قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




November 29, 2010  
به روایت نشانه ها؛ برای «یک روز از زندگی» در غربت  
 

mehdi jami from Shahzoda Nazarova on Vimeo.

با سپاس از شهزاده عزیزم برای تدوین این ویدئو. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
November 27, 2010  
بزرگداشت زندگی، نکوداشت روایت شخصی  
 
ثبت تاریخ زندگی روزمره ایرانیان هنوز نیامده و نشده و انجام نیافته گروه‌هایی را به واکنش واداشته است. زمزمه‌ها در باره یک ایده تازه است اما حرف‌ها و ایرادها همان حرف‌های کهنه و تکراری است (مثلا مشرق را ببینید).

جامعه ای که با ایده نو نخست از در مخالفت در می آید
 برای من این واکنش‌ها درست مثل واکنش‌هایی است که این گروه‌های طبعا محافظه‌کار در مقابل رادیو و تلویزیون و ویدئو و ماهواره و بعدا اینترنت داشتند و دارند. قدیمترها حتی در مقابل مدرسه هم موضع داشتند. مدرسه را و اصلا آموختن را اسباب گمراهی می‌دانستند. یا کسانی‌اند که هر گزارشی از زندگی خصوصی را در ردیف فیلم‌های مخفی معاشقه و افشاگری می‌بینند. 

طبعا ما که تعریف تازه‌ای از زندگی و نقش فرد و رسانه داریم نمی‌توانیم صبر کنیم یا با آنها احتجاج کنیم و راضی‌شان کنیم و پیش از آن دست به کاری نزنیم. هر کسی کار خویش می‌گزارد. زندگی در نهایت محصول این گفتگوها و مقاومت در برابر گفتگو است.

ما از زندگی روزمره نسلهای پیش بی خبریم
راست این است که تاریخ زندگی ایرانیان هنوز ثبت نشده است. من در موزه‌های مردم‌شناسی اروپا از حجم عظیم مدارک و اسناد و اشیا در باره زندگی روزمره مردم حیرت می‌کنم. نتیجه واضح‌اش را در تفاوت فیلم‌های تاریخی ما و غربیان ببینید. آنها وقتی می‌خواهند یک دهه معین در قرن بیستم یا یک دوره معین در قرن نوزدهم و هجدهم و یا قرون وسطا را تصویر کنند از همه جوانب زندگی آن دوره و آن روزگار باخبرند. از شیوه معماری و بهداشت عمومی تا رسم‌های خانوادگی و مذهبی و مراحل تاریخی و موسیقی هر دوره و مدرسه‌اش و خیابان و خانه‌اش و غذا و سفره‌اش و آداب اجتماعی‌اش و همه و همه جزئیات زندگی روزمره‌اش. حال آنکه وقتی ما می‌خواهیم یک فیلم تاریخی بسازیم به هزار زحمت می‌افتیم و دوره‌های تاریخی لباس و آداب و هنر و فرهنگ را با هم در می‌آمیزیم و یا چیزی از پیش خود درست می‌کنیم. تا سال‌های سال نحوه لباس پوشیدن خلفای صدر اسلامی و حاکمان آن دوران مثلا در فیلم‌های ماه رمضان چیزی در حد لباس‌های هنرپیشه‌های نمایش روحوضی بود. در این سال‌های اخیر سریال‌های پرخرجی در تلویزیون ساخته شده است اما همگی بی استثنا مشکلات بزرگی در نمایش درست آداب کوی و برزن و بازار و دربار در یک دوره معین دارند. یک نمونه واضح‌اش نمایش رفتار زنان در دربارها است که به‌کلی خلاف است و برداشتی خیلی آزاد و تخیلی از اسناد و اشارات متون است و هزار و یک چیز دیگر.

آیا تاریخ زباله دانی خاطرات است؟
تفاوت عظیمی که میان جهان ایرانی و جهان‌های دیگر وجود دارد یکی در همین است که ما تاریخ زندگی روزمره مردم خود را جدی نمی‌گیریم. میزان خراب‌کاری و ویران‌گری میراث قدیمی ما خود نشانه‌ای است از میزان توجهی که به حیات گذشتگان و در واقع بی‌توجهی عمومی به این موضوع داریم. مادران ما و پدران و پیران خانواده‌های ما گنجینه‌های بزرگی از خاطره و تاریخ تحول اجتماعی ما هستند اما اجازه می‌دهیم این گنجینه‌ها زیر خاک دفن شوند بدون اینکه گنج خاطرات و روایت شخصی آنها را از تجربه سال‌هایی که ما نبودیم و آنها بودند باز کنیم و بشناسیم و ثبت و ضبط کنیم. تاریخ بدون راویان‌اش و دانایان‌اش و کسانی که آن را زندگی کرده‌اند یا گزارش کرده‌اند وجود ندارد. در واقع می‌توان گفت ما از بی‌اعتناترین مردم به تاریخ نزدیک و دور خود و خانواده و جامعه خویش هستیم. ما بیهوده فکر می‌کنیم که هر چه کهنه شد دیگر ارزش وقت صرف کردن ندارد. زندگی قدیم بی‌ارزش بوده و ما خیلی خوشبخت‌ایم که در آن دوره‌ها زندگی نکرده‌ایم. 

اما توجه کرده‌اید که این نوع نگاه باعث می‌شود که خود ما هم بعد از ده سال و بیست سال شامل همان قاعده شویم؟ فرزندان ما می‌توانند به ما بگویند که دوره شما گذشته است و ارزش بحث ندارد. این خطای نسلی در ندیدن تاریخ تجربه نسل قبلی خطای بزرگی است. ما را از انباشت تجربه و آگاهی از سرعت تحولات و میزان دستاوردها و ریشه شادی و اندوه امروزمان دور می‌دارد.

 از عکسهای قدیمی تا زندگی دیجیتال
اما این امور با تحولات تازه رسانه‌ای در حال دگرگون شدن است. پدر و مادرهای ما از تمام زندگی شان چند عکس بیشتر نداشتند. از دو نسل قبل از انها شاید به‌زحمت همان چند عکس هم پیدا بشود. اما نسل‌های جدیدتر آلبوم‌های خانوادگی دارند و در این سی‌ساله اخیر صاحب ویدئو شده‌اند و در این ده‌ساله یکباره ثبت زندگی شخصی مساله‌ای عمومی شده است. حالا همه صدها عکس دارند و دهها فیلم از خودشان و زندگی و سفر و عروسی‌شان و تولد فرزندان شان ثبت کرده‌اند و هزاران نفر دارند تصویرهای زندگی خود را با دوستان شان و حتی بیگانگان به اشتراک می‌گذارند. تاریخ دارد عوض می‌شود اما روحیه عمومی ما هنوز به تاریخ تازه و مقتضیات آن چندان که باید خو نگرفته است یا به سطح فعال آگاهی و فرهنگ عمومی منتقل نشده است.

 خاطراتی که وقتی زنده ایم منتشر می شود/ تاریخی که با هم می نویسیم
تاریخ تازه‌ای که از آن حرف می‌زنم تاریخ روایت‌های شخصی است. تاریخی است که در دوره زندگی هر کدام از ما نوشته می‌شود نه بعد از مرگ ما. تاریخی است که خود ما داریم می‌نویسیم و ثبت می‌کنیم. این اتفاق تازه‌ای است و چون تازه است هنوز زمان می‌خواهد و طرح افکنی‌های تازه می‌طلبد تا ابعاد آن شناسایی شود و به سواد عمومی تبدیل شود.

به همین ترتیب چون این رسم تازه است و به صورت فعال و خودآگاه دنبال نشده ما از بخش‌هایی از جامعه تصویر داریم که امکان به جا گذاشتن تصویری از خود را دارند و از بخش‌های بسیار بزرگی هنوز تصویر چندانی نداریم و گاه مطلقا تصویر نداریم.

نگاه کنید ببیند ما چقدر هموطنان بهایی خود را می‌شناسیم. چقدر از همسایگان و همشهری‌های زرتشتی‌مان باخبریم. چقدر با زندگی ساده کوه‌نشینان زاگرس آشناییم یا چقدر با مردم کویر حاشیه خراسان و کرمان نشست و خاست داشته‌ایم. چرا فکر می‌کنیم ایرانیان همه شیعه هستند و چقدر از سنی‌های کشورمان خبر داریم؟

عصر بی خبری ما به پایان می رسد؟
در یک نگاه کلی، ما با وجود تحولی که خواه ناخواه رسانه‌های جدید در جامعه ما نیز ایجاد کرده از جامعه ایران چیز زیادی نمی‌دانیم. از بوشهر فقط نیروگاه‌اش را شنیده‌ایم اما مردم‌اش را ندیده‌ایم. از اهواز گرمایش را خبر داریم اما از شادی و اندوه مردم‌اش بی‌خبریم. نمی‌دانیم عاقبت جنگ در خرمشهر چه شده و با مردم‌اش چه کرده است. از زندگی روزمره در بم و باغات آن بی‌خبریم. اگر آن دور است حتی نمی‌دانیم در دو قدمی تهران شهر قم چه وضعی دارد. در خارج از ایران هم وضع بهتر نیست. میلیون‌ها ایرانی و تبعیدی و دانشجو و رانده شده و گریخته از وطن اکنون در خارج از ایران زندگی می‌کنند. اما نه دانش ایرانیان از واقعیت «خارج» تکان جدی خورده و بیشتر و عمیق‌تر شده و نه خود این ایرانیان دور از وطن چندانی از هم با خبرند.

تحولات ناشی- از-تغییر زیرساخت ها
ثبت زندگی روزمره یک ضرورت است. ورود به عصری است که مردم در فرد فرد خود حرف اول را می‌زنند. این خوابی که دیگران برای ما دیده باشند و توطئه این گروه و آن گروه نیست. این نشانه‌های یک بیداری عمومی ناشی از تغییر نقش‌های اجتماعی است. جامعه امروز بر خلاف جامعه صد سال پیش جامعه اشراف و نخبگان و امیرزادگان نیست. جامعه همه مردمی است که نقش فعالی در صحنه بازار و اداره و آموزش و هنر و رسانه بر عهده گرفته اند. همه مردمی که وارد عصر تجدد شده‌اند و از اتوریته‌های قدیم و اصول تک محور و پدرمحور و شاه محور و بزرگ‌ترطلب و بزرگی‌فروشی مرجع‌های مختلف اجتماعی جدا شده‌اند. این طبیعت تحولات ناشی-از-تغییر زیرساخت‌های اجتماعی است. وقتی مدرسه همگانی شده و رسانه‌های خرد همگانی شده و دانشگاه وب بدون شهریه به محلی برای آموختن و گفت-و-شنود و آشنایی با مرام‌ها و رسم‌های متفاوت و سبک زندگی‌های خلاف عادت  تبدیل شده است زندگی شخصی خودبخود اهمیت پیدا می‌کند. روایت شخصی و نگاه فردی به تاریخ خود و جامعه اولویت پیدا می‌کند. تحولاتی که دارد اتفاق می‌افتد بی گمان آینده مدرسه و سیاست و فرهنگ عمومی و روابط زن و شوهر و فرزندان را متحول خواهد کرد و کرده است و ماموران و مقامات و نهادهای اقتدار همان نقشی را که تا کنون به زور حفظ کرده اند نخواهند داشت.

از تاریخ شاهان تا تاریخ مردمان
زمانی زندگی را شاهان و امیران و قهرمانان و پهلوانان می‌ساختند. امروز زندگی را ناشناختگان می‌سازند. در واقع زندگی دیروز آدم‌هایی شناخته داشت که بر همه چیز تاثیر روشن داشتند و می‌گذاشتند و اشراف فرهنگ بودند اما زندگی امروز جریان ورود ناشناخته‌ها و تبدیل شدن آنها به چهره‌های عمومی و تاثیرگذار است.

طرح یک روز از زندگی ایرانیان ممکن است موفق شود یا با مقاومت و کندی و تردید روبرو شود. این مهم نیست. مهم این است که چنین اتفاقی دیر یا زود خواهد افتاد که ما ثبت زندگی خود را نه تنها برای خود که برای در میان گذاشتن با دیگران انجام دهیم. اگر روز دوشنبه این اتفاق بیفتد معلوم می‌شود که در زمان درست موضوع مطرح شده است. اگر اتفاق نیافتد طرح زودهنگام بوده است اما به‌زودی هنگام آن خواهد رسید. فقط دیر و زود دارد. سوخت و سوزی در کار نیست. این آینده رسانه است.  این آینده فرهنگ عمومی است. رسانه و فرهنگ عمومی از این پس هر قدر بگذرد با نقش فردی و انتخاب شخصی مردم بیشتر پیوند می‌خورد. تنها زندگی دیگران نیست که اهمیت دارد زندگی تک تک ما هم اهمیت دارد. این بزرگداشت زندگی است بزرگداشت زندگی همه ما.

*این متن باز نخست در خودنویس منتشر شده و در اینجا میان-تیترها به آن اضافه شده است

در همین زمینه:
یک روز به یاد ماندنی برای ایرانیان

ویدئوهای مرتبط در سایت ایران ندا را در صفحه باهمستان ببینید.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
November 24, 2010  
حقیقت امری خانوادگی است  
 

یک هفته ای است که از بام تا شام درگیر جنجال در باره «سکوت» هستم! با خود فکر می کنم به قول سیلویا پلاث اگر از زخم‌ها و رنج هایی که به ما عارض می شود نیاموزیم بعید است که از هیچ امر دیگری هم چیزی بیاموزیم. رنج ما را در تب و تاب شگفتی می‌اندازد. زخم ما را به فریاد می‌آورد. اگر از اینهمه چیزی نیاموختیم آن رنج سیاه و بیهوده است و آن زخم خوب هم که بشود جای‌اش مثل یک زخم زشت تا سالها باقی می‌ماند. چیزی که جبران کند رنج ما را و زخمی که می‌خوریم همین است که بیاموزیم. این می‌تواند حاصل بحرانی باشد که پشت سر می‌گذاریم. پس پیش می‌رویم. دور نمی‌زنیم. فرو نمی‌رویم.

من پیش از این هم در باره شبکه‌های اجتماعی نوشته‌ام. این شبکه ها در ثبت رفتار اجتماعی ما فوق‌العاده اهمیت دارند و مطالعه آنها طبعا در تحول رفتاری ما نیز موثر می‌افتد. از این منظر، بحران اخیر زوایای دیگری را برای من روشن کرد که در باره آن صحبت خواهم کرد.

اما جنجال بر سر چه بود؟ مسیح علی نژاد؟ آیا واقعا اگر موضوع بر سر یک خبرنگار و خطایی از او بود اینهمه جار و جنجال لازم می‌آمد؟ بسیاری از کسانی که درگیر شدند یا بهتر است بگویم همه آنها بجز چند تنی نمی‌دانستند که بین مسیح و مادر ندا چه گذشته است. پس چرا به او حمله می‌کردند؟ این دست حوادث در جامعه ما کم نیست. آیا می شود گفت که مثلا کارتون سوسک مانا نیستانی بود که مناطق ترک نشین ایران را به آشوب کشید؟ من به دنبال چیزی فراتر از یک خطا یا ادعای خطا هستم که بتواند همسنگ این جنجال باشد. نشان دهد که این سنگ با زور کدام نیرو به حرکت درآمد.

یا از «ما» حمایت کنید یا جمع کنید بروید
به عنوان مقدمه خوب است نگاهی بیندازیم به وضع داخل ایران. جایی که رسانه‌های متفاوت و منتقد سرکوب می‌شوند و فضا برای همفکری و ابراز نظر و دعوا و جنجال بسته است. یا دست کم به روی کسانی که از رسانه محروم اند بسته است و جنجال‌هایی که هست به صورت‌های دیگر و در میان گروه‌های صاحب رسانه قابل مشاهده است. ایران به عنوان یک جامعه کنترل شده رسانه‌ای قدرت کنترل را در اختیار گروه‌های معینی می‌گذارد. برای اینکه این مقدمه درازتر از متن نشود و دامن سخن را کوتاه کنم اشاره می کنم به مواضع صریح وزیر ارشاد و اذناب‌اش در هفته‌های اخیر که می‌گویند هر گونه حمایت دولتی از رسانه‌ها مشروط است به اینکه آنها از دولت حمایت کنند. این به زبان دیگر یعنی یا به حامیان دولت بپیوندید یا جمع کنید بروید.

رسانه، هویت گروه، و کلان روایت
از این مقدمه فعلا حمایت را بر می داریم و آن را در فضای دیگری می سنجیم. ماجرای رفسنجانی در ایران از ماجراهای خیلی تعیین کننده است. برای ساده کردن مدل بحث می‌توانیم بگوییم که رسانه‌ها در ایران تقسیم می‌شوند به حمایت کنندگان از رفسنجانی و حمله کنندگان به رفسنجانی. به عبارت دیگر: حمایت کنندگان از رفسنجانی در مقابل حمایت کنندگان از دولت و خامنه‌ای و طیفی که با این مخالفت شناخته می‌شوند. آنها بین خودشان هم درگیری‌هایی دارند اما در یک کلان روایت مشترک‌اند و آن مخالفت با رفسنجانی است.

مخالفت با رفسنجانی معمولا ترجمه می‌شود به مخالفت با پسر او مهدی و دختر او فائزه و برادرش محمد و برادر همسرش حسین مرعشی و دیگر بستگان دور و نزدیک. کسی که با رفسنجانی مخالف است با روایتی از سیاست و اقتصاد مخالفت می کند که او و خانواده بزرگ او آن را نمایندگی می‌کنند و بر اساس همان یارگیری می‌کنند و دامنه نفوذ خانواده را گسترش می‌دهند. همزمان خانواده به تثبیت خود می‌پردازد و قلمرو خود را مشخص می‌کند.

مطالعه خانواده های موثر در جهتگیری های اجتماعی ایران از جمله رفسنجانی نشان می‌دهد که آنها یکدوره بی ثباتی را گذرانده اند تا بتدریج قوام یافته و هویت مشخص پیدا کرده اند. سمتگیرهای رفسنجانی در دهه اخیر به طور متمایزی او را از دیگر خانواده‌های حاکم دور کرده و به گروه‌های معینی در جامعه نزدیک ساخته است. به نظرم یک جنبه بحران پس از انتخابات هم همین شکاف و تمایز بود. رفسنجانی با هویتی که پیدا کرده بود دیگر نمی‌توانست کنار خامنه ای و خانواده‌های وابسته به خامنه‌ای بماند.

مفهوم این جدایی بیگمان جدایی در حقیقت‌هایی است که هر خانواده آن را نمایندگی می‌کند. حقیقت/ روایت حاکم شده اکنون کلان روایت خود را از بسیج و جنگ و دشمن و انقلاب و سازندگی و پیشرفت و امنیت و مانند اینها دارد و بر سر آنها می‌جنگد.

 ندا؛ کلان روایتی در حال تکوین
نزدیکتر شویم به مرکز بحث. ندا آقاسلطان از روزی که به شهادت رسید به شمایل جنبش سبز تبدیل شده است. اما همزمان نوعی درگیری وجود داشته که ندا خودش اصلا سبز بود یا نبود؟ مذهبی بود یا نبود؟ طرفدار موسوی و کروبی بود یا نبود؟ ندا خیلی زود به نشانه ای از حقیقت تبدیل شد که نمی‌شد انکارش کرد. نه اینکه انکارش نکردند کردند اما این انکار چنان با باور عمومی به این حقیقت ناسازگار افتاد که ناچار انکار را پس گرفتند. پس منکران و دیگران مسیرهای دیگری پیمودند که من نام آن را «از خود کردن حقیقت» می‌نامم یا «صاحب شدن روایت».

ندا آقاسلطان گویی نقطه آغاز جنبش است. برای آنها که جنبش را قبول دارند طبیعی است که بخواهند این نقطه آغاز را از خود بدانند. کسانی هم که جنبش را قبول ندارند باز ناچار خواهند بود ندا را از جنبش بگیرند. ندا حقیقتی است که اینک هر گروهی تفسیر خود را از او دارد. به یک معنا ندا مثل اغاز یک انقلاب است که در روایت همگان حضور دارد اما بتدریج به روایت خاصی تن می‌دهد و روایت همان گروه می‌شود.

اهل بیت ندا بمثابه صاحب روایت
خانواده ندا به عنوان خانواده صاحب این حقیقت در مقام اهل بیت به خود حق می‌دهد که این حقیقت را در اختیار داشته باشد و تفسیر و تعبیر آن را هم به خود اختصاص دهد. از اینجا نزدیکی به اهل بیت ندا امری استراتژیک می‌شود. در این مرحله این روند مثل روندی است که پس از مرگ آیت الله خمینی شروع شد: خانواده و نزدیکان صاحب روایت و تفاسیر آن شدند.

به همین ترتیب دایره را بگسترانیم به مجموعه‌ای از خانواده های شهدا و زندانیان و آسیب دیدگان می‌رسیم. اینها خانواده‌های صاحب حقیقت اند. آنها اهل بیت اند و خود می‌دانند که چیزها می‌دانند و از اسراری باخبرند که دیگران خبری از آن ندارند. میان آنها مراتب هست بعضی مثل ندا در مقام قدیسین و شهدا قرار گرفته اند و بعضی در مقام قهرمان و پهلوان و شماری هم «زینب‌»هایی که صدای برادران خود را به گوش مردم می‌رسانند و جز اینها که جداگانه می‌توان در باره اش بحث و روایت شناسی کرد.

دنباله متن را در مردمک بخوانید

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
November 19, 2010  
در شهرخدای خامنه ای شهروندان به «اوباش» تبدیل می شوند  
 
مدتی است درباره مدل ایده‌آل جامعه از نظر رهبر ایران فکر می‌کنم و یادداشت بر می‌دارم. این اولین بررسی است در شناخت این مدل که من آن را «شهرخدای خامنه‌ای» می‌خوانم.


در یک سال و نیم گذشته میزان خشونت به نحو بی‌سابقه‌ای در ایران بالا رفته است. در واقع شوک پس از انتخابات 88 شوک خشونت بود. به نظرم دوران تازه‌ای که شروع شده بود مطلع متناسب خود را داشت: با قهر آغاز کن. قهر همنشین غلبه است. ایران تحت مدیریت مستقیم و شخصی و کیش رهبرپرستی جدید، ایرانی است خشن. چرا؟

در مرور خشونت‌های دولتی که به جامعه هم تسری پیدا کرده است می‌بینیم هر قدر از خشونت به معنای سرکوب عریان کاسته می‌شود، بر انواع خشونت‌های دیگر افزوده می‌شود. پشت این گرایش به خشونت عریان، آمیزه‌ای از دست کم دو عامل، تغییر سیاسی و تغییر اجتماعی، قابل مشاهده است. پیش از اینکه وارد تحلیل این روند تازه شوم، اجازه بدهید مروری بر نمونه‌ها بکنیم تا مساله را بهتر بشناسیم.

تازه‌ترین نمونه‌های بارز خشونت عریان در حوزه امنیت فردی و اجتماعی رخ داده است: اولی «جنایت میدان کاج» در سعادت آباد تهران است. تقریبا همزمان درگیری تماشاچیان فوتبال را روی رسانه‌های خرد و کلان شهرخدا دیدیم؛ چنانکه گزارش شد در یک مراسم رسمی اختتامیه در حضور یکی از مقامات محلی ارشاد، درگیری فیزیکی صورت گرفته و یک هنرمند هم مجروح شده است. این خشونت را وبلاگ‌نویسان به عنوان شهروندان حساس به خبر زودتر و بیشتر از دیگران مورد توجه قرار داده و تحلیل کرده‌اند. مثلا سمیه توحیدلو نوشت: «جایی نبود که از درگیری خیابانی و چاقوکشی میدان کاج ننویسد. موبایل‌ها هم همه حاضر بودند برای ثبت واقعه. همان شب بود یا شب بعدش که درگیری‌های تماشاچیان فوتبال به شکل تصویری مخابره شد و خط سرخی دور چاقوی جوان ِ هوادار توی چشم می‌زد. اما خیلی فرقی نمی‌کند که در خیابان دعوای ناموس باشد یا در استادیوم دعوای تعصب، وقتی خبر چاقوکشی در یک تئاتر را می‌خوانی. این یعنی خشونت ِعریانی که از خیابان، از ورزش و از سطح عام به فرهنگ و سطوح خاص رسیده است.»

آینده نیوز نوشته بود: اختتامیه بیست و دومین جشنواره تئاتر استانی کهگیلویه و بویراحمد در یاسوج در حضور معاون هنری وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی به اغتشاش، درگیری فیزیکی و مجروح شدن یکی از هنرمندان منجر شد.

شرق وحشی و استعمار اسلامی

تحلیل‌های مختلفی مطرح شده است. در یکی از کامنت‌های گودری خواندم که خبرهای حوادث خشونت‌آمیز بیشتر منعکس می‌شود تا توجیهی باشد برای عزم پلیس و ژنرال‌های نظام در اعمال بیشتر و عریان‌تر خشونت برنامه‌ریزی شده. در عمل این گرایش به خشونت پلیس را همه تجربه کرده‌ایم یا دیده و شنیده‌ایم. این مشخصه حوادث سال 88 بود. اما فقط به عنوان آغاز یک روند؛ بهنام قلی پور نوشته است: «پلیسی که در به کار بردن سلاح محدودیت‌های بسیاری دارد، حالا در کمتر از ۱۲ ساعت، دو مظنون را در خیابان‌های تهران مثل آب‌خوردن از پای در‌ می‌آورد. پلیس روز یک‌شنبه در غرب تهران به سرنشینان خودرویی شلیک می‌کند، در نتیجه این تیراندازی یک نفر کشته می‌شود. (+) پلیس بامداد دوشنبه نیز در محله مجیدیه تهران به سوی «سه متهم فراری» شلیک می‌کند و منجر به از پای درآمدن یکی از آنها می‌شود. (+

بهنام در یادداشتی دیگر از رواج غیرمستقیم خشونت و ارائه تصویر خشن از جامعه ایرانی یاد می‌کند: «انتشار گسترده فیلمی از زنده‌زنده سوختن چند سرنشین خودرویی در یکی از جاده‌های کشور، نمایش عمومی قتل جوانی در سعادت‌آباد در مقابل دیدگان مردم و پلیس و این آخری تصویری از صحنه چاقوکشی در استادیوم فوتبال آبادان، طی کمتر از ۶۰ روز اقدامی عجیب و غریب و غیرقابل فهم است.» اینها همه می‌تواند موید این باشد که پلیس به عنوان نماینده ژنرال‌های حاکم، عامدانه در پی ارائه تصویری از جامعه ایران است که فقط با خشونت عریان می‌شود مهارش کرد و مدیریت‌اش کرد.

در این مدل، راهبران ایران همچون استعمارگران کلاسیک فکر می‌کنند بر کشوری وحشی حکومت می‌کنند و خود را در نقش اربابان و هدایت‌گران به سوی پیشرفت و عمران می‌بینند. آنها با مردم خود چونان بیگانگان قبیله‌های دور رفتار می‌کنند. بر خلاف تصور عمومی مدل آنها از امامت صدر اسلامی نمی‌آید. از تاریخ حکمرانی استعمارگران می‌آید. آنها شبیه «کسانی»اند که ادعا می‌کنند دارند با «آنها» می‌جنگند. این گرایش به خشونت عریان، مرحله‌ای جدید از رفتار با شهروندان در نظام اسلامی است.

اوباش‌سازی از ملت

می‌توان مشاهده کرد که زبان و بیان دستگاه‌های نظم‌بخشی به جامعه رو به خشونت و تندی و مباح‌سازی خشونت افراطی دارد. آنها گویی برای پیش راندن جامعه در مسیر عمران و مهندسی اجتماعی مطلوب خود تنها یک مسیر و یک زبان می‌شناسند: به رسمیت شناختن بیگانگی مردمان کثیر از نیات و اهداف بلند و ضروری رهبران؛ و ناچار مهار این بیگانگی از راه توسعه زور. ساجدی‌نیا رئیس پلیس تهران می‌خواهد اراذل و اوباش محارب شناخته شوند: رئیس پلیس تهران بزرگ برای توجیه درخواست خود می‌گوید: «عربده‌کشی»، «بدمستی» و «استفاده از سلاح‌های گرم و سرد» از جمله مواردی هستند که منجر به اطلاق صفت «اراذل و اوباش» به افراد می‌شود. و به نظر او همین کافی است که این افراد محارب باشند.

دستگاه پلیس فعلا و تا محارب شدن همه اوباش، در نظر دارد که اوباش را به اردوگاه‌های کار اجباری بفرستد. تصویری که این شیوه به ذهن ما منتقل می‌کند جامعه‌ای است که باید از طریق کار اجباری تصفیه شود، هم تصفیه روحی و هم تصفیه فیزیکی. «کار اجباری» تعبیر متناسبی از ذهن مدیران نظام اسلامی برای ساختن یک «جامعه اجباری» است.

از این منظر، محارب نامیدن این افراد در واقع انتخاب «راه‌حل نهایی» است: حداکثری کردن روش مجازات. قوه قضا هم دیگر شرم و حیا و پنهان‌کاری و دوزبانگی را کنار می‌گذارد و رسما از افتخار به قطع دست سخن می‌گوید: معاون قوه می‌گوید به قطع دست افتخار می‌کنیم. «قطع دست براساس حدود الهی است و از افتخارات ماست.»

عملا هم اخبار اجرای حکم قطع دست متعدد شده است. اما پیدا ست که حداکثری کردن خشونت به سارقان و اوباش و محاربان منحصر نمی‌ماند. این گرایش به راه حل نهایی یک گرایش عام در نظام ولایی پس از انتخابات است و حاکی از تجدیدنظر در نظام مراقبه و مجازات شهروندان برای رسیدن به مدل شهرخدا ست. در شهرخدا هر کس از دایره حکومت حداکثری بیرون رفت با اوباش فرقی ندارد. مثلا این خبر را در نظر بگیرید که رئیس اتحادیه طلا و جواهر گفته است: «هیچ طلافروشی حق تعطیل کردن واحد خود را در اعتراض به اجرای قانون مالیات بر ارزش افزوده ندارد و چنانچه واحدی اخلال کند مجوز فعالیتش را باطل می‌کنیم.»

مجازات حداکثری

در واقع، اعتراض شما به عنوان شهروند قرار است با مجازات پاسخ داده شود و آن هم نه مجازات معمولی بلکه حداکثری. این گسترش همان روشی است که سال‌هاست در قبال مطبوعات و اهالی رسانه به کار می‌رود. یعنی نخستین بیگانه‌شدگان از نظام ولایی. در قبال این بیگانگان که رسما «پایگاه دشمنان» خوانده شدند، هر نوع خطایی یک جواب ثابت و حداکثری داشته است: توقیف رسانه و از دست دادن کار و از بین رفتن زحمات در بنیان نهادن موسسه و جذب و پرورش همکاران و یافتن مخاطبان. برگشتن به وضعیت صفر. نوعی مصادره و خاکسترنشین کردن. تا همانطور که قطع دست «اسباب عبرت» است، باقی مجازات‌ها چنان سنگین باشد که به همان اندازه اسباب عبرت فراهم کنند.

کاربری در گودر شرحی می‌نویسد از تذکر ماموران به حجاب خانمی در داخل یک داروخانه که با اعتراض داروخانه‌دار مواجه می‌شود. اینجا هم جواب همان است؛ مشت آهنین در مقابل اعتراض: «کم کم نماینده‌های خدا شدن ده دوازده نفر ریشوی لباس شخصی که همشون قصد داشتن من رو مجاب کنن که حق دارن اونجا به مردم تذکر بدن. آخرش من گفتم باشه حق دارین دیگه … یه ابلاغ بنویسین برای یکی که خانم فلانی هر روز از ساعت فلان تا فلان می‌تونه در این محل به خانم‌ها تذکر حجاب بده بفرستین ابلاغ رو برای من تا بذارم بیاین تو به مراجعین گیر بدین. خب فکر می‌کنین چی شد؟ گفتن شما مانع اجرای حکم قضایی می‌شین دادستان باید در مورد لغو پروانه شما تصمیم بگیره.»

البته در شهرخدا فقط محل کسب نیست که می‌تواند توقیف شود و یا تعطیل شود. محل زندگی هم همان حکم را دارد و فرقی میان آنها نیست. مثلا دادستان عمومی و انقلاب شهرستان زرند اعلام کرده است که منازل افرادی که مبادرت به توزیع و فروش مواد مخدر می‌کنند پس از پلمب به نفع دولت ضبط می‌شود.

مجازات حداکثری روشی متناسب با حداکثر بیگانگی از جامعه و بیگانه‌سازی شهروندان از حاکمیت است. حاکمیت به این ترتیب هیچ پیوندی میان خود با مردم نمی‌بیند. او هست تا مجازات کند و مردم هستند تا پیروی بی چون و چرا کنند یا به صف اوباش بپیوندند.

دنباله متن را در تهران ریویو بخوانید

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست