قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




March 27, 2010  
هند سرزمین مادر است  
 
سعید حنایی کاشانی که امده بود هلند تعبیری داشت نزدیک به اینکه من غرب را در کتاب خوانده ام و حالا همان که خوانده ام را می بینم. من بارها این را در باره سفرم به آسیای میانه گفته ام. گفته ام که سفر به آسیای میانه برای من مثل راه رفتن در کوی و برزن تاریخ بیهقی است. مثل اینکه تاریخ بیهقی شده باشد کارتی که وقتی باز می کنی وسط اش یک قلعه با اضلاع کاغذی پدیدار می شود. قلعه ای که می توانی به آن وارد شوی و در آن سیر کنی. من در آسیای میانه همیشه همین حس را داشته ام که در تاریخ سیر می کنم. تاریخ زنده. ارمن ها در باره ارمنستان می گویند این کشور یک موزه زنده است. سفر به سرزمین های تاریخی همیشه همینطور است. ورود به یک موزه تاریخی اما زنده و متحرک.

هند را من با داریوش شایگان شناختم. اساطیر و مکتبهای هندی مرا بیشتر از اساطیر یونانی جلب می کرد. آنها را هم می خواندم اما از روی عقل و وظیفه انگار. این را می خواندم و خود را باز می یافتم. گام بعدی ام در هند وقتی بود که اساطیر ایران را می خواندم و در باره آنها از هند سراغ می گرفتم. هند یک موضوع مهم ادبی در دانشکده هم بود. از روی هند که می گذشتم به یاد گلچین معانی افتادم و کتاب ناب کاروان هند او. دوران دانشجویی ام هند همیشه جایی بود که ادب ایران را پناه داده بود.

هند سرزمین مادر است. اسطوره های ما اینجا رقم خورده است. اینجا پناهگاه شاعران ما در دوره اسلام صفوی بوده و پناهگاه پارسیان ما در دوره اسلام اموی و عباسی. اینجا هفت قرن زبان فارسی را تجلیل می کرده و زبان نخبگان و دربار و شاعران اش قرار داده بوده است. اینجا به قولی مهبط آدم و حوا بوده است. زبان ما از اینجا ست و بسیاری از قصه های ما. دین های ما با اینجا گره خورده است تا اسلام. اسلام هم با عرفان های آمده از هند امیخته است. 

سالهای اخیر کمتر روزی از هند فارغ بوده ام. چون می خواسته ام زندگی ایرانی را از روی مینیاتورها بازشناسی کنم تا در کاری که در دست دارم تصویری هر چه واقعی تر از زندگی دوره های تاریخی مان به دست دهم. مینیاتور صحنه مصور ادبیات و تاریخ ما ست. اگر روزی بخواهیم تاریخ مان را مصور کنیم باید دست به دامان مینیاتور شویم. در تمام تاریخ فرهنگ ایران دو دوره هست که بسیار برای من عزیز است. یکی دوره سامانی است و دیگری دوره مغولان هند. مغولهای فرهیخته هند فرهنگ ایران را بزرگ داشتند و عزیز می شمردند. آنها سرشار از درک جاودانگی بودند. معماری های شگفت و ادبیات و هنر والا نتیجه همان است. و مینیاتورهای بی نظیر.

هند سراسر کودکی ما را هم فتح کرده است. با سینمای خودش. سراسر آسیای میانه را هم زیر نگین دارد با موسیقی اش و آداب درباری اش. این سوی جهان هند و ایران و چین چنان در هم آمیخته اند که تاریخ تمدنی منطقه را بدون بازخوانی تاریخ مشترک آنها نمی توان نوشت. شناخت فرهنگ دیروز و امروز کشورهایی هم که در دوره معاصر حیات سیاسی مستقل پیدا کرده اند نیز بدون ایران و هند و چین ممکن نیست.

نمی خواستم به هند بیایم مثل کسی که نمی خواهد تصویرهایش و تصورهایش از چیزی به هم بریزد. حالا امده ام. اگر خوانده هایم هند را با ایران گره زده است دیده ها و سفرهایم دهلی را برای من شبیه قاهره و سمرقند و خجند می کند. آن بی نظمی طبیعی شهرهای ما و آن روستاگرایی و آن شلوغی و تزاحم چاره ناپذیر انگار و ان بازارهای رنگین، روی تمدنی کهنسال و ساکت شده که دیگر فقط با توریستها حرف می زند. این تصویر اول است. مثل اینکه ذره بینی گوشه ای از یک کتاب بزرگ را برجسته کرده باشد. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
March 24, 2010  
سالی که سلطان شکسته شد  
 
برای ویژه نامه نوروزی مردمک یادداشتی نوشتم که قرار بود در آن از استراتژی های سبزها در سال 88 بگویم و استراتژی های ایشان در سال 89. خلاصه سال 88 از نظر من این است که خامنه ای به عنوان رهبر-سلطان شکسته شد و این نتیجه سیاست چپ های کهنه کار بود و اصلاح طلبان آشنا به خم و چم نظام. به نظر من خامنه ای به عنوان مظهر جباریت سلطانی در مقابل شهروندان و شهروندمداران شکسته شد. نه اینکه دوره سلطانی و پادشاهی در ایران به سر آمده باشد. اصلا این مهم نیست. چنانکه در کشورهای راقیه از ژاپن تا انگلستان هنوز پادشاهی هست. آنچه مهم است این است که اندیشه سیاسی رعیت پروری تمام شده است. این چراغ دیگر نوری ندارد و دارد فتیله می سوزاند.

خامنه ای بازنده بزرگ سال 88 بود و تفکر حامی او که تحجر اسلامیون مصباحی باشد و نوچه های آخرالزمانی به همراه او شکست خوردند. باز هم مهم نیست که به ضرب و زور در میدان ماندند. اما افتضاحی که به پا کردند دیدنی بود. این دست و پا زدن رعیت پروران فوق العاده مهم است. گردشی تاریخی است در سده آزادیخواهی در ایران.

در واقع تفکر سلطان-رعیت است که در سال 88 شکسته شد و شکست خورده است و بزودی از میدان هم به در خواهد شد. اسم اعظم همه رفتارهای خامنه ای-احمدی نژادی همین رعیت پروری و مقابله با شهروند و شهروندمداری است. مدل سیاسی بعدی هر چه باشد چه دینی یا غیردینی چه جمهوری یا غیرجمهوری چه متمرکز یا فدرال چه ادامه همین جمهوری یا تاسیس جمهوری دوم آنچه یقینی است این است که دیگر کسی نمی تواند آیین شهروندمداری را زیرپا بگذارد و قانون بنویسد و حکومت کند. سال 88 سال شهروند شدن مردم ایران بود. آنها در یک پروسه دردناک و همزمان پرنشاط از رعیت بودن مردند و در شهروند شدن تولدی دوباره یافتند. این مهمترین دستاورد ما مردم در سال 88 بود.

سال 89 سال خطیر و پرخطری است. خامنه ای و ولایتی ها با بازگشت یک موج بزرگ روبرو هستند که نتوانسته اند مهار کنند و به دلیل آن تغییر استراتژیک در منظر و معنای سیاست در ایران که گفتم نمی توانند هم مهار کنند. آنها به روشهای تاخیری و زمان خریدن هر چه جدی تر رو می آورند اما با پاسخهای سخت تری از سوی شهروندان روبرو خواهند شد. این نظام و این مدل که اینها دنبال آن اند آینده ای ندارد. کاملا بعید است که ولایتی-رعیتی ها تغییر کنند. ناچار تغییر به آنها تحمیل خواهد شد. هم از درون خیمه نظام و هم از بیرون. و شرح این می ماند به بعد.

یادداشت من برای مردمک را در اینجا بخوانید: بازنده بزرگ سال 88 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
March 22, 2010  
بعضی از این چهره ها بیش از 10 هزار دلار کمک کرده اند  
 
من و شما ممکن است نتوانیم به اندازه دیگران کمک کنیم. اما هنوز می توانیم کمک کنیم. من کمک می کنم و از گزارشگران بدون مرز می خواهم که اطمینان یابند که کمک ها برای حمایت از روزنامه نگاران هزینه می شود. به دیگران هم باید کمک کرد اما این کمک برای روزنامه نگار است. مراقب باشیم روزنامه نگار برای برخورداری از حمایت ناچار نباشد خود را اثبات کند. این کمک برای کسانی است که در خطر بوده اند چون روزنامه نگاری می کرده اند. کمک به آنها نشان دهنده قدردانی ما از ایشان و نیز از سازمانی اروپایی است که هموطن ما را حمایت می کند. برای واریز کمک خود به این صفحه بروید در سایت گزارشگران بدون مرز

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
 
بگو مگو با نیکان  
 

نیکاهنگ کوثر مطلب مرا در نقد یادداشت رضایی مجد در خودنویس منتشر کرده است با مقدمه نویسی بر پیشانی آن. او می نویسد:

«این مطلب را مهدی جامی برای سایت «تهران ریویو» نوشته است. با اجازه جامی در خودنویس منتشرش می‌کنیم. از جامی متشکریم و امیدوار بودیم این مطلب را نخست برای خودنویس می‌فرستاد تا اینکه آنرا به رسانه‌ای دیگر بر اساس «تعهد حرفه‌ای» و «کاری» بدهد.» 

عرض می کنم که: نوشتن برای خودنویس یک امر داوطلبانه است و طبعا بایدی و تکلیفی نیست. من با تهران ریویو همکاری می کنم چون سبک کاری و حرفه ای آن را می پسندم. دقیقا متوجه نشدم چرا نیکان کار و همکاری مرا بر اساس «تعهد حرفه ای» طوری معرفی می کند که گویی خطایی صورت گرفته است. من خود را آزاد می بینم که مطلبی که می نویسم را به ناشری بسپارم که فکر می کنم برای نشر آن مناسب است.

نیکان تلاش می کند خودنویس را از بار سبز یودن تهی کند و می نویسد:

 «دیگر اینکه خودنویس، ضمن تایید برخی انتقادهای وارده، رسانه‌ای «بی رنگ» است، بر خلاف آنچه «کیهان» و «رجا» می‌گویند و خودنویس را رسانه‌ای «سبز» می‌خوانند. خودنویس رسانه‌ای متعلق به همه رنگ‌ها است، و جایی است که همه افراد از دیدگاه‌های مختلف می‌توانند از فضایش استفاده کنند.» 

خب ممنون از نیکان. نیکان می داند که اگر او بیرنگ است من خود را وقف رسانه سبز کرده ام و سبز کردن رسانه. ممنون از این بابت که برای من و خودش و دیگران روشن کرد که چرا سبزها الزامی ندارند که با خودنویس همکاری کنند. وانگهی من بیرنگی را در مقابل سبز دارای معنای مثبتی نمی دانم. شرح اش بماند به بعد. اما اینکه او در یادداشت جداگانه ای می نویسد که انتقاد از حاکمیت لزوما نباید به رنگ سبز باشد (+) به نظرم مغالطه است. 

نیکان برای اینکه نپذیرد خطای ناشی از  یادداشت رضایی مجد در حد لجن مالی است سعی می کند آن را ماست مالی کند و می نویسد: 

«خانم رضایی مجد هم با وجود آنکه استفاده ابزاری از برخی «فکت‌»های خبری کرده است، حتی خارج از از «کانتکست»، اما کارش «خبر» نیست و اگر بود، در صفحه اول سایت زیر بخش «اخبار» می‌آوردیم. تاکید مهدی جامی بر سخت‌گیری را ارج می‌نهیم. سخت‌گیری در باب خبر، با سخت‌گیری در باب «نظر» در خودنویس متفاوت است.» 

اینکه نیکان تلاش می کند خبر بودن را با درج در ستون خبرها معنا کند دفاع بد و ناقص است. خبر فقط متن های مندرج در ستون اخبار نیست. البته در همین هم می شود بحث کرد و دید که چه بسا ضدخبرها که در ستون اخبار رسانه ها درج می شود و چه بسیار نظرها که در خبرها مخفی می شود اما اینکه خبری بودن را با جای درج یک مطلب روشن کنیم کمترین ایرادش این است که نه جامع است و نه مانع.

نیکان می خواهد مطلبی را که در نسبت دادن اتهامهای بزرگ به یک چهره عمومی منتشر کرده در حد نظری که گاهی درست است و گاهی نادرست تقلیل دهد و می نویسد:

 «رضایی مجد، نظری را که داشته، به پشتوانه برخی منابع درست و یا نادرست طرح کرده است. قرارگیری مطلب در فضایی عمومی امکان نقد آنرا فراهم کرده است. خانم رضایی مجد علاوه بر جویا شدن دیدگاه آقای کدیور در باب پرونده «ازدواج مجدد»، سوال کرده است که موضع اقای کدیور در قبال شرکت آقای مهاجرانی در اجلاس «واشینگتن اینستیتوت» چیست. اما مدارک و شواهدی که برای اثبات نگاه خود آورده، محل اشکال است.» 

این خانم یا آقای نویسنده که در واقع در صندلی دادستان نشسته است و رگبار اتهامات را به سوی مهاجرانی نشانه رفته مساله اش نظر نیست. او مهاجرانی را تحلیل نمی کند. او در باره مهاجرانی خبر نادرست می دهد و من فقط یکی از خبرهای او را در یادداشت خود اوراق کرده ام و نادرستی آن را نشان داده ام. اگر بخواهم آن مقاله را پیاده سازی کنم انصافا باید یک مقاله چند هزار کلمه ای بنویسم تا حق مطلب ادا شود. کسی که می خواهد دیگری را متهم کند به کاری یا اقدامی باید دست اش از سند و مدرک و خبر درست و متقن پر باشد و گرنه چه بسا خود را در معرض «افترا زدن» گذاشته است. نویسنده آن مقاله نه سند دارد و نه خبر و بر پایه شبهات و شایعات نظر می دهد. در این فرقی بین او و شریعتمداری و دادستان های دادگاههای نمایشی نیست. اینکه نیکان می گوید شواهدش محل اشکال است یعنی ایراد اتهام کرده اما وارد وارد نبوده است! این همان لجن مالی است. از قدیم گفته اند که گل را که پرتاب کردی ممکن است به دیوار نچسبد اما لکه اش به جا می ماند. کار رسانه این نیست. دست کم رسانه ای که با هر نوع اخلاق حرفه ای و روزنامه نگارانه سر و کار داشته باشد و به آن متعهد باشد و مکتبخانه هم به راه انداخته باشد کارش این نیست.

من بروشنی می گویم که از کار روزنامه نگاران جستجوگر (روزنامه نگار-بازرس یا روزنامه نگار-کارآگاه) لذت می برم و کار آنها را در حد اعلای روزنامه نگاری می دانم اما این را هم می دانم که در بازار رسانه ای فارسی چنین کسانی بسیار معدود اند. اما انچه زیاد و رایج است تحقیق های نیمه ناقص و جانبدارانه است که خوراک لجن مالی می شود. علت اش هم این است که میان ما افراد حرمت ندارند و قانون هم رعایت نمی شود. در واقع رژیم و قربانیانش از یک جا آب می خورند.

اما فرض می کنیم که حق با نیکان است و آن اتهامها نظر بوده و نه خبر. نکته اساسی اینجا ست که اگر وبسایتی برای خبرنویسی اصول دقیق حرفه ای را از بابت رعایت تعادل و انصاف واجب و ضروری می داند چطور است که به نظر که می رسد رها و یلخی و بی اصل و اصول می شود؟ او می گوید «خبر» خودنویس با «نظر» خودنویس متفاوت است؛ این تفاوت چیست و کجا شرح شده است؟

پیشنهاد من به نیکان این است که اگر خبر که فقط بخش کوچکی از خودنویس است «مکتبخانه» می خواهد برای نظر هم یک مدرسه ای باز کند و به نویسندگان خودنویس بگوید که در «نظر» هاشان چه چیزی را باید رعایت کنند. مساله رسانه اصول است چه سبز باشد چه زرد یا بیرنگ. اما بی اصولی جای دیگر نشیند. اگر به سبز بودن متعهد نیستید نباشید. اما هنوز لازم است به اصولی برای کار خود متعهد باشید و آن را اعلام کنید و به آن پایبند باشید. اصل پایه همان حرمت فرد است و انصاف در حق همه کس. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
March 21, 2010  
رسانه سبز میدان لجن مالی نیست  
 
 من قبلا گفته ام که بعد از 22 بهمن ما وارد مرحله تازه ای می شویم که نقد درونی جنبش است. یکی از آن نقدها حتما نقد رسانه ای است. زیرا من همچنان معتقدم که جنبش همان رسانه است و بدون نقد رسانه های سبز نقد جنبش بی معنا ست. نوشته های کسی به نام فرشته رضایی مجد اگر در جای دیگری بجز خودنویس منتشر می شد ارزش نقد نمی داشت. اما چون در سایتی منتشر می شود که یکی از بهترین کارتونیست های ایرانی اداره اش می کند و کسی است که سهم قابل توجهی در هنر جنبش دارد دیدم گرچه از مستعارنویسان لجن پراکن بیزارم و از اینان کناره می گیرم اما در این مورد باید شهادت خود را اعلام کنم. تا خطر سبز لجن نویس مهار شده باشد. سبز آزاد است از هر چه می خواهد و هر طور می خواهد بنویسد اما دروغ خط قرمز سبزها ست. سبز لجنی همان بهتر که در کیهان استخدام شود. این طرف نیازی به لجن مالندگان نیست. این را به عنوان قطعنامه نوروزی سبز بپذیرید. این یادداشت در تهران ریویو منتشر شده است:

تازگی‌ها متوجه شده‌ام که سبزها دو دسته‌اند و یک دسته‌شان که اقلیت هم هست، سبزشان لجنی است! یعنی خیلی ساده در لباس سبز و از جبهه سبز به لجن‌مالی دیگران مشغول‌اند. من با لجن‌مالی مخالف‌ام و مهم نیست که این کار را کیهان می‌کند یا رجانیوز یا جرس و خودنویس. البته سبزهای لجن‌مالنده برای خودشان استدلال‌هایی دارند و از سنت خاصی در چپ می‌آیند که الان قصد ورود به آن را ندارم. اما من از آن گروهی هستم که بین سبز بودن و لجن مالیدن یک جهان فاصله می‌بینند.

به نظر من مشکل این دوستان که نقش خاله خرسه را بازی می‌کنند در دو سه نکته است: اول جزمیت‌شان، دوم روش پرمغالطه‌شان و نهایتا اعتقادشان به اینکه لجن‌مالی حق مسلم ماست! دلیل عمده زیرساختی‌اش البته فقط یک چیز است: این رفقا در باغ زرد و سرخی سیر می‌کنند که دیگر بهاری ندارد.

مشکل منطقی در لجن‌مالی اتکای آن به شبهات و شایعات است. لجن‌مالنده دنبال حقیقت نیست، دنبال بهانه است که بزند و شما را بکشد پایین و خوار و حفیف کند. نوعی جنگ روانی از نوع ولایی است. سکولارش یعنی در دایره حب و بغض می‌چرخد.

در سایت نوبنیاد خودنویس که بدان امیدها می‌رفت و هنوز می‌رود، تازگی یک لجن‌مالنده محترم که زیر نام فرشته رضایی‌مجد می‌نویسد به تقویت مبانی سبز لجنی مشغول است. این نویسنده که به اغلب احتمال نام‌اش مستعار است به حملات شخصی به عطاءالله مهاجرانی پرداخته و محسن کدیور را هم می‌نوازد.

ادامه متن را در تهران ریویو بخوانید.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
March 15, 2010  
آتش ایمانی و ایرانی  
 
در و دیوار را پر کرده اند از اینکه علما با چارشنبه سوری مخالف اند. خب باشند! مگر همه چیز ما از علما ست یا تابع ایشان است؟ علما که سهل است قران می فرماید مادران دو سال کامل کودک را شیر دهند. چرا کمتر زنی امروز به این فرمان یا درخواست یا توصیه قرآنی عمل می کند؟

این حاملان فقه باید به راههای تازه برای حفظ ارتباط شان با مردم شهرنشین بیندیشند. نوگرایی این نیست که همه علما وبسایت داشته باشند ولی همان حرفهای کهنه و همیشگی را بزنند. یا دریایی از حدیث را در یک لوح فشرده بریزند اما در نگاه به دین و شیوه ارجاع به متن همان راهی را بروند که پیش از این رفته اند.

اصلا اینها را بگذاریم کنار. علما دست کم به حرف کدیور گوش کنند و اندازه وزن خودشان حرف بزنند. آنها که باید بهتر از هر کسی بدانند که بیشتر این آقایان مرجع های دولت نهاده هستند. آنها باید بهتر بدانند اگر مراجع و اصحاب فتوا وزنی و نفوذی داشتند مربوط به زمانی بود که عرف وزن و اتوریته و مرجعیت انها را تعیین می کرد و همان عرف هم به آنها قدرت می بخشید. علما حالا نه وزنی دارند و نه اتوریته و نفوذ اجتماعی. مراجع خاصه مراجع دولت نشانده مدتها ست که دیگر جزو گروههای مرجع اجتماعی نیستند. 

دو برنهاده: اگر مراجع نفوذی داشتند دست کم اندکی مردم را نسبت به چارشنبه سوری مردد کرده بودند. نکرده اند و سی سال هم گذشته است. امروز می خواهند فرمان نفی آنها شنیده شود؟

مساله محکم تر از اینها ست. در همان مشهد کودکی های من با وجود خانواده سخت مذهبی از پدر و عمه تا عموها و دایی ها و بزرگان فامیل هیچکس نبود که شب چارشنبه آخر سال با آتش مخالفت کند. آخوندها حرفهای خود را می زدند خانواده کار خود را می کرد. عرف قوی تر بود و هست و خواهد بود.

از صدر اسلام چهارده صد ساله می گذرد و این دست مخالفت ها نتیجه نداشته امروز نتیجه خواهد گرفت؟ 

آیا اینها از سر ایمان است که می گویند یا از سر سیاست است؟ مرحوم مطهری که بر ضد چارشنبه سوری حرف می زد به خاطر مخالفت با باستانگرایی شاهنشاهی حرف می زد. امروز و خاصه این چارشنبه سوری هم که از آفتاب روشن تر است: اینها از سبز شدن آتش چارشنبه سوری می ترسند. و فضا را با این حرفها برای بگیر و ببند و زهرمار کردن شادی سور چارشنبه آخر سال اماده می کنند. اینها کی دین ورزی کرده اند که حالا بکنند؟

اما مساله آتش هم ایمانی است و هم ایرانی است. علما از سر فاصله گذاری های بی معنای خودشان و در واقع سیاست اداره جامعه لازم می دیده اند از آتش پرهیز کنند خاصه در ایران تا از بازگشت فرهنگ قدیم جلوگیری کرده باشند.

قرآن به روشنی تقدیس کننده آتش است. آتش در دو موضع مهم در قرآن ستوده شده است و منشا ظهور سخن و کلام الهی قرار گرفته است. یکبارش هم کافی بود تا از این مخالف خوانی دست برداریم اما قرآن را هم با حجاب می خوانند در جمهوری حجاب.

داستان آتش ابراهیم داستانی است شگفت که می ارزد این روزها در کنار فلسفه های ایرانی بزرگداشت آتش به آن نیز توجه شود. داستان قرآنی ابراهیم داستان عبور پاکبازانه از آتش است. آتش بی گناه را نمی سوزاند. ابراهیم در آتش می شود و خداوند به آتش می گوید که بردا و سلاما باشد. نه بسوزاند و نه آسیب برساند. این ابراهیم همان است که پدر اسلام خوانده می شود: هو سمیکم المسلمین. عین این در داستان سیاوش است. این همانندی ها معنادار نیست؟  

دوم آن داستان جاودانه ظلمات طور و راه یافتن موسی است به حضور درخت آتش. در آنجا برای نزدیک شدن به آتش قرآن می گوید که خدا از موسی خواست تا پای افزار برکند زیرا که وارد مکانی مقدس می شود: فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی. و بعد صریحا می گوید که خداوند از درون آتش با موسی به سخن گفتن آغاز کرد. کلمه الله از آتش برآمد و بر جان موسی آتش زد و راه موسی به آتش روشن ساخت. و در این رمزها ست. این ها به گفتن و  پژوهش نمی ارزد؟ این پای فشردن بر نفی هر چه از ایران است تا به کی؟ می گوید اگر پدران شما کاری می کردند شما نیز باید همان کنید؟ می گویم اگر پدران شما علما بیهوده با آتش مثل هزار چیز دیگر مخالف بودند باز هم شما باید راه همانها را بروید؟ 

ما میراث بزرگی داریم. اما برای درک آن به شیوه ای خداپسندانه و مردم پسندانه باید از روی و ریا و دروغ و ژازخایی دور بود. هر کسی از دین و قرآن و میراث مشترک ایران و اسلام چیزی در می یابد اما آنکه در مقابل مردم ایستاده است و دین خدا را به بازی گرفته است چه می تواند دریافت؟ می گوید در این مفسده ها ست. می گویم برادر! آقا! علما! صاحب فتوا! در دروغ و تقلب و حبس بی دلیل مردم ایران زمین و گروگان گرفتن دین و هتک آبروی بسیاری از مسلمین و ناصحین مفسده نیست؟ و کدام مفسده بزرگتر از مفسده هایی که نسل و حرث را نابود کرده است؟ شما کی به حال مردم مسلمان دل سوزانده اید که حالا حرف تان را به سمع قبول بشنویم؟ کی شما اولویت هاتان  درست می شود؟ کی می خواهید به جای جنگیدن با درک غریزی مردم از نمادهای مقدس با ریاکاری و فساد نهادینه شده در دولت و مراکز قدرت بجنگید؟ چرا به جنگهای خیالی می روید و از جنگ حقیقی روی می گردانید؟
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
March 13, 2010  
گر ز دست زلف مشکین ات خطایی رفت رفت  
 
من از آن دانشجویان ادبیات بوده ام که کمتر به رمان خواندن علاقه داشته اند و وقتی می خواسته اند رمان بخوانند تاریخ می خوانده اند! و در دوره معاصر هم می رفته اند سراغ خاطرات. این خاطرات هر قدر هم یکطرفه نوشته شده باشد باز داستانی است که واقعی بودن آن را نویسنده ادعا کرده است. در میان همه خاطره هایی که خوانده ام صمیمانه تر از خاطرات زنده یاد  دکتر عبدالهادی حائری صاحب مقالات درخشان و کتاب مستطاب اندیشه گران ایرانی و دو رویه تمدن بورژوازی غرب ندیده ام (آنچه گذشت، نشر معین 1372). دکتر حائری که در حضور هم مثل هر درخت پرثمر افتاده  بود و از خود تصویری فروتنانه - و نه شکسته نفسانه- داشت، بی کم و زیاد تصویری از خود به دست می دهد با همه خطاهایش با همه مشقت هایش با همه دانایی و محدودیت های دانش اش. از خود و از دیگران نیز.

وقتی محمود فرجامی از من و دوستان دیگر خواست که در باره باورهای خطای خود بنویسیم (+) فکر کردم ببینم در تاریخ ما کسی هست که چنین کرده باشد. طبعا اولین کسی که به یادم آمد غزالی بود که نام کتابش المنقذ من الضلال خود نشان می دهد که خواسته از گذشته فکری خود انتقاد کند و از آن به ضلالت تعبیر کرده است. اما آیا آنچه گذرانده ایم ضلالت است و آنچه در آن هستیم هدایت است؟ اینطور نیست. غزالی هم در آنچه ضلالت می دید خطا کرده بود و هم در آنچه هدایت ارزیابی می کرد بر خطا بود. پس او از خطایی به خطایی رفته بود؟ باز هم نه. خطای او این بود که فکر کرده بود بر خطای خود نقطه پایان گذاشته است.

من خطاهای بسیار داشته ام که امروز به آنها آگاه می شوم و حتما خطاهایی هم دارم که فردا بر من آشکار می شود. اما امیدوارم این خطا را نکنم که خود را از خطا مبری ارزیابی کنم. بخشی از عریان شدن خطا از رشد ما ست و فاصله ای که از گذشته می گیریم و بخشی هم از آشکار شدن جنبه های پنهان ان چیزهایی است که زمانی درست و صواب می دیدیم. بعضی خطاها هم از تغییر فضای اجتماعی عریان می شوند. اصلا رساله باید نوشت در اینکه خطا چگونه خطا می شود. چرا زدن زن و فرزند زمانی خوب و پذیرفته است و زمانی دیگر وحشیگری دانسته می شود. چرا زمانی برده داری بی عیب بود و تبعیض مستحسن و زمانی دیگر برده داشتن جرم شد و تبعیض مایه شرمساری و موجب تعقیب کیفری.

در حوزه زندگی فردی یک خطای ده دوازده ساله من این بود که فکر می کردم عشق من می تواند معشوق ام را رام کند. اشتباه بود. عشق از ان من بود. عشق می ورزیدم و امید می بردم که این فن شریف چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود. از بابتی نشد. آنچه در عشق آموختم در هیچ مکتب دیگری نمی توانستم آموخت. اما اگر مقصود رسیدن به معشوق بود خطا بود. عشق هرقدر صاف باشد و پالوده باشد و پر رنج باشد الزاما راه به دل معشوق نمی برد و او را رام نمی کند. عشق باید باید دو طرفه باشد. عشق یکطرفه بیهوده است. در عشق بودن چیزی کم ندارد. سوزاندن اش از عشق های دیگر و دوسویه بیشتر هم هست. عشق فراقی از عشق وصالی حتما رنج آفرین تر است. اما این بیت حافظ را می تواند نسخ کند که فرمود ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود.

وقتی پس از یک دهه تلاش به نتیجه نرسیدم البته شکست خوردم اما از این رنج گنجی هم به دست اوردم. هر رابطه انسانی دوسویه باید باشد و گرنه رابطه انسان امروز نیست. از این دوسویگی ثمرها برداشته ام.

یک خطای دیگر من نیز این بود که در حوزه وسیعتر فردی به عنوان معلم شاید فکر می کردم تعلیم و تربیت از هر کسی می تواند آدم مدرن و امروزی بسازد که روی پای خود بایستد. متوجه شدم که خطا ست. این را به تجربه سالیان دریافتم. کانتکست اجتماعی می تواند هر چه رشته می کنی پنبه کند. مدرن شدن که سهل است حتی سوادآموزی هم پیش نمی رود. تو خود را هلاک کن وقتی آدم باسواد در جامعه از بی سواد عقب می ماند و سواد معیار ارتقای اجتماعی نیست سواد رشد نمی کند. سواد جذابیت پیدا نمی کند. و من با چه شوقی سر کلاس می رفتم. و می دیدم که دم گرم من در جان سرد و گریزان از سوادناکی اکثریت تاثیر ندارد جز قلیلی که از سر غیرت یا محبت به معلم خود می خواندند.

در حوزه اجتماعی و سیاسی خطای بزرگ من مانند بسیارانی دیگر اعتماد کامل به آقای خمینی بود. ما در آقای خمینی هر چه می دیدیم می دیدیم اما او در ما مردمی رعیت می دید که باید باید تابع او باشند و گرنه وجود نداشته باشند بهتر. من پس از 30 سال هنوز هم سخت ام است از او به بدی یاد کنم. نمی کنم. اما امروز می بینم که هیچ رابطه ای میان من و او نیست. او حتی پدر مهربان هم نیست. سخنرانی های او به نحوی تکان دهنده ضد انسانی است و ضد عقل است. باید از صدا و سیما سپاسگزار بود که همه این دست سخنرانی ها را که من هولناک می بینم یکجا در ان مستند مشهور و جنجالی و واقعا «شاخص» جمع کرده است و کلی هم در پخش آن همت درج کرده است. این سخنرانی ها نشان می دهد که چگونه من و بسیارانی دیگر کسی را دوست می داشتیم که ما را دوست نداشت. او ما را آجر نظام خود می خواست و مبتذل ترین اندیشه های دولتداری در روسیه و چین و کوبا و کره شمالی را به اسم دولتداری ائمه به ما عرضه کرد.

آقای خمینی نه برای دانشگاه احترام قائل بود و نه برای آدم و فکر مستقل ارزشی می شناخت. او مرد مسلمان معتقدی مانند مصدق را که در دوره ای که او به دنیا نیامده بود یا در کوچه خاکبازی می کرد رساله دکتری اش را در سوئیس در باره اسلام و حقوق اسلامی می نوشت از اسلام و مسلمانی خالی می دانست. لابد چون می خواست دهان ملیون را ببندد. او قصاص را به غیرشرعی ترین وجهی ابزار سرکوب ملیون می کرد و همه کارهایش را با سخنرانی پیش می برد و با دستگیری و تهدید. از نظر من همان یک سخنرانی اش علیه جبهه ملی کافی ست که آدم از شرم آب شود که چطور این چیزها را می شنیده و باز به این مرد دلبسته بوده است.  

تا اینجا خطاهای بزرگ و طولانی مدت من همه از عشق بوده است. عشق سرمایه فرهنگ و ادب من است. اما من در پیگیری آن و دنبال کردن اش در زندگی فردی و اجتماعی خود سخت به خطا رفتم. عشق در عالم فردی ار نوع یکسویه اش باید کنار گذاشته شود و در جامعه باید به بافت اجتماعی پیوند بخورد و از عالم سیاسی کلا باید به کنار نهاده شود. این مساله ولایت که همدوش عشق و اخلاص است در سیاست اسباب هزار فتنه است. در سیاست کار با حساب و کتاب است و با مصلحت ها ست. چنانکه می بینیم. و رند عالمسوز را با مصلحت بینی چه کار؟ این دو کنار هم نمی توانند نشست.

از آدم سیاسی باید حساب کشید بی تعارف و دقیق. همه نظام سیاسی باید بر محور حساب کشی و پاسخگویی بنا شده باشد و گرنه نتیجه همین می شود که می بینیم. آدمهایی عادی که به خدایی رسانده می شوند. آدمهایی که سرمایه انسانی و ملی و منافع یک نسل و یک مملکت را بر باد می دهند.

خطاهای دیگر من هم کم نیست. بی اغراق زندگی ام را می توانم از این نگاه بنویسم که در کدام دوره چه خطاهایی داشتم و چرا و چگونه از آنها رها شدم. اما همیشه به خود و به دوستان و همکاران و دانشجویان ام گفته ام که خطا را دوبار نباید تکرار کرد. ما همه مجاز به خطا هستیم. اما خطا بر خطا نباید انباشت. باید از خطا رها شد و از راههای آزمون شده نرفت. اما نکته اینجا ست که فرهنگی که برای ما به جا مانده سرشار از سرچشمه های خطا ست. ما یاد می گیریم ایثار کنیم اما از ایثار و کار و شوق ما رندان سود می برند. ما یاد می گیریم که ولایت داشته باشیم. اساس مذهب ما بر ولایت است اما یکسویه می ماند. ما خطاهامان را که می شماریم باید راه برگشت آن خطاها را سد کنیم. نه به جبر که به اندیشه و صبر. باید اخلاق والا را قانون حمایت کند. باید قانون در جهتی مستقر شود که راستی و اخلاق مدنی حاکم شود و ریاکاری و آدمخواری رسوایی آور باشد.

هر طرف که می نگریم خطایی هست. هم در خود هم در فضای فرهنگی مان. در داخل یا خارج کشور. در محیط زیست یا در رسانه هامان. در ازدواج و اخلاق جنسی مان. در اقتصاد و مدیریت نفت مان. در دانشگاه و نشرمان. در موشک هوا کردن و ادعاهای تمام نشدنی مان. من تنها یک راه می شناسم: نقد کنیم. خطا را تکرار نکنیم. معیار بگذاریم. بحث کنیم. مساله ها را الهی نکنیم و انسانی ببینیم. از ادعای علامه بودن و صد اختراع داشتن و مدرک بی محتوا درست کردن دست برداریم و فروتنی پیشه کنیم. عالم شدن آسان نیست و به آن آسانی هم که در ایران اتفاق می افتد نیست اما کاملا ممکن است. انسان شدن هم بر خلاف آنچه آقای خمینی می گفت محال نیست. فقط باید باور کنیم که دیگران هم وجود دارند و راه استفاده از جهل مردم را به دست طراران ببندیم. در گسترش آگاهی بکوشیم.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
March 2, 2010  
این باش و آن نباش زبان و منطق سبز نیست  
 
بسیاری از دوستان لابد تا امروز وبسایت تر و تازه تهران ریویو را دیده اند که به همت شروین نکویی آکادمیسین جامعه شناس و اهل سلوک پا گرفته است.  شروین امید می برد که این پایگاه مجازی محلی برای بحث های ضروری جنبش سبز باشد به تعبیر من و یا در تعبیر خودش جایی که بتوان از «نحوه‌ی اندیشه ورزیدن درباره‌ی ایران و کنش‌های سیاسی که از هر طرف در قبال آن صورت می‌پذیرد تا اندازه‌ی زیادی منسوخ، تکراری و قالبی است» فراتر رفت. هدفی بلند و دشوار. اما من خوشبین ام و خوش بین هم می مانم که کارهایی که باید کرد از همین تلاشها پایه و مایه می گیرد. امروز هر ابتکار فردی اهمیت دارد. چون در راه پی افکندن اندیشه تازه ای هستیم. همه ما. همه کسانی که به آینده زندگی ایرانی فکر می کنند و آن را رها از اجبار و تحمیل و استبداد می خواهند.

من به سهم خود تلاش کرده ام در همین مسیر مقاله ای بنویسم و یکی از خوشفکرترین اندیشوران جنبش یعنی حمید دباشی را نقد کنم. مقاله من درست قلب ماجرای جنبش را می بیند. جایی که دور باش و کورباش را در ان راه نیست. نقد من به دباشی این است که نوع بحث او در باره اینکه چه کسانی حق دارند سخن بگویند به نحوی ترسناک یاداور خطاهای قرن بیستمی روشنفکران است. جنبش سبز مرزی برای سخن گفتن کسی ندارد. این درک من و بسیاری چون من از جنبش است. بنابرین با وجود آنکه او بدرستی می گوید باید دستور زبان خاص جنبش سبز را کشف کرد ناگهان به چاه ویل گزش و گزینش می افتد:

آنچه دباشی در نقد گروهی از ایرانیان مقیم آمریکا می‌گوید به نظرم رونویسی از یک دستورزبان کهنه است. زبانی که جنبش سبز زوال و خاموشی آن را نوید می‌دهد. او می‌گوید:

“لابد سر این اصل هر آدم منصفی توافق خواهد کرد که هر ایرانی که امروز در امریکا دارد برای جنبش سبز سینه چاک می‌کند ولی در عرض حداقل هشت سال سیاهی و تباهی و خباثت ریاست جمهوری جورج بوش لام از کام علیه جنگ افغانستان و جنگ عراق باز نکرده جانبداری او از جنبش سبز از ضریب محدودی از اعتبار برخوردار است”.

و البته این ضریب محدود کمی بعد تبدیل می‌شود به اینکه اصلا اعتبار ندارد:

“شصت سال است که دولت غاصب نژادپرست آپارتاید استعمارگر اسرائیل خون ملت فلسطین را در شیشه کرده، فرزندان آنها را کشته، زنان آنها را بیوه و عزادار کرده و سرزمین آنها را روز روشن از زیر پای آنها دزدیده است. لابد منصفانه است اگر به این حرف ساده معتقد باشیم که هیچ “فعال سیاسی” ایرانی (مردم معمولی را عرض نمی‌کنم) که در امریکا و یا اروپا زندگی می‌کند و طی این مدت دراز هرگز بر علیه این ظلم وقیحانه لام از کام نگشوده سینه چاک کردنش برای فقدان حقوق “بشر” در جمهوری اسلامی از بیخ و بن بی‌اعتبار است”.

من خود را آدم منصفی می‌دانم و بسیاری هم مرا به این صفت می‌شناسند، اما این منطق را درک نمی‌کنم و با دباشی همداستان نیستم. چه کسی گفته است که برای حمایت از جنبشی بر ضد ستم آدم باید بر ضد همه ستم‌های دیگر دنیا اول اعلامیه داده باشد؟ این یعنی پایه‌گذاری نوعی گزینش جدید از همان نوع که اساس تبعیض را در نظام مقدس پایه گذاشته است. جنبش سبز از کسی کارت هویت نمی‌خواهد. حمایت او از این جنبش، خود کارت هویت است. چرا باید این را مشروط به حمایت‌هایی که پیش از این کرده یا نکرده است بکنیم؟

متن این مقاله را می توانید در اینجا بخوانید:
منطق این باشی و آن نباشی دباشی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست