:: عصر مغالطه قانون و اسلام به زودی به پایان می رسد؟
:: خامنه ای تاس خود را با دست مردم ریخته است
:: انقلاب سفید ولایی
:: ما دلبستگان آواره و گوشه نشین ایران
:: مساله خاتمی نیست خامنه ای است
:: کشف حجاب از بیانیه وزارت اطلاعات
:: خامنه ای به زبان ساده
:: سال عجیب 2013 برای ایران
:: زندان اندرونی رهبر نظام
:: خامنه ای اصلاح طلب می شود
:: جذابیت پنهان احمدی نژاد
:: نیروهای خواهان تغییر باید خود نیز تغییر کنند
:: ضعیف ترین حلقه در زنجیره نظام خواهد شکست
:: ما اپوزیسیون عربستان نیستیم
:: یارانه ملت در حکومت اقلیت
::  احمدی نژاد: گندم نمایی و جوفروشی
::  شهرآشوبی احمدی نژاد
:: تقصیر ما نیست که باور نمی کنیم
:: همه استدلالهای لاریجانی در دفاع از قصاب دارفور
:: یلدای گریز
:: دایره معنایی انحلال سیاست
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
March 6, 2012  
باز هم مشکل «یک»؛ بن بست خمینی سازی از خاتمی  
 
مباحث پر طول و تفصیل فیسبوکی و وبلاگی در چند روز اخیر در باره خاتمی و رای او در انتخابات تحریم شده مجلس از جهات متعدد ارزش تامل دارد. مثلا شکاف عمیقی که بین دیدگاههای داخل و خارج از کشور بروز کرد بسیار قابل توجه است. یا نقدهایی که از هر طرف مطرح شد از این بابت که تنوع مواضع و دیدگاهها و جناحها را منعکس می کرد نادیده گرفتنی نیست. مثل هر بحران خبری یا موضوع داغ خبری وسعت واکنشها خود منبعی برای بررسی های دیگر در جامعه شناسی سیاسی و شناخت رفتار سیاسی است.

نخست فکر کردم یادداشتی بنویسم در باره دیالکتیک گفتارهای داخل و خارج از کشور بین ایرانیان. اما این بحث گرچه مهم است هنوز بخشی از بحث کلان تر ما ست که به آن گرفتاریم. من فکر می کنم هر حادثه خبری هر گفتگوی عمومی و پردامنه باید نشان دهد مشکلی وجود دارد و نظرها را جلب کنیم به سوی مساله اصلی و حل آن. طبیعی است که از خود سوال کنیم از این بحران خبری چه به دست آوردیم؟

عیب خاتمی

برخی می گویند فهمیدیم خاتمی قابل اعتماد نیست. سهل است اصلا خائن است. از اول با جنبش سبز نبوده است. بین اصلاحات و سبز رقابت می دیده و چشم نداشته سبز را ببیند و حالا این یهودای خائن به مسیح ما موسوی پشت کرده است.

این دستاورد ما ست؟ این نتیجه ای است که می گیریم؟ خائن کردن خادمی از خادمان ملت؟ خائن کردن کسی که تا همین دیروز به او مهر ورزیده ایم؟ او را پشتیبان خود دیده ایم؟ کسی که زندگی سیاسی و شخصی اش قربانی دفاع از حقوق ما شده است؟

برخی می گویند بسیار خوب اصلا خائن نه ولی به هر حال جدا شده است و رفته پی اصلاحات خودش. این مرد از اول هم سازشکار بود. جربزه نداشت. به قول این رفیق کامنت گذار ما جیگر ندارد! نتیجه این که ما دیگر رهبر سیاسی نداریم. موسوی و کروبی که در حصرند. هاشمی که منعزل است و دست اش از همه جا کوتاه. اصلا قمارباز باخته است. خاتمی هم که خودمان عزل اش کردیم. می ماند احمدی نژاد و خامنه ای که رهبران اردوی مقابل اند. بعد هم می آییم بیرون و یک دیویزیون رهبر داریم که روی هم تاثیر یک رای دادن خاتمی را هم ندارند.

خب این چه دستاوردی است؟ این ورشکستگی است!

هنر خاتمی

داستان را طور دیگری هم می توان دید: خاتمی هنری داشته است که در تاریخ بعد از انقلاب بی نظیر است و آن شفاف سازی مواضع سیاسی رقبا ست. او بعد از خرداد 76 کاری کارستان کرد و موجب شد که جناح های داخلی حکومت از هم متمایز شوند. به نظرم در ماجرای اخیر هم صف ها از هم متمایز شد.

اما صف چه کسی از چه کسی جدا شد این خود مشکل مهمی است. زیرا بسیاری از گروهها و افکار و پسندهای سیاسی ایرانیان هنوز شناسنامه دار نیست و اگر خاتمی به نحوی محور آنها بوده اکنون که از خاتمی جدا می شوند یا خاتمی را از خود جدا می کنند سرگردان شده اند. 

به بیان دیگر: بسیاری از طیف های سیاسی با رهبران نامعلوم به کسی حمله می کنند که رهبری است شناخته شده با مواضعی تعریف شده. از این نگاه، حملات این روزها ناشی از ناامیدی کسانی از خاتمی است که اصولا خاتمی هرگز رهبر آنها نبوده است! اگر از اینجا به بعد طیف های بی رهبر سیاسی به دور رهبرانی خاص خود گرد آیند این رای کمک کرده کار مهم زمین مانده ای سرانجام انجام شود.

طیف های ناامید

به نظر من به طیف های ناامید دو جور می توان نگاه کرد: کسانی که رهبران بالقوه و شناخته شده ای دارند و کسانی که اصولا حاشیه نشین مانده اند.

 گروههای وسیعی که از گفتار جمهوری اسلامی خود را رها کرده اند سالها ست بی رهبر مانده اند و گرچه از نظام دل بریده اند اما به رهبران بیرون از نظام هم دل نبسته اند. ناچار تبدیل به حاشیه بزرگی شده اند که می خواهد خود را زیر چتر رهبران طیف های شناسنامه دار داخلی تعریف کند. بخصوص وقتی که این رهبران مخالفتی با رهبران حاکم ابراز می کنند یا به نحوی از سیاست های حاکمیت اعراض می کنند. 

مشکل وقتی به وجود می آید که این گروههای حاشیه نشین می خواهند رهبران گروههای شناسنامه دار داخلی عطف توجهی به خواستهای رادیکال آنها نشان دهند. و چون به قدر لازم این توجه را نمی بینند دست به حمله و استهزا و اخراج و عزل رهبرانی می زنند که اصولا رهبر آنها نبوده اند. یا رهبران اجباری یا تسخیری بوده اند. رهبرانی که از سر بی رهبر ماندن مطلوب دانسته شده اند.

مثال انتخاب بد و بدتر دقیقا انعکاس همین رفتارشناسی است. برای بسیاری در ایران و خارج از ایران موسوی انتخاب بد بود در مقابل انتخاب بدتر. حتی وقتی خاتمی هم انتخاب می شد باز رای به او رای به کسی بود که از ناطق نوری بهتر بود. 

در این کشاکش دردناک که ناشی از تبعیض های سیاسی و روشهای مسلط حذف نیروهای سیاسی دگراندیش در نظام اسلامی است طبعا رویارویی هایی را باید شاهد باشیم از همین دست که این روزها علیه خاتمی دیدیم یا پیش از حصر موسوی علیه او شاهد بودیم. 

 این روش قبول اجباری به هنگام ناچاری و حمله همگانی به وقت بیزاری به جایی نمی رسد چنانکه تا امروز هم نرسیده است. سوال محوری این است که آیا این گروهها همچنان بی رهبر می مانند یا سرانجام رهبری پیدا خواهند کرد تا سفره شان را جدا کنند؟ 

به قول علوی تبار: «ما در سیاست تابع اصولی هستیم و رفتار ناخوشایند طرف مقابل نباید ما را به فراموش کردن این اصول بلغزاند». کسانی که به اندک بهانه ای شلاق هتاکی می کشند و هر نسبتی به کسی که رفتار و گفتارش خوشایند آنها نبوده میدهند اصولی دارند؟ به نظر من اصولی که بین آنها و رهبران داخلی و اجباری شان اشتراک دایمی ایجاد کند ندارند. آنها افراطی مزاج اند و غیر از طلب جیگر از رهبر می خواهند بیاید و تومار این نظام و ولایت را برچیند. باقی برایشان چندان اهمیتی ندارد. یک دلیل برای اینکه بعد از حصر موسوی هم قیامتی نشد همین است.

با این حساب خیلی طبیعی است که نتوان بین این خواست ها و رهبری رهبران داخلی پیوندی برقرار کرد.

نهضت خمینی سازی از خاتمی

اما خاتمی به عنوان تنها رهبر فعال باقیمانده و هنوز-مورد-توجه اقشار اصلاح طلب و حاشیه نشینان مملکت، رهبر چه کسانی است؟ به نظر من این هم به نفع ما و هم به نفع خاتمی است که روشن کنیم او رهبر کدام گروهها ست. اما پیش از آن باید این نکته را روشن کنیم که چرا ما تلاش می کنیم بر سر خاتمی به توافق برسیم؟ چرا با وجود اینهمه تاکید خاتمی بر مواضع اش که مکرر در مکرر مطرح شده باز ما میل آن داریم که فراموش کنیم و او را رهبر همه گروههای ناهمسان بدانیم؟ مشکل کجا ست؟

به نظر من مشکل در این است که هنوز و همچنان شیوه زعامت آیت الله خمینی بر اذهان ما حاکم است! و این اساس یک مساله بغرنج است. خامنه ای می خواهد خمینی باشد. اتوریته سنتی ندارد و نمی شود. موسوی می خواهد خمینی باشد. ذهن مدرن اش فرسنگها از او فاصله دارد. خاتمی هم می خواهد خمینی دانشگاهی و بی خشونت باشد. و می بینیم که ناممکن است. 

اما بیایید اعتراف کنیم همگی با هم که ما هم می خواهیم آنها خمینی تازه ای باشند! و مثل روز روشن است که نمی شود. این ما هستیم که گرفتار خمینی هستیم. همین را بر موسوی و خاتمی و خامنه ای بر می افکنیم. آنها را هم به همان راه می اندازیم که راهی طی شده و تمام شده است. 

آنکه هنوز می خواهد رهبر جیگر داشته باشد و تومار نظام را در هم بپیچد در واقع خمینی دیگری می خواهد. نمی خواهد؟ این خمینی نبود که جیگردار بود و تومار نظام شاهی را پیچید؟

ما راه را باز می کنیم برای یک خمینی سکولار. یک رضاشاه جدید. و همینطوری ها ست که می گویند ما مردم هستیم که استبداد را می پسندیم. 

کاری می شود کرد؟ البته. مهم این است که چشم مان به درد واقعی باز شده باشد. درمان پیدا می شود.

مساله یک

من قبلا در یادداشتی مفصل توضیح داده ام که چرا دیگر غیرممکن است ما به «یک» برسیم. گفتم که تنها راه ما پذیرفتن تنوع و یک های متعدد است. این را در باره مهدوی کنی و اصولگرایان گفتم اما همانقدر که در باره او و آنها صادق است در باره ما و شما هم صادق است. ما باید دست برداریم از اینکه یک رهبر داشته باشیم. بگذاریم خمینی آخرین رهبر واحد همه ما باشد.

ما میل غریبی به این داریم که خود را زیر پرچم یک رهبر یک مذهب یک سبک زندگی تعریف کنیم. این طبیعی است. بازمانده روشهای سنت است. در سنت همه باید شبیه هم شوند. پسر شبیه پدر و دختر شبیه مادر. در این نظام شباهت همه به سوی «یک» گرایش می روند و از راه یک و یگانه خارج شدن به معنای بدعت گذاشتن است و مذموم است.

این راه به یک رهبر می رسد. یک رهبر با یک نظام فکری مشابه عموم همه آنها را هدایت می کند.

اما نظام فکر و زندگی جدید بر مبنای شباهت نیست. بر مبنای تفاوت معنادار است. 

فکر زندگی خواه ما خواه ناخواه مدرن شده است. اما فکر سیاسی ما هنوز سنتی مانده است. اگر غیر از این بود اصلا طبقه متوسط و مدرن شهری هرگز دور آیت الله خمینی جمع نمی شد. 

سی سال بعد زمان خداحافظی با ارزشهای نظام سیاسی پیشین فرارسیده است. رای خاتمی این امکان را ایجاد کرده است.

خاتمی رهبر همگانی نیست و نباید باشد و مطلوب هم نیست که باشد و هیچ کس دیگری هم از چنان اتوریته ای که زمانی خمینی داشت برخوردار نیست و نخواهد شد. آن دوره با همه خوب و بدش تمام شده است. چون ما دیگر همان مردم نیستیم.

خاتمی رهبر اصلاحات درون نظام

در یک تقسیم بندی ساده سه گروه زیر می توانند خاتمی را رهبر خود بدانند:
کسانی که به بودن نظام و بودن ولی فقیه اعتقاد دارند ولی می خواهند ولی فقیه تحت نظارت و پاسخگو باشد و دنبال ظرفیت های به فعل درنیامده قانون اساسی فعلی اند؛
کسانی که به بودن نظام و بودن ولی فقیه اعتقاد دارند ولی می خواهند ولی فقیه خامنه ای نباشد. چندان در قید تغییر قانون اساسی هم نیستند؛
کسانی که به بودن نظام بدون ولی فقیه یا ولی فقیه مشروطه گرایش دارند و به تغییر قانون اساسی می اندیشند.

اگر شما خود را در چارچوبهای بالا می بینید خاتمی رهبر شما ست. اگر نیست باید فکر دیگری برای خودتان بردارید.

به نظر من کسانی که به تغییر نظام می اندیشند و انواع فروپاشی را دنبال می کنند نمی توانند به خاتمی چشم داشته باشند و نمی توانند حتی موسوی را رهبر خود بدانند و سبز باشند. بسادگی به این دلیل که از اساس با اصول رهبری سبز توافقی ندارند. کافی ست نگاهی بیندازیم به بیانیه مشترک کروبی و موسوی در بهمن سال پیش. که تحلیل اش می تواند نقطه عزیمتی برای حل بسیاری از مسائل این روزها باشد.

اگر هم کسی بگوید مهم نیست که رهبران سبز موافق اند یا نه ما اصول تازه ای پی می نهیم و باز هم سبز هستیم روشن است که حرف اش خریداری ندارد و تنها بر ابهامات سیاسی می افزاید و از همان الگوی سنتی پیروی می کند. اگر کسانی مثل بازرگان و سنجابی و بنی صدر توانستند آقای خمینی را به رنگ خود درآورند من و شما هم خواهیم توانست خاتمی و موسوی را با خواستهای خود همراه کنیم. این کار امکان ندارد*. 

صادقانه آن است که سبز را رها کنید و مکتب و مرامنامه خود را پایه بگذارید و از آن منظر سبزها و اصلاح طلبان را نقد کنید. بکوشیم تا هویت سیاسی مان روشن باشد. نه اینکه با روکشی از هویت سبز خود را منتقد سبز بشماریم اما به اصول سبزها برای کار در چارچوب نظام فعلی پایبند و متعهد نباشیم.

به قول ایمایان در پاسخ به معترضان منشور سبز موسوی: «اگر این معیارها با دیدگاه برخی منتقدان نمی خواند، به جای اعتراض به موسوی، نام و رنگی دیگر برگزینند و به موازات جنبش سبز حرکت کنند. نه نیازی هست همه هم شکل باشند و نه کسی باید از بیان معیارهای خودش ابا کند.»

مرزبندی روشن

این ماجرا سوی دیگری هم دارد و آن خود خاتمی است. به نظرم خاتمی به عنوان رهبر اصلاح طلبان و اندیشگران سبز و به عنوان ادامه دهندگان خط مشی موسوی و کروبی باید یکبار دیگر اصول فکر سیاسی خود را واضح و روشن مطرح کند. این کار را نباید برعهده موسوی خوئینی ها یا صادق خرازی گذاشت. زیرا این انتقاد بر رهبران اصلاح طلب در ایران وارد خواهد بود که با شفاف نکردن موضع خود علاقه مندند گروههای غیر سبز و غیر اصلاح طلب را نیز جلب کنند. این کاری ناممکن است. به نفع خود آنها و مشی آنها و به نفع امروز و آینده ما ست که رهبران اصلاح طلب تنها رهبر اصلاح طلبان بمانند و کمک کنند و ترغیب کنند که دیگر گروهها نیز برای خود رهبرانی انتخاب کنند. 

عصر رهبری همگانی به آن معنا که در آغاز انقلاب و در مورد آیت الله خمینی شاهد بودیم گذشته است و به آن روش از رهبری نمی توان بازگشت. حتی خامنه ای هم که تلاش کرد خمینی شود نهایتا سپاه را جانشین مردم کرد! رهبران مردم باید منافع گروهها و جناحهای معین را نمایندگی کنند و بس. گرچه این به آن معنا نیست که باید از مذاکره و مفاهمه و تفاهم و هم پیمانی و ائتلاف با دیگر گروهها تن زد و خودداری کرد. اما هر گروهی باید خود را نمایندگی کند و با پرچم خود در ائتلاف شرکت کند. هیچ گروه همه گیر و فراگیری و هیچ رهبر فراگیری دیگر نه وجود دارد و نه مطلوب است. باید افسانه یک را به تاریخ سپرد.

به نظر من برخلاف آنچه منتقدان گفتند و می گویند و خسته نمی شوند خاتمی از جنبش سبز جدا نشد. از کسانی جدا شد که تلاش می کردند او را به رهبری جریانی ترغیب کنند که جریان فکری و سیاسی او نبود. اما خاتمی وظیفه دارد این جدایی را روشن بیان کند. این می تواند بهترین دستاورد آن رای روز انتخابات تحریم شده باشد!

---------------
  *مجاهدین خلق هم مثلا تلاش کردند بازرگان را با خود همراه کنند. نامه مشهور مسعود رجوی به بازرگان در زمان سفرش به آلمان متضمن همین است که شما بیایید در کنار ما باشید و حتی وعده می داد که من تدارک همه امکانات را تضمیمن می کنم ولی چشمداشتی نخواهم داشت! سه روز بعد بازرگان به ایران بازگشت و طبعا از نظر مجاهدین به آنها "خیانت" شد.


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/6184
نقد و نظر

سلام
خيلي خوب بود
استفاده كردم.
يك نكته: در سنت اصيل شيعي هم فقط امام معصوم كه واجد خصوصيات خاص الهي و در حقيقت جانشين خداست مي تواند «رهبر يك و واحد» باشد. و اساسا مقايسه ديگران با او بدعت است. اين خط فكري در آثار فقهاي سلف قابل شناسايي است. آنها هرگز چنين شئوني براي غيرمعصوم قائل نبودند.
موفق باشيد

Posted by: Anonymous at March 26, 2012 6:11 PM



اخوند خوب نداريم. به نظر من مردم ايران خيلي وقت است كه از اخونديسم و اسلام و...عبور كرده اند، و مي دانند كه از يك شخصيت مذهبي و اسلامي و از دست اندركاران فعلي ايران توقع ازادي، عدالت و....نمي رود، حال خاتمي نيز همان راه ديكتاتوري را طي مي كند البته با روش خودش

Posted by: اريا at March 20, 2012 10:14 PM



گناه خاتمی دقیقا اینجاست که هنوز سنتی فکر میکنه هنوز سیاستمدار مدرن نیست در صورتی که همه چیز ما تا حدود بسیاری مدرن شده البته من بیشتر روی سخنم با قشر متوسط و تحصیل کرده جامعه هست که بدنه هواداران اصلاحات و جنبش سبز رو تشکیل می دن. خاتمی هنوز درک نکرده شفاف بودن رهبر در سیاست به چه معناست. و همه این چیزایی که گفتین این حس رو که خاتمی اشتباه کرد و دوگانه بازی کرد رو عوض نمی کنه

Posted by: رضا at March 9, 2012 5:18 AM



در جواب كامنت اول بايد گفت كه اصولا تحريم نميتواند كنش اصلي باشد چون از جنس بي كنشي است. البته اين به اين معني نيست كه شركت در انتخابات فايده اي داشته باشد. اما اگر كنش اصلي جنبشي تحريم انتخابات باشد يعني هيچ كنش و برنامه ديگري ندارد. از تحريم انتخابات استقبال شد چون راحت بود و نه زحمت داشت و نه خطر و ريسك. و راحتي آن با بي كنشي و تنبلي سياسي، و محافظه كاري بسياري افراد جور در مي آمد و اين آنها را هيجان زده كرد. تا حدي كه فراموش كردند كه اثر تحريم اصولا محدود است و اثر بخشي كمي دارد و صرف اين همه انرژي و تاكيد و تمركز كل جنبش سبز بر روي آن اطلاف وقت و امكانات بود. در حالي كه موسوي و كروبي و ديگران در زندان هستند تحريم نميتواند براي آنها كاري انجام دهد و مثلا آنها را در بياورد. بجاي آن كارهاي زياد ديگري ميشد انجام داد. تحريم واقعي اين بود كه به اين انتخابات اصلا توجهي نشود و حتي عدم شركت در آن هم اهميتي نداشته باشد نه اينكه آن را واقعه اي بزرگ و كنش اصلي در نظر گرفت. اتفاقا حكومت هم از اين داغ شدن تنور استفاده كرد و با تاكيد ويژه توجه ها را به تحريم جلب كرد چود مي دانست در نهايت براحتي مي تواند خودش را برنده اعلام كند - چه در رسانه هاس داخلي و چه خارجي. اما به نفع حكومت بود كه مردم دلشتن به تحريم خوش باشد چرا كه اين كمترين چيزي است كه حكومت از آن مي ترسيد. بعلاوه فرصتي را ايجاد كرد كه براي تخريب خاتمي از آن استقاده كرد توجه كنيد به (نحوه ي اعلام خبر از فارس نيوز كه ). اين خاتمي است كه حكومت از آن مي ترسد نه تحريم. و حكومت آگاهانه در صدد تخريب بيشتر اوست.
اصولا تحريم توهم يك كنش بود و استقبال از آن به دليل راحتي آن بود. قبلا مي گفتند اگر موسوي دستگير شود ايران قيامت ميشود (توسط همين افرادي كه از تحريم به عنوان كنش هيجان زده شده بودند گفته مي شد). حالا قيامت مورد نظر احتمالا اين تحريم بوده. يا شايد قرار بوده نتيجه ي تحريم باشد. بجاي تمركز بر يك هدف ، تحريم را داغ كردن آنقدر ها مهم نبود. ممكن است كسي بگويد براي نشان دادن همبستگي يا تكريم همبستگي بود. اما از پيش بايد ميدانستند كه به هر حال نتيجه ي تحريم پنهان مي شود. اكنون واقعا كسي نميداند مقدار مشاركت و تحريم چقدر بوده. باز هم هر كسي درصد حدسي خودش را مي گويد و اگر هم كسي بداند نميتواند اثبات كند يا دليل محكمي برايش بياورد. آيا اين نتيجه ي تحريم از قبل پيدا و قابل پيش بيني نبود؟ حكومت قبلا نشان داده كه اين مورد از زمينه هايي است كه خوب ميتواند از پس آن بر بيايد و در آن داراي تجربه و مهارت است. بنابراين تاكيد بيش از حد و بعد هم خيانتكار دانستن كسي كه راي داده اشتباه بود. بجاي آن بايد راه حلي داده ميشد براي آزاد كردن موسوي و كرةبي، يا ارتباط با آنها، يا لااقل كاري كه به دنيا نشان دهد جنبش سبز زنده است. حكومت خودش مي داند جنبش سبز زنده است و براي آن برنامه دارد . (براه انداختن جنگ هم بخشي از آن برنامه است). كارهايي كه بايد كرد : انعكاس زنده بودن جنبش سبز در رسانه هاي جهاني، روشي موثر براي نمايش همبستگي بين مردم (و انعكاس آن)، برقراري مجدد ارتباط رهبران و يا آزادي آنهاست. همه ي كارهاي ديگر حاشيه است. خصوصا اگر نتيجه ي آنها تخريب تنها مهره هاي موجود و آزادي باشد كه در صحنه مبارزه باقي مانده اند.

Posted by: اسماعيل ا at March 8, 2012 8:17 AM



با جوابی که به سوال من دادید به گمانم اذعان کردید که جنبش سبز دارای تکثر است و آنطور هم نیست که همه را از کشتی جنبش خالی کنید و فقط خاتمی بماند. اگر هم قرار باشد کسی را از زیر چتر پرچم جنبش سبز خارج کنیم باید خاتمی باشد با نگاه خاصی از اصلاحات که قبل از پیدایش جنبش سبز وجود داشته و شامل کنش هایی مثل حضور خیابانی و تحریم انتخابات . مواجهه مستقیم با راس قدرت نمیشده است. (گرچه آقای خاتمی هم در بعضی از تظاهرات بعد از انتخابات حضور داشتند ولی ظاهرا بعد از مدتی به مشی سابق خود بازگشتند).
به علاوه با مختصاتی که شما تعریف کردید خاتمی نمی تواند رهبر گرایش هایی از جنبش سبز که مانند موسوی و کروبی فکر می کنند باشد . حتی در حصر آنها تعیین استراتژی باید بر عهده کسانی که نزدیکی فکری بیشتری به آن دو دارند باشد. این به معنای عدم همکاری استراتژیک نیست ولی بسیاری از نارضایتی هایی که از آقای خاتمی ایجاد شد به دلیل همین موقعیت مبهم ایشان بود. کسی از هاشمی انتظاری نداشت و رای دادنش هم موجب دلگیری چندانی نشد. باید قبول می شد که خاتمی رهبر جنبش سبز نیست یا اگر بود جنبش سبز باید استراتژی خود را با منش خاتمی هماهنگ می کرد.
نکته دیگر این که رهبران و سخنگویان جنبش سبز از ابتدا بر سیاست جذب حداکثری بر اساس حداقلی از مشترکات تاکید می کردند. خیلی از کسانی که در خیابان ها برای جنبش هزینه دادند در جهارچوب فکری که شما تعریف کردید نمی گنجیدند.(از جمله معروف ترین نماد آن ندا آقا سلطان). نمی شود هر وقت که احساس شد که نیازی به همراهی آنان نیست یا احساس کنیم بدون آنها راحتتریم بگوییم شما از کشتی جنبش سبز پیاده شوید و دنبال رهبر خود باشید.

Posted by: شاهین at March 8, 2012 4:56 AM



جنبش سبز یک چیزیه در مایه‌های انجمن اسلامی دانشگاه. سلطنت طلب، ملی‌ مذهبی‌، مارکسیست، ..... محل تجمع هر کسی‌ که به نحوی مخالف با نظام و دارای تفکری متفاوت با بسیج یا مثلا جامعهٔ اسلامی است.

خیلی‌ خنده داره که برای همچین ملغمه‌یی‌ یک رهبر، که قطعاً فقط میتونه پیرو یک مرام و مسلک خاص باشه، در نظر بگیریم.

خاتمی هیچ وقت رهبری جنبش سبز رو بر عهده نگرف و هرگز هم به عهده نخواهد گرفت. خاتمی پیرو سر سخت انقلاب و نظام جمهوری اسلامیه. چه طور رهبر حرکتی‌ میشه که حداقل نصفشون ضده انقلاب هستن؟ چئوره که یک سری که نه خدا رو قبول دارن و نه اسلام رو، نه اهل نماز هستن نه روسری، مخالف با ولایت فقیه و طرفدار حکومت سکولار، خاتمی میشه رهبرشون؟! آقای گودرزی به شقایق خانوم چه ربطی‌ داره؟!

خیلی‌ کودکانست که به زور قبا ییرو به دوش یک نفر بندازیم و بد سرزنشش کنیم که چرا اون کاری رو که ما دوست داشتیم بکنی‌ نکردی.

ترحّم آممیزه که همیشه دنبال کسی‌ هستیم که مسئولیت شکستهامون رو به گردنش بندازیم.

اون‌هایی‌ که در زندان هستن رو که رومون نمیشه (خیلی‌ یا واسه اونا هم روشون میشه) که محکوم کنیم. شورای چیچیه راه سبز امید (و بقیه) هم که آدم‌های بی‌‌ تدبیر و فلان و بهمانن. خاتمی و رفسنجانی‌ هم که خوب رعایت ادب می‌کنیم فحش خواهر مادر نمی‌دیم. بقیه هم که رعایت نمی‌کنیم و فحش رو می‌دیم.

خوب فقط من موندم و شما. یا علی‌. من که نیستم شما اگه هستی‌ پرچم رو بگیر دستت.

Posted by: Bee jan at March 8, 2012 4:06 AM



فکر کنم اگه یکم این کامنتها بیشتر بشه، بیشتر به درستی مقاله شما می رسیم. هیچ چیزی شفاف نیست، همه خودشون رو کل مردم می دونن. درحالیکه موسوی و خاتمی رنگ سبز رو انتخاب کردند، خانم مژگان جنبش سبز رو جدای از موسوی و خاتمی و مربوط به طیف نا امیدان می داند.

Posted by: Anonymous at March 7, 2012 5:04 PM



واقعا مقاله خوبی بود . از این بابت متشکرم . اما به نظر من نتیجه گیری شما درست نبود به چند دلیل:
1- اگر قبول دارید که نباید یک رهبر را به کل جامعه تحمیل کرد با همین استدلال میتوان گفت که یک نفر را نباید رهبر یک گروه هم دانست شاید به راستی جنبش سبز هم دارای رهبران متفاوتی باشد (همان طور که شما هم اشاره مختصری داشتید)پس در صورتی که این پیش فرض را بپذیریم برای پیش برد یک کار جمعی احتیاج به هماهنگی مواضع داریم اگر قبول کنیم که نظر چند تن از رهبران جنبش سبز (موسوی و کروبی) بر تحریم انتخابات بود و این نظر بسیاری از بدنه اجتماعی این جریان نیز بود پس چه توجیحی دارد که شخصی بدون اقناع توده ی یک جریان یا هماهنگی با سران آن برخلاف نظر جمع عمل کند؟
2-خاتمی قبل از انتخابات شروطی را برای شرکت در انتخابات معین کرده بود ، همچنین در جریان اعتراضات بعد از انتخابات خاتمی هم همراه با عده زیادی از مردم به نتایج اعتراض کرد. حالا سوال من اینه : اقای خاتمی ایا شرکت شما در انتخابات نشانه اشتباه بودن موضع گیری هایتان است؟ آیا نمیتوانستید لااقل به صورت دیگری در انتخابات شرکت کنید(مثلا در یک نامه از حاکمیت درخواست میکردید در صورت رفع حصر موسوی و کروبی اعلام حضور عمومی در انتخابات میکنید ، به نظر میرسد استراتژی امتیاز گیری خیلی بهتر از وضعیت کنونی است که شما بوجود آورده اید)؟
3-فراموش نکنیم که خاتمی شخصیتا آدم محافظه کاری است و زیاد اهل ریسک نیست آیا بهتر نیست به جای توجیه بی جا رفتار او را در این حوزه تحلیل کنیم؟
4-اگر شما قائلید که خاتمی برای بازگشت به نظام این حرکت را انجام داده است من با این تحلیل به شدت مخالفم زیرا خاتمی میتوانست بدون عدول از مواضعش خود را دوباره در نظام تعریف کند . (البته اگر با تحلیل بنده موافقت ندارید میتوانیم درباره آن بحث کنیم)

Posted by: محمد at March 7, 2012 2:55 PM



این تناقض رفع نشد که اگر خاتمی رهبر جنبش سبز است چطور به یک کنش اصلی جنبش که تحریم انتخابات بود عمل نکرد؟ جواب این سوال با گفتن این که خاتمی گفته بود تحریم نمی کنیم حل نمی شود. چون شما ادعا دارید خاتمی رهبر جنبش سبز است. تمام رسانه های جنبش سبز و رهبران میانی آن مردم را دعوت به رای ندادن می کردند. و حتی جهت ترغیب مردم به شرکت نکردن در انتخابات یک جمله از رهبر در حصر جنبش، موسوی نقل می شد که "امیدی به این انتخابات نیست". با این جمله که تصمیم خاتمی شخصی بوده است هم این مشکل جل نمی شود اگر خاتمی رهبر جنبش است باید مطابق استراتژی جنبش حرکت کند.
به هر حال یا خاتمی رهبر جنبش سبز نیست یا طبق تفریف شما شورای هماهنگی راه سبز امید ( که به هیچ وجه گروه رادیگالی نیست) و تقریبا تمام یاران سابق خاتمی از جمله تاجزاده، رهبران در حصر جنبش و کسی مثل محمد نوریزاد که توسط همین رسانه های جنبش سبز به یکی از نمادهای ایستادگی و شجاعت جنبش تبدیل شده خارج از جنبش قرار می گیرند. پس اصلا چه کسی درون جنبش هست؟
بیینید من جزو این افراد تندرو که شما می گویید نبوده ام. برای جنبش سبز فعالیت می کردم و در مقابل انتقادات دوستان همیشه از مواضع جنبش و رهبران و شخصیت های آن دفاع می کردم. ولی از یک چیز نمی شود دفاع کرد و آن تناقض و اصول شکنی است! اگر برنامه جنبش از اول این بود که بحثی از تحریم انتخابات نخواهد بود مشکل کن در این حد نبود. این بار دیگر تصور کردم اگر صفم را از خاتمی جدا نکنم دوستان منتقدم حق دارند مرا به کیش شخصیت متهم کنند.
----------
سوال شما سوال بجایی است. جواب من این است که نباید از خاتمی انتظار داشت که پیرو موسوی باشد. خاتمی خود یک رهبر است. برای ساده شدن ماجرا بهتر این است که بگوییم سبزها دارای سه گرایش هستند با سه رهبر. خاتمی رهبر یکی از گرایشهای اصلی سبز است. منتها در غیاب آن دو رهبر دیگر وظیفه آنها هم به دوش او افتاده است. ولی این مانع از آن نیست که او بر اساس گرایش و نظر سیاسی خود عمل کند. - م.ج

Posted by: شاهین at March 7, 2012 9:59 AM



اگرچه من منتقد خاتمي هستم از نقطه نظر اخلاقي و عدم شفافيت ولي در مجموع بسيار بجاست. لذت بردم

Posted by: Anonymous at March 7, 2012 7:22 AM



فکر کنم یک مسائلی از قلم افتاد. البته بهتره از اول مشخص کنم من به زعم شمااز "طیف های نا امید" هستم. بهتر از من می دونید بسیاری از کسانیکه سال 88 رای دادند در گذشته رای نداده بودند. بهتر از من می دانید بسیاری از کسانیکه تو خیابون تظاهرات کردند طرفدار خاتمی ، کروبی ، و موسوی نبودند (که البته این آخرین نفر با ایستادگیش احترام همه رو جلب کرد). اونها خیلی واضح مخالف رژیم بودند. توی یک انتخابات آزاد رای خاتمی هیچ وقت 20 میلیون نمی بود.این طرفداران خاتمی بودند که سعی کردند جنبش سبز رو اینطور ترجمه کنند. این که می فرمایید جنبش سبز رو رها کنید ،... کم لطفی هست. خوشحالم که آقای خاتمی اینقدر درک سیاسی دارند که خودشون رو جدا کردند از جنبش مردم ایران

Posted by: مژگان at March 6, 2012 11:46 PM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست