قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




February 28, 2010  
ورود به مرحله تثبیت گفتار سبز  
 
میرحسين موسوی بار دیگر هوشمندی خود را در انتخاب زمان مناسب برای ارائه نظرات اش نشان داد. او اجازه داد تمام حرفها در باره 22 بهمن گفته شود و مجلس خبرگان هم تشکیل شود و آقای رهبر هم نظر آخرش را در باره نتیجه تحولات 8 ماهه بزند آنگاه دوباره به میدان بیاید. آخرین گفتار او که در قالب گفتگو ارائه شده است تفاوتی بزرگ با بیانیه ها و موضعگیری های قبلی او دارد. این گفتگو نشانگر ورود جنبش به مرحله تثبیت گفتار سیاسی خود است.

تمام هم و غم نظام این است که ضمن مرعوب کردن مردم و جوانان جنبش رهبران آن را نیز محاصره کند یا ایشان را به سازش و عقب نشینی وادارد. گفتگوی میرحسین موسوی نه تنها هیچ نشانه ای از عقب نشینی ندارد بلکه مانیفست وار اهداف و دستور کار جنبش را بار دیگر بیان و بر آن تاکید می کند. این به منزله شکستی بزرگ برای نظام مقدس است. نظامی که امیدوار بود راهپیمایی نمایشی و مهندسی شده اش در 22 بهمن اوج یک جنگ روانی باشد و به سلامت گذراندن اجلاس خبرگان مهر تاییدی بر «رهبری درخشان» آقای رهبر باشد اما درست روز بعد از سخنرانی رهبر برای خبرگان هر چه او رشته را پنبه شده می بیند. عصیبت کیهان در یادداشت امروز خود اصلا بی دلیل نیست.

اینک جنبش سبز تجربه بسیاری اندوخته است. رهبری جنبش با وجود تکثر آن به طور عمده به میرحسین نگاه می کند و موضعگیری های او دستور کار جنبش و خط مشی سیاست آن را تعیین می کند. با اینهمه او به عنوان رهبر یک جنبش دموکراتیک می گوید که با دیگر رهبران جنبش ارتباط دارد و میان آنها «هماهنگی بسیار خوبی» برقرار است. ولی هشدار می دهد که اگر امکان کار برای رهبران داخلی غیرممکن شود انتقال رهبری جنبش به خارج گریزناپذیر خواهد شد. او در واقع به نظام نصیحت می کند که قدر رهبران داخلی را بشناسد زیرا اگر رهبری جنبش به هر دلیلی از جمله بازداشت رهبران داخلی به دیگران منتقل شد آنها لزوما با همین سیاست با نظام مقدس روبرو نخواهند شد.

میرحسین همان اول صحبت «اکثریت» گروگان گرفته شده سیاسی را به چالش می کشد. خامنه ای می گوید باید تسلیم «اکثریت» بود. میرحسین می گوید: «اگر برای نطام تخمین وزن جمعیتی جنبش سبز اهمیت داشت، جلوی ابراز هویت جمعیت های سبز را نمی گرفت. ولی وحشت از آشکار شدن این هویت و دامنه آن، این فرصت تاریخی را گرفت.» حرف او روشن است. اکثریت در جنبش سبز است. اگر واقعا می خواهید تسلیم «اکثریت» باشیم بگذارید اکثریت معلوم شود. و اگر مانع ایجاد می کنید و راهپیمایی مهندسی شده برگزار می کنید معلوم است که ریگی به کفش دارید.

میرحسین در عین حال به عنوان نماینده اکثریت واقعی رفتار با اقلیت را نیز روشن می کند: «بنده با توهین به کسانی که موافق شعارهای جنبش سبز نیستند مخالفم. قرار نیست و قرار نبود که همه با ما هم رأی باشند و اگر کسی با ما هم رأی نیست انسان بدی شمرده شود. همه هموطنان ما هستند.» این همزمان درسی برای خامنه ای هم هست تا بگوید اگر فرضا جنبش سبز اقلیت هم باشد رفتاری که توی صاحب اکثریت ادعایی با آنها می کنی رفتاری مدنی و قانونی و برخاسته از روشی سالم در سیاست نیست.

نقد ویرانگر او به «مهندسی اجتماعات» از طرف رهبر و ولایتمداران نیز ممکن است از طرف رسانه های رهبر دیده و شنیده نشود اما همه انها که دست در کار این مهندسی بوده اند نمی توانند گوشهای خود را بگیرند و نشنوند. آنها می دانند که اکثریت مهندسی شده اکثریت نمایشی و خوراک رسانه است. برای گروگان گرفتن رای و انتخاب آزاد است. و البته «نه تنها افتخاری ندارد، بلکه شبیه همان ذهنیت استبدادی و رویه های پیش از انقلاب است».

میرحسین در هر جمله خود ضمن برشمردن انحرافات حاکمیت از قانون و رفتار مدنی راه حل خود را نیز ارائه می کند: در مقابل «انحراف شدید صدا و سیما و یکطرفه شدن آن و بسته شدن روزنامه های کشور و زندانی شدن ده ها روزنامه نگار» و در غیاب «تشکیلاتی که بتواند چهره های مؤثر را دور هم گردآورد تا به صورت آشکار و در چارچوب قانون اساسی کار را به پیش ببرند» او به استراتژی کلان خود توجه می دهد: «به اعتقاد اینجانب راهبرد «هر شهروند، یک رسانه» و همچنین گسترش فعالیت های شبکه اجتماعی در جهت گسترش آگاهی های سیاسی و اجتماعی، یک ضرورت است و جایگزینی برای آن وجود ندارد.»

 او با نگاهی معمارانه شبکه اجتماعی مدرن را در کنار سنتی ترین شبکه مدنی ایران یعنی بازار می گذارد که «تعداد زیادی مغازه، حجره، تیمچه، مسجد، قهوه خانه و غیره را به هم متصل می کند و علیرغم تنوع آدم ها و حجره ها، مفهوم بازار یک ساختار به هم پیوسته از واحدها را تداعی می کند.»

موسوی گرچه سیاست خیابانی را همچنان حفظ می کند اما می گوید «استفاده از خیابان ها، تنها راه نبوده است». او به انتشار آگاهی توصیه می کند و ضمن برشمردن آنچه ملت برای یک جامعه آزاد و مدرن و مدنی می خواهد می گوید: «باید به هر طریق ممکن از سوی جنبش سبز در سطح کشور و در میان همه اقشار، این آگاهی به مردم برسد که این خواست ملت، خواست جنبش سبز هم هست و نه تنها خواست آن است بلکه این مطالبات را همگانی کند.»

این یعنی اینکه جنبش در کنار سیاست خیابانی باید به تقویت شبکه های اجتماعی خود ادامه دهد. و هر عضو جنبش سبز گسترش آگاهی را در قالب رسانه ای فردی دنبال کند. او در جواب به «دهها میلیونی» که رهبر مدعی است گوش به فرمان او هستند می گوید: «
ده ها میلیون ایرانی که در این کشور با سانسور، جلوگیری از آزادی ها و اقدامات سرکوبگرانه، سیاست خارجی دمدمی و ماجراجویانه، سیاست های ویرانگر اقتصادی، رواج فساد و دروغ معترض هستند، خواهان تغییراتی هستند که به آنها مجال می دهد با حاکمیت بر سرنوشت خود، این سرنوشت تحمیلی از سوی کارگزاران بی کفایت را تغییر دهند.»

آنچه او به عنوان «ملت ما می خواهد» مشخص می کند پایه ای است برای امروز و آینده جنبش. اینها خواسته های کلیدی ایران امروز و آینده است: «ملت ما می خواهد در رقابت نفس گیر جهانی و منطقه ای، عقب نیفتد. ملت ما می خواهد با جهان خارج به جای دعوا و دشمنی، تعامل داشته باشد و سیاست خارجی توسعه گرا را دنبال کند.»

«ملت ما می خواهد کالاهای تولیدی، اعم از کشاورزی و صنعتی، زیر سیل خانمان برانداز واردات بی حساب و کتاب، مدفون نشود.»

«ملت ما می خواهد تحت عنوان خصوصی سازی، بیشترین پروژه ها و فعالیت های اقتصادی کشور در بنگاه های شبه دولتی و نیز سپاه جمع نشود.»

 «ملت ما می خواهد حکومت اجازه بدهد که در رسانه ملی، صدای همه ملت شنیده شود و نه افراد خاصی که کاری جز بی انصافی و تهمت زنی ندارند. آحاد ملت ما با یکدیگر دوست هستند و دوست ندارند به دو دسته حزب الله و حزب الشیطان، مردم و خس و خاشاک و گوساله و بزغاله تقسیم شوند.»

«این مطالبات کاملا اسلامی و عین قانون اساسی و کاملا منطبق با مردم سالاری دینی ماست. این خواسته ها نه جنبه ضدشرعی دارند که باعث فرمان تیر و قتل و زندانی شود، نه جنبه ضدملی و نه جنبه ضد نظام. این ها حقوق مردم هستند و به همین دلیل مردم از آن حمایت می کنند.»

اهمیت حضور روحانیون سبز در میان اعضای جنبش هم از همین منظر مورد توجه او ست و از ما می خواهد مراقبت کنیم که حاکمیت میان ما و روحانیون مدافع جنبش فاصله نیندازد: «
حضور آنها در جنبش سبز در شرایطی که از انواع روش ها و وسایل برای متهم کردن راه سبز به بی دینی و وابستگی به بیگانگان استفاده می شود، جنبه حیاتی دارد.»

موسوی در عین حال با گفتن اینکه «هدف آن نیست که تغییرات ناشی از این استراتژی حتما بدست سبزها اتفاق بیفتد» حاکمیت را خلع سلاح می کند. او بسادگی می گوید این اهداف ملت است. اگر شما توان اجرایی کردن آنها را دارید من موسوی شخصا هیج ادعایی ندارم. بنابرین می توانید صندلی تان را محکم بچسبید. خطری از جانب من شما را تهدید نمی کند مادامی که شما به خواسته ملت گردن می گذارید. این مساله مساله من موسوی نیست. مساله ملت است: «ما باید یک اصل اخلاقی را بیاد داشته باشیم و آن تصدیق درستی، خوبی و زیبایی است، حتی اگر این درستی و خوبی بدست ما صورت نپذیرد.»

موسوی با در میان گذاشتن اصول و پایه های خواست ملی و کنار کشیدن خود از تصاحب قدرتی که دارندگان اش حاضرند به هر خباثتی برای حفظ آن تن دهند موضع سیاسی خود را برای تبلیغ آرمانهای سبز کنار نمی گذارد: «می دانم قبول نخواهد شد، یا حداقل در شرایط کنونی قبول نخواهد شد. ولی می گویم وجود کانال یا کانال های رادیویی و تلویزیونی برای جنبش سبز، نظام را تقویت می کند و به وحدت ملی کمک می کند.»

او حاضر است از حق خود بگذرد اما از حق مردم در داشتن جامعه ای چندصدایی نمی گذرد: «بنده ترس آن را دارم که محدودیت های فکری باعث شود ما از کشورهای دست چندم منطقه هم عقب بیفتیم و نمی دانم چگونه ملت ما می تواند از خود در مقابل امواج برون مرزی که قطعا به فکر مصالح ملی خودشان هستند، محافظت نماید. مضحک است اگر تصور کنیم با پخش پارازیت، هک کردن ها و فیلتر کردن ها، این امواج را می توانیم کنترل کنیم.»

«سلاح ما در مقابل چنین کژراهه ای، رفتن به سمت میثاق ملی و مذهبی مان و تکیه بر آرمان هایی است که به ایرانی پیشرفته و صلح جو در سطح جهانی و در سطح ملی منجر می شود. ملت همه اقشار، همه قومیت ها، همه فرهنگ ها و همه جناح هاست.»

در کنار رسانه و دیدن ملت در همه تنوع اش او بر روش سیاسی انتخابات سالم تاکید می گذارد و انذار می دهد که: «تضمین انتخابات آزاد، رقابتی، غیرگزینشی و سالم، کلیدی ترین بخش راه حل هاست. اگر این امر حل نشود، ریزش مشروعیت نظام سرعت خواهد گرفت.» و می خواهد که این را نه تنها به گوش حاکمیت که به گوش همه مردم برسانیم. به گوش آن مردمی که به حاکمیت گوش می دهند و حاکمیت گوش شان را از دروغ و شایعه پر کرده است. 

از نگاه موسوی جنبش سبز آینده روشنی دارد. این «حرکتی است که از بطن گره های مرجع مهم جامعه ما متولد شده و در ارتباط با این گروه ها هم رشد کرده است». او می داند که جامعه ها به طور یقینی در مسیری می روند که گروههای مرجع شان نشان می دهند. موسوی به عنوان مثال «به نامه ۱۱۶ استاد دانشگاه تربیت مدرس» اشاره می کند که خود نیز یکی از انها ست: «بنده می خواهم بگویم همین نسبت را شما در میان پزشکان، معلمان، مهندسین، کارگران، جنبش زنان، ورزشکاران و هنرمندان و دیگر گروه های مرجع می توانید بیابید. چرا وقتی میلیون ها دانشجو در سراسر کشور در پشت جنبش سبز است، به آینده امیدوار نباشیم؟»

میرحسین موسوی به سرمایه ای که جنبش از همراهی گروههای مرجع اندوخته است توجه می کند و آرزو می کند که «روزی در کشور شرایطی ایجاد شود که مجموعه پوسترها، نقاشی ها، کلیپ ها و سایر آثار هنری خلق شده یک سال گذشته بدون سانسور به نمایش گذاشته شود و می دانم که انشاء الله با امید و حرکت جنبش سبز، روزی شاهد چنین نمایشگاهی که نشان دهنده شور و شوق ها و دغدغه های ملی ماست، خواهیم بود.» این بهترین پایان بندی برای گفتگوی او ست.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
February 19, 2010  
جنبش سبز مرگ ندارد  
 
جنبش سبز ایرانی ترین جنبشی است که می توان تصور کرد. این را بگذارید تا آخر یادداشت به آن برگردیم.

در این سالها بارها به این صحنه بازگشته ام که در گفتگو با یوسف رفیق انقلابی ام که به نوعی مثال و الگوی انقلابیگری از خود می ساخت، او همیشه می گفت باید جدی بود. نباید خندید! چندبار هم بدون اینکه نتیجه بگیرد به من تشر رفته بود که نخند! ولی حریف من نشده بود. من گوش ام به غریزه بود و شعر. یادم بود که باید بگذاریم غریزه پی بازی برود. شعر ما را نجات می داد که خلاصه حکمت مردم ما بود. ولی در این میان همیشه برایم سوال بود که چطور می توان نخندید. نخندیدن رمزی از بزرگی بود. مرزی بود که آدم فراسوی آن را آسان نمی توانست تجربه کند ولی نشانه اش این بود که دیگر نمی خندید. روایاتی هم دست به دست و دهان به دهان می چرخید که مومن نمی خندد. یادم است که وقتی برای اول بار پوستری از آیت الله خمینی منتشر شد که او در آن خندیده بود این شده بود مساله ای روانی فلسفی برای من و احتمالا خیلی های دیگر که ذهنی مذهبی داشتیم. تا مدتها با خود فکر می کردم چطور او می خندد؟ مگر او همان انسان کامل در زمان ما نیست؟

خندیدن سبک بود. آدم کامل کار سبک نمی کرد.

در سی سالی که از انقلاب گذشت عبوسی به یک الگوی رفتاری دولتی و یک سبک زندگی و مدیریت تبدیل شد. اما همزمان مردم بسیاری شروع کردند به چشیدن زندگی. فشار عبوس فروشان از یک سو و آوار جنگ از سوی دیگر ناگهان باعث شد همه مردم زندگی را دوباره کشف کنند. پس از جنگ هم این میل به زندگی قوت هر چه بیشتری یافت و کمتر عرصه ای ماند که ایرانی جماعت تجربه اش نکند. تمام تاریخ سی ساله انقلاب به عبارتی تاریخ زهد عبوس است و زندگی خواهی گرومانده. تمام تاریخ انقلاب نبرد مردمی برای نجات نشاط و زندگی در مقابل دستگاه دولتی است. 

لذت زندگی اکنون بزرگترین لذتی است که در ایران وجود دارد. زیرا لذت حرام است! تمام جنبه های زندگی ایرانی در حوزه حرام قرار گرفته است. پس همه مردم به چشیدن این میوه ممنوعه رو کرده اند.

زندگی خواهی به مهمترین رانه و انگیزه فردی و اجتماعی بدل شده است. این سرمایه بزرگ و زوال ناپذیر جنبش سبز است.

در این روزها در باره جنگ نامتقارن می خوانم و در باره دروغ فکر می کنم. دارم برای خودم حل مساله می کنم که این جماعت دولتی چرا دروغ می گویند؟ چرا همه چیزشان دروغ شده است؟ جواب اش را در همان جنگ نامتقارن پیدا کرده ام. باید در باره اش مفصل تر بنویسم. جنگ نامتقارن جنگ ضعیف است در برابر قوی. 

آنچه قوی است آنچه قدرت حقیقی است زندگی است. زندگی از هر چیز دیگر راست تر و حقیقتی تر و پر زورتر است. وقتی جماعتی در برابر زندگی قرار گرفتند و زندگی را سرکوب کردند ممکن است بظاهر به انواع سلاحها و روشها و رسانه ها و فریبها مسلح باشند و هزار جور بهانه و توجیه دینی و غیردینی داشته باشند اما در موضع ضعف اند. دروغ سلاح ضعیفان است.

جنبش سبز جنبش راستی و راستان است. جنبش زندگی است. برای همین جنبشی باطراوت و شاد و نوآور است. جنبش سبز در برابر ریاکاری است. جنبشی بی ریا ست. چه نیازی دارد کسی به ریا وقتی می خواهد زندگی کند؟ وقتی می خواهد همه زندگی کنند؟ زندگی در جان خود شاد است و شادخوار. هیچ لذتی با لذت زندگی برابر نیست. داشتن زندگی فی نفسه شادمانه است. وقتی زندگی را برای دیگران هم بخواهی شادی کامل است. 

جنبش سبز دنبال انسان کامل نیست. دنبال شادی کامل است. دنبال شادی خوردن و شادی بخشیدن است.

فرهنگ ایرانی قرنها ست شادی را پاس داشته است و زندگی خواهی را. درک فرهنگ ایرانی از مرگ هم زندگی-نگر است. آن جمله درخشان که آن پیر کهنسال در پای گردوبنی که می کاشت گفت خلاصه فرهنگ ایرانی است: دیگران کاشتند و ما خوردیم ما بکاریم و دیگران بخورند. چه باک اگر من می روم. دیگران هستند. زندگی هست. همانطور که من از گردوبن دیگران گردو چیده ام من می روم و دیگران از درختی که من کاشته ام ثمر خواهند خورد.

این پذیرش دیگران این مهمان کردن دیگران این جهان را با شادی و کامرانی و پهلوانی گدراندن که شاهنامه آیینه آن است همین بن جنبش امروز ایرانیان است. آنها می خواهند زندگی خود را از دست مرگ طلبان ریاکار و عبوس از دست آخرالزمانی های جنگ طلب که ایران را ویران می خواهند تا تخیلات و توهمات خود را آب دهند و یاران خود را نان بخشند باز پس بگیرند.

جنبش سبز نه چریک مسلح دارد و نه ابزار ترور و انتقام و نه حزب و ایدئولوژی. حرف ساده ای دارد که لرزه به تن نظام تبعیض و سرکوب انداخته است: دیگر تحمل نمی کنیم که زندگی ما را حرام کنید. زندگی مان را پس می گیریم. این را هیچ لشکری بازداری نمی تواند کرد. سبزها جنبش خود را زندگی می کنند. این را پس از سی سال چالش روزانه با حرام کنندگان زندگی خوب آموخته اند. و تمام آموخته هایشان را اکنون به میدان آورده اند. این جنبش مرگ ندارد. چون بزرگداشت زندگی است. عین زندگی است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
February 13, 2010  
بعد از 22 بهمن  
 
هر اتفاقی که در 22 بهمن افتاده باشد و بر سر  توصیف آن همداستان باشیم یا نباشیم پیامدهایش را تغییر نخواهد داد. آنچه به عنوان «بعد از 22 بهمن» اتفاق خواهد افتاد بتدریج خود را اشکار می کند. این روند مرحله تازه ای در جنبشی است که از 22 خرداد آغاز شد و به گمان من آن را تقویت خواهد کرد اما مسیر آن را به طور شاخصی از آنچه تاکنون پیش بینی می شد تغییر خواهد داد. من از این وضعیت جدید استقبال می کنم و خوشحال ام که جنبش سبز به راهی خواهد رفت که از تکرار بهمن 57 دور و دورتر خواهد افتاد.

به نظرم ما به سوی آینده ای می رویم که با استعدادهای جنبش همخوانی بیشتر و بیشتری خواهد داشت و از توان نظام تبعیض برای مهار آن بشدت خواهد کاست. چیزهایی که می توان استشمام کرد و ابرهایی که می توان در افق دید دوره تازه ای از جنبش را نوید می دهد. اما هنوز برای روشن کردن همه جنبه های آن خیلی زود است. تنها می توان طرحی کلی و اتود-وار به دست داد.

نمی دانم امین بزرگیان چقدر از لوازم حرفی که در مقاله بزرگداشت امید مهرگان زده آگاه است. اما به احتمال زیاد اگر همان خط را دنبال کنیم باید آینده جنبش سبز را نوع دیگری ببینیم. من به این گفته او اشاره دارم که بدرستی تاکید کرده است که انقلاب های بزرگ قرن بیستم به نوعی انقلاب نیروهای سنتی بوده است. شاخص همه اینها هم دهقان ها و روستائیان هستند. هم انقلاب روسی چنین ادعایی دارد هم انقلاب دهقانی چین هم کوبا و هم البته انقلاب ایران. بنابرین در یک مدل ساده شده می توان نتیجه گرفت که انتظار انقلاب تازه ای از جنبش سبز غیرمنطقی است. انقلاب ها ماهیت و دستوری دیگر داشته اند و روشی دیگر و طبعا نتایجی دیگر. جنبش سبز انقلاب نیست و به هیچ انقلابی هم منتج نخواهد شد زیرا جنبش پابرهنگان نیست. این یک جنبش شهری است که به رسانه های مدرن تکیه دارد و به خرد مدنی. این در دستور هیچ انقلابی نبوده است. با این مایه و دستور که جنبش سبز دارد انقلابی مانند انقلاب 57 بی تردید در راه نیست. جنبش چیزی را می زاید که آبستن آن است. ثمره جنبش انقلاب به معنای قرن بیستمی آن نیست. گرچه وقتی جنبش به ثمر رسیده باشد پابرهنگان نیز از موقعیت بهتری برخوردار خواهند شد.

پیش از این اکبر گنجی بخوبی تمایزهای انقلاب 57 با دستور کار جنبش سبز را نشان داده است. کافی است فهرست بیانات رهبر انقلاب 57 را که او برگزیده مرور کنید تا دریابید که نه آن حرفها حرف جنبش است و نه اصلا آن نوع نگاه در جنبش خریداری دارد. بنابرین یکبار برای همیشه باید از فکر تکرار انقلاب 57 کناره گرفت و از زیر اسطوره آن خود را نجات داد و نفس تازه ای کشید. راه جنبش سبز راه آینده است و نه تکرار گذشته. راه بدعت است و نوآوری. راهی است که از سال صفر شروع نمی شود بلکه به همه تجربه های ایرانی و جهانی توجه دارد. در این باره باز هم باید سخن گفت و بر گنجینه فکری جنبش افزود.

به نظرم دو مساله ای فوری که پس از 22 بهمن مطرح شده و از این پس هم گسترش خواهد یافت مساله رهبری و مساله رسانه است. نوشته نیما نامداری بدرستی و با صراحت مدنی و حرفه ای کافی و لازم به نقد شیوه خبررسانی سایت جرس پرداخته است. این آغاز یک مسیر نقد جدی و درونی از روشهای رسانه ای جنبش و از رسانه های جنبش است. من از نیما و دیگر دوستان دعوت می کنم نقد خود را توسعه دهند و ضمن نقد به راه حل های تازه نیز اشاره کنند. جرس پتانسیل خوبی دارد اما مدیریت افتضاحی دارد. در واقع مدیریت ندارد یا مدیریت حرفه ای و مسئول ندارد. انبانی است از خبرهایی که ویرایش نشده و مقالاتی که امضای روشنی ندارد و راه حل هایی که به قول نیما گاه بشدت فانتزی است و اغلب بسیار آشفته است. این آشفتگی را در طراحی جرس بخوبی می شود دید که مانند معماری تهران است. شلوغ و درهم و کشکولی و بی نظم حرفه ای. پیدا ست که قربه الی الله و برای انجام وظیفه درست شده تا بر اساس یک فکر ژورنالیستی مطابق با معیارهای مدرن.

جرس البته تنها نیست اما به دلیل پیشگامی خود در خبررسانی جنبشی ها و به دلیل اینکه ساختار معیوبی دارد ناچار از خانه تکانی است تا به اندازه ظرفیتهای حرفه ای جنبش عمل کند و از باری به هر جهت بودن رها شود. و امکان اش را دارد. اما اینکه نیما نوشته است که برای کمک هم آماده بوده و استقبال نشده بسیار تاسف آور است. این آن چیزی نیست که از جنبشی متکی به داوطلبان و شبکه های اجتماعی انتظار می رود.

 پیشنهاد من آن است که به همراه نخبه ای از دوستان حرفه ای به طراحی کاری مستقل برای نقد رسانه ای بپردازیم. جایی که هم آموزش عمومی و رایگان در اختیار شهروندان روزنامه نگار از زن و مرد و پیر و جوان بگذارد و هم به نقد روزانه خبرهای کج و معوج و تحلیل های آبکی و راه حل های فانتری بپردازد. بدون نظارت و نقد هیچ کار رسانه ای درست و درمانی شکل نخواهد گرفت یا به پیرایش خود نخواهد پرداخت. این نقد باید متکی به رای و نظر همه کسانی باشد که مستعد این کارند و توانایی حرفه ای آن را دارند. تا نمونه ای از فکر جنبش شهری و شهروندی سبز باشد.

نکته آخر مساله رهبران است. به نظرم عباس عبدی به درستی وضعیت رهبری جنبش را نقد کرده است. درست است که همه شهروندان، خود رهبران این جنبش اند اما از داشتن رهبر به معنای خاص آن نیز نمی توان شانه خالی کرد. 22 بهمن نشانه روشنی از تشتت رهبری و تشتت رهبران بود. هم در اینکه کسی حرف موسوی را نشنید و تکرار نکرد تا ایده هایی مثل اسب تروا میدانداری کردند و هم اینکه دست کم باید حلقه محافظتی درستی برای رهبران سبز تشکیل می شد تا شاهد برخورد خشن نیروهای نظام تبعیض با آنها نباشیم. روز 22 بهمن در تاکتیک و رهبری و سازمان نتیجه کار جنبش قابل قبول نبود. یک دلیل آن به دخالت خارج نشینان بر می گردد که داخلی ها فکر کردند وکالت دارند هر چه می خواهند بگویند. اما یک دلیل دیگرش به عدم هماهنگی بین رهبران داخل بر می گردد. به نظر من این قابل قبول نیست که موسوی و خاتمی و کروبی هر کدام جدا جدا عمل کنند و نیروهای خود را تقسیم کنند. آنها باید با یکدیگر هماهنگ باشند و با هم بیانیه بدهند و با هم در محل هر گردهمایی عمومی حاضر شوند و رهبری جنبش را به صاحبان ایده های فانتزی واگذار نکنند. و گرنه نتیجه همین خواهد بود که در 22 بهمن دیده شد. 

سخن کوتاه آنچه ما بعد از 22 بهمن خواهیم دید یک روند نقد درونی است در همه سطوح. این بازنگری هم باید ریشه ها و روشهای جنبش را در برگیرد و هم باید به رسانه ها و رهبران جنبش اعتنا کند و رابطه رهبری و پیروی را به یک رابطه فعال دوسویه تبدیل کند و همزمان مسیری را انتخاب کند که از هزینه ها بکاهد و بر دستاوردها بیفزاید. این روند از هر مسیری که بگذرد باید به پندار تکرار بهمن 57 خاتمه دهد و راههای تازه عرضه کند. راههایی که نظام تبعیض را با نیروی مهارنشدنی سبزها روبرو سازد.

22 بهمن آغاز تولدی دیگر برای جنبش سبز خواهد بود.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
February 11, 2010  
بیانیه خامنه ای، سند آپارتاید ولایی  
 
سیدمجتبی طلبه قمی روی چت آمده بدون سلام و علیک می نویسد: حالا قبول می کنید باختید؟ به او نوشتم که من آن نیمه ای را که تو در میان آنها راهپیمایی کردی می بینم. چرا تو نیمه دیگر را نمی بینی. گفت که اصلا خبری نبود و سبزی ندیده است! و دیدیم که خبرها بود و سبزها بسیار بودند. می گفت اینها که تو می گویی ملت نیستند. عین این حرف را آقای خامنه ای در پیام خودش در آخر شب گفته است. او فکر می کند رهبران سبز دم از مردم می زنند اما مردم آنهایند که با بسیج امکانات دولت به خیابان امده اند.

این دعوا باید با دقت ملاحظه شود. ملت ما دوپاره شده است. ما با دو چشم باز هر دو نیمه را می بینیم. اما آنها چشم شان را به روی نیمی از مردم بسته اند. همین یکچشمی همین یکسونگری پاشنه آشیل این جماعت مدعی است.

آقای خامنه ای طوری حرف می زند که انگار همه و همه مردم همانجا ایستاده اند که او ایستاده است. باقی مردم نیستند. اما ما به آقا می گوییم باقی هم مردم اند. فرض کنیم آن نیمه ای که ما از آن ایم و همه سبزها اقلیت است حتی. بالاخره در این مردمسالاری اسلامی شما اقلیت جزو مردم است یا جزو مردم  نیست؟ من همان روزی که شما کنار احمدی نژاد ایستادی گفتم که این شان یک رهبر نیست که کنار یک جناح بایستد ولو اکثریت. و اگر می ایستد نباید به پایمال شدن حق دیگری ولو اقلیت ختم شود.

به نظر من سبزها امروز نباختند. اما چنانکه پیش بینی می شد رودست خوردند. سبزها فکر نمی کردند در روز 22 بهمن که روز همه مردم است باز هم کنار زده شوند. همه رهبران سبز بیانیه دادند و از مردم دعوت کردند. این خود به معنای آن بود که می خواهند دوشادوش نیمه دیگر به بزرگداشت انقلابی بپردازند که مردم ساختند. این مردمی که 31 سال پیش کنار هم بودند و حالا هم می توانستند کنار هم باشند. اما شقه شده اند.

سبزها امروز نباختند. آنها باز هم به دعوت رهبران خود به خیابان امدند در روزی که به خیابان آمدن آزاد بود تا ببینند چطور حق آزادی راهپیمایی برای همه محترم است. اما عریان دیدند آنچه را که نظام مقدس پنهان می کند. به کسانی که روزی در همین انقلاب نخست وزیر بوده اند و رئیس جمهور شده اند و رئیس مجلس بوده اند نیز اجازه داده نشد که به راهپیمایی بپیوندند. کسانی که اگر محترم می ماندند و به جمعیت می پیوستند بی گمان نه درگیری اتفاق می افتاد و نه شعار تندی داده می شد. این رهبران هر کدام در زمان خود انبوهی از مردم را پشت خود داشته اند و در همین انتخاباتی که بر سر آن دعوا ست هم نشان دادند که گروههای بزرگی از مردم با آنها هستند. پیروان و هواداران این رهبران سبز جزو مردم اند یا نیستند؟

 به نظر من بیانیه آقای خامنه ای شرم آور است. او از هشت ماه پیش راه خود را از «همه ملت» جدا کرده و امروز می بینیم که آشکارا عنوان ملت بودن و مردم بودن را هم از جناح مقابل دولت سلب کرده است. در واقع این بیانیه چیزی را در نگاه رهبر ایران فاش می کند که سالها ست درد بی درمان او ست. او از بنیاد قبول ندارد که همه مردم شان ملت بودن داشته باشند. او باوری به اینکه ایران از آن همه ایرانیان است ندارد.

سازمان راهپیمایی امروز را که بنگرید می بینید. یک سو کسانی اند که رهبر ایران آنها را مردم می خواند و سپس صفی قطور از نظامیان و حرامیان تا «نامردم» را برانند و اجازه ندهند با «این مردم» یکی شوند. بیانیه رهبر در واقع بیانیه رهبر نیمی از مردم ایران است که می خواهد نیمه دیگر را نبیند و همه امکانات اش را بسیج می کند تا فقط همین نیمه دیده شود. از این رسواتر چیزی هست؟

بیانیه رهبر نیمی از مردم ایران بروشنی مانیفست تبعیض است. تبعیض سیاسی و تبعیض اجتماعی و تبعیض در همه چیز. این بیانیه به تنهایی بر تبعیض سیستماتیک در ایران گواهی می دهد و بهترین سند نقض حقوق نیمی از مردم ایران است که او نامردم می پندارد.

این رهبر البته متوقف نخواهد شد تا عاقبت آنچه می کند را ببیند. او 22 بهمن را یوم الفصل می بیند و بر همین نگرش همه دیگر تصمیم هایش را بنا خواهد کرد. روزهای آینده روزهای بسیار دشواری خواهد بود. اما هر قدر دشواری بیشتر شود آن نیمه محروم-از-مردم-بودن و محکوم به خارج -از-ملت-ایستادن رشدیافته تر خواهد شد. خواهد فهمید که هر قدر این رهبر بر جدا کردن مردم از یکدیگر اصرار می ورزد باید به پل زدن به آن نیمه اصرار کند. این ثنویت رهبر را باید بار دیگر به توحید برگرداند و از این شرک آلوده تبری جست. او همه سیاست اش و همه حسابهایش بر همین دوگانگی و جدایی استوار است.

جنبش سبز ممکن است برای رسیدن به خیابان بزرگ آزادی بار دیگر به چوب و چماق و آزار و توهین مجروح شده باشد اما آپارتاید ولایی را از نزدیک تجربه کرده است: آزادی برای آنها که با دولت اند و سفیدهای رهبر اند. برای آنها که با دولت نیستند و طبقه سیاهان جامعه ایران اند آزادی نیست. اما تا زمانی که مردمی که آن سوی خیابان به راهپیمایی می روند به ما مردم این سوی خیابان مرگ بر منافق می گویند این آپارتاید حاکم است. ذوق زدگی رهبر هم برای همین است. استراتژی تداوم جنبش سبز از درک این آپارتاید نیرو و نظام می گیرد.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست  
February 10, 2010  
اگر سبزها 22 بهمن را از دست بدهند بازی را باخته اند  
 
مسائل مختلفی در باره 22 بهمن به نظرم می رسد که خوب است به هر یک کوتاه اشاره بکنم. این روز مهمی است و می ارزد از هر دو سوی مردم و استبداد به آن نگاه کنیم:

1 به نظرم تا اینجا روشن شده است که آقای خامنه ای قصد عقب نشینی ندارد. هیچ کدام از خیرخواهی ها و نصیحت ها و جلسه های محرمانه و تقاضاهای دوستانه به نتیجه نرسیده است. محاکمه ها در دهه فجر هم تعطیل نشده و ادامه یافته و صدور احکام سنگین قطع نشده است. و البته بازداشتهای گسترده تا روز قبل از 22 بهمن ادامه یافته است و به نمونه های نفرت آوری مانند دستگیری خانوادگی رسیده است.

2 آقای خامنه ای از اینکه محبوب مردم و رهبر همگان باشد ناامید است. راهی را انتخاب کرده است که دیگر از آن برگشتی ندارد. اگر می خواست برگردد باید از فرصتهایی که در پیش از 22 بهمن به او داده شد استفاده می کرد. پس او بازگشتنی نیست. او نشان داده که با تمام وجود دل در گرو مرعوب کردن یا تعبیر جدیدش «مبهوت کردن» دارد. آقای خامنه ای نمونه روشنی از یک معتاد به قدرت است که هر روز باید بیشتر از روز پیش مصرف کند تا راضی بماند و سرحال باشد. او مثل کودکی است که با اصرار و الحاح می خواهد برتر و بالاتر از همه باشد و مرکز توجه باشد و برای آن دست به هر کاری می زند. مبهوت کردن تاکتیک تازه او ست.

3 در فاصله 9 دی تا 19 بهمن او هر بار که حرف زده از نمایش 9 دی یاد کرده است و در آن جمله تاریخی از حضور «دهها میلیونی» هواداران اش در آن روز سخن گفته است. پیدا ست که در گوش او خوانده اند که 22 بهمن از 9 دی هم بهتر و سازماندهی شده تر خواهد بود. او امید فراوانی به این دارد که 22 بهمن را مثل چماقی بر سر سبزها و رهبران ایشان بکوبد. تمام دستگاه تدارکاتی دولت و ابوابجمعی اش بسیج شده است تا منویات رهبر عملی شود.

4 در این روزها بر اساس یک کلیشه سی ساله زیاد از وحدت حرف زده شده است. اما واقعیت چیز دیگری است. رهبر و دولت و کارگزاران و سرداران و آخوندهای درباری اش روز 22 بهمن را در عمل روز فصل یا روز جدایی می بینند. آنها در تمام ماههای اخیر به صراحت گفته اند که با موسوی و اصلاحگران نمی توان از وحدت صحبت کرد. تا یک روز قبل از 22 بهمن هم به دادگاههای بی معنی و دستگیری های غیرقانونی ادامه داده اند. این روشی نیست که به وحدت ختم شود. در ذهن آنها وحدت اردوگاه خودشان و بیعت با رهبر خودشان و برائت از نیمه دیگر ملت حاکم است. آخرین شماره روزنامه جوان همین را  می گوید: وحدت (با رنگ سرخ)، بیعت (با رنگ سفید)، برائت (با رنگ سبز). معنای آن واضح است.

5 از نظر رهبر بنابرین روز 22 بهمن روز تشییع جنازه جنبش سبز است. او یک قدم عقب ننشسته است و همچنان مترصد و در کمین است. به او گفته اند که فتنه را روز 22 بهمن جمع خواهیم کرد. حتی برنامه عفو زندانیان نیز که هرساله در آستانه 22 بهمن انجام می شد لغو شده (یا بعدا انجام می شود) تا هیچ علامتی از سازش داده نشده باشد. سرخ ها در کمین سبزها نشسته اند تا ضربه آخر را بزنند. فشار روانی دستگاه امنیت و کارگزارش دستگاه قضایی و نفی همه وساطت ها از سوی رهبری به معنای این است که آنها فقط به یک آس آخر نیاز دارند: نمایشی مانند 9 دی در 22 بهمن.

6 اگر این سناریو ناکام نماند روزهای بعد از22 بهمن روزهای سخت و هولناکی برای مردم ایران خواهد بود. از 23 بهمن روند انتقام گیری و شدت عمل مضاعف خواهد شد و من تردید ندارم که به دستگیری رهبران سبز خواهد انجامید و احمدی نژادیسم کامل حاکم می شود. تمام کسانی که با انها مخالف باشند از سمت های بالا و میانی کنار گذاشته می شوند. استادانی که نامه امضا کرده اند قلع و قمع خواهند شد. روزنامه های بیشتری بسته می شوند یا تحت رژیم سانسور ابلهانه تر و رامینی تری قرار می گیرند. کسانی که بازداشت شده اند به مناظره ها و اعترافهای رسوا کشیده خواهند شد. و دیگر هیچ تجمعی در هیچ سطحی تحمل نخواهد شد. دولت احمدی نژاد با این کار هم اهداف سیاسی خود را پیش می برد و هم هر نوع ناآرامی ناشی از وضع اقتصادی و تصمیم های در راه را مهار خواهد کرد. نباید تردید کرد که آنها تمام تلاش خود را در این مسیر به کار می بندند. فردا روز سرنوشت است.

7 باطل السحر همه این رویاهای سرخ و سیاه حضور سبزها ست. سبزها اگر روز 22 بهمن را از دست بدهند تا مدتها و شاید برای چند سال آینده دیگر نخواهند توانست حضور اجتماعی داشته باشند. آنها به فضای مجازی رانده خواهند شد که نظام مقدس برای آن هم فکر کرده است: سال آینده را سال فتح فضای مجازی نامیده است. و البته ارتش سایبری اش را هم برای آن آماده کرده است. 

سبزها نباید اصلا اهمیت روز 22 بهمن را ساده بگیرند. این روزی است که نباید در خانه ماند. اگر امروز صدای آنها شنیده نشود دیگر تا مدتها شنیده نخواهد شد. اما اگر امروز شنیده شد از 23 بهمن به بعد نظام با اکراه تمام عقب نشینی خواهد کرد زیرا بیش از این قادر نیست این بازی را ادامه دهد. بنابرین تمام زورش را خواهد زد که 22 بهمن بازی را ببرد. ولو با قلدری و جرزنی و هل دادن و ناکار کردن و هر راهی که به فکرش برسد. سبزها چه خواهند کرد؟ هر کار می کنند باید مراقب باشند که رودست نخورند. مراقب باشند «مبهوت» نمانند.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
February 9, 2010  
خمینی تصویر 30 سال پیش ما ست اما خامنه ای تصویر امروز ما نیست  
 
مساله این است که آقای خمینی لنین جمهوری اسلامی نمی شود آقای خامنه ای هم استالین نمی شود. تکرار داستانهای تمام شده فقط انبان خالی قصه گو را نشان می دهد.

توجه دستگاه رسانه ای آقای خامنه ای به رهبر انقلاب 57 توجه ریاکارانه ای است. اصولا از نظر ایشان منطقی جز بازی دادن خلق وجود ندارد. آقای خامنه ای خودش را در چنان قدرتی تصور می کند که فکر می کند الان وقت خلق کردن حقیت است.

حقیقت آقای خامنه ای لباسی است تا عریانی دستگاه امنیت را بپوشاند. این دستگاه رسواشده و بی آبرومانده که تتمه آبرویش را در ماههای پس از انتخابات از دست داد مانده بی پوشش. صدا و سیما و اتاق فکر آقا یکدفعه در کله شان جرقه زده که چرا نرویم سراغ رهبر فقید.

دویچه وله تیتر زده بود: اعتراض سید حسن خمینی به شاخص صدا و سیما (+). فکر کردم عجب تیتر درخشانی! واقعیت همین است. این برنامه بیش از آنکه گویای شخصیت آقای خمینی باشد گویای شخصیت صدا و سیما و آقای خامنه ای است. 

حقیقتی که آقا و اتاق فکرش می خواهند از دل حرفهای رهبر فقید درآورند منطق الدرم بلدرم و بزن تو گوش اش و بگیر و ببند است. کنه ماجرا این است که آقا هیچ معیاری برای توجیه خود نیافته است مگر همین حرفهای پراکنده آقای خمینی. به معنای دیگر دستگاه رهبری و بیت و صدا و سیما و سازمان فرهنگ و ارتباطات و وزارت ارشاد و سپاه و حوزه و نماینده عظیم الشان حضرت اش در کیهان و همه و همه با این همه خرج و هزینه و عرض و طول نتوانسته اند به اندازه یک جمله آقای خمینی تولید منطق و فکر و توجیه بنمایند. راست و حسینی.

من یاد اصرار آقای خامنه ای می افتم که می خواسته کتاب حبیب الله آشوری را از خود کند و مدعی بوده که این حرفهای ما بوده این برداشته به اسم خودش منتشر کرده و اسم درکرده. آقا از قدیم عقیم بوده است. برای همین هم آدمهایی دور و بر خودش جمع کرده که نه فکری دارند و نه هنری و نه ادب درسی نه ادب نفسی.

حالا جماعت همگی رفته اند پشت سر آقای خمینی موضع گرفته اند. که من آن ام که رستم بود پهلوان. و بعد از بیست سال تازه یادشان افتاده است که این آقا را می شود کنار آن آقا گذاشت اصلا. آقای خامنه ای اعتماد به نفسی پیدا کرده و عوامل دست به سینه هم حاضر شده اند و پیشنهاد داده اند که بله دفتر نشر آثار حضرت امام را تبدیل می کنیم به دفتر نشر آثار امام و مقام معظم (+). این یعنی اینکه بعد از بیست سال بالاخره یک جایی پیدا شد که دو رهبر کنار هم بنشینند و هم قد و اندازه شوند. من نمی دانم این مدح است که دست به سینه ها می کنند یا قدح. اما بی هیچ تردید نتیجه اش بی آبرویی بیشتر است.

آقای خمینی تا زمانی که بود مرجع علی الاطلاق بود و ولی فقیه بود و رهبر انقلاب بود و موسس بود. وقتی آمد یادتان بیاید که چطور آمد و وقتی که رفت چطور رفت. او رهبری بلامنازع بود. بودند افرادی و گروههایی که با او از در منازعه در آمدند. اما در مقابل قدرت نفوذ سیاسی و معنوی او آب شدند. آقای خمینی درست و غلط هر چه بود بود. اما تک بود نه تکراری. هوس تکرار او هوسی است که رندان در کله مقام معظم انداخته اند لابد تا پنهان بر او خنده زنند. آنهم بعد از بیست سال؟ 

اینکه آقای خامنه ای و دستگاه رسانه ای اش حالا یادشان افتاده که الدرم بلدرم های رهبر درگذشته را از صندوق بکشند بیرون و تکرار کنند کمی دیر نیست؟

خمینی هر چه بود تصویر واقعی ما بود. من در مقام دفاع از او نیستم. اما او همین بود. همین که امروز ما از دیدن بعضی رفتارهایش شرم می کنیم اما می توانیم درک کنیم که از ان زمان ما بزرگتر شده ایم. تغییر کرده ایم. به درک تازه ای رسیده ایم که چگونه می توانیم با فرزندان مان با جوانان مان با دختران مان با زنان مان با مخالفان مان و با جهان روبرو شویم. این شرم ما از سخنان تند و بی پروای آقای خمینی بسیار ارزشمند است. این نشان می دهد که ما رشد کرده ایم و می توانیم رهبری را که بی شبهه تقدیس اش می کردیم نقد کنیم و با او فاصله گذاری کنیم. برای ما زمانی خود خمینی حجت بود. اما امروز شاخص های خود را داریم. شاخص هایی که با دست ساخته های سیمای استبداد نمی خواند.

ما پنهان نمی کنیم که به خمینی عشق ورزیده ایم. گفتم کافی است امدن او و رفتن او را به یاد آورید. اما گذشته از اینکه چهره او درست یا نادرست معرفی شده باشد این به معنای این نیست که با هر چه او گفته باشد و کرده باشد امروز هم موافق باشیم. او بدون شک مردی زیرک بود در سیاست و از همه فرصتهای خود برای تحکیم آنچه فکر می کرد درست است استفاده کرد. اما رهبر ما امروز کسانی اند که به آینده می نگرند و راه را برای مشارکت عمومی باز می کنند. رهبرانی که دست کم در یک خصلت با رهبر فقید مشترک اند و آن اینکه با مردم خود صداقت می ورزند و مردم ایشان را دوست دارند. ایشان اند که رهبری امروز و آینده ما را در درست دارند. فرق شاخص ما با شاخص استبداد این است که ما نمی خواهیم بر بیداد و نفرت بنیاد کنیم و گذشته را تکرار کنیم یا بر خطای پدران مان اصرار ورزیم. ما به گذشته باز نمی گردیم. دست مان پر است از ابداع و آینده را با هزاران ایده بدیع می سازیم.

خمینی بد یا خوب تصویر سی سال پیش ما ست. اما از آن زمان جامعه و جمعیت و جوانان عوض شده است و بارها و بارها نشان داده است که از دولت و مقامات و رهبران و گفتار رسمی جلوتر است. اکنون نیز مساله همین است. برای همین است که خمینی تصویر دیروز ما هست اما خامنه ای تصویر امروز ما نیست. ما رهبری می خواهیم که امروز و آینده ما را تصویر کند. و به دست آوردن آن یقینی است. بیهوده زحمت خود می دارید و ما را کشان کشان به گذشته می کشانید. سخن تازه بگویید اگر می توانید. تا هنوز فرصتی دارید.

پس نوشت:
شاهد از غیب رسید. نماینده عظیم الشان آقا سخنرانی کرده اند و فرمایش نموده اند که حوادث اخیر نشان داد که خامنه ای خمینی دیگری است. مشروح در کیهان روز چهارشنبه
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
February 6, 2010  
دین جمهوری و فراماسون های ولایت  
 
اول اینکه سیدمجتبی به من نوشته است که می خواهد نظرش را در باره نواب که در نامه بعدی اش آمده بود منتشر کنم. این نظر اوست:

اولا اطلاعات شما درباره نواب صفوي محدودتر از آن است كه بتوانيد درباره او قضاوت صوابي كنيد. من نيز به رفتارهاي او انتقاد دارم، اما بسياري از ابعاد رفتارهاي اجتماعي و فرهنگي او براي شما آشكار نيست. متاسفانه بزرگنمايي اقدامات مسلحانه نواب صفوي مانع از آن شده كه جنبه‌هاي فكري و اجتماعي جنبش فداييان اسلام آشكار شود. به هر حال در اين باره يقين دارم حتي به اندازه ثلث اطلاعات من از افكار و رفتار وي آگاه نيستيد و قضاوت شما درباره‌اش، براي امثال من بهايي ندارد. چنانكه قضاوت من درباره رييس سابقتان نزد شما چنين خواهد بود.من از سابقه رييس بزرگتان در دايره المعارف آگاهم ، زيرا دو نفر از اعضاي حزب ملل اسلامي از خويشان ما هستند كه به همراه ايشان رنج زندان را تحمل كرده‌اند. اما بر اين باورم كه نواب افقي فراتر از بجنوردي داشت. نواب نه از سر خشم و احساس بلكه از سر شعور و شجاعت به ميدان آمد، اما فقدان راهنماي حكيم و خبير باعث شد ظرفيتش ناپرورده به هدر رود.  اگر شما نواب را در كتابها شناختيد من در لحظه لحظه زندگي پدرم او را مشاهده كردم. اگر چه پدرم برخلاف اكثر هواداران نواب به تحصيلات دانشگاهي روي آورد و حتي مسئول دفتر جبهه ملي در دانشگاه تهران بود، اما تا آخر بر مرام مقاومت و حماسه نواب باقي ماند. نواب بالقوه چون امام بود اما شكوفا نشد، بزرگترين امتياز امام بر نواب در همان تربيتي بود كه امام در حوزه‌هاي علميه از آن بهره‌مند شده بود، و بيش از همه از عارف كمّل آيت الحق شاه آبادي

طبعا من هم به او جواب داده ام که کوتاه اش می شود این:

من اصلا ادعایی ندارم که میزان دانش من در باره نواب به اندازه شما یا فرضا یک محقق تاریخ معاصر است. آنچه گفتم نیز مستند به مطالعه اصحاب تحقیق است. اما فرض کنیم شما در زمینه ای بیشتر از من یا مخاطب خود می دانید. این به شما خودبخود حجیت نمی بخشد. حجیت در کلام شما و نحوه بروز آن دانش و شیوه استدلال است. یعنی چه که چون من بیشتر می دانم شما حرف نزنید؟! من حرف می زنم با دانش کم خود و شما هم حرف بزنید با دانش بسیار خود. این میانه استدلال و برهان حاکم است. شما سه خدمت نواب را که من به آن خستو شوم یا شنونده منصف را قانع کند بازگویید و در ضمن توضیح دهید که چرا او در مقابل فقیه جامع الشرایط زمان خود نافرمانی کرد. و بعد هم این سخن شما چیست که بگویید افق نواب فراتر از بجنوردی بود اما خب راهنمای حکیم نداشت. کسی که به راهنمای حکیم قائل نبود کی می توانست از راهنمایی فرضی او چیزی بیاموزد تا هدر نرود؟ 

نکته های دیگر هم آمده است در این نامه ها و پاسخها که فکر می کنم نوعی تکرار است و بنابرین از انتشار آن چیزی عاید نمی شود چز اینکه احتمال گفتگو در این زمینه ها را بین من و دیگری یا سید و دیگران کم می کند. حال آنکه به هر حال ما متعهد به گفتگو هستیم. این  را نباید با تنش هایی که در قدم های اول پیش می آید خراب کرد. من این را به خود سید هم نوشته ام.

دوم اینکه دیدم ایماگر وبلاگستان در بحث من و سید مشارکت کرده و نکاتی را از دید خود و عمدتا در چالش با اطلاعات و دریافت های تاریخی طلبه پیرو نواب ما آورده است که بسیار مغتنم است: گفتگوی سیب و سید. به نظرم حرفهای سید را هر قدر بیشتر بشکافیم و نقاط ضعف اش را نشان دهیم هم برای او هم برای جنبش جمهوریخواهی فعلی مفید خواهد بود. مخالفان جمهوریخواهی تفکری شبیه به سید مجتبی دارند و اگر قانع شوند که شیوه استدلال شان مخدوش است چه بسا که دست از مخالفت بردارند یا دست کم از تحریک و تکفیر دست بشویند؛ کاری که سید در نامه ماقبل آخرش به آن دست زد و بر اساس قیاسی باطل تمام روشنفکران را در قلمرو کفر نشاند.

سوم اینکه شاید این روزها و قبل از اینکه اتفاقی بیفتد که از مسیر این بحث خارج شوم یکبار فشرده ای از آنچه در پنج پست پیش مطرح شده به دست دهم  تا مبانی ضدیت با جمهوریت روشنتر شود و مبانی دفاع ما در مقابل طرفداران حکومت اسلامی که به فراماسونهای جدید تبدیل شده اند و مخفیانه و محیلانه در قدرت بخشیدن به یاران خود فعال اند تابندگی و سادگی خود را نشان دهد. فراماسون های جدید تمام سعی خود را می کنند که چشمه صاف و جانبخش این حقیقت ساده را به گل بیالایند. ناچار باید از سادگی و شفافیت ان دفاع کرد و از ایشان نیز هر کس رو به شفافیت آورد استقبال کرد. یک نکته مهم در مورد قائلان به حکومت مطلقه ولی فقیه همین است که بی چهره اند. می خواهد سید مجتبی خامنه ای باشد یا سید مجتبی غیرخامنه ای. این رجال فرقه ای دارند که ایچ نمی خواهد زیر نورافکن منطق و استدلال و مواجهه با خلق قرار بگیرد. همین نشان می دهد که ایشان تا چه اندازه خائف اند از قلت خود. و از همین جا ست که بر منطق اکثریت می تازند. اینان اگر چنانکه به دروغ ادعا می کنند اکثریت «دهها میلیونی» داشتند چه غم داشتند؟ اما ندارند و چون ندارند راه مکر و دروغ و سند سازی و شبیه سازی و البته پرونده سازی می روند. این همه هنر دین استبداد است در مقابله با دین جمهوری.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
February 5, 2010  
میراث نواب صفوی با جمهوری قابل جمع نیست  
 

این بخش پنجم است و نمی دانم باید ادامه اش بدهم یا نه. گفتگوی من و سیدمجبتی پس از این هم ادامه یافته است اما به تلخی گرایید گرچه آخرش دستی به هم دادیم و هر یک به راه خود رفتیم. اما نفس این گفتگو برای من ارزشمند است. ما باید باید باید با هم صحبت کنیم. اینکه بعضی دوستان نا امیدند کاملا قابل فهم است. اما برای همان امیدکی که داریم و احتمال بازشدن باب تفاهمی که داریم باید صحبت کنیم. مشکل اصلی در منطق ذهنی است. گرچه همه منطق ها را نمی توان با گفتار و استدلال اوراق کرد و صاحب مغالطه را به اذعان واداشت اما همیشه جنگ قلمی بهتر است تا رو در رویی تن به تن. حتی اگر گفتگو مفید فایده ای که می خواهیم نباشد دست کم ما را هشیار می کند که برای طراحی آینده ایران با چه مشکلاتی روبرو هستیم. آنچه مجتبی در این جا فهرست می کند که عقاید خود را فرموله و خلاصه کرده باشد در واقع فهرست بخشی از مشکلاتی است که ما بزودی برای مدیریت آن باید فکر کرده باشیم: 

سلام مجدد آقاي جامي،

پاسخ من به سوال سر راست شما مثبت است. اما گمان مي‌كنم درباره مفاهيم واژه ها با يكديگر هم نظر نباشيم، لذا معلوم نيست تلقي شما مطابق با منظور واقعي بنده باشد. اگر هم نحوه بيان من به نظر شما طفره رفتن آمده از شما پوزش مي‌طلبم. اما به واقع در پي آن بودم كه حدود نظر خودم را بيان كرده باشم

خود شما نيزدرباره سوال ساده من جواب مفصل و مبهم داده‌ايد و مدعي شده‌ايد كه به ريزش پايگاه اجتماعي  نظام ولايي اذعان كرده ام. من درباره يك رخداد خارجي در صدر اسلام صحبت كردم و خواستم ببينم شما قبول داريد در آن زمان رفتار حكومت علوي توام با خشونت، نامقبول از سوي اكثريت جامعه اسلامي و منتهي به ريزش پايگاه اجتماعي بوده است؟ جواب اين سوال هم خيلي سرراست است
.

 اينكه شما مدعي شديد اميرالمومنين پس از پي‌گيري ديگر مسيرها  دست به مقابله خشن زد، با شما موافق نيستم. اميرالمومنين مهمترين خواسته ظاهري مخالفين را كه محاكمه قاتلين خليفه بود بي‌پاسخ گذاشت. اگر ايشان تن به اين خواسته مي‌داد و بعد اقدام به قتال مي‌نمود شايد مي‌توانستم ادعاي شما را بپذيرم. نتيجه تن ندادن امام(ع) به درخواست به ظاهر حق طلبانه اصحاب جمل ريخته شدن خون بيش از ده هزار نفر از مسلمين بود. توجيه شما براي اين رفتار چيست؟

نكته كليدي آن است كه اگر شما مرجعيت مطلق رفتار معصومين در تمامي عرصه‌ها اعم از عبادي و سياسي را بپذيريد به اين سادگي نمي‌توانيد درباره عدالت و فاسق بودن رهبر ايران حكم كنيد. اين مقدمه شما را در مسيري وارد مي‌كند كه  بررسي‌هاي گسترده و دقيق در سيره معصومين(ع) را لازم مي‌سازد. نتيجه اين بررسي‌ها البته مي‌تواند تاييد همين نظريه اول شما باشد، اما مقدمات و مبادي آن بالمره متفاوت خواهد بود.

من نمي‌دانم شما براي چه انقلاب كرديد، اما پدر مرحوم بنده كه از همرزمان نواب صفوي بودند و پس از آن در سال 43 به جرم نصب اطلاعيه امام در دانشگاه تهران بازداشت و زنداني شدند، مي‌گفت امام توانست آرماني فراتر از همه انتظارات را مطرح و محقق سازد. پس درباره اينكه براي چه انقلاب كرديم يك جانبه سخن نگوييد.

نمي‌دانم تلقي شما از ولايت مطلقه چيست، اما در اصطلاح فقهي اين معنا در برابر ولايت مقيده مطرح مي‌شود. برخي ولايت فقيه را تنها در امور خاصي كه از آن به حسبه تعبير مي‌شود معتبر مي‌دانند، ولي نظر امام خميني چيز ديگري بود. نامه ايشان به آقاي خامنه‌اي گوياي ابعاد اين ولايت مطلقه است و هيچ ربطي هم به استبداد ندارد. ايشان ولايت فقيه را مافوق تمامي احكام اوليه اسلام مي‌دانستند.

فكر مي‌كنم قضاوت‌هايي كه درباره مصداق‌هاي عيني هستند كمي موجب انحراف مسير بحث‌هاي نظري مي‌شود. اينكه تحقق ولايت مطلقه فقيه نيازمند كودتا بود و امثال اين ادعاهاي خودخوانده - بر اين الفاظ گزنده اصرار دارم - نمي‌تواند نشانگر قوت مدعاي نظري شما باشد.

براي اينكه خلاصه نظرم را بيان كرده باشم فهرست وار مطالبم را ارائه مي‌كنم:
1-
رفتار سياسي ائمه (ع) معيار اصلي شناسايي حلال و حرام افعال سياسي  همه ماست.
2-
امير المومنين پس از تصدي حكومت در مقابله با پيمان شكناني كه امنيت جامعه را تهديد مي‌كردند با خشونت رفتار كردند و در اين مسير ملاحظه جمعيت ايشان را نكردند. اين رفتار منجر به فرسايش اراده حاميان ايشان شد و پس از 5 سال در تجهيز مجدد سپاه براي دفع تهديد معاويه به مشكل رسيدند و اين وضعيت را براي امام مجتبي(ع) به ميراث گذاشتند.
3-
بنابر اين خشونت در برابر اكثريت و ريزش پايگاه اجتماعي دليل عدم حقانيت فعل حاكم اسلامي نيست.
4-
درباره وحشت نيز معتقدم وحشت اگر فضاي عمومي حاكم بر آحاد جامعه باشد خلاف رفتار و مشي سياسي ائمه(ع) است. اما چنانچه اين وحشت متوجه پيمان شكنان و هوادارنشان باشد مطمئن نيستم كه دليلي براي حرمت آن در دست باشد. بلكه شايد بتوان دلايلي بر خلاف آن اقامه كرد. نمونه اين دلايل آيه اي است كه منافقين ، بيمار دلان و شايعه پردازان را تهديد مي‌كند: «لو لم ينته المنافقون و الذين في قلوبهم مرض و المرجفون في المدينه لنغرينك بهم ثم لا يجاورونك الا قليلا ملعونين اينما ثقفوا و قتلوا تقتيلا...»

درباره تجربه هم موافقم كه برخي امور جز با تجربه شخصي حاصل نمي‌شود،  خداوند همه ما را از آنكه با تجربه عذاب الهي از غفلت بيدار شويم مصون دارد
.
با تشكر 
 
****
سید مجتبای عزیز

 اولا می خواهم اجازه بگیرم که این مباحث را عینا یا به صورت فشرده در سیبستان منتشر کنم. اگر خواهید با نام خودتان اگر نخواهید با نام مستعار. چون خوب است فایده بحث عمومی شود. فکر می کنم شما مواضع اصلی کسانی را که من افراطی می شمارم بیان کرده اید. خوب است مورد نقد و مداقه دیگران هم قرار گیرد یا اصلا بحثی در این باب باز شود بین چند وبلاگ نویس دیگر هم. به نظر من مشکل عمده این است که نظرات کسانی مثل من در میان شمایان نقد و بررسی نشده است و نظرات شما هم تا حد زیادی اصولا ناشناخته مانده است. وقتی چکش کاری شد بهتر می توان دریافت که صواب وناصواب چیست.

 از اینکه جمع بین حریت انسانی و بندگی خداوند را ممکن می دانید خوشحال ام چون موضع مهمی است که می تواند مشترکات را بیشتر کند. اما افزوده اید که مفاهیم برای من و شما یکسان نیست. سلمنا. من می گویم حریت یک ما به ازای اجتماعی و سیاسی هم دارد. شما بگویید که حریت اجتماعی و سیاسی را چگونه تعریف می کنید. چه کسی را صاحب حریت می دانید. و در این داستان موضع شما در باره مخالفان چیست و کدام مخالف است که باید با او سخن گفت و آزادی اش را محترم شمارد و کدام است که جایز است طرد و حبس و زجر و اعدام او.

 بیاییم بر سر تعبیر شما از صدر اسلام و اکثریت. این نوع ارجاعات هم بر پایه مفاهیمی است که پیدا ست من و شما بر سر آن همداستان نیستیم. پس باید تنقیح مناط کرد. من مشکل منطق شما را در این می بینم که مساله ای را وارد دعوای صدر اسلام می کنید که مساله امروز است. اکثریت داشتن امری امروزین است و ما قوانین خود را در جمهوری اسلامی از جمله بر همین اساس شکل داده ایم و می دهیم. شما نخست باید نشان دهید که داشتن یا نداشتن اکثریت در صدر اسلام اصولا معتبر شناخته می شده تا بعد بتوان حکمی بر این پایه را مورد بحث و نقد قرار داد. به نظر من منطق شما دچار اناکرونیسم یا ناهمزمانی است.

در باره رفتار امام هم چنین است. نخست باید دید چه راههایی در مقابل امام بوده است و او چرا جنگ را انتخاب کرده است. اگر شما به من بگویید امام تنها گزینه اش جنگ بود که دیگر انتخاب و عدم انتخاب او و بحث رعایت و عدم رعایت اکثریت لغو است بر فرض اعتبار این مفهوم در آن زمان. اما اگر انتخاب های امام متعدد بوده است معنای اش همین می شود که من عرض کردم. مگر اینکه شما مدعی شوید در مقابل امام هر راهی که بود به خشونت منتهی می شد. این را باید فکت بیاورید.

 و اما در باب مرجعیت مطلق معصوم. من در این سخن همان اعراض از پیمان جمهوریت نظام می بینم. عرض من این است که جمهوری اسلامی پیمانی است که ملت و دولت و رهبران با هم دارند. اگر فرض مطلق بودن رفتار معصوم را بگیریم آنگاه جمهوریت و اکثریت و پارلمان و مجمع مصلحت و این نهادها و پیمان ها همه لغو خواهد بود چون اصلا در زمان معصوم نمونه نداشته است.

من نمی گویم که معصوم مرجع مطلق هست یا نیست. این بحث را بعد از انعقاد پیمان سیاسی و اجتماعی به شکل جمهوری چنانکه حاکم شده بحثی انحرافی می دانم. به عبارت دیگر، مساله این است که اگر امروز همه مردم بیایند پشت ایده شما می توان رفراندوم تازه ای برگزار کرد و گفت از این پس مرجع مطلق ما معصوم است و این هم حکومت اسلامی و آن هم امیرالمومنین اش. اما مادامی که ما بر سر پیمان 31 سال پیش هستیم سخن شما فقط یک پیشنهاد است و نمی تواند مفسر ساختار سیاسی متفاوتی باشد که اکنون داریم. آنچه شما می گویید در بن خود درخواست ساختار سیاسی تازه ای است. من با نفس این درخواست مخالف نیستم اما تغییر محیلانه نظام جمهوری را به شیوه ای که دیگر جمهوریتی در آن نمانده باشد سخت از گوهر دین و دینداری و اخلاق سیاسی و تقوا دور می بینم. یعنی به نحوی پارادوکسیکال ادعای مرجعیت مطلق معصوم در ساختار سیاسی موجود به مطلق خروج از مرجعیت او می انجامد. این اندیشه اگر شفاف نباشد و خود را در قالب جمهوری خواهی عرضه کند به نوعی فرقه سری و فراماسونیگری اسلامی می انجامد. سر راست اش به نوعی تفکر دخمه ای

 در باره خدمتی که من به انقلاب کرده باشم پرسیدید. من به انقلاب معتقد بوده ام و به سهم خود کوشیده ام نوعی مکتب نوکلاسیک فکری را تقویت کنم. مکتبی که شباهتی به طالبان نداشته باشد و از دنیا گریزان نباشد و در آخرت غرق نباشد و به چهره رحمانی خداوند تکیه کند و به منابع فکری و اخلاقی و عرفانی ایران اسلامی احترام بگذارد و نمونه جامعه ای به وجود آورد که فخر جوامع مسلمان باشد. جامعه ای که در آن علم و دانشگاه محترم باشد و مردم از ریاکاری و دروغ ازاد باشند و به چاپلوسی و استبداد روی خوش نشان ندهند. کفر اعظم از نظر من خودباختگی است در انواع صورتهای ان که یکی از شایع ترین اش همین ادعاهای بی وجه دولت احمدی نژاد است. دولتی ناکارآمد در همه جهات اما خواهان مقبولیت جهانی. دولتی که می گوید به جهان اعتنا ندارد اما از بام تا شام نگران جهان است. دولتی که نمونه اعلای ریاکاری و دوگانگی و دوبینی است. دولتی که دورترین است از الگوی علوی و عمل به پیمان جمهوری و به سبب حمایت رهبری از آن یکی از شواهد اصلی در عدم کفایت آقای خامنه ای.

در آنچه من خدمات می شمارم خدمتی به نام نواب صفوی نوشته نیست. او را جوانی کم سواد می بینم که در مقابل تحولات جامعه خود تنها راهی که به نظرش می رسید ترور بود و حذف فیزیکی. او حتی حرمت مرجعی مانند آیت الله بروجردی را هم نداشت. نواب از کسانی است که نه تربیت دینی درستی داشتند و نه تربیت اجتماعی درستی. او تخم هایی را کاشته که امروز شازده هایی مثل شجونی و بادامچیان و دست اندر کاران فارس و کیهان آن را به مطامع سیاسی خود درو می کنند و ذخیره می کنند. اما بزرگانی مانند سیدکاظم بجنوردی راه درست را اندریافتند که از آن افراطیگری که ایشان را سالها به زندان نشاند به پایه ریزی فرهنگ در سازمان با عظمت دایره المعارف اسلامی رسیدند. جامعه امروز و آینده ایران نافی هر نوع نواب بازی است.

در باره وحشت هم از اینکه با ایده حکومت وحشت موافق نیستید خوشحال ام. اما آن میزان از وحشتی که از آیه بر می آید و مورد تایید شما ست به کار استقرار وحشت بر اساس الگوهای روسی و انقلاب فرهنگی چینی نمی اید و نمی تواند ارعاب میلیونها مردم را در طول یک دوره دراز سی ساله توجیه کند.

 توفیق رفیق تان
مهدی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
February 4, 2010  
جواز خشونت برای حفظ قدرت از دید طلبه ولایتی  
 
این بخش چهارم از رفت و برگشت یادداشت ها و نقدها و پاسخها بین من و طلبه ولایتی سید مجبتی قمی است. او نخست به ایراد من در باره اینکه ایمان و حریت با هم جمع می شود پاسخ می دهد و بعد وارد بحث مورد علاقه خود یعنی یافتن توجیه تاریخی از سیره برای اعمال خشونت با مردم می شود: 

سلام،

عرض كردم ارزش مطلق بندگي خداست، نگفتم حقيقت مطلق، بندگي خداست. اين ارزش ملاك حسن و قبح افعال ماست. اينكه خداوند رحمان و رحيم و عالم و قادر است ملاك ارزش گذاري رفتار ما نيست. اما اينكه خداوند الله است، به معناي موجود لايق پرستش، تعيين كننده است. دربرابر اين راي گروهي قائل به حسن و قبح ذاتي افعال هستند كه شايد معظم علماي شيعه بر اين باور باشند، اما من هنوز نتوانسته ام معناي روشني براي حسن و قبح ذاتي افعال بيابم. اگر هم قائل به حسن و قبح باشيم، باز هم گفته‌اند شكر منعم از مصاديق حسن و عدم اطاعت از منعم مصداق ظلم و قبيح است. اين بحث چندان زود به ثمر نمي‌رسد.

درباره سيره علوي، فقط خواستم بگويم صرف خشونت و جنگ و مخالفت با راي اكثريت دليل بر عدم صلاحيت نيست. همين را مي‌پذيريد؟ به اين پرسش با دقت پاسخ دهيد لطفا.

اين كه فقيه به صرف آنكه فقيه است حق اعمال خشونت ندارد، من هم مي‌پذيرم. ملاك هم بايد قوي باشد و قياس هم نبايد رهزن ما باشد. اما تمام نكته در همين جاست كه شما خودتان را براي شناختن موضوع و حكم آن شايسته تر از كسي مي‌دانيد كه منابع اخبارش به مراتب گسترده تر از شماست و در سيره سياسي ائمه(ع) از شاخص‌ترين افراد به شمار مي‌رود. حتي اگر هم شما اين دو مقدمه را نپذيريد، طبق امارات ظاهري و بر اساس فرآيند قانوني وي صاحب صلاحيت براي اين مهم شمرده شده است و اين دو موجب انقداح اين احتمال خواهد بود. من در پي آن بودم كه يقين و اطمينان شما درباره نامشروع بودن رفتار حاكميت را با القاء احتمال مخالف برطرف سازم. چون براي انسان قاطع هيچ دليلي نمي‌توان اقامه كرد. اگر شما قطع داشته باشيد كه الان روز است با هزار دليل و برهان هم از اين عقيده منصرف نمي‌شويد ابتدا بايد در اين قطع خودتان شك كنيد، تا راه براي اثبات عقيده مخالف فراهم آيد
.

 
مي‌خواهم به نحو موجبه جزييه اثبات كنم كه حكومت مي‌تواند با رفتارهاي خشونت باري مثل جنگ حتي با وجود جمعيت معترض فراوان از بقاي خود صيانت كند. اين رويه حتي تا سرحد از دست رفتن پايگاه اجتماعي آن حكومت هم مي‌تواند ادامه يابد. تمامي اين ادعا به نحو موجبه جزييه است. اگر اين ادعا را پذيرفته‌ايد مي‌توانيم مورد پس از اننتخابات را بيشتر مورد بررسي قرار دهيم. اين گزاره هيچ ربطي به شبيه سازي ندارد و بسياري از اشكالات شما به آن وارد نيست. اگر نپذيرفته ايد در آن مناقشه فرماييد تا در صورتي كه توانستم پاسخ بدهم.

برخي از مسايل در بحث نظري روشن نمي‌شود، مثل صحت يا تقلب در انتخابات و نبايد بر اساس آن حكم صادر كنيم چون جدلي الطرفين است. به نظر شما مسئله انتخابات ساده است و با دروغ گويي حاكميت شروع شده است، خوب اگر حكومت هم بگويد مسئله ساده است و با انكار صحت انتخابات به دنبال اجراي الگوي انقلاب رنگي بودند، نتيجه همين مي‌شود كه شما از آن بيزاريد. پس با ساده سازي موضوع نبايد حكم صادر كنيم. به نظر من مسئله انتخابات اصلا ساده نيست. افراد مختلف با انگيزه هاي گوناگون رفتارهاي مكملي را براي برهم زدن امنيت و وحدت ملي انجام داده‌اند. به نظر من قضيه به آن سادگي كه شما گفته‌ايد نيست
.

درباره ولايت فقيه هم با ورود لفظ مطلقه، قرائتي كه شما مي‌پسنديد كنار گذاشته شده و قرائت گسترده آن تثبيت شده است. اگر هم آن را نمي‌پسنديد فعلا از اركان قانون اساسي كشور ماست. البته من چندان به اينكه شما از سر دلسوزي براي نظام اسلامي نگران رفتارهاي حاكميت باشيد، باورمند نيستم. لذا جملات آخر شما تصنعي به نظرم آمد
.
موفق باشيد.

 پاسخ من به این دوست طلبه که فکر می کند حکومت ولو با از دست رفتن پایگاه اجتماعی حق دارد و می تواند که بایستد:

دوست عزیز،

سوال من در باره خداوند سرراست تر از این حرفها ست: آیا بین حریت نفس و فکر و بیان و بندگی خدا می توان جمع بست؟ جواب شما به نظرم نوعی طفره رفتن آمد.

در باره سیره علوی و سوال شما باید بگویم سیاست یک امر انضمامی است. پس باید ظرف واقعه را ملاحظه کرد. علی امام است و در ظرف زمانی خود ناچار به نبرد با دشمنان اش شده است. این راهی برای فیصله مسائل فیمابین او و مخالفان اش بوده است بر اساس تمام امکانات و ممکنات روز خود. اما امروز ممکن است راههای دیگر هم وجود داشته باشد. تا راههای موجود و ممکن طی نشده باشد نمی توان به طرح جنگ پرداخت. جنگ راه حل اخر است نه اول. صلاحیت یا عدم صلاحیت هم با جنگ و صلح نیست البته. اما در ظرف زمانی و جهانی ما امروزه اگر رهبری برخلاف اکثریت به جنگ رفت بزودی باید در پای کمیسیون های مختلف تحقیق و به طور علنی پاسخگو باشد. در عین حال هر رهبری باید وزن تصمیم خود را بسنجد. در ساختارهای مستقر سیاسی شما ممکن است بوش باشید و خطا کنید و کشور را با بحران بزرگ مالی هم روبرو سازید اما نظام فرونپاشد. در ساختارهای نامستقر و کم ثبات تر ممکن است حتی تصمیم بی ضررتر عواقب هولناک تری داشته باشد. مثل تقلب در یک انتخابات چه رسد به راه انداختن جنگ با مخالفان.

در باره جنگ و صلح یک نکته دیگر هم گفتنی است و آن نظام مبتنی بر وحشت است. اگر جنگ کردن حق باشد و علی از آن پشتیبانی کرده باشد تاسیس و اداره نظام وحشت بی گمان کار علوی نیست. اما در قرائت حاکم، ما به اصطلاح هم از توبره می خوریم هم از آخور. هم برای جنگیدن با مخالفان سراغ سیره علی می رویم و هم برای اداره کشور بر اساس ارعاب سراغ نیروهای ضدعلوی و ضداسلامی در روسیه و چین و ژرمانی. حال اسرائیل اش را کنار می گذارم. نمی توان آیین سرکوب را از این و آن نامسلمان گرفت و برای توجیه سرکوب به علی استناد کرد. چیزی این میانه نامیزان است. شما از جنگ دفاع کنید. از نظام مبتنی بر ارعاب هم می توانید دفاع کنید؟

و اما در باره شاخص بودن آقای خامنه ای در تشخیص مسایل دیگری هست. به نظرم مشکل اصلی نوع نگاه شما این است که رهبر را چون امام می بینید و تنها. این فردمحوری خود سرچشمه بسیاری از مشکلات است. ما انقلاب نکرده ایم که سرنوشت مان را به دست یک نفر بسپاریم. این نوع نظامات سیاسی را خود انقلاب اسلامی برانداخته پس چطور می توان از بازتولید آن دفاع کرد؟ من مشکلی نمی بینم که ارزشهای فردی و تخصصی آقای خامنه ای را تایید کنم اما هرگز او به تنهایی و هیچکس دیگر به تنهایی قادر به اداره مملکت بر اساس رای شخصی نیست. باشد هم قانون اساسی این را از او نخواسته است. اینکه آقای خامنه ای دولتی در کنار دولت و در عرض آن ایجاد کرده و دولت را فی الواقع کارگزار خود کرده اصلا منشا قانونی ندارد. اینکه او به هیچ جا و هیچکس پاسخگو نیست اصلا مبنای حقوقی و فقهی ندارد. اینکه او همیشه یکطرفه حرف می زند اصلا به عهد و زمانه ما مربوط نمی شود. و اینکه رئیس دولت او هم مثل او می خواهد با فراغ بال مجلس را دور بزند و به کسی پاسخ ندهد و من عندی رفتار کند و برنامه چهارم را زیر پا بگذارد و سند چشم انداز را نادیده بگیرد هم الگوی بسیار خطرناکی برای دولتداری از هر نوع است چه رسد به دولتداری ارزشمدار اسلامی و علوی.

من از شما می پذیرم که ولایت فقیه در قانون اساسی تجدیدنظر شده با قید مطلقه تصویب شده است. اما فکر می کنید در ذهن و بیان آقای خمینی یا حتی تصویب کنندگان، این مطلقه به معنای استبداد رای بوده است؟ به معنای سلطنت مطلقه بوده است؟ اگر نبوده که نبوده این شما هستید که باید روشن کنید مرز ولایت مطلقه با سلطنت مطلقه و استبدادی کجاست و چگونه در نظام مستقر فعلی رعایت می شود؟ چرا شما نگران استبداد نیستید؟

در باره انتخابات هم من سوال خود را مجدد تکرار می کنم: چرا یک انتخاب مجدد برای دستگاه سیاسی اینقدر سنگین است که کشور را برای ماهها به بحران بکشاند؟ چرا رئیس جمهوری که به رای 25 میلیونی مفتخر است باید از رفع شبهه نگران باشد؟ توجه دارید که اگر آقای احمدی نژاد با رای مجدد 25 میلیونی و بالاتر - که فرضا از ریزش هواداران موسوی به ادعای امثال کیهان حاصل می شود- انتخاب شود چه اتوریته سیاسی پیدا خواهد کرد؟ چرا نباید نظام به این انتخاب مجدد تن دهد تا زبان اعتراض را ببندد؟ چرا حاضر است جان مردم را بگیرد اما رای مردم را مجدد نگیرد؟ من یکبار بعد از تظاهرات «دهها میلیونی» 9 دی گفتم که ما مردم را در خیابان نمی شماریم. رای شان را در صندوق ها می شماریم. این کم هزینه ترین راه است.

واقعیت این است که شما هم اذعان کرده اید: گروه حاکم می خواهد ولو به قیمت از دست رفتن پایگاه اجتماعی اش رفتار غیراصولی خود را ادامه دهد. ولی به نظر من چون این پایگاه پیشاپیش از دست رفته و در همان دوره انتخابات دیگر وجود نداشته، نمی خواهد تن به انتخاباتی مجدد بدهد

 در واقع ولایت فقیه برای مطلقه شدن نیاز داشته است علیه انتخابات کودتا کند. انتخابات مطلقه شدن فقیه حاکم را مانع می شده است. برای همین باید درش را گل می گرفتند که گرفتند تا دیگر کسی هوس نکند از اردوی مخالفان به میدان بیاید. و دیگر مردمی که امثال خاتمی را می توانستد به صحنه بیاورند بروند بمیرند. برای همین است که اینهمه نخبگان سیاسی طرفدار آقا برای اولین بار در عمر انقلاب با وحدت مخالفت کرده اند و می کنند. برای آنها مخالفت با ولی فقیه مهم است نه با ولایت فقیه. آنها ولی فقیه را به مرحله امام معصوم رسانده اند. گیر ماجرا همین جا ست.

 در باره طعن تان به اینکه من دلسوز هستم یا نیستم چیزی نمی گویم. کار از دلسوزی ظاهرا گذشته باشد. نظام که شخص آقا باشد و انصار ایشان با این درونمایه از روش و منش راهی جز رفتن ندارد. این سخن من که دلسوز نیستم نیست. سخن کسانی مانند آیت الله منتظری است و شاگردان شاخص او. در دلسوزی آنها که شک نمی توانید کرد. اما من باب نصیحت گفته اند و می گویم. مگر هنوز امیدکی باشد. با اینکه سخت نا امیدم از شنیده شدن. بعضی دریافت ها فقط با تجربه ممکن است. تجربه ای که فرعون در نیل داشت. و پناه بر خدا از عاقبت سوء.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
February 3, 2010  
استناد به تاریخ علی یا قانون اساسی؟  
 
از اینجا به بعد بحث کمی داغ می شود و محل نزاع روشن تر می شود. سید مجتبی فکر می کند باور به خدا و استناد به سیره ائمه خاصه امام علی برای بحث از چگونگی سیاست ها کافی ست و من بحث ام این است که وقتی پیمانی به نام قانون اساسی منعقد شده است و نظامی بر پایه آن تشکیل شده است نمی توان به صدر اسلام برگشت و بر اساس تفسیر دلبخواهی از رفتار ائمه قانون اساسی را دور زد. این بخش سوم از گفتگوی ایمیلی من و این طلبه جوان است. او در آغاز جواب اش به یادداشت قبلی من که گفته بودم حریت نفس و بیان و فکر برای من اصل است باور به خدا را اصل می شمارد: 

سلام،

اول بگويم ارزش مطلق من كه هيچ قيدي ندارد، بندگي خداست. 
شايد اين نقطه افتراق بنيادين ما باشد. اما باز هم قبول دارم از جمله وظايف اصلي حاكميت كه در نظام ما مستقيما متوجه رهبري است، حفظ وحدت ملي است. رفتار رهبر نبايد منجر به تبعيض و تفرقه شود. اگر رفتارهاي رهبري به تشديد تنشها و افتراق جامعه بيانجامد در خوش بينانه ترين حالت ناشي از سوء مديريت وي خواهد بود. اين مبنا را عقل و وحي هر دو تاييد مي‌كنند. لذا به نظر بنده اگر تضادي كه در سطح عمومي جامعه پديدار شده ناشي از تصميم و تدبير رهبري باشد، بايد از اين سمت بركنار شود.

اما براي من تجربه روشن تاريخي وجود دارد كه امير المومنين(ع) پس از 25 سال كه جامعه اسلامي شاهد هيچ درگيري داخلي نبود، طي 5 سال حكومت اقدام به سه جنگ داخلي كرد و نتيج آن تا سالها گريبانگير جامعه اسلامي شد. اميرالمومني كسي بود كه در زمان رحلت نبي اكرم(ص) از حق الهي خودش محروم شده بود اما به جهت رعايت وحدت جامعه اسلامي از پي گيري حق خودش صرف نظر كرد. اما همين فرد پس از آنكه از مسير بدون خشونت به حق خود رسيد براي حفظ آن خشونت مشروع را به كار بست. در دو جنگ بزرگ آن حضرت (جمل و صفين) جماعت معترض كه همگي مسلمان بودند حداقل سه برابر يارانش بودند، اما اين اكثريت ايشان را مجاب به كناره گيري از حكومت نكرد. ايشان تا آنجا كه امكان حفظ حكومت بود ادامه داد و در انتها در شرايط به شهادت رسيد كه مردم ديگر حاضر به ياري فرزندش در برابر معاويه نبودند. اين الگوي سياست ورزي است كه رهبر جامعه ايران ملزم به رعايت آن است. اگر شما رفتار سياسي اميرالمونين را ضد بشري مي‌دانيد، راهي براي مفاهمه نمي‌ماند. اما اگر مرجعيت ايشان را بپذيريد بحث ها مي‌تواند ادامه پيدا كند.

به هر حال پذيرش سيره به عنوان يكي از منابع شناخت حق و باطل تاثيرات عميقي برجاي مي‌گذارد. شايد بگوييد حرفهاي من متناقض است و من به استناد سيره علوي در پي توجيه سوء مديريت رهبري هستم. اما گفتم كه از جمله وظائف حاكميت حفظ وحدت ملي است، اما اين تنها وظيفه حاكميت نيست. اگر حفظ اين وحدت در گرو باج دادن به قشر توانمند و تاثيرگذار باشد، خلاف عدالت است. از نظر بنده رفتارهاي پس از انتخابات مانند باج گيري بر سر گردنه بود. مقاومت نظام اگر چه پرهزينه بود، اما ناگزير مي‌نمايد. اين بحث كمي تحليل و تا حدودي تابع اطلاعات فردي است. شما لزوما نبايد تحليل مرا بپذيريد، اما اگر تصوير محتمل و موجهي براي رفتارهاي حاكميت وجود داشته باشد بايد دركنار حكم مبني بردم صلاحيت آقاي خامنه‌اي براي رهبري احتمال صلاحيت ايشان را منتفي ندانيد.
ولي مسئله بنيادي تر كه زيربناي انديشه من و تعارض آن با ديدگاه سياسي شماست، اصل ولايت فقيه است.
در پناه حق


این چند استناد و گزاره ای که مجبتی در متن خود آورده (و من آنها را برجسته کرده ام) بخوبی نشان از تفکری می دهد که پشتوانه برخورد با اکثریت است. من در پاسخ این دوست طلبه نوشتم: 

ممنون از روشنگری از موضع خود. 

اول اینکه من فردی خداباور هستم اما بین حریت و تمام اسماء حسنی و خداوند که تمام اسماء از او ست هیچ تنافری نمی بینم. به نظرم هر کس بگوید که به یکی از اسماء باور دارد مانند آن است که به خدا باور دارد. اینما تولو فثم وجه الله.

اما اینکه شما در مقابل قول من بر اعتقاد به حریت بگویید که شما به بندگی اعتقاد دارید مشکلی پدید می آورد که باید از آن به عنوان یک خداباور پرهیز کنید. شما طوری استدلال می کنید که مفهوم حریت نفس در مقابل بندگی خدا ست اگر اینطور باشد باید توضیح داد که چگونه خدا با حریت قابل جمع نیست.

در واقع مشکل دید شما این است که فورا مرزبندی می کند و در حصاری می رود که آن را بندگی خدا می پندارد. اما من فکر می کنم راه خدا علی الاصول راه جامع است و ناگزیر جامع نگر و فراگیر و باز است. مگر اینکه فکر کنیم من و شما از دو خدا صحبت می کنیم.

 دوم در باره حضرت علی و الگوبرداری و شناخت امام همچون علایم راه من با شما همدل ام. مشکل در جای دیگری است. من فکر می کنم اینکه علی به خشونت مشروع دست زده باشد مجوز هر نوع خشونت دولتی نیست و صرف مسلمان بودن و فقیه بودن هم کفایت نمی کند. ملاک باید اقوی باشد از یک قیاس ساده که در آن موارد افتراق بیش از اشتراک است. راست اش این است که بین این دو دوره اشتراک فقط در نام علی است نه بیش. این نباید رهزنی کند که این علی آن علی است.

بنابرین من می پذیرم که ملاک سیره نبوی و علوی و امامان معتبر است اما در تطبیق آن با شرایط جاری ایران هزار مشکل می بینم.

نکته اساسی دیگر این است که صرف وجود جنگ در سیره مشروعیت بخش هر نوع جنگی نیست و حمایت کننده جنگ طلبی هم نیست. حاکمیت باید تمام تلاش خود را بکند تا از برخورد فیزیکی و جنگ پرهیز کند. کسی از جنگ نمی ترسد. اما نباید به استقبال اش رفت یا منطق سیاسی را به وعده جنگ کوتاه کرد. وانگهی چطور می شود که در دادن یک فتوای ساده فقیه جامع الشرایط هزار جور احتیاط می کند اما در مساله ای به بزرگی و ویرانگری جنگ داخلی که با دماء مسلمین سر و کار دارد باید بی هر نوع احتیاطی زبانها و قلمها را رها کرد و راه عملی شدن آن را پیمود؟

 دیگر مساله محوری مساله شرط و پیمان در حکومت است. نوع پیمانی که با حاکم می بندید است که محوریت دارد. ما بر اساس قانون اساسی رفتار می کنیم و نه بر اساس تفسیرهای تاریخی از سیره علوی. ما حق داریم که از حاکمان بخواهیم که پیمانی را که بسته اند رعایت کنند و آنها نمی توانند بعد از اینکه روی کار آمدند ناگهان و به صورت جهشی به آغاز اسلام برگردند و فقط از یک سیره تاریخی به رای خود پیروی کنند و قانون اساسی را تعطیل کنند.

پیمانی که ما بسته ایم به اکثریت مشروعیت می دهد. بنابرین نمی توان بعد از این پیمان ناگهان زیر میز زد و گفت چون علی به اکثریت گردن ننهاد من هم گردن نمی گذارم. حتی اگر تفسیر و تعبیر تاریخ و سیره علوی مبنی بر رد اکثریت درست باشد که در آن تردید هست نافی پیمان امروز با رهبران نمی شود.

من رفتار علوی را ضدبشری نمی دانم. این حرف من نیست. اما نمی توان رفتاری ضدبشری پیشه کرد یا رفتاری که بخش بزرگی از جامعه آن را ضدبشری می دانند و آن را به علی منتسب کرد و از علی برای آن مشروعیت گرفت. این نگاه بسیار ابزاری است.

بنابرین من مرجعیت سیره را نفی نمی کنم اما شما را ارجاع می دهم به این حقیقت ساده که تاریخ همیشه در تفسیر ما ست که وجود دارد. بنابرین خطر رها کردن وضع امروز و نیازها و خواستهای امروز به دلیل یک شاهد تاریخی عین سقوط به وضع عدم مرجعیت و بی ملاکی است. یک نگاه گذرا به شیوه خوانش ما از تاریخ در سالهای منتهی به انقلاب نشان می دهد که چطور یک خوانش معین می تواند ظرف دو سه دهه اوراق شود و نامعتبر یا دست کم دگرگون شود. شما که می گویید باید احتمال هر دو سویه داد این احتمال را هم بدهید که ممکن است روش بحث تاریخی شما مصاب نباشد. بعلاوه حضور قرائتهای گوناگون از صدر اسلام حتی در میان شیعه و حتی در همان حوزه قم - از مدرسی و حکیمی تا حائری یزدی - باید دست کم ما را در دست و دلبازی در مراجعه به تاریخ محتاط کند. ما تا ملاک امروزین نداشته باشیم درکی از تاریخ هم نخواهیم داشت. شبیه سازی وضع امروز به دوره خاصی از تاریخ خطری مهلک است برای هر نوع سیاست ورزی خردورانه و خداپسندانه.

 در باره انتخابات هم مساله ساده است. حکومت به مردم دروغ گفت و خلاف امانت و پیمان رفتار کرد. یا دست کم این درک عمومی از رفتار حکومت است. اینکه شما فکر کنید مردم همه بر خطا می روند و به دروغ فکر می کنند حکومت در رای ایشان دست برده عین استبداد رای و صغیر شمردن مردم است. به جای این هزینه های گزاف راه ساده برگزاری مجدد یک انتخاب اطمینان بخش است. اینکه چرا حاکمیت در عین اطمینان ظاهری از رای 25 میلیونی خود حاضر به یک انتخابات مجدد نیست خود سوالی بی جواب است.

 در باره ولایت فقیه هم اعتقاد من به ولایت حداقلی است همان که در آرای اخیر آیت الله منتظری دیده ایم. البته اگر این مسیر که کشور می رود جایی برای ادامه این مدل از حکومت بگذارد. اینکه باید تا آخر این راه ویرانگر رفت و چشم انداز یک آینده اسلامی و امروزی را نابود کرد بزرگترین خطایی است که ولی فقیه امروز انجام می دهد.

برای خواندن بخش های قبلی:
بخش دوم:  من چندان طلبه متحجری نیستم
بخش اول: گفتگو با یک طلبه طرفدار حکومت اسلامی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
 
من چندان طلبه متحجری نیستم - بخش دوم از گفتگو  
 

سید مجتبی و من از اینجا به بعد کمی سعی کردیم بیشتر با هم آشنا شویم گرچه ممکن است نهایتا به نتیجه ای از این آشنایی نرسیده باشیم. اما حوصله کنید تا آخرین گزارش از این ایمیل ها:

مجتبی می نویسد:

سلام،

نمي‌دانم تا چه حد با ادبيات فقهي آشنا هستيد، بنده قريب 7 سال است كه طلبه درس خارج فقه هستم. آنچه از آن به مصلحت تعبير مي‌شود در فقه شيعه ملاكات احكام است كه شارع مقدس براي استيفاي آن مصالح احكام را جعل كرده است. در بسياري از موارد تزاحم در مقام امتثال و در برخي تزاحم ملاكي پديد مي‌آيد، كه تشخيص ملاك يا حكم اهم در اين موارد از شئون فقيه است. اما در فقه اهل سنت به جهت انكه خود را محدود به روايات نبوي كرده‌اند، بسياري از مسايل بدون پاسخ مانده بود و اين به شكل گيري روش‌هايي در افتاء انجاميد مانند مصالح مرسله، سد ذرايع و قياس.

با توجه به مقارنت اين روش استنباط با عهد صادقين(ع) اين مبادي استنباط در معرض نقد و ردع اين بزرگواران قرار گرفت و از اين رو در فقه شيعه هيچ گاه پذيرفته نشده است. درباره حكم عقل به جز اخباريين افراطي كه منكر حجيت هرگونه مقدمه عقلي در استنباط احكام شرعي بودند، عمده فقهاي شيعه به حجيت مستقلات عقليه در مقام كشف احكام شرعي قائلند. اما در ميراث فلسفه اسلامي ظاهرا عقل را حاكم نمي‌دانند و آن را تنها كاشف مي‌دانند، لذا وجود احكام عقلي در برابر احكام شرعي محل بحث فراواني قرار گرفته است.
 

نظارت خبرگان بر رهبري طبق قانون در حد تداوم صلاحيت‌هايي است كه از روز اول براي تصدي مقام رهبري لازم بوده است، يعني علم، عدالت، تدبير، مديريت و شجاعت. بررسي عملكرد رهبري تا جايي كه مربوط به اين مسايل باشد در حيطه اختيارات مجلس خبرگان است و نظارت خبرگان با رهبري با نظارت مجلس بر نهادها اساسا متفاوت است
.

موفق باشيد. 

این هم پاسخ من به معرفی کوتاه او از خود و آرای اصلی اش:

سلام بر شما

من در آغاز جوانی سالهایی را تحصیل فقه و قرآن و اصول کرده ام و نه به عنوان طلبه اما به عنوان علاقه مند کتابخوان و محقق در تاریخ و تمدن اسلامی با فقه آشنایی دارم. نگاه من به فقه فقیهانه نیست اما  فرهنگ شناسانه به معنای مطالعات فرهنگی است. این به من اجازه می دهد تحولات فقه را ببینم و دنبال کنم. به نظر من مساله اصلی فقه در دوران ما مساله عقل است و در این موضوع انقلاب اسلامی طبعا بسیار موثر بوده و هست. اما این عقل گرایی در نزد کسانی چون هاشمی و خاتمی و شبستری و قابل و بجنوردی و صانعی با واکنش شدیدی از سوی نقل گرایان و سلفیون شیعی مواجه شده است. بالاخره ما همسایه پاکستان و افغانستان ایم! در داخل هم با تفکر وهابی در حواشی مرزهامان رقابت داریم.  احمدی نژاد محصول چنین تفکری است و در حوزه هم از سوی چنان کسانی حمایت می شود. برخورد و تضاد عمیق او با هاشمی هم از همین جا ست و باقی مسائل بهانه و صورت است. و گرنه محصولی در دستگاه احمدی نژاد خوب است چون با او هم افق است.

در باره خبرگان رهبری جای بحث بسیار است به یک دلیل ساده که در این باره هنوز بحث جدی آغاز نشده است! من به عدالت آقای خامنه ای باور ندارم چنانکه به مدیریت او. در باره هر دو هم یک استدلال واحد دارم. اینکه ایشان جامعه را تقسیم کرده است و برخی را به خود نزدیک کرده و امتیاز بخشیده و مصونیت داده و بسیاری را رانده و نادیده گرفته و به زندان نشانده است. اقای خامنه ای مظهر تبعیض است و در این نه عدالت است و نه مدیریت و نه شجاعت. در باره علم ایشان هم قائل به نظر آیت الله منتظری هستم که ایشان اهل فتوا نیست.

در واقع رهبری آقای خامنه ای نمونه روشنی از همان مصلحتی است که شما هاشمی را مظهر آن می دانید و آن را نمی پذیرید.

جواب مجتبی چنین بود:

سلام،

با اين نظر شما كه چالش اساسي فقه در جامعه ما جايگاه عقل است، با كمي تصحيح موافقم. چالش بنيادين ما مناسبات دو منبع اصلي معرفت است؛ وحي و عقل .

عقل گرايي بي ضابطه و غير قاعده مند تقريبا به همان اندازه خطرناك است كه مسدود ساختن اين منبع معرفتي.
درباره مصداق خارجي (آقاي خامنه‌اي) اگر حوصله زيادي داشته باشيد، آماده تداوم مباحثات هستم.

من چندان طلبه متحجري نيستم، با رتبه يك رقمي، دانشجوي فيزيك شدم و بعد از پايان مقطع كارشناسي وارد حوزه شدم. از آنجا كه افكار متجددين جامعه ما به وفور در كتابها و نشريات منتشر شده تا حدودي از آن آگاهم. در برابر، افكار جريانهاي متمايل به سنت كمتر تبيين و ارائه شده كه ناشي از عوامل متعددي از جمله ناآگاهي ايشان از اهميت آن است
.

به هر حال شما مسير آشكاري در زندگي خود پي گرفته‌ايد و من بر اين باور نيستم كه بتوانم افكار شما را تغيير دهم. اما شايد باعث شوم در نقد جريان فكري موسوم به سنت آگاهانه تر و دقيق تر عمل كنيد. اين خود خدمتي است به هر دو جريان فكري جامعه ايراني
.

لذا اگر شما بپسنديد مي‌توانيم در حوزه نظري يا مصداقي صحبت هايمان را ادامه دهيم، شايد هم بهتر باشد به صورت آنلاين باشد
.

در پناه حق موفق باشيد.

من نوشتم:

همین طور هم آنلاین است! شما هم مثل من سریع ایمیل را پاسخ می دهید. اما چت اگر منظور است آدم را پابند می کند و حتما همان لحظه باید جواب دهی. اما میان ایمیل ها می شود به کارهای دیگر هم رسید.

من خود زمانی بشدت سنتگرا بوده ام و در خانواده ای مذهبی رشد کرده ام. برادری دارم که از بس سنتی است و سنتی مانده رابطه اش را با من هم قطع کرده است! با این مقولات ناآشنا نیستم. اما به دلیل دوری 14 ساله از ایران طبعا آنقدر که باید ارتباط ام دیگر ملموس نیست. طبعا خوشحال می شوم کسی از این زاویه بحث کند و به بحث و آداب آن هم مقید باشد. من اصلا مخالف سنت نیستم. اصلا. من مخالف قشریگری و اخباریگری و افراطیگری هستم. سنت معدن جواهر ما ست. اما قشری هم که نباشیم باز در سنت ماندن کفایت نمی کند. باید بتوانیم بین سنت و دنیای امروز خود گفتگویی برقرار کنیم. ما خواه ناخواه حتی اگر قشری هم باشیم از انواع محصولات مدرن که محصول فکر تازه ای است بهره مند می شویم. باید فکر کنیم که از این فکر مدرن چه می توانیم برای خود بیاموزیم. محروم کردن خود از این منبع عمومی و جهانی خردمندانه نیست.

من مسیرم مشخص است و آن حریت نفس و بیان و آزادی فکر است. باقی همه ذیل این ماجرا ست. من می توانم رهبران کشورم را نیز ببخشم اگر خطاهای خود را تصحیح کنند. دنبال بگیر و ببند و انقلاب نیستم. اما اگر وضع همین باشد که هست البته موضع من بروشنی در نفی مدیریت و رهبری آقای خامنه ای است. من زبان سیاسی را خوب می فهمم اما بشرطی که توجیهات آن در مسیر مردم و آزادی و رفاه و امنیت ایشان باشد. در عین حال حتی اگر مخالف ارتدوکس هم باشم اگر یک رای گیری عمومی امانتدارانه به سود ایشان تمام شود آن را می پذیرم.

اگر شما بتوانید نه برای اقناع من بلکه برای موجه ساختن دفاع از ایشان خاصه از انتخابات به بعد استدلال کنید خوشحال می شوم بشنوم. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
February 2, 2010  
گفتگو با یک طلبه طرفدار حکومت اسلامی  
 
پس از یادداشت پیشین در باره جمهوری سوم یکی از خوانندگان خواست که گفتگویی ایمیلی بر سر آرای هاشمی داشته باشیم. من قبول کردم و یک دو ایمیل که بین ما رد و بدل شد دانستم دوست ما طلبه ای طرفدار حکومت اسلامی است. بحث دراز و داغ شد و ادامه پیدا کرد. دیشب از او اجازه گرفتم که این ایمیل ها را منتشر کنم. پذیرفت اما نخواست که نام اش مطرح شود. من هم او را سید مجتبی می نامم زیرا از طرفداران نواب صفوی است و خود در این ایمیل ها از این بصراحت سخن می گوید. به نظرم او در ایمیل ها توانسته است اهم خطوط فکری طرفداران حکومت اسلامی را در برابر جمهوری خواهان بیان کند که بنوبه خود ارزش فراوانی دارد زیرا چنین فرصتی کمتر پیش امده است که کسی از این دوستان به شرح صادقانه نظرات اش بپردازد. امیدوارم انتشار این گفتگو و مناظره و مشاجره قلمیه باعث شود دوستان دیگر هم به نقد این اندیشه و روشنگری اندیشه های جمهوری خواهی بپردازند. زیرا کنه اصلی درگیری فعلی همین است. 

سلام آقاي جامي
غرض از اين نوشته بحث و بررسي درباره شوراي فتواي پيشنهادي هاشمي رفسنجاني بود. اين پيشنهاد يك توجيه معقول و مقبول نخبگان دارد كه لزوما منطبق با انگيزه‌ها و پشتوانه‌هاي فكري واقعي آن نيست. 5 سال پيش فرصتي داشتم و مجموعه ديدگاه‌هاي هاشمي رفسنجاني درباره فقه و ولايت فقيه را به دقت مطالعه و بررسي كردم. به نظر مي‌رسد نگاه هاشمي به فقاهت و ولايت فقيه بسيار ابزاري‌تر از آن چيزي است كه در ديدگاه‌هاي امام خميني مطرح شده است.

هاشمي رفسنجاني به خوبي مي‌داند در ايران حكومتي كه متكي به حمايت دينداران و علماي ديني نباشد، نمي‌تواند مستقل باقي بماند و نهايتا به آغوش قدرتهاي بين المللي پناه خواهد برد. از اين رو تداوم وجهه مذهبي ديني حاكميت را يك ضرورت مي‌داند، اما از سوي ديگر بر اين باور است كه ميراث و سنت فقهي شيعه انعطاف و پويايي لازم براي پاسخگويي به مسايل حكومتي را دارا نيست. هاشمي معتقد است ضمن حفظ حداقلي احكام شرعي بايد به سوي نهادينه كردن استنباط متكي به عقل بشري در مسايل حكومتي پيش برويم. وي در برخي ديدارهايش با آيت الله صانعي از رويكرد استنباطي وي قدرداني كرده و او را به تداوم اين مسير تشويق كرده است.

شاه بيت اين رويكرد عقلاني «مصلحت انديشي» است. يعني حكومت اسلامي با شناسايي مصالح بايد به تشريع احكام حكومتي بپردازد. اين رويكرد كه در نگاه فقهاي اماميه رواج ندارد و از شاخص‌هاي فقه اهل تسنن محسوب مي‌شود، شكاف جدي وي را با حوزه‌هاي علميه آشكار مي‌سازد.


اما اين جنبه هاي معرفتي تمامي آن چيزي نيست كه هاشمي در سر مي‌پروراند. بر اين باورم كه هاشمي با حركت از سوي رهبري فردي به سمت شوراي رهبري، كاهش قدرت نفوذ نهاد رهبري در مسايل سياسي دنبال مي‌كند. شورايي از فقها نمي‌تواند به اندازه فرد قاطع و تاثيرگذار باشد و به طور طبيعي منجر به تقليل قدرت آن به نفع ديگر نهادهاي قدرت مي‌شود. كما اينكه هاشمي در دورانهايي كه رياست جمهوري را در اختيار داشته يا همسو با خود مي‌دانسته بيشتر از دوره اخير بر شورايي كردن رهبري اصرار ورزيده است. تلاش ايشان براي تعيين دوره زماني ده ساله رهبري در زمان بازنگري در قانون اساسي هم با توجه به دفاعياتشان  مويد همين مدعاست.

در ادامه برخي فرازهاي سخنان هاشمي را در تاييد مدعاهاي بالا مي‌آورماز مجموع اين اظهارات و نيز عملكرد سياسي هاشمي چنين استنباط مي‌كنم كه ديدگاه هاي نظري هاشمي در باره مسئله ولايت فقيه تابع اهداف سياسي وي قرار دارد. هاشمي بيش از آنكه يك نظريه پرداز سياسي باشد يك بازيگر و بلكه بازيگردان سياسي است و تحليل ديدگاه هاي به ظاهر نظري وي بدون امعان نظر به كنش‌هاي سياسي وي منجر به خطا مي‌شود:

اسلامی كه الان مورد عمل ما می‌باشد يك مقدار[داراي] آن پيرايه های ناشی از سليقه های مختلف و شرايط زمانی مختلف در طول تاريخ است " و "خيلي از اين ديدگاهها كه در جاي خود با ارزش نيز هست،در عصر حاكميت مغول نوشته شده و از « حله» آمده است.
در فقه، يك سری امور مسلمی داريم كه اجماعی است و همه قبول دارند ولی مواردی هم هست كه يك فقيه جامع الشرايط، چيزی می‌گويد و ديگری چيز ديگر و ما بر اساس مصلحت يكی از آن را انتخاب می‌كنيم. ضمن اينكه اكنون در مواردی هم كه فتوايی وجود ندارد ما بر اساس مصلحت عمل می‌كنيم.
من الان بالاتر از اين مورد نظرم می‌باشد. اين حرف شما در شرايط زمانی بود كه من خيلی احتياط می‌كردم. من، می‌گويم اگر، آن مبانی و مصالح نظام را بپذيريم، شورای مجتهدين نيز با عنايت به آن مبانی و مصالح نظرات جديدی خواهند داد، هر چند كسی هم قبلاً فتوا نداده باشد، آن شورا، می‌تواند فتوا بدهد و لازم نيست كه در سوابق بگرديم كه آيا اين فتوا در كتاب فقهی فلان كس وجود دارد يا نه؟ و يا حديثی در اين مورد، هست يا نيست؟ اگر بخواهيم يك حكومت موفق اسلامی داشته باشيم، اين محدوديتها را ندارد.
به صورت مشخص چيزي نگفتند . ولي در زماني که بحث عزل آقاي منتظري جدي بود ،به امام گفتيم بعد از شما چه اتفاقي مي افتد ؟ .... گفتند : آقاي خامنه اي هست . ...در همان جلسه بود که آيت الله خامنه اي به امام گفتند گفتن مطالب اين جلسه را بر ما حرام کنيد ....اين حرف را از امام داشتيم ولي تعيين نکرده بودند  .مي گفتيم دست ما خالي است و ايشان مي گفتند : خالي نيست . ممکن است همان حرف را جاي ديگري تکرار کرده باشند . ديگران هم مسائلي را نقل کردند که من نشنيده بودم ... ولي ما در فکر شورا بوديم و روي فکر خودمان ايستاده بوديم .
اگر صدا و سيما و همه نيروهای مسلح، دست رهبر باشد و يا موارد ديگری كه در قانون اساسی آمده، اينها را مصلحت ديده ايم و در قانون اساسی قرار داده ايم، لذا موارد اين گونه در ذات اسلام نيست بلكه مصلحت سنجی ما بوده استبنابراين، در حاكميت اسلام، از لحاظ نظری اگر متخصصان، برای همه اركان نظام سياسی، نقش ديگری تعريف كنند و نقش رهبری هم در جای خودش محفوظ باشد، اسلام، تاب تحمل اين چيزها را دارد و اشكال نظری پيش نمی‌آيد.

 
پاسخ اول من کوتاه بود:

دوست عزیز
 سپاس از اینکه در بحث مشارکت فعال کردید. من فکر می کنم نوشته شما فرض را بر این می گیرد که اصول فقه المصلحه بی معنا ست. اگر اینطور باشد به نظرم قابل دفاع نیست. یعنی فارغ از اینکه طرح سخنی از هاشمی یا کس دیگری است آن سخن فی نفسه قابل بررسی است و نمی توان به صرف ارجاع به نیات سیاسی ان را مخدوش کرد. ضمن اینکه نیات بر ما معلوم نیست مگر بیان شده باشد. حال اگر نیت بیان شده هاشمی را بگیریم که هدف اش از طرح این بحثها دفاع از یک حکومت موفق مذهبی در چارچوب معیارهای جهانی مردمگرایی است این نیت اصلا بد نیست.

سیدمجتبی جوابی به این شرح فرستاد:

سلام

منظور من اين نيست كه مصلحت در فقه جايگاهي ندارد. اما اينكه سنگ بناي فقه حكومتي را بر مصلحت بنا كنيم، تعبير ديگري از عرفي كردن حكومت است. من هم نگفتم اين نيت پليد است، بلكه از اختلافات اساسي آن با رويكرد متعارف فقها و از جمله امام خميني سخن گفتم. براي نمونه امام خميني تا وقتي دليل فقهي معتبري در منابع روايي نيافته بود اجازه حمله هوايي و موشكي به شهرهاي عراق را نمي‌داد. اما بعدها به استناد روايتي كه حمله با منجنيق را پس از اعلام به ساكنين غير نظامي مجاز دانسته بود، اجازه حملات هوايي و موشكي را صادر كردند. به هر حال نظر من اين است كه منزلت فقه در ديدگاه آقاي هاشمي ابزاري و غير اصيل است و آنچه در نزد ايشان اولويت دارد تدابير عرفي و عقلايي است كه مي‌تواند در قالب هاي فقهي و شرعي ارائه شود.
از سوي ديگر ايشان با توجه به شاني كه براي خودشان قائل هستند به دنبال مهار رهبري بوسيله محدود كردن قدرت نفوذ ايشان بوده و هستند.

من پاسخ دادم که: 

من فکر می کنم محدود کردن رهبری اصلی اصیل است و حتما باید اجرا شود. نباید سیاست را به افراد محدود کرد. قانون ملاک است. هر کس در جای رئیس خبرگان نشست همین منزلت را دارد و هر کس در جای رهبر نشست باید خبرگان بر او نظارت بی تعارف و فقیهانه و متقیانه داشته باشد. امری که بیست سال است تعطیل است. خود این امر ضد مبانی فقهی ولایت فقیه است.

در باب فقه مصلحت نیز سخن شما دچار تناقض است. زیرا اگر مدرکی موید هست که دیگر مصلحت نیست. مصلحت در جایی است که تعارض هست یا دلیل نقلی نیست. ابزاری بودن منزلت فقه را هم درست نمی فهمم. باید استدلال کرد. و حتی اگر به اثبات برسد باید دید که فقه فی نفسه ارزش دارد یا به عنوان ابزاری برای گسترش دین خدا و پشتیبانی عقل. و اگر امر دایر شد بین حکم عقل و حکم شرع تکلیف چیست؟ باید عقل را برگزید یا شرع را؟ یا تعارض را برداشت؟

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست