قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




September 22, 2011  
تماشاچیان اعدام  
 
دیدم یکی از این مدافعان نظام مقدس طعنه زده است به جماعت سبز که دارند برای این 15 هزار نفر تماشاچی اعدام تحلیل می دهند و محکوم می کنند به این مضمون که بعله این هم از همین مردمی که می گفتید بیشماریم. حالا تحویل بگیرید. 

این مردم مردم بیشماریم اند یا مردم دیگری هستند؟ چقدر احتمال دارد که از همین گروه تماشاچیان اعدام کسانی باتوم نظام را خورده باشند یا در تظاهرات سبز شرکت کرده باشند؟

این بحث مشروعی است اما بحث من نیست. من آشکارا و به صدای بلند می گویم که این ها مردم اند و مردم ما. همانطور که آن قاتل جوان زیر هجده سال مردم است. همانطور که دزدهای بیت المال از کوچک و بزرگ مردم اند. بسیجی های باتوم بدست و بسیجی های منتقد تندروی ها نیز هر دو مردم اند. ما برای یک بهشت موعود نقشه نمی کشیم. این خطا را دیگر تکرار نمی کنیم.

مساله ناب گرایی و اتوپیاسازی مساله من و ما نیست مساله ای است که جمهوری مقدس باب کرده است. من اول بار حدود 16-17 سال پیش این موضوع را با دوستان و دانشجویان ام مطرح کردم که مسلمان واقعی به معنایی که نظام دارد تبلیغ می کند وجود ندارد. این از بدیهیات ایدئولوژیک شده نظام است اما واقعیت مسلمانی همان است که در فقه آمده است و نمونه روشن و عمومی آن در توضیح المسائل ها درج است. به زبان ساده تاریخ فکر دینی و عمل سیاسی جمهوری اسلامی در  یک گزاره قابل خلاصه شدن است: نامسلمان شماردن هر کس که از حکم اسلام عدول کرده باشد حتی اگر ریش زدن باشد و چادر سر نکردن و هزار گناهی که اصلا گناه نیست و به دولت مربوط نیست در حالی که مسلمان فقه و توضیح المسائل می تواند دزد باشد و مسلمان باشد و زناکار باشد و مسلمان باشد و وطی حیوانات کند و مسلمان باشد. این فرق اسلام جمهوری با اسلام واقعی است. در اسلام واقعی شما هر کار کردید از دین خارج نمی شوید. در اسلام تخیلی جمهوری شما به ادنی بهانه ای، از هزاران بهانه هر روز افزونتر، از دین و مسلمانی و قرب نظام و خودی بودن و چه و چه خارج اید. بنیاد اسلام تخیلی مانویت است و خارجیگری. طوری که در آخر فقط شورای نگهبان می ماند و ولی فقیه اش. و البته تمام کسانی که با تملق و تزویر از منافع کثیر و مفسده های عظیم بهره ورند. و گویا نمونه های عالی همان اسلام تخیلی هم باشند. تاریخ نظام مقدس از این نگاه تاریخ بهانه هایی است که روز به روز و سال به سال گروههای بیشتری از مردم را از دین خارج دانسته است و از مواهب زندگی عادی تحت نظام جمهوری اسلامی. یکی سنی است و یکی درویش است و یکی روشنفکر دینی است و دیگری به امام زمان اعتقاد ندارد یا شفاعت را نمی پذیرد و الخ. هر کس که از محدوده تنگ فکر و پندارهای دینی نظام بیرون رفته باشد از دین بیرون است. 

آزادی واقعی در دین تنها وقتی پیدا می شود که امکان خطا و گناه وجود داشته باشد. اگر اتوپیایی بخواهیم بسازیم که در آن کسی گناه نمی کند و خطا نمی کند و دزدی و فساد نمی کند نتیجه اش تن دادن به همه انواع فساد است در عمل و انکار فساد است در زبان و تبلیغات. درست به همان راحتی و سادگی که احمدی نژاد دروغ می گوید. نتیجه اش غیرعقلانی شدن امر اجتماعی و سیاسی و رواج ریاکاری بی پایان است. حتی وقتی سربازان گمنام امام زمان روشنفکران را می کشند باید کار کسی دیگر باشد و وقتی به بچه های مردم در کهریزک تجاوز می کنند باز پای بیگانگان در میان است. این مقاومت دون کیشوت وار در برابر واقعیت همه چیز را بازیچه می کند از اخلاق و دین تا تربیت و مدیریت و تدبیر مدینه.

نتیجه این می شود که وقتی واقعیت تمام قد در برابر ما می ایستد و خود را تحمیل می کند یا شگفت زده می شویم یا به توجیه می افتیم و در این فرقی در سبز و غیرسبز نیست. نه سبز بودن مصونیت از خطا در دید و بینش و تحلیل می آورد و نه غیرسبز بودن و طعنه زدن به سبزها گرهی از مشکلات انبوه شده باز می کند. مشکلاتی که اگر سبزها توان دیدن آن را نداشته باشند اما در تولید و سوء مدیریت های منجر به آن هم نقشی نداشته اند. آن که امروز دروغ های بزرگ می گوید و فساد می کند و حرث و نسل را نابود می کند و از آب و خاک و دین و وطن مایه می گذارد تا خود را حفظ کند است که باید جواب دهد. این مملکت یکشبه خراب نشده است که یکشبه آباد شود. سبزها این را باید بدانند و خرابه ها را بازشناسند و به حساب گیرند و چاره جویی کنند. غیرسبزها هم باید دیر یا زود اذعان کنند که شکست خورده اند. کشور را ویران کرده اند. گامی در بهبود وضع فرهنگ عمومی برنداشته اند. مردم را عاصی کرده اند. حاشیه های شهری را پت و پهن کرده اند و بر جماعتی حکم می رانند که عشق اعدام است. و چنان مشتاقانه به دیدن اعدام می آید که گویی با آن همذات پنداری می کند. در صف انتظار ایستاده تا نوبت خودش برسد. می خواهد بداند اعدام چگونه چیزی است. پیش از آن که بر سرش آید. این تفریح و آموزش نظام است برای مردم اش. و البته سرنوشت مردم در این نظام که خرخره مردم را می جود. و به همان نسبت سرنوشت سردمداران این نظام. اینها تماشاچیان امروز و آینده نظام اند در میدان اعدام. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
September 17, 2011  
خط و نشان بی بی سی برای رهبری خامنه ای  
 
گزارش طولانی و مستندگونه تلویزیون فارسی بی بی سی در باره خامنه ای را می دیدم: خط و نشان رهبر. می خواستم به یادداشت کوتاهی در فیسبوک بسنده کنم ولی دیدم کمی بیشتر باید در باره اش حرف زد. پس اینجا نکاتی را اشاره می کنم:

اول در جذابیت این گزارش بگویم که به نظرم در دو سه محور خلاصه می شود: یکی نریشن بسیار خوب و با جمله بندی و نحو خاص خود که بسیار مناسب سبک ایجازگونه گزارش است و با حذف حشو و زواید کلام راوی آن را به کوتاهترین کلمات فشرده می سازد و هم کار را به پرگویی نمی کشاند و هم در میان اطلاعات بسیاری که می خواهد ارائه کند جای تنفس به شنونده می دهد تا همه دقایق با نریشن پر نشود. جذابیت دیگر این گزارش اشاره به آدمهای دور و بر خامنه ای یا آنطور که من دوست تر دارم بنامم شیوخ فرقه خامنه ای است. اشاره به این شیوخ فرقه گاه تکراری ولی اغلب تازه است و زاویه دید بسیار درست و بجایی است. گرچه در حد چاشنی روایت باقی مانده است.

اما حسن این گزارش همان عیب آن است. یعنی اطلاعات بسیار و البته در اغلب موارد تکراری. روایت متن و سیر تصاویر هیچ سیر معینی ندارد جز ترتیب تاریخی که درد خاصی دوا نمی کند. در نتیجه براحتی این کار را می شد در 25 دقیقه هم ارائه کرد. یعنی قسمت های نسبتا تازه و بخش های جذاب تر گفتگوها را در هم آمیخت و از یک نقطه دید منتخب آن را روایت کرد. مثلا همین مردان فرقه خامنه ای می توانست یک زاویه دید درست باشد که تمام اطلاعات را صرفا از همین نگاه جمع آوری و معنایابی و رمزگشایی کند. یا مثلا نگاه نظامی-امنیتی خامنه ای را به مدیریت سیاسی پی بگیرد و آن را محور روایت قرار دهد. اما این گزارش چنین نمی کند. ناچار انبوهی از اطلاعات را باید در یک ساعت به مخاطب بدهد که بخش اعظم آن مفید فایده ای نیست و نکته تازه ای را روشن نمی کند. اتکای گزارش به عکس هم که گاه خوب درآمده به دلیل اتکای بیش از اندازه فقر منابع تصویری گزارش را برای روایت یک ساعته اش نشان می دهد و آن را از نظرگاه حرفه ای ضعیف می کند.

این است که می گویم این گزارش مستندگونه است و نه مستند که اصولا بر پایه تحقیق ساخته و پرداخته می شود و منابع و اسناد تازه. اما در اینجا ما نه تحقیق تازه ای می بینیم و نه منابع تازه ای که قبلا دیده و شنیده نشده باشد ارائه می شود.

انبوهی اطلاعات و ضرورت ایجاز گاه به درستی و صحت روایت هم صدمه زده است. مشخصا در دو جا روایت کاملا تحریف شده یا ناقص است. یک جا وقتی از دلیل حبس خانگی آیت الله منتظری حرف می زند و یک جا هم وقتی از 18 تیر سخن می گوید. در مورد اول از مساله مخالفت با فتوادهی خامنه ای حرفی نیست و در مورد دوم از بسته شدن روزنامه سلام. با حدف این فکت ها روایت مخدوش و ناقص شده است. به همین ترتیب پایان بندی گزارش هم نادرست و نادقیق و حتی نقض غرض است. 

 این روایت از زندگی خامنه ای بنابرین هیچ مزیتی ندارد و اصولا یک کار مستند تلویزیونی شمرده نمی شود. اما تنها یک نکته از نظر سیاسی در آن هست که نه به خود این کار و شیوه ساخت آن از نظر حرفه ای که به لحن آن و شیوه نگاه اش به خامنه ای بر می گردد. در این گزارش بلند به نظرم برای اولین بار بی بی سی فارسی از آن بیطرفی خاص خود خارج می شود و خامنه ای را به اقتدارگرایی و سرکوب مخالفان انگشت نما می کند. این موضوع از نظر سیاسی مهم است و می تواند بازتاب مرحله تازه ای از سیاست گذاری بریتانیایی برای مقابله آشکار با رهبری خامنه ای باشد. اما از نظر حرفه ای این کار امتیازی در حد یک ساعت مستند برای تهیه کننده و بی بی سی به همراه نمی آورد.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
September 7, 2011  
وبلاگ شورشی و رسانه های رسمی  
 

این یادداشت را به مناسبت دهسالگی وبلاگستان فارسی به درخواست دوستان جوان ام در دویچه وله نوشته ام که صفحه خوب رو-در-رو را اداره می کنند و تحولی در این رسانه ایجاد کرده اند. تقدیم می کنم به همه وبلاگ نویسانی که تعهد خود را به وبلاگ و روایت شخصی و فرهنگ غیررسمی از یاد نبرده اند:

۱- وبلاگ زندگی ما را تغییر داده است. اگر این ادعای بزرگی به نظر برسد می‌توان در سطح کوچک و محدود درستی آن را آزمون کرد. در طول دو تا سه سال اخیر وبلاگ‌نویسان بسیاری وارد عرصه رسانه‌های بزرگ شده‌اند. مثلا مهدی محسنی که وبلاگ جمهور را می‌نوشت امروز در دویچه‌وله کار می‌کند و صنم دولتشاهی که یکی از معروف‌ترین وبلاگ‌های فارسی را می‌نوشت حالا در تلویزیون بی‌بی‌سی مشغول است. آرش سیگارچی هم برنامه خودش را در تلویزیون صدای آمریکا دارد.
 
این سه نفر نمونه هایی از زندگی بسیاری وبلاگ‌نویسان را نمایندگی می‌کنند که از رسانه خرد به رسانه‌های جریان اصلی وارد شده‌اند. زندگی آنها تغییر کرده است. محل زندگی‌شان عوض شده است. موقعیت سیاسی‌شان متفاوت شده و ابزارهای رسانه‌ای فراگیرتری در اختیارشان قرار گرفته است. بدون وبلاگ و وبلاگ‌نویسی تصور این تغییرات در زندگی آنها غیرممکن بود.

به همین ترتیب می‌توان زندگی کسانی مثل حسین درخشان را در نظر گرفت که وبلاگ راه آنها را به زندان هموار کرده است. این نمونه‌ها نشانگر آن است که وبلاگ، بازیگر مهمی در زندگی فردی و اجتماعی ما شده است.

۲- وبلاگ‌نویسان در چندین حوزه اسباب تغییر شده‌اند. تغییر دادن رسانه‌های بزرگ تازه شروع شده است و پیامدهای وبلاگی شدن آنها هنوز ادامه دارد و به نهایت‌های خود نرسیده است. صنم دولتشاهی برای نمونه آن جوش و خروش وبلاگ نویسی اش را در بی‌بی‌سی ندارد. دلیل ساده‌ای برای این تفاوت وجود دارد: وبلاگ نویسی یک کار فردی است. وقتی فرد در جمع قرار می‌گیرد مشخصه‌های تاثیرگذاری او متفاوت می‌شود چون دیگر خصلت کار فردی بر آن صدق نمی‌کند.

تغییرات زیرپوستی دیگری در رسانه‌های بزرگ آغاز شده است. زمان می‌برد تا تمام این تغییرات آشکار شود. این زمان بردن به برآمدن نگره‌های مدیریت تغییر هم مربوط است. وبلاگ چیزهایی را به رسانه‌های بزرگ داده است که این رسانه‌ها مشتاق اش بوده‌اند: درگیر کردن مخاطب با رسانه. اما این عرصه‌ای بی‌مرز است. مرزهایی که تاکنون در رسانه‌های بزرگ از پیوند با وبلاگ کشف و تجربه شده تنها مقدمات پیوند مخاطب و رسانه است.

پیوند خواننده یک وبلاگ با نوشته‌ها و نویسنده آن یک پیوند ساده است و پیوند هزاران مخاطب با یک مجموعه رسانه‌ای، شبکه‌ای از پیوندهای تو در تو. نوع تاثیر و تاثر این دو، رابطه و دامنه آن طبعا متفاوت است و زمانی که بتوان به مدیریت این رابطه دوسویه رسید زمانی درازتر.
 
۳- وبلاگ‌های ایرانی پیش از آنکه به رسانه‌های بزرگ فارسی زبان پیوند بخورند یا توجه این رسانه‌ها را به خود جلب کنند مدتی را در میدان‌های گفتمانی دست و پنجه نرم کرده‌اند و نهایتا توانسته‌اند تغییرات گفتمانی مهمی را به وجود آورند.

یک تغییر گفتمانی بنیادین شکسته شدن حلقه‌های نفوذ روشنفکران ادبی و سیاسی نسل‌های گذشته بوده است. این روشنفکران درک معینی از رسانه داشته‌اند که می‌توان آن را با مرور مجلات‌شان پیدا کرد. مشخصه‌های تکرارشونده این مجلات فارغ از تفاوت‌های فکری و جناحی و سلیقه‌ای نویسندگان آنها همان درک گفتمانی نسبتا واحدی است که وبلاگ آن را شکسته و دور ریخته است.

عبرت آموز است که در میان وبلاگ نویسان کسی -بجز یک دو تن استثنا- از این نسل حضور ندارد. این خود نشان می‌دهد که وبلاگ، رسانه روشنفکران مجله‌نویس نبوده است. رسانه جوانان و نویسندگان نوجو و روزنامه نگاران بی‌روزنامه بوده و هست.

من گاهی تعجب می‌کنم که دایره مطالعات روشنفکران نسل پیش همچنان در ادبیات این یا آن کشور یا حتی آدم‌های معین از این کشورها و حتی بازخوانی و ترجمه مجدد کتاب‌های خاصی از آنها چرخ می‌خورد و اصولا از دهه‌های معینی از قرن بیستم بیرون نمی‌رود.

شاید این گرایش را بتوان از نظر سنی چنین توجیه کرد که بیشتر این نسل در جوانی خود با ادبیات دهه ۶۰ و ۷۰ (میلادی) غرب آشنا شده‌اند و همان را هم محور و مرکز فهم خود از جهان مدرن قرار می‌دهند.

وبلاگ‌نویسان این دایره بسته را شکسته‌اند. حوزه کنجکاوی وبلاگ‌نویسان ایرانی به طور آشکاری از نسل مجله‌نویس قبلی فراتر و بزرگتر است و البته به ابزارهای وب‌پژوهی تازه‌ای هم مجهز است که در دسترس نسل قبل نبوده است.

رهبری ادبی و سیاسی متمرکز یا حلقه‌ای نسل پیش، بنابراین، در نسل وبلاگ‌نویس تغییر یافته و خرد و هسته‌ای شده است. به زبان دیگر، وبلاگ‌ها (به طور نسبی و در قیاس با نسل پیش از وب) فاقد مدیریت مرکزی و فکری و حزبی بوده‌اند.

رسانه‌های پیش به نوعی "مدیریت" می‌شدند. رسانه وبلاگ رسانه‌ای بی‌رهبر و مدیر است. این زمینه ابتکار فردی را در وبلاگ‌ها بسیار فعال کرده است. من زمانی وبلاگ را نهادی برای بی‌نظمی توصیف کرده بودم.* این یکی از آن جنبه‌های بی‌نظمی در این رسانه است: خروج از نظم‌های تعریف شده روشنفکران فرانسوی ماب یا چپ‌گرا یا صاحب محفل نسل پیش و نسل‌های پیش؛ جنبه‌ای که کمتر دیده می‌شود.

آنچه دیده می‌شود عمدتا بی‌نظمی وبلاگ نسبت به نظم حاکم در ایران است که نظم اقلیت است. نظمی که می‌خواهد این "بی‌نظمی" را با فیلترینگ مجازات کند و به خیال خود به "نظم" مطلوب درآورد. نظم اقلیت خواهان به قید آوردن اکثریت است. پس دامنه فیلترینگ را به حداکثر ممکن گسترش می‌دهد تا دامنه دسترسی را به اقلیت تحت نظم آمده خود محدود سازد.

۴- با این توصیف، وبلاگ ایرانی رسانه‌ای شورشی است. زیرا هم بر اتوریته نظام اقلیت می‌شورد و هم به اتوریته روشنفکران برج عاج‌نشین خاتمه می‌دهد. وبلاگ‌نویس ایرانی بنابرین می‌تواند انتظار داشته باشد که نه این اتوریته از او استقبال کند و نه آن اتوریته.

معنای این عدم استقبال آن است که وبلاگ راه همواری ندارد. حتی در رسانه‌های بزرگ اگر گفتمان نظام اقلیت ولایی وجود نداشته باشد گفتمان‌های متخذ از روشنفکران نسل پیش همچنان حاکم است. به نظرم بتوان هر دو گفتمان را در یک نقطه مشترک دید: رسمی بودن و تمایل به یکدست سازی.

رسانه‌های بزرگ هنوز آمادگی نشان نمی‌دهند که به فرهنگ غیررسمی و متکثر رو کنند. به نظر من میزان دموکراتیک بودن رسانه را از میزان توجه‌اش به فرهنگ غیررسمی می‌توان دریافت. و البته میزان بهره‌ور بودن اندیشه دموکراتیک در گفتمان روشنفکری هم همین است. روشنفکری غیردموکراتیک روشنفکری یکدست کننده است. چه در رسانه چه در بیرون از آن.

۵- درگیر شدن هزاران مخاطب وب-زی در تولید محتوا در صورت‌های مختلف پست وبلاگی و جملات توئیتری و چت فرندفیدی و کامنت و هم‌خوان گودری و فیسبوکی و ویدئوی موبایلی و اصولا تولید و توزیع رایگان اطلاعات نوشتاری و دیداری و شنیداری صحنه رسانه را بی هیچ تردیدی مردمی‌تر کرده است. و چون مردمی‌تر کرده غیررسمی‌تر هم کرده است. بنابراین، غیررسمی بودن و تنوع کم‌نظیر همزاد آن را به معیاری برای مردمی بودن و پس دموکراتیک بودن تبدیل کرده است.

تا اینجا رسانه‌های بزرگ چه تصویری یا کاغذی کمی از زبان خود را تغییر داده‌اند. کمی نمک زبان مردم را از طریق خرده رسانه‌ها وارد سیستم کرده‌اند و اندکی رسمیت سابق را شکسته‌اند اما هنوز در بسیاری از جنبه های رسانه‌ای از انتخاب موضوع و خبرگزینی تا مشارکت مخاطب در تولید در پله اول ایستاده‌اند. این خود سنگ محک میزان استنباط ما جماعت ایرانی از گفتمان های دموکراتیک است.

به نظرم تغییرات تا اینجا هم به زور وبلاگ‌نویسان و مخاطبان انبوه و فعال خرده رسانه‌ها بوده است. هنوز تغییرات صورت تئوریک نگرفته و همچنان به ابتکار فردی این یا آن تهیه کننده (سابقا) وبلاگ‌نویس یا مدیر علاقه‌مند در این یا آن رسانه وابسته است.

وبلاگ‌نویسانی که اکنون در رسانه‌های بزرگ کار می‌کنند، می‌توانند شیوه پل زدن رسانه‌های خرد را با رسانه‌های بزرگ به بحث و سپس آزمون بگذارند و دایره تغییر را کامل کنند. تغییر به سمت رسانه باز، دموکراتیک و مشارکت پذیر.

* نگاه کنید به وبلاگ ایرانی: نهادی برای بی نظمی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست