مقابل تبهکاری این نظام ایستاده اند از مهندس بازرگان تا مهندس سحابی. از احمد قابل تا آیت الله منتظری. از نرگس محمدی تا فائزه هاشمی. دین مادران ما ست و دین جوانان ما ست. دین شریعتی است. دین آل احمد است. دین سروش و بنی صدر است. چه کسی گفته است می توان به دین این مردمان به سبب تبهکارانی که بر گرده ایشان سوارند توهین کرد؟ 

و چه کسی گفته است که اگر به کسی توهین کردی او را تمسخر کردی و توی سر او و باورهایش زدی کاری آزدیخواهانه کرده ای؟ و چه کسی در کجای تاریخ و جغرافیا نشانی دارد از اینکه کسی با این روشها دست از عقاید خود برداشته باشد و تغییر کرده باشد؟ و تغییر کند بشود شاهین نجفی مثلا؟

مساله ما خداباوری یا خداناباوری نیست. مساله ما مسلمان یا مسیحی بودن نیست. مساله ما شیعه یا سنی بودن نیست. می توان سنی بود و به امامان شیعه احترام گذاشت. می توان شیعه بود و راه بر نظر اهل سنت نبست. می توان مسلمان بود اما با مسیحیان همزیستی کرد. می توان خداباور بود اما برای خداناباوران هم حق زندگی و آزادی عقیده قائل بود. این همزیستی است که گوهر گمشده ما ست و نه اینکه چه عقیده ای داریم. و آنکه مرا به سبب عقیده ای که دارم دست بیندازد یا محترم نداند اصلا به آزادی کدام عقیده قائل است؟

مساله ما رواداری است. خداباوری یا ناباوری هیچ توفیری نمی کند اگر روادار نباشیم. تمسخر هیچ مناسبتی با رواداری ندارد. شوراندن خلق و گزک به دست تبهکاران حاکم دادن هیچ نسبتی با فکر سیاسی ندارد. بلکه از جنس همان فکر سیاسی است که تو را و مرا آواره کرده و دوستان و خویشان و مردمان ما را در وطن به گروگان گرفته است.

ما مردم سرنوشت عجیبی پیدا کرده ایم. یک سو کسی است که فکر می کند ابراز قدرت دینی اش یعنی جلو دهان اهل سنت را بگیرد که مبادا روایت خود را از تاریخ فاطمه دختر پیامبر بیان کنند و یک سو هم جماعتی که فکر می کنند مبارزه با قدرت دینی یعنی مبارزه با دین. این میانه مردم کجا یند؟ حق مردم کجا ست؟ حق انتخاب دین و محترم بودن عقاید و امنیت اجتماعی و روانی. 

من از این حق دفاع می کنم. از حق دوستان بهایی ام دفاع می کنم و همزمان از حق خود و دوستان شیعه و سنی ام دفاع می کنم. از حق خداناباوران نیز. همه حق دارند زندگی کنند و انتخاب کنند و این حق باید محترم باشد. حتی تبهکاران هم حقوقی دارند که نمی توان از آن به سبب تبهکاری شان سر باز زد. تمسخر و تحقیر ریشه حق اجتماعی و حق حیات امن ما را می سوزاند و از بین می برد. تحقیر روش تبهکاران است نه آزادگان. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 59
چاپ کن
بفرست