قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




March 21, 2011  
عید مبارکی با 22 نفر و چند نفر از خانواده جنبش  
 
پیش از سال تحویل به مادرجان در مشهد زنگ زدم. خواهرها هم بودند. عیدمبارکی کردیم. آرزو کردیم سال بعد نوروز همه با هم باشیم. یعنی می شود؟ برادرم امروز اول عید زنگ زد. از شمال سبز. باز هم همان امید و گفتگو. به نزدیکترین دوستان ام ایمیل نوشته ام یا جواب عیدمبارکی فرستاده ام. به سروران ام در جمع ایران ندا عیدمبارکی گفته ام. به همکاران پرطاقت ام در سی میل نوشتم که سال نو به شیرینی انگور هرات باشد و قطاب یزد و سوهان قم و نبات سمرقند و خرمای بم. به خیلی ها هنوز باید ایمیل بزنم یا تلفن کنم. ایمیل علی که درست بعد از ساعت سال تحویل نوشته بود دلم را شاد کرد. با مادرش هم دیشب صحبت کردم. خیلی بهتر است. حالا با عصا راه می رود. اما هنوز در آسایشگاه است. به دوستان دیده و نادیده در فیسبوک هم عید را مبارکباد گفتم و نوشتم که این خرگوش بلا امسال هر چیزی را که بیهوده بالا ست پایین می آورد. 

تمام؟ نه. خیلی دلم می خواست با خیلی های دیگر هم عیدمبارکی کنم. زندگی ما در این دوساله دگرگون شده است. خانواده ما بزرگتر شده است. خیلی بزرگ. نگران حال و روز هر کسی باشیم خانواده ما ست. دلمان به دیدار و گفتار هر کس شاد شد دوست و رفیق است. در این دوساله خیلی ها ما را نگران خود کرده اند از بس رفتند زندان و بیرون آمدند. از بس بیرون هم که آمدند و آواره هم که شدند یاد وطن را ترک نکردند. اگر با همه مشقت ها و مرارت ها در وطن هم ماندند نوشتن و گفتن را کنار ننهادند. ما در این دوساله به یک خانواده بزرگ به یک خانواده خیلی بزرگ تبدیل شدیم. با هم عزا گرفتیم و با هم سرود خواندیم و با هم شبکه شدیم. ایران قبله ما شد.

فروردین 90 بیست و دومین ماه از جنبش 22 خرداد است. بسیاری از اعضای خانواده همچنان در زندان اند. از قدیمی ترین ها مثل زیدآبادی که نماد شرافت است تا بازداشتی های تازه مثل فخری خانم محتشمی پور که نماد شجاعت است. دلمان سوگوار جوانانی است که طعمه مردمخواران شدند. از ندا تا صانع دلاور و محمد آقا جوان برومند. رهبران ما زندان اند. موسوی و رهنورد و مهدی و فاطمه کروبی. چه زندانی! خانه شان زندان ایشان است. درست مثل وطن که خانه ما ست و زندان ما شده است.

من به همه این مردان و زنان و خواهران و برادران و جوانان دیده و نادیده عیدمبارکی می گویم. اما می خواهم از میان همه آنها که ذکر نام شان نشاط جنبش است از شماری از ایشان به نام یاد کنم و انان را سپاس گویم. می خواهم بگویم در جنبشی که همه رهبر اند و همه همراه اند و همه با ایده های خویش در میدان اند من از شما خاطره های به یاد  ماندنی دارم. این یک ارتباط شخصی است که همزمان عمومی هم هست. نوعی قدردانی شخصی است. من می نویسم و از شما هم دعوت می کنم بنویسید. عزیزان دیده و نادیده خود را یاد کنیم. آنها که دل ما را تکان داده اند ما را به تحسین واداشته اند. دست مریزادی نثارشان کرده ایم. روز ما خوش کرده اند. دل ما را شاد کرده اند. ما را به آینده ایران امیدوار کرده اند. نامها زیادند می دانم. این یک خصلت والا در جنبش 22 خرداد است که نام های عزیزش تمامی ندارد. بسیار است. بی شمار است. اما من می خواهم به این 22 نفر و چند نفر عیدمبارکی بگویم:

استاد محمدرضا شجریان که عیدمبارکی گفت و افتخار ما ست. آدمی که گفت صدای ما ست. صدای همین خس و خاشاک
محمد نوری زاد که صراحت و ایمان و پایداری را مثال است و فقط صفحه آخر کیهان را می خواند
ژیلا خانم بنی یعقوب که گرچه مردش از زندان بیرون نیامد اما به بیرون آمدن دیگر زندانیان دلش شاد می شود
شیرین عبادی که از پیگیرترین اعضای خانواده در رساندن صدای ما به نهادهای جهانی است ولی بسادگی می گوید که من رهبر نیستم
جعفر پناهی عزیز که فیلم هم که نمی سازد باز در همه جشنواره ها نام ایران را بزرگ می دارد و صدایش شهر به شهر و جشنواره به جشنواره می رود
سمیه توحیدلو که زندان هم نتوانست انصاف اش را خدشه دار کند و ایمان اش را
محمدرضا جلایی پور که مظلوم ترین زندانیان است و وطن اش را زندان اش کرده اند اما خنده از لب اش نمی افتد
فاطمه شمس که تنهاترین زن غیرزندانی در جنبش سبز است
احمد قابل که هر وقت می رود زندان هیچ قاضی و دادستانی از پس اش بر نمی آید و چه در زندان و چه در آزادی حریت دارد و تن به تسلیم نمی دهد و دموکراسی بدون پسوند و پیشوند می خواهد
مانا نیستانی که تاریخ جنبش را می نگارد و رسم می کند و یک تنه رسانه ای است برای خودش
فائزه هاشمی که به قول مهرانگیز کار می توانست با تکیه بر ثروت و امکانات اش آسوده در گوشه ای از جهان زندگی کند اما در ایران ماند تا با دیو و دد دست و پنجه نرم کند 
تقی رحمانی که بیشتر سالهای عمرش در نظام اسلامی را در زندان گذراند ولی به آرمانهای مردمی اش وفادار است و زندان ساکت اش نکرد
نرگس خانم محمدی که صدایش در نامه آخرین اش هنوز در گوشم است و صدای ناامنی تحت لوای نظام ولایی است
فخری خانم محتشمی پور که فخر زن و مرد ایرانی است
مصطفا تاج زاده که روشن ترین اندیشه و بیان را در میان رجال سیاسی زندانی دارد
 عماد باقی که در دفاع از حقوق زندانیان زندانی شد و به بهترین وجه افشاگر حقوق بشری در جمهوری اسلامی شد و مظهر غیرت دینی است
نسرین ستوده که چون وکالت متهم مغضوب نظام را برعهده داشت خود نیز متهم شد و به زندان رفت
محمدرضا نیکفر که نشان داد نظام شکنجه و اتم با یکدیگر ارتباط سنگین دارند
حمید دباشی که سبزترین استاد دانشگاه در آمریکا ست
محسن کدیور که گفت به دنبال نظام سکولار و دموکراتیک است
محسن سازگارا که یک تنه جای یک تلویزیون سبز کار می کند
مجتهد شبستری که گفت حالا دیگر خدا هم حقوق بشر می خواهد
مهدی یحیی نژاد که به تنهایی جای همه ما در کیهان فحش می خورد و بالاترین محل دعوا ست اما آرام ترین است
حنا خانم مخملباف که از جوانترین هنرمندان سبز است و سیاسی ترین جوان خانواده پدری

و به خیلی های دیگر. به بهمن دارالشفا که هم خانواده اش به زندان رفتند و هم پیگیرترین خبررسان سبز است. به مسیح علی نژاد که صدای زندانیان و قربانیان نظام مقدس شده است. به ابراهیم نبوی که زهر قلم اش به جان ستم می ریزد و شهدش به کام ما. به ارمان امیری که بهترین وبلاگ سبز را می نویسد. به مجتبی سمیع نژاد که حقوق بشر مساله وجدانی او ست. به وحیدانلاین که مظهر زندگی سبز روی خط است. به مهدی سحرخیز که پدر بزرگوارش در زندان است و خودش رسانه رسانه های سبز است. به گلشیفته خانم فراهانی که خواننده ترانه های سبز است. به گلرخ که پوسترهایش زینت بخش صفحات فیسبوک است و وبسایتها و وبلاگهای سبز. و به کامبیز حسینی که بهتر از همه ما پوچی نظام متکی بر اوهام را برملا کرده است. و این فهرست تمامی ندارد. من تمام کنم

عیدتان مبارک. در ایران و در زندان و در غربت. هر جا هستید دل تان شاد که آینده از آن ما ست.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
March 12, 2011  
چرا یک جمله هم از موسوی نقل نشده بود؟  
 
متاسف ام دوستان ولی باید بگویم در جریان خبرهای مربوط به موسوی در این روزها یا ما با نوعی از روزنامه نگاری حواس پریشان روبروییم که نمی داند در این نوع خبرها چه حساسیتی نهفته و چگونه باید اعتمادسازی کند یا اصولا عمدی در کار است که آلودگی اطلاعاتی ایجاد کند و کلمه را بی اعتبار سازد.

نامه ای که به نام فرزندان موسوی منتشر شده مشکل ما را با خبرهای اخیر کلمه رفع نمی کند و وضع سردرگمی موجود را بهبود نمی بخشد بلکه همان سوالها را همراه با ابهامات تازه ای مطرح می کند. من تلاش می کنم در مرحله اول فرض را بر این بگذارم که توضیحات منسوب به فرزندان موسوی و رهنورد پایه تکذیب خبر بازداشت آنها و انتقال شان به زندان یا خانه امن بوده است. بجز این هم معنا ندارد. یعنی اگر نامه اخیر را اساس بگیریم باید فکر کنیم که:

یکی از دختران موسوی و رهنورد روز سه شنبه 17 اسفند با آنها ملاقاتی کوتاه داشته است ولی چون قرار بوده موضوع از جانب او مطرح نشود به کلمه خبر داده و کلمه تکذیب انتقال آنها را به حشمتیه کار کرده است.

بخش اصلی خبر کلمه این است: «با  ادامه تحقیقات کلمه در روزهای اخیر  مشخص شد خانم رهنورد و آقای موسوی  تا لحظه تنظیم خبر در بازداشت خانگی  به سر می برند که  بدینوسیله خبر انتقال و از منزل به  بازداشتگاه تصحیح و از  مخاطبان محترم عذر خواهی می شود./ لازم به ذکر است  وضعیت نگهداری ایشان در منزل، با توجه به قطع کامل ارتباطات با دنیای خارج و سلب اختیار تردد از ایشان، چیزی فراتر از حصر به معنای ممنوعیت  تردد و خروج از منزل است  و در واقع نوعی بازداشت خانگی است.»

مشکل متن این است که نامه فعلی و خبر قبلی در مساله مورد مناقشه که «حضور رهبران سبز در خانه خود» بوده با هم ناسازگار است: بر اساس نامه، ملاقات در محلی خارج از خانه موسوی و رهنورد صورت گرفته است اما در خبر کلمه وانمود شده که آنها در خانه خود بوده اند و اصلا مساله «انتقال» را تکذیب می کند و عذرخواهی هم می کند. اما نامه منسوب به فرزندان موسوی چنین چیزی را تایید نمی کند.

آیا فرزندان موسوی به کلمه دروغ گفته بودند؟ و اگر دروغ گفته باشند چرا باید الان حرف آنها را باور کرد؟
آیا سردبیران کلمه می دانسته اند که ملاقات در خانه دیگری صورت گرفته ولی مصلحت دیده اند که بگویند موسوی و رهنورد در خانه خود بوده اند؟ پس چرا همین مصلحت مورد توجه فرزندان آنها نبوده است؟

به زبان ساده تر: مخاطبی که هر دو خبر یعنی تکذیب انتقال رهبران سبز به بازداشتگاه و نامه اخیر فرزندان را کنار هم می گذارد درک نمی کند که چرا محتوای خبر اول با نامه امروز نمی خواند. دلیل این ناهمخوانی صرفا حواس پرتی است و متوجه نبودن به مسئولیت روزنامه نگاری و چک نکردن منبع خبر یا اصلا ماجرا چیز دیگری است؟

من فرض صحت می کنم: سردبیران کلمه وقتی خبر تکذیب را نوشتند با فرزندان موسوی تماس نداشته اند و از طریق واسطه شنیده اند و بعد توانسته اند نامه ای از خود فرزندان بگیرند. در صورت اول آن سرعت در تکذیب و عذرخواهی معنایش چه بود اگر خبر برایشان دقیق نشده بود؟ اگر هم از اول با فرزندان موسوی تماس داشته اند چگونه تفاوت خبر اول و نامه فعلی را توضیح می دهند؟

اگر هیچ سناریوی امنیتی در نظر نگیریم کف ماجرا در بررسی مرحله اول این است که سردبیران کلمه شایستگی اطلاع رسانی درست در باره رهبران سبز را ندارند.

اما در مرحله دوم مشکلات بزرگتری دیده می شود. من در این بخش ابهامات و مشکلات متن نامه منسوب به فرزندان را مرور می کنم:

در مقدمه نامه فرزندان می خوانیم:
«روز سه شنبه مورخ ۸۹/۱۲/۱۷ طی تماس های جداگانه تلفنی مقامهای امنیتی با خاله و عمویمان، آنها جهت توضیحات احضار شدند. اتفاقی مشابه برای تنها یکی از ما دختران نیز افتاد. در این ملاقاتهای امنیتی، گفته شد که امکان دیدار با والدین برای تنها او ممکن شده است. به خاله و عمو نیز این پشنهاد ارائه می شود که مورد قبول قرار نمی گیرد.»

اینجا روشن نیست که چرا نیروهای امنیتی به کسانی پیشنهاد ملاقات می دهند که تا کنون اصلا بحثی از آنها در فعالیتهای موسوی نبوده است. اما این انقدر مهم نیست. مهمتر این است که چرا برادر موسوی و خواهر رهنورد این پیشنهاد را قبول نمی کنند؟

نکته دیگر این است که متن بروشنی می گوید که مقامات تنها به یکی از فرزندان اجازه ملاقات داده بودند.

 اما پس از این نامه طوری نوشته شده است که خواننده اینطور می فهمد که دو یا هر سه دختر با پدر و مادر خود دیدار کرده اند:
«وارد خانه ای که در پاستور بود شده و پس از گذشتن از حیاط این خانه که پر از نیروهای امنیتی و ونی با شیشه های سیاه بود وارد تنها اتاق خانه شدیم. پدر و مادر را که مشخص بود که از این ملاقات بی خبر بودند با هیجانی غیر قابل وصف در آغوش کشیدیم

توصیفی که نامه از محیط نگهداری موسوی و رهنورد می دهد توصیف دقیقی نیست. وزنی هم که به مسائل داده می شود قابل پذیرش نیست:
«در این ملاقات کوتاه امنیتی نکات قابل توجهی وجود داشت. یکی ضیافت شاهانه ای بود که با میزی پر از میوه وچای و نوشیدنیهای متنوع صورت گرفته بود و این نگرانی را القا می نمود که به احتمال قریب یقین برای مقصودی تبلیغاتی آماده شده

 آیا در این دیدار تنها نکته قابل توجه ضیافت شاهانه بوده است؟ و ضیافت شاهانه یعنی میزی پر از میوه و آبمیوه و نوشابه؟ و بعد ربط این میز شاهانه با مقصود تبلیغاتی چیست؟ تبلیغات برای دیدار کننده که وضع پدر و مادر خوب است؟ یا تبلیغات دیگری مورد نظر است؟

در بند بعدی به گفته نامه نویس موسوی توانسته نکته مهمی را مطرح کند:
«در یورش ماموران امنیتی به خانه بسیاری از اسناد و مدارک دوران نخست وزیری که نمی بایست جز دست ایشان باشد به همراه حجم قابل ملاحظه ای از اوراق و کتاب ها وسی دی ها مادرم که محصول یک عمر تلاش و تدریس در دانشگاه های هنری بوده است ضبط گردیده است

در این مساله دو مشکل هست که موضوع را غیرقابل باور می کند: اول حضور مامور امنیتی بسیار بعید می کند که قبول کنیم بحثی درباره یورش صورت گرفته و از آن مهمتر موسوی توانسته باشد روشن کند که در این یورش شماری از اسناد که نباید دست کسی بیفتد هم به دست ماموران افتاده است! در نوشتن این سطور چه سودی برای جنبش سبز هست جز ضرر؟ نویسنده دارد موسوی را متهم می کند که اسنادی سری از کشور را از دوران نخست وزیری خود نگهداشته بوده است. مگر مقامات یک کشور حق دارند چیزی از اسناد را به صرف اینکه در دوره ای به آن دسترسی داشته اند در خانه خود نگهداری کنند؟

این جمله بعد هم اصلا ارزش بحث در چنین نامه ای دارد؟:
«در این یورش شخصی ترین اشیا خانه از جمله آلبوم های شخصی نیز مورد بازرسی قرار گرفت

آیا کسی که از اسناد سری حرف می زند برایش بردن آلبوم خانوادگی قابل ذکر است؟ و آیا آلبوم شخصی از شخصی ترین اشیا به حساب می آید؟ می شود تصور کرد که اصولا آلبوم شخصی موسوی در این سی ساله چیزی خیلی شخصی نداشته باشد. و به هر حال بردن آلبوم بر اساس گزارشهای دیگر از یورشها به خانه مخالفان امری عادی است. آیا دختران موسوی باید در این زمینه به مردم چیزی بگویند؟

 در جمله بعد نویسنده نامه می گوید: 
 «اما با این همه مطمئن شدیم که پدر و مادر جدی تر از گذشته بر عهد خود با مردم وفادارند.

ظاهرا این موضوعی بوده که فرزندان باید بیشتر با مخاطبان مطرح می کرده اند که چطور به این نتیجه رسیدند و چه گفته شد که چنین اطمینانی به دست آمد. این امر عمومی است. اما مجمل می ماند. ان امری شخصی که گفته نمی شود هم مساله ای نبود تاکید می شود.

نویسندگان می گویند که از «ما خواسته شد که در این باره (ملاقات) کاملا سکوت کنیم». 

اما این سوال بی جواب می ماند که چرا اکنون این سکوت را شکسته اند و اصولا چرا باید به خواست ماموران تن می داده اند.

آنها در پایان ظاهرا برای جبران مشکل اخیر کلمه و پوشاندن آن و برگرداندن اعتبار به آن می گویند: 

«ما هرگونه اطلاع و خبر جدید را همچون پدرمان از طریق سایت کلمه در زمان های مقتضی به اطلاع ملت شریفمان خواهیم رساند.»

این تاکید از چه رو ست؟ تا قبل از این هم کلمه واسطه بود و این را همه می دانستند. چه شده است که لازم است بر اعتبار کلمه تاکید کرد؟ آیا این تاکید خود نشانه ای منفی نیست؟

من از نوع نگاه نویسنده نامه در باره ملاقات هم سر در نیاوردم. چرا مرتب می گوید دعوت به ملاقات مشکوک بود و ابهام برانگیز بود؟

نهایتا: کسی که نامه قبلی فرزندان موسوی را خوانده باشد و با این نامه اخیر مقایسه کند یک تفاوت بزرگ بین آنها می بیند. نامه قبلی پر از جزئیات است و نامه فعلی پر از کلیاتی که اگر کسی به ملاقات هم نرفته باشد می تواند بنویسد. در نامه قبلی ما با کسی روبرو هستیم که می خواهد تمام نکته های ریز و درشت صحنه را به ما منتقل کند:

«باران می بارید و روشنایی خیابان پاستور فقط برق های دستگاه جوشکاری بود. همان که دری به سیاهی این روزهایمان را سر کوچه اختر جوش می داد. از پیاده روی مقابل که رفتیم ببینیم چه می گذرد، دو مرد مانع شدند. توهین کردند. گفتند یک سال شما تاختید و حال نوبت ماست. بازهم مردان نقاب داشتند.علاوه بر خودروی ون، دری بزرگ و آهنی. بدتر از میله های زندان سر کوچه جوش می دادند»

در آن نامه که به عنوان رنجنامه منتشر شد نویسنده می داند زمان و مکان و شرایط چقدر مهم است و همه را با دقت منتقل می کند. اما در نامه امروز این همان نویسنده نیست. نسبت به زمان بی قید است. معلوم نیست چه ساعتی رفته اند و کی برگشته اند. شب بوده یا روز. بین آنها و ماموران چه گفتگوهایی رد و بدل شده است. اما از همه مهمتر که مرا کاملا به اعتبار نامه مشکوک می کند این است که کسی که در نامه قبلی حرفهای نگهبانان و تندی های ماموران را هم عینا یادداشت کرده و گزارش کرده است چرا یک جمله حتی یک جمله هم از موسوی عینا نقل نکرده است؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست  
March 9, 2011  
نجیب زاده ایرانی  
 
در باره استاد ایرج افشار چه باید گفت که حق مطلب ادا شده باشد؟ بحقیقت نمی توان او را در نامی و لقبی یاد آورد که جامعیت داشته باشد و همه او را نشان دهد. او کتابشناس بود. مصحح نسخه های خطی بود. اسناد فراوان از عهد مشروطه بازیابی کرد و به چاپ رساند. بدون او اصلا عهد مشروطه را نمی توان شناخت. عاشق ایران بود و همراه با حلقه کوچکی از دوستان وفادارش سفرهای بسیار در ایران کرد و از هرگوشه ای سندی و کتابی یافت و نشر کرد. عکاس بود. جستارنویس بود. تذکره نویس بود. استاد بنیانگذار بسیاری از اولین ها در ایران بود یا آنها را به کمال رساند از کتابشناسی و مقاله شناسی و فهرست نویسی تا کتابداری و مجلات خاص کتاب راه انداختن و گرداندن. گردآوری پاره های پراکنده زندگی بزرگان این مرز و بوم کار و هنر درخشان او بود از تقی زاده تا قزوینی و مصدق. افشار همه اینها بود و هنوز بسیاری بیش از این.

هیچ کتابخوان کوشا و اهل کتاب جدی در ایران از دانشجو تا استاد و علامه بی کار و هنر او کارش تمام نبود و نیست. او آزمونی برای شناخت دانشجوی خوب از دانشجوی یاوه است. هیچ دانشجویی در عرصه تاریخ و ادب و فرهنگ ایران بدون شناخت او دانشجویی نکرده است.

اما اینها به کنار. گرچه به زبان ساده می آید بگویی یک دوره فرهنگ ایران زمین در سی جلد یکی از از کارهای او ست. به زبان ساده می آید بگویی فهرست مقالات فارسی در شش جلد یکی از هنرهای او ست.

افشار نمودار عالی نسلی است که معنای جدیت و پشتکار بود و از دل و جان به ایران مهر می ورزید و برای آن دانش بسیار دستیاب کرده بود. هر کار که شروع کرده است تا سالهای سال ادامه داده است. دریای بزرگی از یادداشت و مقاله و کار چاپی او که خواندنش خود یک عمر می طلبد قطره قطره جمع شده است. از پشتکاری بی نظیر.

استاد بزرگ ایرج افشار از چشم من یکی از نجبای ایرانی است. از اشراف فرهنگ ما ست. از آن کم شمار مردمانی که زمین و ثروت برای شان جز در خدمت ایران نبود. از معدود کسانی است که به پیروی از پدر بزرگوارش که موقوفه ای فرهنگی و ایرانمدار پایه گذاشته بود، در دوره تاریک انقلاب و جنگ و بی رسمی های تازه به دوران رسیده ها راه خود را پیوسته ادامه داد و هر ساله به بزرگی از بزرگان ایرانشناس ارج می گذاشت و مراسمی می گرفت و هدیه ای که یک تخته قالیچه نفیس بود اهدا می کرد.

دوران کتابخوانی و دانشجویی من با نام تنی چند گره خورده است که حضرت استاد یکی از ایشان بود. هرگز از یاد نمی برم روزی را که در بهاری خوش در سالهای پر اندوه تعطیلی دانشگاه در آن خانه و باغ پدری، در کمرکش خیابان ولی عصر به سمت تجریش و زعفرانیه، خدمت اش رسیدم. جوانی در ابتدای بیست سالگی بودم. رفته بودم تا در غیاب دانشگاه و محفل های دیدار استادان دانشجویی کنم و چند سوال در باب تحقیقات ایرانی بپرسم. اتاق اش مبلمان سالهای دور داشت و کتاب و کتاب و کتاب. لابد به چشم او مراجعه کننده عجیبی امده بودم که در آن ایام عسرت سراغ مطالعات ایرانشناسی را می گرفتم. کمی صحبت کردم و گوش کرد و دامنه وسیع کار را نشان ام داد. ذکری از کتاب اش در باره راهنمای مطالعات ایرانی کردم و کتابشناسی کتابشناسیها. کتاب را داد ورقی زدم و لابد شوقی در رفتار و گفتار من دید. و کتاب را که چند نسخه ای بیشتر از آن نمانده بود و در بازار هم یافت نمی شد به من بخشید.

خانه او آن زمان غرفه ای از بهشت به چشم ام امد. هنوز هم جاندارترین تصویر بهشت است. با آن فضای ساده و افتاده و باد خوش و درختان و مردی که به عشق ایران قلم می زد.
 
افشار مرد کتاب بود. اگر یک تن در دوران ما همه زندگی اش را به پای کتاب ریخته باشد او همان یک تن بود. عشق کتاب بود که او را به نوشتن فهرست کتابهای ایران تشویق کرد. پیش از آنکه کتابخانه ملی به فکر چنین کاری افتاده باشد او فهرست مرتبی از کتابهایی که سال به سال منتشر می شد فراهم کرد. مجلاتی را بنیاد گذاشت که کارشان نقد کتاب بود در زمانی که هیچ مجله دیگری در این زمینه ها وجود نداشت. چنانکه برای دانش کتابداری هم مجله ای به همین نام پایه نهاد. افشار گوگل کتاب و تحقیقات ایران بود وقتی نه اینترنتی بود و نه امکاناتی  جز برگه نویسی و کار دستی برای تنظیم هزاران برگه. فهرست مقالات فارسی او که دو سه دهه بهترین مقالات ایرانی را گرداوری و فهرستنگاری کرده شاهکاری در این زمینه است.

ولی او فقط فهرست نویسی نمی کرد. گرچه اگر همین هم تنها ثمره عمرش بود کافی بود. اما او دهها نسخه خطی را تصحیح و منتشر کرد. من اما در دوره دانشجویی خود بیشتر از کارهای دیگر او استفاده می بردم که معرفی اندیشه های استادان پیشین بود. مثل یادداشتهای قزوینی. من قزوینی را از خلال یادداشتهایی که افشار جمع آوری کرده بود شناختم. ان عالم حساس و عصبی و نکته سنج و دقیق النظر. بعید می دانم پیش از افشار هیچ کس دیگری اصولا به این فکر افتاده باشد که یادداشتهای بزرگان را جمع اوری و منتشر کند. 

امروز که خبر درگذشت او را خواندم مدتی به ایران بازگشتم گویی دوباره جوانی بیست و چند ساله ام و در خانه معطر-به-یاد-وطن او حاضرم. می گویند مردان خدا خدا را به یاد ادم می آورند. هر کسی مظهر چیزی است که فرایاد می آورد. افشار مرد ایران بود و ایران را به یاد می آورد. او سعادتمند بود که انچه می توانست کرد و بی شکستی و فتوری همه گوهر خویش به خوبی و نیکی بازنمود و آرام گرفت. کلام من هرگز نمی تواند بخش کوچکی از زندگی پرثمر هشتاد و پنجساله او را نشان دهد. چنانکه او خود با همه بزرگی و پیگیری بخش کوچکی از میراث و تاریخ ایران را بازنمود. سهم او در تاریخ ایران ارتقای فرهنگ کتاب است. و در این، او برای من هم ارز شریعتی است. شریعتی به ما اموخت که بخوان و بخوان وبخوان. او انگیزه داد و افشار دست ما را گرفت و گام به گام برد و نقشه شناخت کتابها را پیش روی ما گذاشت. بدون اینکه فخرفروشی کند و خودنمایی کند به ایران و فرهنگ اش خدمت کرد و دانشوری بی مثال بود. وقتی پسرش بابک به تیربلا دچار شد و درگذشت او والاترین خصلت خود را نشان داد. در یاد پسر که خود کتابفروشی داشت کتابی منتشر کرد از رسائل و جستارها و مقالات اهل کتاب در باره تاریخ کتابفروشی در ایران.

استاد افشار فرزندی برومند برای ایران و مردی تمام بود. هر سخنی از او و در باره او ناتمام است. خوشا به سعادت آنها که چون علی دهباشی با او در این سالها همدم بودند. ما محروم ماندیم. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
March 8, 2011  
لطفا عذرخواهی بیجا نکنید  
 
امروز کلمه متنی مبهم و بی منطق منتشر کرده که مثلا خبر قبلی اش را در باره زندانی شدن رهبران سبز تصحیح کند و از اینکه چنان خبری داده است عذرخواهی کرده است. من فکر می کنم این عذرخواهی که انگار ادای نوعی حرفه ای گری است، بیجا و بی معنا ست. جای عذرخواهی نبوده است و کلمه در خبررسانی در باره مهمترین و حساس ترین مساله امروز جنبش با بی مسئولیتی و بی دقتی آشکاری برخورد کرده است. برای اینکه روشن شود مشکل خبر چیست روگرفتی از متن خبر را اینجا می گذارم:

«پس از سه هفته ابهام و تناقض در گفتار مسوولین  عالیرتبه و  نپذیرفتن مسوولیت قطع ارتباط موسوی و کروبی توسط  متصدیان امور، تحقیق و بررسی کلمه مشخص کرد آقای موسوی و خانم رهنورد در بازداشت خانگی به سر می برند./ به اطلاع مخاطبان محترم می رساند، در روزهای گذشته با توجه به  انکار و ابهام  مسوولین در اطلاع رسانی، با پیگیری زیاد،  خبری به کلمه مبنی بر انتقال موسوی و رهنورد به  پادگان حشمتیه  رسیدکه بر  مبنای آن و نیز به دلیل برخی اخبار نگران کننده دیگر اقدام به اطلاع رسانی صورت گرفت. بدیهی است تناقض گویی، پرده پوشی و ابهام در گفتار مسوولان در مورد وضعیت این عزیزان نیز به اخبار نگران کننده دامن می زد، وضعیتی  ابهام الودی که هم اکنون نیز از سوی مسوولان ادامه دارد. عدم شفافیت و صداقت مسوولان در این زمینه  و عدم اطلاع رسانی  امکان دریافت خبر دقیق و  قطعی را تا کنون با مشکلات جدی مواجه کرده است./ اما با  ادامه تحقیقات کلمه در روزهای اخیر  مشخص شد خانم رهنورد و آقای موسوی  تا لحظه تنظیم خبر در بازداشت خانگی  به سر می برند که  بدینوسیله خبر انتقال و از منزل به  بازداشتگاه تصحیح و از  مخاطبان محترم عذر خواهی می شود./ لازم به ذکر است  وضعیت نگهداری ایشان در منزل، با توجه به قطع کامل ارتباطات با دنیای خارج و سلب اختیار تردد از ایشان، چیزی فراتر از حصر به معنای ممنوعیت  تردد و خروج از منزل است  و در واقع نوعی بازداشت خانگی است که تاکنون هیچ مرجع قانونی حاضر به موضع گیری و پذیرش مسئولیت رسمی این عمل غیر اخلاقی و غیر حقوقی نشده است. کلمه در صورت  هر گونه اطلاع از وضعیت آقایان موسوی و کروبی مخاطبان  را در جریان قرار خواهد داد.»

این خبر یک دو جزء خبری دارد اما با همه اجزای خبر زندانی شدن رهبران سبز همپوشانی ندارد. بنابرین تا تکلیف همه اجزا روشن نشود خبر سابق به قوت خود برقرار است.

این خبر می گوید انتقال به «حشمتیه» نادرست بوده است و موسوی و رهنورد در بازداشت خانگی هستند. 

این خبر نمی گوید:
آیا در تمام این مدت که خبر انتقال به حشمتیه مطرح بوده انها در خانه خود بازداشت بوده اند؟
این خبر نمی گوید مهدی کروبی و فاطمه کروبی هم در خانه خود در بازداشت اند؟
این خبر روشن نمی کند که ایا فرزندان موسوی و رهنورد با آنها ملاقات کرده اند؟
این خبر نمی گوید که اگر رهبران سبز در خانه خود بازداشت اند چرا فرزندان آنها در این مدت خبرهای دیگری داده اند؟

این خبر می گوید «تا لحظه» نوشتن خبر موسوی و رهنورد در خانه بوده اند. یعنی خبرنویس اطمینان ندارد که پس از آن هم در خانه مانده باشند و به جای دیگری منتقل نشده باشند. در واقع «در لحظه» نوشتن خبر در خانه بوده اند؛ نه «تا لحظه» نوشتن خبر که بین خبر حشمتیه و این خبر را می پوشاند.

شب امیرارجمند به بی بی سی می گوید موسوی و رهنورد امروز ساعاتی در خانه بوده اند! و خود هم اذعان دارد که قطعا پیش از این مدتی در خانه نبوده اند. معنای این دو جمله بسادگی این است: موسوی و رهنورد به محلی در خارج خانه منتقل شده بوده و در آنجا بازداشت بوده اند و امروز ساعاتی به خانه برده شده اند. لابد برای اینکه قسم حضرت عباس مقامات قضایی تماما دروغ نباشد.

آیا این موضوع نقض انتقال انها به خارج از خانه آنها ست؟

و بر فرض که نام آن محل که آنها در خارج خانه زندانی بوده اند «حشمتیه» نبوده باشد تغییری در وضعیت انها می دهد؟

از آن بدتر ساعتی پس از این انتشار این خبر سحام نیوز نوشت که از کروبی ها خبری در دست نیست و شواهد قوی حاکی است که آنها در خانه خود نیستند. چطور می شود که موسوی و رهنورد در خانه باشند و کروبی ها در خانه نباشند؟

 نهایتا: مگر مکرر نگفتند و نشنیدیم که تکذیب خبر زندانی بودن رهبران سبز منوط به تماس فرزندان آنها با ایشان است؟ من نمی دانم چه اضطراری موجب شده یک خبر بی سر و ته در تکذیب خبر قبلی و در واقع تایید ادعاهای مقامات منتشر شود. اما برای من و برای هزاران هزار آدمی که نگران رهبران سبز هستند خبر وقتی تکذیب می شود که آن شرط قبلی انجام شده باشد و فرزندان رهبران بتوانند با آنها ملاقات کنند. فقط بیانیه فرزندان آنها که بگویند با پدر و مادر خود دیدار کرده اند و انها در خانه خود بوده اند و هستند قابل پذیرش است و لاغیر. لطفا با این خبر سیاسی کاری نکنید و عذرخواهی بیجا هم نکنید و عقب نشینی بی معنا هم نفرمایید. اگر هم اضطرار دارید دست کم امتیاز بگیرید و بدون ملاقات فرزندان با رهبران خبر را تکذیب نکنید و گرنه تا قیامت باید از هر چه می گویید و می خواهید عقب نشینی کنید.

آقایان، مدیران کلمه، مشاوران یا هر فرد و گروه دیگری که در این کار به دلیل آشنایی با موسوی حرمتی پیدا کرده اید، اجازه بدهید به شما اطمینان کنیم و اعتمادمان همین اول کار از بین نرود و گرنه انتظار نداشته باشید کسی برای مواضع و حرفهای شما ارزشی قائل شود و یا شما را به رهبری ولو شورایی بپذیرد.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
March 4, 2011  
دروغ نشانه کفر است  
 
استقامت موسوی و کروبی سرانجام نظام ولایی را ناگزیر ساخت راهی را برود که دو سال برای ورود به آن تردید می کرد. رهبران سبز اکنون نظام را به دردسری دچار کرده اند که از آن پرهیز داشت. و به نظرم تا جایی هم که بتواند از آن تن خواهد زد یعنی وارد شدن به مرحله قضایی. سیاست نظام از آغاز با خطایی فاحش شروع شده است که مخفی کاری در حبس رهبران سبز است. این سیاست ممکن است برای مهار شوک خبر حبس کارامد باشد اما ورود به مرحله دادرسی را که ظاهرا همه نظام خواستار آن است دشوارتر خواهد کرد. نظام طبق معمول این دوساله با هزینه زیاد قدمی بر می دارد که چندان اطمینانی هم به نتایج آن ندارد ولی ظاهرا چاره ای هم جز ادامه آن ندارد.

هیچ نظام سیاسی که مدعی است همه چیز تحت کنترل است و همه جا آرام است از لشکرکشی به خیابان برای مقابله با مردم معترض خوشحال نخواهد بود. برای همین خشونت می کند تا شاید این آخرین بار باشد و دیگر کسی به خیابان نیاید. زهر چشمی که کارسازی نمی کند. نظام ولایی میان واقعیت و خبرسازی گرفتار است. حجم وسیع دروغ برای آرام نشان دادن اوضاع با حضور چشمگیر نیروی پلیس و بسیج ناسازگار است. 

راهی که موسوی و کروبی رفتند و همسران شجاع آنها ایشان را تایید کردند و با آنها همراه ماندند راهی بود که با آگاهی از تمام خطرها برگزیده بودند. من نگران تواب سازی از موسوی و کروبی نیستم. اصلا و ابدا. جنس این آدمها از جنس تواب جماعت نیست. آنها اگر می توانستند با حبس و زجر و فشار و تهدید همه را به حرف بیاورند و به اعتراف تلویزیونی بکشانند امروز زیدآبادی و تاجزاده و نوری زاد و رمضان زاده و بهزاد نبوی و دیگران و دیگران همه حرف های مطلوب نظام را زده بودند و بیرون آمده بودند.

آقای خامنه ای می داند که با کسانی روبرو ست که وقتی به نظری رسیدند بر آن عمل می کنند و از آن بر نمی گردند. بیرون زندان هم چه از زندان رفته ها و چه نرفته ها فوجی از مردان و زنان مصمم وجود دارد. از احمد قابل تا آیت الله دستغیب. از فخرالسادات محتشمی پور تا نرگس محمدی. آقای خامنه ای و آخوندهای درباری اش و نیروهای اطلاعاتی اش و افسران سپاهی اش و البته وکیل الدوله های مجلس دست نشانده اش باید نشان دهند که به همان اندازه مصمم اند. اما مشکلات اساسی دارند. اس و اساس مشکل این است که در جبهه خامنه ای کسی جز به دستور عمل نمی کند و اتفاقی که میان نخبه های سیاسی وانمود می شود وجود دارد مصنوعی است. یک نگاه به جبهه خامنه ای نشان می دهد که همه حمایت های او از درون نهادهای حکومتی می آید. او دم و دستگاه را دارد. نخبه های به ظاهر مطیع را دارد. صدا و سیما را دارد. اما نیروی واقعی قدرت اش در قهر عریان و حبس و تهدید و باتوم و نهایتا هتاکی و عربده کشی خلاصه می شود.

نیروی ایمان مردان و زنان اهل عقیده و صاحب نظر و آزاده بزرگترین خطر برای دستگاه قهر و اجبار و بدزبانی است.

خامنه ای امروز در دیدار با اطلاعاتی های نظام به آنها توصیه کرده است که از نهج البلاغه و صحیفه سجادیه و نماز و چه و چه جدا نشوند. او بخوبی می داند که انچه به آن نیاز دارد ایمان مردانی است که قرار است از او و نظام او دفاع کنند. اما نمی داند که ایمان از صحیفه سجادیه خواندن و قرآن خواندن حتی ساخته نمی شود.

هنر خامنه ای همه این است که اگر نمی تواند جوشش ایمان را در میان نیروهای خود بازسازی کند دست کم نیروهای حریف را تا جایی که می تواند پراکنده سازد. سیاست او همان است که در خیابان می بینیم. او می داند که مردم به شوق و شور می آیند تا صدای خود را به گوش ایران و جهان برسانند اما سیاست اش پراکنده کردن است. آقای خامنه ای گوش نمی دهد. بدهد هم چیزی نمی شنود. بشنود هم چیزی در نمی یابد. او غرق در مفاتیح و دعای کمیل و مناجات شعبانیه است.*

خامنه ای در تنهایی خود حتما اهل عبادت و زهد و مناجات است. او در ایمان عبوسانه اش مصمم است. اما کسی از دل و جان در مسیر او نیست. فکر می کند اگر این دوره را مدیریت کند و اوضاع را کنترل کند وضع بهتر خواهد شد. او غرق در دعا ست. فکر می کند عشق اش به دعا نجات اش خواهد داد. راهی باز خواهد کرد. اما نمی داند یا می داند و خود را به ندانستن می زند که لشکر او و جبهه او سر تا پا غرق در کفر است. کفر معنای ساده ای دارد: وقتی می دانی و روی دانسته خود پای می گذاری.** 

سستی جبهه خامنه ای را از همین کفر که نمازخوانان و نشان مهر بر-پیشانی-دارندگان را در بر گرفته می توان سنجید. هیچ بیهوده نیست که این جماعت از بام تا شام دروغ می بافند. دروغ بزرگترین نشانه کفر است. یعنی می دانی که حقیقت چیز دیگری است ولی بر کذب خود  پای می فشاری. کفر پوشاندن حقیقت است. بازداری خورشید از تابیدن است. انداختن خورشید در چاه است. زندان کردن مردان و زنان مومن و مومنه است به جرم عقیده شان. 

و راستی را همه چیز مگر از همان دروغ انتخابات شروع نشد؟ همه آنها که می دانستند حقیقت رای مردم چیز دیگری است اما به دستور، آن را چیز دیگر وانمود کردند لشکر کافران بودند. و همچنان همان کفر خویش می ورزند.

آن که باید توبه کند همیشه آن کسی است که حقیقتی را پوشانده است. توبه اذعان به آن حقیقت است و بازگشت به حقیقت.

جبهه سبز پراکنده است. آری. پراکنده شده است. آری. نمی تواند تجمع کند. آری. در نبود رهبران سبز خود ممکن است به آسیب تشتت فکری و سیاست رهبری دچار شود. آری. اما کسب جمعیت از همین زلف پریشان می کند. هر بلایی بر سر سبزها بیاید هیچ چیزی در ایمان ایشان خلل نمی افکند که حق با آنها ست. هر اتفاقی بیفتد سبزها شرمنده کارهای خود نیستند. کسی را نکشته اند. کسی را زندان نکرده اند. دهان ایمان را ندوخته اند. در رای مردم دست نبرده اند. حق دیگران را زیر پا نگذاشته اند. به غم دروغ تن نداده اند و شادی راستی را برگزیده اند. این چیزی است که شکست ندارد. پراکندگی در آن اثر ندارد. خدعه در آن کارساز نیست. بدترین درد کفر است. برترین درمان ایمان به راستی. 

--------------
*سخنان خامنه ای توصیه بوده است به انس با قرآن و نماز و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه و اخلاق متکی بر مبانی الهی. تفصیلی از نوع گفتگوی او با حلقه  های نزدیکتر به خودش از جمله اطلاعاتی ها را در سخنان چند سال پیش او می توان یافت: بیانات در جمع کارکنان وزارت اطلاعات که در آن اصرار روشنی بر تکیه به دعاهای کمیل و شعبانیه دارد و مفاتیح خوانی. مفتاح همه پیروزی ها برای او دعا ست. 

**بحث معنای کفر از سالها ست مشغله ذهنی من است. در همان سال اول وبلاگ نویسی ام یادداشتی در این باب نوشته ام و نظر مصطفی محقق داماد را برگزیده ام و هنوز بر همان سرم: در معنای کفر
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
March 2, 2011  
اعترافات ناخواسته یک دادستان در باره جنبش  
 

 حرفهای دادستان تهران یک روز بعد از اعتراضهای سبز در دهم اسفند بسیار بامعنا ست. به نظر من مجموعه حرفها و ادعاها و موضعگیری های مقامات از 25 بهمن به اینسو ارزش تحلیلی فوق العاده ای دارد. چه حمایتهای مصنوعی و دستوری از رهبر و محکوم ساختن موسوی و کروبی و اعتراضها و چه نمایشهای تلویزیونی وزیر اطلاعات و دیگران و امروز حرفهای دادستان. بازخوانی متن حرفهای او روی دیگر سکه جنبش را نشان می دهد:

متن: دادستان تهران با دروغ خواندن اخبار چند روز اخير مربوط به موسوي و كروبي تاكيد كرد: آقايان كروبي و موسوي به همراه همسرانشان در منزل‌هاي خود حضور دارند. 

تحلیل: هیچ کلمه ای گفته نمی شود که به حبس و زندان مربوط باشد. اخبار مربوط به موسوی و کروبی گویی خودبخود روشن است اما خبرگزاری نمی خواهد هیچ کلمه دردسر سازی بنویسد.

به گزارش خبرنگار ايلنا، عباس جعفري دولت آبادي در حاشيه همايش دادستان‌هاي كشور در جمع خبرنگاران در مورد تجمعات و اقدامات روز گذشته، اظهار كرد: روز گذشته در تهران اتفاق خاصي رخ نداد و رفت آمد مردم عادي بود ،اما عده‌اي تلاش داشتند در راستاي تحريكات ضد انقلاب تجمعاتي را داشته باشند كه در اين امر موفق نشدند. 

تحلیل: روز گذشته اگر خبری نبود سوالی هم نبود. ولی ایلنا در مورد تجمعات می پرسد. دادستان می گوید خبری نبود. عده ای خواستند تجمع کنند نتوانستند. دادستان سعی می کند عدم توانایی عده ای برای تجمع را به عنوان یک مساله عادی جلوه دهد. گویی بخشی از زندگی روزمره است. این موفقیت مهمی است برای آن عده ای که تجمع نتوانستند کرد اما تلاش خود را به عنوان امری روزمره توانسته اند جا بیندازند.

دادستان تهران در پاسخ به اين پرسش كه آيا روز گذشته دستگيري صورت گرفته است،گفت: پليس طبق وظيفه خود نسبت به پراكنده كردن تجمعات اقدام مي‌كند و اين كار خلاف قانون نبوده و كار جاري و ساري پليس است. 

تحلیل: پلیس پراکنده می کند پس لابد دستگیر هم می کند. پراکنده کردن اش خلاف نیست. اصلا کار جاری پلیس است. توجه کردید؟ کار جاری. یعنی پراکنده کردن تجمع به کاری روزمره برای پلیس تبدیل شده است. این تاییدی بر همان مساله بالا ست. تلاش برای تجمع کردن به عنوان امری عادی و روزمره وارد سیاست و نظم امور شهری شده است.

وي درباره تعداد دستگير شدگان پس از 25 بهمن تاكنون اظهار كرد طبيعي است كه دستگاه امنيتي واطلاعاتي هيچ تكليفي نسبت به انتشار آمار دستگير شدگان ندارند. اما حسب مقررات، پليس موظف است به خانواده دستگير شدگان اطلاع دهد ما اين امر را پيگيري و متوجه شديم كه نيروي انتظامي چنين كاري را انجام داده است، بنابراين در اين رابطه اعتراض‌ها بسيار كم شده است و طبيعي است خانواده‌اي كه فرزندش شب به خانه باز نمي‌گردد نگران مي‌شود و پليس اين وظيفه را دارد تا مساله را به خانواده‌ها خبر دهد. 

تحلیل: دستگیر می کنیم اما تکلیفی نداریم آمار بدهیم. عالی! پس تا به حال همه آمارهایی که داده می شده خلاف تکلیف بوده است. اما پلیس باید به خانواده ها خبر دهد که داده است. بنابرین اعتراض ها کم شده است. اوه پس دامنه دستگیری ها به طور کلی و جاری و ساری آنقدر زیاد است که پلیس نمی تواند به خانواده ها بموقع خبر بدهد. حالا ظاهرا برای انجام این وظیفه روزمره خود را توانمند کرده و خبر می دهد تا اعتراض ها کم شود. واقعیت همین است بر من روشن نیست و ظاهرا بی خبری غلبه دارد. اما نکته اساسی این است که دادستان می پذیرد پلیس جوانان را دستگیر می کند و خانواده ها هم اعتراض می کنند. حالا پلیس قرار گذاشته بموقع خبر بدهد. این وظیفه تازه و روزمره پلیس شده است.

وي ادامه دهد: يكي از دلايل عدم انتشار تعداد بازداشت شدگان اين است كه برخي پس از بررسي‌هاي اوليه، اتهامي متوجه آنها نبوده و سريعا آزاد مي‌شوند،اما نسبت به افرادي كه دليلي متوجه آنهاست پرونده‌شان به دستگاه قضايي اجرا مي‌شود. بعد از اجرا به دستگاه قضايي نيز اگر دليل قانع‌كننده نباشد،بيگناهي فرد ثابت شده و آزاد مي‌شود. 

تحلیل: بسیاری از دستگیرشدگان آزاد می شوند. در واقع پلیس افراد را از خیابان می ریزد توی ون و اتوبوس که تلاش شان برای تجمع موفق نباشد. بعد هم ازادشان می کند. امار هم نمی دهد نکند ما از شمار این عده ای که تجمع کردن برایشان امری عادی شده باخبر شویم. اصولا خبر خاصی نیست. یک عده می ایند تجمع کنند بعد پلیس آنها را می گیرد تا تجمع نکنند بعد هم امکان ندارد اینهمه آدم را نگهدارد رهاشان می کند. دادستان نمی گوید هر دفعه افرادی تازه را می گیرند یا همانها را که دفعه پیش گرفته بودند؟

جعفري دولت‌آبادي افزود: يكي از دلايل ديگر عدم انتشار آمار بازداشت شدگان اين است كه عده‌اي اين مساله را دستاويز موفقيت خود قرار مي‌دهند. 

تحلیل: دستاویز موفقیت؟ این تعبیری کلیدی است. دادستان باید هرطور شده نگذارد این عده که می خواهند تجمع کنند احساس موفقیت کنند. راه اش این است که بگوید خبر خاصی نبوده. سر چند تا چهارراه و میدان جمع کوچکی جمع شده اند و ما هم پراکنده شان کرده ایم و چند نفری را هم دستگیر کرده ایم که آزادشان کرده ایم. اصولا مقام دادستانی یعنی حلقه ای در زنجیره تبلیغاتی که می خواهد به سبزها بگوید کم اید پراکنده اید و موفقیتی ندارید.

دادستان پايتخت تاكيد كرد: حضور در راهپيمايي غير مجاز جرم بوده و خانواده‌ها نبايد به فرزندانشان اجازه دهند كه در اين گونه راهپيمايي‌ها حضور يابند. 

تحلیل: دادستان اعتراف می کند که با جوانان شهر مشکل دارد. دست به دامن خانواده ها می شود. لابد نه برای اینکه فکر می کند خانواده ها با جوانان شان همدل نیستند بلکه برای اینکه دل نگران جوانان خود نشوند و بعد اعتراض نکنند. 

وي در پاسخ به پرسش ايلنا مبني بر اينكه برخي از سايت‌هاي خبري اعلام كردند كه بازجويي از كروبي و موسوي آغاز شده و در اين ارتباط به اظهارات سخنگوي قوه قضاييه مبني بر اينكه حصر خانگي آنها گامي براي رسيدگي به پرونده شان است استناد مي‌كند، آيا بازجويي آنها صحت دارد،گفت: به مردم مي‌گويم دروغگويي حد و حسابي ندارد و شايعات در رابطه با اين دو فرد كاملاً خلاف واقع است. 

تحلیل: این جمله اخیر می تواند کاملا صادق باشد: دروغگویی حساب ندارد و شایعات هم واقعیت ندارد. بسته به اینکه چه کسی بگوید. من هم می گویم دروغگویی نظام ولایت و اذناب اش حساب ندارد و شایعات مربوط به رهبران سبز هم واقعیت ندارد.

جعفري دولت آبادي در پاسخ به اين پرسش كه آيا اين دو فرد در حصر خانگي به سر مي‌برند،اظهار كرد: اين تعابير معاني ديگري پيدا مي‌كند آقايان كروبي و موسوي به همراه همسرانشان در منزل‌هاي خود حضور دارند. 

تحلیل:
دادستان در تنگنا گرفتار است. کلا می گوید آنها در منزل تشریف دارند. زندان اند؟ نه. حصر خانگی اند؟ نه. پس چه وضعی دارند. دادستان نمی تواند چیزی بگوید. هر کلمه اش می تواند بر سر نظام آوار شود. او حتی حاضر نیست خود و قوه قضایی را وارد مخمصه حصر خانگی کند. او تلاش می کند از اعتراف به اینکه رهبران سبز بدون هر گونه تشریفات قانونی و رعایت حقوق متهمان در زندان اند پرهیز کند. شانه خالی کند. این کار او نیست. دردسر او نیست. می خواهد بگذارد بزرگترهای نظام خودشان حرف اش را بزنند و مسئولیت اش را هم بر دوش بگیرند. نظام سر در گم است که چگونه وضعیت رهبران سبز را توضیح بدهد.

خبرنگاري به خاموش بودن چراغ‌هاي منازل اين دو فرد اشاره كرد كه دادستان پاسخ داد: باز هم مي‌گويم دروغ حد و اندازه ندارد. 

تحلیل: دادستان می گوید دروغ حد و حصر ندارد. راست می گوید! اما همه شاهدان و همسایگان و فرزندان رهبران سبز دروغ می گویند و او راست می گوید؟

جعفري دولت‌آبادي در رابطه با پرونده دادستان سابق و اينكه آيا استعلام اينكه سخنگوي قوه‌قضاييه در رابطه با اين فرد اعلام كرده تنها مربوط به پرونده كهريزك است يا اتهامات ديگر اين فرد را در بر مي‌گيرد، اظهار كرد: استعلام مربوط به برخي از پرونده است كه از يك مرجع پرسيده شده و ما منتظر پاسخ آن هستيم كه پس از مشخص شدن، تصميم‌گيري خواهيم كرد. 

تحلیل: این بخش ارزش تحلیل ندارد.

دادستان تهران در پاسخ به پرسش خبرنگاري مبني بر اينكه در روزهاي گذشته شاهد حضور نيروهاي خودسر با چوب وچماق در خيابان‌ها بوديم آيا اين افراد مجوز دارند،گفت: چنين مساله‌‌هاي را تاييد نمي‌كنم و فكر هم نمي‌كنم كه صحت داشته باشد،چرا كه دستگاه امنيتي و انتظامي هيچ كدام مجوزي براي اين كار ندارند. 

تحلیل: دادستان تهران دوباره به کلی گویی فرار می کند. نیروهای خودسر؟ نداریم. چوب و چماق؟ نه اصلا. دستگاه امنیتی و انتظامی از این مجوزها ندارند. بله ندارند. اما کسی نگفت دستگاه امنیت و پلیس چماق داشت. مساله این است که یک گروهی که نشان هم ندارد چماق دارد. دادستان تلاش می کند این گروه را نبیند.

دادستان تهران در پاسخ به پرسش ديگر خبرنگار ايلنا، مبني بر اينكه با توجه به انتقادات رئيس قوه قضاييه از هتاكان به مسوولان و خانواده‌هاي آنها، آيا پرونده‌اي در دادسراي تهران نسبت به فرد هتاك به فرزند دختر آيت‌الله هاشمي رفسنجاني تشكيل و فرد هتاك شناسايي شده است،گفت: بايد اين نكته را توجه داشت كه رسيدگي به اهانت به فرزندان يك مسوول مستلزم شكايت شخص است و ميان فرزندان مسوولان با خود آنها تفاوت وجود دارد. در مورد فرزندان مسوولان به واسطه قانون مسووليتي برعهده ما گذاشته نشده ، اما درباره مسوولين بارها گفته‌ايم كه اهانت نسبت به آنها جرم است. 

تحلیل: دادستان اینجا گاف بزرگی می دهد. او یک جرم آشکار را به یک قانون خاص تقلیل می دهد. فرض کنیم فائزه اصلا دختر هاشمی نیست. آیا چنان فحاشی هایی به هر زن دیگری انجام شود قابل تعقیب نیست؟ مزاحمت برای مردم و برای زنان قابل پیگیری نیست؟ تهدید کسی به اینکه دهان ات را جر می دهم در قوانین ام القرای اسلامی مجازات ندارد؟ دادستان از اظهارات رئیس قوه قضا بی خبر است. صادق لاریجانی می گوید قابل تعقیب است. ظلم است. شاخ و دم هم ندارد. و دادستان تهران مسئول است. دادستان تهران می گوید نیست. واقعا اینطور است؟ پس بر اساس درک و استنباط دادستان تهران از فردا می شود جلوی مجتبی خامنه ای را گرفت و به او فحاشی کرد چون جزو مقامات نظام نیست. جلو فرزند خود دادستان را هم می شود گرفت و به او توهین کرد و ناسزا گفت. توهین به دختر لاریجانی و پسر حداد عادل و باهنر هم مجاز است. حرف اصلی دادستان این است: کلا فحاشی و توهین و تهدید و لات بازی تا وقتی به جبهه مقابل ما مربوط شود هیچ عیبی ندارد.

جعفري دولت‌آبادي در پاسخ به اين پرسش كه اگر در جنبه خصوصي، شخص شكايت نكند آيا شما به‌عنوان مدعي العموم وارد جنبه عمومي جرم خواهيد شد، گفت: اين مساله قابل اقدام است. 

تحلیل: قابل اقدام است. پس دادستان منتظر چیست؟ دادستان نمی داند. گیر افتاده است. هر کس سوال بعدی را پرسیده بسیار باهوش بوده است.

وي در پاسخ به اين پرسش كه آيا دادستاني در برخورد با خريد و فروش مو اد محترقه براي چهارشنبه آخر سال برنامه‌ريزي كرده است، گفت: روز گذشته در ستاد جرايم خاص بحث‌هاي خوبي در اين ارتباط صورت گرفت. پليس سال‌جاري نيز طبق سال‌هاي گذشته با افرادي كه بخواهند امنيت را برهم بزنند برخورد خواهد كرد و قانون ايجاد مزاحمت براي شهروندان را جرم تلقي كرده و طبيعي است فردي كه مرتكب اين جرم شود، مورد پيگرد قرار گيرد. 

تحلیل: دادستان در اینجا حرف قبلی خود را نقض می کند. در آنجا به دلیل دالان باریک سیاست قانون تنگ می شد و شاکی لازم می شد. اما اینجا که در اتوبان سیاست می راند و نگرانی ندارد تهدید می کند و از برخورد با مزاحمت حرف می زند حتی اگر شاکی خصوصی نباشد. از نظر او این طبیعی است. و البته به طور نقیض آن یکی غیرطبیعی. دادستان آنجا ست تا از حقوق دولت و حکومت دفاع کند. مدعی العموم نیست. مدعی الولایه است.

وي درباره قرار گرفتن نامش در ليست سياه اقتصادي آمريكا گفت: اين مسائل نشانه دشمني دولت آمريكاست.بنده هيچ اموالي در اين كشور ندارم و اگر آنها چيزي پيدا كردند مي‌توانند براي خود بردارند. 

تحلیل: دادستان هیچ اشاره ای نمی کند که مساله نقض حقوق بشر به دست او ست. اموال اش به چه درد کسی می خورد؟ خبرنگار هم نصفه سوال می کند. البته جرات ندارد که نیمه دوم سوال را بپرسد. دوباره دالان سیاست تنگ می شود. اما خود دادستان مشکل خبرنگار را حل می کند.

وي خاطرنشان كرد: ما شاهد هستيم كه انقلاب اسلامي اثرات خود را گذاشته و امروز آمريكايي‌ها ناتوان شده و دست به اقدامات مذبوحانه مي‌زنند و دور نمي‌بينيم كه ملت‌هاي ستمديده به واسطه نقض حقوق بشر آمريكايي‌ها (را) مورد تعقيب قرار دهند. 

تحلیل: دادستان غیرمستقیم به مساله حقوق بشر اشاره می کند. اما از جایگاه یک طلبکار می گوید: ملتها آمریکا را مورد تعقیب قرار می دهند! نه خبرنگار حرفی می زند و نه دادستان. اما پاسخ دادستان به آنچه در پرانتز مانده است این است: مرا تحریم می کنید؟ مرا محاکمه می کنید؟ ملتها حق شما را کف دست تان می گذارند! من پشت سپر این ملتهای ستمدیده نگرانی آشکاری در لحن دادستان می بینم. دادستانی که ستم می کند ولی خود را ستمدیده می شمارد. حق با عباس عبدی است که سقوط گفتار را نشانه آغاز فروپاشی یک سیستم سیاسی می بیند.

دادستان تهران با بيان اينكه آمريكاي‌ها امروز در افكار عمومي تحريم شده‌اند،گفت: امريكايي‌ها امروز ادعاهايي واهي عليه ايران را مطرح مي‌كنند تا به خيال خود بتوانند در افكار عمومي تاثير بگذارند، حال آنكه به جرات مي‌گوييم نه تنها اين ادعا‌ها هيچ تاثيري ندارد، بلكه نشانه پيروزي انقلاب اسلامي است. 

تحلیل: دادستان به تحریم غرب برضد ناقضان حقوق بشر در ایران هم اشاره نمی کند. اما دلش نمی اید جواب ندهد. پس می گوید: آمریکایی ها در افکار عمومی تحریم شده اند و این نشانه پیروزی انقلاب اسلامی است. دعوای دادستان با آمریکا را فعلا کنار بگذاریم. اما اگر تحریم شدگی در افکار عمومی معنایی داشته باشد بر دستگاه دروغ پردازی که آقای دادستان در خدمت آن است بیشتر مطابقت دارد. و البته این نشانه پیروزی جنبش مردمی ایران است.

-------
متن سخنان دادستان تهران بدون ویرایش از ایلنا نقل شده است.
 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست