قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




March 20, 2012  
در معنای نوروز پیروز  
 
زبان فارسی سرشار از معانی تو بر تو و شگفتی های واژگانی است. یک دلیل روشن آن سنت های دراز تاریخی است. زبانی که امروز با آن سخن می گوییم بیش از هزار سال است با همین معانی و بیان باقی است. خاصه اگر پای رسم های هزاران ساله نیز در میان باشد. یعنی در زبان رسم های ما زبان در اساس خود هیچ فرقی نکرده است. اما چون تاریخ بر آن گذشته بسیار معانی پوشیده شده است. درست مثل لایه های باستانشناختی در میراث سرزمین ما، واژه ها و تعابیر هم دارای لایه های مختلف معنایی اند. برخی را می شناسیم برخی را با کمی جستجو از زیر خاک و غبار معانی بیرون می کشیم و برخی معانی و پیوندها و ساختارها به این سادگی پیداشدنی نیست.

تعبیر نوروز پیروز از آن تعبیرهای آسان است که چون در آن بنگریم دشواریهای باستانشناختی رخ می نماید. من گذری می کنم بر کاربرد این تعبیر و اندکی در دشواری هایش نظر می کنم و سرانجام می کوشم معنای استوار و ساده و جاودانی آن را بازنمایی کنم. این یادداشت صرفا دعوتی به هم اندیشی در این باب است و در خور یک یادداشت وبلاگی است چون منابعی که می خواهم در دسترس ندارم تا مساله را سراسری بپژوهم. پس طرح موضوع می کنم.

فردوسی که تاریخنگار هویت ایرانی است بارها نوروز و پیروز را همنشین ساخته است و من بی گمان ام که در منابع او نیز این دو با هم پیوند داشته اند. مثلا می گوید:
 گر ایدون که گویی که پیروز نیست / از آن پس ورا نیز نوروز نیست

یعنی اگر کسی پیروزی ندارد نوروز هم ندارد. در داستان رستم و اسفندیار نیز می خوانیم که رستم دعایش برای اسفندیار جوان در ملاقات نخستین چنین است:
همه ساله بخت تو پیروز باد / شبان سیه بر تو نوروز باد

این قصه در تمام ادب فارسی جاری است. فرخی سیستانی گفته است:
ازین فرخنده فروردین و خرم جشن نوروزی / نصیب خسرو عادل سعادت باد و پیروزی

سعدی هم می گوید:
برآمد باد صبح و بوی نوروز / به کام دوستان و بخت پیروز

نظامی طوری سخن می گوید که انگار هر پیروزی همانا نوروز کردن است:
بر سر تخت شد به پیروزی / بر جهان تازه کرد نوروزی

در ویس و رامین هم چنین است:
همیشه روزگارش بود نوروز / به هر کاری همیشه بود پیروز

پس تا اینجا روشن است که این دو تعبیر نوروز و پیروز از قدیم به هم گره خورده اند. تعبیرهای دیگری هم حول آن ایجاد شده است که مثلا باغ پیروزی از آن شمار است: فرخی از «باغ فیروزی پر لاله و گلهای به بار» سخن می گوید. سعدی هم می گوید:
بیار ای باد نوروزی نسیم باغ پیروزی / که بوی عنبرآمیزش به بوی یار می ماند

اگر بخواهیم بدانیم این باغ پیروزی چه گونه جایی است می توان به جمع شواهد بیشتری پرداخت اما چنین پیدا ست که جشن پیروزی در باغ بزرگی برپا می شده است و آن باغ را باغ پیروزی نام می نهاده اند. یک وجه همنشینی باغ و پیروزی البته خرمی و شادی است. آدمی در باغ شاد می شود و باغ از قدیم با شادمانی شناخته شده و می شود. از پیروزی هم شاد می شود. پس اگر از شادی پیروزی رو به باغ آورد و به شادی بنشیند و مجلس بیاراید اصلا عجب نیست.

دشواری مهمتر در معنای پیروز و ربط آن به نوروز است. نوروز در هویت ایرانی نقشی محوری دارد. بار معانی فراوان تاریخی و مذهبی قدیم و لایه های جدید فکر دینی آن را به مساله ای چندلایه تبدیل کرده است. اما همین از اهمیت آن خبر می دهد. این اهمیت با بنیاد فکر دینی ایرانی گره خورده است. اینجا نمی خواهم وارد بحث دین شناختی نوروز شوم. اما روشن است که نوروز چندان اهمیتی در زندگی ایرانی داشته است که آیین ها و جشن های بسیار بر گرد آن پدید آمده و به اشکالی مختلف باقی مانده است و حتی در صورت معماری تخت جمشید پیکرینگی یافته است. بنابرین آنچه به نوروز برگردد می توان بدرستی فرض کرد که معنایی دینی و آسمانی دارد. پیروزی از آن شمار است. پیروزی در یک آیین پیوسته با نوروز هم خود را نشان می دهد. آیینی که معنای اسطوره ای آن آشکار است: سرخپوشی به نام حاجی فیروز. یعنی حاجی پیروز. اگر حاجی فیروز با صورت سیاه خود نموداری از دنیای مردگان است که در بهار باز می گردند و نامی پیروز دارد خود پیروز بودن نوروز هم باید معنایی اسطوره ای و آیینی داشته باشد. 

از بحث در باره حاجی در می گذرم چون به نظرم اصالتی نمی تواند داشته باشد اما پیروز یعنی چه؟ ریشه شناسی پیروز چه می گوید؟ اینجا همانجایی است که دشواری خود را نشان می دهد. شاید سنگی که پیروزه یا فیروزه نامیده می شود برای درک معنای پیروز کمک کند. من فرض می گیرم که بین پیروز و آسمان رابطه ای هست و گرنه آن سنگ آبی رنگ نباید پیروزه نامیده می شد که یعنی منسوب به پیروز. اما حالیا این بحث را باز می گذارم و در می گذرم.

نوروز یک معنای ساده دارد و یک معنای عمیق. در آن معنای عمیق فلسفه ای را نمایندگی می کند که در تعابیر قدمای ما خلق مدام خوانده می شود و من دوستر دارم آن را نوشدن مدام بنامم تا ربط اش به نو بودگی در نوروز روشن تر شود. این نو شدن مدام یکی از جوهری ترین اندیشه های ایرانی است و در آن مقالات و رساله ها و کتب تالیف شده است. رابطه پیروز با این نوشوندگی چیست؟

گفتم که بحث ریشه شناسی پیروز بحثی است باز اما اگر بخواهم جسارت کنم و فرضی متناسب با جمیع معانی آسمانی و زمینی آن بدهم بهتر از بهروز واژه ای نمی یابم. یعنی فرض من آن است که پیروز می تواند صورتی از واژه بهروز باشد. اما این نیاز به شواهد و بررسی دارد. گرچه از نظر معنایابی ما را گامی به نوروز نزدیک می کند: روز نو روز بهی است. نوروز همانا بهروز است. پس نوروز پیروز است.

 همه اینها را گفتم تا به نکته اصلی برسم. این تاکید بر اینکه اگر پیروز نباشی نوروز نداری از کجا ست؟ یعنی گذشته از روابط واژگانی و اساطیری معنای  روانشناختی و تربیتی آن کدام است؟ به عبارت دیگر آیا این که آرزو می کنیم هر روز نوروز باشد ممکن است؟

روشن است که از نظر اعتدال ربیعی نمی توان هر روز نوروز داشت. پس اینکه می گوییم هر روز نوروز باشد معنایی ندارد جز اینکه هر روز پیروز باشد. و معنای این هم آن است که می توان با پیروزی هر روز را نوروز کرد.

پیروزی چیست؟ معنایی پادشاهانه دارد و معنایی نظامی و جنگ آورانه. اما معنایی انسانی هم دارد. هر کس پادشاه خویش است و در نبردی روزانه طی مسیر می کند. این نبرد خشم و هیاهو دارد و دانش نبرد می طلبد و تجربه کهنه سربازان می خواهد و بسیج و لشکر و پیروان و همه آنچه برای نبرد دربایست است. و البته آدمی همیشه پیروز نیست. شکست هم دارد. ناکامی هم دارد. زانوی عروج اش خاکی هم می شود. اما پیروز که بود پیروز که شد حسی یگانه دارد که نوروزی است. آدمی با پیروزی نو می شود. بهروزی است که آدم را می سازد. آدمها جمع شکست هایشان نیستند. آدمها جمع پیروزی هایشان اند. آدم ها به تعداد نوروزهایشان و شادی هاشان در باغ پیروزی است که یاد می شوند. هر کس می خواهد پیروز باشد. و پیروز که بود نوروز او ست. 

به زبان دیگر، آدمی برای آنکه شادی و خرمی و سرزندگی بهاری و نوروزی داشته باشد نیازمند پیروزی است. آدم با پیروزی های کوچک و بزرگ گام به گام پیش می رود. آموختن پیروزی است. حل مساله و چاره یابی پیروزی است. دارا شدن و توانا شدن پیروزی است. قدردانستن و قدر دیدن پیروزی است و از این شمار بسیار. 

نوروزتان پیروز را باید اینطور خواند: نوروزتان سرچشمه گرفته از پیروزی باد! یا اینطور: چون پیروزید جهان تان نوروزی است. و یا بسادگی: نوروزتان با پیروزهای شادی بخش روز به روز همنشین باد! و این یعنی نوروز جشنواره پیروزی و امید است. اشارتی است به ژرف ترین شادی. شادی درون. شادی سرچشمه یافته از کامیابی. نوروز نشاندن نهال امید است در دلها. تا از آن باغ فیروزی حاصل شود. نوروز ایرانی ترین امید است. امیدی که نمی میرد. هر روز از نو می زاید. از نو نو می شود. 

و این هم باستانشناسی نوروز است و هم آینده شناسی نوروز. چنانکه از ازل بوده است و تا ابد خواهد بود.

----------
این یادداشت در پاسخ به پیشنهاد حلقه گفتگوی وبلاگی نوشته شده است. 
یادداشتهای دیگر:
نوروزخوانی از سام الدین ضیایی
نوروز من روزی است که... از فرشته قاضی
نوروز سرد قطبی از پارسا صائبی
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
March 6, 2012  
باز هم مشکل «یک»؛ بن بست خمینی سازی از خاتمی  
 
مباحث پر طول و تفصیل فیسبوکی و وبلاگی در چند روز اخیر در باره خاتمی و رای او در انتخابات تحریم شده مجلس از جهات متعدد ارزش تامل دارد. مثلا شکاف عمیقی که بین دیدگاههای داخل و خارج از کشور بروز کرد بسیار قابل توجه است. یا نقدهایی که از هر طرف مطرح شد از این بابت که تنوع مواضع و دیدگاهها و جناحها را منعکس می کرد نادیده گرفتنی نیست. مثل هر بحران خبری یا موضوع داغ خبری وسعت واکنشها خود منبعی برای بررسی های دیگر در جامعه شناسی سیاسی و شناخت رفتار سیاسی است.

نخست فکر کردم یادداشتی بنویسم در باره دیالکتیک گفتارهای داخل و خارج از کشور بین ایرانیان. اما این بحث گرچه مهم است هنوز بخشی از بحث کلان تر ما ست که به آن گرفتاریم. من فکر می کنم هر حادثه خبری هر گفتگوی عمومی و پردامنه باید نشان دهد مشکلی وجود دارد و نظرها را جلب کنیم به سوی مساله اصلی و حل آن. طبیعی است که از خود سوال کنیم از این بحران خبری چه به دست آوردیم؟

عیب خاتمی

برخی می گویند فهمیدیم خاتمی قابل اعتماد نیست. سهل است اصلا خائن است. از اول با جنبش سبز نبوده است. بین اصلاحات و سبز رقابت می دیده و چشم نداشته سبز را ببیند و حالا این یهودای خائن به مسیح ما موسوی پشت کرده است.

این دستاورد ما ست؟ این نتیجه ای است که می گیریم؟ خائن کردن خادمی از خادمان ملت؟ خائن کردن کسی که تا همین دیروز به او مهر ورزیده ایم؟ او را پشتیبان خود دیده ایم؟ کسی که زندگی سیاسی و شخصی اش قربانی دفاع از حقوق ما شده است؟

برخی می گویند بسیار خوب اصلا خائن نه ولی به هر حال جدا شده است و رفته پی اصلاحات خودش. این مرد از اول هم سازشکار بود. جربزه نداشت. به قول این رفیق کامنت گذار ما جیگر ندارد! نتیجه این که ما دیگر رهبر سیاسی نداریم. موسوی و کروبی که در حصرند. هاشمی که منعزل است و دست اش از همه جا کوتاه. اصلا قمارباز باخته است. خاتمی هم که خودمان عزل اش کردیم. می ماند احمدی نژاد و خامنه ای که رهبران اردوی مقابل اند. بعد هم می آییم بیرون و یک دیویزیون رهبر داریم که روی هم تاثیر یک رای دادن خاتمی را هم ندارند.

خب این چه دستاوردی است؟ این ورشکستگی است!

هنر خاتمی

داستان را طور دیگری هم می توان دید: خاتمی هنری داشته است که در تاریخ بعد از انقلاب بی نظیر است و آن شفاف سازی مواضع سیاسی رقبا ست. او بعد از خرداد 76 کاری کارستان کرد و موجب شد که جناح های داخلی حکومت از هم متمایز شوند. به نظرم در ماجرای اخیر هم صف ها از هم متمایز شد.

اما صف چه کسی از چه کسی جدا شد این خود مشکل مهمی است. زیرا بسیاری از گروهها و افکار و پسندهای سیاسی ایرانیان هنوز شناسنامه دار نیست و اگر خاتمی به نحوی محور آنها بوده اکنون که از خاتمی جدا می شوند یا خاتمی را از خود جدا می کنند سرگردان شده اند. 

به بیان دیگر: بسیاری از طیف های سیاسی با رهبران نامعلوم به کسی حمله می کنند که رهبری است شناخته شده با مواضعی تعریف شده. از این نگاه، حملات این روزها ناشی از ناامیدی کسانی از خاتمی است که اصولا خاتمی هرگز رهبر آنها نبوده است! اگر از اینجا به بعد طیف های بی رهبر سیاسی به دور رهبرانی خاص خود گرد آیند این رای کمک کرده کار مهم زمین مانده ای سرانجام انجام شود.

طیف های ناامید

به نظر من به طیف های ناامید دو جور می توان نگاه کرد: کسانی که رهبران بالقوه و شناخته شده ای دارند و کسانی که اصولا حاشیه نشین مانده اند.

 گروههای وسیعی که از گفتار جمهوری اسلامی خود را رها کرده اند سالها ست بی رهبر مانده اند و گرچه از نظام دل بریده اند اما به رهبران بیرون از نظام هم دل نبسته اند. ناچار تبدیل به حاشیه بزرگی شده اند که می خواهد خود را زیر چتر رهبران طیف های شناسنامه دار داخلی تعریف کند. بخصوص وقتی که این رهبران مخالفتی با رهبران حاکم ابراز می کنند یا به نحوی از سیاست های حاکمیت اعراض می کنند. 

مشکل وقتی به وجود می آید که این گروههای حاشیه نشین می خواهند رهبران گروههای شناسنامه دار داخلی عطف توجهی به خواستهای رادیکال آنها نشان دهند. و چون به قدر لازم این توجه را نمی بینند دست به حمله و استهزا و اخراج و عزل رهبرانی می زنند که اصولا رهبر آنها نبوده اند. یا رهبران اجباری یا تسخیری بوده اند. رهبرانی که از سر بی رهبر ماندن مطلوب دانسته شده اند.

مثال انتخاب بد و بدتر دقیقا انعکاس همین رفتارشناسی است. برای بسیاری در ایران و خارج از ایران موسوی انتخاب بد بود در مقابل انتخاب بدتر. حتی وقتی خاتمی هم انتخاب می شد باز رای به او رای به کسی بود که از ناطق نوری بهتر بود. 

در این کشاکش دردناک که ناشی از تبعیض های سیاسی و روشهای مسلط حذف نیروهای سیاسی دگراندیش در نظام اسلامی است طبعا رویارویی هایی را باید شاهد باشیم از همین دست که این روزها علیه خاتمی دیدیم یا پیش از حصر موسوی علیه او شاهد بودیم. 

 این روش قبول اجباری به هنگام ناچاری و حمله همگانی به وقت بیزاری به جایی نمی رسد چنانکه تا امروز هم نرسیده است. سوال محوری این است که آیا این گروهها همچنان بی رهبر می مانند یا سرانجام رهبری پیدا خواهند کرد تا سفره شان را جدا کنند؟ 

به قول علوی تبار: «ما در سیاست تابع اصولی هستیم و رفتار ناخوشایند طرف مقابل نباید ما را به فراموش کردن این اصول بلغزاند». کسانی که به اندک بهانه ای شلاق هتاکی می کشند و هر نسبتی به کسی که رفتار و گفتارش خوشایند آنها نبوده میدهند اصولی دارند؟ به نظر من اصولی که بین آنها و رهبران داخلی و اجباری شان اشتراک دایمی ایجاد کند ندارند. آنها افراطی مزاج اند و غیر از طلب جیگر از رهبر می خواهند بیاید و تومار این نظام و ولایت را برچیند. باقی برایشان چندان اهمیتی ندارد. یک دلیل برای اینکه بعد از حصر موسوی هم قیامتی نشد همین است.

با این حساب خیلی طبیعی است که نتوان بین این خواست ها و رهبری رهبران داخلی پیوندی برقرار کرد.

نهضت خمینی سازی از خاتمی

اما خاتمی به عنوان تنها رهبر فعال باقیمانده و هنوز-مورد-توجه اقشار اصلاح طلب و حاشیه نشینان مملکت، رهبر چه کسانی است؟ به نظر من این هم به نفع ما و هم به نفع خاتمی است که روشن کنیم او رهبر کدام گروهها ست. اما پیش از آن باید این نکته را روشن کنیم که چرا ما تلاش می کنیم بر سر خاتمی به توافق برسیم؟ چرا با وجود اینهمه تاکید خاتمی بر مواضع اش که مکرر در مکرر مطرح شده باز ما میل آن داریم که فراموش کنیم و او را رهبر همه گروههای ناهمسان بدانیم؟ مشکل کجا ست؟

به نظر من مشکل در این است که هنوز و همچنان شیوه زعامت آیت الله خمینی بر اذهان ما حاکم است! و این اساس یک مساله بغرنج است. خامنه ای می خواهد خمینی باشد. اتوریته سنتی ندارد و نمی شود. موسوی می خواهد خمینی باشد. ذهن مدرن اش فرسنگها از او فاصله دارد. خاتمی هم می خواهد خمینی دانشگاهی و بی خشونت باشد. و می بینیم که ناممکن است. 

اما بیایید اعتراف کنیم همگی با هم که ما هم می خواهیم آنها خمینی تازه ای باشند! و مثل روز روشن است که نمی شود. این ما هستیم که گرفتار خمینی هستیم. همین را بر موسوی و خاتمی و خامنه ای بر می افکنیم. آنها را هم به همان راه می اندازیم که راهی طی شده و تمام شده است. 

آنکه هنوز می خواهد رهبر جیگر داشته باشد و تومار نظام را در هم بپیچد در واقع خمینی دیگری می خواهد. نمی خواهد؟ این خمینی نبود که جیگردار بود و تومار نظام شاهی را پیچید؟

ما راه را باز می کنیم برای یک خمینی سکولار. یک رضاشاه جدید. و همینطوری ها ست که می گویند ما مردم هستیم که استبداد را می پسندیم. 

کاری می شود کرد؟ البته. مهم این است که چشم مان به درد واقعی باز شده باشد. درمان پیدا می شود.

مساله یک

من قبلا در یادداشتی مفصل توضیح داده ام که چرا دیگر غیرممکن است ما به «یک» برسیم. گفتم که تنها راه ما پذیرفتن تنوع و یک های متعدد است. این را در باره مهدوی کنی و اصولگرایان گفتم اما همانقدر که در باره او و آنها صادق است در باره ما و شما هم صادق است. ما باید دست برداریم از اینکه یک رهبر داشته باشیم. بگذاریم خمینی آخرین رهبر واحد همه ما باشد.

ما میل غریبی به این داریم که خود را زیر پرچم یک رهبر یک مذهب یک سبک زندگی تعریف کنیم. این طبیعی است. بازمانده روشهای سنت است. در سنت همه باید شبیه هم شوند. پسر شبیه پدر و دختر شبیه مادر. در این نظام شباهت همه به سوی «یک» گرایش می روند و از راه یک و یگانه خارج شدن به معنای بدعت گذاشتن است و مذموم است.

این راه به یک رهبر می رسد. یک رهبر با یک نظام فکری مشابه عموم همه آنها را هدایت می کند.

اما نظام فکر و زندگی جدید بر مبنای شباهت نیست. بر مبنای تفاوت معنادار است. 

فکر زندگی خواه ما خواه ناخواه مدرن شده است. اما فکر سیاسی ما هنوز سنتی مانده است. اگر غیر از این بود اصلا طبقه متوسط و مدرن شهری هرگز دور آیت الله خمینی جمع نمی شد. 

سی سال بعد زمان خداحافظی با ارزشهای نظام سیاسی پیشین فرارسیده است. رای خاتمی این امکان را ایجاد کرده است.

خاتمی رهبر همگانی نیست و نباید باشد و مطلوب هم نیست که باشد و هیچ کس دیگری هم از چنان اتوریته ای که زمانی خمینی داشت برخوردار نیست و نخواهد شد. آن دوره با همه خوب و بدش تمام شده است. چون ما دیگر همان مردم نیستیم.

خاتمی رهبر اصلاحات درون نظام

در یک تقسیم بندی ساده سه گروه زیر می توانند خاتمی را رهبر خود بدانند:
کسانی که به بودن نظام و بودن ولی فقیه اعتقاد دارند ولی می خواهند ولی فقیه تحت نظارت و پاسخگو باشد و دنبال ظرفیت های به فعل درنیامده قانون اساسی فعلی اند؛
کسانی که به بودن نظام و بودن ولی فقیه اعتقاد دارند ولی می خواهند ولی فقیه خامنه ای نباشد. چندان در قید تغییر قانون اساسی هم نیستند؛
کسانی که به بودن نظام بدون ولی فقیه یا ولی فقیه مشروطه گرایش دارند و به تغییر قانون اساسی می اندیشند.

اگر شما خود را در چارچوبهای بالا می بینید خاتمی رهبر شما ست. اگر نیست باید فکر دیگری برای خودتان بردارید.

به نظر من کسانی که به تغییر نظام می اندیشند و انواع فروپاشی را دنبال می کنند نمی توانند به خاتمی چشم داشته باشند و نمی توانند حتی موسوی را رهبر خود بدانند و سبز باشند. بسادگی به این دلیل که از اساس با اصول رهبری سبز توافقی ندارند. کافی ست نگاهی بیندازیم به بیانیه مشترک کروبی و موسوی در بهمن سال پیش. که تحلیل اش می تواند نقطه عزیمتی برای حل بسیاری از مسائل این روزها باشد.

اگر هم کسی بگوید مهم نیست که رهبران سبز موافق اند یا نه ما اصول تازه ای پی می نهیم و باز هم سبز هستیم روشن است که حرف اش خریداری ندارد و تنها بر ابهامات سیاسی می افزاید و از همان الگوی سنتی پیروی می کند. اگر کسانی مثل بازرگان و سنجابی و بنی صدر توانستند آقای خمینی را به رنگ خود درآورند من و شما هم خواهیم توانست خاتمی و موسوی را با خواستهای خود همراه کنیم. این کار امکان ندارد*. 

صادقانه آن است که سبز را رها کنید و مکتب و مرامنامه خود را پایه بگذارید و از آن منظر سبزها و اصلاح طلبان را نقد کنید. بکوشیم تا هویت سیاسی مان روشن باشد. نه اینکه با روکشی از هویت سبز خود را منتقد سبز بشماریم اما به اصول سبزها برای کار در چارچوب نظام فعلی پایبند و متعهد نباشیم.

به قول ایمایان در پاسخ به معترضان منشور سبز موسوی: «اگر این معیارها با دیدگاه برخی منتقدان نمی خواند، به جای اعتراض به موسوی، نام و رنگی دیگر برگزینند و به موازات جنبش سبز حرکت کنند. نه نیازی هست همه هم شکل باشند و نه کسی باید از بیان معیارهای خودش ابا کند.»

مرزبندی روشن

این ماجرا سوی دیگری هم دارد و آن خود خاتمی است. به نظرم خاتمی به عنوان رهبر اصلاح طلبان و اندیشگران سبز و به عنوان ادامه دهندگان خط مشی موسوی و کروبی باید یکبار دیگر اصول فکر سیاسی خود را واضح و روشن مطرح کند. این کار را نباید برعهده موسوی خوئینی ها یا صادق خرازی گذاشت. زیرا این انتقاد بر رهبران اصلاح طلب در ایران وارد خواهد بود که با شفاف نکردن موضع خود علاقه مندند گروههای غیر سبز و غیر اصلاح طلب را نیز جلب کنند. این کاری ناممکن است. به نفع خود آنها و مشی آنها و به نفع امروز و آینده ما ست که رهبران اصلاح طلب تنها رهبر اصلاح طلبان بمانند و کمک کنند و ترغیب کنند که دیگر گروهها نیز برای خود رهبرانی انتخاب کنند. 

عصر رهبری همگانی به آن معنا که در آغاز انقلاب و در مورد آیت الله خمینی شاهد بودیم گذشته است و به آن روش از رهبری نمی توان بازگشت. حتی خامنه ای هم که تلاش کرد خمینی شود نهایتا سپاه را جانشین مردم کرد! رهبران مردم باید منافع گروهها و جناحهای معین را نمایندگی کنند و بس. گرچه این به آن معنا نیست که باید از مذاکره و مفاهمه و تفاهم و هم پیمانی و ائتلاف با دیگر گروهها تن زد و خودداری کرد. اما هر گروهی باید خود را نمایندگی کند و با پرچم خود در ائتلاف شرکت کند. هیچ گروه همه گیر و فراگیری و هیچ رهبر فراگیری دیگر نه وجود دارد و نه مطلوب است. باید افسانه یک را به تاریخ سپرد.

به نظر من برخلاف آنچه منتقدان گفتند و می گویند و خسته نمی شوند خاتمی از جنبش سبز جدا نشد. از کسانی جدا شد که تلاش می کردند او را به رهبری جریانی ترغیب کنند که جریان فکری و سیاسی او نبود. اما خاتمی وظیفه دارد این جدایی را روشن بیان کند. این می تواند بهترین دستاورد آن رای روز انتخابات تحریم شده باشد!

---------------
  *مجاهدین خلق هم مثلا تلاش کردند بازرگان را با خود همراه کنند. نامه مشهور مسعود رجوی به بازرگان در زمان سفرش به آلمان متضمن همین است که شما بیایید در کنار ما باشید و حتی وعده می داد که من تدارک همه امکانات را تضمیمن می کنم ولی چشمداشتی نخواهم داشت! سه روز بعد بازرگان به ایران بازگشت و طبعا از نظر مجاهدین به آنها "خیانت" شد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
March 4, 2012  
سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم  
 
زمانی از زبان خاتمی در پاسخ به نامه تند سروش نوشته بودم: می گوييد امروز بهترين روزنامه آنست که بسته باشد، بهترين زبان آنست که بريده باشد، بهترين قلم آنست که شکسته باشد، و بهترين متفکر آنست که اصلا نباشد. دانشجو و نماينده، سياست پيشه و نويسنده همه تاوان استقلال خود را می پردازند و هر کس سر بر آن آستان ندارد آستين را به خون جگر بشويد که نظام ولايت جز مريد مطيع نمی پسندد. اما برادر عزيز اين حکايت در صد سال گذشته هميشه صادق بوده چه در ولايت چه در سلطنت و انحصار به دوره ما ندارد. تو گمان می بری که اگر تو به آن کافری ما به آن ايمان داريم؟

از آن زمان نزدیک به 9 سال گذشته است و وضع ما از آن نگر که مقصد آن نامه بود همچنان همان است که بود. آن زمان سروش بر او تندی می کرد که فرصت سوزی می کند و این زمان این سخن در هزاران ضرب شده است و تکرار می شود. من به این تندی و عتاب بی اعتقاد بوده و هستم امروز بیش از دیروز. آن زمان هنوز سروش می توانست به وطن برود و بیاید. امروز دیگر همان را هم نمی تواند. اما او نیست ولی خاتمی هست. کسی که می تواند انزوا و عزلت و تبعید اختیار کند هزگر مانند آن نیست که در خانه می ماند.

خاتمی هر چه هست نمونه روشن وضعیت اصلاحات در ایران ما ست. او را شخص می بینند و به او حمله می برند اما از چشم من او یک دوره از تاریخ ما ست و سنجه وضع دیروز و امروز اصلاحات ما. او همه آن چیزی است که اصلاحات در کشور ما می توانسته به دست آورد. پیش رفتن و عقب نشستن اش. خواسته ها و دستاوردها و ناکامی هایش. شوق و شور و فسردگی اش. هر چه هست همان است که اصلاحات هست. اصلاحاتی که در خانه مانده و در خانه باید رشد کند اگر بتواند.

وقتی حجاریان ترور شد این مضمون در زبانها می گشت که وضعیت اصلاحات مثل همین سعید حجاریان است. تیر خورده اما نمرده است. بعد ها هم نمی توانست حرف بزند اما فکرش روشن بود. درست مثل خود اصلاحات. اگر سعید حجاریان نماد اصلاحات بود در یک دوره معین خاتمی نماد اصلاحات بوده از آغاز تا امروز. 

نمی دانم در باره نوع شناسی سیاستمداران کار و مطالعه ای شده است یا نه. حدس می زنم که در دنیای غیرفارسی زبان کارهایی در این زمینه انجام شده است. اما نسل من با روی هم گذاشتن تجربه نسل قبل از خود می تواند روی هم نوع شناسی سیاستمدار ایرانی را اکنون به دست دهد. برخی آرمانگرایند چون میرحسین و مصدق و برخی یک دنده اند مثل کروبی و خمینی. برخی عملگرایند مثل هاشمی و رضا پهلوی. برخی مصلحت گرایند مثل خاتمی و داریوش همایون. و برخی جباران اند چونان محمدعلیشاه که مجلس را به توپ بست و آزادیخواهان را حبس و زجر کرد و بکشت و خامنه ای که استصواب را بر مجلس و انتخابات حاکم کرد و آزادیخواهان به حبس نشاند و به قتل آورد.

اما شاید از یک بابت خاتمی بسیار شبیه بازرگان باشد. مردی که فحش می خورد اما راهی را می رفت که به آن سرسختانه و صمیمانه اعتقاد داشت. مردی که تا در مسند قدرت بود هیچ کس به او باور نداشت اما او خود چیزی جز باورهایش نبود. وقتی به یاد می آورم دوره دانشجویی خود را در سال اول انقلاب از اینکه آنهمه بیرحم بودیم و مردی به آن بزرگی را قدر نمی دانستیم و رفتن اش را خواهان بودیم شرم می کنم.

مرد سیاست در میان ما اگر برای دزدی نیامده باشد و اگر جباری پیشه نکرده باشد و ثروت و قدرتی را هدف نگرفته باشد و قصد تعالی ملی داشته باشد کاری سخت و طاقت فرسا بر عهده گرفته است. 

از اول انقلاب همه فکر می کردیم این تندروی و سرعت و هیجان است که کارسازی می کند. جنگ نتیجه این نوع نگاه بود. یادم نمی رود که در راهروهای دانشکده صحبت از این بود که ما نیاز به یک جنگ داریم تا تصفیه شویم! و این هنوز پاییز 58 بود. ما از جنگ استقبال کردیم.

 امروز هم چیز زیادی فرق نکرده است. سیاست ورزی هنوز در حاشیه است. کسی که تندتر شعار می دهد در چشم ها خوشتر می نشیند. آخرین نمونه اش احمدی نژاد است. احمدی نژاد ذات آن تندروی مطلوب ما ست که پیکرینگی یافته است. 

بازرگان مردی مذهبی و متدین و متشرع بود. کسی نبود که بتوان به او شک کرد یا او را به سستی در انجام وظیفه و خیانت در مال و رای مردم متهم داشت. مردی بود پاک. با عقایدی جازم در نحوه اداره جامعه. ملی بود. مذهبی بود. اما در آن جامعه تبدار کسی به قدر و قیمت او نمی رسید. ناچار حاشیه نشین شد. سیاست بود که حاشیه نشین می شد. و چیست بعد از سیاست جز فریب و سوءمدیریت و هدر دادن حرث و نسل؟ و همین اتفاق نیفتاد؟

در نوع شناسی سیاستمداران انواع دیگر بسیار است. مثلا نوع سیاستمداری که می گوید و می گریزد مثل بنی صدر و نوع سیاستمداری که می گوید و پای هزینه اش می ایستد و به حبس خانگی می افتد مثل منتظری و موسوی. فرق فارقی است میان آنکه در کشوری زیر سایه رعب و تهدید باید سیاست بورزد و آنکه از زیر سایه رعب و تهدید بیرون شده است و در کشوری آزاد بیانیه می دهد. من همیشه به آنکه در خانه ایستاده و به تلاش خود ولو محدود ادامه می دهد بیشتر اعتنا می کنم.

میلان کوندرا در رمان درخشان بار هستی اش به توصیف سخنرانی دوبچک رهبر اصلاح طلب کمونیست چکسلواکی پس از اشغال پراگ می پردازد. مردی که ربوده شده بود و با تهدید و تحقیر بازگردانده شده بود. مردی که جانی برای حرف زدن نداشت. مردم چشم به دهان او دوخته بودند و او به سکوت های طولانی دچار شده بود. می نویسد ترزا دیگر یادش نمی آمد دوبچک در آن سخنرانی چه گفت. اما آن سکوتهای طولانی میان جملاتش را هرگز از یاد نبرد. در آن سکوتها چیزی بود بیشتر از آنچه گفته بود.

خاتمی امروز در رفتار مانند گفتار دوبچک است.

خاتمی همان عکس کژ و کوژ و لرزانی است که از او بر سر صندوق رای منتشر شده است. او در مقابل هیچ دوربین شفاف و روشنی نایستاده است. هیچ دوربین روشن و شفافی او را نمی بیند. دوربین ها به خامنه ای و مسجدهای از پیش نشان شده اختصاص دارد. عکس رنگ پریده و لرزان خاتمی عکس اصلاحات لرزان است. اصلاحاتی که خبرهایش نادقیق است. که چهره اش ناپیدا ست.

خاتمی همان پیرمرد خنزرپنزری ما ست. می خندد. خنده اش خشک است. او نماد امید ما ست. میزان امید او میزان امیدی است که ما به اصلاحات داریم. ترازوی ناامیدی های ما ست. مردی که آرزوهای ما را حمل می کند. اما سکوت های طولانی می کند. سکوتهای او حرف می زند. مثل همیشه می گوید ما مردمی هستیم که به رهبرانی که صادقانه به ما فکر می کنند تف می کنیم و در مقابل در برابر جبارانی که گردن ما را می مالند تسلیم می مانیم.

من خوشحال ام که خاتمی طوری عمل کرده است که در حبس خانگی نیفتاده است ولی این را هم نمی فهمم که چرا فکر می کنیم بیرون از حبس خانگی وضع او بهتر است؟ شاید اگر به حبس خانگی می رفت برای خودش بهتر بود. از موج ناسزاها آسوده می شد. درست مثل موسوی که تا بیرون بود متهم بود به جنایات عصر طلایی. یعنی که اگر به حبس خانگی نرفته بود امروز در رسانه ها به قتل رسیده بود. پس شاد باشیم که از قتل و لینچ رسانه ها در امان مانده است. 

خاتمی اینک وضعی را دارد که 9 سال پیش هم داشت. چیز تازه ای اتفاق نیفتاده است. آن نامه را با ابیات زیر شروع کرده بودم. تنها امر تازه این است که اصلاحات نیز امروز مصداق همین ابیات شده است: سیاه نامه تر از نامه اصلاح نیست. و این یعنی این نامه خود ما ست. تحقیری که در حق خاتمی روا می داریم تحقیری است که در حق خویش روا می داریم. بزرگداشت او بزرگداشتی است در حق خویش. و اگر به درک او برسیم به درک خود نیز رسیده ایم و گرنه این تاریخ باطل را تکرار کرده ایم که مردان سیاست را کشته ایم و جباران و دزدان را پذیرفته ایم:

سياه نامه تر از خود کسی نمی بينم / چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست / که آب روی شريعت بدين قدر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری / وفای عهد من از خاطرت بدر نرود
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 30
چاپ کن
بفرست  
March 1, 2012  
این شکست مکرر «یک» تاریخ ما را عوض خواهد کرد  
 
مهدوی کنی از چهره های مهم فکر سیاسی در ایران است. جایگاه شیخوخیت هم دارد چنان که هم او را شایسته ریاست خبرگان کرد و هم در انتخابات پرمساله اخیر پیش انداخت تا جبهه ای واحد از اصولگرایان بسازد. یعنی در هرم نفوذ عرفی، مهدوی جایگاه شاخص و بارزی دارد. این یادداشت تحلیلی بر شکست او و تاثیرات و عبرتهای آن در فکر سیاسی متکی به دین و اسلام است. 

مهدوی کنی اذعان کرده است که آمده بوده «یک» جبهه بسازد و وحدتی میان اهل ولایت ایجاد کند اما به جای وحدت فرضی سیزده جبهه سر برآورده است. به نظر من این آخرین تلاش مهم سنتگرایان دینی در عرصه سیاست برای عملی ساختن اندیشه وحدت است. نه عمر مهدوی اجازه می دهد و نه بافت مدیریتی و فکری جوانترهای ولایت امکان می دهد که بار دیگر این تلاش ها تکرار شود. این شکست تنها در جبهه های سیزده گانه ولایت تاثیر ندارد بلکه در جبهه های سیزده هزارگانه ملت هم تاثیر خواهد داشت. اگر موفق شویم این شکست را درست تبیین کنیم راه طی شده 33 ساله گذشته را دیگر تکرار نخواهیم کرد و دل به داستان تازه ای و گفتار تازه ای در سیاست خواهیم سپرد که مدتها ست پشت سد فکری ما مانده است. 

انقلاب که شد روحانیت با همه داشته های سنتی خود به میدان آمد. مرکز آن اندیشه توحید بود. اخلاق واعظانه بود. وعظ بود. باید و نباید بود. روحانیت دینی را نمایندگی می کرد که سخن و حرف و حدیث و روایت پایه اصلی آن معرفی می شد. اینها شد سرمایه روحانیت برای تکیه بر کرسی قدرت و هدایت خلق. می توان تک تک این داشته ها را در رفتار و گفتار سیاسی روحانیت دنبال کرد و نشان داد که چگونه سپهر فکری نظام را ساخته و سوخته است. اما من حالیا تنها بر مساله توحید متمرکز می شوم.

آقای خمینی مرتب بر وحدت کلمه تکیه داشت و می خواست همه را زیر چتر واحدی جمع کند. ناچار هر که را که زیر این چتر نیامد راند و طرد کرد و اگر لازم شد به زندان انداخت و یا به قتل آورد. او همه این کارها را کرد و یکبار هم فکر نکرد که شاید نقطه عزیمت او نادرست است. شاید وحدت ناشی از توحید صرفا یک وضعیت فردی است و قابل گسترش به جامعه نیست اما او اهل تغییر و تفکیر در این مساله نبود. همت کرد که همه را واحد کند هر که هم در وحدت او نگنجید ناچار تن به زندان و انزوا و تبعید باید می داد. و داد.

خمینی میان توحید ایمانی و توحید سیاسی خلط می کرد. نه به عمد بلکه این از محدویت فکر دوره ناشی می شد. بنی صدر هم صحبت از تضاد و توحید می کرد. یا بحث اقتصاد توحیدی را پیش می کشید. مجاهدین از جامعه بی طبقه توحیدی حرف می زدند. چپ ها هم که اصولا از یک سابقه کنفورمیستی می آمدند. یک حزب باید وجود می داشت و بس. یک نوع لباس باید بر تن همه کرده می شد. این اندیشه در دوره های قبلی سیاست در ایران هم وجود داشت. رضاشاه هم کنفورمیست بود. شاه هم در سالهای آخر خواست اندیشه حزب واحد را عملی کند. اصولا پایه فکری شاهی بر همان توحید مذهبی بود که یک خدا یک شاه یک میهن و یک زبان و الی آخر. همه اینها کمک کرد که بستر توحید اسلامی در دوره پس از انقلاب سختی و استواری بیشتری بگیرد و هیچ تزلزلی به خود راه ندهد که راه همین است و بس. نتیجه اش را دیده ایم. قتل و زندان و جبر و اجبار و تبعید و ترور. همه اینها برای وحدت صورت گرفت. وحدتی که هر قدر در عمل نشان می داد که غیرممکن است چون راه نظر بسته بود کسی در نمی یافت که این راه نیست چاه است. و این است قدرت باورها.

تاریخ یک و یگانه کردن و کنفورم کردن تاریخی دلگزا ست. تاریخی خونین است. ما 33 سال است این را هر روزه تجربه کرده ایم. گفتیم یک را رضاشاه شایستگی نداشت که اعمال کند. ما اما مستظهر به قرآن و الله هستیم و فقه می دانیم و دین می شناسیم. یگانه ی همبسته را چپ ها نتوانستند درست کنند چون منشا فکری شان غیرالهی بود. اما ما که مستظهر به توحید هستیم از همه امم و از همه فرق شایسته تریم به یک و همبسته کردن ملت با تعریفی که ما و فقط ما داریم از وحدت. تعریفی که به پاک کردن همه صورتهای متعارض می انجامید و انجامید. هر کس مثل ما نبود بهتر که نباشد و بودش نابود شود. حتی امروز هم چون همان دعوا بین خودی ها جریان دارد راه اصلی حذف است به اینکه فلان فتنه گر است و دیگری منحرف است و راه راست صرفا با ما ست. مایی که «نمی تواند» یک تعریف از خود بدهد و تلاش اش برای یکه کردن به تکه تکه کردن منجر می شود. نمی تواند چون این خلاف سنت و طبیعت است. ضد عقل سلیم و مشترک است. نتایجی هم که به بار آورده شاهد صادق این ضدیت است.

ما در 33 سال گذشته کمترین علاقه ای نشان نداده ایم که توحید ایمانی را از توحید سیاسی جدا کنیم. نتیجه این شده که حتی روحانیت دگراندیش را که توان این جداسازی را داشت سرکوب کرده ایم. در عمق جان ما مشکلی بوده و هست. امروز کمتر و دیروز بیشتر اما هنوز هست. فکر می کنیم اصول دینی در ارزیابی فرد همان اصول در ارزیابی جامعه است. آقای خمینی فکر می کرد و می گفت و تاکید می کرد که خدا را بر خود ناظر بدانید و خود را تهذیب کنید و نفس خود را مهار بزنید. اما درک نمی کرد که اینها در باره فرد است و نه جامعه و ساختار سیاسی. ساختارهای اجتماعی نیاز به ساختارهای نظارتی دارند و این ساختارها را باید ساخت و تقویت کرد. مردم اند که باید بر قدرت به شکلی ساختارمند نظارت کنند چه آن قدرت تهذیب نفس کرده باشد چه نکرده باشد. وقتی تهذیب نفس کرده هایش مثل خمینی باشند و آنهمه جبر و فشار و توهین و زندان و قتل را روا بدارند پیدا ست که غیرمهذب هایش چه از آب در می آیند. قدرت را نمی توان بر پایه نصیحت اخلاقی بنا کرد. و اخلاق را همان اخلاق فردی دید. اخلاق جمع ساختار جمعی می طلبد و نظارت جمع بر قدرت لاجرم به حزب و تشکل و تنوع نیازمند است. بی این آن به دست نمی آید. همین است که قدرت در ایران در غیاب نظارت ساختاری و مردمی و متشکل و متنوع روز به روز فاسدتر می شود هر چند به ظاهر اخلاقیات، خود را بیشتر پابند نشان می دهد.

مهدوی کنی همان مسیر را هنوز می رود. راه دیگری بلد نیست. هنوز فکر می کند این که به جای یک جبهه سیزده جبهه درآمد به خاطر این است که ما اخلاص نداریم. یعنی درک اش از اختلاف و رقابت سیاسی هنوز اخلاقی است. بنابرین در دیدگاه مهدوی کنی که دید مسلط بر نظام مقدس است "رقابت اصولا یک شر است" و اگر می شد که اخلاص داشته باشیم لابد رقابت و دوگانگی و چندگانگی وجود نمی داشت. این به روشنی آفتاب خطا ست. اما چرا این خطا را مهدوی درک نمی کند؟ زیرا کنه و بن فکر او مغالطه ای است میان توحید ایمانی و توحید سیاسی. زیرا او معیار ارزیابی فرد را همان معیار ارزیابی جمع و حزب و جبهه و کار و رقابت سیاسی گرفته است.

نه می توان و نه مطلوب است که جامعه را با تمام طیفهای متنوع اش یکی کرد و یک کاسه دانست. نتوانستن اش امروز روشن است حتی برای مهدوی ها. مطلوبیت اش اما هنوز پس ذهن مهدوی ها هست. هنوز فکر می کنند که می شود اگر فقط چنین و چنان شود. اما نمی شود چنانکه نشده است حتی به ضرب و زور نشده است. چه در دوره استالین و چه در عهد انقلاب فرهنگی چین و چه در عصر طلایی امام مسلمین. مساله از این راه حل نمی شود. حل این مساله تنها در ترک مطلوبیت آن است. وقتی شکست های پی در پی باعث شده باشد که فکر کنیم: لابد بنیان فکری مان خطا ست. وقتی از راه های طی شده هزار بار دیگر نرویم. وقتی بدانیم و یقین کنیم که معیارهای دینی و ایمانی همان معیارهای سنجش سیاسی نیست. وقتی توحید آسمانی را بپذیریم ولی روی زمین به مشارکت و تنوع و تکثر تن بدهیم و رضایت بدهیم و وحدت را هم در کثرت درک کنیم. که سنت خداوندی هم همین است و زمین پر است از مردمان بسیار با هزاران راه و روش و گفتار. این رضایت خدای واحد را نیز به دنبال خواهد داشت. چون در آن اکراه و جبر و قتل و طرد نیست. آواره ساختن خلق نیست. سیاستی که بر اینهمه هزینه های درشت و خطاهای عظیم و مکرر بنا شده باشد سیاست نیست. آبادی و شادی در پی ندارد. 

کار دولت و حاکمیت وحدت بخشیدن به خلق نیست. این را خداوند هم نخواسته و به تعبیری نتوانسته است! به روشنی گفته است که ما شمایان را امت های مختلف قرار دادیم. وحدت جبری ایجاد کردن خلاف سنت الهی است. راه را باید بر تنوع مردمان باز کرد و این تنوع را به رسمیت شناخت و همه چیز را بر اساس آن از نو اندیشید و ساخت. وحدتی معتبر است که مردمان کثیر بر سر آن به توافق رسیده باشند. وحدت ولایی و آمرانه و دولتی باطل است. راه را مردمان باید بروند چون سی مرغان. این سیاست است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست