قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




December 28, 2010  
یارانه ملت در حکومت اقلیت  
 
تازه ترین یادداشت من در سلسله کارهایی که در شناخت دولت محمودی-ولایی احمدی نژاد می نویسم امروز منتشر شد. معمولا وارد بحثهای اقتصادی نمی شوم و فکر می کنم در سالهای اخیر شاید مهمترین یادداشتی که نوشتم مربوط می شد به تاسیس وزارت رفاه در دولت خاتمی. قبول دارم که اصولا ما جماعت رسانه پرداز کمتر به اقتصاد و معیشت توجه داریم. اما در سالهایی که گذشته است هم برای خود و هم در کارهایی که طراحی کرده ام همیشه بحث معیشت را برجسته کرده ام. ولی در این حوزه کمتر مباحثی که فراگیر شود و بحث عمومی را بطلبد پیش آمده است. بخشی از آن هم حتما ناشی از فاصله ای است که اهل قلم از این موضوعات دارند. اما خطرهای بزرگی که در دوره اصلاحات هویدا شد مثل بحث اقتصاد زیرزمینی و مساله بنادر قاچاق رسمی و سپس روی کار امدن احمدی نژاد با شعارهای معیشتی، گروههایی مثل مرا به موضوع علاقه مند کرد. امروز خوشبختانه شمار وبلاگهایی که اقتصادخوانده ها در حوزه اقتصاد می نویسند هم کم نیست و بتدریج شمار کسانی که دست کم از منظر اقتصاد سیاسی به مساله دولت و ثروت در ایران نگاه می کنند هم در حال افزایش است.

برای من که سالها ست به ساز و کار و مصایب طبقه متوسط در ایران توجه دارم موضوع احمدی نژادیسم درست از زمانی جدی شد که متوجه شدم مساله این دولت حول تجددستیزی می گردد و به صورت برنامه ریزی شده طبقه متوسط را به عنوان حامل تجدد هدف گرفته است (که در واقع به نوعی سیاست هاشمی و خاتمی را معکوس می کند). تحلیل های پراکنده در باره رفتار این حاکمیت با زنان و دختران و هنرمندان و رسانه ها و نهادهای مدنی طبقه متوسط و دانشگاه و پاتوق و کتابفروشی و عرف و عادات شهری و غربی آن بتدریج در ظل درک اهداف کلی نظام ولایی صورت روشن تری پیدا کرد.

امروز من تردید ندارم که همه و همه اهداف کلان و حرکتهای بزرک و پرخرج نظام ولایتمدار در جهت تضعیف تجدد و تجددخواهان و طبقه متوسط در ایران است. حذف یارانه ها هم همین طور است و شیوه تحلیل من در مقاله تازه ام بر همین اساس است. من نشان داده ام که این دولت که به نابودی دستاوردهای دولت هاشمی و خاتمی برخاسته است نمی تواند و نمی خواهد هیچ طرح مهمی از آن دوره را ادامه دهد. از نظر من هر طور هم که ماشین تبلیغی دولت وانمود کند و هر قدر مشابه سازی هم که بکند طرحی که دارد انجام می دهد هرگز در کم و کیف و جهت و هدف و روش اجرا همان طرحهایی نیست که اقتصاددانها توصیه می کردند. من کاملا به نظر دکتر محسن رنانی عقیده دارم که این طرح برای تخریب و حذف طبقه متوسط جامعه ایران است.

رسانه های بزرگ اگر رسالتی دارند این است که روشن کنند چرا و چگونه این طرح نابودی و حذف کامل طبقه متوسط را هدف گرفته است. یا به صورت خلف نشان دهند که چطور ممکن است دولتی که سر تا پا دولت اقلیت است و رای طبقه متوسط را نگرفته و ندارد و علیه آن رای کودتا کرده است ممکن است کاری به نفع طبقه متوسط شهرنشین انجام دهد.

من در مقالات ماهها اخیر خود که عمدتا در دو سایت مردمک و تهران ریویو منتشر شده مرتب این موضوع را از زوایای مختلف بررسی کرده ام:

در مقاله انشاءالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد نشان دادم که چگونه متفکران تجددستیز اینک اعتماد به نفس پیدا کرده اند و رسما دم از نابودی تجدد می زنند؛
در مقاله جمهوری اسلامی اسرائیل نشان دادم که چگونه نظام ولایی سیاست تبعیض و تبعید و گریزاندن و راندن را به عنوان سیاستی استراتژیک دنبال می کند و رسما مایل است ایران را از نیروهای تجددخواه خالی کند و آن را ملک طلق خویش سازد؛
در مقاله در شهرخدای خامنه ای شهروندان به اوباش تبدیل می شوند نشان دادم که این حاکمیت هرگز به مساله ای به نام شهروند و جامعه مدنی اعتقاد ندارد و ذهن اش درگیر رعیت پروری است؛
در مقاله تهاجم فرهنگی اکثریت به حکومت اقلیت نشان دادم که چگونه یک مفهوم کلیدی در رتوریک ولایت مطلقه به معنای سرکوب برنامه ریزی شده اکثریت شهرنشین و تحول خواه است؛
و اکنون در مقاله یارانه های دولت دهم طرح هاشمی و خاتمی نیست نشان می دهم که نباید فریب رتوریک احمدی نژاد را خورد. از این کوزه جز همان که در اوست بیرون نمی تراود و از این دولت آبی برای برای طبقه متوسط جامعه گرم نمی شود. این دولت هویت معینی دارد و هر بازی و فریبی که در پیش گیرد تا رد گم کند و آب را به گل بیالاید نباید اهل نظر رد اصلی حرکت اش را گم کنند. این دولت دولت اقلیت است و در جهت منافع اقلیت و ادامه تسلط اقلیت بر اکثریت عمل می کند. و طرح حذف یارانه هایش خطرناک ترین طرحی است که تا کنون داشته است. فرقه حاکم پس از سالها مبارزه با ارزشها و روشها و سبک زندگی طبقه متوسط ایران اکنون محیلانه در صدد نابودی معیشت و منابع مالی تمایز اجتماعی او ست و راندن این طبقه به سوی فقرایی که دنبال ماشین رئیس دولت می دوند. این البته محتاج بحث مستقلی است. اما احمدی نژاد مایه ای را که در طرحهای پیشین بود تا فقرا را یاری رساند و به نوعی به طبقه متوسط متصل کند دارد درست برعکس می خواند: طبقه متوسط را نابود کند تا به فقرا بپیوندند.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
December 25, 2010  
درون ذهن یک اصولگرا  
 
 بيژن نوباوه با حضور در نشستي با عنوان "جنگ نرم و رسانه" حرفهایی زده است که معمولا گوش ما از آن پر است و زیاد به ان اعتنا نمی کنیم اما یک دو نکته اش باعث شده حرفهایش توجه بیشتری جلب کند. این حرفها باعث می شود به این نکته پی ببریم که اصولا یک آدم سیاسی اصولگرا در سطح و اندازه نوباوه چگونه فکر می کند. بعضی از حرفهای او را مرور می کنم:

«ايران در هزاره سوم به عنوان يك قدرت تازه ظهور يافته قلمداد مي‌شود، بنابراين ما بزرگيم، ولي اگر خود را كوچك بدانيم بزرگ نمي‌شويم و اين مساله را غربي‌ها از ما زودتر فهميدند»

اصولا اصولگرا یعنی کسی که عقده خودکوچک بینی گروههایی از ایرانیان را به صورت معکوس تبدیل به خودبزرگ بینی چاره ناپذیری کرده است. نوباوه ایران ولایی را یک قدرت تازه ظهوریافته می داند ولی معلوم نیست که این قدرت در چه ناحیه ای است. و چرا «خودمان» آن را نمی بینیم اما غربی ها می بینند. این مرجعیت غربی ها صورت دیگری از همان عقده خودکهتربینی است.

«وي همچنين با اشاره به شهادت دكتر شهرياري اظهار كرد: سختي‌هاي چنين موضوعاتي بماند؛ اما ما وارد مرحله زيباي مبارزه شده‌ايم»

این مرحله زیبای مبارزه گویی مرحله ای است که دشمن شما را جدی گرفته است و قبول کرده که دارید کارهایی می کنید. اینکه کسی ترور و کشته شدن دانشمندان کشورش را زیبا بداند فقط از نوعی تمنای به رسمیت شناخته شدن و دیده شدن پرده بر می دارد به هر قیمتی.

« آقاي خاتمي موقعي كه مي‌خواستند دفتر خود را ترك كنند گفتند كه آرزوي من اين بود كه پروژه هدفمند كردن يارانه‌ها را به اتمام برسانم، در حال حاضر احمدي‌نژاد به قول يكي از رسانه‌هاي خارجي آرزوي هاشمي و خاتمي را محقق كرد. در حال حاضر نيز اين مساله يك خواست ملي است امام اين‌طور مي‌خواست و ما هم اين‌طور مي‌خواهيم»

نوباوه برای اینکه بگوید هدفمندسازی پروژه ناتمام خاتمی بوده که احمدی نژاد دارد انجام می دهد باز ناچار از تایید یکی از رسانه های خارجی است. که یعنی بی بی سی. بی بی سی هم خوب می داند که با دادن دو خط تایید چقدر این خودکهتربینان مدعی را سر ذوق می آورد. من مطلب مفصلی در این باره نوشته ام که بزودی منتشر خواهم کرد. همان شب اول هم گفتم که این تایید نادرست است. واقعیت چیز دیگری است. کافی است به کارنامه مجلس هفتم نگاه کنیم و طرح تثبیت قیمتهایش. اما فعلا بحث من این نیست. نوباوه ذوق می کند که بگوید همان خاتمی که ما قبول اش نداریم ولی دنیا قبول اش دارد این کار را نتوانسته بود انجام دهد اما آقامون احمدی نژاد توانست. بامزه تر این است که می گوید حتی آقای خمینی هم همین را می خواسته است! یعنی خلاصه وقتی این دوستان می خواهند کاری بکنند همه دنیا آنها را تایید می کند آنقدر که فراموش می کنند خودشان تا همین چند سال پیش افزایش قیمتها را کفر می دانستند. البته همین حالا هم می دانند؛ و فکر می کنند یارانه ها را برداشته ایم قیمتها چرا باید بالا برود!

«نوباوه در ادامه با بيان اين‌كه در حال حاضر سه سايت فيس‌بوك، تويتر و بالاترين سه سايت عمده جهان را تشكيل مي‌دهند و ما در ايران حدود 33 ميليون نفر كاربر اينترنتي داريم، اظهار كرد: هفتاد تا نود درصد از شبكه‌هاي ماهواره‌اي را ايستگاه‌هاي فارسي زبان تشكيل مي‌دهند و با اين وجود بايد پرسيد چرا اينطور است و چرا اين تعداد ايستگاه فقط براي ايران در نظر گرفته شده است؟ »

این همان بخشی است که خیلی مورد توجه قرار گرفته است. نوباوه نشان می دهد که چقدر بر این دید گروههایی از ایرانیان متکی است که خود را مرکز عالم می پندارند. آنقدر این خودمرکزبینی در این دوستان رخنه کرده است که سایتهای مورد علاقه آنها، یا سایتهایی که می شناسند و وزن اغراق آمیزی به آنها می دهند، حتما جزو سایتهای عمده جهان اند. اصولا این برادران با چیزی غیر از امور عمده سر و کار ندارند. فکر می کنند وظیفه شان این است که فقط بزرگ بزرگ حرف بزنند. از آنطرف هم دنیا بسیج شده است تا شمار شبکه های ماهواره ای را برای مقابله با نظام ولایی به هفتاد درصد کل شبکه های روی آنتن برساند. این چیست جز تایید اهمیت این دوستان؟

«پاسخ اين سوال به اين برمي‌گردد كه حرف ما در تئوري هزاره سوم عليه نظام حاكم بر جهان است و هر كسي به نوعي با ما داراي چنين مخاصمه‌اي است.»

همانطور که می بینید نوباوه به سوال خود طوری پاسخ می دهد که انگار در جهان هیچ کشور دیگری و هیچ مردم دیگری وجود ندارد که کمی هم که شده از ایران جلوتر باشد و ایران ذهن همه دنیا را به خود مشغول داشته است. برای امثال نوباوه اینها وقتی می خواهند علفی را از زمین بکنند یک سرش را آنها گرفته اند یک سرش را کل زمین!

«اين نماينده مجلس شوراي اسلامي با اشاره به بكار بردن واژه‌هايي از سوي مقام معظم رهبري با عنوان تهاجم فرهنگي، شبيخون فرهنگي و ناتوي فرهنگي گفت: ما نمي‌فهميم كه جنگ نرم يك جنگ كامل و صددرصد فرهنگي است؛ اگرچه جنگ نرم ممكن است به تحولات اجتماعي، ترتيبات امنيتي، تغيير ساختارهاي سياسي و ايجاد كنش‌ها و واكنش‌هاي نظامي هم منجر شود، ولي اساسا جنگ نرم صددرصد فرهنگي است.»

نوباوه در اینجا به نحوی ساده لوحانه دارد برنامه های رهبر را لو می دهد: ایجاد تحول اجتماعی و مسلط ساختن ترتیبات امنیتی بر همه چیز و تغییر ساختارهای سیاسی؛ مثلا محافظه کار-اصلاح طلب و نظام پارلمانی و انتخابات-محور و غیره. و آمادگی برای جنگ. اما به نحوی پارادوکسیکال همچنان معتقد است که مساله این برادران فقط فرهنگی است. باید مقاله جداگانه ای بنویسم و روشن کنم که چرا این جماعت اینقدر به فرهنگ و کار فرهنگی علاقه دارد و منظورش دقیقا از این کار فرهنگی چه هست.

«وي در ادامه بيدارسازي و آگاهي سازي و روحيه خودباوري، اعتماد به نفس، اعتماد به مردم فقير، بهره‌گيري از اسلام و آموزه‌هاي اسلامي، ايمان، وحدت، جهاد، شهادت و انتظار را از مولفه‌هاي انقلاب اسلامي ما برشمرد و گفت: وقتي آمريكايي‌ها فهميدند كه قدرت فكري و ايدئولوژي ما از اين مفاهيم نشات مي‌گيرد، سعي كردند كه براي جنگ با ما از چنين راه‌هايي وارد شوند.»

نوباوه در قدم بعدی بستر تغییرات و تحولات ولایت-پسند را معرفی می کند: به مردم فقیر اعتماد می کنیم، از اسلام سنتی و اندیشه های آخرالزمانی دفاع می کنیم و از همین نوع خودباوری و خودمرکزبینی که دیدید در همه هواداران می دمیم.

«وي افزود: ما نيز جنگ نرم را عليه ارزش‌هاي ليبرال و دموكراسي آنها شروع كرده‌ايم و مقام معظم رهبري نيز چنين بحثي را مورد توجه قرار دادند، چنانچه خطاب به آنان فرمودند ما به دنياي شما با ارزش‌هايمان حمله مي‌كنيم. در واقع وقتي دنياي غرب امروز فهميد كه در يك جنگ نابرابر انساني و ايدئولوژيك با ما قرار گرفته است و از ما ضربه مي‌خورد جنگ نرم را آغاز كرد.»

لگد بعدی را نوباوه به ارزشهای لیبرال دموکراسی می زند تا بر مایه ضددموکراسی حرکت ولایت تاکید کند. اما در عین حال چنان از خود پر است که فکر می کند آمریکا و کل غرب فهمیده است که این جنگی نابرابر است! یعنی ایران دست بالا را دارد و آنها دارند از ایران ضربه می خورند. نوباوه مرکز میدان را رها نمی کند.

«نوباوه به حادثه 9 دي نيز اشاره و خاطر نشان كرد: ببينيد كه در اين حماسه چه كساني به خيابان‌ها آمدند، تحليلگران مدعي جرات نكردند، بيايند، اما مردم كوچه بازاري و توده‌هاي آگاه و گمنام كه امام به آنان پابرهنه و كوخ‌نشين مي‌گفتند به عرصه آمدند.»

دوباره حضور مردم پابرهنه و کوخ نشین را ببینید.

«نوباوه با بيان اين‌كه ما توانستيم سايت تويتر را به طور كامل حك كنيم، گفت: غربي‌ها معتقدند ايراني‌ها جزء پنج كشور فايبري دنيا هستند.»

و باز تفاخرهای دون کیشوتی. حک هم همان هک است. این نشاندن ایران در میان 5 و 10 و 15 کشور تاپ در دنیا جز آنکه توهمات این دوستان را برملا می کند مرا یاد توهمات شاه هم می اندازد. این درد بیدرمانی است که می خواهیم به جبران بی عملی مان با ادعا در صدر بنشینیم. حتی ترکیه را بغل گوش خودمان نمی بینیم. دوبی را هم که اصلا ما آباد کردیم و الخ.

«وي در ادامه با تاكيد بر اين‌كه استفاده از اينترنت در كنار اين‌كه مي‌تواند يك تهديد به شمار بيايد، يك فرصت نيز هست، گفت: ما بايد روش‌هاي سلبي براي مقابله را كنار بگذاريم و روش‌هاي ايجابي را مورد توجه قرار دهيم و امروز نبايد ساختن يك وبلاگ و يا يك وب سايت براي ما دور از ذهن باشد. من در اين راستا در جلسه‌اي به فرمانده بسيج گفتم كه اگر ما امروز به تعداد بسيجيان وبلاگ داشته باشيم اين هيچ اشكالي ندارد.»

نگاه نوباوه و امثال او نگاهی بشدت کمی هم هست. او فکر می کند هرقدر سیاهی لشکر بیشتر بهتر. او درکی از تاثیر رسانه ها ندارد. فکر می کند در تمام دنیا هم رسانه ها را دولتها به وجود آورده اند و بدتر از آن نظامیان و شبه نظامیان اداره می کنند. نوباوه تنها نوک دماغ اش را می بیند و دنیا را از روی همان می سنجد.

«وي در ادامه اظهار كرد: از آنجا كه تئوري جنگ نرم مي‌خواهد باورها را عوض كند و بگويد نهايتا دنياي غرب از شما برتر است، نمادهايي را به تصوير مي‌كشد تا اين برتري را القا كند اين در حالي است كه مي‌توان گفت بيش از هشتاد درصد از آمار پزشكي و علمي آنها دروغ محض است»

نوباوه ها برای اینکه هیمنه غرب را در ذهن مخاطب بشکنند و برای خود هیمنه ای درست کنند در هر دو سو ناچارند دروغ بگویند. دنیای انها بر دروغ و توهم بنا می شود. دنیایی سست تر از دنیای عنکبوت. دنیایی که فاصله بزرگی دارد از آموزه «نجات در راستی است». نشانگر ناامیدی عمیقی است از پذیرفته شدن حرف و جایگاه خود در ایران و جهان. 

---------------
برای شناخت بیشتر نوباوه این مصاحبه کوتاه را هم از دست ندهید

*متن را بعد از انتشار کمی ویراستم خاصه از نادرستی های تایپی که ناشی از تغییر نمره چشم است حکما. چطور در همان نشر اول به دیده نمی آیند؟
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
December 11, 2010  
پارادوکس های معنادار خودنویس  
 

رویش

اولین باری که نیک‌آهنگ کوثر در نشستی در لندن در نوامبر 2009 طرح خودنویس را رونمایی کرد حقیقتا به او آفرین گفتم و از ایده و نام و شکل و طرح کاری که ترسیم می‌کرد خوشم آمد و آن را گامی دیگر در تقویت روزنامه‌نگاری شهروندی دیدم. وقتی هم خودنویس بالاخره راه افتاد، من هم دارای نام و رمز کاربری شدم و بسیاری دیگر از وبلاگ‌نویسان و روزنامه‌نگاران هم دعوت شدند که در خودنویس بنویسند. یکی دو مطلب هم نوشتم و یا هم‌زمان در وبلاگ خود و خودنویس گذاشتم. اما طولی نکشید که سبک و مرام خودنویس به چشم من و بسیاری دیگر دیگرگون شد. من یک بار ناچار مطلبی نوشتم با عنوان «رسانه سبز میدان لجن مالی نیست» که در همین تهران ریویو منتشر شد. خواستم درباره ادعاهایی که نویسنده‌ای با نام مستعار برضد عطاءالله مهاجرانی مطرح کرده بود و از اتفاق مربوط به مجلسی بود که من هم آنجا بودم، روشنگری کنم. اما واکنش نیک‌آهنگ خیلی روشن و صریح بود: خودنویس رسانه‌ای سبز نیست.

پس از آن چند بار خود را ملامت کردم که شاید آن مطلب در بیرون رفتن نیکان از جبهه سبز نقشی داشته است. اما هر چه هست سایت خودنویس پس از آن به روشنی به سمت خانواده‌ای از حقیقت‌های سیاسی گرایش پیدا کرد که خود را سبز به معنای طرفدار موسوی نمی‌دانند. یعنی این راهی بود که انتخاب کرده بود یا مالا به آن می‌رسید فقط با واکنش به آن مقاله به روشنی تمایز خود را آشکار ساخت.

ریزش

خودنویس امروز جناحی از مخالفان نظام ولایی را نمایندگی می‌کند که خواستار براندازی‌اند و از همین منظر هم به انتقاد از رهبران سبز می‌پردازد. انتقادهایی که موج اول آن چنان واکنش‌هایی را دامن زد که نیکان در جواب، برچسب «سبزاللهی» را – که می گفت از کسی دیگر گرفته است – مطرح کرد و خانواده خودنویس آن را در سایت و در بالاترین بر سر زبان‌ها انداخت تا با تکیه بر گفتمان دموکراتیک سبز، جوانان آزرده شده را وادارد حرف مخالف را هم بشنوند. این اولین شکاف رسانه‌ای مشهود میان دو خانواده اصلی در جنبش بود: خانواده مذهبی‌ها و میانه‌روان و عمل‌گرایانی که با مذهب سر ستیز ندارند، و خانواده غیرمذهبی‌ها و ضدمذهبی‌هایی که اغلب توهین را جاده-باز-کن ابراز عقاید خود می‌دانند و درست به همین جهت تمایلات افراطی و ایده‌آلیستی دارند. این شکاف از سالگرد جنبش 22 خرداد اوج گرفت که دوره کارهای پر سر و صدای نیکان است (برای مجموعه‌ای از کارتون‌های او در دوماهه خرداد و تیر 89 اینجا را ببینید).

خودنویس از نظر من امروز و در بخش مهمی از سابقه یک‌ساله‌اش نماینده این خانواده/طیف از مخالفان نظام ولایی است و طبعا کسانی را که از طیف میانه‌روی سبز در خودنویس می‌نوشتند به تدریج از دست داده است. در پاسخ به درخواستی که برای هم‌فکری در نوشتن این مقاله از مخاطبان خود در فیس‌بوک داشتم یادداشتی دریافت کردم که بسیار بامعنا ست:

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست  
December 10, 2010  
آیت الله وحید آینده دین است  
 
 مدتی هست که از خوب و بد وبلاگستان چیزی ننوشته ام اما اگر بخواهم خوب های وبلاگستان را یاد کنم یکی وبلاگ آرمان امیری است که مجمع دیوانگان اش می خواند اما به چنان مجمعی کمتر شباهت دارد مگر اینکه بگوییم گفتن سخن های درست و بقاعده کم از دیوانگی نیست!

آرمان مطلبی نوشته در باب نامه و نظر محسن کدیور به آیت الله وحید(+). هم نوشته او کمیاب است و هم نوشته و نظر و اقدام کدیور. اما یک نکته هست و این از آن دست نکته ها ست که ما قاعدتا باید به آن بیشتر توجه کنیم و کمتر توجه داریم و آن این است که هر گونه کشاندن آیت الله وحید و امثال ایشان به میدان سیاسی خطای فاحش است. ضمن آنکه روش بحث می تواند حاوی این خطا هم باشد که به دیگری تکلیف کنیم چه بگوید. یا از ایشان به سبب ناگفته هایشان بازخواست کنیم. آزادی گفتار همانقدر محترم است که آزادی سکوت. 

من فکر می کنم و چنین در حال و هوای جامعه می بینم که دین سیاسی آینده ای ندارد. کاملا قابل فهم است که در یک نظام سیاسی مطلوب و واقعگرا در ایران کسانی از روحانیون هم فعال باشند و حتی لیدر حزب باشند و وکیل و وزیر بشوند و به سفارت برگزیده شوند. اما این دین سیاسی نیست. دیندار سیاسی است.

آینده دین در ایران از نگاه من آینده ای غیرسیاسی است. به یک معنا آیت الله وحید آینده دین است در ایران. او بزرگ دارنده سنت است و پاس سنت می دارد و کس را می بینید که نرسد به او عتاب و خطاب کند. او از معدود مردان منزه دینی است که رهبر سیاسی حتی اگر ولی فقیه بر خود نام نهاده باشد نزد ایشان با سلطان برابر است و این سلطان آنقدر به دنیا آلوده است که پرهیز از او خوشتر و به اصل دین نزدیک تر. 

من در این واقعیت که آیت الله وحید تنها کسی بود از مراجع بزرگ که به دستبوس و پابوس خامنه ای نرفت این را بعینه می بینم که قدرت واقعی دین در همین نظم سنتی آن و مراجع سنتگرای آن است. این را باید پاس داشت. سیاسی کردن آن خطا ست. این از ان سنت ها ست که پشتوانه است. این را نباید آسان و ارزان به میدان آشفته سیاست کشاند که مثلا قوای بیشتری در صحنه داشته باشیم. این بدترین کار است.

آینده دین آینده پشت کردن به سیاست و بازداشتن سیاست از دخالت در امور دینی است. این همان است که ما داریم برای رسیدن به آن می کوشیم. یعنی ما به عنوان کسانی که زخم دین دولتی را خورده ایم و نفاق و تفرقه آن را در جامعه خود دیده ایم از منظری مدنی به همان افقی روی کرده ایم که کسانی چون آیت الله وحید از منظری دینی به آن روی دارند و حافظان آن هستند. این را باید قدر بدانیم.

در هر آینده ای دینمداران اخلاقگرا و خداترس آزادند به ارزشهای خود وفادار بمانند و مثلا مردمان و هنرمندان و رسانه ها را از تصویر کردن مقدسان بازدارند. آزار ایشان نباید جست. صد راه هست برای تصویر عالی از چیزی که نمی شود تصویر کرد. کافی ست خلاقیت داشته باشیم. این تصویر کردن همه چیز نوعی فقر تخیل است که از نگاه من کاملا با هنر دولتی همخوان است.

دین آینده دین آدمهای براستی معنوی و دین هنر و تخیل معنوی است. و من به معنویتی که آیت الله وحید پاس می دارد به دل احترام می گذارم. بگذاریم این مرد دین آسوده باشد و به قیل و قال سیاست آلوده نشود. این به سود دین و به سود مدنیت در ایران است. و به اخلاق والا نزدیکتر.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
December 5, 2010  
من با کنکاش در نیمه پنهان آدمها مخالف ام؛ با افشاگری هم  
 
رضا حیرانی شاعر جوانی که من حرفهاش را در مصاحبه اش با رادیو زمانه نقد کرده ام در فیسبوک یادداشتی برای من فرستاده و نوشته است:

«در مورد انتقادات شما به خودم معتقدم باید تندتر از این می نوشتم. که اگر پیش از این چنین مطالبی نوشته می شد کار به آنجا نمی رسید که که در اعترافات سعید امامی مشخص شود آمار تردد پوینده و مختاری را یکی از اعضای شورای مشورتی کانون نویسندگان به ماموران داده بود. تنها جهت اطلاعتان می نویسم. خبر دارید بسیاری از ناشران وقتی شاعران جوان برای چاپ کتابشان به آنها مراجعه می کنند می گویند پول بیشتر می گیریم اما کتابتان جزو اثار برگزیده یکی از جوایز سال بعد خواهد شد. یا می دانید یکی از معتبرترین صفحات ادبی به شاعران جوان پیشنهاد می کند در ازای دویست هزار تومان نقد مثبتی روی کارشان نوشته شود؟ خبر دارید وقتی برای ازادی خلیل درمنکی میخواستیم نامه جمع کنیم خیلی ها ترس این را داشتند که مبادا خلیل بی نوا هم مثل فلان دوست که ادعا کرده بود در کهریزک بوده در کمپ اعتیاد حضور داشته باشد؟ باور کنید رفیقی را داشتیم که در حضور خامنه ای هم رفته بود و شعر خوانده بود بعد از انتخابات مدعی شد رهبر کمونیست های تهران بوده و ساعت ها شکنجه می شده در حالیکه در تظاهرات 9 دی حامیان احمدی نژاد هم دیده شد و امروز هم در یکی از کشورهای اروپایی پناهندگی سیاسی گرفته باور کنید فضای ادبیات ایران از لجن زار هم بدتر است باید افشاگری کرد .باید علیه هر جریان سواستفاده گری نوشت»

من با افشاگری مخالف ام. این یک بحث اصولی است. رسانه کارش پنهان پژوهی در زندگی آدمها و انتخابهاشان و نشست و خاست شان و دوستان شان نیست. رسانه سازمان اطلاعات جمهوری اسلامی نیست که برای هر کس پرونده ای درست کند تا هر جا لازم آمد به رخ اش بکشد و مهارش کند یا ساکت اش کند یا خراب اش کند و از این قبیل.

این از نظر من عین آلودگی به همان مسمومیتی است که زندگی ما را در ایران غیرقابل تنفس کرده است و همه ما را می رماند. رسانه باید در باره زندگی افراد ساکت بماند. هر قدر این سخن به نظرتان هضم اش دشوار بیاید این راه رسانه است و هر راه دیگری بیراهه است.

اجازه بدهید برای روشن شدن این ایستار اولین ادعای رضا حیرانی را در بالا یکبار مرور کنیم؛ او می گوید: «در اعترافات سعید امامی مشخص شد آمار تردد پوینده و مختاری را یکی از اعضای شورای مشورتی کانون نویسندگان به ماموران داده بود.»

من می پرسم: از چه راهی به اعترافات سعید امامی دست یافته ای؟ این اعترافات اگر در دسترس همه است کجا ست و اگر نیست منبع تو چیست؟ و چرا ما باید به منبع تو اعتماد کنیم؟

باز می پرسم فرض کنیم اصلا سعید امامی چنین حرفی زده باشد. اما سعید امامی کدام حرف راست را گفته است که این یکی را گفته باشد؟ چرا باید به آدمی به فریبکاری و پلیدی سعید امامی اعتماد کرد و حرف او را باور کرد؟

باز می پرسم آیا با کسی که سعید امامی متهم اش کرده است حرف زده ای؟ اگر زده ای او چه می گوید؟ اگر انکار می کند که حتما انکار می کند تو چه راه دیگری غیر از اعتماد به سعید امامی داری که انکار او را رد کنی و امامی را راستگو و متهم را دروغگو بدانی؟

و اگر همه این سوالها را از خود نکرده ای چرا این اتهام را تکرار می کنی و جمع و جامعه را به تک تک اعضای مشورتی کانون مشکوک می کنی؟

این سوالها را می توان از جنبه های مختلف باز هم ادامه داد اما من یک سوال دیگر می پرسم: رضا حیرانی عزیز! آیا سازمان اطلاعات جمهوری اسلامی با آن عرض و طول اش که همه جای مملکت باستانی را گرفته و جای خالی باقی نگذاشته آدم کم داشته برای مراقبت که از عضو مشورتی کانون استفاده کند؟

اما اجازه بدهید کوتاه کنم. مشکل این است که وقتی ما وارد این نوع داستانهای اطلاعاتی می شویم وقتی می خواهیم همه ادای شخص صاحب اطلاع درآوریم براحتی بازی می خوریم. زیرا ساده اش این است که ما اطلاعاتی نیستیم. کسانی که حرفه شان اطلاعاتی بودن است کارشان تولید سوالهای بی جواب است یا ایجاد فضایی که دوغ و دوشاب قاطی شود و یا آنقدر فضا را آلوده کنند که شما دوست را از دشمن تمیز ندهی و دوست را دشمن کنی و خادم را خائن بشماری. به این ترتیب به دست خود من و شما کار خود را پیش برده اند. اگر قانع نمی شوید نگاه کنید به آن بلایی که بر سر اطلاعات و اخبار و رسانه ها در ماههای بعد از انتخابات آمد. 

اتهام زدن مساله کوچکی نیست و فرد و جامعه ای که به ادنی بهانه و اشاره ای اتهام را بدون وارسی دقیق بپذیرد و دنبال کند و تکرار کند هنوز به استقلال فکری و رشد و بلوغ کافی نرسیده است. هنوز به این آگاهی مدنی نرسیده است که اتهام راهی برای نابودی سرمایه انسانی و اجتماعی است. 

من یقین دارم بخش بزرگی از آلودگی فضای ارتباطاتی در دوره های مختلف جمهوری اسلامی عمدی و به اصطلاح مدیریت شده بوده است. کسی که این بازی را می خورد  کجا می تواند گرهی باز کند و همان بهتر که سکوت پیشه کند تا دست کم ابزار دست دروغ پردازان نشده باشد.

رضا حیرانی عزیز من اگر بخواهم تمام ادعاها و گزاره های تو را یک به یک تحلیل کنم می ترسم حوصله تو و خوانندگان را سر ببرم. اصلا بخشی از درازنویسی من از این نگرانی است که مبادا چیزی ناروشن مانده باشد. اما اگر کمی در گزاره اول خود تردید کردی بعد می توانیم در باره گزاره های بعدی ات هم صحبت کنیم.

هدف من بر خلاف نظر بعضی دوستان که در فیسبوک کامنت نوشتند دراز کردن تو نیست هدف من بر عهده گرفتن بخشی از وظیفه یک جامعه سالم است که باید در آن نهادهای نقد وجود داشته باشد تا هر رطب و یابسی در آن پذیرفته نشود و به معضل فکری تبدیل نشود.

من به تو نوشتم و باز هم می گویم که مشکل اصلی ما در ایران در این مباحث، نبود نهادها و محفل های نقد است یا ضعف شدید آنها در مبانی فکری و گفتمانی. من می دانم جامعه ما بیمار استبداد است. اما این را هم تو و دوستان جوان باید بدانند که استبداد می خواهد همه را به شکل خود در اورد. و گرنه بقایی نخواهد داشت. با آگاهی از این بیماری است که ما باید انتظارات خود را تصحیح کنیم. آهسته و با احتیاط پیش برویم تا با سر به زمین نخوریم. ما به اندازه کافی زده و شکسته شده ایم. نیازی نیست که خود نیز به شکستن یکدیگر برخیزیم. این همان ادامه فرهنگ بزن بهادری استبداد است. نوعی چماقداری است.

بدون اینکه بر خلق شفقت ورزیم و از عیوب آشکار و نهان شان چشم بپوشیم نمی توانیم از این بیماری مزمن به در آییم. برای همین است که باید مردم را به حال خویش بگذاریم و تنها گریبان کسانی را بگیریم که مسئول اند و کسی از آنها سوال نمی کند. من با گرفتن گریبان آدمهای عادی کوی و برزن و بزرگ کردن اغراق هایی که برای پوشاندن ضعف هاشان می کنند مخالف ام. حتی یک مسئول هم باید صرفا در چارچوب زندگی عمومی و مسئولیتهایش مورد سوال قرار گیرد نه اموری که به دیگران ربطی ندارد. تا سر در زندگی دیگران داریم به سوال کردن از کسانی که زندگی ما همه را مسموم کرده اند نمی رسیم.

من می گویم اگر در برابر ستمی که بر ما می رود سخنی نمی توانیم گفت در باره همه عیوب دیگران باید چشم بپوشیم.  درست است که امروز همه می توانیم حرف بزنیم. اما استفاده از این آزادی با مسئولیت همراه است و گرنه جهان پر می شود از حرفهای خاله زنکی و عمو مردکی. و بدتر از آن حق ها ناحق می شود و روندها مسموم می شود و ما از پیش رفتن باز می مانیم.

یک جنبه اخلاقی هم در قضیه هست: داستان موسی را شنیده ای که خداوند از او خواست برود بدترین آدم از قوم خود را بیابد؟ او به همه نوع بدکار و بدکاره ای سر زد تا یکی را که از همه بدتر است برگزیند. آخر چه کرد؟ آن شال که باید به گردن بدکارترین مردم خود می انداخت به گردن خویشتن انداخت و نزد خداوند رفت. گفت من یقین نکردم که بدترین کیست اما خود را می دانم و از بدی های خویش باخبرم.

جامعه سالم با سوءظن ساخته نمی شود. من می بینم همه علیه افراد حرف می زنند. هیچکس علیه روشهای ناسالم حرف نمی زند. اما سوء ظن روش نظام اطلاعاتی است. باید دست از این روش برداشت.  
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
December 4, 2010  
مفاخره اشقیا  
 
مصاحبه رادیو زمانه را با شاعری به نام رضا حیرانی در فیسبوک همخوان کردم و نوشتم این متن هولناک است. دوستانی پرسیدند که چرا؟ و در آن چیزی هولناک که من دیده بودم نمی دیدند. سخن من ساده است: در این متن که من اگر بودم در انتشارش درنگ می کردم و ترجیح می دادم به این صورت منتشرش نکنم صورتی از یک تعزیه می بینیم که تنها اشقیای نمایش در آن حاضرند. این نگاه کج و معوجی به جهان و جامعه است. ستم است. می کوشم گزاره های این ستم را برجسته کنم:

تطهیر رذایل
«شارلاتان‌بازی که به آن شارلاتانیسم هم می‌توانیم بگوییم، امروز در کشور ما، در حوزه‌های مختلف، رفتار اجتماعی ناشناخته‌ای نیست، و چه بسا در انواع فعالیت‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی روشی رایج برای کسب شهرت، قدرت و ثروت باشد.»

با این حکم حاکم مقاله تکلیف اش را با همه چیز از جمله ادبیات و شعر مشخص می کند و این گزاره دوم بر حیرت ما می افزاید: «البته باید یادآوری کنم که لزوماً مجبور نیستیم شارلاتانیسم را امری غیراخلاقی در نظر بگیریم، حتی اگر در ظاهر اینطور به‌نظر بیاید.»

یعنی تلویحا آنچه را مذمت می کند می پذیرد. این نام اش نسبیت اخلاقی هم نیست. این سرگشتگی است اگر خوش بین باشیم. بدبین باشیم باید بگوییم مثل پولشویی تطهیر رذیلت هایی است که مقاله / گفتگو/ مانیفست از آن دم می زند.

لوطیسم و شارلاتانیسم
گزاره شاهکار بعدی این است: «وقتی فضای سالم برای معرفی، پیشرفت و قد کشیدن وجود نداشته باشد، همه نمی‌توانند منتظر رسیدن زمان مناسب برای آن فضای آرمانی بمانند. به‌همین خاطر هر کس از طریقی سعی می‌کند راه پیشرفت خودش را باز کند و در چنین مسیری طبیعی‌ست گاهی به رفتاری تن بدهیم که شمه‌ای از شارلاتانیسم را در خود داشته باشد.» در می مانم که اگر این برادران یوسف در قوم لوط زندگی می کردند چه می کردند. نخست حکم حاکم می دهد که همه شارلاتان شده اند و سپس نتیجه می گیرد که من هم می توانم شارلاتان باشم. نه آن حکم درست است و نه این نتیجه دفاع کردنی. 

«آزادی بیان یعنی پشم»
گزاره منطقی نمای بعدی شاعر سرگشته چنین است: «بسیاری از افرادی که مدعی آزادی بیان و مسائلی از این دست هستند، در ادبیات ما آرزوی مرشد شدن و مرید های فراوان داشتن را دارند و معتقدند به واسطه‌ی داشتن یکی دو کتاب بیشتر یا ریش و پشم سفیدتر باید از احترامی بالاتر برخوردار باشند و حتی گاهی در تمامی مسائل ادبی برای خودشان حق وتو هم قائل‌اند. آنها برای رسیدن به این آرزو دست به هر کاری می‌زنند. از بده بستان‌های پشت پرده گرفته تا محفل‌سازی‌های ریاکارانه و چه بسا چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر نیز بکنند.»

من این را اینطور می فهمم که از نظر گوینده او مرشدی و مریدی را با آزادی بیان قابل جمع نمی بیند و ثانیا مدعی است که این مرشدها فقط یکی دو کتاب بیشتر ندارند یا اصلا به خاطر ریش و پشم به ریاست ادبی و شیخوخیت رسیده اند و از آن بدترهمه اهل ریا می باشند چون به خلوت می روند کارها می کنند که در جلوت نمی کنند. معلوم نیست که این دوست جوان با آزادی بیان مخالف است یا فکر می کند آزادی بیان جایی برای مرشدیت و شیخوخیت ندارد یا اصلا هر که ادعای آزادی بیان می کند ریاکار است. و آیا حکم ریا فقط اهل آزادی بیان را در بر می گیرد؟ پس او برای چه می نویسد؟ تا یکی از همین مدعیان شارلاتان و ریاکار شود؟

«تاریخ شعر یا همان تاریخ شارلاتانیسم»
نگاه او به تاریخ نزدیک شعر حیران کننده است. پاسخ و پرسش را ببینید: «آیا می‌توانیم در نظر بگیریم که در دو دهه‌ی گذشته، شاعران جوان در مجموع با ترفند شارلاتانیسم سعی کرده‌اند خودشان را معرفی کنند؟ جواب: ظاهراً این اتفاق افتاده.» من در شگفت ام که چطور کسی می تواند چنین بی پروا مهر شارلاتان بر همه بزند و خود شارلاتان نباشد. 

او بر سخنان گهربار خویش می افزاید: «فراموش نکردیم که برخی از جریان‌های معاصر دست به کتاب‌سازی‌هایی برای طرح خویش زدند و با این کتاب‌سازی‌ها ناگهان شعر معاصر صاحب دو، سه، پنج تا هفت و حتی هشت پدر شد.»

این تحلیل جریان است یا نقد ادبی یا انتقام جویی؟ و منظور از معاصر چقدر معاصر است؟ ده سال؟ بیست سال؟ از اول قرن چهاردهم یا از اول اسلام 57؟

«شعر هنر بی هنران است»
از آن بامعناتر بی معنایی عامی است که شاعر حیران ما نه تنها در بیست ساله رشد و نمو خود که در یکصد ساله اخیر می بیند: «ببینید دوست من، مسأله اینجاست که اکثر شاعران ما در طول صد سال اخیر الزاماً دغدغه‌ی شاعری نداشته‌اند. شاعری برای بسیاری از ما امکان کم هزینه‌تری برای دیده شدن است. بسیاری از ما اگر می‌دانستیم برای دیده شدن راه‌های ساده‌تری وجود دارد به آن سمت گرایش پیدا می‌کردیم. مگر نه اینکه برخی از دوستان در اوج موج موسیقی پاپ وسوسه‌ی خوانندگی نیز داشتند؟ شاعری نه هزینه و سرمایه می‌خواهد، نه مثل نقاشی و موسیقی نیازمند خرید مواد و مصالح گران‌قیمت است.»

توجه کردید؟ یکباره تمام شعر صدساله ادب معاصر ایران تهی می شود از شعر. شعر می شود  اسباب دیده شدن کسانی که نه استعداد نقاشی داشته اند و نه هنر موسیقی و اصلا دنبال محصول ارزان و آسان بوده اند. شاعر ما مثل رئیس جمهور تقلبی ما بزرگی و عمق و وسعت نظر و سواد ادبی خود را در حقارت و سطحی نگری و تنگ نظری و بیسوادی دیگران تعریف می کند. در واقع در خود بزرگی ندیده تا آن را در دیگران هم تشخیص دهد.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست