قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




January 27, 2011  
به سوی ضد-انقلاب آینده  
 

زنده یاد مهندس بازرگان کتابچه ای دارد بسیار مشهور به نام سازگاری ایرانی. در آن سالها که تصور می شد هر ملتی روحی دارد و کتاب روح ملتها از آندره زیگفرید* ترجمه شده بود چون به ایران نپرداخته بود بازرگان خواسته بود جبران کند و مقاله بلندی نوشته بود که به عنوان پیوست آن کتاب ارائه شود و نادانی زیگفرید را در باره ملت بزرگی چون ایران جبران کند. من کتاب زیگفرید را در همان قطع جیبی اش در سالهای کتابخوانی منتهی به انقلاب دیده بودم و مثل خیلی های دیگر با خود فکر کرده بودم چرا ایرانی ها را جا انداخته است! همیشه هم با خود فکر می کردم درک بازرگان از مساله روح ایرانی چقدر بجا بوده است. سالهایی بود که نخبگان فکری ما بتدریج داشتند به تفاهمی در باره چیستی و کیستی ایران و ایرانی می رسیدند. بنابرین می توانستند تجربه های خود را و دانسته ها و تاملات خود را در قالب فرمول بندی هایی ارائه کنند که مثل شعر حافظ و خیام و ضرب المثل های ایرانی پرمغز باشد و کوتاه و گویا. از نظر فکری و زبانی ما همه مصرف کننده گزاره های کوتاه بودیم که گاه شعار هم می شد. شریعتی در ساخت این دست گزاره ها و مفاهیم فشرده شده استاد استادان بود اما دیگران هم از طیفهای مختلف فکری و سیاسی هرکدام سهمی داشتند تا تاریخ ما و هویت ما را بازشناسی و بازتعریف کنند و بر سر ماهیت آن توافق و اجماع تازه ایجاد کنند.

درد بی درمان انقلاب

از آن سالهای خوب که فکر می کردیم همه چیز روشن است و روشن شده است یا امکان روشنی پیدا کرده سه دهه و بیشتر می گذرد. انقلاب چنان تشویشی به جان همه ما انداخت و چنان تصورات شیرین ما را سوخت که هر چه می دانستیم جهل شد و ناچار از نو به خواندن پرداختیم. خیلی ها در موج انتشار کتابهای تاریخ در اوایل انقلاب می گفتند یک دلیل اش همین است که مردم می خواهند بفمهند که چه شد که انقلاب شد. سوالی که هنوز هم جواب درستی ندارد.

به نظرم ستیز با بازرگان که واقعا ستیز عموم انقلابیون بود با او و افکارش، و ستیز با شریعتی که بتدریج شکل گرفت و دامنه یافت مقدمه ای برای اوراق سازی اندیشه های این دو و البته بسیاری دیگر بود. انقلاب از همان راهی نرفته بود که اینان ترسیم کرده بودند. پس هم دلدادگان به اندیشه آنها و هم سرسپردگان به اندیشه های دیگر از ایشان جدا شدند. تلاشهای کسانی مانند دکتر سروش هم نتوانست گریز از اندیشه (پیشا)انقلابی و هویت شناسی برآمده از آثار این بزرگان را مانع شود. دردهای تازه ای پدید امده بود که بی درمان می نمود. و همه درمانها هم بیکاره و بیچاره شده بود. انقلاب دیگر نه درمان دردها که خود دردی بزرگ و چاره ناپذیر شده بود.

اعتراض یا انقلاب؛ دو راهه جنبش سبز

امروز پس از سالهای قبض و بسط و اصلاحات و اندیشه های مدنی و موج تازه افکار و آرا و شیوه های تحلیل پست مدرن بار دیگر سوالهای بزرگ رخ نموده است. سوالهایی که به نظرم ناشی از به نتیجه نرسیدن جنبش سبز است. جنبش سبز حامل بسیاری از افکار و گرایش های نسل جوان و نخبگان فکری ایشان بوده است؛ از نظر پشتوانه فکری غنای فوق العاده ای داشته و حامل اندیشه های دوره انقلاب و اصلاح و سپس ایده فراگیر عدم خشونت بوده است. جنبش سبز مثل خود انقلاب از میان مردم شهرنشین جوشید. از میان نسل نو و فرهیخته برآمد. به صد زبان و اندیشه و هنر هم رنگ گرفت و رنگ خود را نشان داد. اما در یک دوراهه سرنوشت ساز از حرکت بازایستاد.

جنبش سبز در مسیر خود نهایتا به یک دوراهی اساسی رسید که تجدیدنظرهای بزرگ را ضروری می ساخت. جنبش باید به این پرسش پاسخ می داد: آیا می خواهد نظام موجود را اصلاح کند یا براندازد؟ اگر اصلاح کند چگونه و اگر براندازد با کدام چشم انداز؟

در واقع جنبش سبز در میانه راه خود به مسیری افتاد که همان نبود که از آغاز برای آن راه افتاده بود. سبزها فکر می کردند اعتراض آنها به نتیجه می رسد. اما سرکوب شدید و بی تعارف نظام ولایی آنها را به تردید انداخت. آیا همین مسیر درست است؟ حتی بحث های گسترده ای در باره ضرورت گرایش به خشونت پیش آمد. گرچه به نتیجه نرسید. جنبش سبز بنابرین به دلیل تحولات ناشی از حرکت خود ناچار به بازاندیشی در مسیر و هدف شده است. باید نتیجه بگیرد آیا این نظام می ارزد که اصلاح شود؟ یا این نظام دیگر ارزش ماندن ندارد و باید برود؟

جنبش تا زمانی که جواب سوال اول را آری می داد پیش می رفت. اما چون در جواب سوال دوم تردید کرد و چنددستگی پیش آمد از حرکت بازایستاد.

جنبش سبز با تهیه و تدارکی متناسب با یک جنبش اعتراضی به نتیجه انتخابات حرکت کرد و آماده یک جنبش انقلابی نبود. اما اکنون باید تصمیم بگیرد که می خواهد به سمت انقلاب برود یا نه؟

جدایی از انقلاب

انتفاضه تونس چنانکه عربها می گویند یا انقلاب تونس چنانکه ما می گوییم این سوال بزرگ را مجددا مطرح کرده است: آیا ما به سمت یک انقلاب سیاسی حرکت می کنیم؟ ایا هر حرکت سیاسی در منطقه ما ناچار باید تغییر نظام را در پی داشته باشد؟ نمی شود اعتراض کرد و به چیزی کمتر از زیر و رو شدن همه چیز قانع بود؟

بر اساس تز مهندس بازرگان ما همان انقلاب اول را هم لازم نداشتیم! شاید سه دهه بعد از آن روزهای داغ انقلاب، امروز با او همدلی بیشتری داشته باشیم که ایران نیاز به یک انقلاب تازه نداشت و با انقلاب بسیاری چیزها را از دست داد. نگاه بازرگان به انقلاب بی شباهت به نگاه مدیران کنونی تونس نبود. او سعی می کرد بگوید بسیار خوب شاه رفت ولی کشور هست و مردم هستند و نخبگان و مدیران و قوانین هست و همه اینها باید بماند. زندگی سیاسی او همه مثال در این زمینه است. ولی رفتار او و همفکرانش با بختیار و تلاش اش برای اینکه او در انتقال قانونی قدرت کمک کند مثال زدنی است. امری که به انجام نرسید و او بر آن تاسف می خورد.**

بازرگان اگر انقلاب هم می خواست انقلابی محدود بود. از نظر او به حذف و تغییر ضروری ترین ها باید اکتفا می کردیم. اما آن زمان دماغ همه ما پر از باد بود که ما جهان را عوض می کنیم و برای آن حتی از جنگ هم استقبال می کردیم و فکر می کردیم ناخالصی ها را خواهد سوخت. من هنوز بحثهای دانشکده را در این زمینه در همان سال اول انقلاب به یاد می آورم. شاید اگر فقط شش هفت سال انقلاب به تعویق افتاده بود هرگز هم اتفاق نمی افتاد. فروپاشی شوروی همه چیز را عوض می کرد. اما همه گوش به فرمان انبوه سازمانهای انقلابی داشتند. رهبری روحانی هم برای گرفتن صحنه از دست این سازمانها خود انقلابی تر از همه شد. چنانکه آقای خمینی تصرف سفارت آمریکا را انقلابی بزرگتر از انقلاب اول نامید. سخنی کاملا بی معنی و با هدف مشخص سیاسی. بازرگان همان روز راه اش را جدا کرد. هم از انقلاب اول و هم طبعا از انقلاب دوم که دولت و مرام سیاسی او را هدف گرفته بود.

عصر انقلاب گذشته است

امروز حرفهای دیگری می شنویم که به نظر می آید ما به بازرگان نزدیک تر شده ایم. یعنی آن مایی که به اصلاح بیشتر فکر می کند تا انقلاب. آن کسانی که هنوز عشق انقلاب دارند را نمی دانم چه چیزی سیراب خواهد کرد یا اصلا سیراب خواهند شد. ولی حتی از نگاهی پراگماتیک هم اصلاح ممکن تر از انقلاب است و بصرفه تر و نزدیکتر به نفع عمومی.

گروههای بزرگی اکنون فکر می کنند عصر انقلاب گذشته است. اما از اصلاح هم دل چرکین اند. نه دلی به انقلاب دارند و نه راهی به اصلاح در افق دیده می شود. این سرگشتگی کوچکی نیست. ناچار کاروان جنبش سبز بر سر دوراهی مانده است.

گره این دوراهی به سمت انقلاب باز نمی شود. این را من اطمینان دارم. اگر می شد جنبش سبز به اعتراضهای خیابانی ادامه داده بود. اما مساله این است که اصلاح در بن بست است. پس دو بن بست رو در روی ما ست. اگر این را چاره کردیم راه به سوی آینده باز شده است.

متن کامل مقاله را در تهران ریویو بخوانید

 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
January 25, 2011  
عرفان خودکشی و مقام مرگ اختیاری  
 

قدیمی ترین تصویری که از خودکشی در ذهن من نقش بسته است راهبی بودایی است که با آرامش در آتش می سوزد. عکسی سیاه و سفید روی کاغذ زردرنگ مجله ای که شاید خواندنیها بود یا دانشمند یا یکی از آن مجله هایی که پدرم در سالهای کودکی من به خانه می اورد. آن تصویر هرگز از ذهن من پاک نشده است. تازه ترین تصویر در ذهن ام از بمبگذاران انتحاری زاهدان است. دو نوجوان که به خود بسته های انفجاری بسته اند و می خندند. گویی با مرگ شوخی می کنند. از خودکشی علیرضا پهلوی تصویری ندارم. فکر می کنم کسی که به خودش شلیک می کند حتما مغزش را متلاشی می کند. اما ترجیح می دهم تصویری که از او در ذهن نگه می دارم همین تصویرهایی باشد که او را در کنار مادر و برادر و پدر و خانواده نشان می دهد. میان او و راهب بودایی آتش پل زده است. راهب در آتش می سوخت و علیرضا خواسته است تا در آتش سوزانده شود.

خود را به قربانگاه بردن

در نگاه اول خودکشی خود را فدا کردن است برای چیزی که ارزش مردن دارد. خودکشی با آیین های قربانی ربط می یابد. اما در اینجا کسی تو را به قربانگاه نبرده است. خود به پای خود رفته ای. کسی که خودکشی می کند دیگر چیزی از جهان نمی خواهد. این مقام کوچکی نیست. آن راهب با تمام وجود از جهان دل کنده و به آن چیزی دل داده است که دارد برایش فدا می شود، می سوزد. علیرضا پهلوی نیز دیگر از هیچ دردی شکایت نمی کند. جزع و فزع نمی کند. کسی را صدا نمی زند. همدلی کسی را نمی خواهد. او به استقبال مرگ می رود یا که مرگ را دعوت می کند یا بهتر است بگوییم از مرگ پیشی می گیرد. به این نکته باز می گردم.

انتخاب مرگ کاری قهرمانانه است. همیشه بوده است. تقدیس کردن شهیدان از همینجاست. شهید در یک معنا کسی است که خود را فدا می کند. آگاهانه و آرزومندانه. در دوره جوانی من چریکها جایگاه انسان برتر داشتند. آنها کسانی بودند که مرگ را انتخاب می کردند. برای هدفی والا جان می دادند. نسل من به یک معنا تقدیسگر فدائیان بود. نه در ایران که در بسیاری سرزمین های دیگر هم که تب انقلاب داشتند. انتخاب مرگ قهرمان می ساخت.

جهانی که من و نسلهای قدیمی تر قرن بیستم تجربه کرده ایم جهانی رمانتیک هم بود. مرگ طنینی شاعرانه داشت. هیچ مرگی شاعرانه تر از مرگ فروغ فرخزاد نبود. و هیچ مرگی نامدارتر از مرگ صادق هدایت. به نظرم هدایت الگوی تمام عیار روشنفکری دوره خود تا یک دوره قبل از نسل من بود. درباره مرگ او صدها مقاله نوشتند و کتابها در باره خودکشی او نوشته شد. انقدر که می ارزید کسی تمام آنها را شناسایی کند و مثل محمد گلبن کتابشناسی صادق هدایت بنویسد (تهران، 1354).

مرگ خواهی رمانتیک

من طی مطالعه ادب معاصر بارها به میل خودکشی نزد آدمهای سرشناس مختلف برخورده ام. شماری از آنها مثل رضا کمال شهرزاد قبل از هدایت خود را کشته بودند (1316)*. پیش از او تقی رفعت هم سال آخر قرن 13 را با خودکشی به پایان برد (1299)*. حتی دهخدا هم نوشته است که به خودکشی فکر کرده بود. هدایت به یک معنا نقطه اوج یک تمایل عمومی و رمانتیک به مرگ خواهی بود. او کسی بود که رمانتیسم را تا نهایت آن زیست. چیزی که بعد به روحیه انقلابیگری گره خورد و چریک بازی از آن پیدا شد؛ خودکشی سیاسی. و البته زیر نگین فکر دوره ای که همه چیز در آن سیاسی شده بود. یا سیاسی ـ رمانتیک. شاید هم برای همین شاملو مظهر آن دوره بود.

این مقاله را برای تهران ریویو نوشته ام و می توانید دنباله آن را از اینجا بخوانید

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
January 17, 2011  
آیا ما مردم سلطنت طلب هستیم؟ آیا به سوی انقلابی دیگر حرکت می کنیم؟  
 
من هم مثل بسیاری از دوستان دیگر مسائل تونس را تعقیب می کنم. اما برای من مساله تنها از زاویه ایران اهمیت دارد. یعنی تاثیری که تونس در آینده ما دارد.

تونس تنها نیست. سودان دارد تجزیه می شود بعد از آنهمه خونریزی و فاجعه ها در دارفور. ظاهرا به سمت آرامش می رود. مصر هم در یک مرحله تاریخی قرار گرفته است که خداحافظی با میراث مبارک است. الجزایر وضع پیچیده تری دارد گرچه آنجا هم بهانه اصلی قیمت نان و خوردنی ها ست (+). اما از نظر سابقه فعالیتهای بنیادگرایان مثل مصر است. گرچه به نظر نمی رسد هر تحولی پیش بیاید دیگر بنیادگرایی در منطقه نقش مهمی بازی کند. لبنان نمونه دیگری از تحولات تعیین کننده را تجربه می کند که ممکن است به مهار حزب الله به عنوان یک نیروی بنیادگرا بینجامد. اگر حزب الله به ترور رفیق حریری محکوم شود بعید است که از ضربه سیاسی آن سالم بیرون آید. اردن هم از موج تحولات سیاسی در امان نمانده است و گروههای مخالف هم در مقابل پارلمان تظاهر می کنند که چرا به دولت رای اعتماد داده است و هم در مقابل سفارت تونس که دست مریزاد بن علی را بیرون راندید (+). اوضاع در عربستان هم با جابجایی قدرت در خانواده سعودی که چند سال است بحرانش مثل آتش زیر خاکستر ادامه یافته در آستانه یک چرخش است. قصدم بررسی این تحولات نیست اما طبعا این سوال پیش می آید که این موج تازه تا ایران هم می رسد؟

اگر این تحولات با هر کیفیتی به تضعیف قدرتهای حاکم یا تغییر مرامهای حاکم سیاسی و بازتر شدن ساختارها منجر شود بعید است که ایران بی نصیب بماند. اما اینها که می بینیم و ممکن است به تغییرات وسیع در منطقه بینجامد آیا انقلاب های سیاسی تازه ای است؟

پاسخ به این سوال مهم است. چون آینده تحول در ایران را هم روشن می کند. مثلا اگر مدل تونس را بگیریم آیا تحول بعدی در ایران صرفا با کنار زدن خامنه ای و باقی ماندن بدنه نظام سیاسی پیش خواهد آمد؟ آیا این تغییر فرضی چقدر وضع را در ایران بهبود خواهد بخشید؟

تا امروز گرایش عمومی در منطقه ما سلطنت بوده است. هنوز هم در عربستان و اردن سلطنت هست. در کشورهای عربی دیگر هم مثل کویت و امارات و قطر ساختار سلطنتی حاکم است و تسلط خاندان ها. در اذربایجان و سوریه پسران روسای جمهوری سابق اکنون حاکم اند که معنای صریح نظام سلطنتی دارد و اصلا مهم نیست که نام نظام جمهوری است. تنها لبنان تا حدی استثنا ست که آنهم دلایل خود را دارد.

وضع ایران هم چیزی در همین ردیف است. ما نظام پادشاهی را کنار زدیم اما تصور کشور بدون رهبر مادام العمر انگار برای مان به معنای بی ثباتی است. هم آقای خمینی و هم خامنه ای رهبران مادام العمر اند. اگر بحثها و فرضهایی که در باره جانشینی مجبتی خامنه ای مطرح می شود را جدی بگیریم در واقع این نظام از نظر موروثی بودن حاکمیت شبیه آذربایجان و سوریه خواهد شد. و چرا باید فرقی داشته باشد؟

واقعیت های سیاسی و نه ادعاها نشان می دهد که مردم ما و مردمان منطقه ما هنوز تا میزان زیادی سلطنت طلب هستند. یعنی با الگوی رهبری خاندانی و مادام العمر راحت اند و جمهوری واقعی ممکن است تا سالها در چشم انداز نباشد.

جمهوری واقعی ثبات سیاسی را در ثبات ساختارهای مدنی جستجو می کند به نمونه کشورهای اروپای غربی و آمریکا. اما در میان ما که حزب بیشتر به شوخی شبیه است ساختار سیاسی ناچار به سمت رهبری خاندانی و فردی یا حتی استبداد قبیله ای و جمعی گرایش دارد.

با این تذکر آینده سیاسی ما چگونه خواهد بود؟ آینده بعد از خامنه ای و بعد از ولایت فقیه چگونه خواهد بود؟ آیا اصلا ما مشکل خود را در شخص خامنه ای حل خواهیم کرد و مثلا با کنار زدن او یا با کنار گذاشتن مفهوم ولایت؟ و بعد به جای آن در خلا قدرتی که ایجاد می شود چه خواهیم گذاشت؟ نظام جمهوری؟ با کدام احزاب؟ و با کدام ساخنارهای مدنی؟ یا نظام سلطنتی؟

انقلاب اسلامی درست وقتی اتفاق افتاد که جهان در پایان عصر انقلاب بود. تحولات یک دوساله اخیر در ایران هم که به سوی فردی شدن هر چه بیشتر حکومت و ولایت-محوری آن حرکت می کند به نحوی عجیب درست وقتی اتفاق افتاده است که جهان ما و همسایگان ما دارد از حکومتهای فردی و رهبری های زوری ولو سکولار - مثل تونس - فاصله می گیرد. جنبش سبز هم اصلا همین است. مبارزه با فردی شدن حکومت و درخواست رای داشتن و مشارکت. حرکت بعدی ایران چه خواهد بود؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
January 15, 2011  
فعالیتی مدنی برای همگان وجود ندارد  
 
 چندی پیش یادداشتی نوشتم با عنوان رسانه ای برای همگان وجود ندارد در نقد اظهارنظر دوست نادیده ف. م. سخن و در آنجا مشروحا استدلال کردم که نمی توان رسانه ای داشت که همه طیف ها و عقاید در آن قلم بزنند، و بنابرین، این فکر که بیاییم رسانه ای درست کنیم که همه را پوشش دهد از اساس بی معنا ست. رسانه باید خط و فکر و جهتگیری معین داشته باشد یا آنها که ندارند جبرا پیدا خواهند کرد و به گروه خاصی تعلق پیدا می کنند. مثال روشن آن هم خودنویس است که با همه ادعاها به گروه خاصی تعلق پیدا کرده است.

اگر اجازه بدهید دامنه سخن را از نمونه رسانه فراتر بگیریم و بگوییم هیچ فعالیت مدنی وجود ندارد که همگان بتوانند یا لازم باشد یا ممکن باشد در آن شرکت کنند. 

وقتی من در جواب دوستانی که به گروههای رسانه ای جدید از جمله ایران ندا ایراد می گرفتند که چرا ششماهه تلویزیون راه نینداختید، یادداشت پیشین سیبستان را نوشتم، برای بعضی استبعاد داشت که آن را تحمل کنند و بپذیرند. برخی که مترصد عیبجویی اند نوشتند که بله فلانی بیمار و متوهم است و دیکتاتور است! و اینها همان خودی و ناخودی کردن است و این نوع بحثها. آرمان امیری هم که از اول تکلیف را معین کرده بود و حق مهاجران خارج نشین دانسته بود که «چماق بی عملی» بر سرشان فرود آید.  

ممکن است فکر کنیم این فقط نظر چند نفر است و چرا باید به آن بها داد. اما تجربه به من نشان داده است که این دست نظرها به اندازه کافی گسترش دارد که ارزش بحث داشته باشد. برای بحث تفصیلی شاید یادداشت دیگری نوشتم اما برای اینکه ایستار خود را روشن کرده باشم چند نکته برای طرح بحث و همفکری عرض می کنم:

1 حوزه بحث ما جامعه مدنی است. خطای مهلک است که وظایف دولت و انتظاراتی را که از دولت داریم بر جامعه مدنی بار کنیم. برای مثال دولت به معنای یک نظام سیاسی حق تبعیض نهادن میان مردم ندارد. اما از دولت و حقوق عمومی که گذشتیم همه جا تبعیض در غیر معنای حقوق بشری اش وجود دارد. شما به هر باشگاهی نمی توانید وارد شوید. در هر موسسه ای نمی توانید به دلخواه استخدام شوید. حتی ورود به هر دانشگاهی دارای محدودیت است. در هر مجله ای نمی توانید بنویسید. هر کتابی را از کتابخانه نمی توانید امانت بگیرید و مثلا نسخ خطی کاملا با تبعیض به افراد داده می شود و دسترسی به آن حق مساوی همگان نیست. و همین طور بشمارید. جامعه از گروههای مختلفی تشکیل شده است که همه آنها نسبت به خودی و دیگری موضع دارند. مثال روشن اش در بحث جامعه مدنی احزاب است. من در یک حزب خودی ام و در حزب مقابل ناخودی. این کاملا طبیعی است. چندی پیش با مهدی یحیی نژاد صحبت بود و اذعان داشت که کاربران متوجه نمی شوند بالاترین یک گروه با مسئولیت محدود است و می تواند برای خود قوانینی بگذارد که دسترسی دیگران را محدود کند. همانقدر که یک باشگاه می تواند برای ورود و فعالیت شرط و شروط بگذارد.

2 اینکه نوشتم تجربه کار مدنی ما آنقدر نیست که قواعدش را بشناسیم مساله ای فراگیر است و به همه استنباط های ما شکل داده است. به عبارت دیگر وقتی ما تجربه کار مدنی نداشته ایم و آنچه داشته ایم فقط دولت بوده است و بس طبیعتا همان را در کار مدنی الگو می گیریم. این هم خود خطاهای متعدد و نفسگیر ایجاد می کند. باید بیاموزیم بین کار دولت و کار مدنی و مردمی و غیردولتی فاصله بگذاریم. یعنی این دو را به هم نیامیزیم و حکم یکی را بر دیگری جاری نکنیم. به عبارت دیگر، همیشه باید از خود بپرسیم حکمی که می دهیم از احکام دولت است و اگر هست آن را به گروههای مدنی تسری ندهیم. ما باید تمرین کنیم هم در ذهن و هم در صحنه عمل اجتماعی تا دولت را به همه جا نفوذ ندهیم. قوانین کار مردمی را بشناسیم و بجا آوریم و رعایت کنیم.

3 یک خطای بزرگ در کار مدنی بزرگ گرفتن کار در اندازه هایی است که فقط دولت از عهده آن بر می آید - یا دست کم در تجربه ای که ما از دولت داریم و گرنه موسسات بزرگتر از دولت ها هستند که چون در حوزه مسائل ایران و برآمده از جامعه مدنی ما نیست بحث اش را باید جای دیگر کرد. در هر حال حتی اگر چند موسسه بزرگ توانایی رقابت با دولت هم داشته باشند حکم عمومی نیست و هزاران هزار گروه مدنی از قاعده کار کوچک پیروی می کنند. همین خطای ساده بود که باعث شد محسن سازگارا در آغاز فعالیتهایش در خارج از ایران به فکر 60 میلیون دات کام بیفتد. واقعیت عملا این شد که حدود 30 هزار نفر به کمپین او پیوستند. فاصله این دو رقم فاصله ای است که بین تصور از کار دولت و کار مدنی هست. حالا اگر سازگارا به جای رفتن به دنبال طرحهای غول آسا از همین 30 هزار نفر یک عضوگیری می کرد برای یک حزب سیاسی یا گروه مدنی و مثلا 5 هزار نفر را سازمان می داد امروز حتما ده سازمان مشابه آن شکل گرفته بود و وضع ما بهتر بود. اما آن کار به نتیجه نرسید و این کار هم راه نیفتاد. سازگارا امروز عمدتا همان یک نفری است که می بینیم در ویدئوها صحبت می کند یا در گروه سه نفره ای است که گاهی با دو دوست دیگر بیانیه می دهند. همین خطا ست که آرمان را وا می دارد از صادق صبا برای ایران ندا درس آموزی کند. صادق دوست شریف من و ادیتور فوق العاده ای است اما خود بهتر می داند که چه فاصله ای است بین بی بی سی به عنوان یک رسانه دولتی و ایران ندا که می خواهد رسانه ای مردم-نهاد باشد یا دهها تلویزیون دیگر فارسی که می کوشند روی پای خود بایستند. اینها را در یک ترازو نهادن فقط به دلیل تسلط الگوهای دولت بر ذهن ما ست. 

4 بنابرین یک نتیجه همین می شود که ما نه به آن کارهای بزرگ می رسیم که کار ما نیست و نه به این کارهایی که توانایی اش را داریم چون به آن فکر نمی کنیم. در نتیجه افراد سازمان نیافته ذره ای می شویم. این ذره ای شدن باعث می شود صدا به صدا نرسد. زیرا قاعده کار این است که ما گروه باشیم و قواعد گروه را رعایت کنیم تا شنیده شویم و نیستیم. در عمل چه اتفاقی می افتد؟ من و شما و آرمان و دیگری می خواهیم روی همه چیز و همه جا تاثیر بگذاریم. به جای اینکه نیروی خود را صرف گروه کوچکتری بکنیم که مثلا انجمنی است برای بزرگداشت درختان در شهرمان یا میراث فرهنگی در خطرمان را محافظت کند یا به وبلاگهای شهرستانی خودمان یک سر و شکلی بدهد و از آنها حمایت کند یا چند موضوع محدود را بگیرد و عمیق دنبال کند و به گروههای علاقه مند اطلاعات ارائه کند و هزاران هزار جهت و مساله دیگر. 

 نیروی هر فرد معین است. سواد و دانش و قدرت یادگیری او محدود است. میزانی که می تواند خلاقیت داشته باشد و اثری بگذارد محدود است. فرد عملا باید توانایی اش را جایی بگذارد که به نوعی به آن علاقه دارد و با آن منافع مشترک دارد و از چند و چون آن باخبر است. این است که ضروری است فرد در گروه خود را بازشناسد. اگر نه در باره هر چیزی سخن خواهد گفت و چون خبر کافی ندارد یا عمق لازم ندارد کلیشه ها را تکرار خواهد کرد. بین داخل و خارج که دو مفهوم بسیار کلان اند دعوا راه خواهد انداخت. همه کاسه کوزه ها را سر چیزی به نام بی عملی خواهد شکست که اصلا معنای روشنی ندارد و نتیجه خواهد گرفت که اصلا مهاجران باید از خودشان شرمنده باشند! اما نه جامعه مهاجر بی عمل است و نه عمل کردن از آن مسیرها که ما خارج از جامعه مدنی می فهمیم ممکن است. فرد فقط به فقط از طریق گروه همفکر و همدل و متحد و با ایده معین می تواند میزان محدودی تاثیر بگذارد. اگر خارج از گروه ایستاده ایم و می خواهیم همه مسائل را یک شبه حل کنیم و گفتمان های کار دولت را با کار ملت تفکیک نکرده ایم و خلاصه محدوده خود و دانش خود و روش خود را نشناخته ایم تنها به بن بست می رسیم یا صدها مساله درست می کنیم که هیچ عاقلی از پس حل آن بر نمی آید.

5 آینده را کسانی می سازند که گروه باشند و گروه قوی باشند. متاسفانه ممکن است بسیاری از کسانی که امروز در حال تشکیل گروه یا تقویت گروه خود هستند بهترین ایده ها و عقاید را برای آینده من و شما نداشته باشند اما این ضروری و حتمی و جبری است که همانها شنیده خواهند شد و نظر خود را به کرسی خواهند نشاند. اگر می خواهید شنیده شوید و موثر باشید و عمرتان را برای ایده هایی مثل 60 میلیون دات کام تلف نکنید یا به تکروی و سطحی شدن گرفتار نشوید بهتر است به ایده های عملی فکر کنید که به شما و گروه شما انسجام بدهد. جامعه فعالیتی مدنی برای همگان ندارد. بهتر است اسطوره های فعالیت توده ای را فراموش کنید. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
January 13, 2011  
سوزن و جوالدوز؛ مورد خاص ایران ندا  
 
یا: چه کسی حق دارد سوزن به دیگران بزند یا نزند؟

خلاصه کلام این است رفقا: بیاید کار مدنی یاد بگیریم! این راه اش نیست. انتظاری هم نیست. ما کی کار مدنی کرده ایم که یاد گرفته باشیم؟ باید یاد بگیریم. و این یعنی در نظردهی باید محتاط باشیم نکند که اصلی را نادانسته فروکاسته ایم یا نادیده گرفته ایم. نمی گویم اظهار نظر نکنید بکنید اما از خود بپرسید نظر من چرا باید شنیده شود؟ من اصولا به چه چیزی انتقاد یا اعتراض دارم؟

مساله به نظر من در یک گزاره ساده چنین است: هر کار مدنی در حکم یک پیمان جمعی است. اگر وارد این پیمان نشده ایم حق چون و چرا و انتقاد و اعتراض نداریم. اهل پیمان باید انتقاد کنند. اصولا اعتراض به کار مدنی وقتی است که من هم گوشه ای از کار بوده باشم. اگر اصلا به آن کار اعتنایی نداشته ام صاحب حقی نیستم که بخواهم از آن دفاع کنم. همانطور که پیمان نبسته اید و سهمی نگذاشته اید و نگزارده اید چطور از چند و چون کار می پرسید؟

خب این دعوای اصلی است. حالا برویم سر جزئیات. دوست نادیده ولی بسیار عزیز و از نویسندگان خوب وبلاگستان که همین چندی پیش از او به نیکی یاد کردم یعنی آرمان امیری مطلبکی نوشته است (یک سوزن به دوستان خارج نشین) که به نظرم در آن دقت های معمول اش دیده نمی شود. و چون می بینم که دیگرانی هم زبان گشوده اند به نقد وقت است که من هم کمی درد دل کنم (یا به زبان جدید درد و دل!). برادران عزیز، من نمی دانم شما چقدر برای ایران ندا دست بالا کرده اید که حالا نگران اش هستید؟ چقدر سنگ اش را به سینه زده اید؟ چقدر در کارها کمک اش کرده اید؟ چقدر در طرح 8989 مثلا فعال بوده اید؟ اگر نبوده اید از نظر من حقی برای شما محفوظ نیست. به همین سادگی!

ایران ندا بارها و بارها گفته است و من نیز گفته ام و نوشته ام که یک طرح مشارکتی است. اگر مشارکت کردید می شود اگر نکردید نمی شود. باز هم به همین سادگی!

اینها هم که الان می گویم را به حساب شخص خود من به عنوان یک نویسنده قدیمی تر وبلاگستان بگذارید و کسی که یک پانزدهم از سهم تاسیس ایران ندا را دارد. حرف رسمی هم نیست و موضع ایران ندا هم نیست اما درد دل من مهدی جامی هست.

وقتی می گوییم آقا بیایید دور کار را بگیرید همه به هم نگاه می کنند. آقا بیایید فیلم تهیه کنید. هر کسی بهانه ای می آورد. آقا چه کمکی می توانید بکنید دست بالا کنید. هر کسی از راهی می رود انگار که نشنیده باشد. اما اگر بگوییم بیایید ایران ندا را دراز کنیم که چرا ال نکرد و بل نکرد همه می دوند و حاضرند!

 به نظرتان این فرمول یک جایی اش عیبناک نیست؟ این همان کار مدنی است؟

اگر شما یکبار هم برای کمک مالی وسوسه نشده اید و صفحه کمک مالی سایت ایران ندا را باز نکرده اید به نظر شخص من حق حساب کشیدن از ایران ندا را هم از دست داده اید. اگر شما یکبار هم با خودتان نگفته اید که در این کار مشارکتی من چه سهمی می توانم داشته باشم حق پرسشگری در باره برنامه های ایران ندا را هم خودخواسته از خویش دریغ کرده اید. اگر در طرح 8989 شرکت نکرده اید چطور ممکن است به خودتان اجازه بدهید از نتیجه کار بپرسید؟

فکر کنید کسی که ساعتها و روزها وقت صرف کرده یک فیلم تهیه کرده است و با زحمت و مشقت ارسال کرده است حق دارد سوال کند و استیضاح کند یا شما که اصلا شاید آدرس سایت را هم نمی دانید و از طرح هم خبر ندارید و احیانا تا توانسته اید هم دیگران را از شرکت در این کار بازداشته اید؟

اینها را به آرمان نمی گویم. سخن ام فراتر است. و حرف او بهانه شد.

از من بپرسید ایران ندا فقط به فقط به اعضای خود و به حامیان خود و به کسانی که دست در دست اش گذاشته اند باید حساب پس بدهد و بس. اگر قدمی برداشته اید حق سوال پیدا می کنید. این یک کار مدنی است و باید هم-پیمان شده باشید و نان و نمک تان را سر سفره گذاشته باشید و از برای این کار عرق ریخته باشید و احیانا بیخوابی کشیده باشید و حرص خورده باشید و سلامت تان مختل شده باشد تا بتوانید سوال هم بکنید.

ایران ندا مثل رسانه های داخل با پول نفت و رانت این گروه و آن جناح ایجاد نشده که نوعی تعهد عمومی و ملی برای خود ایجاد کرده باشد که البته  بسیاری از آنها هم ندارند. در خارج ما از پول نفت و فرهنگ نفتی تغذیه نمی کنیم. ایران ندا هم به کار داوطلبانه اعضا و حامیان اش وابسته است. و مثل هر بنیاد و سازمان دیگری تعهدات محدود و مسئولیت محدود دارد در قبال سوال کنندگان محدود و معین.

حالا برادر نازنین ما می گوید ایران ندا از روی چشم و همچشمی چنین کرده و چنان کرده است. این واقعا ستم است. اگر نمی دانیم برای یک کار مدنی چه ها باید کرد و چه مقدماتی باید رفت و از کی وارد کارش شد چرا تحلیل عامیانه کنیم؟ چشم و همچشمی چیست آخر؟

یک نکته دیگر هم بگویم و این بحث را ببندم و گرنه استعداد این را دارد که تبدیل به مثنوی شود. می فرمایید تلویزیون. خب برادران یا نمی دانید تلویزیون یعنی چه یا فکر می کنید چون نوبت ما ست لابد باید معجزه بدانیم. یعنی واقعا فکر می کنند دوستان که ظرف شش ماه باید به یک تلویزیون می رسیدیم؟ می دانید که همین تلویزیون ترجمه ای و خطی و همه-چیز-از-پیش-ضبط-شده یورونیوز چهارسال وقت برده تا هوا شده است؟ حالا بحث بودجه اش اصلا به کنار. وارد شدن به نقد حرف آرمان هم که مثال شبکه های تک اتاقی را می آورد دل آزار است. اگر قرار بود ایران ندا هم برود بغل دست یکی از آن شبکه ها اصلا چه نیازی بود به چنین جمعی و چنان اهدافی و روشهایی که اعلام کرده و می خواهد به ان پایبند باشد؟ 

مساله فقط تلویزیون داشتن است؟ اصلا. اطمینان داشته باشید که مساله هوا کردن یک شبکه دیگر نیست. مساله راه انداختن یک فعالیت مدنی است. رسانه قدرت است و قدرت از نظر ایران ندا در مردم است. در مشارکت مردم.

ایران ندا به عبارت دیگر همین حالا تلویزیون نمی شود. حتی اگر هیچ مشکلی هم نداشته باشد. زیرا مساله ایران ندا تکیه به روش مشارکتی در ساخت ویدئوها و برنامه هایش است. اگر این را بتواند انجام دهد است که کاری ارزیدنی کرده است.

این کار کی می شود؟ از نظر صوری اعلام شده است که وقتی که به دو ساعت تولید روزانه ویدئو رسیده باشیم. از نظر روح کار و شبکه ارتباطی هم وقتی که به اندازه ای که آن دو ساعت تولید شود آدم پای این کار ایستاده باشد.

همین.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
January 5, 2011  
خودکشی به مثابه شورش بر اجبار  
 
دیشب تا ساعتها پس از شنیدن خبر خودکشی علیرضا پهلوی از فکر او و خودکشی اش فارغ نمی شدم. اظهارنظرها هم از شانه بالا انداختن تا تسلیت گفتن به خانواده پهلوی متفاوت بود. بعضی هم از نظر انسانی همدردی می کردند اما می خواستند از نظر سیاسی فاصله شان را حفظ کنند.

راست این است که ما مردم هنوز تکلیف خودمان را با خانواده شاه و میراث او معلوم نکرده ایم. من که نکرده ام. آنها هم که تکلیف شان را معلوم کرده اند منهای گروه اندکی که در ایران سوار کارند مذبذب بوده اند. مثل آن خانمی که فدایی خلق بود اما در این سالهای اخیر رفت و از زندگی فرح فیلم ساخت. اگر گروه خوشبختی هم هست که می داند تکلیف اش با خانواده پهلوی چیست گروه کوچکی است.

اما چرا ما نمی توانیم تکلیف خودمان را روشن کنیم؟ به نظرم یک جواب سر راست اش این است که جانشین نظام شاهی هرگز نتوانست ما را قانع کند که جانشینی بهتر از نظام برافتاده عرضه کرده است. در واقع عمر سی و اندساله جمهوری اسلامی چه بسا از مخالفان نظام شاهی کاسته و بر هواداران اش افزوده باشد. در زمینه اقتصادی و فرهنگی تمایل عمومی را در ستایش دوره شاه می توان مشاهده کرد بخصوص اگر به میان طبقه متوسط برویم که دوره شاه دوره منزلت اش بوده است.

خیلی مشتاق ام کتاب دکتر میلانی در باره شاه هر چه زودتر به دست ام برسد و یک بار زندگی و دستاوردهای او را از اول تا آخر به صورت مستند مرور کنم. اما می دانم که داوری منصفانه در باره شاه و دوره او آسان نیست. در واقع در مقام مقایسه، داوری در باره دوره جمهوری اسلامی آسان تر است. دوره جنگ و ضدیت با عقل و ضدیت با نوخواهی و تجدد و دوره آواره شدن میلیونها ایرانی و دوره حبس و قتل روشنفکران و دوره تزلزل بسیاری از ارزشهایی که گمان می بردیم نجات دهنده اند.

اما یک چیز مسلم است. علیرضا پهلوی وقتی انقلاب شد و دست اش از ایران کوتاه شد نوجوانی 12 ساله بود. حتی اگر پدر او تقصیرهای بزرگ کرده باشد به سبب گناه پدر نمی توان او را شماتت کرد و به اندوه از دست دادن وطن اش بی اعتنا بود. بسیاری می پرسند که چطور یک شاهزاده می تواند اینقدر ضعیف باشد. اما به باری که بر دوش یک شاهزاده ناکام است بی توجه می مانند. خانواده شاه و تربیت آن دوران مبتنی بر وطن پرستی بود. من اطمینان دارم که همین هم اساس فکر خانواده پهلوی را تشکیل داده و می دهد. آنها درکی از وطن دارند که با آن موافق باشیم یا نباشیم ایشان را سخت به وطنی که در آن همه نوع اختیار داشتند و برای آن طرحها و برنامه های بسیار فراهم کرده بودند پیوند می زند. از دست دادن وطن برای آنها چندین برابر دشوارتر از همه دیگر مهاجران است. زیرا آنها وطنی را از دست دادند که آبادتر نشد و در مقابل ویرانی وطن کاری هم از آنها ساخته نبود. داشتن ثروت و نفوذ سیاسی هم هیچوقت کمکی نکرد. آنها از شدگان بودند. تحصیل در هاروارد و زندگی در خانه خوب و سفر به این طرف و آنطرف کافی نیست وقتی کاری که از شما انتظار می برند از شما ساخته نیست.

فکر کردم شاید علیرضا باید اینطور فکر می کرد که بسیار خوب از امروز من خود را کشته می گیرم. اما بگذار بمانم و تمام وقتی را که از عمرم باقی می ماند صرف کاری کنم. مثلا کتابی اساسی بنویسم در ایرانشناسی شرق ایران که کمتر کاویده شده است. بنیادی راه بیندازم که فقط به یک موضوع اساسی ایران توجه داشته باشد و مثلا پژوهش در کم آبی را وجهه همت قرار دهد. کاری بکنم که دیگر اصلا به من مربوط نیست چون فرض این است که من دیگر وجود ندارم. کاری کنم برای همان مردمی که غصه انها مرا می خورد و می جود و به پای مرگ می کشاند.

علیرضا به اینها فکر نکرد. چون چیزی که او را از درون می تراشید فقط با مرگ تمام می شد. شاید خیلی ها فکر می کرده اند علیرضا به کمک نیاز ندارد. شاهزاده ای که همه چیزی که بخواهد دارد چه نیازی به کمک دارد. اما همین خطا علیرضا را تنها می کرده است. او حتی از کمک دیگران هم بی نصیب ماند. 

شاید باید برای علیرضا عکسهای دختران و زنان و پسران روستای گاودانه را می فرستادیم تا بداند که می تواند کارهایی بکند برای مردمی که به بلای دولت غارت و اوباشیگری دچارند. باید برای امروز و آینده آنها هم که شده می ماند تا به سهم خود کاری بکند.

اما مهاجر دور از وطن بخصوص اگر وطن پرست باشد و همه عمرش خود را ناتوان از انجام کاری دیده باشد بیش از علیرضا طاقت نمی آورد. شاید اگر ما هم سی سال از وطنی که به آن عشق می ورزیم دور بمانیم و احساس کنیم درها به روی ما بسته می ماند راهی جز رها کردن خود از زندان زندگی اجباری در مهاجرت نیابیم.

مرگ علیرضا پهلوی به نظرم پاسخی است که انسانی مثل همه ما به اجبار زندگی در غربت می دهد. و در این شورش بر اجبار فرقی نیست بین آن زن ایلامی که خودسوزی می کند و روشنفکری که در جنگلی خود را به دار می آویزد. زیستن در اجبار مرگ آور است. مهم نیست که دین تو را مجبور می کند یا کفر. اجبار خواری است. و مرگ از خواری بهتر است. این مرگ ما را آن از خواری نجات می دهد. 

علیرضا نماند تا کمک اش کنیم. بی خبر ماندیم تا رفت. اما برای اینکه برادران دیگرمان و خواهران دیگرمان به این خودسوزی ها دست نزنند راهی جز پایان  دادن به خواری نیست. باید برای زندگی شاد و انسانی با خواری اجبار درافتاد. پایان اجبار آغاز زندگی است
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 22
چاپ کن
بفرست  
January 4, 2011  
فاصله اجتماعی را چطور می توان اندازه گرفت؟  
 
خواندم که کتاب قلعه حیوانات جرج اورول برای اولین بار در کابل منتشر شده است. اولین چیزی که به نظرم رسید این بود که همان فاصله ای که میان نشر قلعه حیوانات در ایران و در افغانستان است فاصله این دو جامعه را هم از یکدیگر نشان می دهد.

خبر در مجله آرمانشهر آمده است که دوست پرتلاش و انساندوست من گیسو جهانگیری در کابل منتشر می کند. گیسو یکی از بهترین جامعه شناسان در حوزه آسیای میانه و افغاستان است. مجله او را که ورق می زنم با خود می پرسم این مجله چقدر افغانستان مخاطب دارد؟ فاصله مخاطبان این مجله با جامعه افغانستان همان فاصله ای است که آنها ناچارند زمانی پر کنند.

فاصله مساله مهمی است. فاصله ایران با غرب هم که بسیار بحث می شود از جمله با همین مسائل عینی قابل اندازه گیری است. مثلا فاصله ای که ما داریم از زمانی که غرب به زنان حقوق کامل اعطا کرد یک فاصله اکنون 50 ساله است. زمانی که حقوق اقلیت ها را شناخت هم چیزی در همین حدود است. پس دست کم در درک دیگری چه اقلیت مذهبی و قومی باشد چه نیمه دیگر خانه و زندگی مان به طور عمومی 50 سال فاصله داریم. یعنی همین امروز اگر به آن برسیم 50 سال دیر رسیده ایم. ولی باز دیر بهتر است تا اینکه هرگز نرسیم.

وقتی کتاب سنجش خرد ناب کانت با ترجمه میرشمس الدین ادیب سلطانی در آمد در دایره المعارف بزرگ اسلامی کار می کردم. نسخه عربی ترجمه کتاب کانت در کتابخانه بود. تاریخ اش به دهه 60 میلادی می رسید و آن سالها در دهه 80 میلادی بودیم. به دوستان می گفتم فاصله ما از عربها در این زمینه 20 سال است. منتها بعد از 20 سال هم ما کانت را به زبانی ترجمه کرده ایم که هیچکس نمی فهمد! من برای ادیب سلطانی احترام شخصی و قلبی فوق العاده ای قائل بوده و هستم اما این تفاوت را نمی شود نادیده گرفت. کتاب دیگر او راهنمای آماده ساختن کتاب اما کتابی بهنگام بود. درست در بحبوحه مباحث ویرایش منتشر می شد و من از آن بسیار استفاده برده ام. اما جالب است که خودش در مقدمه نوشته که آماده ساختن این کتاب 20 سال طول کشیده است. به زبان دیگر، او زمانی به مسائل ویرایش فکر می کرده که هنوز کسی به این مسائل فکر نمی کرده است. 

فاصله یعنی زمان رسیدن. چیزی که امروز تو به آن رسیده ای و دیگری 20 سال و 30 سال و 50 سال پیش رسیده بوده است. فاصله جامعه ها از یکدیگر نیز چنین است. در بعضی چیزها می توان فاصله را سریع برداشت. من همان یکباری که توانستم به ایران بروم در خانه مادرم وسایلی برای آشپزخانه می دیدم که در اروپا هنوز ندیده بودم یا رایج نبود. می دانم که دوستان بسیاری با فاصله بسیار کمی از توزیع یک فیلم در جهان می توانند آن را در خانه خود در تهران تماشا کنند. اما در بسیار امور دیگر چنین نیست.

سرجمع فاصله های ما از دنیای همسایگان مان و الگوهای تمدنی مان در غرب و شرق میزان رشد و موانع رشد ما را نشان می دهد.

سخن من به این معنا ست که معیارها و میزانهای سنجش رشد اجتماعی تقریبا همه جایی و ثابت است؟ آری من چنین اعتقادی دارم.

پس نوشت:
یک زمانی بنیاد پژوهشهای آستان قدس تحقیق مفصلی انجام داده بود که در عصر قبل از نرم افزارهای کامپیوتری خیلی وقت برده بود و آن تهیه فهرست همه کتابهای ترجمه شده ایران از آغاز تا اوایل دهه شصت شمسی بود. من همیشه معتقد بوده ام که انتشار این اثر می تواند به تاریخنگاری آشنایی ما با اندیشه و فرهنگ جهانی کمک کند. اما دریغ که این اثر ظاهرا هرگز منتشر نشد و در ان بنیاد کسی جلو کار را گرفت.

بر اساس فهرست کتابخانه ملی ایران قدیمی ترین چاپ کتاب اورول مربوط است به اوایل دهه 50 (1352) و امیرکبیر آن زمان با همکاری فرانکلین منتشر کرده است. منتها به احتمال زیاد کتاب پیش از این هم چاپ شده بوده است چون خود این نسخه هم چاپ دوم است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست