قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




July 21, 2010  
ما نخبه کشان  
 
کاظم برگ نیسی که وجودش آدم بودن را معنا می کرد ناگهان می میرد. من چشم ام هی تر می شود و خشک می شود. نمی دانم به کدام بگریم به فقد او یا به جامعه او یا به بی سامانی مان.

برگ نیسی را همینطور صدا می کردیم. دوره ما دوره اسم کوچک صدا کردن نبود. چند سالی از من بزرگتر بود اما خیلی بزرگتر می نمود در چشم من. دوره ای که در دایره المعارف بزرگ اسلامی کار می کردم از بهترین دوره های زندگی ام بود. مثل دوره ای که در دانشگاه علامه طباطبایی بودم. دور و برم پر از آدم های حسابی بود. دایره المعارف مثل نشردانشگاهی از معدود سرپناه های اهل کتاب بود بعد از هجوم انقلاب. برگ نیسی یکی از همان اهل کتاب بود. 

برگ نیسی مرد مثل شهرش خرمشهر. شهری در اوج زیبایی و غرور که بر عالم و آدم فخر می فروخت و دل می برد یکباره شد برهوت. همه آن یادهای خوش و شیرین قتل عام شدند. برگ نیسی مرد چنان که از مرگ شهر خویش سهمی داشته باشد. مثل مردمی که زیرآوار مانده باشند. زیر بمباران. در میانه راه به خانه. مرگ در کمین خرمشهر بود. خرمشهر نمی دانست.

برگ نیسی آرام بود و افتاده بود و با حکمتی عمیق زندگی می کرد. می دانم که اهل پرخاش هم بود و به هر دلیلی نتوانست در دایره المعارف بماند. کسی که بی هیچ تردید یکی از برجسته ترین دانشوران نسل خود و از بهترین نویسندگان دایره المعارف بود. استادی چون یارشاطر وقتی دایره المعارف را مرور می کند از مقالات برجسته آن نام می برد و در میان مقالات دهها نویسنده سرشناس یکی هم کارهای برگ نیسی است (+). من پرخاش او را ندیده ام گرچه به یاد می آورم که تعریف می کرد اما به او حق می دهم و حق می دادم که بر کسی که شهرش ویران شده باشد نمی توان خرده گرفت. اما درون ناآرامی داشت. گرچه یاد گرفته بود آرام باشد. یا می دانست که با ناآرامی نمی تواند دیگر بخواند و بنویسد.

جنوبی بودن او را از چند چیز می شد فهمید. ولی آنچه بر دوش او سنگینی می کرد تقیدات خاندانی بود. جنوبی شاید بیش از هر کس دیگری در ان جامعه به خانواده و پدر و مادر پایبند است. من هرگز نمی توانستم خود را جای او تصور کنم با انهمه انتظاراتی که باید به آن پاسخ می داد. من گریزپا بودم. برگ نیسی ماند و با همان رسم های سنتی و عشیره ای ساخت. شاید اگر بیرون امده بود سرنوشت دیگری پیدا می کرد. اما نیامد. راهی که رفت راهی است که پیش پای هر کس دیگری که دلبسته ادبیات باشد باز است و گویا تنها راه هم هست. اینکه کتاب ها را حاشیه بزند. او سرنوشت خود را قبول کرده بود. گرچه بیشتر از اینها از او بر می امد.

عربی را خوب می دانست. چه می گویم؟ بهتر است بگویم کمتر کسی را دیده ام که در عربیت مانند او باشد از نسل خودمان. از نسل قبل تر از ما البته کسانی مانند دکتر آذرنوش بودند و هستند اما در نسل ما عربی دانی او چیزی ورای عربی دانی معمول بود. درک سنتی از زبان عربی بر دانش عرب زبانهای ما سایه انداخته است. اما برگ نیسی عربیت را با ذوقی مدرن می دانست. زیرا که خودش آدم امروز بود.

مساله فقط عربی نبود. فارسی اش بی تردید از اکثر قریب به اتقاق هم نسلان ما بهتر بود. من هرگز به نثر کسی غبطه نخورده ام مگر به نثر فارسی برگ نیسی. برایم لذت بخش بود که او فارسی را چنان خوب می دانست که گویی هیچ زبان دیگری نمی داند مگر همین زبان. عربی اش بر فارسی اش سایه نینداخته بود. فارسی اش پاکیزه و اندیشیده و مدرن بود. مثل ترجمه هایش. انتخاب ادونیس برای ترجمه هم شاید به همین اعتبار بود. او به نسل مدرنیست های عرب نزدیک بود و ایشان را می ستود چنانکه خود نیز گفته است. کسانی که برای ما خداوندگاران عربی جدید بودند. مثل خلیل الحاوی.

من می توانم درک کنم که او در دنیای خود چقدر تنها بود. زیرا فرهنگ عربی که نظام جمهوری رواج می داد همه را از عربی بیزار کرده بود. ولی اگر ما می توانستیم با فرهنگ عربی به معنای زنده و امروزی آن آشنا شویم تنها به همت کسانی مثل برگ نیسی بود. وقتی می خوانم که چندین کار ترجمه شده داشته که منتشر نکرده (+) می توانم بفهمم چرا. 

برگ نیسی رفت و وجود خرم و انسانی اش ویران شد به مرگ. کارهای ناتمام زیاد داشت. کارهایی که باید برای نان خوردن می کرد وقتی برای کارهای کارستانی که باید می کرد نگذاشت. ان سالها می خواست فرهنک عربی به فارسی بنویسد. که اگر می نوشت حتما از بهترین فرهنگها می شد زیرا در او از واژگان تازه و شسته و خوش تراشیده استفاده می کرد که در آن استاد بود در هر دو زبان. تسلط بیمانندی که به حوزه لغت شناسی داشت کار را مایه دار می کرد.

او بی گمان فخر نسل خویش بود و فرزندی برومند از فرزندان ایران زمین. این که او عرب زبان بود اما چنین دلبسته ادبیات فارسی بود نمونه والایی از  فرهیختگان ایرانی به دست می دهد. کسانی که قومیت دنیاشان را کوچک نکرده است. 

این مرد فرزانه این فرهیخته نژاده می میرد و با اینهمه اثر و آثار که دارد کسی از او چیزی نمی داند. خبرهایی که برای برگ نیسی نوشته شد همه از روی دست هم نوشته شده است. حتی معلوم نیست این جوانمرد چگونه جان باخته است. معلوم نیست چرا یک مصدوم اورژانس را باید از یک بیمارستان به بیمارستان دیگر برد و نهایتا به جایی تحویل داد که امکانات کافی برای رسیدگی فوری به او را ندارد. و حالا که در بی سر و سامانی آن مملکت قربان شد کسی دو خط زندگینامه از او ندارد. تا خبرنویس به آن مراجعه کند.

خبرها را گوش می کنم. مرگ برگ نیسی حتی در پایان خبرها هم نیست. مرگ کسی که آنهمه سواد و فرهنگ و بینش را از خود کرد تا به این مردم خدمتی کند و آنان را با فرهنگ ملی شان آشناتر سازد به اندازه خبر های درجه سه روزانه هم وزن نداشت. انگار 54 سال تلاش و کوشش و عشق به اندازه یک پاراگراف خبر نمی ارزید.

واقعیت این است که ما مردم خادمان خود را نمی شناسیم. نخبگان خود را نمی شناسیم. برای شناخت آنها زیرساخت نداریم. ساختارهای تعریف شده نداریم. ما نخبگان مان را مصرف می کنیم. شنیده ام که قرار است برگ نیسی را در قطعه نام آوران بهشت زهرا دفن کنند. نام آوری که هیچ خبرگزاری او را نمی شناسد. نام آوری که هیچ رسانه ای او را نمی شناسد. نام آوری که فردا نیز فراموش خواهد شد. و گوهری دیگر در سینه خاک دفن خواهد شد.

او بیرحمی جهان ایرانی را خوب می شناخت. یک روز در نمایشگاه کتاب چند ساعتی با هم بودیم. حرفهای عجایب می زد. مردی حکیم بود. گفتگو از خداوند رفت شاید به بهانه کتابی از تیلیش. بحث از اندوه و رنج ادمی بود و نظارگی خداوند بر این رنج. گفت تیلیش می گوید خداوند جهان را چنان اداره می کند که گویی خدایی وجود ندارد. برگ نیسی مظهر همین جمله بود.




در کنار ادونیس در تهران؛ عکس از: تادانه
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
July 19, 2010  
دیدار ناممکن  
 
مدتها ست خواب نمی بینم. می بینم اما خوابی نیست. خواب برای من منبع شناخت است و تماس با جهانی که کمتر می شناسیم. خبر از آینده هم می دهد. خبر از دلهره هایی که پنهان می کنیم هم. راه گفتگوی ما ست با کسانی که دیگر نیستند تا گفتگو کنند. مثل پدری که سالها ست در خاک خفته است. جهان خواب از بس که درگیر تنش های روز و لگدکوب خیالها و تشویش های بیداری هستیم کمتر به چشم ما می اید. هر چند که چشم ما را شب ها پر می کند. خواب چاره گر هم هست. مثل جادوگری کاهنی دانایی کهنسال. در خواب کشف می کنیم یا از خواب که بر می خیزیم با آتشی از خانه خدایان راه مان را روشن می کنیم.

چند وقتی است بیشتر خواب می بینم. خوابهای عجیب و معنادار. دیشب خوابی شگفت می دیدم که در همان خواب هم برایم جذاب بود. خواب می دیدم در خاک وطن هستم. در تموز یک گرمای بیابانی. با عده ای  بی انکه بشناسم. همه نشسته و وارفته انگار و بی چهره و پراکنده گویی سوگواران یا آدمهای نقاشی. رو به افقی نشسته ایم. من متوجه می شوم که کمی دورتر فقط کمی دورتر که بتوان با چند ده گام به ان رسید پناهگاه و سایه واری هست. بعد همانجایم. بر سر آبی که به چند بغل پر رد می شود و مثل اشک چشم زلال است و انبوه خوشایندی دارد سایه ای از خشت و گل و حصیر باشد و پسرکی نشسته باشد و یک دو تن دیگر هم که باید جوانکانی باشند روستایی مانند. پی راه آب را می گیرم گویی تا بدانم از کجا می آید. خود را روی روخانه ای می بینم. هوا سرد شده و این را نه از هوا که از یخ بستن سطح آب می فهمم که حالا به پهنه رودخانه ای بزرگ است. تک و توک کسانی این طرف و آنطرف ری یخ راه می روند. انگار به خانه می روند. با خود شگفتزده ام که چه اقلیمی دارد ایران که یک سویش تموز گرما ست و کمی آنسوتر رودخانه یخ می بندد. به نظرم بر می گردم به میان جماعت اول و گرمازده. تا خبر دهم. ولی آنچه به یادم هستم این دوگانگی است. این آب روان آبادکننده است و آن رودخانه یخزده. رودخانه ای که چند شاخه بزرگ اش را می بینم و انگار بر سر سه راهی بزرگی از یک رودخانه یخ زده ایستاده باشم. با احتیاط گام بر می دارم  در تمام لحظات از این غنای اقلیمی لذتناک و شگفتناک ام. انگار چیزی عجیب کشف کرده باشم. 

بیدار که می شوم دنباله حرفها و سخن ها و گفتگوها که در خواب دارم می برد و می پرد و یادم نمی ماند. از این دو گانگی انگار دوگانگی آبهای گرم و سرد باشد تقریبا بلافاصله یاد آیه قرآن می افتم که فرمود از مجمع دو دریا گذشتند. فکر می کنم این باید در قصه خضر و موسی باشد. به اب حیات و ماهی منتقل می شوم. این کدام آب است و کدام دریا ست که ماهی مرده را زنده می کند؟ این آب دوگانه تلخ و شیرین و سرد و گرم و میرنده و زنده کننده هم در قصه خضر هست و هم در سوره الرحمن: مرج البحرین یلتقیان.

باید جایی بروم. سوار قطار می شوم. در راه فکر می کنم به این خواب. آب همیشه معنای زن دارد. معنای حیات دارد. اما این دو انقدر عمومی اند که متحیر می شوم که چگونه به زندگی این روزهای من پیوند می خورد؟

چیزی در آن شگفتی دایمی هست. در تمام خواب و کشف آب و دو اقلیم من در شگفتی غرق بودم. یکجور غرقناکی خوش و بی بیم. انگار مساله ای را حل کرده بودم. آب همین نزدیکی است. کافی ست گامی برداریم و به آن برسیم و زنده شویم. اما مهمتر از ان این ناممکن بودن دو اقلیم تموزی و زمستانی در کنار هم است. یاد آن سخن حکیمانه افتادم در بحث ایمان و امر غیرممکن. خواب را کشف رمز کردم. دیدار ناممکن. ایمان به ناممکن. این هشدار است یا تایید است؟ اینکه بخواهی ناممکن ممکن شود؟ 

نشانه شناسی خواب می گوید که اینجا فاصله ای هم هست. فاصله ای گرچه کوتاه اما گویی ناپیمودنی. آن آیه هم در دنبال دارد که بینهما برزخ لایبغیان. میان دو اقلیم فاصله ای نیست. اما کسی آن را نمی پیماید. هر کسی در پیله خود تنیده است. کسی به اقلیم همسایه سر نمی زند. کسی که از برزخ عبور می کند شاید از دوگانگی نجات یابد. ولی مساله ما فقط فرد نیست. اگر عبورها فردی باشد و بماند هر کسی همچنان در اقلیم خویش پادشاه است یا گدا ست. 

مساله اصلی من همین است این روزها. خواب آن را خلاصه کرده و شکل اساطیری آن را ترسیم کرده است. مساله اصلی در این است که چگونه می توانیم به هم کمک کنیم و پشتاپشت برخیزیم و از برزخ دو اقلیمی بگذریم و به دیدار ناممکن نائل شویم.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
July 15, 2010  
شهرام امیری؛ صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی  
 
دروغهای شهرام امیری آنقدر زیاد است که نمی توان به قصه ای که با هزارجور وصله پینه سر هم می کند باور کرد. شهرام امیری چیزی را پنهان می کند. مثل یک تقلب.

اما سطح عمومی و آشکار و نسبتا معقول ماجرا را می توان دنبال کرد. نکته اساسی این است که آیا او را ربودند یا او خود تسلیم شد؟ شهرام امیری در خرداد 88 در عربستان بوده و به هر حال باید از راهی وارد امریکا می شده است. ربایش یا پناهندگی یک وجه مساله است. وجه دیگرش هم البته بلیت خریدن و رفتن است. این وجه را فعلا کنار می گذاریم.

به نظرم بسیار بعید می رسد که شهرام امیری ربوده شده باشد. اما بیشتر پذیرفتنی است که او به آمریکایی ها نزدیک شده یا آمریکایی ها به او نزدیک شده باشند و نتیجه این شده باشد که او به امریکا منتقل شود. پس او یا تسلیم شده یا اغوا شده است.

چرا امیری تا ماهها ساکت بود؟ به نظر معقول است که فکر کنیم در این مدت او در حال همکاری با ماموران اطلاعاتی بوده یا آنها در حال تخلیه اطلاعاتی او بوده اند.

چرا امیری به ایران بازگشت؟ به نظر می رسد که امیری اطلاعات مهمی در اختیار نداشته است. به عبارت دیگر، او به امریکایی ها نزدیک شده و خود را صاحب اطلاع نشان داده و به آمریکا رفته اما نهایتا معلوم شده که او هیچکاره است و رها شده تا بماند یا برگردد. یا امریکایی ها به او نزدیک شده اند با این محاسبه که او شخصیتی کلیدی در برنامه هسته ای است. او را به امریکا برده اند و بعد معلوم شده که خبری نبوده است. من احتمال اول را واقعی تر می دانم که امیری از موقعیت سفر به عربستان برای تماس با امریکایی ها استفاده کرده باشد. اگر امیری اطلاعات مهمی داشت بر نمی گشت. به نظرم تنها جمله واقعی در این داستان گفته معاون وزارتخارجه ایران است که شهرام امیری دانشمند هسته ای نبوده است(+). حقیقت این است که او از این برنامه اطلاع درستی هم نداشته.

چرا امیری با اینهمه خبرسازی متناقض به ایران بازگشت؟ به نظرم او در مسیر بازگشت با اطلاعات ایران تماس گرفته و آنها از او خواسته اند که این بازیها را درآورد. تمام سناریوهایی که در ویدئوها دیدیم بشدت ایرانی است.

همکاری او با اطلاعات ایران چه در دوره قبل از سفر به عربستان و چه در دوره بازگشت به ایران به نظرم معقول می اید. از اینجا یک احتمال دیگر پیدا می شود که رویهمرفته قوی ترین احتمال است:

امیری با هماهنگی اطلاعات ایران با امریکایی ها در عربستان تماس می گیرد. امریکایی ها را قانع می کند که دارای اطلاعات مهمی است. ماموران امریکایی ترتیب سفر او را به امریکا می دهند. پس از مدتی می فهمند که طرف اطلاعات مهمی ندارد و رودست خورده اند. چون ایران بحث ربایش را همزمان مطرح کرده است ناچار باید امیری به نحوی روی صحنه ظاهر شود. او را رها می کنند تا اطلاعات بازی خود را با سناریوهایش پیش ببرد و امیری به ایران برگردد. ایران از این بازی چه به دست آورده است: شیوه بازجویی و سوالات اساسی آمریکایی ها در باره برنامه های هسته ای ایران. امیری یک دور اموزش رایگان اطلاعاتی دیده و حالا آن اطلاعات را در اختیار ایرانی ها می گذارد. ضمن اینکه رقیب منطقه ای ایران یعنی عربستان را برای مدتی در افکار عمومی منفعل می کند.

از میان همه شقوق بالا من شق اخر را محتمل تر از همه می دانم. اگر امیری ربوده شده بود نمی توانست این ویدئوهای احمقانه را پر کند و اگر پناهنده شده بود و اطلاعاتی به امریکایی ها داده بود هرگز به ایران بر نمی گشت.   

بروجردی با رد احتمال مبادله امیری با آمریکایی هایی زندانی در ایران گفته است ایران ده دوازده نفر دیگر مثل این در آمریکا دارد که در هر گونه مبادله ای وضعیت آنها باید مورد مذاکره قرار گیرد (+). این خود تاییدی است بر اینکه کیس آن ده دوازده نفر جدی تر از امیری است. و گرنه همراه امیری آنها هم باز می گشتند. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
July 8, 2010  
خطری که دیگر پنهان اش نمی توان کرد  
 
جنگ چیزی نیست که کسی بخواهد از روی میل به آن فکر کند. اما در وضعیتی که ما مردم تحت حکومت کودتاگران توهم زده و آخرالزمانی قرار داریم ناگزیریم به مساله جنگ فکر کنیم و برای بدترین سناریو آماده باشیم تا شاید بتوانیم این سناریو را تغییر دهیم. من یقین دارم که آخرالزمانی ها برای جنگ آماده می شوند. آنها راهی برای تفاهم با جهان ندارند و نمی خواهند. جهان نیز پاسخی جز جنگ نخواهد داشت. این میانه ایران ما ست که ویران می شود و رویاهای ما برای شادی  و آبادی و آزادی. تازه ترین مواضع میرحسین موسوی از این بابت اهمیت فوق العاده دارد. او خطر را احساس کرده است و زنگ خطر را به صدا در آورده است. اگر ساعت جنبش از ساعت آخرالزمان عقب بماند ما خیلی زود با جنگی روبرو خواهیم شد که نتایج هولناکی خواهد داشت.

میرحسین چه می گوید؟ تیترهای خبرگزاری های مختلف را که می بینی درمی یابی که هر کسی از ظن خود یار او شده است و مساله اصلی را نگرفته است. برای اینکه حرف در دهان موسوی نگذاشته باشیم ببینیم خودش چه گفته است:

  •  تجاهل در این زمینه (قطعنامه تحریم ها) پیامدهای آن را وخیم تر خواهد ساخت. 
  • مانند روز روشن است که این قطعنامه بر امنیت و اقتصاد کشور ما اثرخواهد گذاشت. تولید ناخالص را پائین خواهد آورد، بیکاری را بیشتر خواهد کرد، مردم را در تنگنای مشکلات بیشترمعیشتی واجتماعی قرار خواهد داد، فاصله ما را ازکشورهای در حال رشد جهان بویژه کشورهای همسایه رقیب بیشتر خواهد ساخت و آخرین میخ را بر تابوت چشم اندازبیست ساله خواهد کوبید. کدام عقل سلیم است که نداند کشورما امروز پس از صدور قطعنامه آسیب پذیرتر و منزوی تر از گذشته شده است؟
  • سرنوشت کشورهای دیگر در منطقه که در دام لفاظی های مغرورانه ومیان تهی دولتیانشان افتادند وسرنوشت شوم و ترحم برانگیزی پیدا کردند باید جلوی چشم همه ما باشد. (اینجا عراق و رجزخوانی های صدام را نشانه می دهد.)
  • آنچه در شرایط کنونی مهم است، اندیشیدن به راه حلهائی است که بتواند احتمالات خطر رابرای استقلال، تمامیت ارضی و حقوق مشروع کشور به حداقل برساند. (من نگران این تاکید بر تمامیت ارضی هستم. به سخن دیگر موسوی دارد از خطر تجزیه شدن ایران در صورت جنگ و حادشدن اوضاع می گوید.)
  •  بی تردید این یک قطعنامه بر ضد ملت ماست. گرچه در کنار آن ما نمی توانیم ازتاثیر سیاستهای ماجراجویانه و مغشوش چشم بپوشیم
  •   باید آنها (مردم) بدانند این تحریمها چه اثری بر سفره آنها و روی نرخ بیکاری و تورم و تولید و پیشرفت کشور و امنیت می گذارد. (توجه کنید که می گوید تحریم روی امنیت کشور تاثیر خواهد داشت.)
  • ازمواردی که لازم است مردم حتما بدانند خطرات امنیتی قابل پیش بینی ناشی از قطعنامه جدید است. بسیاری از ملت ما نمی دانند مسیری که با ندانم کاری و گزافه گوئی های بی مورد درآن افتاده ایم تاچه حد خطرناک است. (بار دیگر مساله خطرات امنیتی را با صراحت بیشتر گوشزد می کند.)
  • اینکه کسانی بخواهند با بذله گوئی و رجزخوانی خیال خود ومردم را راحت کنند خیانت به مردم است. اگر می خواهیم آمادگی مردم را به عنوان مهمترین عامل بازدارندگی در مقابل خطرات احتمالی قراردهیم باید در حد ممکن پیامدهای احتمالی امنیتی شرایط موجود را به اطلاع آنها برسانیم. (در اینجا از خیانت در ناآگاه نگهداشتن مردم می گوید از عواقب راهی که آخرالزمانی ها در پیش گرفته اند. تاکید بر بازدارندگی در مقابل خطرات احتمالی و پیامدهای امنیتی پیشارو.  آن بذله گویی نوعی خشنودی از رفتن به سوی ویرانی است. کمی بعد روشن می گوید.)
  • شرایط تازه ایجاب می کند که دایره مشاوران پرونده حساس هسته ای گسترده تر شود.  چرا باید چند نفر پنهان از نظر مردم در مورد پرونده هائی که به سرنوشت همه ملت مربوط است تصمیم بگیرند؟ مگر قرار نبود مردم حاکم بر سرنوشت خود باشند؟ چرا فکر کنیم که مردم باید با هرچه ما تصمیم گرفتیم موافق باشند؟ آیا اصل مربوط به رفراندوم جنبه زینتی دارد که هر زمان برای حل مسائل مهم کشوربه آن اشاره می شود طوفانی از اتهام و توهین راه می افتد؟ آیا جای آن نیست که در موارد حساس نظر ملت را از این طریق پشت سر تصمیمات مهم قرار دهیم؟ (اینجا از بی کفایتی دولت کودتا در مسائل هسته ای می گوید و پیشنهاد می کند که می توان با رفراندوم تکلیف این سیاست خطرناک را روشن کرد.)
  •  یک دولت نامشروع و سرکوبگر ودر حال جنگ با ملت خود نمی تواند در مقابل تهدیدات بیگانه مقاومت نماید. در چنین حالتی یا باید به بیگانگان باج دهد و یا کشور را در آستانه خطرات مهلک افکند. (این یکی از قوی ترین گزاره های این بیانیه اعلام مواضع است. تاکید بر جنگ با ملت نشان می دهد که جنگ طلبان داخلی پیشاپیش جنگ را شروع کرده اند. دوباره بر خطرات هلاکت بار تاکید می کند که نام دیگری است برای جنگ.)
  •  کشور امروز برای عبور ازاین بحران خطرناک نیازمند استفاده از همه ظرفیتهای مدیریتی خویش است. خطرآنچنان مهم است که به خاطرآن استفاده ازتجربیات ومنزلت شخصیت هائی چون جنابان هاشمی و خاتمی و روحانی و آقازاده و لاریجانی و… ضرورت داشته باشد.  نیروهای زبده برای اداره کشور در شرایط بحرانی کنونی ازمدار تصمیم گیری ها و سیاستگزاری ها به کناری گذاشته شده ا ند؟ آیا این واقعیت آشکار، دلهره آور و شک برانگیز نیست؟ (چیدمان واژه ها را نگاه کنید: بحران خطرناک/ خطر آنچنان واقعی و نزدیک است که/شرایط بحرانی است/ واقعیت های دلهره اور/ و البته آبی که به آسیاب دشمن وطن ریخته می شود البته شک بر می انگیزد که چرا؟)
  • اسلحه سپاه وبسیج به جای دشمن در مقابل مردم قرار گرفته است ودر سرکوب و دستگیری ها و بازجوئی ها ی نیروهای سیاسی و معترضین نقش درجه اول دارند و از سوی دیگر سپاه در حجم غیر قابل باوری درگیر مسائل اقتصادی است.  (چنین سپاهی) نمی تواند برای تامین امنیت کشورو انقلاب مورد اعتماد باشد.  قابل پیش بینی است که با ادامه این روند سپاه به جای دفاع از ملت و کشور به دفاع از شرکتها و سهام وموسسات پولی و مالی خود و سرانجام به جای دفاع از کشور وانقلاب به دفاع از از سازمان و تشکیلات خود بغلطد و یا به تمامی در اختیار یک قدرت مستبد و ضد مردمی قرار گیرد. (موسوی دارد می گوید این سپاه که من می بینم از پس هیچ جنگی بر نمی آید: اسلحه اش به سوی مردم است تا دشمن/ درگیر نرخ ارز  و نفت است تا توان رزمی خود/ شایستگی دفاع از امنیت کشور را از دست داده است/ به سمت استبداد داخلی چرخیده است/ با این توان و پشتوانه می خواهد به جنگ برود؟)

موسوی سپس حرف نهایی خود را می زند: توجه داشته باشیم که قصد از تحریم ها صرف به زانو درآوردن دولت نیست. تجربه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سرنوشت تلخ عراق وافغانستان در زمان معاصر پیشاروی ماست وهشیاری مضاعف آنکه چه بسا بخشی از دولتیان شانس بقای خود را درادامه این بحران وتشدید مخاصمات وحتی تشویق دشمنان برای تعرض نظامی ببینند. 

موسوی چه می گوید: تحریم می تواند به تکرار 28 مرداد تازه ای بینجامد یا به تکرار سرنوشت عراق و افغانستان برای وطن ما ختم شود. طرفه ان است که جنگ مطلوب اخرالزمانی ها ست و آنها دشمن را تحریک و تشویق هم می کنند برای تعرض نظامی.

از این روشن تر می شود گفت که خطر جنگ جدی است؟

او می خواهد مقاومت د ر برابر استبداد داخلی را با مقاومت در برابر خطر جنگ همراه کنیم؛ این خطر روشن خطری که دیگر پنهان اش نمی توان کرد:
 
بر جنبش سبز است که بین پایداری بر اصول و هویت خود و مقابله با این خطر روشن وفاقی ایجاد نماید. ما باید عنصر مقاومت در مقابل تهدید و تعرض خارجی را به عنوان یک ضرورت در کنار سایر مطالبات خود بنشانیم و نشان دهیم که راه خروج از این بحران و خطر در برگشت به اصول و راه حلهائی است که جنبش سبز در یک سال عمر سر افراز خود همواره منادی آن بوده است. 

در یک کلام یعنی جنبش دموکراسی خواهی باید خود را به عنوان آلترناتیو جنگ و ویرانی نشان دهد. باید بتواند قدرت گیرد تا سیاستهای ویرانگر آخرالزمانی را پایان دهد. 

تا اینجا موسوی خطر را بخوبی روشن کرده است. راه حلها هم درست است. اما برنامه عملیاتی چیست؟ چگونه می شود این نظام ضدمردم را که خواستار جنگ و ویرانی است به تمکین از خواست ملت وادار کرد؟ این چیزی است که موسوی و رهبران سبز باید پاسخ دهند. ما هم باید بحث کنیم. خطر نزدیک و نزدیک تر می شود. اگر وقت را از دست بدهیم فردا برای پشیمانی دیر است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
July 6, 2010  
دولت انسان و دولت اسلام  
 
می بینم که از 10 ژوئن چیزی ننوشته ام. فکر نمی کردم اینقدر فاصله افتاده باشد! بعضی دوستان هم از روی لطف مرا مورد عتاب قرار داده اند که چرا نمی نویسم. واقعا روزی نبوده که فکر کنم باید چیری بنویسم و حرف هم بسیار است. اما به کارهایی مشفول ام که خیرش جمعی است و اولویت دارد و طبعا کمتر می رسم به سیبستان سری بزنم. چه کارهایی؟ همه مربوط به رسانه و آموزش. خبر چه دارم؟ کمی صبر کنید. امید می برم خبرهای خوبی در راه باشد. خبرهایی که فقط از جنس نوشتار من و شما نیست. تحلیلی دیگر در کنار دهها تحلیل نیست. اطلاع رسانی صرف هم نیست. به قول محبوبه عباسقلی زاده که همین دیروز در آمستردام دیدم اش کاری که به اطلاع رسانی ختم شود کاری که نیاز داریم نیست. یعنی کارستان نیست. آنچه مهم است گفتمان سازی است. من با او در این قول سخت همدل ام.

از زمانی که نقد ایده بازگشت شریعتی را نوشتم وقت نکردم سیبستان را باز کنم و با مقدمه ای وبلاگی ان مقاله را معرفی کنم. در این فاصله اتقاق های دیگری هم افتاد که آخرین اش مرگ فقیه بزرگ شهراندیش علامه فضل الله بود و پس از آن همین دیروز مرگ نصر حامد ابوزید. نصر قرآن شناس بود و به کفرگویی متهم می شد حال آنکه خود به مسلمانی خویش معترف بود. سخن او در باب قرآن هم سخنی است که در تاریخ قرآن همیشه مطرح بوده است گرچه به عنوان دیدگاهی حاشیه ای که معانی و معارف قرآنی را از خداوند می دانسته و الفاظ قرآن را از پیامیر (مثلا این مقاله را بنگرید که ضمن نقد تاریخ مساله را هم به  دست می دهد). پس چرا امروز نمی توان از این نظر به قرآن نگریست و گفتگو در باب قران و پیدایی و تحول تفسیری آن تابو است؟ (حکم ارتداد ابوزید را بگذارید کنار دشنامهایی که به سبب انتشار مقاله مشابهی از سروش در زمانه داده شد.)

در باره فضل الله هم قصه مشابهی وجود دارد. چیزی شبیه آنچه در باره آیت الله صانعی در جریان است. محافظه کاری اصل فرهنگ دینی ما ست و چه بسا اصل فرهنگ عمومی ما. کسانی که جسارت ورزند خط ها را بشکنند و به مسائل مستحدثه بپردازند و رای نو بیاورند بلافاصله متهم به بدعت می شوند. اگر کسی در حد یک آیت الله نتواند رای نو بیاورد پیدا ست که اظهار رای بر دیگران چقدر سخت خواهد بود. فضل الله از هر کسی محق تر بود که در باره افسانه هایی که در باره تاریخ حیات و وفات فاطمه رایج است سخن بگوید. اما فرهنگ تکفیر و کفن پوشی محلی برای تحقیق جدی باقی نمی گذارد. در نتیجه ما پیش نمی رویم انگار. فرو می رویم.

من در مقاله بازگشت به خویش از بیراهه نشان دادم که انچه بر ذهن عمومی ما مردم مسلط است حقیقتی است که در گذشته رخ نموده است. ما تاریخ را تکرار گذشته می بینیم. نقشه راه آینده مان هم بر اساس طرح آخرالزمان است. برای ما تاریخ به معنای حقیقی کلمه وجود ندارد. ما در حسرت دوری از حقیقتی ناب می سوزیم و به سوی آینده ای می رویم که آن حقیقت عزیز گمشده پیدا خواهد شد. این مرکز همه فتنه هایی است که ما را در بر گرفته است و همه تناقض هایی که به آن دچاریم. اندیشه فضل الله می کوشید با فاصله گرفتن از افسانه های تاریخی و با نفی سلفیگری و ظاهربینی و شبیه سازی راهی به سوی آینده باز کند. نمی گویم موفق بود. اما مدل فکری او نزدیک ترین مدل به آن چیزی است که ما را از سلفیگری و وهابیت نظری می رهاند. ابوزید هم چنین بود. او می خواست آدم امروزی بتواند در باره قرآنی که به آن باور دارد بحث علمی و شایسته ای فارغ از تسلط اندیشه قدیم بکند (مقاله نوید کرمانی را ببینید). من وارد بحث از نظر او نمی شوم. اما روش او را می ستایم. روشی که در دام اخباریگری و خرافه های آخرالزمانی و شباهت جویی های ریاکارانه یا ابلهانه با صدر اسلام نمی افتد. 

موج گفتگوها بر سر فضل الله نشان می دهد که به قول ابطحی ما چقدر به مرجعی که امروزی باشد و شهراندیش باشد و با ذهن و زبان شهروندی سخن بگوید نیازمندیم. ما نیازمندیم آزادی بحث دینی و قرآنی را قدر بشناسیم تا اهل قرآن راههایی برای نجات از دور باطل  بازگشت به گذشته پیدا کنند و متفکران قرآنی مصلوب نهادهای محافظه کار دینی نشوند. اگر شریعتی هنوز مساله ما ست و اگر نصر حامد ابوزید مطرود شده جوامع ما ست و اگر فضل الله در جایی از اقالیم قبله کافر است و در جایی مرجع عام است این نشان می دهد که تا سالها پس از این مساله دین هنوز در دستور کار فعالان اجتماعی و دانشگاهیان و رسانه پردازان باقی خواهد ماند. آینده ایران و منطقه همسایه ما به تعبیر تازه از دین بستگی دارد. دینی که دولت اش به قول فضل الله دولت انسان باشد و کرامت او و نهادهای پشتیبان حقوق او و نه دولت اسلام و محتسبان اش.

می گویند بخش مهمی از رای و شخصیت فضل الله ناشی از زندگی او در لبنان بود. من می گویم اگر به گفته او دولت اسلام در لبنان ممکن نبود چون در آن طوایف مختلف فکری هست و باید به دولت انسان روی کرد ایران نیز لبنان است. ایران از نظر تنوع رای و طیف رنگارنگ عقاید در عالم خود لبنانی فکری است گرچه تنوع طوایف اش هم کمتر نیست. دولت انسان اگر در منطقه ما ممکن باشد دولت اسلام در ایران غیرممکن است.

پس نوشت:
حوصله کردید این متن را هم بخوانید که با وجود توی هم رفتگی و تنظیم بد آنلاین اش در آن یک مشکل اصلی برجسته می شود: خطای معرفت شناختی در باره محدوده نص. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست