قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




April 29, 2012  
شمه ای از تاریخ فردای ایران  
 
حمزه غالبی عزیز در یادداشت اخیر خود پیشنهاد کرده است که از رویاهای خود بنویسیم. از چند تنی از دوستان و من هم نام برده است. من چند روزی فکر کردم که چه می شود نوشت. حالا تقریبا خطوط اصلی را پیدا کرده ام. از دوستان دیگر هم در حلقه گفتگو و در حلقه های دیگر دعوت می کنم بنویسند. من این یادداشت را زیر بخش تازه ای به نام "تاریخ فردا" طبقه بندی خواهم کرد و با نگاهی به یادداشتهای پیشین سیبستان هم یادداشتهایی که مناسب این بحث است را نیز در این موضوع تازه جای خواهم داد. 

اولین نکته ای که به نظرم می رسد همین است که ما پیش از این هم در وبلاگهامان و یادداشتها و مقالات مان از آینده ایران بسیار سخن گفته ایم. پس دور نیست اگر فکر کنیم که تنی چند از دانشجویان رشته های علوم اجتماعی و انسانی در داخل و خارج ایران بیایند این متن ها را بازخوانی کنند و رویاهای ما مردم را بسنجند و باز به همه ما عرضه کنند. 

من اعتقاد جازم دارم که آینده بدون مشارکت همه رویاهای ما تحقق پذیر نیست. این خود رویا ست وقتی فکر کنی روزی برسد که رویاهای جمعی ما مایه و پایه کارهای سیاسی و اجتماعی ایران باشد.

دوم این است و از همان اولین رویا قابل استخراج است که ساختن آینده بدون پژوهش های مختلف ازجمله در باره رویاهای مان ممکن نیست. ما یکبار برای همیشه باید به رویاهای من عندی و به قول نامجو الکی نقطه پایان بگذاریم. رویاهای ما باید بر پایه توانایی های ما باشد و ارزیابی درستی از این توانایی ها. من با آنچه نویسنده جامعه شناسی خودمانی گفته است تقریبا در بیشتر موارد مخالف ام! اما نکته هایی چند در آن هست که کاش کتاب را فقط حول آنها نوشته و گسترده بود. یکی از آنها این است که توانایی برنامه ریزی ما پرتوان نیست. فی الواقع برنامه ریزی جای چندانی در کارها و رویاهای ما ندارد. آینده ای که بدون برنامه ریزی به سوی اش برویم هر چه باشد ما را به رویاهامان نخواهد رساند.

سومین نکته هم باز بر همان اولین نکته استوار است. آینده باید به دست ما رقم بخورد! به نظرتان عجیب می رسد؟ مگر قرار است آینده به دست کسی دیگر رقم بخورد جز ما مردم؟ باید با نگرانی گفت آری این احتمال هست و احتمال کمی هم نیست. یعنی اینکه آینده ما پیش از اینکه به دست ما رقم بخورد به دست دیگران برای مارقم بخورد. این آینده ای افتخار آمیز نخواهد بود. پس رویای من این است که پیش از آنکه دیر شود و دیگران برای ما آینده بسازند خود به ساختن آینده مان برخیزیم. 

چهارمین اصل همین دیگران اند. باید از سر "ستیز با خویشتن و جهان" برخیزیم. این عنوان کتابی بود از یوسفعلی میرشکاک. زمانی چقدر این عنوان به دل من می نشست! فکر می کردم نیاز داریم به این شلاق واژه ها و تعبیرها وجملات. امروز فکر می کنم بیمار بوده ام! این حرفها به درد شاعران هم دیگر نمی خورد. ما مردم صلح ایم از دیرباز. نه اینکه جنگ نکرده باشیم و به هند و هرات و خوزستان و کردستان و آذربایجان و عراق لشکر نکشیده باشیم و ترس و ارعاب در ممالک محروسه نپراکنده باشیم. نه انکار تاریخ نمی کنم. ضمن اینکه نمی گویم جنگیدن بد است. یا هر جنگی مذموم است. اما می دانم که پایه فکر و هویت ایرانی در عرفان او ست. و باز هم می دانم که همین عرفان با رزم و جنگ هم آمیخته بوده است. اما آنچه مهم است و حاصل ما از تاریخ است این است که ما پهلوانی عرصه میدان و پهلوانی عرصه اخلاق را به هم گره زده ایم و یکی کرده ایم. ما به هزاران دلیل حاملان صلح بوده ایم در اغلب روزهای تاریخ مان. دشمن را همیشه از درون شکست داده ایم. عرفان ما منادی صلح و همزیستی بوده و هست. این میراث و گنجینه مهمی است. اگر بر این میراث تکیه داریم باید از غنا و ثروت حاصل از آن اعتماد به نفسی یافته باشیم که ما را از ستیز با خویشتن و انکار خود و مردم خود و درافتادن با جهان و همسایه دور و نزدیک بازدارد. ما نیاز داریم قدرت خویش را در منطق خویش و دانش های مردم خود و آبادی سرزمین مان نشان دهیم. شاخ و شانه کشیدن انقلابی برای تغییر جهان بی معنا ست. آنهم وقتی که ما خود بیش از هر کس و هر مردم نیاز به تغییر داریم و در رویای تغییر می سوزیم. رویای آینده من همزیستی ایران با مردم اش و با جهان است. 

آینده ای که به دست مشترک ما رقم بخورد و از ستیز با خویشتن و جهان آب نخورد و بر پایه مطالعه نیازهای ما و رویاهای ما بنا شده باشد بی گمان آینده ای است که می توان به آن افتخار کرد. بسیاری چیزها که امروز از آن نالان ایم در آن آینده خودبخود رفع می شود. دردهای ما را یک به یک نمی توان درمان کرد. باید سرچشمه را جست. سرچشمه دردهای ما از همین فقدان اشتراک مردمان در ساختن وطن است. از ستیزی بیهوده با خویشتن است و جهان. و از اینکه نبریده گز می کنیم و هر روز برای مان روز دیگری است بی ارتباط با گذشته و بی ربطی به آینده. این آویزان بودن به روزها ست که ما را بی آینده کرده است. جمهوری اسلامی جمهوری آینده نیست. زیرا مبنایش آینده نیست. جمهوری آخرالزمانی است. برای مرگ و شهادت و انتحار و جنگ و ارعاب و ستیز و تحمیل آمده است. قدرت ساختن ندارد. آن را هم که داشته باشد برای ساختن چیزی صرف می کند که به سوختن ملک و ملت منتهی شود. آینده ما درست در خلاف این جمهوری است. پس یک کار دیگر ما این است که این جمهوری ستیزه جو را نیک بشناسیم. بدانیم مشکل اصلی ملک و ملت ما در خلقیات ایرانی نیست در مدیریت ایرانی است. هدف گرفتن خلقیات مردم و ندیدن مدیریت رهبران سیاسی خطای آشکار است. اما غر زدن و تحلیل نکردن خطاها نیز خطای بزرگتری است. اگر می خواهیم راهی برویم که داستان مرگ و اجبار جمهوری اسلامی را تکرار نکند راهی نداریم جز اینکه این جمهوری را از زیر تا بالایش به دقت علمی و دانشگاهی بشناسیم و به حلقه انها که شناخته اند و به پژوهش مصروف اند متصل شویم. و این خود مقدمه خوبی برای آینده است. آینده از پژوهش ما و دانایی ما آب می خورد. باقی از حزب و تشکیلات و ائتلاف و بسیج مردمان و چه و چه همه فرع این دانایی است.

از دیگر دوستان:
آرمان امیری: رویاهای کوچک من روی دیوار آجری؛ «در آن رویای شیرین قطعا نگران این نیستم که ایده‌ داستانم خوشایند دستگاه «ممیزی» نیست و اگر آن را به همین شکل بنویسم قطعا مجوز انتشار نخواهد گرفت. آخر در رویای من چیزی به نام «مجوز نشر» وجود ندارد. حتما آن‌جا هر انسانی حق دارد نظرش را و رویای‌ش را بازگو کند یا روی کاغذ بیاورد و به دست دیگران بدهد. اصلا لازم نیست یک گروهی بنشینند پشت چند تا میز و برای درونیات مغز انسان‌ها تصمیم بگیرند.»

سام الدین ضیایی: رویاهای کهنه من؛ رویاهای من دیگر خریدار ندارد! اعتراف نسل ما ست! اما بعد از این اعتراف نگاه کنیم می بینیم که رویاهای تازه ای داریم. آدم بدون رویا نمی شود.

فرشته قاضی: رویاهای من؛ «در شهری زندگی میکنم که سخنران "رویایی دارم" در آن زاده شده، مارتین لوتر کینگ را می گویم رهبر جنبش حقوق مدنی امریکا که سخنرانی معروفش با عنوان "رویایی دارم" را کمتر کسی ست نشنیده باشد.» زندگی در شهر مرد رویاهای بزرگ خیلی الهامبخش است. فکر کنیم به اینکه: رویای بزرگ ما چیست؟

محمد معینی: چهارپاره رویاها؛ پاسخ او به رویای بزرگ خواندنی است و با فصاحت بیان می شود: «رویای بزرگ من، بازتعریف نقش دین در جامعه امروز ماست؛ به سود آبادی و معموری روان آدمیان، به سود به رسمیت شناختن خلاقیت و خرد، به سود اندیشیدن و عمل به غیر آنچه فقط به کار رفع نیاز دینمداران (متظاهر و غیر آن، قدرتمند و غیر آن) می آید،  به سود روا داری، به سود مکارم اخلاقی در تقابل با مصالح دارالحکومه و منفعت جویی های فردی و قبیله ای، به سود ارزشمند و عزیز دانستن جان هر انسانی به صرف انسان بودن اش، و به زیان طالبانی گری. به دنبال آن، در گذر زمان - نه چندان دور، نه چندان نزدیک - به گمان من، روزی می رسد که:
بشود بی هراس، «تردید» کرد، و با هراس و احتیاط: «یقین»
روزی که «عزت» و «شوق دانایی» هوای همه خانه ها در همه شهرها و روستاها شود
روزی که بهای خوبی، رها کردن خوشی، و بهای خوشی، رها کردن خوبی نباشد
روزی که دوست داشتن از دوست داشته شدن، خوش تر باشد.»

مسعود برجیان: ایران مقتدر و ایرانی محترم؛ «رؤیای روزی را دارم که در ایران، یک جمهوری لیبرال-دموکرات سکولار حاکم باشد: «جمهوری ایران اسلامی». هیچ شهروندی برتر از دیگری نباشد؛ هیچ دین و آیینی، نورچشمی و عزیزکرده نباشد؛ دولت همچون هوا باشد، مؤمن و فاسق را زنده نگاه دارد؛ همچون باران باشد، بر کرد و فارس و لر و ترکمن و... بی مضایقه ببارد؛ همچون آفتاب باشد، بر مرد و زن یکسان بتابد. ایران برای "همه"ی ایرانیان باشد.»

این یادداشت را هم دوستی وبلاگنویس نوشته است با همین مضمون رویاها. با این یادداشت برای اولین بار با وبلاگ او آشنا می شوم:
ماه پنهان است: رویاها؛ «توی رویاهای من هیچ کس به آدم سرکوفت نمی زند که چرا توی ایران مانده.» برای من تازگی داشت که کسی به آدم سرکوفت بزند که چرا در ایران مانده است. باقی متن هم رویاهای ساده و زیبای زندگی است. چیزی که نشان می دهد ما ازابتدایی ترین و ساده ترین حقوق خود محروم مانده ایم.

پس نوشت:
این یادداشت مانی در چهاردیواری هم خواندنی است و ایده ای که مطرح می کند هم به نظرم ایده ای مرکزی و مهم است چون یکی از مشکلات دیرین زندگی شهری و بین شهری در ایران را هدف می گیرد: «من تهرانی را تصور می‌کنم که راننده‌ها توی خط رانندگی کنند، و عابرین پیاده خود را مقید و پایبند به قوانین راهنمایی بدانند. در تصور من این یک تهران رویایی‌ست که می‌توان در نزدیک شدن به آن تلاش کرد. خط‌کشی‌های خیابان مرزهای حقوقی‌اند، و ما زندگی با آدم‌های مراعات‌کننده غیرمتجاوز را دوست داریم. ما یک چنین تهرانی را بیشتر از تهران امروز لایق خود می‌دانیم. ایرانی امروز سزاوار شهری پسندیده‌تر است. ایرانی امروز با توجه به ضایعات انسانی و خساراتی که این تجاوزگری روزمره باعث آن می‌شود، می‌داند که این نادانی متحرک در خیابان‌ها و جاده‌ها بایستی روزی درمان شود. اما از کجا شروع کنیم؟»
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
April 28, 2012  
ملت ما "ملت باهوش"ی است؛ مشکل گزاره های "یک"سان ساز  
 
ملت ما ملت باهوشی است - این را همه ملت می گویند و معترف اند!
باز هم بگویید ما ملت نژادپرست نیستیم - این را معترضان به حوادث اخیر در محدودسازی مهاجران افغان می گویند
 ما ملت آدم نمی شویم - این را کسانی می گویند که از آدم شدن دیگران به شیوه ای که آنها می پسندند ناامیدند
ملت شهیدپرور- این را از دوره جنگ داریم گرچه دیگر شهادتی در کار نیست اما مثل یک پز سیاسی انقلابی باقی مانده گرچه میراثخواران شهدا سر از جاهای دیگری درآورده اند که امثال نوری زاد از آن پرده برداشته اند
ایمان ملت ایران به نصرت الهی - حضرت آقای رهبر
الگو شدن ملت ایران برای تمام ملتها - باز هم از آقای رهبر
 فریب نخوردن ملت هوشیار ایران از دشمنان - ایضا
ملت باهوش گفتن از نادانی است و اگر باهوش است چطور مدیران کم هوش دارد؟ - از عباس عبدی

بگردید جملات مشابه با این ساختارها بسیار پیدا می کنید.

من فکر می کنم تصویر جدیدی از خودمان به عنوان مردم و ملت و ایرانی نیاز داریم. تعبیرهای دوره ای که دولتها و روشنفکران می خواستند «یک» ملت از ما بسازند و به تعریفهای واحدی برسند دیگر بی معنا شده است. تعبیرها و گزاره هایی از آن دست که در صدر مطلب آوردم مربوط به زمانی سپری-شده است.

تصویرهای جامع و عام و واحد از ایران و ایرانی و ملت ایران گول زننده و بسیار خطاکارانه است. هیچ گزاره واحدی در باره هیچ ملت و کشوری درست نیست. این تصویرسازی ها هم البته از فرنگستان به ایران رسید اما در فرنگ از این گزاره ها گذشتند و در ایران هنوز در زیر یک خم اش مانده اند چون فکر نمی کنند به آنچه می گویند. زمانی بود که کتابی در آمده بود درباره آمریکا به نام ملتی از گوسفندان. این در دهه 60 میلادی بود. زمانی که هنوز در فرنگستان هم می شد از این ادعاها کرد و گزاره های ساده و واحد را به یک جماعت چند ده میلیونی و بزرگتر نسبت داد. زمانی بود که دولتها دایرمدار همه چیز بودند چه در آمریکا و چه در شوروی. فرض بر این بود که می توانند مردم را مغزشویی و هدایت عمومی کنند. اگر هم در آمریکا ملتی از گوسفندان داشتیم در شوروی هم ملتی مشابه آن زندگی می کرد. اما امروز دیگر کسی دنبال این دست گزاره ها و ادعاهای پوک نیست. این دست گزاره ها تنها ارزش پروپاگاندی دارد و بس. هیچ ارزش دیگری ندارد. 

اما در ایران ما عاشق این دست تعبیرات هستیم. من زمانی از این گزاره ها بریدم که روزی در سالهای آخر زندگی ام در ایران از تلویزیون داشتم سخنرانی مقام عظمای ولایت را گوش می کردم. ایشان فرمودند ملت ما ملت باهوشی است. من تا آن زمان صدهزار بار دیگر هم این گزاره بی معنا را شنیده بودم اما فقط آن روز بی معنایی ش را درک کردم زیرا فقط آن روز بود که در مقابل فرمایش حضرت آقا با خودم اندیشیدم پس چطور است که این آقا و حکومت اش با هر چه آدم باهوش است می جنگند و ایشان را دفع می کنند؟ چطور یک ملت باهوش و رهبر این ملت باهوش دارد ریشه هر چه باهوش است قطع می کند؟ این چطور مدح باهوشی است از زبان رهبر معظم که در عمل به قدح و زجر و قتل و تبعید و تحقیر باهوشان می انجامد؟ آیا واقعا این آقا به حرفی که می زند ایمان دارد؟ واقعا باهوش بودن برایش ارزش دارد؟

از آن روز این اسطوره سازی های بی معنا در چشم ام ترک خورد و بی اعتبار و بی اعتبارتر شد. اول فکر می کردم مشکل در گوینده است نه در گزاره. ولی امروز می بینم که ماجرا آنقدر دارد تکرار می شود که به تهوع نزدیک شده است. چون گزاره نادرست است. هر کسی به خود حق می دهد درست مثل رهبر معظم حرفهای بی معنا در باره همه ملت بزند و در عمل همان حرف خود را نقض کند. اما همه دست به دست هم داده اند تا ایرانی بودن را هر طور شده یا تعظیم بیهوده کنند یا تحقیری با این پز که ما خوبی این ملت را می خواهیم!

انقلاب اسلامی هر چه نکرده باشد یک کار بزرگ کرده است و آن اینکه با حذف و تحقیر تنوع های فکری ایرانیان به مقاومت های متعدد میدان داده و آنها را ناخواسته رشد داده است. در نتیجه آنچه ما پس از سی سال داریم می بینیم تنوع خیره کننده مردم ما ست. این است که امروز بیش از هر زمان دیگری گزاره های «یک»سان ساز بی معنا جلوه می کند. این تنوعی که آن تعابیر قدیمی را بی معنا کرده یک ضرورت تازه را هم ایجاد کرده است: پدیدآوردن زبانی تازه که بیانگر واقعیت متنوع باشد.

من پیشنهاد می کنم به جای ملت ایران و هر گزاره ای با این تعبیر از ایرانیان استفاده کنیم. ملت ایران تصویری واحد از یک ملت را القا می کند اما ایرانیان کلمه جمع است و احتمال بیشتری هست که گزاره های واقعبینانه به آن پیوند بخورد. مثلا:
ایرانیان شیعه نیستند. ایرانیان بسیاری اهل سنت اند. ایرانیان زرتشتی و یهودی و بهایی هم داریم.
شیعیان همه انقلابی اند. نه هستند شیعیان بانفوذی که اندیشه های ارتجاعی دارند.
ایرانیان مذهبی اند. یا ایرانیان اسلام گریزند. نه واقعیت نه آن است نه این. مذهب سیاسی در ایران در حال تضعیف شدن است اما مذهب سنتی جای خود را چندان از دست نداده است.
ایرانیان همه به زبان واحد فارسی حرف نمی زنند. ایرانیان زبانهای مختلف دارند. اما فارسی زبانی است که تقریبا اکثریت مردم آن را می فهمند و دست کم در حوزه رسمی به کار می برند.
ایرانیان همه شهرنشین نیستند. ایرانیان روستانشین بخش بزرگی از جمعیت کشور هستند.
ایران کشور کم آب و خشکی نیست. مناطق مهم و پرجمعیتی از ایران سبز و جنگلی و پرآب است.
ایرانیان مثل هر مردم دیگری باهوش دارند پیشتاز دارند دانشمند دارند. اما فرصت طلبی و نادانی و تعصب هم در میان ایرانیان وجود دارد.
ایرانیان شتر سوار نمی شوند. اما ایرانیانی هستند که طرز فکرشان با دوره شترسواری هماهنگ تر از زندگی امروزی است. در مقابل ایرانیانی هم هستند که هم سطح بهترین چهره های فکری و فرهنگی جهان مدرن می اندیشند.
ایرانیان سنتی نیستند. اما نزاع بزرگی میان اقشار سنتگرا و اقشار تحول خواه و مدرن وجود دارد.

گزاره های «یک»سان ساز آسان اند اما هیچ واقعیتی را نشان نمی دهند. گزاره های یکسان کننده نشانه دوری گویندگان اش از نقد و اندیشه جدی است. آینده گزاره های دیگری نیازمند است. راه آینده از بازشناسی واقعیت و رابطه اش با زبان می گذرد.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
April 26, 2012  
نیروهای خواهان تغییر باید خود نیز تغییر کنند  
 
مصاحبه مفصلی با سایت چراغ آزادی داشتم که فکر کردم خوب است چکیده ای از آن را اینجا بیاورم تا پیوستگی بعضی اشارات در سیبستان حفظ شود. کسانی که خواهان خواندن اصل گفتگو باشند طبعا به سایت ناشر مراجعه خواهند کرد:


زوال دوره دگماتیسم 
 اگر امروز رادیو زمانه به وجود می‌آمد انتقاداتی که به آن در سال ۲۰۰۶ می شد مطرح نمی‌بود. آن موقع مقاومت شدیدی وجود داشت وقتی که می گفتیم روشهای عادت شده اپوزیسیون خارج از کشور از توان تحلیل و برخورد با مسائل جامعه ایران برخوردار نیست و باید راه تازه ای باز کرد. اما امروز اوضاع فرق کرده است و درک تازه‌ای به وجود آمده که می‌پذیرد باید راههای دیگری را آزمود. به کوتاهی، در واقع آنچه اتفاق افتاده دور شدن اپوزیسیون از دگماتیسم فکری و سیاسی است. 

بصیرت اپوزیسیونی
اپوزیسیون چون در حال بازاندیشی و جابجایی نیروها و تعریف‌های تازه از موقعیت خود است قادر به سرعت و تحرک و فعالیت نیست. بصیرت است که سرعت و قدرت می‌بخشد. وقتی اندیشه در حال تغییر است و بصیرت تازه پدیدار و مستقر نشده نمی‌توان انتظار سرعت در تصمیم‌گیری و قدرت برنامه‌ریزی و اجرا داشت. 


مساله اول: اقتصاد و آزادی مدنی

در روند تغییرات داخلی به سمت مشارکت بیشتر مردم است که اپوزیسیون می‌تواند تاثیرگذار باشد. این هم وقتی است که روش‌های جانشین ارائه شود. اما اپوزیسیون بسیار سرگرم مخالفت با جمهوری اسلامی بوده است و کمتر وقتی برای فکر کردن به روشهای جانشین گذاشته است. به نظر من حرف اول را در مدیریت جانشین، مساله اقتصاد می‌زند و آزادی های مدنی.


اندیشه جانشین

از نظر اصولی جمهوری اسلامی و شیوه حکومت اقتدارگرا نمی‌رود مگر اندیشه جانشین آن تولید شده باشد و رواج و پذیرش پیدا کرده باشد؛ هم پذیرش داخلی و هم قبول و مطلوبیت خارجی. بنابرین باید پرسید چه کسانی توان تولید اندیشه جدید را دارند. من در اپوزیسیون آنقدرها این توان را بارز نمی‌بینم. یعنی ممکن است باشد اما بروز کافی ندارد. مگر اینکه راه باز شود برای اینکه اندیشه‌های مسلط اپوزیسیون که عمدتا نشان دادن عیب کار حریف است کنار برود و اندیشه‌های نو به صحنه بیاید و حمایت شود و مبتنی بر این باشد که چاره‌ها و روش‌های جانشین کدام است. 

روشهای قرن بیستم را نمی توان ادامه داد
خلاصه اینکه اپوزیسیون نمی‌تواند با روش‌های قرن بیست در قرن تازه مبارزه کند. این قرن پست‌مدرن است و عصر مشارکت. باید روش ها را متناسب‌سازی کرد. به زبان ساده برای اینکه تغییر کنیم نخست لازم است اذعان کنیم اوضاع و شرایط و جامعه تغییر کرده است. و گرنه بیراهه خواهیم رفت.
 

شباهت وضع اپوزیسیون و وضع رسانه ها

 اپوزیسیون سیاسی گرفتاری‌هایی داشته که اجازه نمی‌داده غیر از تکرار شعارهای سیاسی و یا این اواخر مباحث حقوق بشری به مسائل دیگری بیندیشد و برسد. یا به زبان ساده‌تر: بیاموزد. اپوزیسیون و رسانه‌های ما از این بابت خیلی شبیه هم هستند. هر دو از مراکز تحقیقاتی جدا افتاده اند. برای همین می‌بینید که رسانه ها فاقد انسجام و مساله‌شناسی درست هستند و معمولا کارهای خوب هم در آنها نتیجه ابتکارات فردی است تا اتکا به نتایج تحقیقاتی. خیلی غریزی هستند. راه حل، تولید کردن اندیشه نیست بلکه اتصال به منابع اندیشه ورز و پژوهشکده‌های فعال است و اولویت دادن به کار علمی و تحقیقی در اتحاذ خط مشی سیاسی. و گرنه همین می شود که در دولت آخرالزمان می بینیم!


سازمان پیشتاز لازم نداریم

در وضع امروز ایران اصولا امکان ندارد یک سازمان پیشتاز کار را بر عهده بگیرد. تا امروز که نبوده است و یقین دارم در فردا هم نخواهد بود. شاید ائتلافی از سازمان‌ها بتواند آن نقش سازمان پیشتاز را برعهده بگیرد اما نه «یک» سازمان. هنر سیاست در دوره کنونی و دقیقه اکنون از تحولات تاریخی و اجتماعی این است که مدیریت غیرمتمرکز را تحقق بخشد. آنچه در دوره پس از ۲۲ خرداد هم دیدیم همین بود منتها چون ذهن‌ها درگیر مدیریت متمرکز است ارج و اهمیت این عدم تمرکز را نمی‌بیند و هنوز دنبال یک رهبری متمرکز می‌گردد. یا به قول سوال شما دنبال ایدئولوژی و سازمان واحد. بسادگی باید گفت که چنین چیزی وجود ندارد و باشد هم دیگر کارآیی ندارد. این تنوع و عدم تمرکز است که با مسامحه می‌توان گفت “ایدئولوژی” زمان ما ست. و این همان سازمان سیال و مواج مردم معترض یا شبکه تو در توی مردمی است که بهترین بیان خود را در سطح رهبران جنبش در بیانیه‌های موسوی پیدا کرده است.


همه تغییرات از طریق اعتراض به دست نمی آید

تغییر در ایران تا همینجا هم کم نبوده است و همه آن از طریق اعتراض سازماندهی شده به دست نیامده است. شما تغییرات در جامعه زنان ایران را طی سی سال اخیر ملاحظه کنید. بخش کوچکی از آن ناشی از سازماندهی به معنای معمول است. بخش عمده آن برآمده از نوعی مقاومت مدنی است. این بخش مهمتر بوده و از اتفاق کمتر هم مورد توجه و بحث قرار گرفته است. به عبارت دیگر، من اعتراض را دارای «یک» معنا و صورت معین نمی‌دانم. تمام آن صوری که خواست و اراده مردم را به پیش می‌برد باید در نظر گرفته شود. 


دموکراسی قطار نیست رودخانه است

 من قائل به این نیستم که دموکراسی‌خواهی قطاری است که سازمانها یا رهبران سیاسی آن را هدایت می کنند. دموکراسی‌خواهی مثل رودخانه است. روندی است که باید با مردم جریان داشته باشد و راه خود را پیدا کند. و این جریان اکنون در ایران بسیار قوی است. نباید به دلیل فقدان سازماندهی معمول صورت‌های مختلفی را که این جریان پیدا می کند و پیش می رود نادیده بگیریم.


داخل کشور، خارج کشور

 فعالان داخل کشور طبعا در زیر سایه مزاحمت و ارعاب و اخلال و سرکوب نظام مقدس زندگی می کنند. آنها شرایط محیطی معینی دارند که خود آن را بهتر تشخیص می‌دهند و منصفانه نیست که خارج‌نشینان برای آنها دستور کار صادر کنند. همین قضیه در مورد خارج‌نشینان هم درست است. هیچ دلیلی ندارد که ایرانیان خارج، از آزادی هایی که دارند استفاده نکنند. در این زمینه وضع ما دارد شبیه وضع نشر در کشورهای عربی می شود. همه آنها به زبان عربی حرف می زنند و می نویسند اما لزوما کتابی که در عراق چاپ می شود در مصر امکان عرضه و فروش ندارد. یا مجله ای که در لبنان منتشر می شود لزوما در کویت و یمن مورد استقبال قرار نمی گیرد، سهل است چه بسا با طعن و لعن هم مواجه شود. بنابرین، حوزه های عمل ما متفاوت شده است گرچه حوزه زبانی ما واحد است. 


رضا پهلوی

من در افق فعلی خیلی بخت بزرگی برای بازگشت سلطنت به ایران نمی بینم. اما اگر این توانایی در رضا پهلوی باشد که به عنوان یک شخصیت سیاسی گذار به یک نظام مردمی را مدیریت کند یا در این مدیریت مشارکت کند نظر من در باره او کاملا مثبت است. منتها من همیشه گفته ام که رهبران سیاسی ما ضروری است که از مشاوران خبره و دانایی در امور مختلف و بخصوص روابط عمومی برخوردار باشند. 


زمانه و مرزبندی های اپوزیسیون

زمانه رسانه گروه و حزب خاصی نبود و از قواعد و مرزبندی‌های اپوزیسیون هم تبعیت نمی‌کرد. بنابرین توانست اعتماد طیف‌های مختلف و مستقل را جلب کند و البته در آن زمان گروه‌های افراطی را هم به ضد خود تحریک کرد که داستانش بر سر هر بازار هست. امروز آنچه زمانه در رویکرد اجتماعی خود نشان داد به یک گرایش رو به رشد سیاسی تبدیل شده است.


رسیدن به برنامه آسان نیست

برنامه‌ها به نظرم به اندازه ائتلاف‌هایی که صورت می‌گیرد و در جریان است متنوع خواهد بود. اما برای رسیدن به برنامه هم کار ساده نیست و باید در درون هر گروه به این موضوع اولویت درجه اول داده شود. مساله فعلی ما این است که امکان اصلاح سیاسی در چارچوب جمهوری اسلامی تقریبا صفر شده است. بنابرین باید هر برنامه‌ای حول ایجاد امکان اصلاح یا تغییر در داخل ایران طراحی شود. و این یک کار معماری و مهندسی عظیمی است. میزان توفیق اپوزیسیون به میزان درک این عظمت و آمادگی برای تعهد آن بر می گردد.


نیروی ملی مذهبی

من به قدرت کار نیروهای ملی مذهبی اعتقاد دارم و فکر نمی‌کنم آنها به روزمرگی دچار شوند. سی سال تجربه کار مداوم دارند و بهترین تجربه‌های دست اول را در داخل کشور داشته اند. اینها اجازه نمی‌دهد گروه خموده شود. به نظرم حتما از گروه‌های موثر در آینده ایران خواهند بود. چون هم سنت سیاسی مردمگرا دارند و هم چهره‌های درخشان و ملی داشته اند و هم رهبران موجود آنها به روی تغییرات گفتمانی باز هستند. آنها حتما در میان اقشاری از مردم تحول‌خواه ایران نفوذ دارند و این نفوذ را حفظ خواهند کرد. و چه بسا بتوانند آن صورتی از اسلام را که در جمهوری اسلامی شکست خورد و قرار بود مردم‌مدار و دموکرات باشد حفظ کنند و پرورش دهند و به صحنه آورند و این تحول کوچکی نیست. فراموش نکنیم که تحولات آینده ایران بدون تحولات بنیادین در درک دینی ثبات نخواهد داشت.

گروه من، گروه شما و آنها 

به هر حال ملی مذهبی ها باید بدانند که تنها بازیگران صحنه نخواهند بود. اصولا هر گروهی که خود را برای آینده سیاست در ایران آماده می‌کند جز اینکه به توانا کردن خود می‌اندیشد و برنامه‌های جانشین طراحی و ارائه می کند باید فکر کند اگر در قدرت قرار گرفت با دیگر گروه‌ها چه خواهد کرد. این موضوعی است که همه گروه‌ها از جمله ملی مذهبی ها باید به آن بیندیشند و راهکارهای خود را آشکارا اعلام کنند.


بحث شیرین مالیه

و بحث درازی در باره کمک های مالی خارجی به اپوزیسیون که ترجیح می دهم خلاصه اش نکنم و خودتان اگر مایل اید بخوانید.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
April 21, 2012  
ارزش گروههای کوچک که به آن دل می بندیم  
 
خیلی ها هستند چه در پوزیسیون چه در اپوزیسیون که فکر می کنند مساله اصلی در تشکیلات است. یعنی برادران طراح امنیت ولایی فکر می کنند می زنند همه تشکل ها را نابود می کنند و اینطوری خیال مبارک شان جمع می شود که هیچ خبری نخواهد شد. رفقا و دوستان فعال و مخالف اقتدارگرایان ولایی هم افسوس می خورند که ای کاش حزب داشتیم و تشکل و سازمان داشتیم و چه و چه ها. آن یکی مجاهدین خلق را خطر می بیند و این یکی هم نهایتا به یاد مجاهدین می افتد که خوب سازمانی دارند اما حیف که مغزشان منجمد است. این دو گروه مثل هم فکر می کنند!

در جامعه ایران نه حزب وجود دارد و نه سازمانهای بزرگ سیاسی. حزب های پرطرفدار هم در بهترین دوره های خود دست به عضوگیری و توسعه سازمان خود نزده اند. در یک مورد شاخص هم که یک حزب نسبتا فراگیر بعد از انقلاب تصمیم گرفت خودش خودش را تعطیل کند. مساله سازمان در کشور ما از نگاه من اصولا بد دیده شده و تحلیل شده است. اجازه بدهید جسارت کنم و بگویم دگماتیک و باسمه ای و تقلیدی. و منظورم این است که ما سازمان را در ایران از نگاه چپ نگاه کرده ایم یا از نگاه حزبهای اروپایی. اما تا میزان زیادی از واقعیت های کار گروهی در ایران چشم پوشیده ایم.

من طبعا نمی گویم که نباید کار سازمانی کرد. بحث این نیست. بحث من این است که نباید کار اجتماعی را تنها در فرم و صورت سازمانی خلاصه کرد. این موضوع بویژه در شرایط امروز اهمیت دارد. یعنی درست وقتی که همه در آرزوی حزب و تشکیلات اند وقت تذکر به این نکته است که حزب و تشکل مهمترین مساله نیست. زیرا تشکل به خودی خود کاری نمی تواند بکند. اگر می کرد لابد تا امروز مجاهدین خلق که متشکل ترین سازمان اپوزیسیون هستند کاری کرده بودند. از من بپرسید من ترجیح می دهم که اصلا اپوزیسیون سازمانی شبیه به مجاهدین نداشته باشد و از برای این شکرگزاری می کنم! این از آن نداشتن ها ست که ارزش اش بسی بیشتر از داشتن است.

یک بار به تجربه انقلاب 57 نگاه کنیم. مخالفان چه داشتند که پیروز شدند؟ به نظر من اندیشه متمایز و جذاب! و آن را چه کسانی حمایت می کردند؟ شبکه ای از گروههای مرجع جامعه در دانشگاه و حوزه و شبکه ای بزرگ و به هم پیوسته از مردمی که ایشان را احترام می کردند و پای گفتار آنها می نشستند و به رفتار دلخواه آنها میدان می دادند و به زبان ساده آن را تکثیر می کردند.

این دو موضوع هنوز معتبر است.

در سالهای منتهی به انقلاب شریعتی و گروههای همفکر و همسو با او یک ایده را رواج دادند که بر آیه ای از قرآن پایه داشت: باید کسانی از میان شما باشند که به خیر دعوت کنند. درست بود و هنوز هم درست است. نگاه کنیم به شیوه شیوع نهضت پیامبر اسلام. و همه پیامبران دیگر. و همه مصلحان اجتماعی دیگر. در دورانی که پیام باید از دهی به دهی و از شهری به شهری و از کاروانی به کاروانی می رفت چگونه پیام و اندیشه تازه را منتشر کردند؟ و چرا ناامید باشیم که امروز فکر و پیام تازه ای اگر داریم نتواند منتشر شود آنهم با اینهمه ابزار ارتباطی و رسانه ای؟

شریعتی که خصلت جوامع غیراروپایی ما را بسیار بهتر از بسیاری دیگر می شناخت می دانست که روش انتقال پیام در این جوامع و گسترش نفوذ و نهایتا کامیابی در پیشبرد اراده مردم از کوچکترین هسته های اجتماعی شروع می شود و نه از سازمانهای بزرگ. او در استنباط خود کاملا محق بود. و جامعه ما از آن سی چهل سال پیش در این زمینه تغییر بزرگی نکرده است. هنوز هم هسته های کوچک دوستانه موثرترین ابزار پیشبرد فکر مردمی است. مهمترین شیوه مقاومت مدنی است. 

آنچه من می بینم غفلت از این شیوه کارساز و کارآمدی است که از آزمون یک انقلاب نزدیک به ما هم گذشته است. مساله اصلی این است که دوستان ما به جای تربیت نیروی مدنی و جوانان کارآگه و پرورش استعدادهای ایران و میدان دادن به ایشان و شناخت ارزشهای میدان آنان به افسوس خوردن از نداشتن تشکیلات وقت می گذرانند. اما اصل ماجرا در تشکیلات نیست در ایمانی است که خانه به خانه برود. در داشتن تصویری از آینده است که برای آن اراده ها بسیج شود. به نظرم جنبش سبز یا جنبش مدنی و تحول خواه و هر اسم دیگری که داشته باشد و بر آن بگذارید یک موتور محرکه دارد و آن ایمان به آینده ای تازه است. این است که کار ما تنها با سیاسیون درست نمی شود. ما نیاز به رهبرانی و پیشگامانی داریم که اندیشه نو دارند و توانایی دارند که به زندگی سیاسی و مدنی ما روح تازه ای ببخشند. در مقابل این نیرو و این ایده و فکر تازه هیچ نداشتنی آنقدر بزرگ نیست و هیچ حکومتی آنقدر مجهز و کارآمد نیست که آمدن اش را دستبند بزند و یا به تاخیر بیندازد و اصلا جلوی این چیزها را با ضرب و زور و پیش بینی و برنامه ریزی و سرکوب و زندان نمی توان گرفت. 

عصر ما هنوز همان عصر هسته های فکری کوچک اما همبسته و مصمم است که تمام پیام های تازه را در سرزمین ما گسترانده است جز اینکه یک تفاوت بزرگ پیش آمده است. این عصر واقعا عصر تجلی گروههای کوچک است! به زبان دیگر، عصر تعدد و تکثر گروههای کوچک است. عصر مشارکت است. عصر هژمونی مردم است در هزاران گروهی که دارند و به آن دلبسته اند. ما اگر یک حاصل از انقلاب برداشته باشیم همین است. انقلاب ایران اجازه نداده است که پیروان «یک»سان سازی و کنفورمیسم زورکی او را به یک شکل درآورند. در هیچ دوره ای از سیاهترین دوره های انقلاب هم این اتفاق نیفتاد. جامعه ایران مثل دوره استالین نشد. مثل دوره مائو نشد. جامعه ایران اجازه نداد که تمناهای یکسان سازی و تحمیل فرهنگ رسمی به جایی برسد و آن را از درون ناکام کرد. این دستاورد بزرگ همین هسته های دوستانه است. همین مقاومت مدنی که می توانست ناگهان در بزنگاه های سیاسی انبوه شود و از همان ابزارهای رسمی استفاده کند و رسمیت را از کار بیندازد. دو انتخاب ریاست جمهوری پرجنجال ناشی از همین رویکرد است اما خطاست که فقط آن را به همین دو انتخاب محدود کنیم. جامعه ایرانی قدم به قدم تحمیلگران حکومتی را عقب رانده است. در غیاب حزب و سازمان و رسانه معین. این شیوه را باید همین حالا دقیق تر بازشناسی کرد و آگاهانه به کار گرفت. این جایی است که هیچ حکومتی به آن راه ندارد. این عرصه مدنی مردم است. حکومت ها تنها می توانند کانال درست کنند. اما مردم رودخانه اند. رودخانه مسیر خود را به اقتضای راه تعیین می کند. اما رفتن اش را بازداشتن ممکن نیست.

باز هم می نویسم. دوستان هم می نویسند. و همینجا لینک ها را می گذارم. شما هم بنویسید. ما اگر حرفی برای زدن داشته باشیم خانه به خانه خواهد رفت. مثل یک کلیسای خانگی!

* متن را تقدیم می کنم به شروین نکویی رفیق درویش و نیکخواه ام که این روزها از بدزبانی کیهانیان بی نصیب نمانده است. باکی نیست. بگذار کیهان هر طور می خواهد متن های نقد اپوزیسیون را بخواند. از آن چیزی نخواهد آموخت که به کارش بیاید. که در کار کوران روشنی نیست.

از دیگر دوستان حلقه گفتگو:
آرش بهمنی: گروههای کوچک و جامعه مدنی، به نظرم این توجه به کارهای کوچک و شدنی و عملی بس بسیار فرخنده است. روی گرداندن از ادعاهای بزرگ و نشدنی است. و این مغتنم است. حتی اگر دقیق شویم باید بگوییم که این عطف توجه به نیروی خود و کار کردنی ولو کوچک امری بسیار مدرن است و ما را از توهم و ناامیدی ناشی از آن نجات می دهد.
محمد معینی:  پیشنهاد میرحسین این بود، بازخوانی دلپذیری از آرای میرحسین در باب شبکه های اجتماعی و ارج و توان آنها. باکی ندارم که بگویم او پیش از همه ما این نکته را دریافته بود و ما با تاخیر آن را بازشناخته ایم. 
سام الدین ضیایی: گروههای کوچک و چند پرسش بزرگ؛ سام الدین از مشکل اعتماد می نویسد. به نظر من اصولا مساله اعتماد در گروههای کوچک پیش نمی آید! چون این گروهها اصولا بر مبنای اعتماد و عرف شکل می گیرند. سام الدین دو یادداشت هم در باره تجربه های شخصی اش با گروههای مدنی نوشته است از کودکی هایش تا بمباران ها (+) و از زمانی که در بانک کار می کرد تا وقتی که برای خرداد و صبح امروز و بهار می نوشت (+). 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
April 14, 2012  
گروه ما را گرم می کند  
 
وقتی نگاه می کنم می بینم از یک منظر هر چه آموخته ام از گروه بوده است. دبستان که بودم عضو انجمنی بودم که آقای سروری ناظم ما و آقای صابری مدیر ما در مدرسه تعلیمات دینی صابری آن را اداره می کردند. و حتما یکی از شاخه های انجمن حجتیه بوده است. آن زمان تعلق به گروه برای ما که بچه بودیم اهمیت مضاعفی داشت. پنجشنبه ها به نوبت خانه اعضا جمع می شدیم و بحث و سخنرانی و طنز و بازی بود. بعضی وقتها دعای ندبه می رفتیم که خانه چند نفر از پدران شاخص اعضا تشکیل می شد. روزهای پانزدهم شعبان هم که دو سه دوره یادم هست عضو گروه سرود مدرسه بودم و چند جا برای سرودخوانی می رفتیم و تحویل گرفته می شدیم و حال و هوای دلچسبی داشت. سال آخر مدرسه یادم هست یکبار هم لابد تحت فشارهای وزارت آموزش و پرورش من و یک عده دیگر را فرستادند مراسم چهارم آبان یا نهم آبان در سالن سرپوشیده سینای مشهد. یادم هست که لباس محلی پوشیده بودیم و اصلا راحت نبودم. شاید هم تاثیر تعلیمات مدرسه بود که خیلی با دستگاه شاهی نمی ساخت. یا به خاطر دخترهای مدرسه ای بود که خیلی خوش لباس تر بودند!

در سالهای بعد از دبستان پیشاهنگ بودم. عشقی داشت طرح ریزی برای آینده که مثلا خلبان می شویم یا چه و چه. بعد وارد کلوب جوانان محل شدم. اول گروه تئاتر داشتیم. یکبار هم برنده شدیم رفتیم اردوی رامسر. بعد رفتم وارد گروه موسیقی شدم و سازم ساکسیفون بود. اینجا هم یکبار دیگر سر از اردوی رامسر درآوردم. ساز خیلی بزرگ بود. صدایش هم زیاد. مناسب تمرین در خانه نبود. ساز دیگری انتخاب کردم ولی خیلی به جایی نرسید. ولی عشق آواز به سرم افتاد و سالها ماند. نمی شود آدم یک پشت اش به تربت جام برسد و از آواز سر در نیاورد. 

سالهای دبیرستان دیگر بتدریج وارد گروههای مذهبی و سیاسی شدم. حلقه های کتابخوانی با بزرگترها بود و شریعتی و کتاب جلد سفید و کتابهای ممنوع و قاچاق خریدن عشق داشت. پیش این و آن استاد رفتن و درس خواندن از عربی تا فلسفه اسلامی. بعد گروه کوهنوردی راه افتاد. خودمان را آماده می کردیم برای چریک بازی. برفهای آن سالها را من بیشتر در کوه ها یادم مانده است. انقلاب که شد دیدم گروههای سیاسی جورواجور هیچکدام به دلم نمی نشیند. آن هم زمانی که در گروه بودن اصلا شان و هویت بود. نمی شد جزو گروه نباشی. آرمان مستضعفین بود که برخی دوستان ام را جذب کرد. انجمن اسلامی بود که برخی دیگر را با خود برد و بعد سر از تصرف سفارت آمریکا درآوردند. مجاهدین خلق بودند که چندتایی از دوستان ام را نفله کردند. یک دو گروه چپ هم بود که دوستانی را به اعدام رساندند یا به زندان انداختند. من بنی صدری بودم. ولی نهایتا سر از کانون ابلاغ اندیشه های شریعتی درآوردم. بعد همه چیز از هم پاشید. دانشگاه را بستند و هر کس به گوشه ای گریخت و من داشتم در روستاها درس می دادم. در اولین گروه مدرسان نهضت سوادآموزی. 
 
وقتی به تهران برگشتم همه چیز عوض شده بود. دانشگاه ها هم دیگر باز نشد. سالهای سیاهی بود. حالا پس از یک وقفه دوباره کوه زنده شده بود. گروه شده بودیم و می رفتیم کوه. درکه و توچال کار هفتگی مان بود. عباث هم که از اصل کوهنورد بود زد به کار حرفه ای کوهنوردی. اول مشهد بود و بعد آمد تهران. دانشگاه که باز شد هم کوه می رفتیم و هم دوباره گروه دیگری درست کردیم که می رفتیم دوره خانه های دوستان و بعضی استادان را هم دعوت می کردیم. در خانه می شد حرفهایی زد که بیرون نمی شد. این همان دوره ای است که آذر نفیسی هم لولیتاخوانی را با گروهی دیگر از دانشجویان تجربه می کرد و بعدها آن را نوشت. ما دانشجویان دانشکده ادبیات علامه طباطبایی بودیم و او استاد دپارتمان زبان انگلیسی بود. کمی بعد خاوران راه افتاد. من مشهد بودم. برای دوره فوق لیسانس. شدم جزو گروه خاوران. دوره عجیبی بود سرشار از ناامیدی و انرژی. بعد آمدم کردستان. گروه کردستان شناسی را راه انداختم. دو سمینار هم برگزار کردیم. و بعد دیگر ترک وطن بود. تجربه های بعدی من در همکاری های رسانه ای گذشت. اما وقتی وبلاگستان راه افتاد دوباره گروه شدیم و این بار حلقه ملکوت راه افتاد. با همه افت و خیزهایش. تجربه ای بود که من از آن مفصل نوشته ام اما هرگز چاپ نشد. قرار بود در همشهری منتشر شود. نشد. و زمانه که اوج کارهای من با گروه بود و بزرگترین گروهی که تجربه کار روزانه و طولانی با آن داشتم. باید زمانی تجربه هایش را که برای خود کتابی است بنویسم. و پس از آن باز هم گروههای کوچک متعدد تا جنبش سبز و ایران ندا. تا هم امروز که با چند گروه آموزشی و بحث سر و کار دارم.

 از هر گروه چیزی آموخته ام و می بینم که بدون گروه چیزی چندان نیاموخته بودم. سیاهه گروههایی را که در آن به نحوی فعال بوده ام به چند برابر سنین فعال اجتماعی ام می رسد یعنی که در هر سال عمر با چند تایی از گروهها دلبسته و پیوسته بوده ام از گروههای دو سه نفره و سخت جان و سرسخت دوستانه تا گروههای بزرگتر دوستانه و دانشجویی و حرفه ای. همه این سالها می دیدم که نظام برآمده از انقلاب هر نوع گروه و تشکیلاتی را به هم می ریزد. حتی کافه کتابفروشی ها را هم تحمل نمی کند. هیچ پاتوقی باقی نمی گذارد. تا می تواند در کار گروه شدن مردمان اخلال می کند. هر آشنایی را به هم می زند. همه را بیگانه می کند. همه را بیگانه از هم می خواهد. از گروه می ترسد. گروه و کار گروهی و نقش گروه را مسخره می کند تحقیر می کند. نتیجه اش این است که جامعه ایران را بی مرکز و بی گروه و بی آینده کرده است. زیر پای همبستگی اجتماعی را خالی کرده است. اینها همه را کرده است تا قدرت خود را تحکیم کند. با از بین بردن بهترین سالهای عمر نسل های جوان که در گروه و از گروه می آموزند. با پراکنده ساختن گروهها آنها را زیرزمینی کرده است. نقش واقعی گروه را از آن ستانده و در برابرش صف کشیده است. خود را و نیروهای خود را سازمان داده است و در مقابل مردم را تا توانسته از سازمان یافتن محروم کرده و بازداشته است. 

چاره چیست؟ در برابر صدها مانع که در برابر گروه شدن ما گذاشته است چه باید کرد؟ آیا اصلا امیدی به گروه هست؟ آیا گروههای کوچک و پراکنده ما می تواند چاره این حجم بیچارگی شود؟ چه می توان کرد برای اینکه این لش دولت همه ما را زیر جسد سنگین خود خفه نکند؟
 
در دنباله این یادداشت چند کلمه ای در این باب می نویسم. دوستان دیگر هم دارند می نویسند. دوستان حلقه وبلاگی گفتگو. این تازه ترین حلقه ای که به آن پیوسته ام. حلقه بزرگی نیست. اما این مهم نیست. گروهی است که دل ما را گرم می کند به نوشتن و همفکری. چیزی که سخت به آن نیاز داریم.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
April 5, 2012  
چرا رفتم و چرا مانده ام؟  
 
در حلقه وبلاگی گفتگو بحث از این شد که در باره نامه تقی رحمانی و پرسش ژیلا بنی یعقوب (در فیسبوک) از او بنویسیم که چرا رفتی؟ و اگر تو هم و آدمهایی مثل تو هم بروند چه کسی بماند؟ و اصلا اینکه تا کجا می توان مقاومت کرد و ماند؟

اینها پرسش های ظاهرا ساده ای است اما دنیایی مساله را با خود همراه می آورد. همه بحث هایی که می توان در باره امروز و دیروز جامعه ایرانی کرد. همه آنچه به هویت ایرانی مربوط می شود. همه بحث های تجدد و پیشرفت و نوخواهی و تحول طلبی. همه همین جا در همین پرسش به هم گره می خورد.

این روزها به دو سه مناسبت از جمله همین نامه تقی رحمانی سخت مشغول فکر و کار و مطالعه و یادداشت برداری بوده ام که دریابم بر ما چه می گذرد که گویا به جایی که می خواهیم نمی رسیم و ترک وطن می کنیم. و اگر در وطن هم می مانیم میل آوارگی داریم و کوه و بیابان مان آرزو ست.

مصاحبه مفصل مهرنامه با دکتر سریع القلم را که دیدم یکجا خواندم و به نظرم رسید دایره المعارفی از ایرادهای جامعه ما ست! یعنی هر چه فکر کنید در یک مصاحبه جمع کرده است. انگار داشتم خلقیات ایرانیان جمال زاده را می خواندم. در نگاه اول حرفها به نظر درست می رسد. تاکیدی که بر رسانه و اهمیت آن هم در شرایط جامعه ما کرده هم به دلم نشست طبعا. چون خود نیز بر این باورم که رسانه نقشی مهم دارد و این مهم یعنی محوری است. یعنی به قول عباس عبدی جانشین ناپذیر است و خود جانشین بسیاری پل های خراب شده و نهادهای از کار افتاده است. 

اما چیزی در حرفهای سریع القلم هست که دوست ندارم. نقد خوب است اما اغراق بد است. از آن بدتر این است که درزبان و بیان ظاهرا علمی حرفهایی بزنیم که انگار جز بدبختی نمی بیند بدبختی ما را هم ابدی می بیند. من اصلا سر از حرفهایی از این جنس در نمی آورم:

«چه در دوره مشروطه و چه پس از مشروطه، ريشه مشكل در فكر ماست. سطح شناخت در حدي نبوده كه ما را همسطح كره و ژاپن قرار دهد. فكر نخبگان يك كشور است كه مي‌‌تواند جايگاه يك كشور را در سطح جهان مشخص كند. اگر از من بپرسيد كه مشكل توسعه‌‌نيافتگي ما در كجاست؟ خواهم گفت كه سطح فكر ما همين است كه مي‌بينيد. خلقيات ما اجازه نمي‌‌دهد كه سطح فكر ما رشد كند. در بين هنرمندان، كارگردان‌ها، سياستمداران، نويسندگان، كارمندان، سياستگذاران، اطبا، مهندسان و... در داخل و خارج كشور مشاهده مي‌كنيد كه درجه ستيز و ناسازگاري تا چه حد بالاست. ما ايراني‌‌ها از ستيز با يكديگر لذت مي‌بريم. برتري‌طلبي و رياست‌طلبي ما در ستيز با ديگران است. اين موضوع را با چيني‌ها، كره‌اي‌ها، آلماني‌ها و ژاپني‌‌ها مقايسه كنيد. هارموني اجتماعي مبناي تعامل اجتماعي است. از اين تعامل صنعت و حزب به وجود مي‌‌آيد. تاريخ تحزب در ايران تاريخ انشعاب است. چون ما در تعامل با يكديگر مشكل داريم. كينه، حسد، بي‌انصافي، تخريب، تضعيف، تعصب و خودبزرگ‌‌بيني از جمله بيماري‌هايي است كه در حوزه فرهنگي است و به ما اجازه نمي‌دهد كه از نظر فكري رشد پيدا كنيم.»

به نظر من کسی که تحصیلات عالی دانشگاهی دارد و استاد و مولف کتابهای خوبی است و تاریخ نزدیک ایران را خوب خوانده و می شناسد باید نحوه نگاه اش به جهان پیرامون و مصائب وطن اش بهتر و دقیق تر و سازمان یافته تر از اینها باشد که همان حرفهای جمالزاده را تکرار کند. این نحوه نگاه که مشکل در فکر است و خلقیات است نه پایه علمی دارد و نه راه حلی در خود نشان می دهد. بله می توان صدها شاهد در تایید این حرفها آورد ولی این چیزها مختص ایرانیان نیست. و اصلا بحث اخلاق چه فردی و چه اجتماعی جدا از ساختارهای اجتماعی و گفتمان های حاکم بر اذهان نیست. و بعد راه حل کدام است؟ چطور می توان از چنبره این خلقیات نجات یافت؟ راه حلی ظاهرا وجود ندارد. چون استاد دانشور ما معتقد است که از مشروطه تا امروز وضع همین بوده و خب اگر صد سال است وضع همین است چرا صد سال دیگر هم همینطور ادامه نیابد؟

به نظرم همین نشان می دهد که مساله شناسی ایشان خطا ست. زیرا وضع ایران در صد سال گذشته بسیار تغییر کرده است و دوره های درخشان وکارهای کارستان در آن کشور باستانی انجام شده است و اصلا اینطور نبوده که همه چیز قربانی حسد و تخریب و تعصب شده باشد. این نحوه تعمیم دادن نافی شواهد عینی در تاریخ معاصر است. نوعی وحدت مصنوعی بخشیدن به مفاهیم متعدد تاریخ ما ست تا حرف خود را مستند کنیم. مثل نگاه حزب مارکسیست لنینیست می ماند که اصرار دارد تاریخ را آسفالت کند و یک معنا و یک جهت از آن درآورد. نوعی ساده سازی خطرناک است.

در ایران مردان و زنان بزرگ ظهور کرده اند و آثار و برنامه های موفق ساخته و پرداخته و رفته اند و بسیاری هم هنوز هستند و دست در کار کارهای کارستان اند. موسسان دانشگاه تهران که بوده اند؟ نهادهای مدنی ایران را چه کسانی تاسیس کرده اند؟ صنایع بزرگ و کارخانه های موفق را چه کسی بنا نهادند؟ طرحهای بزرگ و ملی از آبرسانی و لوله کشی تا متروی تهران را چه کسانی طرح ریختند و اجرا کردند؟ سینمای ایران را چه کسانی آباد و خوشنام و جهانی کردند؟ کتابهای بزرگ و دوران ساز صدساله اخیر را چه کسانی نوشتند؟ معماری مدرن ایران را چه کسانی پی ریختند؟ راههای خاکی ایران چگونه به شاهراه ها و بزرگراهها تبدیل شد؟ بهداشت چگونه همگانی شد؟ زنان ایران گامهای بزرگ برداشته اند و نقش پیشگام یافته اند و همانجا نیستند که در مشروطه بودند و سطح سواد عمومی ملت هم اصلا قابل مقایسه با آن دو درصدی که سریع القلم از دوره مشروطه یاد می کند نیست. و از این دست بسیار. ایراد هم کم نیست اما مانع دیدار راههای طی شده و بناهای پی ریخته نباید باشد. 

سوال اصلی این نیست که مشکلات جامعه ما چیست بلکه سوال اصلی این است که کدام مشکلات مردم دلبسته به وطن را می رماند. اگر بخل و حسد مانع رشد تاریخی بود که بشر از هابیل و قابیل اینسوتر نباید می آمد! اخلاق رشد و توسعه اخلاق فضایل اتوپیایی نیست. وانگهی در کشوری که مردان و زنان بزرگی فقط در همین چندساله از دست داده که عاشق وطن بوده اند و کارهای بزرگ کرده اند جفا و خطا ست که بگوییم کسی به فکر ایران نبوده است. از ایرج افشار تا سیمین دانشور. و البته صدها تن دیگر هستند که به ایران عشق می ورزند و کارهای بزرگ می کنند. از موسوی تا فرهادی.

وانگهی بر استادان کارشناس فرض است که عیب را که می شناسند راه چاره هم ارائه کنند. ولی طبیعی است که اگر عیب را در خلقیات جستجو کردیم راه چاره ای که می دهیم نیز درس اخلاق است. درس اخلاق نجات بخش نیست. 

من فکر می کنم مشکلات یک جامعه کاملا از ساختارهای آن بر می آید. بخشی از این نوع نگاه را دکتر همایون کاتوزیان به کار زده و تحلیل های ساختاری عالی داده است. گرچه من با او همداستان نیستم که همه نتایجی که می گیرد صواب است. اما روش کار او را استوار می بینم. اگر در سطح اخلاقی و فکری هم موضوع را بنگریم باز مسائل کلان ما چیزی غیر از بخل و حسد و خودبزرگ بینی است. 

دیشب کتاب داریوش شایگان را در باره هویت چهل تکه ورق می زدم با این اندیشه که ببینم بین تعدد و تکثر و چهل تکه بودن هویت ایرانی و اندیشه شایگان چه رابطه هایی می توان یافت. سوال ام این بود که دریابم در اثر این اندیشمند ایرانی هویت متکثر ایرانی چگونه منعکس شده است. کتاب شایگان به من متنی برای تامل در مساله خودم می داد. او از سطوح مختلف آگاهی می نویسد و من می کوشیدم آن را بر وضع جامعه ایران تطبیق کنم. با بازگشت به مقاله مهرنامه و حرفهای سریع القلم با همان دید نکته های دیگری هم یافتم. فشرده آنها را می توان چنین فرموله کرد که ما در جامعه خود با لایه های مختلفی از اندیشه و آگاهی ارتباط داریم که در تنازع با یکدیگرند. وقتی یک یا دولایه باشد قابل مدیریت است اما وقتی به ده لایه و بیشتر می رسد طبعا نوعی سرگردانی و آشفتگی ایجاد می کند. فهرستی از تنازعات فکری ما را می توان چنین برشمارد:
  • عقل در برابر وحی
  •  همزمانی و زنده بودن تاریخ و فرهنگهای متعدد در کنار هم
  • جداسازی و دیوارکشی داخل در برابر خارج و ایرانی در برابر بیگانه
  • بیرون آمدن از تاریخ مالوف خودی و قرار گرفتن زیر سیطره تاریخ بیگانه و غربی 
  • وحدت گرایی سفت و سخت و بی انعطاف و همان مشکل «یک» درمقابل حق متمایز بودن
  • فرهنگ رسمی و دولتی که در برابر فرهنگ غیررسمی قرار می گیرد
  • اندیشه ملی در برابر اندیشه قومی
  • تبعیت طلبی و ولایت فروشی در برابر استقلال فرد و آزادی فکری
  • اجبار در برابر قدرت انتخاب 
  • روش توافق در برابر روش تحمیل

اینها بخشهای مهمی از تنازعات فکری در جامعه ما ست. اما آدم وطن خودش را برای اینکه در میان عقل و وحی نمی تواند انتخاب کند ترک نمی کند. اینکه تاریخ های متعدد و فرهنگهای نامانوس در کنار هم زنده باشند هم آدم را برای ماندن مردد نمی کند. و همینطور دیگر منازعات فکری که حتی می توان گفت طبیعی است و بخصوص در جوامعی که از سنت به سوی مدرنیته رانده می شوند خیلی طبیعی تر است. 

اما نامه تقی رحمانی را که می خوانیم می بینیم او در برابر همه این منازعات فکری سی و اند سال فکر و اندیشه به خرج داده و کوشیده راه خود را بیابد. اما کجا به بن بست رسیده است؟ این همان جایی است که مانع رشد ما ست. زیرا نیروها و سرمایه های انسانی ی ما را می راند و منزوی می کند یا آواره می سازد. 

یکبار دیگر به فهرست تنازعات فکری خود نگاه کنیم. کدامیک از آنها ما را می راند و می رماند؟ برای همه تنازعات فکری ما راه حل وجود دارد و راه های بسیاری هم رفته ایم و نکته های بسیاری هم حل شده است. اما برای یک چیز راه حل وجود ندارد: تحمیل و اجبار و حذف. این همان بن بستی است که ما را به تبعید رانده و در جهان آواره ساخته است. آنها که مانده اند راههایی برای آسان کردن کار بر خود یافته اند. اما آنها که رفته اند راهی دیگر نیافته اند. یا دیگر راهی برایشان نمانده بوده است. 

چاره در مهار تحمیل است. مهاجران و تبعیدیانی از طراز تقی رحمانی به امید همین چاره گری است که رنج تبعید را بر خود هموار می کنند. آنها که سعادت ماندن دارند و راههای مقاومت پیدا می کنند هم به نوعی دیگر در چاره گری تحمیل موثر می افتند. این تفاهم در دو سوی مرز آینده را تغییر خواهد داد. ما باید مساله تحمیل و اجبار را اوراق کنیم و از تحلیل کنیم و زیر ذره بین ببریم و تمام سویه های این اختاپوس را واشناسی کنیم و از تحمیل برگذریم. ما عقبه های زیادی پشت سر گذاشته ایم. این از همه دشوارتر و ریشه دارتر و مغاکی ژرف تر است. زبان تازه ای و دین تازه ای و روابط تازه ای نیاز داریم تعریف کنیم. همه چیز را باید از سیستم تحمیل یاب بگذرانیم و هر چه تحمیلی است دور بریزیم تا افق تازه ای که منتظر ما ست گشوده شود. ما شایستگی این را داریم. این راه صد ساله بهترین حاصل خود را در همین جا می دهد. مقصد آزادی از تحمیل است. آبادی و شادی هم در همین است. خارج یا داخل کار ما این است. گروههای پیشرو ما و رهبران آینده نگر ما از همین منظر قابل تشخیص اند. عصر خداحافظی با تحمیل و اجبار فرارسیده است. به قول رحمانی ایران آبستن دوره تازه ای است.

از دوستان دیگر:
سام الدین ضیایی: چرا می ماندم؟ که یادداشتی خواندنی است. این جمله اش که بین گوگوش و شجریان و عبدالباسط مانده بودیم خیلی گویا و بامعنا ست. منتها من با بخش آخرش موافق نیستم. کسی که می رود نباید زبان طعن و امر و نهی بر کسانی که مانده اند باز کند. چنانکه آن کس که مانده است نباید گریختگان و آوارگان را به چشم بیگانه شدگان بنگرد. راه ما از تفاهم می گذرد و درک شرایط یکدیگر در برابر زروگویان اهل تحمیل و حذف.

آرش آبادپور: از رفتن، از نرفتن؛ راست می گوید ما نرفته ایم نمی شود رفت از وطن. این مساله در ذهن و جان ما ست. در واقع ما رفتانده شده ایم! مساله این است. و این اصلا امری ذهنی نیست. کاملا جغرافیایی است.

محمد معینی: چرا باید رفت؟ چرا باید ماند؟ حق با او ست. رفتن و ماندن مهم نیست. اصل همت در «پرورش داخل» است.

آرش بهمنی: چرا نماندم؟ یادداشتی از نویسنده ای که نسل خود را نسل زندگی می داند نه مبارزه. مبارزه می کند که زندگی کند. و یا مبارزه اش زندگی است. این نکته خوبی است و نکته های کمترگفته ای از زندگی نسل جدید را بیان می کند. نسلی که محاسبات «انقلابی» را مرتب به هم می ریزد.

مسعود برجیان: چرا رفتم؟ چرا ماندم؟ مسعود به درستی اشاره می کند که مهاجرت اجباری صورتی از همان سیاست حذف است. زیرا مهاجر را نهایتا و در اغلب موارد از آگاهی روزمره از وطن محروم می کند و او را از گردونه تاثیرگذاری خارج می کند. 

آرمان امیری: رفتن یا نرفتن؟ چرا مساله این شد؟ با این نوشته آرمان کمترین توافق را دارم. به نظرم نه روایت تاریخی اش قابل قبول است و نه نتیجه گیری اش. به نظرم این یک پایه اخلاقی است که آنچه می کنیم را به صورت قاعده عام تبیین کنیم. اینکه بگوییم نباید از کار و اقدام خود مانیفست درست کنیم به نظرم خطای منطقی دارد. ضمن اینکه میزان همدلی متن با رنج تقی رحمانی حداقل است.

مریم اقدمی: از رفتن هایمان حماسه نسازیم؛ و البته از ماندن هامان هم تراژدی. برعکس اش هم ممکن است: از رفتن تراژدی نسازیم از ماندن هم حماسه. مریم بدرستی می گوید این یک روند است یک مساله است. انتخاب شخصی نیست. من فکر می کنم نه حماسه نه تراژدی مساله را حل نمی کند. باید این روند را تا آنجا که اجباری است متوقف کرد. چه ماندن اجباری چه رفتن اجباری. 

شهاب الدین شیخی: با گیوتین بریده شدن، یا همان قصه چرا نماندم؛ یادداشت شهاب خیلی شبیه یادداشت تقی رحمانی است. شرح حال احضارهای مکرر و فشار برای اینکه یا ساکت شوی یا بگذاری بروی. 

پارسا صائبی: چرا رفتم؟ چرا ماندم؟ چرا آمدم؟ پارسا می گوید می شود دو وطن داشت و هر دو را دوست داشت. در نوشته او از اجبار سیستماتیک دولتی برای گریزاندن شهروندان از کشور خبری نیست. 

محمود فرجامی: ماندن، رفتن، انزجار؛ در عوض محمود جبران کرده و اساس را گذاشته بر انزجاری که باعث مهاجرت می شود. مهاجرت از وطنی که شبیه آشغالدونی شده است! من شاید تجربه های متفاوتی دارم ولی هرگز نمی توانم وطن ام را آشغالدونی بنامم. اما حکومت را چرا. به نظرم حکومت کشور را اشغال کرده است. در واقع ایران اشغال-دونی شده است.

داریوش محمدپور: هر کجا باشد شه ما را بساط؛ مهاجرت کردن یا نکردن مهم نیست مهم این است که در وطن یا مهاجرت چه می کنیم. آیا می توانیم برای ایرانی تلاش کنیم که در آن مردمان اش امنیت داشته باشند و آرامش؟
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست