قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




October 31, 2010  
حق متفاوت بودن حق پایه و عام است و استثنا هم ندارد  
 
ما مجریان رسانه را فقط برای گفتن آنچه ما دوست داریم بگویند نمی خواهیم. مجریان رسانه ها باید از مهارت های حرفه ای برخوردار باشند. صرف اینکه کسی امکان نشستن پشت میز مجری و جلو دوربین تلویزیونی را به دست آورده و توانایی صحبت کردن با دوربین را دارد او را مجری نمی کند. مجری باید بلد باشد از روی متن بخواند بلد باشد متن را با حس درست و بدون اغراق بخواند بلد باشد مصاحبه کند بلد باشد پیام هایی را که با زبان بدن خود می دهد کنترل کند. مجری آزاد نیست هر طور خواست حرف بزند. او مثل یک بازیگر فوتبال یا شطرنجباز یا راننده وسائل نقلیه عمومی با مهارت حرفه ای شناخته می شود. و گرنه هر کس پا به توپ شد یا صفحه شطرنج را جلو خود باز کرد یا رانندگی بلد بود فوتبالیست و شطرنجباز و راننده اتوبوس و تاکسی می شد.

مصاحبه برنامه پارازیت با هوشنگ امیراحمدی نمونه ای از یک مصاحبه دلبخواهی و غیرحرفه ای است.  من ادیتور برنامه و مجری و تهیه کننده و دیگر تصمیم گیرندگان و تصویب کنندگان پخش برنامه را قابل مواخذه می دانم و اگر ادیتور برنامه بودم اصلا اجازه پخش چنین مصاحبه ای را نمی دادم و از آقای هوشنگ امیراحمدی هم عذرخواهی می کردم و به مجری برنامه یاد می دادم که هرگز در مقابل دوربین تلویزیون حق متفاوت بودن افراد را نادیده نگیرد.

 جنبش مردمی ایران اگر می خواهد به راه احمدی نژاد برود خود داند. این جنبش و یاران اش همانطور که می خواهند دیگران حق مخالف بودن ایشان را به رسمیت بشناسند باید خود از همان راه نروند و حق مخالف و متفاوت بودن را در جمیع ابعاد آن به رسمیت بشناسند. این یک کلیت غیرقابل تجزیه است. حق موافقت با احمدی نژاد و تردید در وجود تقلب موثر همانقدر حق است که حق همجنسگرا بودن. تفاوت فقط در جهتگیری جنسی نیست. تفاوت در همه ابعاد اتفاق می افتد. اگر مجری برنامه ای پربیننده نمی تواند با مخالف صحبت کند و انتظار دارد همه مثل او فکر کنند اصلا نماینده خوبی برای جنبش مردم ایران نیست. من به کامبیز حسینی احترام می گذارم اما احترام من نه به سبب رابطه شخصی و دوستانه و یا جهتگیری سیاسی او به نفع مردم معترض ایران بلکه به دلیل ضوابط حرفه ای است. اگر او برنامه ساز خوبی نباشد اصلا مهم نیست جهتگیری سیاسی اش چیست. و اگر جهتگیری سیاسی اش خوب است باید قادر باشد برنامه ای با صوابط حرفه ای ارائه کند. برنامه کامبیز حسینی خودنویس یا بالاترین تصویری نیست.

به نظر من یک مصاحبه سنجیده و غیرعصبی با هوشنگ امیراحمدی خیلی بهتر می توانست در شناساندن سوی دیگر سکه سیاست خارج از مرز در میان ایرانیان موفق باشد و هم ما را با استدلالهای امیراحمدی آشنا سازد. مصاحبه جدل مجری با مصاحبه شونده نیست و مصاحبه کننده باید بیش از آنکه حرف می زند گوش کند. من با امیراحمدی هم پالوده نخورده ام ولی می توانم بفهمم که وقتی می گوید ما از اول انقلاب هر که روی کار امده او را بده کرده ایم و به بدترش راضی شده ایم نکته ای دارد که باید بررسی شود. شاید او دارد مغالطه می کند اما درک استدلال او بسیار مهمتر از زمین زدن او در برنامه است.

تلویزیون عرصه زمین زدن این و آن یا بزرگ کردن این و آن نیست و گرنه چه فرقی با صدا و سیمای احمدی نژادی دارد؟

جنبش سبز یکدست نیست و نباید باشد و خوبی اش هم همین آمادگی اش برای درک تفاوت ها ست. اما برنامه هایی که در آن مخالف زمین زده شود و تحقیر شود نه سبز است و نه به اندیشه جنبش کمکی می کند. روزنامه نگار فعال سیاسی نیست و حق ندارد در یک مصاحبه موضعی بگیرد که او را از موقعیت  سقراطی کمک به شناخت ذهن مقابل دور کند. گفتگو یعنی همین. یعنی کمک کنیم که مخاطب درک کند نه اینکه درک خود را به مخاطب تلقین یا تحمیل کنیم و از همه بدتر مصاحبه شونده را حریف خود ببینیم. بهترین روش مصاحبه در برنامه های کنونی رسانه های فارسی همچنان روش برنامه پرگار بی بی سی است. مصاحبه گر نظر دارد اما حق ندارد وارد دعوا شود. کار او شناساندن ذهن مصاحبه شونده است از طریق هنر پرسشگری.

تلویزیون و برنامه هایی مانند مصاحبه با امیراحمدی تنها منابع الگوسازی نادرست برای رفتار با مخالفان و متفاوت ها نیست. آنچه در یکی دو هفته اخیر بر سر آرامش دوستدار از یک سو و بر منتقدان او آمده از دیگر سو نیز به نوعی ابتذال فکری در سبک گرفتن مساله مخالفت و تفاوت اشاره دارد. من با اندیشه های دوستدار سر سوزنی موافقت ندارم. اما این حق او ست که به هر کسی خواست نامه بنویسد. نقد محتوای نامه او هم برای همه آزاد است اما نه به این شکل که آقا به حرف این دوستدار گوش نکنید! این که نقد نیست این حذف است. من از میان سه تنی که نامه گوش-به-دوستدار-نکن را امضا کرده اند با اندیشه های دباشی آشنایم. با صدری ها به این اندازه آشنا نیستم. اما در اندیشه دباشی هم پیش از این منطق این باش و آن نباش را ردیابی کرده بودم. دباشی متفکر ارجمندی است اما این که خط بکشد که چه کسی باید حرف بزند یا نزند در معنای درست کلمه اساطیرالاولین است. نه دباشی و نه هیچکس دیگری حق ندارد به کسی بگوید که او می تواند یا نمی تواند حرف بزند. در عرصه سخن ولایت فقیه بازی نداریم. در عرصه نقد هم نداریم. سیاست الوده به استبداد روح همه ما را آلوده کرده است. بعد دیگرانی هم می آیند یک کاره به جای نقد دباشی و صدری ها همه متفکران و فعالان اصلاح طلب را زیر سوال می برند! و از آن بدتر هر چه نابدتر است حواله هر که اصلاح طلب است می کنند. من اصلاح طلب هم نیستم اما این را درک می کنم که این روح قبایلی است.  طوری حرف می زنند که انگار خارج از کشور ملک طلق آنها بوده است و دیگران باید از انها اجازه می گرفتند و مهاجرت می کردند. درک نمی کنند که ما همه رانده شده یک نظام هستیم یکی زودتر و به سببی و دیگری دیرتر و به سببی دیگر.

دوستان، ما از بام تا شام مشغول نقد دستگاه فکری اقلیت حاکم بر وطن ایم اما می بینیم که اندیشه همان اقلیت اقتدارطلب از روزن های دیگر در میان منتقدان همان نظام سر برآورده است. این یعنی فروپاشی فکر سبز جنبش. این جوانه های فکر دموکراسی را باید با شدت و حدت پاس داشت و گرنه ترس آن است که فردا میان ما و اقلیت حاکم فرق چندانی باقی نمانده باشد. اگر او گیس دختران جوان ما را می کشد که چرا بدحجاب اید و می خواهد همه را مثل خودش کند ما نباید همه را مثل خود بخواهیم. باید حق متفاوت بودن را بی استثنا رعایت کنیم چه برای دوستدار یا امیر احمدی چه برای گنجی و مهاجرانی. آزادی و احترام به رای و نظر خودمان و خودی هامان هنری نیست. احترام به رای و نظر مخالف است که رمز ورود ما به گفتگو و آینده است. من با صدای بلند مخالفت خود را با هر کسی دوست و بیگانه پالوده خورده و ناخورده که حق دیگری را برای تفاوت و مخالفت به جا نیاورد اعلام می کنم. این تنها راه ما برای فاصله گرفتن از روح قبایلی احمدی نژادی و بنیاد نهادن مدنیت ایرانی است. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
October 20, 2010  
یک روز به یاد ماندنی برای ایرانیان  
 
روزی که ریدلی اسکات ایرانیان را از شرکت در پروژه «یک روز از زندگی» محروم کرد فکر ساختن فیلمی مستقل که «یک روز از زندگی ایرانیان» را روایت کند شکل گرفت.

این فکر در طی هفته های قبل از نشست موسسان ایران ندا در لندن، پرورش یافت و در جریان نشست با هیات موسس در میان نهاده شد. رضا علامه زاده فیلمساز پیشکسوت و استاد فیلم و سینما به گرمی از ایده استقبال کرد و ایران ندا در یکی از دو بیانیه خود که در این نشست تصویب شد بر سر اجرای این ایده توافق کرد. این بیانیه که بخشی از آن در باره سیاستهای راه اندازی تلویزیون ایران ندا ست اکنون
منتشر شده است. ایده «یک روز از زندگی ایرانیان» به عنوان اولین گام در این مسیر پیش بینی شده است.

با توافق هیات موسس یک گروه سه نفره برای عملیاتی کردن ایده تشکیل شد که رضا علامه زاده و محبوبه عباسقلی زاده و من مهدی جامی اعضای آن  هستیم. این جمع پس از بحث و بررسی تصمیم گرفت که برای اجرای ایده با الهام از 1389، روز 8 از ماه 9 را انتخاب کند: یعنی هشتم آذرماه. برای کار تبلیغات آن نیز  قرار شد رونمایی از سایت 40 روز پیشتر انجام شود تا این شراب چله خود را طی کرده باشد.

 طرح 8989 سه هدف را دنبال می کند:

 نخست مخالفت با تحریم مردم ایران در جریان تحریم های جهانی که از جمله خود را در برخورد نامنصفانه ریدلی اسکات و گوگل با محروم کردن ایرانیان نشان داده است. مردمی که در سال گذشته با هزاران فیلم خودمانی شان رسانه های جهان را تسخیر کردند نباید از فرصت نشان دادن زندگی روزمره خود در کنار دیگر مردم جهان محروم می شدند. طرح 8989 اعتراضی است به این تحریم.

 دوم این طرح معرفی ایده ای است که تلویزیون ایران ندا دنبال می کند. یعنی مشارکت مردم در ویدئوسازی برای تلویزیون. ایران ندا در کنار برنامه های خود یک پلاتفرم رسانه ای برای ارائه هنر و نظر و فرهنگ و زندگی روزمره مردم ایران در داخل و باهمستان های ایرانی در خارج از کشور است.

 سوم این که طرح ما اولین گام جدی برای شناسایی استعدادهایی است که می توانند بعدا وارد شبکه ایران ندا شوند. ما فکر می کنیم که اگر ایده تلویزیون مشارکتی امکان تحقق در میان ایرانیان داشته باشد ان را کسانی عملی خواهند کرد که در این طرح شرکت فعال می کنند. اولین مجموعه ای که برای جذب همکاران ایران ندا به ان مراجعه خواهیم کرد طبعا شرکت کنندگان علاقه مند و دارای ایده و زمینه رسانه ای است که بخشی از وقت و اندیشه خود را در روز 8 آذرماه به پدید آمدن فیلمی از زندگی ایرانیان اختصاص می دهند.

متن فراخوان مشارکت در طرح 8989 را در سایت تازه رونماشده ایران ندا بخوانید

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
October 8, 2010  
منطق الطیر رسانه های خرد  
 

فیسبوک مرا یاد معرکه‌های قدیم می‌اندازد. یاد تصویرهایی که در ادب و تاریخ خوانده‌ایم از شاعرانی که بر سر گذر شعر خود را می‌خوانند. با صدای بلند.

گودر قهوه‌خانه‌ای است نزدیک همان معرکه. می‌شود نشست و چای خورد و روزنامه خواند و گپی با دوستان زد. گاهی هم سر کرد بیرون و معرکه را از دور تماشا کرد.

توییتر یک پیاده‌رو است. پر از آدم‌هایی که با صدای بلند اما در گزاره‌های کوتاه حرف می‌زنند. آدم‌هایی که دانه‌های دلشان پیداست.

وبلاگ، اتاق من است در خانه پدری. فضای آزاد و آزادی من است. افکارم را در آن بیان و منظم می‌کنم. خاطراتی است که در زمان زنده بودن‌ام منتشر می‌شود. به انتظار مهمان می‌نشینم. گاهی دوستی را هم با خود به اتاق‌ام می‌برم. گاهی نامه‌ای را که رسیده در اتاق‌ام باز می‌کنم و می‌خوانم. کتاب می‌خوانم. موسیقی گوش می‌کنم. چیز یاد می‌گیرم. چیز می‌نویسم. اتاقم را رنگ می‌زنم. از پنجره‌ام به بیرون نگاه می‌کنم. در اتاق خانه روبرو دختر همسایه می‌رقصد. اتاق‌های ما هر کدام رنگی دارند. فضایی که رنگ‌اش به کسی بستگی دارد که در آن زندگی می‌کند. اگر کسی به تیپوگرافی وبلاگ‌ها بپردازد از غنای محتوایی و تنوع آنها متحیر خواهد شد.

تاریخ قدیم رسانه‌های جدید

رسانه‌ها متحول می‌شوند؛ اما بر اساس خطی و رسمی و حجمی که در تاریخ نشان دارد. از زمانی دور شروع شده است. می‌شود رساله‌ای نوشت با عنوان باستان‌شناسی همه رسانه‌های خرد قرن بیست و یکم. نشان داد که حافظ و خیام و باباطاهر و عین‌القضات چگونه وبلاگ می‌نوشتند. در فیسبوک‌شان از چه حرف می‌زدند و دوست داشتند چه چیزهایی را در گودرشان هم‌خوان کنند. گاهی خاطره‌ای می‌نوشتند یا پیامی بیتی مصرعی به دوستی می‌فرستادند یا نکته‌ای تاملی جستاری قلمی می‌کردند. گاهی هم به اقتفای پیام دوست و شاعر دیگری حاشیه و کامنتی می‌نوشتند و یا آن را در پیام خود وارد می‌کردند. گاهی هم از بس که شعر عذب و نغزی می‌دیدند آن را رونویس می‌کردند تا نسخه‌ای داشته باشند یا برای همخوانی به دیگری دهند.

امکان ندارد که رسانه‌ای جدید بر پایه‌ای کاملا نو و بدون بستگی به عادت‌های ذهنی و رفتاری و ارتباطی آدمیزاد شکل بگیرد و گسترش یابد. آدم ارتباط است و ارتباط تاریخ دارد. بر همین اساس امکان ندارد که رسانه‌ای جای رسانه‌ای دیگر را بگیرد که همزمان فعلیت و حیات دارد. شیوه تحول و پیر شدن و احیای رسانه‌ها دیگر است.

سوال‌های باستانی

همانطور که رسانه‌ها سنت‌های قدیم دارند ولو اصولا تازه اختراع شده باشند، همانطور بعضی سوالات در باره رسانه‌ها هم قدیمی است. اختراع امروز نیست. من در طول عمر خودم چندبار این سوال‌ها را که امروز درباره وبلاگ و فیسبوک و گودر می‌شود، شنیده‌ام. یعنی مدل باستان‌شناختی اینها یکی است. گرچه به دوران‌های مختلف تاریخی تعلق دارند. وقتی تلویزیون آمد، همه از تعطیل سینما می‌گفتند. وقتی هم ویدئو آمد همه بیمناک تلویزیون شدند. مثل این اواخر که وقتی اینترنت آمد از مضایقی که بر کتاب و تلویزیون بار می‌شود سخن‌ها رفت. زمانی می‌گفتند فلان رسانه، کتاب را تعطیل می‌کند. بعد می‌گفتند فلان رسانه روزنامه را تعطیل می‌کند. یا اصلا نشر کاغذی بی‌معنا می‌شود. و همینطور نمونه‌های بسیار. تازه این در عمر یک نفر است. به ماقبل تاریخ این یک نفر که بروید چیزهای دیگر می‌یابید.

ادامه این یادداشت را در تهران ریویو بخوانید

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
October 6, 2010  
روباه در پوست شیر  
 

نشانه شناسی و شکلک شناسی یک تظاهرات فرمایشی

پلیس ایران روز شنبه 10 مهر در جریان «مانور اقتدار» تظاهرات برگزار می کند و در آن شعار می دهد: «از جمعه تا پنجشنبه تعطیل باید گردد» یا: «مسئول آشپزخانه تحویل باید گردد». لباس ها و اداها و برخی شعارهای دیگر مثل  «نترسید نترسید ...» به نحو آشکاری یادآور اعتراضهای خیایانی سال گذشته است. این یک مسخره بازی اساسی است و شکلک سازی از یک جنبش مردمی. پلیس به عنوان نیروی قهریه نظام ولایی بخشی از محتوای ذهنی خود را در باره اعتراضها بیرون ریخته و به آن پیکرینگی بخشیده است. این تظاهرات مصنوعی که برای نمایش سرکوب تدارک شده  بیش از آنکه استهزای اعتراضهای مردمی باشد نشانه های روشنی از شیوه نگرش پلیس و سیاست کنندگان مردم به دست می دهد.

 


 

1 اولین نشانه ای که از عکسها می تابد تمسخر و استهزا و شکلک درآوردن است. طراحان تظاهرات طوری صحنه را چیده اند که این استهزا را باید نشانه ای از سرمستی آنها از حس پیروزی و شکستن اعتراضها گرفت. چنین نمایشی از تظاهرات نمی توانست مثلا سال گذشته برگزار شود. در اوج اعتراضها و کلافگی پلیس انتشار عکسهای تمسخر تظاهرکنندگان می توانست به تحریک بیشتر آنها بینجامد. این دست نمایش ها و شکلک سازی ها معمولا وقتی صحنه از رقیب خالی شده اتفاق می افتد. لات های قدیم وقتی حریف شان را زمین می زدند دور میدان می گشتند و نفس کش می طلبیدند. فریاد می زدند: دیگه نبود؟!

 پلیس مردم را حریف خود گرفته و آنها را زمین زده است. حالا نوبت مسخره کردن شان رسیده است. شباهت رفتار سازمانی و حرفه ای پلیس با لات های قدیم یعنی آن نظام در نگاه و رفتار و منش پلیس بازسازی شده است. پلیس دارد با تکیه به لات بازی مردم را ساکت می کند. این فقط یک استعاره نیست. پلیس عملا در نوک حملات خود از اوباش استفاده می کند و آنها را مردم طرفدار نظام وا می نماید. ناچار بر فرهنگ این گروه نیز تکیه می کند.


 

 2 به نظرم تقابل شدید دو گروه از مردم پایه درک این عکسها ست. گروههای بزرگی از مردم که به رفتار نظام معترض بوده اند در این عکسها به اوباش تبدیل شده اند. بدون اینکه مردم را اوباش کنید نمی توانید در منطق لات بازی با آنها در افتید. تبدیل مردم به اوباش ادامه همان منطق وارونه سازی است که در دوره پس از انتخابات بر گفتار رسانه ای و اجتماعی و سیاسی اقلیت حاکم مسلط بوده است. اوباش واقعی که رفتار آنها را در خیابانها و زندانها دیده ایم و گفتار آنها را از صدا و سیما تا سازمان ملل می شنویم نام خود را مردم نهاده اند.

 


 3 عکسها نشانه های درشتی از یک شکاف اجتماعی اند. در این عکسها مردم طبقه متوسط شهری و زنانی که به آداب و حجاب تحمیلی نظام ولایی علاقه ندارند در مرکز قرار گرفته اند. پلیس نظام مامور است تا با زنان و مردانی برخورد کند که طوری دیگر لباس می پوشند. اما همانطور که این عکسها لباس این مردم را به تمسخر گرفته است و میل پنهان به تحمیل سبک خود را بر زندگی ایشان عریان کرده است زبان آنها را هم مسخره می کند. عکسها شکلکی از مردم معترض و شهرنشین است و همزمان زبان آنها را نیز کج و کوله می کند. شعارهای برابری طلبانه تبدیل می شود به شعارهای بی معنا. گویی در نظام ولایی هر کس تظاهرات کند حرف حسابی ندارد. شعارهایش معنا ندارد. پلیس دارد به صد زبان نشان می دهد که زبان مردم معترض را نمی فهمد. پلیس از منطق نشانه ای و گفتمانی دیگری استفاده می کند که همزبانی اش را با مردم معترض غیرممکن می کند. در منطق پلیس، «رای من کو؟» به همان اندازه بی معنا ست که درخواست تعطیلی از جمعه تا پنجشنبه. 

4 جریان شهری شدن روستائیان مهاجر یک جریان جدی اجتماعی در 40 ساله اخیر در ایران است. در این دوران هرگز تمایل شهری شدن متوقف نشده است و خود را در هزاران شکل در ادبیات و فیلم و ترانه و مد و جابجایی اجتماعی و آموزشهای مدرسی و زبان خیابانی ثبت کرده است. صحنه و آدمها در این عکسها از این مدل بهره برداری می کند. یک نمایش تمام عیار برای نوعی کاتارسیس اجتماعی. برای پاک شدن از آلودگی شهرنشینی. شما برای ساعتی لباس طبقات شهری را می پوشید و ادای آنها را در می آورید. حتی فرصت این را دارید که لباس زنانه تن تان کنید و به مردان زن نما تبدیل شوید. امری که در اروتیسم حاکم بر این اوباشیگری بسیار قابل تحلیل است. اما این پوشش طبقات بالاتر فقط برای این است که بدانید آن بالاها خبری نیست. باشد هم امنیتی نیست. پلیس در مقابل شما خواهد بود. راه آسانتر این است که شهری شدن و ارتقای اجتماعی را فراموش کنید. به میل خود مهار بزنید. تا از امنیتی که پلیس نظام برای شما فراهم می کند برخوردار شوید. در نظام ولایی امنیت در پایین بودن و یا تظاهر به پایین شهری بودن است. پلیس بروشنی پایگاه خود را در طبقات فرودست مردم می بیند و به هزار زبان می خواهد هر گونه تمایل به حرکت به سوی طبقات متوسط را مهار کند یا نهیب بزند. تمسخر و سرکوب و وارونه سازی روشهای رایج نظام و قوه قهریه اش برای مهار این تمایل بوده است.

 مصرف این عکسها طبعا برای من و شما نیست. ما از تمسخری که در این عکسها هست رمیده می شویم و با درک فاصله ای که این نظام از ما می گیرد آن فاصله را تایید می کنیم. پلیس هدف اش طبقاتی است که در این عکسها لباس طبقات متوسط را پوشیده اند. این نظام همه کاری می کند تا از پیوستن طبقات تازه مهاجر به طبقات شهری شده جلوگیری کند. این نظام در میان طبقات شهری از مذهبی و غیرمذهبی جایی ندارد. ناچار جای خود را در طبقات فرودست محکم می کند و به فرهنگ فرودستان می لغزد. فرودستانی که از نوعی کینه و کنجکاوی به طبقات آزادتر و مرفه تر سرشارند. پلیس آن کینه را تقویت می کند و این کنجکاوی را به این صورتها به کار می گیرد و مهار می کند.

 


5 در این عکسها سرمستی هست. یا میلی برای به رخ کشیدن اینکه «ما پیروز شده ایم» و «این پیروزی موقت هم باشد خط مقدم را حفظ می کنیم». این مانورها دنباله آن ادبیات وزارت ارشادی است که «جنبش سبز مرده است» و «مرده را نباید احیا کرد» (محتوای دعوای اهل ارشاد با اهالی سینما). پلیس سخت تلاش می کند که نشان دهد جنبش مرده است و با تمسخر مردم معترض و شعارهاشان می خواهد بگوید از اول هم جنبشی وجود نداشته یا داشته ریشه نداشته است.


 زبان بی زبانی عکسها می گوید حالا ما مسلط ایم. ما با کمک همان اوباشی که شما را در خیابان به قصد کشت می زدند بر اوضاع مسلط ایم. ما برای شما شکلک در می آوریم. منطق پلیس ایران منطق بزرگسالی و خردمندی نیست. منطق لجبازی و بچه دبستانی ها ست. پلیس ایران با همین نمایش نشان می دهد که پلیس همه مردم ایران نیست. پلیسِ بخشی از مردم علیه بخش بزرگتری از مردم است. امنیت برای پلیس ایران در ساکت کردن و به انزوا راندن طبقات شهری است. امنیتی که هر ناظری که به امنیت پایدار نظر داشته باشد ناپایداری اش را بروشنی می بیند. ایران بدون تکیه کردن متعادل به همه مردم خود امنیت نخواهد داشت. اما این نکته ساده سی سال است با ستیز پس زده می شود. و اکنون به سیاست رسمی تبدیل شده است.
-------------------------- 

 

*این یادداشت برای سایت مردمک نوشته شده و اول بار در آنجا منتشر شده است.

 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست