قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




April 30, 2010  
در میدان سوربن  
 
دو سه روزی پاریس بودم. دیدار دوستان جوان روزنامه نگار که چندنفری شان تازه به اروپا آمده اند مغتنم بود. دیدار دوستان قدیم نیز لطف دیگری داشت. امروز مهدی خلجی هم از آمریکا آمد و من داشتم بر می گشتم. سه چهارساعتی با وجود خستگی و بیخوابی پرواز اقیانوسی نشست و در پیاده روی کافه ای در میدان سوربن و در میان صدای آب دهها فواره کوتاه و جوشان و همهمه مردان و زنان پاریسی و کافه نشینان چند ملیتی گپ زدیم. سخن از هر لونی رفت. از  امکان بازگشت ما جماعت به ایران و از پژوهشهای او در باره بیهقی که فصل مفصلی شده و نانوشته مانده. از مرگ فرد هلیدی سخن رفت و از مقاله شادی صدر و انتخاب مدیر شبکه فارسی یورونیوز و از آینده پرخطر ایران و فعالیتهای عربستان و از رابطه پدر و پسری و نکات دیگر. اما مساله اصلی زمان بود.

مهدی گفت که بی بی سی در ایام نوروز از گروهی مثل آشوری و اتابکی و جهانبگلو و دیگران خواسته بوده که سه شخصیت مهم ایرانی را انتخاب کنند. من گفتم این مرا به یاد داستانی در دوره رضاشاه می اندازد که نخبگان مملکت بحث می کرده اند که بزرگترین شاعر ایران کیست و به نتیجه نمی رسیده اند. چرا که سوال نادرست بوده است. حالا بعد از پنجاه سال باز مشابه همان سوال. صحبت شد که چرا ما نیاز داریم به یکی که از همه برتر است برسیم و چرا حق هر کسی را نمی گزاریم تا دهها و صدها چهره شاخص داشته باشیم. بحثی در تاریخ کردیم و دید تاریخی ایرانی ها را وارسی کردیم. باز هم مساله زمان بود. 

گفتم اگر می شد از بین ده روشنفکر و اندیشور و سیاست شناس معاصر و حتی داورانی که طرف رجوع بی بی سی بوده اند یکی را انتخاب کرد و باقی را فروگذاشت از بین شاعران و نویسندگان و چهره های تاریخی هم می شود یکی یا سه تا انتخاب کرد و باقی را فروتر نهاد. گفت که داوران بی بی سی فروغ را مثلا انتخاب نکرده اند! چون سوال کرده اند که آیا فروغ برتر است یا فردوسی. - پیدا ست که سوال و قیاس سخت اشتباه است.

بحث های تاریخی ما را به نکته دیگری کشاند. این علاقه مهارنشدنی ایرانیان به سازگاری. مهدی مثال درخشانی زد. گفت تمام تاریخ معاصر ما در پی این بوده است که آیا دین و علم با هم سازگارند؟ آیا سنت با تجدد سازگار است؟ آیا اسلام با دموکراسی سازگار است؟ و از این شمار چندین و چند مقوله و مفهوم اساسی و محوری شکل گرفته و تفکر معاصر ما را شکل داده است. به نظر مهدی ما نمی توانسته ایم تکلیف خودمان را با چیزی یکسره کنیم. روشن بگوییم این با آن جمع شدنی نیست تا از بن بستهامان درآییم یا به بیقوارگی سازگاری هامان خاتمه دهیم.

من گفتم این ماجرای سازگاری را از این زاویه باید دید که رمز بقای ایرانیان بوده است. گفتم که استاد بزرگ مهرداد بهار در تاریخ باستانی ما مثلا در بحث از اشکانیان بخوبی نشان داده است که عصر ایشان عصر تلفیق بوده است. این را در همان ادب پهلوانی هم آورده ام و در مباحث خود گسترش داده ام. اگر خصلتی در فرهنگ ما اینقدر قدیم است به معنای آن است که کارکردهای مهمی داشته و به قوام و دوام قوم کمک می کرده است. منتها آنچه ما از تلفیق های عصر خود می گوییم و ناسازوارگی هایی که در آن افتاده از آن  نیست که تلفیق روش فرهنگی نادرستی است. از آن است که اصولا در دوره بیماری های فرهنگی و در حاشیه ماندن قدرت سیاسی متکی به آن هنرهای فرهنگ هم عیب دیده می شود. چون بدنه فرهنگ تمام و کمال کارآمد نیست و زواید بسیار پیدا کرده است و منطقه های شوره زار. و یا چون قدرتی که آن را نمایندگی می کند جذابیتی ندارد. اما تلفیق راه بزرگ نجات ایران بوده و هست.

مساله مهم ما اینجا هم زمان است. ما گرفتاری مان این است که عناصری در کنار هم می نشینند که همزمان نیستند. میان مولفه هایی که می خواهیم سازگار کنیم فاصله ها هست که گاه ندیده ایم. و همین کار را مشکل می کند. روش درست است. اما زمانهای ناهمزمان مشکل ساز شده است. گفتم نمونه بزرگ مشکل ناهمزمانی وضعیت خود مهاجران ایرانی است. آنها دچار دو-زمانی می شوند. بین خود و جامعه خود. بین خود و فرزندان خود. این فاصله ها را آسان نمی توان پل زد یا دستاوردها را ترکیب کرد. گفتم مشکل اصلی در توقف یک سری از کارهای بزرگ ما همین است. یا طولانی شدن بیش از اندازه رسیدن کارها به هدف. مساله اصلی در زمان است. زمانهای ما و جهانهای ما. بنابرین یک نیاز مهم فردی ما این است که زمان خود را بسنجیم. زمانهای خود را بسنجیم. برای بعضی کارها زمان نداریم. بعضی زمان اش کندتر از آن است که ما فکر می کنیم. و برای کارهایی که عقب می اندازیم زمان سر می رسد. عمر کوتاه است. باید بدانیم چه کاری را می خواهیم به چشم سر و در عمر خود ببینیم و چه کارهایی را می خواهیم مقدمه چینی کنیم و رسیدن اش را برای نسل بعدی هموار کنیم. مشکل ما سرگردانی در تلفظ درها و دروازه ها ست. برای کدام کار باید شتاب کنیم. و برای کدام شتاب کردن بی نتیجه است. قصه همه اش همین است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
April 24, 2010  
شاعر در چرخ گوشت  
 
من هر دو باری که علیرضا قزوه را دیده ام او را آدم افتاده حالی یافته ام. شعر خوب می گوید و دانش ادبی اش هم خوب است. الان در دهلی نو هم کلی کار کرده است و کلی نسخه خطی فارسی نجات داده است. کلی کار خوب زیرنظرش منتشر شده است. همه اینها درست و قابل احترام است. پای بحث سیاسی چرا می آید؟ چرا بلندگوی کسانی می شود که نمره رئیس شان هم از نظر او زیر 15 است؟ قزوه می گوید نمی خواهد خود را خرج کسی کند اما در چرخ گوشت افتاده و رفته و خبر ندارد. 

این حرفهای صد من یک غاز چیست برادر؟ اسطوره لال به موسوی گفتن عین ستم است. مثلا تو که این سالها لال نماندی چه هنری کردی؟ و الان اگر لال می ماندی چه عیبی می داشت؟

اینکه تو بگویی پیش بینی کرده بوده ای که احمدی نژاد 63 درصد رای می آورد و این و آن را هم شاهد بیاوری به نظرت خنده دار نیست؟ خوابنما شده بودی که با این دقت رای او را پیش بینی کردی؟ چرا نه 60 درصد و نه 65 درصد و عدل 63 درصد؟ ما را بچه فرض کرده ای؟ یا این نوعی خودشیرینی دیرهنگام است؟ گفته اند هیچ کس نباید ساکت باشد؟ خواسته اند که بیایی و حرف بزنی و حمایت کنی؟

و اگر می خواهی حمایت کنی چرا از قصاب صفتها حمایت می کنی؟ واقعا به نظرت باید با قصاب مثل قصاب حرف زد؟ این حکم حکیم ما ست؟ به نظرت اگر آدم با قصاب قصابانه حرف بزند و با آخوند آخوندانه و با مطرب مطربانه و با روسپی روسپیانه و با معتاد معتادانه و با طالبان طالبانانه و غیره و غیره اصلا چیزی از خودش هم می ماند؟ این درس شما برای اهل ادب و شعر و فرهنگ است؟ آدم پایه و مبنا و استوانه و اصل و اصالت ندارد؟ اگر می خواهی به احمدی نژاد رای بدهی بده و اصلا هم کسی حق تجدیدنظر را از تو نگرفته است که از خاتمی و هاشمی به احمدی نژاد برسی اما توجیه وقاحت و بیسوادی و آداب ندانی و خروج از نزاکت بابا را هم نکن. 

فرموده ای که اگر توانستی خرس را از دست اندازی به کندوی عسل مانع شوی امریکا و انگلیس را هم چنین و چنان. یادت رفته انگار که اصل این خرس آن روسیه است که بالای سر مملکت نشسته است. چطور از امریکا و انگلیس یادت آمد و از اصل ماجرا که خود خرس بزرگ باشد یادت نیامد؟

واقعا نقشه بعدی کشف حجاب بود؟ به نظرت مردم منتظر مانده بودند موسوی بیاید و کشف حجاب کنند؟ و اصلا این مردم  این زنان در جریان انتخابات و پس از آن تغییری کردند از بابت حجاب؟ و اگر حجاب بالا و پایین شده مربوط به همین یک ساله است؟ یادت رفته که سی سال است زنها دارند با حجاب اجباری به هزار راه می جنگند؟ دعوای ما دعوای حجاب بود یا دولت کودتا؟ یا رای ما بود؟ و یعنی تو زهرا رهنورد را ندیدی کنار موسوی؟ بی حجاب بود؟ ندای کشف حجاب داده بود؟

فرض کنیم بعدش قرار بود کشف حجاب شود. اما آن حجاب کشف نشد و در عوض هزار حجاب دیگر را همفکران و همرای های تو دریدند و رفع و کشف کردند. چطور این را ندیدی که شد و ان را دیدی که نشد؟

گفته ای اگر کوتاه می امدید ال می شد و بل می شد. واقعا دادن حق مردم ایران را آباد می کرد یا به عراق و افغانستان تبدیل می کرد؟ اگر آقای شما که نمره 20 به کارنامه او داده ای زودتر از نهادهای قانونی که همه هم طرفدار او بودند نمی آمد کنار آدمی بایستد که هنوز رای اش تایید نشده کسی به او کار داشت؟ اگر نمی امد سپربلای احمدک بشود کسی او را هدف قرار می داد؟

ماجرا چیز دیگری است. می دانی و خودت را به کوچه علی چپ می زنی.

گفته ای که سران سبز چرا از حمایت بی بی سی و صدای آمریکا به خود شک نمی کنند. اوف بر تو ای شاعر حکیم دولت پسند. به نظر تو موسوی و کروبی رهبران مردم سبز شدند چون بی بی سی و صدای آمریکا از آنها حمایت کردند؟ تو بی بی سی را دیدی و سیل مردم را در خیابانهای تهران ندیدی؟ تو صدای امریکا را دیدی و زندانهای ایران را ندیدی؟ تو رسانه های جهان را متهم می کنی که برای ما رهبر می سازند و همین رسانه ها را سال 57 ندیدی؟

تو شاعری. و چون شاعری باید بتوانی مردم را ببینی. مگر اینکه مدتها باشد از دربار سلطان قدم بیرون نگذاشته باشی.

گفته ای که شاعر در فرهنگ ما با حکیم برابر است و باید سخن حکیمانه بگوید. اینها سخن حکیمانه بود که گفته ای؟ و به نظرت باطن وقایع روزمره را نشانه رفته ای؟

آن دزدی که به خانه تو زده است بعد از انتخابات تنها مال ات را نبرده است. چیزی از نور حکمت را هم که در کار و شعر تو بود دزدیده است. از من می شنوی مدتی روزه سکوت بگیر برادر. باب تغییر و تجدیدنظر بسته نیست. شاید از ان سکوت یک آدم مستقل و جسور و مردمی دوباره متولد شود.

* همه اشاره ها به درفشانی های علیرضاخان قزوه است که در این صحیفه دیده می شود

پس نوشت:
این لینک از خوابگرد را هم ببینید. واجب است دیدن آن خاصه برای خود قزوه. تا تذکره ای باشد و به راه مردم برگردد
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 21
چاپ کن
بفرست  
April 22, 2010  
زن-هراسی طالبان ایرانی  
 
چند روز است مطلبی که برای تهران ریویو نوشته بودم منتشر شده اما فرصت نکرده ام که بگذارمش در سیبستان: جمهوری اسلامی اسرائیل. از امروز به فردا انداختم و باز هم در باره اسرائیل و ایران فکر کردم. اما این میانه دو سه موضوع مرا از غرب ایران به شرق برد. از اسرائیل به رژیم ساقط شده طالبان اما برجا مانده در فرهنگ افغانستان. ایرانی ها این را به تجربه و شهود و دریافت دینی خود متوجه شده اند که آنچه ما با آن در ایران سر و کار داریم دین و مذهب و اینها نیست. نوع خاصی از دین است که در وحشت از مدرنیته شکل گرفته است. این است که طالبانی بودن روندها را درک می کنند و بارها نیز آن را در شعارهای خیابانی شان بازگفته اند.

شاید دقیق تر نگاه کنیم در واقع این درک دینی بر وحشت عمومی ما مردم از تغییر عادتهای فرهنگی سوار شده است. دین طالبانی جنبه های مختلفی دارد که هم الان قصد بحث در آنها را ندارم. سویه هایی از آن هم واقعا بحث شده است مثل نگاه امنیتی اش به همه چیز. من در همان یادداشت جمهوری اسلامی اسرائیل اشاره کرده ام که این نظام بر پایه اصالت بقا رفتار می کند. اما مساله ابعاد دیگری هم دارد که صرفا سیاسی نیست.

در این روزهای اخیر دو سه مساله باعث شد که از اسرائیلی بودن نظام فکری ایران به طالبانی بودن اش منتقل شوم. اولی بحث زلزله و زنا بود که بعد رفت تا جاهای عجیب و غریب و کل رفتار زنان را زیر سوال برد. بعد مرگ حمیده خیرآبادی پیش امد. این خانم از بهترین هنرپیشگان تلویزیون بود. اما منهای فضای امنیتی که دور مرگ و خاکسپاری او ایجاد شد رفتار ناشیانه و بلکه عامدانه تلویزیون در بی اعتنا گذشتن از ماجرا کمتر مورد توجه قرار گرفت. تا اینکه امروز دیدم هنرمند خوب و برجسته سینما و تلویوزیون محمدعلی کشاورز معترض شده که این بی اعتنایی یعنی هنر در این نظام ارزشی ندارد(+). این بی اعتنایی را من انعکاس طالبانیگری در صدا و سیما می بینم.

نمونه سوم که هم امروز دست به دست چرخید ماجرای شرط و شروط گذاشتن برای کافی نت ها در مشهد است. این نمونه بخوبی یک نمونه طالبانی است. نه کم نه زیاد. حتی فردا هم عوض اش کنند روی تعارف و پنهانکاری است. اما واقعیت را عریان گفته است. منهای بخش امنیتی ماجرا که الان به آن کاری ندارم بخش زن-هراسی اش اظهر من الشمس است. این همان وجه مشترک این شرطنامه با مساله بی اعتنایی به مرگ حمیده خانم خیرآبادی است. وجهی که در لابلای حدیت خوانی های زلزله و زنا هم پنهان است. 

طالبان فکری و طالبان دینی و طالبان اسلامی یک نشانه آشکار و عمده دارد. و آن هراس از زن است.

زن در نمونه فردی اش مثل حمیده خیرآبادی آنها را می ترساند. زن در نمونه اجتماعی اش پایه شرطنامه می شود تا کافی نت حتی نزدیک مدرسه دخترانه هم تاسیس نشود مبادا چهار نفرشان در بازگشت از مدرسه کافی نت را پاتوق خود کنند. پاتوقی که در آن دو محرم هم نباید کنار هم بنشینند یعنی هیچ زنی نباید مردی را همراهی کند. 

و زن در نمونه کلی اش و به عنوان یک سرنمون و کهن الگو برای آنها منشا زلزله است. زن از نظر طالبان اسلامی ایران هیچ فرقی با زن از نظر طالبان سنی افغانستان ندارد. منتها این دست اش نمی رسد زن شهرنشین و تجصیلکرده را به درون خانه براند ناچار برایش هزار جور قاعده من دراوردی وضع می کند و آن یکی دست اش می رسد و زن را در پستوی خانه نگه می دارد. زنی که باور کند منشا همه شرور عالم جنس مونث است. 

طالبان فکری یک نظام مردسالار و سرکوبگر زن و زیبایی و نشاط است. صدای خنده هر زنی در گوش او صدای زلزله است. طالبان ایرانی در شرایط بدتری از طالبان افغانی است. چون دور و برش زن بسیار است. زنی که مهارش نمی تواند کرد. این است که دایم در هراس است که آسمان بر زمین بیفتد یا زمین مردمانش را به خود بکشد. زن و اهریمن در چشم او یکی ست. زنی که جهان مرد-محور او را به لرزه می اندازد و تخریب می کند. خدای طالبان مرد است. مردی ضد-زن.

پس نوشت:
حذف فروغ را از کتاب شاعران دولت پسند (+) از قلم انداخته ام. البته قصد فهرست کردن هم نداشتم چون موارد زن-هراسی خیلی زیاد است. اما این یکی را باید می گفتم چون همین روزها اتفاق افتاد در کنار اتفاقات ضد-زن دیگر که یاد شد. توجیه این حذف با دیپلماسی فرهنگی و دیپلماسی دولتی و این حرفها هم عذر بدتر از گناه و دست و پا زدن است و فاشگوی طالبانیگری دولت حاکم که گاه خود را پنهان می کند در ظاهری طرفدار زن. یادداشت فاطمه شمس را در باره حذف فروغ از دست ندهید.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
April 14, 2010  
نگرانی، تاثر، خوشحالی  
 
وضعیت قرقیزستان مرا نگران می کند. آنچه در این کشور اتفاق افتاده یک کودتای روسی تمام عیار است که بر آن جامه انقلاب مردمی پوشانده شده است. همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بوده. روسیه دارد بر سر حیطه نفوذ خود با چنگ و دندان مبارزه می کند. برخورد مثبت پوتین با دولت موقت قرقیز هم بسیار معنادار است.

آنچه اسباب نگرانی است نوع رابطه روسیه و آمریکا بر سر قرقیزستان نیست. قرقیزستان می تواند نشانگر این باشد که چگونه منافع دو قدرت درگیر منطقه می تواند دولتها را جابجا کند. وقتی خوب فکر می کنی با این سوال روبرو می شوی: چرا قرقیزها با این سرعت توانستند دولتی را جابجا کنند ولی ایرانی ها بعد از ماهها تلاش و ایثار نتوانستند دولت متقلب را سر جایش بنشانند؟

جوابی که می توان به این سوال داد اسباب نگرانی است. ایرانی ها موفق نشدند چون حرکت آنها همسو با منافع قدرتهای درگیر در منطقه نبود. از این لحاظ این حرکت شبیه حرکت شیعیان عراق بعد از حمله صدام به کویت است که در آغاز تصور می شد می تواند مدل جانشین برای حکومت صدام باشد اما از حمایت جهانی برخوردار نشد و به دست صدام رها شد تا به شدیدترین صورتی سرکوب شود.

سقوط هواپیمای لعنت شده توپولف که رئیس جمهور لهستان و همسرش و مقامات ارشد این کشور را قربانی گرفت هر چه گذشت متاثرکننده تر شد. وقتی میزان اندوه عمومی در لهستان را می بینم نمی توانم متاثر نباشم. همان روز اول که مردم روبروی کاخ ریاست جمهوری گل و شمع می گذاشتند به یاد روزهایی افتادم که پرنسس دایانا در تصادف قربانی شد. من آن روزها در لندن بودم و اولین گزارشگری بودم که از واکنش مردم به فارسی گزارش دادم. هرگز آنهمه گل برای یادبود کسی ندیده بودم. گلهایی که تک تک و دسته دسته جمع شده بود و هر کدام نشانه محبتی و قلب متاثری بود. 

امروز وقتی صف طویل مردم را می دیدم که ایستاده اند تا به رهبر و نخبگان سیاسی خویش ادای احترام کنند دلم گرفت. هم برای مردم لهستان احساس احترام کردم و هم از وضع خودمان در ایران متاثر شدم که منتظریم این و آن بمیرند. رابطه مقامات ایرانی با مردم در بدترین حالت خود در سی سال گذشته است. کسی از مرگ آنها متاثر نخواهد شد و این نشانه هولناکی است.

دیروز سایت الف را دیدم بعد از مدتها. ستونهای تازه ای که ایجاد کرده است برایم غیرمنتظره بود. چنانکه با خود فکر کردم شاید این الف آن الف نیست. الف از اولین سایتهای داخل کشور است که می بینم درهای خود را به روی مخاطب باز کرده است. شما حالا می توانید برای الف بنویسید. ستون های مشخصات من، دوستان من، نظرات من، مقالات من، الف را به صورت الف من (my-alef) در اورده است. به عنوان کسی که چند سال است با ایده روزنامه نگاری شهروندی آشنا ست و کار می کند و بر پایه آن طراحی رسانه ای می کند نمی توانم از چنین تحولی در الف خوشحال نباشم.

سرعت تحولات همه جانبه در ایران مثال زدنی است. جهان پیرامون ایران هم دارد بسرعت مشخصات تازه ای پیدا می کند. تحولات بزرگی در راه است. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
April 11, 2010  
خداشناسی و خدایگان شناسی هند  
 
در روزهای نخست سفر به قوام فرهنگ هند فکر می کردم. این خط نسبتا ثابت معماری و موسیقی و معبدسازی و مفاهیم ثابت مانده و مشترک و این زبان واحد در طول قرنها و خیابانهایی که سرشار از نشانه های تاریخی اند و اسم های بزرگان برای من یک معنا داشت: تداوم حضور نخبگان. این را با یکی از همسفران هم بحث کردیم. نخبگان سرمایه های یک کشور اند زیرا کسانی هستند که خود را به آن کشور و به یک موقعیت جغرافیایی-فرهنگی وابسته می دانند و برای دفاع از ارزشهای فرهنگی و سبک زندگی آن آماده بذل مال و جان اند. به قول دوست دانشورم نجیب مایل هروی فرهنگ ما را اشراف پاس داشته و نگه داری کرده اند. اشراف بخشی از نخبگان اند.

در مقایسه با ایران تاسف من این بود که در سی سال گذشته فکر ملی مثل افراد ملی تار و مار شده است. نخبگان ما پراکنده شده اند و آنها که در وطن مانده اند منزوی اند و دست شان از سیاستگذاری های فرهنگی کوتاه است. در هند این حضور تداوم داشته و دارد. اما دستخوش فراز و نشیب های دیگری شده است.

هند و همسایگان دیگر ما مثل خویشان ما هستند که هر کدام بخشی از سرنوشت مشترک ما را ادامه داده اند. سرنوشتی که می توانست سرنوشت ما باشد. مثلا زمانی بود که ما با پسرعمو دخترعموهای هندی مان نزدیک تر بودیم. 40 سال پیش و 50 سال پیش با هم فیلم می دیدیم. آنها فیلم هایی می ساختند که اشک ما را در می آورد. ما آنقدر شیفته ساخته های خویشان هندی خود بودیم که بازیگران سینمای ما حتی چهره و گریم و آرایش آنها را تقلید می کردند. آنوقتها ما هم مثل هندی ها روستایی بودیم. ترانه های ما از قالی کرمان بافتن می گفت و شکار رفتن و صحرا رفتن. درصد روستانشینی مان بیشتر از شهرنشینی بود. بعدها ما به برکت نفت شهری شدیم. از آنها فاصله گرفتیم. مثل کسی که پولدار می شود و از باقی خویشان خویش می برد و بیگانه می شود.

به نظرم تفاوت اصلی میان ما و هند از این سرعت شهری شدن پیدا شد. هندی ها نمی توانستند به آن سرعت شهری شوند. هنوز هم نشده اند. 70 درصد جامعه هند در 600 هزار روستا زندگی می کند. و هنوز 87 درصد هندی ها بیش از روزی 2.5 دلار یا 2500 تومان به دست نمی اورند. فقر در هند موج می زند. یک سوم فقرای جهان در هند زندگی می کنند. (برخی آمارها از این مقاله در ویکی پدیا)

در چنین جامعه ای خداهای آسمانی و خدایگان های زمینی و نخبگان چهره دیگری دارند. در رستوران معروف گیاهخواران در کناره پارک گل مهر دهلی صورتی از دیوار آویزان بود که به رسم هندی نواری از گل هم بر روی آن آویزان شده بود. من و همراهان فکر کردیم این باید عکس نیای صاحب رستوران باشد یا موسس آن. پرسیدیم این کیست. پیشخدمت بی پرده و لکنت زبان گفت: خدا! فکر کردم ممکن است در ازدحام جمعیتی که به این رستوران می آید اشتباه شنیده باشم. دوباره پرسیدم. این بار هجی کرد: جی او دی. گاد. روشن بود. دقت کردم بر بالای تصویر نوشته بود سای بابا.

در هند خداها همان خدایگان های جامعه هستند. هند خدا می زاید. اندکی هوش و یا ثروت و احیانا معنویت غیرمتعارف و چه بسا رندی و سر حقه باز کردن شما را به خدا تبدیل می کند. سای بابایی که در رستوران دیدیم سای بابای قرن نوزدهم بود. از داستان سای بابای قرن بیستم هم که باید باخبر باشید. با همه دغلکاری های این مرد متظاهر که به چشم من خالی از هر معنویتی است سازمان او که به ارائه خدمات رایگان از جمله خدمات بهداشتی می پردازد بین سازمانهای غیردولتی بزرگترین دریافت کننده کمک های خارجی است. 

 اگر فکر کنید که این فقرای هند هستند که سای بابا می سازند اشتباه کرده اید. فقر مهم است. بیسوادی مهم است. اما وقتی می بینید که نخبگان سیاسی و مذهبی هند دست به دست هم می دهند و درست درآغاز هزاره سوم ساختن بزرگترین معبد هندوی دهلی را آغاز می کنند چه باید فکر کنید؟ من وقتی تصویرهای معبد آکشردام را دیدم به شهزاده گفتم این معبد را ندیده نباید رفت. اما من بر خطا بودم که فکر می کردم این ساختمان عظیم بازمانده دوره های تاریخی شده هند است. از عمر این معبد عظیم 5 سال بیشتر نمی گذرد (+). هند هنوز هم می تواند معبد بسازد آنهم به دست نخبگان اش.

نخبگان هند البته فقط معبد نمی سازند. آنها بالیوود هم می سازند. در کار ساخت و ساز هم فعال اند. در کشوری که فقر بیداد می کند آنها در رستوران هاشان می توانند برای هر وعده غذایی به اندازه خرج سه ماه فقرا پرداخت کنند. هتل هاشان از پاریس گرانتر نباشد ارزانتر نیست. در روزنامه هایی که منتشر می کنند همه چیز اروپایی است. انگار این روزنامه در سوئیس منتشر می شود. مجلاتی که می خوانند نمونه هندی مجلات اروپایی است. یعنی مجلات بزرگ اروپایی یک ویرایش هندی در دهلی منتشر می کنند از ووگ (ویرایش هندی) و مری کلر (+) بگیر تا ماکسیم (+).

این نخبگان هند جدید یا این نخبگان جدید هند ناچار به سنت های هند تکیه می زنند و این خوب است و قدرت سنت های هندی را نشان می دهد اما بدی اش این است که آنها بیشتر ادامه نخبگان انگلیسی و اروپایی اند. اگر پدران آنها با خویشان همسایه شان نزدیکی داشتند اینها با قطع این رابطه خویشی دنباله ای از اشرافیگری اروپا شده اند.

نخبگان جدید هند یا خدایگان های اقتصاد و سیاست و فرهنگ در هند جزیره هایی آباد و ثروتمند در اقیانوسی از فقر اند. مرکز خریدهای دهلی نمونه روشنی از این فرهنگ جزیره ای است (مثلا این). در  میان کوهی از فقر و فلاکت قطعه زمین بزرگی به مرکز خرید تبدیل شده است که در آن همه  برندهای اروپایی در کنار برندهای های-کلاس هندی وجود دارد. کافه هایش هم کافه های زنجیره ای اروپا ست و فست-فودهایش هم همان. اما این مرکز خرید با نرده های آهنی بلندی از دنیای بیرون جدا شده است. یک جزیره برای صاحبان رفاه ساخته شده. اما یک گام بیرون از این جزیره دوباره در فقر غوطه می زنی.

در راه آگرا بارها و بارها آگهی های بزرگ را دیدم که خبر می داد در این قطعه از زمین که حالیا کشت و زرع جاری بود بزودی یک مجموعه مسکونی احداث می شود. فکر کردم ده سال بعد این راه همه اش مجموعه مسکونی شیک و پیک است. فکر کردم نخبگان هند تنها راه چاره مبارزه با فقر را در این دیده اند که خود جای فقرا را پر کنند و جای آنها را تنگ تر کنند. فکر کردم این یعنی اسرائیلی کردن برخورد با فقر. به نظرم سیاست اسرائیل در خوردن فلسطینی ها گویی به سیاست منطقه تبدیل شده و تا هند رفته است. در ایران هم همین سیاست جاری است. نظام مقدس برای نابودی طبقه متوسط از سیاست اسرائیل در مقابل فلسطینی ها بهره می گیرد.

هند از یک بابت دیگر هم شبیه اسرائیل است و از این بایت شبیه ایران هم. هندوئیسم هندی نوعی ایدئولوژی دولتی شده است. وقتی فیلم مراسم افتتاح معبد اکشردام را می دیدم از آمیختگی فرهنگ کارناوالی و مذهب هندویی و سیاست متحیر شدم. یکی از دانشگاهیان مسلمان هند می گفت هندوها می گویند مسلمانها هم باید هندو باشند. ما همه اول هندی هستیم بعد دین خود را داریم. این تلاش برای امیختن مذاهب سابقه دیرینه دارد در هند. در عمل اسلام هندی با هندوئیسم در بسیاری جهات همانندی دارد. چنانکه هندوها نیز در زیارت مقابر اسلامی به اندازه مسلمانها اشتیاق نشان می دهند. نمونه اش را در زیارت نظام الدین اولیا به چشم سر دیدم.
 
 در مقایسه با هند طبقه متوسط شهری ایران گسترش بسیاری پیدا کرده است. در واقع آمار هند در ایران برعکس می شود. چون در ایران شهرنشینی به رقم 70 درصد می رسد. در هند با یک میلیارد و 150 میلیون نفر جمعیت، کاربران اینترنت فقط 80 میلیون نفر اند یعنی کمتر از 10 درصد. اما در ایران 75 میلیونی کاربران وب نیمی از جمعیت اند که در واقع تمام جمعیت فعال کشور است.

اما اگر چه ما در زمان روستانشینی مان خویشان خوبی بوده ایم در زمان شهرنشینی مان از طبقه متوسط هند بی خبر مانده ایم. سی سال است طبقه متوسط در ایران زیر ضرب دولت است تا از کشور بگذارد برود. دولت ایران در واقع سیاست روستاگرای هند را دارد بدون اینکه سیاست طبقه متوسطی ان را داشته باشد. هند برای ایجاد تکاپوی اجتماعی به طبقه متوسط نیاز دارد و آن را ولو به صورت جزیره ای میدان می دهد. اما ایران بر سر آن است که این 70 درصد شهرنشینی را نادیده بگیرد و به روستا بازگردد یا آن 30 درصد روستایی را به شهر بیاورد و جایگزین این طبقه متوسط نافرمان کند.

طبقه متوسط هند کوچک و کم ریشه و سرگردان است. هند در نیمی از عمر 60 ساله استقلال اش آزمایشگاه سیاست های مختلف اقتصادی و فرهنگی بوده است. این را می توان در باستانشناسی لایه های مختلف سیاست فرهنگی ملاحظه کرد. لایه هایی که گاه کنار هم زنده اند. هم معبد ساخته می شود هم شهرک های مدرن شبیه دوبی که یکی ش کناره دهلی ساخته شده است. مجله های لوکس و گلاسه منتشر می شود در حالی که کتابها به سبک سنتی و با چاپ نامرغوب در می آیند. هند چند سال است بمب اتمی دارد اما هنوز موزه ملی اش به سبک عهد استعماری مدیریت می شود. روزنامه های خوش چاپ اروپایی پسند دارد (مثلا تایمز هند) اما آشکارا از روزنامه نگار خارجی و اروپایی و چه بسا روزنامه نگار جماعت می ترسد. بخشی از این ترس لابد برای این است که مبادا روزنامه نگار تصویری به دست دهد از هند امروز که صنعت توریسم 11 میلیارد دلاری هند به خظر بیفتد (آمارهای سایت اصلی توریسم هند را ببینید). برای گردش این صنعت ارائه تصویری توریست پسند اهمیت حیاتی دارد. تصویری که نیاز به آن معبد اکشردام را هم تبدیل به یک کار توریستی کرده است.

می گویند هند کشور عجایب است. منکر آن نیستم. اما باید دید از کدام لایه فرهنگ و تاریخ آن حرف می زنیم. اگر از لایه معاصر آن حرف می زنیم هند کشور عجایب نیست. اگر هم باشد به اندازه ایران عجایب دارد. عجیب ترین اش هم همین وضع خدایان و خدایگان های هند است. اما در واقع مدل نخبگانی هند مدلی است که در کشورهای دیگر هم آزموده شده است و کمابیش با کام و ناکام همانندی روبرو بوده است. اما فرق اصلی فعلا بین ایران و هند این است که هند در دست نخبگان است. ایران از دست نخبگان اش ربوده شده است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
April 10, 2010  
گدایان هند و خدایان هند  
 
سفر هند یکی از دشوارترین سفرها برای توصیف کردن است. تا به حال این قدر نوشتن در باره سفری را سبک سنگین نکرده بودم. مشکل این است که هند را از کجا باید آغاز کرد برای توصیف و شرح و نقد؟ هند یک صورت ندارد. هر لحظه به شکلی بت عیار در آمد.

بار دیگر به هند باز می گردم؟ جواب من به این سوال آری است. به دهلی باز می گردم؟ شاید نه. آن گرمای کلافه کننده اش مرا یاد گرمای صبح خوزستان می اندازد که مثل بعدازظهر تابستان تهران بود وقتی در انتظار ایستاده بودیم که با اتوبوس برویم در بخشی از بیابانهای کرخه توزیع شویم بین گردان های خط مقدم به هم ریخته از پذیرش قطعنامه. دهلی با چهار تا یا چهل تا خیابان آرام و مصفا و زییایش که محل زیست نخبگان سیاسی و اجتماعی شهر است نمی تواند مرا فریب دهد. من به چهارصد وچهار هزار خیابان دیگر فکر می کنم که کپرنشین ها کناره چهارراه هایش چادرهایی زده اند که از کثیفی نمی توان به آن دست زد. دستفروشان اش جنس های حقیری عرضه می کنند که چنگی به دل کسی نمی زند. مغازه های کوچک اش یک نیم گام بالاتر از خیابانی است که یک گام پیاده رو دارد و تمام سنگفرش اش لق و کنده و بریده است. خاک در دهلی بیداد می کند. هر خیابانی انگار تعهد دارد که به کناره ای خاکی ختم شود ولو در کناره ساختمانی دولتی باشد که دو گام آنطرفتر باغچه ای هم دارد و حیاطی با سنگفرشی آب و جارو زده.

هندی ها شاید به اندازه مصری ها از تاریخ قدیم خود بیگانه نباشند ولی کمابیش به همان شکل تاریخ خود را ابزار توریسم کرده اند. توریسم هند اگر به مکان های تاریخی مربوط باشد فریبی بیش نیست. تمام زیبایی تاج محل در کنار بیسوادی راهنما و خیل گدایان و دستفروشان و نبود بهداشت عمومی رنگ می بازد. آنچه می بینی شلوغی و شلوغی و شلوغی است و آنچه می شنوی بوق و بوق و بوق و التماس گدایان و اصرار وحشتناک دستفروشان که می ترسند تو را از دست بدهند و چیزی از آنها نخری. تاج محل ساختمانی زیبا ست در کناره شهری که آدم و ماشین و آلودگی در هم فشرده شده است. ساختمانی زیبا مشرف بر رودخانه ای که آشغالدانی است و دیگر نمی توان تصور کرد کسی بتواند در آن آب بازی کند.

در رستوران آگرا بعد از دیدار تاج محل مشکل اصلی این بود که چقدر می توان به سلامت غذاها اعتماد کرد. تازه این را راهنما معرفی کرده بود. اما به او هم نمی شد اعتماد کرد. یک خانم ایرانی که در بین هزاران مسافر نوروزی به دیدار تاج محل امده بود در بیرون رستوران داشت به دوست اش از وضع بد غذا با حیرت گزارش می داد. دلم به حال اش سوخت. لابد مثل بسیاری دیگر از ایرانی ها فکر کرده بود همه چیز در هند به زیبایی تاج محل است. من بخشی از نان خود را با تر کردن به آب خورشی که سفارش کرده بودم خوردم. با اکراه. یاد رستوران های بین راهی خودمان افتادم. 

ساک کتابهایی را که خریده ام هنوز باز نکرده ام. بخشی از کتابها را در راسته ای از کتابفروشی های بازار کهنه دهلی خریده ام. کتابفروشی هایی کوچک که کتابفروش میزی در ابتدای دکان گذاشته و کسی نمی تواند وارد شود. چیزی بخواهی می رود و می گردد و با چند کتاب بر می گردد. سبک قدیم. خیلی قدیم. با کتابهایی رنگ و رو رفته که حتی اگر تازه چاپ شده باشند باید کتاب را یکبار خوب دستمال کشید. کاری که وقتی به اتاق ام در هنل برگشتم انجام دادم. برای رسیدن به این راسته کتابفروشی باید کوچه های تنگ و ترش بازار را با ریکشایی که پسر جوانی پا می زد طی می کردیم. بازار انگار گندیده باشد همه جایش بویناک بود. یاد بازار قاهره افتادم.

بین دهلی و قاهره وجه مشترک کدام است؟ من تمام سفر به این فکر می کردم. این نوار دهلی تا قاهره مهم نیست که از کدام شهرها و کشورها می گذرد اما همه جا شباهتهای بسیار می بینی. رمز این شباهت از کجا ست؟ بین هندوئیسم هندی و اسلام پاکستانی و مصری چه شباهتی هست؟ ما تاریخ مان را چگونه می سازیم که فارغ از مذهبی که می ورزیم در فقر و نابرابری دست و پا می زنیم؟ میان دولت هند و دولت مصر تفاوت بسیار است. اما چرا نتیجه کار هر دو نهایتا توسعه ای نامتوازن است؟ توسعه ای بدریخت. این بدریختی توسعه است که پایتختهای ما را چنین آلوده کرده است از سر تا پا. 

دهلی به اندازه تمام جمعیت هلند آدم دارد. من به این فکر می کردم که ایجاد شهرهای متروپل و بزرگ و در واقع ابرشهر یکی از بزرگترین خطاهای پدران ما در قرن بیستم بوده است. مثل خطاهای دیگرشان در جنگ ها و نسل کشی ها و مردم سوزی ها در همان قرن از کامبوج تا سربرنیتسا. این شهرهای بزرگ و آلوده را چه کسی می تواند مدیریت کند؟ به دهها و صدها آفت دچارند بخشی آشکار که یک توریست هم می تواند ببیند و بسیار آفتهای پنهان که با زندگی در آنجا می توان یافت. اما آنچه روشن است اینکه این سبک زندگی آینده ندارد.

آن دولت-خدای قرن بیستم مرده است. دولتخدایی که قرار بوده همه این معماها را به سرانگشت تدبیر حل کند. کاش دولتخدا هم مثل همایون بود. مقبره ای بزرگ برایش می ساختیم و تمام می شد. می شد مرحله ای از مراحل تاریخ ما. اما به گمان ام هنوز فکر می کند زنده است. نیمه جانی که دارد باعث می شود حرکت ما کند شود.

با خود فکر می کردم تاریخ بشر چنین نبوده است و آینده نیز چنین نخواهد بود. ما به سمت شهرهای کوچک و آباد و قابل مدیریت باید برویم. ابرشهر اشتباهی بود که ما در تقلید از غرب کردیم. پا چای پای کسانی گذاشتیم که ایشان را درست نمی شناختیم. فکر کردیم همه بسته بندی های فکری و اجتماعی غربی چون آنجا کار می کند در میان ما هم کار خواهد کرد. و نکرد. خیابانهای ما مثل خیابانهای دهلی پر از ماشین شد بدون اینکه زیرساخت های مناسب شهر و مدیریت شهری و فرهنگ عمومی آن به وجود آمده باشد. نتیجه همین است که در این شهرهایی که ساخته ایم سرسام می گیریم.

یکی از دوستان نوشته بود که حالا که هند را دیده ای زندگی ات تقسیم می شود به قبل از هند و بعد از هند. از بابتی درست است. وقتی بچه بودم از مشهد به تهران رفتیم برای سفری ده روزه. زندگی من تقسیم شد به قبل از تهران و بعد از تهران. بعدها از همان تهران گریختم. رفتم به سنندج. زندگی ام تقسیم شد به قبل از سنندج و بعد از سنندج. همینطور وقتی به لندن آمدم. وقتی به آسیای میانه سفر کردم. و حالا که در شهرکی از شهرهای حومه آمستردام زندگی می کنم. سفر هند مرا با خود و فرهنگ و تاریخ خود برابر می گذارد. و خاصیت سفر این است. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست