قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




December 23, 2011  
شکافهای فکری و ابهامات گفتمانی در بیان رفیق ملکوتی  
 
بحث «ما اپوزیسیون عربستان نیستیم» واکنشهای متفاوتی بین دوستان و خوانندگان سیبستان داشته است. فکر می کنم هر قدر این بحث باز شود نفع اش برای همه است. زیرا اینجا از دید من بزنگاه و گره گاه بسیاری مسائل ما ست. یادداشت داریوش محمد پور (اولویت بندی های بلاوجه) رفیق ملکوتی مان را از دید خود بر می رسم تا نشان دهم مشکلات اساسی تر ما کجاها ظاهر می شود. پیشاپیش از همت و سماجت داریوش برای پیگیری بحث سپاسگزارم.

دوگانه باوری
داریوش: من به هیچ وجه با صورت‌بندی مهدی که می‌گويد «ما اپوزيسيون عربستان نيستيم» موافق‌ نیستم به اين معنا که فکر می‌کنم اين صورت‌بندی تقلیل دادن قصه است به «يا اين يا آن» و مغالطی با قضیه برخورد کردن. این‌که یک نفر ايرانی به نظام بیداد و تبعیض در ایران معترض باشد هیچ منافاتی ندارد با این‌که درباره‌ی نقض حقوق بشر در عربستان و اسراييل هم موضع داشته باشد.

نکته 1: مساله در اینجا دوگانه فکری نیست. دوگانه عملی است. موضع داشتن در قبال نه دو یا سه بلکه چند و بیشتر هم ممکن است. آنچه مشکل ایجاد می کند این است که ما تنها می توانیم اپوزیسیون یک دولت و کشور باشیم که آن را می شناسیم و زندگی کرده ایم. ما می توانیم با ده دولت هم مخالف باشیم اما تنها اپوزیسیون یک دولت می توانیم بود. ایراد گنجی این است که نقش اپوزیسیون را وسیع می گیرد و با مصلح جهانی یا منطقه ای خلط می کند.

خانه سوزی و بیرون سازی
داریوش: اين ادعا که گنجی نوعی با نقد حقوق بشر در اسرايیل، اولویت‌های خانه را فراموش کرده است و انرژی‌اش را دارد جای دیگری تلف می‌کند و به بهای ويرانی وطن در پی آبادی جهانِ دیگران است به نظر من مغالطه‌ای بزرگ است. شما برای این‌که نسبت به اسراييل موضع داشته باشيد، هيچ ضرورتی ندارد از کوشش برای آبادانی وطن خودتان دست بکشيد. 

نکته 2: موضع داشتن در باره اسرائیل در نظر و گفتار و حتی عمل سیاسی مشکلی ندارد نمونه اش ترکیه است. مشکل اش این جا ست که باید بتواند در سیاستی که تنش زا نباشد جای گیرد. برای من سیاست تنش زا شاخصه سیاست خانه خراب کن جمهوری اسلامی است. اگر گنجی با این سیاست مرزیندی نداشته باشد از نظر من دنباله جمهوری اسلامی است حتی اگر مثلا رئیس جمهور یک جمهوری سکولار باشد. بنابرین مساله این است که در قالب سیاست تنش زدایی حرف می زنیم یا نه. من فکر می کنم هر سیاست تنش زدایانه قابل بحث و اتخاذ است اما هیچ سیاست تنش زایانه نمی تواند سیاست اپوزیسیون باشد.  

این نکته پاسخ بند بعدی در متن داریوش هم هست که می گوید با مهدی موافق‌ام که متعلق فعاليت ما کاستن از آلام ايران و ايرانی است. اما اسرائیلیات مشکلی ایجاد نمی کند. می گویم اگر دوستان بتوانند مدلی نشان دهند که در آن اسرائیل محور سیاست خارجی ایران نباشد هر نقدی به آن داشته باشند مشکلی نخواهد داشت. اما مشکل این است که ما گروگان سیاست ضداسرائیلی خود باشیم مثل سی ساله گذشته. این مسلما با منافع ملی ما ناسازگار است. 

منافع ملی
داریوش: بحث گنجی را از يک منظرِ بسیار مهم، واجد ارزشی حياتی برای هم فعالان سياسی و هم عموم ایرانيان و مشخصاً منافع ملی ایران می‌دانم (درست بر خلاف مهدی که آن را در راستای مخالف آن ارزيابی می‌کند) به این دلايل که: نوک پيکان حمله‌ی گنجی سياست‌های آمریکا را هدف قرار داده است و مثال‌های عربستان و اسراييل به نظر من نمونه‌های بسيار خوبی از دوگانه‌گی سياست آمريکاست. 

نکته 3: به نظر من مشکل بزرگ و اصلی در عدم تفاهم بر سر منافع ملی مشترک است یا عدم تفاهم مشترک بر سر منافع ملی مشخص و معین. آنچه داریوش می گوید تنها وقتی معنا دارد که چارچوب منافع ملی ایران را مشخص دیده باشد. پس نخست باید بر سر منافع ملی صحبت کنیم. که ظاهرا نکرده ایم و اصولا موضوعی معطل مانده است. اگر منافع ملی را به یک کشور معین گره بزنیم از دید من خطای واضح کرده ایم. مهم نیست که این کشور آمریکا ست یا اسرائیل یا روسیه یا چین یا لبنان. نکته دیگر این است که هر نوع تعریفی از سیاست ملی باید بروشنی تمایز خود را از سیاست جمهوری اسلامی نشان دهد. اگر نه محکوم است که دنباله ان شناخته شود و طبعا نمی تواند سیاست متخذ اپوزیسیون باشد.

اسرائیل و بحران هسته ای
داریوش: اسراييل مشخصاً از این باب برای ما مهم است که: آمریکا و غرب مهم‌ترین زمینه‌ی نزاعی که با ایران دارند که قوی‌ترین اجماع‌های سیاسی را درست بر مبنای همان عليه ایران ساخته‌اند، برنامه‌ی هسته‌ای ايران است. در قصه‌ی برنامه‌ی هسته‌ای ایران نقش اسراييل بسیار کلیدی است و این نقش تنها از این باب نیست که اسراييل خود زرادخانه‌ی هسته‌ای دارد بلکه دقيقاً از این باب است که اسراييل نقشی محوری در لابی‌های فعال برای اعمال فشار سياسی روی ایران دارد.

نکته 4: جواب این موضوع در بیانیه مخالفان فعال جنگ مورد بحث بوده و موضع عمومی فعالانی است که آن را امضا کرده اند. دیدگاه شخصی من این است که بحران هسته ای بازتاب و دنباله طبیعی بن بست داخلی نظام مقدس و تمرکزگرایی و خودمحوری آن است. از نظر من این نظام است که باید مورد خطاب باشد و قبلا این را در مقاله ای که در بی بی سی نوشته ام مفصل توضیح کرده ام  (جنگ ناگزیر یا تغییر ناگزیر؟). در عین حال اگر اکبر گنجی برای مهار لابی های اسرائیل در حال فعالیت باشد من حتما از او تقدیر می کنم. اما بعید می دانم که او دراین زمینه فعال بوده باشد یا اصلا نفوذ و تماسی با جناحهای مخالف لابی اسرائیل در آمریکا داشته باشد. حرف او عمدتا برای تخریب فعالان مخالف جنگ است. این را در مقاله خود در بی بی سی نیز به وضوح آورده و تاکید کرده است (+). در مقاله ای هم که من نقد کرده ام او این فعالان را در کنار گروههای تروریست ایرانی جای می دهد (پست قبلی را نگاه کنید). اینها چه ربطی به مهار لابی اسرائیل و کم کردن خطر اسرائیل برای ایران دارد؟

نقد شجاعانه گنجی؟
 داریوش: با مضمون کلی نوشته‌ی گنجی موافق‌ام (ولو بشود در بعضی مصاديق با او چالش کرد) و فکر می‌کنم نقدی است شجاعانه و صريح به رفتار اپوزيسیون و در آن هيچ جا به جايی اولويت‌ها هم صورت نگرفته است. اين سخن را می‌توان متوجه هر کسی کرد جز اکبر گنجی که خودش تا پای جان در همان اولويت دفاع از خانه و وطن جنگيده است و سال‌ها زندان و شکنجه‌ی جمهوری اسلامی را چشيده است. 

نکته 5: برای من جالب است که کسی متن نقد مرا به گنجی نادیده بگیرد و به ایرادهای من به او نپردازد اما نتیجه بگیرد که نقدی شجاعانه نوشته است. به نظر داریوش گذاشتن دهها نفر از اپوزیسیون ایران که به روشهای مسالمت آمیز اعتقاد داشته اند و ملتزم بوده اند در کنار گروهی مثل مجاهدین خلق که آنها را جاسوس و تروریست می داند شجاعت است؟ اگر این شجاعت باشد باید معنای کلمه را از این پس تغییر داد. و اگر رفتن به زندان باعث می شود حرف کسی حق باشد خب مسعود رجوی هم زندان رفته است.

درخواست رهبران فلسطینی ها بی اعتبار است؟
 داریوش: مغالطه‌ی مهدی دقیقاً همين‌جاست که می‌گويد: « گفته اند لطفا در کار ما دخالت نکنید». بله مهدی راست می‌گويد ولی این سخن مقامات سياسی فلسطينی است خطاب به دولت جمهوری اسلامی، نه سخن مردم فلسطين با مردم ما! يکسان انگاشتن موضع سياسی دو نهاد سياسی در قبال هم و مترادف گرفتن آن با حقوق انسانی افراد، هم خطاست و هم مغالطه در کار بحث.

نکته 6: مقامات فلسطینی چرا به مقامات جمهوری اسلامی می گویند به ما کاری نداشته باشید؟ زیرا آنها این مقامات را خائن می دانند و می خواهند در سیاست های ملی فلسطینیان دخالت کنند. سخن گنجی وقتی اعتبار دارد که نشان دهد موضع سیاسی او در قبال فلسطینی ها و اسرائیل متفاوت از سیاست جمهوری اسلامی است و گرنه این هشدار خطاب به او و همفکران او هم هست. در عین حال این هشدار برای اپوزیسیون هم که خود را جانشین جمهوری اسلامی می داند مهم است. اپوزیسیون باید نشان دهد که رفتار جمهوری اسلامی را تعقیب نمی کند و سیاست دیگری دارد. از نظر من که پیرو نظر عبدالله نوری هستم در آنچه فلسطینیان و رهبران آنها تصمیم بگیرند ما حق دخالت نداریم و باید آن را تایید کنیم.

ما نخست ایرانی هستیم
داریوش: ما پيش از آن‌که اپوزيسيون اين کشور يا آن کشور باشيم، انسان هستيم و مسؤولیتی انسانی و اخلاقی داریم در برابر ستمی که به انسان می‌شود. اگر ما اين مسؤوليت را نداشته باشیم هيچ حق نداریم نه از فلسطينی‌ها و نه از سوری‌ها و نه حتی از آمريکا و غرب و تمام نهادهای بین‌المللی انتظار داشته باشيم که در برابر ضايع شدن حقوق ما دستی به ياری دراز کنند.

نکته 7:
ما عین همین مشکل را با جمهوری اسلامی داریم. مقامات و پیروان فکری جمهوری اسلامی هم می گویند ما اول از همه مسلمان ایم و باید به اسلام فکر کنیم و به دنیای اسلام. من با چنین دید مشکل بنیادین دارم. من همه چیزم را در ایران و ایرانی بودن تعریف می کنم. ما انسان هستیم اما انسانی ایرانی و زاده و پرورده و دلبسته ایران. ما نقش معینی در سیاست ایران بر عهده داریم که آن را در چارچوب اپوزیسیونی تعریف می کنیم. ما اول از همه در برابر ایران و آنچه در آن می گذرد مسئول ایم. درخواست ما از دیگران هم در چارچوب منافع متقابل است. خواهند می پذیرند نخواهند نمی پذیرند. این یک رفتار اخلاقی نیست. اخلاقی هم هست اما اولا سیاسی است.

اپوزیسیون و مساله در قدرت بودن 
داریوش: این‌جا مسأله‌ی روابط سیاسی و ديپلماتیک ما با اسرايیل نیست که محل بحث است. لذا هيچ وجهی ندارد که در اين بحث مهدی بگوید: « تا زمانی که اسرائیل یا عربستان یا روسیه و لبنان یا هر جای دیگر جهان به حقوق مردم ما و منافع ملی ما آسیبی وارد نکرده باشند رابطه ما با آنها حسنه خواهد بود». این عبارت تنها می‌تواند از زبان کسی گفته شود که يا حاکم سياسی صاحب قدرت در ايران باشد یا کسی باشد که به همين زودی‌ها خود را در آستانه‌ی تصرف قدرت سياسی در ايران می‌بیند. بحث ما منافع ملی ایران است آن هم در گفتار و عمل سياسی روشنفکران و فعالان سياسی و اين گروه مشخصاً در مقام قدرت نيستند.

 نکته 8: تمایزی اینجا دیده نمی شود که نشان دهد داریوش اپوزیسیون را به رسمیت می شناسد. در قدرت بودن و احتمال به قدرت رسیدن از یک جنس اند. طبیعی است که اپوزیسیون در قدرت نیست اما احتمال به قدرت رسیدن دارد. بنابرین رفتارش سیاسی است  و نمونه ای است از رفتاری که اگر به قدرت برسد نشان خواهد داد. بر او نمی توان خرده گرفت که شما که در قدرت نیستی. او به عنوان جانشین قدرت باید رفتار خود را تنظیم کند. برای همین است که من مرتب تکرار می کنم که حیثیت اپوزیسیون بودن غیراز حیثیت روشنفکرانه است که به تاکید خود گنجی مثلا دنبال قدرت نیست. عمل اپوزیسیونی یک عمل سیاسی و ناشی از یک موقعیت سیاسی است. ولو هرگز به قدرت هم نرسد.

ما فلسطینیان ایرانی
داریوش: مهدی درست می‌گوید که ما هم چند ميلیون فلسطينی آواره هستيم و دقیقاً به همین دلیل است که با فلسطينی‌ها و همه‌ی کسانی که حقوق مسلم‌شان ضايع می‌شود هم‌دل و هم‌زبان هستيم. 

نکته 9: ما همدلی داریم برای همین باید با اسرائیل خودمان مبارزه کنیم! همدلی ما اما محدوده های خود را دارد. آنها هم دارند. وقتی وارد اردوگاه صبرا و شتیلا می شوی عکس بزرگی از صدام بر سر در اردوگاه آویزان است. دست کم تا سال 2010 که من از آن بازدید کردم آنجا بود. طبیعی است که اینجا همدلی نداریم نه آنها با ما که جنگی هشت ساله را از سر گذراندیم و هزاران جوان مان کشته شد و ثروت ملی مان به باد رفت و نه ما با آنها توافق می کنیم که چون صدام به آنها کمک کرده مورد احترام ما هم باشد. ما منافع ملی مان را با هیچ گروه و کشوری خارج از مرزهای ملی پیوند نمی زنیم. 

انترناسیونالیسم ما بعد شوروی
داریوش: بر خلاف مهدی، قبله‌ی من قبله‌ای انحصاری نيست. قبله‌ی ما ایران است ولی در اين رو کردن به سوی ايران و دل و جان در گرو آبادانی و سعادت ايران داشتن، ما حق نداريم انسان بودن‌مان را فراموش کنیم. ما پيش از این‌که اپوزيسيون هر کشوری باشيم، انسان هستيم. 

نکته 10: این جهانشهری که داریوش می گوید و این تکیه ای که بر انسان بودن می گذارد طوری که انگار انسان بدون مکان و وطن وجود دارد و یک کلی عمومی و مشرف بر همه هست که آن انسان بلاشرط و بلاقید است این صورت تازه ای از انترناسیونالیسم روسی است. چیزی که در ایدئولوژی جمهوری اسلامی هم منجر به طرد و حذف و سرکوب ملیت و ملی گری شد. من قاطعانه به ایرانی بودن خود و هویت ملی خود اعتقاد دارم. تنها زمانی از آن دست بر می دارم که همه انسانهای دیگر هم حاضر باشند از منافع ملی و محلی خود دست بردارند. این حرف نظر نیست حرف عمل است. عملا غیرممکن است ادمی بدون وطن باشد و تعلقات آن. خاصه در مقام اپوزیسیونی که می خواهد در یک مکان جغرافیایی و سیاسی خاص تغییر حاصل کند. این بدون اعتقاد جازم به ارزش مکانیت ممکن نیست. توجه داریوش را که اهل نظر است به الهیات مکان در آرای پل تیلیش جلب می کنم. 

تکلیف و وکالت
داریوش: هم‌چنان اين پرسش باقی می‌ماند که «چه باید کرد؟» این اندازه می‌توانم بگويم که در هر کاری که بايد بکنيم ما حق نداريم از جانب مردم ايران و به نيابت از همه‌ی آن‌ها در مقام قيم و کسی که بهتر از خودِ آن‌ها مصلحت‌شان را تشخيص می‌دهد برای آينده‌ی سياسی آن‌ها تعيین تکليف کنيم. هیچ کس به بعضی از همين افراد به اصطلاح «اپوزيسیون ایرانی» این وکالت را نداده است که از جانب تمام ایرانیان سخن بگويند ولو ادعا داشته باشند که سخت دلسوز این ملت هم هستند. 

 نکته 11: از کسی مثل داریوش که به مغالطات علاقه دارد بعید است این سخن گفتن. این حرف شمشیر دو دم است. اگر کسی به فرد الف وکالت نداده که حرفی بزند به فرد ب هم وکالت نداده که با او مخالفت کند. یعنی که اگر این سخن مغالطی درست می بود هیچ ارزش و معنایی نداشت. چون مثلا همانقدر که در باره مخالفان و منتقدان گنجی و دباشی صادق است در باره خود گنجی و دباشی هم صادق است. واقعیت چیست؟ واقعیت این است که همه ما گروههایی از مردم هستیم که می کوشیم با روشهای مختلف گروه خویش را به مخاطبان وسیعتر عرضه داریم و بر افکار ایشان تاثیر بگذاریم. اگر بحث وکالت هم باشد هنوز وقت اش نرسیده است. وقتی رسید رای مردم است که تعیین خواهد کرد. تا آن زمان وجدان مردم و تمایل آنها به این یا آن گروه است که وجود دارد نه بیش.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
December 22, 2011  
ما اپوزیسیون عربستان نیستیم  
 
اکبر گنجی نمونه ای از روشنفکران نابگرا ست. سرنمون یا کهن الگوی این دست روشنفکران در میان ما احمد کسروی است نویسنده زبان پاک. سرنمون مذهبی اش هم محمدرضا حکیمی است که مکتب تفکیک را در توجیه پاک اندیشی دینی تبلیغ می کند. حالا گنجی می خواهد پاکدینی سیاسی یا سیاست ناب و پیوریتن تبلیغ و ترویج کند. این یک جریان فکری است در میان ما که نمونه عربی اش سلفیه هستند. این دوستان و مشایخ و بزرگان و کلاسیک های معاصرین و بنیادگرایان عربی همه دنباله ایده الیسمی هستند که انقلاب اسلامی هم از آن بهره مند بود. نیروهای چپ و مذهبی پیش از انقلاب همه در این ایده الیسم رمانتیک شریک بودند. 

در مقابل این نوع تفکر آدم همزمان هم احساس همدلی می کند که نوعی از معصومیت و دنیای ساده شده و خطی را بازتاب می دهند و هم نگران می شود. نگرانی از اینکه این دست اندیشه ورزی ما را باز هم به عالمی می برد که عالم واقعیت نیست. و مشکلات ما انبوه می شود. و در حالی که شماری از بهترین ذهن های مدرن و معاصرمان سرگرم خیالبافی های روشنفکرانه خود هستند واقعیتی که زندگی مادی و معنوی ما را تلخ و زهرآگین کرده است بی چاره ای به مسموم سازی خود ادامه می دهد. این بدترین وضعی است که ممکن است برای ملتی پیش آید. که سرمایه های فکری اش به جای حل مشکلات او به حل خیالی مشکلات عالم متوجه باشند یا بخواهند از بنیاد آدمی نو و عالمی نو بسازند.

من مدتها ست دریافته ام که باید به این دست اندیشه وسوسه انگیز نابدوست و خیال پرور که آدم را در جایگاهی برج عاجی می نشاند که همه بد و فاسدند جز او نه بگویم. ما اگر هنری داشته باشیم در حل مسائلی است که بخوبی از آن آگاه ایم نه نسخه پیچی برای دهها مساله جهانی و منطقه ای که از آن حتی آگاهی میدانی اندکی هم نداریم. ترک مسائلی که با آن زندگی کرده ایم و رسیدگی به چاره شناسی برای مسائلی که مساله ما نیست خود بلایی عظیم است و فاسد کننده ذهن و عین و نظر و عمل. بدتر آنکه یقه دیگرانی را که قصد حل مساله دارند بگیریم که نکنید و اگر می کنید اینطور و آنطور بکنید و گرنه فاسدید و لابد مهدورالدم.

گنجی در آخرین مطلب خود (در روزآنلاین) گریبان نیروهایی را که «اپوزیسیون همسو» (با استکبار لابد) می خواند گرفته است و از آنها مصرانه می خواهد علیه این و آن و اسرائیل و عربستان موضع بگیرند و گرنه ملی نیستند. چون دایره سخن او چنانکه در سطور بعدی نشان می دهم بسیار وسیع است و ممکن است دامن کسانی مثل مخالفان فعال جنگ را نیز بگیرد که من هم عضوی از آن هستم به طور خلاصه و البته نه به عنوان نماینده ایشان بلکه به عنوان فردی از مخالفان فعال جنگ حرف ام در یک کلام این است که: تا آنجا که من می فهمم ما اپوزیسیون عربستان نیستیم! روشن است که اگر اپوزیسیون جایی باشیم اپوزیسیون ایران ایم. اسرائیل هم اپوزیسیون خود را دارد و نیازی به ما ندارد. آن کشور و مردمی که به ما نیاز دارند یا ممکن است داشته باشند و احتمال دارد که حرف ما تاثیری در امروز و آینده آنها داشته باشد همانا ایران است و با درجه ای از احتمال دنیای فارسی زبان و مهاجران ایرانی. همین و بس. ما عفو بین الملل هم نیستیم. کارمان رصد کردن مسائل جهانی نیست. کارمان تعقیب فساد قدرت و مدیریت در ایران است و تلاش برای تغییر آن به سود مردم و دولتی شفاف و ملی و مسئول.

اما اکبر گنجی که عفو بین الملل را به رخ اپوزیسیون می کشد، برای اینکه حرف خود را هر طور هست به کرسی بنشاند به زحمت می افتد و اگر خواننده ای بخواهد سر از حرف او درآورد و رد انگشت اشاره او را بگیرد و بداند که کدام گروهها را هدف گرفته هم به زحمت می افتد. این به نظرم خود نشانه آن است که گنجی هر خشک و تری را به هم می بافد تا جعل اصطلاح خود را معنادار کند. اما معنای «اپوزیسیون همسو» که او می گوید چیست؟ از خود او بشنویم:

اپوزیسیون همسو نام دیگر مجاهدین خلق است
 "اپوزیسیون همسو"- خصوصاً آنان که جز "تسخیر قدرت" سودایی نداشته و برای رسیدن به قدرت نشان داده اند که حاضر به هرکاری هستند و حتی تا آنجا پیش رفته که با متجاوزان خونخوار به ایران نیز در یک جبهه علیه ایران جنگیده و برای دولت های دشمن در ایران ترور و انفجار صورت می دهند- برای رسیدن به قدرت به همین رویکرد ایدئولوژیک قدرت پرستانه عمل می کنند.

اپوزیسیون همسو - مثلا آرش نراقی؟ - خواستار بمباران سوریه است
 "اپوزیسیون همسو" چشم بر واقعیت های عربستان سعودی و بحرین می بندد و خواستار بمباران سوریه- به نام دخالت بشردوستانه- است. به تعبیر دیگر، نحوه ی رویارویی  "اپوزیسیون همسو" با مسأله ی بهار عرب نیز مصداق یک بام و دو هوایی است. در یمن نیز طی دوران بهار عرب جنایات بسیاری صورت گرفته است. دولت های دوست "اپوزیسیون همسو" نیز واکنش چندانی به این جنایات نشان نداده اند.
 
اپوزیسیون همسو تروریست و جاسوس است
اپوزیسیون همسو در خدمت دولت اسرائیل بوده است. مگر برای این دولت در ایران ترور انجام نمی دهد؟ مگر مراکز نظامی را منفجر نمی کند؟ مگر اطلاعات هسته ای به دست آمده توسط هواپیماهای فوق مدرن جاسوسی بدون سرنشین و ماهواره ها را به نام گروه خود افشا نمی کند؟ مسأله این است که این "راه طی شده" امروزه پیروان تازه کاری در میان اپوزیسیون یافته که باید تا مدت ها نزد استادان این روش کارآموزی کنند.

اپوزیسیون همسو برخلاف ملیون پادوی دولتهای خارجی است
از سوی دیگر،"اپوزیسیون ملی" نیز وارد چنین پروسه های "وابستگی" و "همراهی" و "پیروی" نمی شود."اپوزیسیون ملی"، مستقل است، نه "پادو"ی دولت های قدرتمند.

اینها تا اینجا حرف های گنجی است. بعد می گوید: ملاک های زیادی برای شناخت "اپوزیسیون همسو" وجود دارد: «اولین ملاک این است که یک بام و دو هوایی هستند.»

اینجا یکباره از ملاک تروریسم و جاسوسی عدول می کند و هر کس که یک بام و دوهوا شد را همسو می نامد.

«ملاک دوم این است که نسبت به جنایات دولت های خودکامه ی سرکوبگر متحد دولت آمریکا، یا سکوت می کنند، و یا بدتر از آن، جنایات آنها را به گونه ای موجه می سازند

پس هر کس سکوت  کند و هر روز در برابر این و آن موضع نگیرد همسو است.

«ملاک سوم همسویی و همکاری عملی با ناقضان حقوق بشر است.» 
و منظور او از شرحی که می دهد آمریکا ست. پس هر کس با آمریکایی ها همکاری کند همسو است.

بعد می پرسد: «آیا با ناقضان حقوق بشر و متجاوزان جنایتکار می توان در کشوری دیگر دموکراسی برساخت؟» و البته خود این سوال جهانی را تصویر می کند که برای ساخت دموکراسی همه سازندگان باید معصوم و منزه باشند و گویی دموکراسی خود یک مدینه فاضله دیگری است که تنها معصومین به آن ورود توانند کرد. گنجی چندان فرقی با قبل از انقلاب اش نکرده است. آن موقع نظام اسلامی بهشت او بود و حالا دموکراسی. این مشکلی است که تمام دوستان چپ اندیش ما دارند. بهشتی خیالی را جانشین بهشت خیالی دیگری می کنند.

بعد می گوید: «اما قوی ترین ملاک برای شناخت "اپوزیسیون همسو"، نسبت آنها با رفتارهای سرکوبگرانه ی دولت اسرائیل است. به هیچ وجه حاضر به انتقاد از این نوع اعمال دولت اسرائیل نیستند.»

خب اکبر گنجی عزیز به قول علما صدر و ذیل مطلب شما که با هم نمی خورد. اول گفتی که هر کس مجاهد باشد یا مثل مجاهدین باشد "همسو" است. حالا می رسی به اینکه مهمترین ملاک ات این است که در مقابل اسرائیل انتقاد کند یا نکند؟ واقعا هیچ منطقی می تواند گروهی را که با عراق علیه ایران جنگیده و دست به ترور زده است بنشاند کنار گروههای فعال سیاسی که گناه شان این است که به تعبیر شما نمی خواهند از اسرائیل انتقاد کنند؟ یعنی جنگیدن مسلحانه با ایران آنقدرها هم مشکلی نیست ولی انتقاد نکردن از اسرائیل خیلی مشکل ایجاد می کند؟ این منطق چه نوع تفکری است؟ مگر اینکه فکر کنیم که گوینده این سخنان چندان در اسرائیل ستیزی خود مصر است که حتی جنگ مسلحانه با ایران را هم عذر می نهد و این ملاک را برتر از آن می داند.

آقای گنجی عزیز، شما اگر می خواهید اپوزیسیون همه ناقضان حقوق بشر منطقه و جهان باشید به خود شما مربوط است. اما اپوزیسیون ملی یعنی اپوزیسیونی که صرفا به منافع مردم خود فکر می کند. اگر عربستان با منافع ما ایرانیان تضاد پیدا کرد از او انتقاد می کنیم. و گرنه رابطه مان با عربستان حسنه خواهد بود و تا حسن همجواری برقرار است حسنه می ماند. اپوزیسیون یک نظام مجموعه پیغمبران اخلاقی نیستند. مجموعه ای از افراد سیاسی هستند که روش و برنامه خود را جانشین سیاست جاری می دانند. بنابرین طبیعی است که رفتارشان و گفتارشان نه پیامبرانه و مصلحانه که سیاسی و خویشتندارانه باشد. و این معنای جدا کردن سیاست است از آرمانهای پیامبرانه و دینی و ایدئولوژیک. رفتار اپوزیسیون با اسرائیل امروز همان رفتاری است که فردا خواهد کرد. یک دولت بیدار دموکراتیک در ایران سر تنش زایی با اسرائیل نخواهد داشت مگر اسرائیل به حقوق مردم ایران تجاوز کند. ما مدافع مردم فلسطین هم نیستیم. خود انها هم چنین چیزی از ما نخواسته اند که سهل است گفته اند لطفا در کار ما دخالت نکنید! تا زمانی که اسرائیل یا عربستان یا روسیه و لبنان یا هر جای دیگر جهان به حقوق مردم ما و منافع ملی ما آسیبی وارد نکرده باشند رابطه ما با آنها حسنه خواهد بود. توجه اپوزیسیون به مسائل کشورهای منطقه یا جهان در چارچوب مساله ایران توجیه می شود و لاغیر. ما خود چند میلیون فلسطینی آواره هستیم که نظام جمهوری اسلامی ما را به عنف از وطن رانده است و هزاران مشکل خرد و کلان در وطن داریم که چند عمر برای حل و فصل اش نیاز داریم. چراغ حقوق بشر ما در خانه می سوزد. خدمتی به همسایه توانیم کرد دریغ نمی کنیم اما خانه برای ما اصل است ایران برای ما قبله است. این را آباد کنیم جهان هم آباد می شود. تا ایران را آباد نکرده ایم دم از آبادی و آزادی جهان زدن جز پوزخند خردمندان نصیب ما نمی کند.

و یک نکته آخر اینکه این تعبیر همسو را هم بهتر است ایشان به تعبیری تغییر دهد که سوء تفاهم برانگیز نباشد. چون ممکن است کسی هم پیدا شود و بگوید آقای گنجی و دوستان همفکرش نیز خود همسو با سیاست هایی دیگر هستند. اینکه این سیاست ها چیست به من مربوط نیست. دست کم نه هنوز. اما هر چه هست هیچ نشانی از اپوزیسیون ملی ندارد.


------------
پ.ن عمدا از شیوه گنجی برای استدلال علیه خود او تن زده ام و گرنه آسان می شود گفت که آقا مگر هر بار خواستیم در باره ایران حرف بزنیم یکبار باید برویم دور جهان بگردیم و هر جا نقض حقوق بشری اتفاق افتاده محکوم کنیم و بعد بیاییم سراغ وطن خویشتن؟ و مگر خود شما در برابر همه بی رسمی های جاری در جهان موضع گرفته اید از روسیه و چین و زیمبابوه و ونزوئلا تا کره شمالی رهبر عزیز؟ و اصلا چرا در همین متن شما هیچ اشاره ای به کشتار روزمره در سوریه نیست؟ چرا پرونده همه را باید زیر و رو کرد اما جنایتی را که در برابر چشم همه دارد هر روز صورت می گیرد نادیده گرفت؟ و نهایتا آقای گنجی این ادامه همان منطق جمهوری اسلامی نیست که اپوزیسیون خود را وابسته به اسرائیل و آمریکا می شمارد؟ و اگر شما فقط می خواستید مجاهدین خلق را نقد کنید چرا نام نمی آورید و طوری صحبت می کنید که همه اپوزیسیونی را که مثل شما فکر نمی کند لجن مال کنید؟
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
December 9, 2011  
روشنفکران و بازی در نقش آیت الله سکولار  
 
حرف من این است: گروههای موعظه گر روشنفکران ما فرق عمده ای با آیت الله های مان ندارند. این یک معضل تاریخی است که امروز باید حل اش کرد و گرنه فردا باز هم گرفتارش خواهیم بود. 

روشنفکران رهبران جدید اجتماعی ما از زمان مشروطه به این سو هستند. طبیعی است که از دل دربار و حوزه علمیه بیرون آمده باشند. تقریبا همه روشنفکران صدر مشروطه ما چنین وضعی دارند. یا سابقه اشرافی دارند یا سابقه روحانی دارند. مثال های تیپیک را در حسن تقی زاده می توان دید و در مصدق و آل احمد و کیانوری. 

صحنه نبرد

به دلیل اینکه روشنفکران جایگاه منحصر بفرد روحانیون را از آنها گرفته اند یا در قدرت و اتوریته اجتماعی آنها شریک شده اند مشکل بزرگ ما در صد ساله گذشته کشمکش بین روحانی و روشنفکر بوده است. روشنفکران لیدرهای طبقه متوسط و منور الفکر و امروزی و غربگرا و لیبرال و چپ بوده اند. روحانیون هم ناچار به همان حوزه اقتدار سنتی خود اکتفا کردند تا بتدریج با دلبری از طبقه متوسط مذهبی در انقلاب صاحب نقش شدند. بخش بزرگی از این صاحب نقش شدن هم برای این بود که روشنفکران راه برای آنها باز کردند. زیرا طبقه متوسط که روشنفکران بر آنها اقتدار فکری داشتند به تنهایی قادر به انقلاب نبود. و اصولا چپگرایی مسلط در پیش از انقلاب لازمه اش ستیز با بورژوازی شهری و گرایش به خلق و حاشیه نشینان و طبقات کارگری و روستایی بود. این طبقات هم زیر نگین روحانیون بودند. پس روشنفکران به اتحادی با روحانیون رسیدند تا دشمن مشترک را از میان بردارند. این داستان درازی است که من کوتاه و اشاره وار گفتم تا به نکته مورد نظرم در این یادداشت برسم. 

رقبا شبیه هم می شوند

این سابقه باعث شده است که روشنفکران ما بسیاری از خصلت های روحانیون را بگیرند و ادامه دهند چه آگاهانه مثل دکتر شریعتی و چه نا آگاه مثل همه آن پیکره ای از روشنفکری که هنوز و همچنان در نقش معلم اخلاق برتر جامعه به موعظه مشغول است. این موعظه گران روشنفکر در بسیار از موارد بهتر از موعظه گران روحانی و آیت الله نیستند. همان کج سلیقگی بر اینان هم حاکم است. مثلا آیت الله سرشناسی می فرمایند که بدحجابی باعث خشکسالی می شود! و نگاه نمی کند که اگر قرار است گناهی مثلا باعث خشکسالی شود خب گناه کبیره که الحمدلله کم نیست بلکه گناه اکبر هم بسیار است. چرا آیت الله ما فکر نمی کند که فساد قدرت سیاسی و اختلاس های نجومی و تقلب در انتخابات و شکنجه زندانیان و کشتن جوانان اسباب خشکسالی است؟ به همین شیوه می بینید که پیکره روشنفکران موعظه گر از فلان نویسنده سرشناس تا بهمان استاد جامعه شناس ناگهان می چسبند به یقه عاشورا و قیمه امام حسین که این خشونت است و مازوخیسم است و دفاع کردن از آن هم پفیوزی است و چه و چه. 

به نظر من مشکل قیمه برای روشنفکران دقیقا مثل مشکل ایت الله با بدحجابی است. هر دو ناشی از نادیده گرفتن اولویت ها ست. ندیدن تصویر بزرگتر است. و به خطا بر منبر نشستن. اما از همه بدتر رقابت این دو قشر با یکدیگر است. رقابتی که مردم را آن میانه نادیده می گیرد.

استراتژی حفاظت از حوزه اقتدار

وقتی ایت الله می گوید بدحجابی آنقدر مهم است که خشکسالی می آورد می داند که دارد اغراق می کند. می داند که دارد چشمپوشی می کند از گناهان بسیار بسیار بزرگتر. اما چرا به این غر زدن ها و نق زدن ها و تهدید کردن ها و تکفیر کردن ها ادامه می دهد؟ آیت الله می خواهد قشر نافرمان و بی اعتنا به امر و نهی آیت اللهی را مهار بزند. می خواهد اقتدار خود را بفروشد و شما را یا به زیر چتر خویش بکشد یا به دامن غیرخودی ها و دشمنان خدا براند. جنگ او با بدحجابی بر سر اقتدار اجتماعی است. بدحجاب آشکارا او را نادیده می گیرد. آیت الله می خواهد تکلیف اش را با او روشن کند. حالا اگر در حکومت اسلامی که همه برای آیت الله سر خم می کنند و اظهار تواضع می کنند صدها جنایت هم اتفاق بیقتد خب مساله ای درونی است و می شود حل اش کرد یا تحمل اش کرد. اینجا خطری حوزه اقتدار او را تهدید نمی کند. البته اگر بکند باز هم رفتار او همان است. مثلا به یاد بیاورید موضع آیات عظام را در قبال استادیوم رفتن زنان. یا نشان دادن چهره مقدسان.

وقتی پیکره روشنفکری موعظه گر به بحث های عیدقربان و عاشورا و مانند اینها وارد می شود هم بحث اصلی بر سر شکل و صورت قضیه نیست. روشنفکر جنجال می کند که این چه وضع دهشتناکی است در عیدقربان که میلیون میلیون تن گوشت قربانی درست می شود و خشونت را تشویق می کند. به عاشورا که می رسد مرتب سرکوفت می زند که این قمه زدن چه کاری است و آن علم و کتل بلند کردن چه زحمت بیهوده ای است و این بازیگران اوباش اند و خود اعتقادی به دین ندارند و این قیمه درست کردن گداپروری است و خلاصه هر چه استدلال بلد است ردیف می کند که بگوید آه از این دین فاسد شده. امان از آن روحانیون فریبکار. اما داستان واقعا این نیست. به قاطعیت می گویم که هیچ امری از امور مراسم مذهبی شیعه در ایران نیست که در جهان نمونه نداشته باشد و اصلا و ابدا مساله منحصر به جامعه ایران نیست و این را در یادداشتهایی در موارد مشابه در سیبستان تذکر داده ام که می توان به همانها مراجعه کرد. اینجا یک مثال می آورم. استاد عزیز ما دکتر علی اکبر مهدی در کامنتی فیسبوکی می فرمایند این مراسم عاشورا نمونه ای از مازوخیسم و خودآزاری است. من گل مالیدن را به عنوان یکی از نمونه هایی که می تواند مازوخیستی تلقی شود انتخاب می کنم. در جهان می گردم و می بینم دهها نمونه مشابه دارد. اصلا فستیوال گل بازی داریم. مثلا در کره جنوبی. در بریتانیا هر ساله در فستیوال موسیقی گلاستون بری که معمولا با باران مصادف می شود می توان صحنه هایی را دید که در صفحات اصلی روزنامه ها کار می شود و زن و مرد غرق در گل هستند و مشغول گل بازی و غوطه خوردن در حوضچه های گل.

مشکل در کجا ست پس؟ برایتان می گویم: بازی اقتدار است. هر چه اردوی حریف بکند بد است. این اردو به بدحجابی آن اردو گیر می دهد و آن اردو به مراسم مذهبی این یکی.

زبان اردو

دو نکته دیگر هم لازم است برای داشتن تصویری کاملتر از ماجرا در نظر بگیریم. یکی بحث دین و سیاست است و یکی بحث عرف.

گل بازی در بریتانیا و کره جنوبی عیبی ندارد اما در ایران دارد. چرا؟ چون در ایران رنگ و صبغه مذهبی قوی دارد اما در دیگر نقاط اگر زمانی هم داشته دیگر صورت سکولار دارد. پس به اردوی خودمان متعلق است! مثل کارناوال می ماند. می گویند عاشورا هم کارناوال است. خب باشد. هزارها کارناوال دیگر هم در دنیا هست این چه عیبی دارد؟ عیب اش همین مذهبی بودن اش است. کارناوال ها هم همگی زمانی مذهبی بوده اند و امروزه معناهای مذهبی و 
اساطیری خود را فراموش کرده یا از دست داده اند. عاشورا این را دارد و از دست نداده است. مشکل دیگرش هم این است که زیر نفوذ یا بهره برداری صنف روحانی است. به نظرم مشکل دقیقا اینجا ست. و گرنه در خود عاشورا هیچ مشکلی نیست. 

پس یکبار دیگر صورت مساله را بازنویسی می کنیم: پیکره روشنفکری سکولار به صورت استراتژیک هر موضوعی را که زیر نفوذ روحانیون می پندارد مورد حمله قرار می دهد تا اقتدار اجتماعی روحانیون را زیر سوال ببرد. حمله به مراسم های مذهبی از این جا ست.

عاشورا عرف است بی اعتنا به روشنفکر و روحانی 

حالا بیاییم سر نکته آخر. من معتقدم نه روحانیون و نه روشنفکران نقشی در بهینه سازی مراسم های مذهبی ندارند و نمی توانند داشته باشند. اگر این موضوع برایتان ثقیل است این نکته را در نظر بگیرید که مثلا بسیاری از روحانیون با قمه زدن مخالفت می کنند اما قمه زنان کار خود را می کنند حتی پنهانی. روشنفکران هم که پیشاپیش روشن است نمی توانند نقشی در این حوزه ها ایفا کنند. شریعتی تلاشهایی کرد اما او هم موفق نبود. او حداکثر توانست ذهنیت روشنفکران مذهبی را در باره دین و مراسم سالانه آن مثل حج و عاشورا تغییر دهد نه عمل و عرف مردم را.

من سالها ست فکر می کنم که حوزه های شرع و عرف از هم جدا ست. این موضوع را چندباری به اشاره گفته ام و این اواخر در مقاله ای در نقد مکتب تفکیک هم مفصل تر آورده ام که هنوز منتشر نشده است. اما موضوع چندان اهمیت دارد که باید مقاله ای اساسی یا کتابچه ای در باره اش نوشت. تز اصلی بحث این است که دین تنها در صورت عرفی اش وجود دارد و عرف از منابع بسیار متفاوت اثر می گیرد و نه فقط از دین. این موضوع چگونه بحث ما را هدایت می کند؟ به نظر من مساله این می شود که روحانیون مرتبا دادشان از عرف بلند است اما بجایی نمی رسند. روشنفکران هم حالا دارند پا جای پا آنها می گذارند! اما این هر دو باطل است و به جایی نمی رسد. روحانی و روشنفکر نقشی در ساخت عرف اجتماعی ندارند و اگر هم داشته باشند از راه موعظه و سرکوفت اخلاقی نخواهد بود.

مثلا نگاه کنید به نفوذ موسیقی و ابزارهای موسیقی غربی در هیات های مذهبی. داد روحانیون از این ماجرا بلند است اما کسی به آنها گوش نمی دهد. داد روشنفکران هم به نوعی دیگر بلند است که مثلا اینکه مذهبی نیست اما طبیعی است که کسی گوشش بدهکار آنها هم نباشد. عرف اجتماعی به صورتی دیگر تحول پیدا می کند. اگر روحانیون برای فهم این ماجرا سی سال است خون همه ما را در شیشه کرده اند روشنفکران نباید دوباره همان راه خطا را بروند و خود را و مردم و مخاطبان و جوانانی را که به ایشان نگاه می کنند به دور سرگردانی تازه ای بیندازند. راه حل ساده این است که روشنفکران از منبر موعظه پایین بیایند.

سیاست روشنفکر هم با دین آمیخته است

صد سال است روشنفکری ایران دم از جدایی دین از سیاست می زند. در این سالها هم که این شعار گوش فلک را کر کرده است. اما آنچه عمل روشنفکری نشان می دهد این است که سیاست او همچنان با دین مردم در امیخته است. دین را باید رها کرد به حال خود. دین سیر تحولی دارد که از این نوع جنجال ها تاثیر نمی گیرد. بگیرد هم اهمیت چندانی در ساختن یک جامعه مدرن ندارد. روشنفکری نباید انرژی خود را برای تاثیرگذاری بر چیزی صرف کند که در آن نقشی ندارد و قادر به ساختن آلترناتیوی برای آن نیست. کار بهتر این است که به مسائل اصلی بپردازد و اگر بر سر اقتدار اجتماعی خود هم صرف انرژی می کند آن را در بازی بزرگ صرف کند. عرف و عاشورا محل این بازی نیست. خطا این جا ست. تسلط سیاسی روحانیون بر ایران امروز ممکن است صورت ظاهر این بازی را از نظر سیاسی ارزشمند جلوه دهد. اما گفتم که این مراسم از نفوذ روحانیون هم برکنار است. بهتر است برای حمله به روحانیون و حاکمیت روحانی مردم را هدف نگیریم. و انهم هدف گرفتنی دقیقا شبیه همان روحانیون تنها با اندیشه سکولار. این به جایی نمی رسد. البته اگر روشنفکران اصولا می خواهند که به جایی برسند.

-----------
پ.ن: بحث روایت کلان قیمه امام حسین جایی برای بحث هویت و غذا نگذاشت. شاید وقتی دیگر. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
December 8, 2011  
آیا عاشورا به قیمه تبدیل شده است؟  
 
یکی از معصومانه ترین جنبه های مراسم عاشورا اطعام ظهر عاشورا ست. اینکه حتی این موضوع هم محل اختلاف های وسیع شده باشد در نظر اول باورپذیر نیست. اما مثل خیلی چیزهای دیگر در فرهنگ زیر فشار ما باورکردنی نیست اما واقعیت دارد.

درست معلوم نیست از چه زمانی قیمه دادن به عزاداران حسینی رسم شد. اما دست کم در 70 سال گذشته وجود داشته است. من خود از 5-6 سالگی قیمه امام حسین را به یاد دارم و در واقع یک دو بار از این قیمه ها برای من خاطره انگیز است و بخشی از تجربه عاشورای من شده است. یکبارش با مرحوم پدرم در یکی از شبستان های بزرگ حرم امام رضا بعد از عزاداری، مهمان قیمه امام حسین بودیم. صدها نفر به رسم ایرانی روی زمین نشسته بودند و پذیرایی می شدند. قیمه آن روز یکی از لذیذترین قیمه هایی است که خورده ام. با پدر یک بار دیگر هم مهمان امام رضا بودیم که آنجا هم قیمه می دادند. این بار خانوادگی به مهمانسرای امام رضا دعوت داشتیم و البته ربطی به عاشورا نداشت اما خیلی حرمت داشت. من باید دیگر 7-8 ساله بوده باشم. آخرین قیمه خاطره شده من قیمه ای است که در سال 58 خوردم. این بار در تهران. و دانشجوی سال اول بودم. ساعتهای نزدیک دو و سه بعدازظهر خسته و کوفته راهی خوابگاه بودم به همراه یکی از دوستان شاید. در خیابان دانشگاه تربیت معلم بالاتر از ورزشگاه امجدیه به سمت خوابگاه می رفتم که دیدم قیمه عاشورا می دهند. این اولین بار بود که می دیدم مردم هجوم آورده اند. و شیوه غذا دادن هم به نظرم محترمانه نیامد. مردم پشت میله ها جمع بودند و دیگ ها در یک زمین بایر آن طرف میله ها بود. و جماعتی قیمه را در ظرف پلاستیکی یک بار مصرف از بالای  میله ها پرت می کردند و یکی اینطرف می گرفت! چرایش را نفهمیدم. ولی قیمه اینجوری را به حساب تهرانی بودن جماعت گذاشتم! راهم را به سمت خوابگاه در ایرانشهر ادامه دادم و تصمیم گرفتم در رستوران کوچک و خانوادگی سر راه که از اتفاق باز بود غذا بخورم و بعد به خوابگاه بروم. وارد شدم و قیمه سفارش دادم. موقع رفتن وقتی آمدم حساب کنم رستوران دار که خانمی ظاهرا غیرمذهبی بود پول نگرفت. چون روز عاشورا بود غذا را برای مشتریان اش رایگان کرده بود. 

امروز به مادرم زنگ زدم تا بپرسم که قیمه از کی باب شد. می گفت از زمان بچگی او در دهه بیست شمسی رایج بوده است. می گفت قیمه پلو دادن به عزاداران حسین به معنای عزت گذاشتن بر سر عزادار بوده است. چون قوت اصلی مردم در آن زمان ها که قیمه داده می شد برنج نبود. پلو و خورش ماهی سالی خورده می شد وقتی مهمان عزیزی می آمد. یکی از این روزها عاشورا بود که میزبان های مجلس امام حسین می خواستند احترام خود را به عزاداران نشان دهند و بهترین پذیرایی را می کردند. قیمه می دادند.

علی الحساب این می شود هفتاد سال سابقه برای قیمه. یک نگاهی کردم به سابقه موضوع و از جمله در وقفنامه ها که معمولا اطعام بخش مهمی از انها ست تا ببینم چیزی در باب قیمه عاشورا هست یا نه. از اتفاق دیدم که چندین مورد از موقوفات زنان به اطعام روز عاشورا اشاره دارد. تا اینجا قدیمی ترین وقفی که برای اطعام عاشورا دیده ام مربوط به قرن سیزدهم است. جالب است که در وقف دیگری از عمه بزرگ شاه عباس در قرن دوازدهم یعنی در سال 1131 ق ذکر اطعام ماه رمضان هست و روضه خوانی ایام محرم ولی از اطعام عزاداران یاد نشده است. شاید هنوز مرسوم نبوده است. تحقیق ام البته کامل نیست و بیشتر دنبال سرنخ می گشتم. از اوایل قرن سیزده بحث اطعام  عزاداران در وقفنامه ها دیده می شود. مثلا در وقفنامه ای به تاریخ 1221 بانویی چند پارچه زمین و آب بهر وقف کرده است تا به صرف طبخ غذا در ایام عاشورا تا اربعین برسد. 

در این وقفنامه ها مشخصا صحبت از آش و شوربا و حلوا و حلیم هست (مثلا در وقفنامه ای به تاریخ 1257) اما از قیمه یادی نشده است (برای همه موارد وقف مقاله موقوفات زنان در «میراث جاویدان» شماره 69 را ببینید). مادر حدس می زند که موضوع اصلا به دوره بعد از رضاشاه مربوط باشد زیرا در دوره او هیات های سینه زنی محدود و ممنوع بوده و وقتی سایه سنگین او رفع شد مذهبیون خواسته اند جبران کنند و به عزاداری امام حسین جلوه و رونق بیشتری بدهند. این هم البته باید مستند شود. ولی می توان فرض کرد که اطعام با شوربا و غذاهای رایج عمومی به غذاهای مهمان پسند و کمیاب تر و گرانتر تبدیل شده باشد. البته تا قبل از قیمه صحبت از عدس پلو هم داریم که به حوالی مشروطه بر می گردد. محمد علی فروغی در خاطرات اش می گوید (27 مارس 1904) نذر خانواده آنها در تاسوعا و عاشورا عدس پلو بوده است. در هر حال، ورود قیمه باید بین این دوتاریخ صورت گرفته باشد. قیمه بهترین گزینه خورشتی برای مهمانی های بزرگ است زیرا مواد کمتر و روش پخت ساده تری دارد و البته به اندازه های غذاهای پردردسرتر مثل قورمه سبزی جذاب است. مادر می گوید آن زمان ها مرغ کمتر استفاده می شد ولی امروزه تنوع غذاهای اطعام عاشورا بیشتر است و همه نوع غذایی را در بر می گیرد از جمله غذاهایی که با مرغ درست می شود.

پس قیمه دست کم هفت دهه است در ایام محرم و خاصه در روز عاشورا نذر می شود و به عزاداران و غیر ایشان داده می شود. چرا در این سالها بحث قیمه امام حسین محل اختلاف شده است؟ این روزها بحث ها روی شبکه های اجتماعی در این زمینه بسیار داغ بود. داغی ماجرا را می توان از جمله در یادداشت محمد قائد دید که برخلاف نوشته های دیگرش تندی و تیزی نامعمولی دارد:

 نشردادن مطالبی کلیشه‌ای در مدح قیام عاشورا یا ستایش اعتقاد صمیمانهٔ مردممان به برکات قیمه‌پلو نذری فقط نشانهٔ پفیوزی است.

در میان مباحث شبکه ها و کامنتها نیز نکات تند و تیز کم نیست. عمدتا بحث بر سر این است که چرا مردم در صف می ایستند و این شیوه هم احترام به امام حسین نیست و هم بی احترامی به مردم است. بعد بحث می کشد به اینجا که اصلا سینه زنی چیست و این کارها و علم کشی ها برای تفاخر و خودنمایی است و آنی هم قیمه می دهد ریاکار است و اصلا همه این بساط را اراذل و اوباش می گردانند.

خوب است این را هم روشن کنم که ماجرای اراذل محل یا لوطی ها و مشدی های قدیم و انواع جدید آنها در مراسم عزا چیز تازه ای نیست. فروغی در خاطرات اش (عاشورای 1904) چند صحنه از نقش این افراد می نویسد. از اینکه هم عرق شان را می خورند و هم سینه شان را می زنند. در عین حال به ناموس مردم هم احترام ندارند و می افزاید: «مقصود اینکه این اشخاص که این آشوب ها را می کنند (نخل بلند کردن و سینه زنی) محض خودنمایی و همچشمی و تفنن و تفریح می کنند.» 

ایراد اختلاف کنندگان این است که این چه عاشورایی است که به قیمه تقلیل داده شده است؟ یا چرا باید عاشورا به توی سر هم زدن برای قیمه تبدیل شده باشد؟ از آرمان حسین چه می ماند؟ بعضی می گویند که اصلا عده ای کارشان این شده که ماشین سوار شوند از مجلسی به مجلس دیگر بروند و غذای نذری جمع کنند. می گویند این کار شکم بارگی است و فضیلتی ندارد. یک عده هم مانند فروغی فکر می کنند و منتهی با تعبیرات تازه تر و می نویسند که مراسم عاشورا کارناوال ایرانی است و لابد به این خاطر که جایی برای کارناوال های دیگر نداریم کارناوال عزا راه می اندازیم. کسان دیگری هم هستند که معتقدند اصولا از عاشورا مهمتر هم داریم که برایش سوگواری کنیم مثلا شهدای عاشورای 88. چرا برای حسین باید سوگواری کرد اما این شهدا را فراموش کرد؟ عده ای از  اهل سنت هم هستند که خاطره خوبی از مراسم عاشورا ندارند چون هر چه دیده اند در این سالها عزاداری نیروهای وابسته به حاکمیت در شهر آنها بوده و یا سربازهای شهر که به اجبار به عزاداری آورده شده اند. این مورد اخیر هم نمونه تاریخی دارد. ولی از آن می گذرم.

خلاصه در بین معترضین دو گروه اصلی هست. یکی کسانی که فکر می کنند عاشورا به قیمه تبدیل شده و باید عاشورا را به محل اصلی آن برگرداند و محترم داشت. یک گروه هم غیرمذهبی هایی که رفتار عزاداران را موشکافی می کنند و از آن نتیجه می گیرند که عاشورا و دستگاه مراسمات مذهبی جمع باید گردد!  چه اصراری است که همه را واله و شیدای حسین نشان دهید؟ اصلا اگر مردم با همین اصراری که دنبال قیمه می روند دنبال حق شان بروند بهتر نیست؟  از نظر این گروه عاشورا اصلا داستانی تخیلی است که اسباب سورچرانی شده است. این کارها از دسته و سینه و نخل و طبل همه لمپن بازی است که زیر لوای امام حسین انجام می شود و کسی هم جرات ندارد حرفی بزند مبادا به امام توهین شود.

در این میان انواع و اقسام توجیهات و مدافعات هم البته وجود دارد. جالب ترین اش این است که خب اگر مراسم عاشورا مزاحمت برای مردم دارد مراسم چهارشنبه سوری چه گلی بر سر مردم زده است که باید تحمل شود؟

ماجرا چیست؟ تا این یادداشت طولانی تر نشود تلاش می کنم در یادداشت بعدی مساله را اندکی بشکافم. تا آن موقع اگر مقاله چرا ایرانی ها در مهمانی به غذا حمله می کنند را پیدا کردید بخوانید. من منظر سیاسی بحث حمله به قیمه پزان عاشورا را می فهمم و فکر می کنم نیازی به بحث چندانی ندارد. ولی از زاویه هویت و غذا بحث می کنم و جایگاه اجتماعی نقد قیمه امام حسین به معنای کاری روشنفکرانه. می خواهم بفهمم چرا عاشورا در نزد گروه بزرگی از ناظران منتقد به قیمه تقلیل داده می شود.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
December 2, 2011  
قتل نویسنده در نظام مقدس با اصلاح قوانین چاره نمی شود  
 
این کشف من نیست و پیش از این کسانی به آن تذکر داده اند اما از بس که فراموش می شود ناچار باید هر از چندگاهی آن را متذکر شد که نظام حقوقی جمهوری اسلامی با نظام حقیقی اش تفاوت های اساسی دارد. بنابرین بیهوده است که خواستار اصلاح قوانین نظام باشیم. باید مساله را فراتر برد و از دید ساختاری به مساله نظر کرد.

بهانه این یادداشت را گزارش بی بی سی فراهم کرد که از زبان عفو بین الملل نوشته است: ستایش از قتل نویسنده آذربایجانی یادآور لزوم اصلاح قوانین ایران است. چند نکته در باره این نوع درخواست ها باید گفت:

نهادهای بین المللی، و به پیروی از آنها بسیاری نهادهای حقوق بشری ایرانی مقیم خارج، معمولا جهان را از چشم خود نگاه می کنند. آنها از جامعه ای قانونی و قانونمدار با جامعه ای صحبت می کنند که نظام سیاسی اش فاقد ساختار قانونی است. طبعا دچار مشکلات مختلفی در ارزیابی آن هستند.

نظام قانونی در ایران وجود ندارد. این را در تحولات حتی چند روزه - مثل حمله به سفارت بریتانیا - و یک هفته ای - مثل اینکه دیوان محاسبات بگوید کسی از درآمد مملکت خبر ندارد - و یک ماهه می توان نشان داد چه رسد به اینکه مثلا به دوره دوساله اخیر نگاه کنیم یا شش ساله اخیر یا حتی به بحران سازی های دوره اصلاحات و رفتار با رسانه ها و روشنفکران نگاه کنیم و رفتار با گروههای فعال سیاسی و اقوام در دوره صدر انقلاب.

جمهوری اسلامی دارای یک ساختار حقوقی روی کاغذ است که هر گاه میل اش بکشد و به نفع قدرتهای حاکم باشد آن را استفاده می کند ولی در عمل ساختار حقیقی جمهوری اسلامی چیز دیگری است و بر مدار دیگری می چرخد که در آن قانون اساسی و قوانین مدنی به هیچ انگاشته می شود. 

 دکتر سروش این چند روزه مطلبی منتشر کرده است که از اتفاق آن هم به بهانه قتل نویسنده آذربایجانی است و تکیه اصلی اش نبود دستگاه قضایی در نظام مقدس جمهوری اسلامی است. امری که بخوبی مساله فقدان نظام قانونی و بیگانگی ساختار حقیقی از ساختار حقوقی را نشان می دهد. اما در متن یادداشت او مطلبی هست که از این بابت که می گویم بسیار بامعنا ست. می نویسد: 

یکی از مردودین انتخابات به فقیهی ازفقیهان شورای نگهبان تظلم برده بود و گفته بود اگر داد مرا امروز ندهی شکایت تو رافردای قیامت نزد خاتم الانبیاء خواهم برد. آن فقیه تبسمی کرده بود وباصراحت گفته بود خیالت را راحت کنم: حضرت خاتم الانبیاء نه به آزادی عقیده دارند نه به انتخاب.

به عبارت دیگر ساختار حقیقی جمهوری اسلامی نوعی حکومت اسلامی بر اساس قرائت شورای نگهبان و شماری از حامیان حکومت در قم و مشهد است که قانون اساسی و قوانین نوشته شده و توافق شده برایش پشیزی ارزش ندارد. این نخبگان فقهی و سرآمدن حوزوی و حاملان رسالت نبوی هستند که قانون تعیین می کنند. آنها از نردبام جمهوری اسلامی بالا امده اند اما نردبام را انداخته اند و دم از حکومت اسلامی، که آن هم حکومت جمعی از آنها ست، می زنند. این حکومت هم قوانین روشن ندارد و نوعی هرج و مرج طبیعی بر آن حاکم است که بسته به اتوریته فقهی و البته زور سیاسی پس و پیش می شود. اگر بخواهیم خیلی فشرده بگوییم در واقع نظام سلطانی با محوریت ولایت فقیه و نظام شرعی با قرائت همسو با او ست که ساختار حقیقی نظام را می سازد.

به این نظام می شود گفت قوانین ات را اصلاح کن؟ به نظر من نمی شود. زیرا روشی برای اصلاح قوانین ندارد یا دقیق تر روشی که در دنیای عرفی شناخته شده است در ایران معتبر نیست. 

پدیده خودسری محل نزول و هبوط اش دقیقا همین جا ست. خودسری را به نسبت قانون تعریف می شود کرد. اما وقتی ساختار حقیقی نقض قانون حقوقی را فرمان می دهد چطور می شود تبعیت نکرد؟ این است که خودسری در جوهر این نظام تعبیه شده است. از سر تعارف با مردم ایران و جهان است که مقامات هر از چندی حرف و سخنی می گویند که گویا قرار است قانون نوشته شده معتبر باشد. و نیست. اگر تحولات این چندساله را هم بنگریم در واقع باید بگوییم که جمهوری اسلامی مرتبا در دفاع از ساختار حقیقی خود صریح تر شده است. مثلا به حرفهای جواد لاریجانی بنگرید که کاملا از قوانینی که مبتنی بر ساختار حقیقی است دفاع می کند و حتی به آنها افتخار می کند. یا به مواضع مصباح یزدی توجه کنید. او کسی است که کمترین اهمیتی برای قانون اساسی قائل نیست و تلاش می کند ساختار حقیقی را بر ساختار حقوقی مسلط کند. به نظرم بحران های دوساله اخیر هم از همین اراده سیاسی سرچشمه می گیرد. علاقه رهبر به تغییر قانون اساسی هم در واقع به همین معنا ست که تا می شود ساختار حقیقی را معتبر سازند و حقوقی کند. چیزی که باید آن را براندازی نرم جمهوری دانست. 

نهادهای بین المللی بهتر است به جای خواستاری اصلاح در قوانین - که آن هم به نوبه خود ضروری است - به مساله دوگانگی در ساختار حقوقی و حقیقی جمهوری اسلامی توجه دهند و این معضل را برجسته کنند. معضلی که بسادگی می شود همان یک کلمه: قانون. اما قانون توافق شده. قانون نوشته شده. قانونی که پیمان مردم ایران با نظام و سبب شناسایی جمهوری حاصل از آن نظام از سوی جهان است. نظامی که از قانون توافق شده و نوشته شده و از پیمان اجتماعی پیروی نکند و سوداهای خود را زیر لوای آن برای تعلیق جمهوری دنبال کند نظامی نامشروع است. هر چند که شرعی باشد. گرچه آنچه بر خلاف پیمان با مردمان باشد شرعی هم نیست.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست