قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




January 24, 2012  
ضعیف ترین حلقه در زنجیره نظام خواهد شکست  
 
در مقابل بحث تحریم یک نکته اساسی میزان مقاومت کشور تحریم شده است. آیا ایران تاب خواهد آورد؟ من تلاش می کنم موضوع را از چند منظر به کوتاهی مرور کنم. اول به این می پردازم که ضعیف ترین حلقه ها کدام است. و دوم به اینکه انعطاف ناپذیری سیاستی محکوم به شکست است و برای بیرون آمدن از شرایط انعطاف ناپذیر نیروهای میانی نیاز است و حذف این نیروها ممکن است به شکست کامل و همه جانبه یا فروپاشی بینجامد و سوم اشاره می کنم که ممکن است تصحیح یک خطای جهانی در مورد ایران که سی و سه سال پیش صورت گرفت در جریان باشد. سرنوشت ایران به نحوه گسترش بازی در این هر سه جنبه گره خورده است.

اول. اگر قرار باشد فشارها اولین شکاف را در نظام اسلامی ایجاد کند آن شکاف کجا خواهد بود؟ از دو زاویه می شود این رگه ضعیف را تشخیص داد:

- ممکن است بگوییم حلقه ضعیف پیشاپیش ضربه را خورده و دارد پاره می شود و آن وضع بانکی و پولی و ارزی نظام است. اقتصاد در ایران هرگز در این سی ساله شکوفا و قوی نبوده و به قول خاتمی اقتصاد ایران بیمار است. حال درجه بیماری و شدت آن در هر دوره متفاوت بوده است. دارو و درمان درستی هم نداشته و حتی پزشکان حاذقی هم بر بالین اش حاضر نبوده اند و یا اختلاف آرای ایشان کار را فشل کرده است. در واقع این عبارتی که حامد کرزی در باره سیستم سیاسی افغانستان گفت در باره سیستم اقتصادی ایران صادق است: آزمایشگاه انواع نظریات اقتصادی بوده و هست و هر از چندی به بهانه ای نظریه عوض شده و مشی تازه ای پیش گرفته شده است. از نظر اقتصادی طبعا ارزش پول ملی از همه آسیب پذیرتر بوده و این را به چشم سر می توان دید. آیا کار به بش زدن و ترمیم درست خواهد شد؟ به نظر من تمایل به این کار قطعا وجود دارد. بنابرین گرچه این حلقه ضعیف است اما بسیاری مراقب آن اند و بعید است که گزینه مطلوبی برای شکسته شدن باشد. شاید به این خاطر که سرنوشت همه به آن بسته است.

- ممکن است بگوییم دولت احمدی نژاد در ضعیف ترین موقعیت خود است. در این باره شکی نباید داشت. در شش سال گذشته این دولت عزیزکرده ولی فقیه هرگز اینقدر که امروز هست تحت انواع و اقسام فشارهای اقتصادی و سیاسی و داخلی و خارجی نبوده است. به نظرم تا همین حالا هم به زور عصای ولایت سر پا نگه داشته شده است تا وضع بحرانی تر نشود و در واقع موقعیت تاییدکننده که همان رهبر است تضعیف نشود. اما حال که وضع به اندازه کافی بحرانی هست شاید شکسته شدن این حلقه از زنجیره نظام از همه محتمل تر باشد. خیلی ها هم آرزوی شان همین است. چه در داخل حکومت چه در خارج حکومت چه در قم چه در بیت رهبری. همه توافق دارند که این آدم و دولت اش مسبب نابسامانی های بسیار بوده اند. شاید آخرین کسی که این را قبول کرده اولین کسی است که او را تایید کرده یعنی آقای خامنه ای. اما او هم بعید است که بخواهد این دولت بی کفایت را بیش از این نگه دارد. حرفهای احمد توکلی را در گفتگوی مفصل و بسیار پرنکته اش با خبرگزاری مهر می توان مقدمه ای برای این  داستان دانست (+). در واقع شرایط کاملا مهیا ست که دولت احمدی نژاد خلع ید شود و همه کاسه کوزه ها سر او شکسته شود. شماری از سرداران سپاه هم دندان تیز کرده اند که دولت بعدی را تشکیل دهند. افتادن و شکستن دولت احمدی نژاد درمان موقتی بسیاری از دردهای نظام خواهد بود.

من باقی داستان را به تحلیل و تخیل خود دوستان واگذار می کنم تا یافتن و نشان کردن حلقه های ضعیف تر را دنبال کنند. حلقه های ضعیف تر ممکن است تا وضع ارز باز هم بدتر شود یا پیش از اینکه ولی فقیه بالاخره تصمیم اش را بخواهد بگیرد از یک جای دیگر سر در آورد و همه ما را شگفت زده کند. بنابرین اصلا داستان به همین دو حلقه ای که یاد کردم ختم نمی شود.

دوم. فرض کنیم دولت احمدی نژاد هم برود آیا مشکل خامنه ای با تحریم ها و با جهان حل می شود؟ به نظر من نه. این فقط بخشی از سیاست داخلی ایران است که به نظر من قطعا دچار تغییرات خواهد شد. بخش دیگر سیاست ایران به مساله راه حل یافتن در برخورد با تحریم جهانی مربوط است. یک مقدمه کوتاه بگویم تا نکته ای که عرض می کنم روشن تر شود.

 مشکلی که در حال حاضر به وجود آمده است بی تردید ناشی از انعطاف ناپذیری رهبری سیاسی در ایران است. انعطاف شرط اصلی و حتمی برای هر کار سیاسی است و بدون آن کار سیاسی ممکن نخواهد بود. داشتن پول و قدرت نظامی هم وضع را تغییر نمی دهد و شما را بی نیاز از انعطاف نمی کند. بحران فعلی ایران بحران انعطاف است. من وارد بحث گفتمانی نمی شوم گرچه می دانم کاملا جا دارد از آن زاویه هم بحث کنیم. یعنی اینکه این جماعت چطور فکر می کرده اند که به اینجا رسیده اند. مارکسیست ها از بحرانهای ذاتی سرمایه داری حرف می زنند. من معتقدم هر گفتمانی بحرانی دارد. چنانکه خود مارکسیسم هم داشت. می توان با مراقبه بحرانها را مدیریت کرد. اما اگر مدیریت بحران وجود نداشته باشد یا از انعطاف لازم برخوردار نباشد یا برای انعطاف پذیری مانع ذهنی داشته باشد وقوع بحران و آسیب های ناشی از آن، که در حد نهایت خود فروپاشی باشد، حتمی است. اما از منظر پراتیک سیاسی آنچه می تواند مانع بحران شود حضور فعال نیروهای میانی است. نیروهای میانی مهمترین نقشی که دارند جلوگیری از آشوب زدگی ناشی از تصلب در اندیشه و عمل سیاسی است. از این منظر می توان دید که از زمانی که رهبر نظام تصمیم به حذف نیروهای میانی گرفت و مشخصا حلقه نفوذ رفسنجانی و مرام و مکتب سیاسی او را هدف قرار داد گرایش نظام به انعطاف ناپذیری عریان شد و بسرعت به بحران رسید.

نگاه معمول سیاسی در تمام جناحها، هر کس از زاویه دید خود، این است که رفسنجانی بدسابقه است. گویی همه توافق دارند که او حذف شود. اما نگاه نقشگرای سیاسی حذف او را حذف کارکرد سیاسی او می بیند. این نقش در تمام سالهای پس از انقلاب نقشی میانجیگرانه بوده است. اگر این نقش را بخواهم خلاصه کنم باید بگویم بدون رفسنجانی جنگ ایران و عراق خاتمه نمی یافت. 

موقعیت خامنه ای را در حال حاضر درست در بحرانی ترین وضع سیاسی و اقتصادی و اعتبار جهانی در یک چیز می توان خلاصه کرد: رفتار او با رفسنجانی.

حال یک بار دیگر به مساله حلقه های ضعیف نگاه کنیم. این بار می بینیم که ظاهرا رفسنجانی وضع وخیمی دارد. اما در حقیقت امر کسی که دارای وخیم ترین موقعیت است شخص رهبر نظام است. او با حذف رفسنجانی در واقع بن بست نظام را قطعی کرده است. زیرا رهبر نیروهای میانجی را حذف کرده است. اگر از این زاویه بنگریم بدون اینکه رفسنجانی و نیروهای میانجی به کمک نظام بیایند انعطاف ناپذیری ذاتی شده رهبر او را به ضعیف ترین حلقه تبدیل خواهد کرد.

تا همین جا خامنه ای حذف را به آخرین مراحل اجرایی اش رسانده است و بازی مجلس را بدون نیروی رقیب برگزار می کند. این فرصت از دست رفته است. خامنه ای ممکن است قدم های بعدی را برای حذف باقیمانده نیروهای غیرولایی هم بردارد. نتیجه چه خواهد بود؟

خامنه ای فکر می کرده است که با حذف موسوی و برگزیدن احمدی نژاد بزرگترین برد سیاسی خود را کرده است. دو سالی که گذشت خطای مسلم او را به رخ او کشیده است. حذف کامل اصلاح طلبان هم در آستانه انتخابات مجلس برد سیاسی دیگری برای خامنه ای بوده است. اما این هم خطای مضاعفی است و او را از قدرت مانور بی بهره خواهد کرد و کرده است. به نظر من با حذف رفسنجانی و حلقه او خامنه ای تنها یک گزینه برای نیروهایی که به بقای نظام فکر می کنند باقی می گذارد: خود را او را حذف کنند.

سوم. در بازی بزرگ جهانی اما داستان می تواند همچنان ادامه یابد تا به تصحیح خطایی برسد که با راه دادن به یک حکومت مذهبی در ایران شروع شد. در 1979 نیروهای غربی روی کار آمدن یک دولت مقتدر مذهبی را چاره کار برای سد کردن راه توسعه کمونیسم می دیدند. انقلاب مذهبی درست مانند انقلاب سفید شاه سعی کرد برای اینکه بهترین بازی خود را در مقابل حریف ارائه دهد تمام ویژگیهای مارکسیستی راهم از خود کند. شاه به این می نازید که بدون خون و در واقع بدون یک انقلاب سرخ محتوای یک انقلاب مارکسیستی را به مردم و دهقانان و کارگران ایران پیشکش کرده است. چپ های مسلمان به رهبری میرحسین موسوی هم تلاش کردند تا بهترین دستاوردهای سوسیالیسم دولتی را به درخت انقلاب پیوند بزنند. سیاستی که در ابعاد دیگری در عصر رهبری خامنه ای هم دنبال شد. اما این بافت مذهبی انقلابی پس از فروپاشی شوروی دیگر نقشی نداشت و از قضا به دردسرهای تازه و پیش بینی نشده ای انجامید و نه تنها به حمایت حزب الله و حماس و حضور نظامی در هر نقطه دردسرساز منطقه رسید بلکه عربستان را هم واداشت تا از نیروهای چریکی سنی و از امارت اسلامی افغانستان و امثال ایشان حمایت کند و بلوایی درست کند که به یازده سپتامبر ختم شد.

در این بازی بزرگ اگر خامنه ای درست بازی نکند نه فقط خود او که نظام او با هم حذف خواهند شد. تا شاید بتوان همزمان با بش زدن اقتصاد شکسته ایران به ترمیم تاریخ شکسته این سی و چند سال نیز پرداخت. اینکه سیاست سازان ایرانی تا چه حد قادرند از فروپاشی نظام جلوگیری کنند منهای اینکه اصولا اراده و خواست آن وجود داشته باشد به این هم بر می گردد که آنها چقدر قادرند بالاخره بعد از سه دهه به عقل سیاسی رو کنند. بدون این عقل سیاسی تاریخ انقلاب به شکلی که تا کنون می شناخته ایم آخرین صفحات اش ورق خواهد خورد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
January 21, 2012  
بزرگداشت زندانی به روش سوسیالیسم اسلامی  
 
زندگی زیر سایه نظام عبوس جمهوری اسلامی ما را هم شبیه این نظام می کند. مراقب باشیم. مخالفت با جمهوری اسلامی فقط مخالفت با ولایت و صغیر پنداشتن ملت نیست مخالفت با گفتار و کردار تبلیغی آن هم هست. و اگر زیر نفوذ همان سیاست تبلیغی هستیم فاصله احتیاطی لازم را رعایت نکرده ایم. ناچار با مشکلات عدیده روبرو خواهیم شد.

نظام جمهوری اسلامی دو سویه تبلیغی روضه خوانی و ایدئولوژی حزب توده روسی را به هم گره زده است تا نوعی سوسیالیسم اسلامی در تبلیغ پدید آورد. هر نوع پیروی اپوزیسیون از این سیاست موجب هدر دادن انرژی و تقویت مبانی تبلیغی نظام است. ناچار سرکنگبین ما صفرا افزوده تا کاسته باشد.

در یک مدل خیلی ساده شده نظام جمهوری اسلامی از دو عنصر در کار خود بهره می گیرد: عزاداری و تحمیل. در سال که 12 ماه است شما دست کم 14 بار عزاداری دارید که در چند مورد به یک هفته و ده روز می رسد و در مورد عاشورا تا چهلم هم می کشد. بنابرین یک فرهنگ مسلط در تبلیغ معتاد (عادت-شده) این نظام شیون و زاری و بر سر و روی کوفتن و سیاه پوشیدن و مغموم بودن است. 

این نظام نظامی عبوس است و عبوس بودن را به عنوان یک استراتژی تبلیغ می کند آنقدر که شورش را در می آورد. هنوز یک هفته نشده است که معاون تلویزیون دولت پناه ما مدیران سه شبکه خود را توبیخ کرده است (جوان آنلاین را ببینید) که دیگر خیلی دارید تند می روید و مردم به نشاط هم نیاز دارند!

البته از من بپرسید احتمال قوی می دهم که این دلسوزی به نفع زندگی و نشاط مردمی، از سوی این روزنامه های تندرو و آن معاون کندرو عمدتا مصرف انتخاباتی و دهه فجری دارد. یعنی از سر وظیفه است تا از سر وجدان و کشف و شهود و یافتن اینکه آهان نشاط هم لازم و ضروری است و غمبادگرفتگی و اندوه دمیدگی بس. 

اما این موضع چیزکی از آن واقعیت که می گفتم را علنی می کند. 

دوم تحمیل است. این را همه می شناسیم اما منظورم را کمی تشریح می کنم چون در ماجرای بزرگداشت و یادداشت زندانیان مهم است. 

پدران بسیاری از ما یقین داشتند که نماز خواندن واجب است و پسران هم خواه یا ناخواه باید نماز بخوانند و آن را وقتی بخوانند که پدر می خواهد و می خواند. فرض کنید صبح خیلی زود زمستانی که هنوز هوا تاریک است. آب حوض هم سرد است و رختخواب هم گرم و آدم هم دلش نمی خواهد برخیزد و نماز بگزارد مگر به زور و برای رضایت آقاجان.

آقاجان های ما از روی صدق و صفا به زور و جبر بچه ها را وادار می کردند که صبح برخیزند و نماز بخوانند. آنها فکر می کردند همین که رفتی و وضو گرفتی و به نماز ایستادی کافی است. اما نبود. نماز روحی دارد. آقاجان صورت نماز را می خواست. روح را کاری نداشت. یا فکر می کرد روح خودش می آید در جسد این نماز. اما نمی آمد.

انقلاب که شد این خصلت تحمیلی که در دین سنتی بود و رفتار سنتی و مردسالار و زوربنیاد بود به ایدئولوژی قدرت و تفکر حزبی چپ هم مستظهر شد و معجونی ساخت که همه چوب اش را خورده ایم و داریم می خوریم.

اینها را گفتم و یادآوری کردم تا دو نکته در باب بزرگداشت زندانیان بگویم:

زندانی را بزرگ می داریم عمدتا برای اینکه فراموش نشود. برای اینکه به نظام مقدس بگوییم که ما دوستان مان و عزیزان مان و قهرمانان مان را فراموش نمی کنیم و نکرده ایم. می خواهیم مردم را حساس کنیم به سرنوشت ایشان. می خواهیم دورادور از ایشان مراقبت کنیم. از احوال ایشان گزارش کنیم.

اینها همه خوب است. اما همه اینها وقتی به هدف می رسد که از مسیر تبلیغی نظام مقدس عبور نکرده باشد. این یعنی چه؟

بزرگداشت زندانی مجلس روضه خوانی نیست و نباید بشود. زندانی سیدالشهدا نیست و بر او سوگواری و شیون و فغان کردن روا نیست. باشد هم به دلیل رعایت فاصله گذاری با نظام مسلط اسلامی باید از فغان و آه و شیون دست کشید. سر کشید. سر کشیده داشت. 

زندانی را به دهها شیوه می توان یاد آورد. روشهای انبوه و کمپین مانند شاید همه وقت نه ضرورت داشته باشد و نه وزن و ارجی. یادمان باشد که در اوج زمانی که اکبر گنجی در زندان و در اعتصاب غذا بود هم میزان آگاهی اجتماعی از کار او چقدر محدود بود. نباید دل خوش کنیم به صورت و به انبوه یادها و پوسترها و جز آنها. راه دیگر باید پیش گرفت.

دو دیگر اینکه باید مطلقا دست از تحمیل برداشت. باید از تحقیر هم دست برداشت. این دو همزادند. باید از اصرار هم دست کشید. زندانی جایگاه و شان دیگری دارد. نباید به تحمیل روی آورد چون مثل آقاجان یقین داریم که باید از زندانی یاد کرد و نماز یادداشت او واجب است.

هر کاری وقتی راست است که روح داشته باشد. تحمیل روح عمل را می کشد. اگر مخالفت با جمهوری اسلامی داریم درست به همین دلیل است که این جمهوری کارش تحمیل به جمهور است. جمهوری تحمیل است. جمهوری تحقیر است. مخالفت با این جمهوری تحمیل در مخالفت با تحمیل است. تا در دایره روشهای جمهوری نفس می زنیم همین روش و همین جمهوری را بازتولید می کنیم. یقین بدانید. جمهوری آرمانی ما در رفتار امروز ما هم باید منعکس باشد. و آن جمهوری تحمیل نیست جمهوری ترغیب است. 

زندگی همه اش سیدالشهدا و روضه و نماز نیست. زندگی زندگی است. همه چیزش با هم و در کنار هم زندگی است. مشکل جمهوری اسلامی در یکسویه کردن و یک بعدی کردن زندگی و خالی کردن زندگی از مزه جاری و پرنشاط و همه جانبه آن است. ولو در آغاز آن را به قصد قربت و ثواب دنیا و آخرت هم کرده باشد. آخرش همین است. این کار را نباید ما هم تکرار کنیم. ما باید پایان جمهوری اسلامی باشیم در رفتار و روش و سمت گیری و زبان و تبلیغ. 

تولید اینهمه مطلب و یادداشت و غر در باره اینکه فلان موضوع را رها کنید و به زندانیان فکر کنید فکر باطل است (حتی حمله به لیلی پورزند که بهتر از بسیاری از حمله کنندگان می داند که زندانی بودن و عزیزی در زندان داشتن یعنی چه). اگر می خواهید کسی به زندانی فکر کند فکر تولید کنید. نوآور باشید. از مسیر تحمیل و تکرار و اصرار و خواهش و تمنا نروید. اینها همان چیزهایی است که مردم عاصی از نظام را از این نظام عاصی کرده است. به بهانه مقدس دیگری همان روشها را ادامه ندهید.

هیچ چیزی مقدس نیست وقتی روح ندارد. مقدس ترین چیز در زندگی روح عمل است. روح عمل را که کشتید می شود مثل نماز برای آقاجان. نمایش است. خدا را راضی نمی کند به خود شما چیزی نمی افزاید آقاجان هم می فهمد که این نمازتان به درد خودتان یا عمه تان می خورد یا باید به کمرتان بزند. راه آقاجانی رفتن راهی است که همین نظام با دستک و زینک رفته و می رود. این راه بن بست است. مهم نیست که شعار شما مقدس است.

دوستان ما زندان اند. اما ما عبوس نیستیم. به عبوسی راه نمی دهیم. زندگی را متوقف نمی کنیم و اجباری تازه بر اجبارهای پیشین و حس گناه و کوتاهی و تقصیری بر تقصیرات انبوه شده نمی افزاییم. ما می دانیم که پایان راه نزدیک است. پایان جمهوری تحمیل نزدیک است و این را هر بار که عزیزی از ما را محبوس می کند آشکارتر می شود. هر بار که زنی محبوب یا مردی محبوب ملت را به زندان می برد آبروی خویش برده است و حرف ما را تایید دوباره و صدباره کرده است که شایسته ملت ما نیست. این سوی دیوار ما برای یادداشت دوستان و عزیزان مان باید از تشبه به همین نظام و پیروی از راه و روش آن دست برداریم. دوستان ما همه زندگی خواه اند. همه برای انتخاب آزاد در زندان اند. در بزرگداشت آنها باید از مسیر آنها برویم نه از مسیر زندانبان آنها. بهترین بزرگداشت آنها بزرگداشت مرام آنها ست و پایبندی به همان مرام در هر جا که از ایشان یاد می کنیم. زندگی و تنوع آن نباید برای هیچ چیزی متوقف شود. همهمه عمومی نباید برای هیچ چیز به سکوت تبدیل شود. صدای زندانیان ما هم صدایی از صداها ست نه صدای اصلی است و نه جای همه صداها و نه دارای ولایت عامه بر دیگر صداها. بزرگداشت آنها باید بزرگداشت زندگی باشد. این چیزی است که ما از دست داده ایم. آنها نمایندگانی از ما هستند که چون زندگی را در تنوع خود می خواسته اند و تن به اجبار نمی داده اند به زندان رفته اند. همین هم باید پایه نکوداشت ما از ایشان باشد.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
January 18, 2012  
در باره برهنگی گلشیفته  
 
گلشیفته فراهانی با یک عکس برهنه غوغایی ایجاد کرده است. جنبه های متعددی در این عکس و این انتخاب و اقدام وجود دارد که نمی توان به شرح در باره همه آنها بحث کرد. من به صورتی تلگرافی نکاتی را یادداشت می کنم تا دست کم حیطه های بحث را به اندازه خود نشان داده باشم:

در باره موضوع
به نظرم اقدام گلشیفته در انتهای یک دوره و آغاز یک دوره تازه قرار دارد. سکس در ایران سی سالی است موضوع در گردش است. از تماشای کاست های ویدئویی پورن تا زمانی که با رواج دوربین های سبک زوج های جوان هم تصمیم گرفتند لحظات کامجویی خود را ثبت کنند. شماری از آنها منتشر شد و در زمان خود غوغایی به راه انداخت. در عرصه سینما هم اولین بار پس از انقلاب لونا شاد بود که در یکی از فیلمهای آخر مخملباف برهنه شد. در این میانه اتفاقهای بزرگی در حوزه سکس در ایران روی نموده است و جامعه زیر و رو شده است. یک انقلاب جنسی در ایران در جریان بوده و هست. عکس گلشیفته نشانه دور تحول تازه ای در این مسیر سی ساله است.

در باره رسانگی
روشن است که عکس گلشیفته از دو طریق منتشر شده و هر دو رسانه اند. یکی رسانه کتبی و دیگری خرده رسانه فیسبوک که شبکه اجتماعی است. قبل از نوشتن این یادداشت ویدئویی هم از شرکت کنندگان در این طرح منتشر شد.

فرض کنیم در دوران قبل از وب قرار داشتیم. طبعا عکسی از گلشیفته در یک مجله اروپایی مدتها طول می کشید تا به ایران برسد. و مدتها طول می کشید تا بدانیم طیفهای مختلف مردم در باره ان چه فکر می کنند. اما شبکه های اجتماعی این موضوع را به ساعت و روز تقلیل داده اند. به نظرم در این ماجرا ما تمام سویه های رسانگی را می یابیم چه مجله چه عکس و چه وب و صفحه فردی و رسانه شخصی و شبکه اجتماعی. در واقع دنیای جدید از زمان روزنامه های عصر مشروطه عصر رسانه بوده است. و در این میان آزادی رسانه های بیرونی وضعیت فکری مردم داخل کشور را دچار دگرگونی می کرده است. به نظرم تفاوت برهنه شدن لونا شاد و برهنه شدن گلشیفته فراهانی دقیقا در همین رسانگی است. اگر در زمان ساخته شدن فیلم مخملباف هم همین امکانات شبکه اجتماعی وجود داشت چه بسا این غوغا چند سال زودتر اتفاق می افتد.

در باره آموزه های جمهوری اسلامی
چنانکه بسیاری از کامنت نویسان در باره عکس گلشیفته گفته اند این عکس درست آنتی تز آموزه های جمهوری اسلامی است. به نظرم این بخش ماجرا باید برای تئوری پردازان نظام مقدس هولناک باشد. زیرا به شکاف عمیقی اشاره می کند بلکه دره ای از فاصله ها که میان آن آموزه ها و این اقدام افتاده است. گلشیفته به تنهایی تمام این آموزه ها را آگاهانه باطل کرده است. 

به عبارت دیگر، مساله جمهوری اسلامی با حجاب و با زن و با بدن یکجا طرد شده است. و اینها همه مسائلی استراتژیک برای نظام است. اگر نظام می توانست تماشای پورن و شبکه توزیع فیلمهایش را تحمل کند و یا حتی آن را حمایت کند تا انگیزه های سیاسی مردم و جوانها را مهار بزند و آنها را از فکر مقابله با نظام باز دارد یا حتی سوفاف اطمینانی باشد برای اینکه فشارهای ایدئولوژیک جامعه را منفجر نکند در انتهای این مسیر می بینیم که رفتار گلشیفته بدون اینکه ظاهرا سیاسی باشد عملا یک اقدام مبارزه جویانه است. این نمونه ای از پورن تحت حمایت و اغماض دولت نیست. رفتاری است آزاد و انتخاب زنی است هنرمند و رها از سانسور برای مبارزه با تحمیل آموزه های نظام به زنان.

اگر فروپاشی نظام مقدس مدتی است آغاز شده است برهنگی گلشیفته نشان می دهد که انقراض اش حتمی است و آینده دیگری آغاز شده است.

در باره واکنشها
مهمترین مساله ای که در واکنشهای منفی دیده می شد مساله ناموس و پروا بود. به نظرم این آن بخشی است که فراتر از آموزه های نظام است. این پایه آن آموزه ها ست. یعنی نظام فعلی بر مرده ریگ چنین تفکراتی است که بنیان نهاده شده است. اساس این ناموس و پروا هم مذهبی نیست. مردسالار است. برای همین ادعای کامنت نویسانی که می گویند ما مذهبی نیستیم اما این عکس را هم بی پروا می دانیم ادعای معتبری نیست. مذهبی بودن در اینجا فرع مساله است. مساله باور کردن به قدرت انتخاب است. این گوهر دوره ای است که تازه آغاز شده و تازه ما داریم ابعاد آن را می شناسیم. با بی پروایی فردهای فردیت یافته ای که توان ایستادگی در برابر چنین پرواطلبانی دارند.

در باره سانسور عکس
به همین نسبت دیدم شماری از دوستان دور و نزدیک و اهالی فیسبوک عکس سانسورشده ای از گلشیفته را دست به دست می کنند. گویی پروا می کنند این عکس را با همان صراحتی که در تصویر بدن زن دارد ببینند. پرده ای می کشند که حالا اگر پرده ضخیم هم نباشد تور بدل از حجاب باشد و تا آن صراحت در چشم نزند و حیران نکند. این نوع سانسور بسیار قابل دقت است. 

در باره شرایط حساس و/یا گناه
برخی نوشتند و گفتند که این عکس در زمان خوبی منتشر نشده است. و مثلا تاییدی می شود بر حرفهای چارودارانه ای که بر ضد سینما و سینماگران گفته شده و می شود. به نظرم شکافی که بین دو نوع طرز تلقی در میان مردم ما در باره زن و برهنگی و آزادی اختلاط وجود دارد که حتی دست دادن با زنان را در مجامع عمومی وارد بحث دیپلماسی انقلاب می کند با این رعایت ها پرشدنی نیست. یعنی دیگر نیست. سی ساله گذشته به نحوی تاریخ مماشات و سازگاری و رعایت است برای پر کردن این شکافها. موفقیت های محدودی داشته ایم اما شکاف هم بزرگتر شده است. دست کم شکاف بین دیدگاه رسمی و غیررسمی بزرگ و بزرگتر شده است.

یک عده هم به برهنگی به عنوان امری گناه آلود نگاه می کنند. به نظرم اگر گناهی باشد بی تردید گناه خیانت به آرای مردم و اختلاس بزرگ و سوء مدیریت و کهریزک و قتل مردمی که در راهپیمایی مسالمت آمیز شرکت کرده اند هزاران هزار بار بزرگتر است. کسی که در باره آن سخن نمی گوید حق سخن گفتن در باره این را هم از دست می دهد. بهتر است همچنان در کناره بماند.

برخی هم پایه نقد خود را شرایط حساس کنونی قرار می دهند. من سی و سه سال است این را می شنوم که در شرایط حساس کنونی نباید چنین کرد یا چنان کرد. به نظرم اینطوری هیچ کاری نمی شود کرد مگر بفرموده. بنابرین بهترین کار این است که هر کس کار خود را بگزارد. 

در باره اهمیت بدن
واقعیت این است که هر قدر در این سی ساله (و البته در سنت های دوره مدرن ایران که جای تفصیل اش نیست اما در دگرگونی اخلاق جنسی می توان ردش را یافت) بدن سرکوب شده اهمیت تن برجسته تر شده است. و به همین ترتیب جلوه گری و جلوه فروشی اهمیت پیدا کرده است. دوره جدید دوره تبرج است بی هیچ گفتگو. به نظر من ابرو برداشتن و دماغ آراستن نشانه های دیگر اهمیت یافتن تن است. سیر تحول این اهمیت ها در دوره معاصر بسیار قابل بررسی است. از چادر برداشتن تا مینی ژوپ. از لباس گشاد پوشیدن تا لباس تنگ و از این شمار.

یک نکته را هم همینجا در باره زیبایی تن در عکس گلشیفته بگویم. این عکس بی بر و برگرد زیبا ست. نظرهایی که می گویند به چشم ها نگاه کنید و نه به بدن و انحناهایش نوعی شرمندگی پنهان را تبلیغ می کنند. نوعی حجاب فلسفی را تجویز می کنند. مثل همان تور بدل از حجاب.

در باره سکس و رژیم پهلوی
من به یک دو نکته دیگر هم اشاره می کنم و این بحث را می بندم. اول این است که اگر در تاریخ بعد از انقلاب نگاه کنیم عکس گلشیفته کاملا یکه و یگانه است. اما اگر به تاریخ مثلا 50-60 ساله اخیر نگاه کنیم رفتار گلشیفته بازگشتی است به دوره ای که مجلات آزاد بودند از هنرپیشه ها عکسهای نیمه برهنه منتشر کنند و حتی آنها را در وسط مجله به صورت پوستر انتشار دهند تا بسیاری از جوانان بتوانند آنها را بر دیوار اتاق خود بیاویزند. یادم است که اولین فیلم کوتاهی که در ساختن ان شرکت داشتم و کارآموزی کردم به نام «زنجیری ها» از رضا کمال علوی به همین موضوع می پرداخت. آن موقع شاید 13-14 ساله بودم. 

نکته دومی که می گویم نیز با همین مرتبط است. راهی که آن دوران طی می شد راه اقلیت بود. نوعی ایدئولوژی دولتی پشت اش وجود داشت. نوعی حمایت سیاسی می خواست به هر ترتیب شده فکر انقلاب را از ذهن جوانان بیرون کند. زنجیری ها نیز مثلا از دیدی انتقادی به ماجرا نگاه می کرد. اما اتفاقی که به برکت تحمیل اموزه های نظام افتاده جدا شدن سیر فکری مردم طبقه متوسط شهرنشین و گروههای همدل با ایشان است و قدم نهادن در مسیری که خودشان انتخاب می کنند و به هیچ عنوان خصلت بفرموده ندارد. این کاملا تازه است و مسیر آینده را رقم می زند.

 فرنگی شدن و همرنگ شدن با جهان
و نهایتا دو نکته دیگر: وقتی نظام مقدس هزاران هزار ایرانی را به بیرون می راند و در جهان آواره می ساخت هرگز فکر نمی کرد مایه تغییراتی را درست می کند که دیر و زود وضعیت داخل کشور را تحت تاثیر قرار خواهد داد. زیرا این هزاران هزار در فرهنگ دیگری می زیند و از آزادی هایی برخوردار می شوند که رفتار آنها را تغییر می دهد و تاثیر انتخاب آنها دیگر فقط در بیرون ایران نمی ماند. امروز ایرانیان مهاجر به منبعی برای تغییر در داخل کشور تبدیل شده اند و از راههای مختلف رسانه ای با مردم خود رابطه برقرار می کنند. این همان شوخی تاریخ است با نظامی که عبوس ترین نظام سیاسی و فکری ما بوده است.

بخشی از زندگی در مهاجرت به معنای ادغام در فرهنگ غربی است. کم یا بیش این اتفاق می افتد و در نسل جوانتر با شدت و حدت بیشتری هم. به عبارت دیگر جامعه مهاجر ایرانی دیر یا زود دارد از سر تا پا فرنگی می شود. این همان ایده تقی زاده را پیکرینه می کند. منتها تقی زاده نمی دانست که عملی شدن ایده او وقتی خواهد بود که هزاران هزار ایرانی به بیرون کشور رانده شوند. از نقطه نظر بحث من نکته مهم این نیست نکته مهم تاثیری است که این مهاجران بر فرهنگ داخلی می گذارند. بنابرین می توان پیش بینی کرد که ایرانیان مهاجر و ایرانیان مقیم در یک همدلی تازه و بیرون از تاثیر نظام رضاشاهی یا ولایی فکر و توصیه تقی زاده را عملی خواهند کرد. ایرانی ها می خواهند جا پای غربی ها بگذارند و نه تنها در مهاجرت که در زندگی داخلی خود در ایران نیز فرنگی شوند. امید من این است که این فرنگی شدن فقط در برهنگی باقی نماند. آنچه اهمیت دارد پیدا کردن قدرت انتخاب و تغییر آگاهانه زندگی و طرد هر نوع فرهنگ تحمیل است. به نتیجه اش هر چه هست باید گردن نهاد.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 20
چاپ کن
بفرست  
January 17, 2012  
بیرون جهیدن از چنبره هر اخلاق ایده آلی و انقلابی  
 
امروز دو مقاله خواندم که فکر می کنم به نحوی به هم مربوط اند گرچه ظاهرا ربطی به هم نشان نمی دهند. مقاله داریوش محمدپور در جرس در باره مساله اسرائیل و آمریکا و مقاله مهدی مظفری در رادیو فردا که سعی کرده است عوامل عقبماندگی اسلام و مسلمین خاورمیانه را یکجا طرح و تحلیل کند. 

فرض کنیم که ما چهار مساله استبداد و رانت خواری و فرهنگ دینی و دخالت خارجی را بگذاریم کنار مساله آمریکا و اسرائیل. هر دو نویسنده ما قاطعانه می گویند که اینها مسائل اصلی ما هستند. یعنی دوتا را یکی و چهار تا را یکی دیگر طرح می کند. من پیش خود نتیجه می گیرم پس باید با کنار هم گذاشتن این شش مساله ما صورت نسبتا کاملی از مشکلات خود داشته باشیم. آیا این واقعیت است؟ 

حال فرض کنیم که یکی از ما خواست روی یک دو تا از این مسائل بنیادین متمرکز شود و عمری را بگذارد تا این مسائل که ام المسائل اند حل شود. مثلا آرامش دوستدار را در نظر بگیریم. او تقریبا همه عمر را صرف مبارزه با فرهنگ دینی ما یا به قول خودش دینخویی ما کرده است. آقای خمینی را درنظر بگیریم که اساس سیاست خود را بر مبارزه با اسرائیل گذاشت. یا آقای خامنه ای را ملاحظه کنیم که می خواهد خود و نظام و دولت و ملت و رفاه و جوانی ملتی را در مبارزه با آمریکا صرف کند و کرده است. و فرض کنیم که دهها نفر دیگر را می توانیم بیابیم یا بگماریم که هر کدام به تقویت یکی از این مسائل در بین ملت ما بپردازند. آیا مسائل ما حل می شود؟

چرا مبارزه دوستدار با دینخویی ما تقریبا به جایی نرسیده است؟ و نه تنها نرسیده که بسیاری را به نقد خود واداشته است. نه فقط از میان دینداران که از میان بی دینان هم. مبارزه اقای خمینی چطور؟ وضع مبارزاتی آقای خامنه ای هم که ظاهرا خیلی روشن است.

یک راه بررسی مساله همین است که ببینیم آنها که در این مسیرها عمری ره سپرده اند به چه نتایجی رسیده اند. مردم خردمند بنا به قاعده به انباشت تجربه می پردازند و تجربه های دیگران را به تجربه خود اضافه می کنند. به نظرم خیلی سخت است که کسی دیگر بتواند به اندازه آقای خمینی ضد اسرائیلی باشد. یا به اندازه دوستدار ضد دینخویی. و در این مسیر چنان مجاهدت کرده باشد. این دست کم ضروری می کند که به تجربه آنها ژرف درنگریم.

یک راه دیگر بررسی مساله این است که ببینیم واقعا این شش مساله مساله های اساسی ما هستند یا هستند مسائل دیگری که بتوان به آن اضافه کرد؟ مثلا چرا نقش روسیه فعلی و شوروی سابق و روسیه تزاری اسبق را در نظر نگیریم؟ این کشور همسایه شمالی در تاریخ معاصر ما تاثیر قاطعی داشته است. حتی انقلاب اسلامی مان هم متاثر از گرایش به ایدئولوژی این همسایه ای است که زمانی نیما فکر می کرد خشک آمد کشتگاه من در کنار کشت همین همسایه. دست کم 150 سال است این کشور در تاریخ ما موثر است. با ما جنگیده است. وطن ما را تکه پاره کرده و بخشهایی از آن را از ما جدا کرده است. در کار نهضت ملی ما خلل ایجاد کرده است. گروههای بزرگی از بهترین جوانان ما را به مسلخ فرستاده است و گروههای دیگری را که به او پناه بردند تا حد شکنجه آزار داده تا آنها رمیده و گریخته شده اند. هم الان هم پشتیبان خودکامگی حاکم بر ما ست. دشمن از این بدتر؟

عربها را هم می توان به این فهرست افزود. ما دست کم 50 سال سیاست رسمی و نیمه رسمی و روشنفکری ملی مان با ضدیت با عرب آمیخته بوده است. آنها دین بهی را از ما گرفتند و دینی پر از خشونت و شقاوت به ما تحمیل کردند. سپیدجامه ما را به سیاه جامه تبدیل کردند. خط و زبان مان را که اصل هویت ما ست دیگر کردند و زبان فارسی ما بسیاری از هویت اصیل و باستانی خود را از دست داد. حتی نام اش هم عربی شد و از صورت پارس به فارس بدل شد. آن معشوق اثیری تاریخ باستانی و زیبا و آناهیتاوش به لکاته ای پتیاره تبدیل شد که زندگی ما را زهر کرد و شقاوت را در میان ما جاری ساخت. برای درک ضدیت ما با عرب از شاهنامه تا صادق هدایت می توان شاهد به دست داد. بهتر آن نیست که عرب و فرهنگ بادیه نشین و بدوی عربی را هم به پیروی از روشنفکران برجسته مان به مشکلات خود اضافه کنیم؟

مشکلات ما باز هم بیشتر از این ها ست. روحیه تقلید و دنباله روی ما روحیه مردسالاری و زن ستیزانه ما روحیه تن آسانی و تنبلی ما روحیه دیمی و عاطفی و دمدمی ما و بسیار امور از این دست که مثلا در خلقیات ایرانیان جمالزاده فهرست شده است ما را ملتی نشان می دهد که اساسا با پیشرفت سازگار نیستیم و واقعا دلی به دنیای مدرن نداریم. مرتب گفته اند و شنیده ایم که ما و ژاپن تقریبا با هم با دنیای نو آشنا شدیم. حالا مقایسه کنید ایران را با ژاپن. ما هرگز نظم آنها را نداریم و وطن دوستی آنها را نداریم.

 آیا به این ترتیب اساسا ملتی به نام ایران باقی می ماند که آن مشکلات پیشگفته را داشته باشد یا نداشته باشد؟ بهتر نیست که از ایرانیت خود منسلخ شویم و فرنگی شویم و همه مهاجرت کنیم و ان وطن باستانی را به همانها که می توانند زمین هاش را بخورند و به دلار تبدیل کنند و نفت اش را بالا بکشند و در جهان خرج کنند واگذاریم؟

 بیش از اینها را می توان به فهرست مشکلات و مسائل ما و راه حلهای متناسب آن افزود. نتیجه چه خواهد بود؟ به نظر من هیچ! اگر افسردگی و سردرد و دردسر و تزاحم و تنش دایمی و کوتاهی عمرها و درازی رنج ها را البته حساب نکنیم. ما اینهمه سال صرف ضدیت با عرب کردیم بیهوده. اینهمه سال صرف پاکدینی و پاکزبانی کردیم بیهوده. اینهمه سال با دین و اسلام جنگیدیم بیهوده. جنگ مان با اسرائیل و آمریکا هم بیهوده. مبارزه مان با مارکسیسم در عهد پهلوی هم بیهوده. و البته بیهوده صرف هم نه. خسارت های عظیمی دیده ایم. خود را و ملت خود را و هویت خود را زخمی کرده ایم. رفاه خود را نابود کرده ایم. از خیالی جنگ مان و صلح مان. از آن زمان که با روسیه تزاری جنگیدیم و حکم جهاد در میان آوردیم تا امروز که داریم با آمریکا و اذناب اش می جنگیم و یک جنگ نابودگر هشت ساله را هم به یمن نفت و دلار به خود روا داشته ایم. و عجبا که باز هم از این راه کوتاه نمی آییم.

آیا ما محکوم ایم به این خیالهای ویرانگر؟ آیا هیچ راه آرامشی برای ما هست؟ هیچ گریزی از این راههای بیراه هست که از هر طرف اش رفتیم جز وحشت مان نیفزوده است؟

به نظرم ما هیچ تضمین نداده ایم که مدام با این و آن بجنگیم. نه جنگ با عرب یا اسرائیل و نه جنگ با آمریکا یا روسیه و نه جنگ با دین و سنت. البته برای هر کدام هم دلیلی هست و می توان یافت. اما راه سومی هم وجود دارد: منظر را بگردانیم و طرح سوال را عوض کنیم. و از چنبره این سوالات که به همین دست جوابها که داده اند و می دهند می رسد و رسیده است بجهیم. سوالی طرح می کنیم و همان سوال را اصل می گیریم و عمری بر سر آن خود و دیگران را می سوزیم. سوالی که سودی در آن نیست. و ما گویا کمتر اساسا به سود خود می اندیشیم. 

به نظرم باید سوال مان این باشد که ما چگونه می توانیم مساله های واقعی مان را حل کنیم. مساله های بزرگ زندگی روزمره مان اقتصاد مان سیاست مان اقلیت ها مان قانون مان هوای آلوده مان محیط زیست تخریب شده مان کم آبی و بی آبی مان مدرسه هامان خانواده هامان کودکان مان مدیریت مان نفت مان بازارمان تولیدمان اعتبارمان. اعتبارمان.

ما هم مردمی هستیم. می خواهیم زندگی کنیم. هیچ چیز مهمتر و ارزشمندتر از خود زندگی نیست. زندگی خوب و با عزت و برخوردار از احترام در جامعه خودمان و در منطقه و جهان مان. بسیاری با ما بد کرده اند. اما بسیارتر ما خود با خویشتن بد کرده ایم. تعریف خود از راه ضدیت با عرب و سنت و دین و روس و انگلیس و اسرائیل و آمریکا و هر چه از این شمار خلاف عقل است و خلاف تدبیر منزل و مدینه و وطن است. به هیچ دستاوردی هم نرسیده است. جز تاراج عمرها و استعدادها. دیگران چه کردند که وطن خویش آباد کردند؟ چرا از آن راه نرویم؟

عمری زبان ستیز و ذهن مقابله جو آزموده ایم. صد سال است در قلق و اضطراب انقلاب طی مسیر می کنیم. باید به این نقطه پایان نهاد. لعنت بر انقلاب. حتی لعنت هم نه. انقلاب تمام شد. فراموش اش کنیم. پشت سر نیست فضایی زنده. پشت سر خستگی تاریخ است. ما می خواهیم زندگی کنیم همانطور که همه مردم باهوش جهان زندگی می کنند. اصل اصیل هر مردم هوشمند خود زندگی است. و شناخت حد خود گوهر یک زندگی خوب. خواستن زندگی خوب و هدفگیری در آن مسیر از همه چیز مهمتر است از هر مبارزه ای مهمتر است. اصل اخلاقی همه اخلاق ها ست. و از چشم من اگر نخبگان بگذارند مردم راه خود را همیشه از مسیری که زندگی را پاس می دارد انتخاب می کنند. دگم های نخبگان است که مردم را از زندگی باز می دارد. صد سال گذشته به حقیقت تاریخ خطاهای نخبگان ما بوده است. به این هم باید نقطه پایان نهاد. وقتی نخبگان هم زندگی کنند و برای زندگی مردم فکر کنند نه برای تغییر مردم در جهت ایده آل هایی ناممکن. مدینه ممکن بهتر از هر مدینه فاضله است. این اخلاق است. حوزه ای که این را نشناسد همانقدر بیراهه می رود که دانشگاهی که به این ارج نگذارد. اخلاق یعنی هنر زندگی برای آبادی و شادی. یعنی تلاش برای فردا. یعنی پرهیز از تنش برای رسیدگی به اینهمه مساله خرد و کلان. این سیاست ملی است. این سیاست اخلاقی است. هر نوع تعبیر از جهان که بار دیگر ما را به مصاف جهان ببرد غیراخلاقی است. حق و باطلی ورای این وجود ندارد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
January 15, 2012  
ایرج گرگین از زبان ایرج گرگین  
 

 پاییز ۱۳۸۶ خورشیدی، فصلنامه‌ی ره آورد (چاپ کالیفرنیا)، شماره‌ی ۸۰ ، گفتگویی کتبی را با ایرج گرگین آغازکرد که تا شماره  ۸۶ مجله ادامه یافت. این گفتگو را ماندانا زندیان در هفت بخش انجام داد و آخرین قسمت آن در شماره بهار ۱۳۸۸ منتشر شد. تا آنجا که من می دانم این مفصل ترین گفتگو با ایرج گرگین است. متن زیر را از بخشهای مختلف این گفتگو استخراج کرده ام و تا جایی که می شد به ترتیب تاریخی تنظیم کرده ام. چیزی به آن نیفزوده ام و هر چه هست سخن خود او ست.  عنوانها از من است:

  

ایده آل دست نیافتنی است؛ کار باید کرد

 

یک بار در دهه‌ی هفتاد میلادی که در مأموریتی تلویزیونی به ایتالیا رفته بودم، شاهد بودم که اعضای اتحادیه‌ی کارمندان تلویزیون ایتالیا که وابسته به حزب کمونیستِ بریده از مسکوِ آن کشور بود، دست به اعتصاب زده بودند، درحالی که دولت حزب دموکرات مسیحی بر سرِکار بود. باری، از آنجا که مانند بسیاری دیگر، دریافته بودم جامعه‌ی ایده آل و کاملی که در آرزوی ماست، دست نیافتنی ست، به این نتیجه رسیده بودم که اگر بتوان در زندگی کار مثبتی کرد، بهتر از کنار نشستن و بافتن سخنان منفی ست. به مطلق گرایی، به این که یا باید «همه چیز» داشت، یا « هیچ چیز»- شعار برخی از جزم اندیشان و افراطیون سیاسی - اعتقاد نداشته ام.

 

خاطرات و خطرات

 

نگارش خاطرات را دوستان و همکاران بسیاری به من توصیه کرد‌ه‌اند ولی من هنوز نتوانسته‌ام خود را راضی کنم که «خاطرات» من به معنی رایج خاطره نویسی می‌تواند لازم و برای خوانندگان مفید باشد

 

مجریان و گزارشگران برجسته رادیو تلویریون در آمریکا، کسانی چون اریک سوراید، والتر کرانکایت، دن ردر و مایک والاس خاطرات خود را نگاشته‌اند و برخی از آنها خواندنی است ولی من انتظاری که از «خاطرات» خودم دارم بیش از این‌هاست. شاید هم بی‌جهت سختگیری می‌کنم. مدتی است دو طرح را در دست تنظیم و نگارش دارم. یکی به نام «یادداشت‌های سال-های آخر قرن» و دیگری «امید و آزادی» . هیچ یک «زندگینامه» نیست ولی به هر حال مربوط به تجربیات زندگی من است. امیدوارم بتوانم همت کنم و به انجامشان برسانم.

 

کیهان دوست داشتنی

 

من کار حرفه‌ای مطبوعاتی را در روزنامه کیهان شروع کردم و اولین حقوق زندگی ام را- یکصد تومان- از زنده یاد دکتر مصباح زاده گرفته ام. مدت کوتاهی نیز مدیرداخلی «کیهان فرهنگی» (در دهه 30 شمسی) بوده ام که تازه شروع به انتشار کرده بود و با قطعی کوچک تر از کیهان روزانه، به طور هفتگی منتشر می‌شد. در دوران نوجوانی، پیش از رفتن به دانشگاه، مانند اغلب هم نسلان ام، شوق وطن خواهی و عدالت طلبی- آن چنان که آن را برای خود تعریف می‌کردیم- مرا به صحنه فعالیت‌های سیاسی نیز کشاند. ضمن کار در رادیو و تلویزیون در شرکت‌های فیلیپس و ارج، در سمت مسئول روابط عمومی آن شرکت‌ها کار کرده ام و فیلم‌های تبلیغاتی که برای شرکت ارج می‌ساختم، در زمان خود مورد توجه و علاقه‌ی فراوان قرار می‌گرفت. ولی دنبال کار فیلم و سینما نرفتم به جز چند فیلم مستند که در تلویزیون و بعد در زمان اقامت در آمریکا ساختم.

  

خبرنگار و دانشجو در روزنامه و رادیو

 

زمانی بود که مرحوم حسن شهباز در استودیوی یو. اس. آی. اس. در تهران دو برنامه رادیویی تهیه می‌کرد به نام‌های: «دکتر خوشقدم» و «با شاهکارهای جاویدان ادبیات جهان آشنا شوید». این دومی برنامه‌ای بود مورد علاقه من، و من که در آن زمان خبرنگار روزنامه کیهان و دانشجوی رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران بودم، بدون انتظار دریافت دستمزد، با شور فراوان در اجرا و ضبط آن شرکت می‌جستم.

 

در آن سالها – چون همه عمر - مرحوم شهباز مردی بود جذاب و آراسته و از نظر ادبی پرکار که ترجمه‌هایش از نویسندگان پیرو مکتب رمانتیسیسم در اطلاعات ماهانه خواستاران فراوانی داشت.

 

امیدهای من

 

اما امیدها و آرزوهای من. بی‌درنگ باید بگویم که از پیوستن به رادیو و بعد تلویزیون، هدف من «شهرت» یافتن و یک «چهره» رادیویی یا تلویزیونی شدن نبود. مادرم میل داشت پزشک شوم و خود من در پی دیپلمات شدن و رفتن به وزارت خارجه بودم.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
January 14, 2012  
ایرج گرگین غم رسانه خورد تا مرد  
 
دوستان روزنامه نگار (و غیرروزنامه نگار هم) بیایید با خود روراست باشیم. ما درگذشتنامه نویسی بلد نیستیم. به همین سادگی. دلایل اش زیاد است. دلیل دم دستی اش این است که روزنامه نگار جماعت در دقیقه اکنون یا ترجمه ای است یا کپی-چسبان. مصاحبه گری هم هست که خود مصیبتی دیگر است. ظاهرا چهارمی ندارد. مگر شذ و ندر. یعنی حکم معدوم دارد. و طبیعی است که با این دو سه هنر که ما را ست تالیف نمی شود کرد. وقتی متنی جلومان نیست که ترجمه اش کنیم و وقتی چیزی نداریم سر هم کنیم در می مانیم که چه بنویسیم. با آدم مرده هم که مصاحبه نمی شود کرد. بنابرین شیوه نامه درگذشتنامه نویسی ما یعنی ردیف کردن سالها به همان صورت خام که نمی دانم کجا یاد گرفته ایم. یا یک مصاحبه مرده و بی خون. در همان خام نگاری داده ها هم مشکل داریم. می دانید چرا؟ به دلیل اینکه سخت مان است چک و کنترل کنیم. اصلا کار ما، ما جماعت را هول هولکی بار آورده است. اگر توانستیم ظرف دوثانیه سر و ته چیزی را هم آوریم درست است ولی اگر نیاز باشد به تحقیق و بررسی و کمی عمیق تر منابع را بررسی کردن مثل جغد می شویم. نطق مان کور می شود و فقط دقت می کنیم. یعنی بربر نگاه می کنیم به صفحه ای که باید پرش کنیم. و پر می شود آن صفحه از اطلاعات بی مایه. و این بر می گردد به یک خصلت عام ما و مردم ما. جمع آوری داده ها را بلد نیستیم. اطلاعات مان همیشه کلی و مثالی و دور و مبهم و ارسطویی و اسطوره ای است. جان مان گرفته می شود اگر بخواهیم یک چیز را دقیق بنویسیم. از تازه کارمان تا استادهامان.

نتیجه اش؟ نتیجه اش می شود اینکه اگر کسی درگذشتنامه هایی را که ما در رسانه های فارسی خاصه رسانه های پرهنر برون مرز نوشته ایم جمع کند حیرت می کند از اینکه اینقدر در باره زنان و مردان بزرگ و نامدار خود پرت و پلا نوشته ایم. ما آدمها را هدر می دهیم. حیف می کنیم.

ایرج گرگین تازه ترین قربانی ما ست. مرد نجیبی بود ورنه باید حکم می داد که کسی از همکاران حق ندارد در باره من درگذشتنامه بنویسد. اگر این قدردانی است لطفا قدر ندانید.

از صبح که همینطور وبسایتها و رسانه ها مشغول صدور خبر و درگذشتنامه هستند و ملت شریف در فیسبوک در حال پاس دادن آنها به یکدیگر دارم می شمارم غلط هایی که مرتکب می شویم. حالا بماند که اصلا دوست روزنامه نگاری خبر داد که چه نشسته اید که بسیاری روزنامه نگاران هستند که نمی دانند ایرج گرگین کیست! لابد برای همین است که اهمیت مرگ او را هم نمی دانند. روزنامه نگاری ما کوزه ای است که از آن همان برون تراود که در آن هست یا نیست. حالا من بیایم بپرسم در این که نوشته ای چه سودی هست؟ اصلا اگر در مرگ کسی ننویسیم که اهمیت اش چه بود چه گفته ایم؟ هنر گرگین چه بود؟

اما وقتی در متن ات غلط داری اصلا می رسیم به این که از تو توقع کنیم هنر گرگین را بشناسی و بازگویی با فصاحت و زبان دری درست؟

آدمها در میان ما می میرند با خدمات بسیار که کرده اند و می روند بی آنکه آنها را بشناسیم. حتی وقتی پیشکسوت حرفه ما باشند. ما چگونه مردمی هستیم؟

هیچ جای تعجب است که بهترین مصاحبه با او را که خود بهترین مصاحبه ها را کرده یک ناروزنامه نگار کرده است؟ هیچ تعجب است که سازمانی که باید او را بهتر از همه بشناسد نمی داند سال آغاز به کارش کی بود؟ و یعنی اصلا تاریخ خود و رسانه خواهر خود را هم نمی داند زیرا که او ایشان را بنیاد کرده بود! و چرا چهار نفر را پیدا نکرد که او را بشناسند و از او بدرستی و با دقت حرف بزنند؟ یعنی در این 50 سالی که او به کار رسانه مشغول بود 50 نفر نماندند که 5 نفرشان از او درست یاد کنند؟

ایرج گرگین از معدود رسانه پردازان بنیادگذار بود. چند رسانه را در عمرش از صفر شروع کرده باشد خوب است؟ یکی ش را من و تو راه انداخته بودیم سر به عرش می ساییدیم. و او اینهمه را با فروتنی کرد و پیش برد و کارها کرد و موثر بود و ما توان یک درگذشتنامه نوشتن از او نداریم.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست