قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




January 28, 2010  
راه حل رفسنجانی یا جمهوری سوم  
 
حمله های صریح و بی پروای شیخ محمد یزدی و غلامحسین الهام به رفسنجانی از نقاط اوج داستانی دنباله دار است. برای گره گشایی از این حملات برخی واژگان کلیدی اهمیت اساسی دارد.

از الهام شروع می کنم که الهام بخش این یادداشت شد. یا در واقع به من یادآوری کرد که اهمیت رفسنجانی را از یاد نبرم. زیرا رقیب، او را همچنان معضلی بر سر راه خود می بیند. برای ما که نوعی سازش سیاسی را در شرایط امروز مهم می شماریم و در بین دو انتخاب پرهزینه دیگر یعنی فروپاشی یا حکومت کودتایی به این راه میانه دعوت می کنیم رصد کردن تحرکات حریف مقابله جو و افراطی و انحصارطلب بسیار مهم است. در این یادداشت می خواهم آینده ایران را از منظر کسانی مانند رفسنجانی نگاه کنم و دلیل مخالفت عربده جویانی مثل الهام و یزدی را با آن منظر جستجو کنم.

الهام مهمترین تعبیری که به کار می برد استحاله نظام است و شورای فقاهت. اما این دو چه ربطی به هم دارند و چگونه می شود از راه شورای فقاهت نظام را استحاله کرد و اگر بشود چه ضرری برای عربده جویان خواهد داشت؟

الهام اشاره مهمی دارد به اینکه رفسنجانی زمانی ایده شورایی کردن رهبری را مطرح کرده است ولی بعد آن را به صورت شورای فقاهت دنبال کرده. الهام طوری از تلاش رفسنجانی برای استحاله نظام حرف می زند که ما می فهمیم این یک ماجرای روز و یک تلاش پشت پرده است که همچنان ادامه دارد. منتها ما نه از زبان و بیان خود رفسنجانی بلکه از داد و فریادهای کسانی مثل الهام می فهمیم که این تلاشها در جریان است. طبعا رفسنجانی از علنی کردن مساله سود سیاسی ندارد اما الهام دارد. باید دید این سود چیست؟ نکته ای که به ما کمک می کند بفهمیم مشکل کجا ست این است که رفسنجانی روز قبل تاکید کرده است که از رهبری خامنه ای حمایت می کند. نگرانی امثال الهام از چیست؟

نکته دیگری که الهام بر آن تاکید می کند تغییر مواضع رفسنجانی است. او طوری نگاه می کند که گویی هر نوع تجدیدنظری باطل است و اصولا رفسنجانی به همین دلیل تغییر مواضع از حمایت کسانی مانند الهام و یزدی برخوردار نیست. در واقع این مساله یک اختلاف کلیدی بین دو گروه از فقها و حقوقدانان در ایران است. رفسنجانی در مصاحبه به یادماندنی اش با شهروند امروز در مرداد 1387 موضوع را در چند بخش برجسته کرده است. او می گوید ساختار   نظام و احکام در باره شیوه حکومت و چینش نهادها «توقیفی و تعبدی و ابدی نیست بلکه با تجربه و مشورت قابل اصلاح و تکامل است». در گوش امثال یزدی و الهام این حرفها نزدیک به کفر است. فراموش نکنید که همین شیخ بود که از طرف جامعه مدرسین حکم داد به اینکه آیت الله صانعی صلاحیت مرجعیت ندارد. اختلاف اصلی چه بود؟ فتواها و احکام فقهی تازه ای که صانعی داشت و این شیخ و همفکران اش بر نمی تابیدند و آن را «بدعت» می شمردند.

اگر بخواهیم محل نزاع را درست نشان دهیم به نظرم این مفاهیم کلیدی است: گروهی از اصحاب رای بانفوذ در نظام مقدس آنچنان به مقدس بودن نظام اعتقاد دارند که هر نوع دست زدن به ترکیب آن را استحاله و بدعت می شمارند. به نظر آنها رفسنجانی راس اهل بدعت است چون در رای خود صاحبنظر و دارای مطالعه طولانی و صاحب تجربه حکومتی است. رفسنجانی در همان مصاحبه با شهروند امروز فهرستی طولانی از ابواب تازه فقهی پیشنهاد می کند که از هر زاویه که نگاه کنیم نشانه جامعیت و درایت او در کار دولتداری اسلامی و امهات مسائل آن است*. به نظر من اینکه عربده جویان و همفکران آنها که دولت را در اختیار دارند آشکارا کوشیدند مقام علمی و اجتهادی رفسنجانی را تنزل دهند و به خبرگزاری ایرنا دستور داده شد که او را حجت الاسلام بخواند و نه آیت الله خود نشانه درگیری در سطح مقولات فقهی و نفاذ امر او ست. آنها تلاش می کنند با تنزل مقام رفسنجانی او را از کرسی فقاهت پایین بکشند. اما کسی را که رئیس مجمع فقهای نظام در خبرگان است چگونه می توان خلع فقاهت کرد؟

تا اینجا من شمه ای از اختلاف اصلی در نگاه فقهی دو طرف را گفتم. اما اهمیت این برای دولت و عربده جویان اش که خود را بدعت شکار و بدعت شکن وانمود می کنند چیست؟ از اینجای داستان مساله کاملا به قدرت سیاسی و آینده آن بر می گردد.

من رفسنجانی را در اینکه می گوید به رهبری خامنه ای اعتقاد دارد و او را اصلح می داند باور می کنم و صادق می شمارم. سخن او را باید معتبر شمرد وقتی خود این را به صراحت و به تکرار باز می گوید. مشکل جای دیگر است. اینکه الهام می گوید رفسنجانی مساله شورای رهبری را دنبال می کرده طبعا از نگاه سیاسی و عقلانی نمی تواند به مفهوم خلع خامنه ای گرفته شود. البته عربده جویان تلاش می کنند آن را چنین وانمود کنند و کرده اند. اما من باور دارم که مساله رفسنجانی در تمام این سالها به عنوان شخص دوم حقیقی نظام این بوده که آینده این نظام پس از خامنه ای و خود او چه خواهد شد؟ این همان محور اختلاف اساسی در تمام عربده جویی ها ست؛ طرحهای آینده نظام پس از خامنه ای. در واقع به زبان عریان تر: اگر خامنه ای بمیرد چه باید کرد؟

با این توضیحات صورت مساله ما چنین خواهد بود: رفسنجانی در مقام ریاست تاثیرگذارترین نهاد قانونی و منتخب برای تعیین رهبری پس از مرگ ولی فقیه کنونی عقایدی دارد که خطرناک است. اما چرا عقاید او خطرناک است؟ زیرا او به شورای رهبری می اندیشد و شورای فقاهت. اولی بخت رهبر شدن را از هر فرد دیگری که منظور عربده جویان باشد می گیرد، دومی دست شورای نگهبان را می بندد. در باره اولی اگر به مصلحت چیزی نگفته در باره دومی به صراحت در همان شهروند امروز گفته است که شورای نگهبان با وضع فعلی قادر نیست که به اسلامی بودن احکام چنانکه باید رسیدگی کند چون فقه تخصصی لازم است و شورایی از فقیهان متخصص که تشکیل شد می تواند کمک شورای نگهبان هم باشد. طبعا این نظر از دید آقای الهام و جنتی مخفی نمی ماند. آن یکی هم در چشم آینده نگر شیخ محمد یزدی خار است.

خلاصه ماجرا چنین است که در کشورهایی مانند ما که قدرت فراوان در حد مطلقه در اختیار شخص اول کشور است مرگ او همیشه اسباب تشتت خاطر و نگرانی اهل سیاست است. نهادهای سیاسی در این کشورها قوام کافی ندارند و این را از لق بودن کار مجلس و حمله به رئیس مجلس خبرگان و تقلبی بودن دولت و مخروبه دستگاه قضا و عدالت مان می توان فهمید. بنابرین جانشینی رهبر با توطئه و تخطئه و غلبه همراه می شود. به نظر من معنای دقیق اینکه رفسنجانی می گوید از حرف یزدی بوی توطئه می آید همین است. او بر جان خامنه ای بیمناک است. یا بیم قتل او به انحای مختلف می رود یا بیم مرگ او به دلیل بیماری. امری که از ما مخفی است اما بر رفسنجانی و این عربده جویان روشن است. آیا خامنه ای در راه مرگ است؟

من هنوز مقدمه شهروند امروز بر مصاحبه با رفسنجانی را معتبر می دانم. رفسنجانی در جمهوری اول که با قانون اساسی اول شکل گرفت نقش نداشت. اما از پایه گذاران جمهوری دوم بود و به اصلاح قانون اساسی همت گماشت. او چند سالی است که به جمهوری سوم فکر می کند. این روزها بیش از هر زمان دیگری. به نظر رفسنجانی راه حل بقای نظام به شکلی امروزین و مردم مدار تنها از راه درونی کردن جمهوریت در اسلام حکومتی ممکن است. راه حلی که طبعا بدون تغییر در قوانین اساسی و عادی ممکن نیست. او در همان مصاحبه بروشنی می گوید حتی قوانین قضایی بعد از انقلاب را هم باید قوانین آزمایشی محسوب کرد. قوانینی که باید بر اساس تجربه تغییر کند. این تغییر است که او در همه ابعاد اساسی فقه و حکومت و ساختارها و تعریف قوانین ضروری می بیند و سلفیون ظاهرنگر داخلی از آن وحشت دارند. آنها برنامه هایی برای آینده پس از خامنه ای دارند که با طرح های رفسنجانی سازگار نیست. آنها نگران نافذ شدن طرحهای رفسنجانی اند. پشت پرده مسائلی می گذرد که بزودی آشکار خواهد شد. اما هر قدر عربده حویان بلندتر عربده بکشند تفاوتی در این قضیه نخواهد کرد که آنها بی آینده ترین گروه سیاسی و دینی در ایران اند. 

----------------
*«اگر حوزه‌های علمیه تصمیم بگیرند بحث‌های حكومتی و مدیریتی نظام را به متون درسی و پژوهشی حوزه اضافه كنند تحقیقاً كتب و ابواب و فصول فراوانی به ابحاث فقهی اضافه خواهد شد. چند نمونه را در اینجا اسم می‌برم كه البته نیاز به بررسی و دقت بیشتری دارد و ممكن است، بعضی از آنها را جزو فصول و ابواب كتاب‌های موجود به حساب آورد؛ نظیر:

1ـ كتاب ساختار نظام، 2ـ كتاب رهبری و ولایت، 3ـ كتاب قانونگذاری، 4ـ كتاب انتخابات، 5ـ كتاب شوراها، 6ـ كتاب حدود و حقوق مردم و حكومت، 7ـ كتاب احزاب، 8ـ كتاب مطبوعات و رسانه‌ها، 9ـ كتاب اینترنت و ماهواره، 10ـ كتاب هنر، ‌11ـ كتاب فیلم و تلویزیون و نمایش‌ها، ‌12ـ كتاب سیاست خارجی، 13ـ كتاب اقلیت‌های دینی و قومی،‌14ـ كتاب نظام فدرالی، 15ـ كتاب روابط خارجی،‌ 16ـ كتاب سازمان‌های بین‌المللی، 17ـ كتاب فضا، 18ـ كتاب دریاها، 19ـ كتاب اعماق زمین،‌ 20ـ كتاب معادن، 21ـ كتاب صنایع، 22ـ كتاب كرات آسمانی،‌ 23ـ كتاب سلاح‌های غیرمتعارف، 24ـ كتاب امراض مسری، 25ـ كتاب بهداشت عمومی،‌ 26ـ كتاب بیمه‌های دریایی، 27ـ كتاب تامین اجتماعی، 28ـ كتاب آب‌های مشترك، 29ـ كتاب بیمه‌ها، 30ـ كتاب تورم، 31ـ كتاب نقدینگی، 32ـ كتاب بانكداری، 33ـ كتاب اختراعات و مالكیت معنوی، 34ـ كتاب حقوق شهروندی، 35ـ كتاب مهاجرت، 36ـ كتاب مهار جمعیت، 37ـ كتاب محیط‌زیست.»

این مصاحبه را باید بخشی از مانفیست جمهوری سوم به شمار آورد و خواندن کامل آن را به دوستانی که مسائل ایران را دنبال  می کنند توصیه می کنم. خوشبختانه شهروند امروز سایت فعالی دارد که هنوز سر پا ست. مصاحبه را در ابنجا بخوانید که برای امثال الهام عنوان تحریک آمیزی هم دارد: باید در کنار شورای نگهبان شورای فتوا تشکیل شود

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
January 25, 2010  
خامنه ای در پرانتز  
 
می خواستم چند کلمه در باره صحبتهای دکتر سروش در واشنگتن بنویسم که گفته بود بازرگان غرب را دیده بود و این برتری او ست بر حاکمان کنونی که جز دنیای خود دنیایی نمی شناسند. اما ماجرای صحبتهای کروبی آنقدر شور شده که فکر کردم این اولویت دارد و آن بحث طلبگی را بگذاریم برای بعد. ولی حالا که طرح اش کرده ام به کوتاهی می گویم که مشکل در دیدن یا ندیدن غرب نیست. در دوره شاه همه مدیران از جمله خود شاه و نخست وزیرش تحصیلکرده غرب بودند. به نظرم کمی باید معادله را جابجا کرد. فقط کمی و آنگاه چشم انداز بهتری برای راه یافتن خواهیم داشت.

در باره کروبی به نظرم مساله کوتاه و ساده اینجوری است:

رهبر معظم دارد عقب نشینی می کند. در نتیجه بر اساس پروتکل های سیاسی در ایران لازم است رهبران اخلاص خود را به ایشان ابراز کنند تا ایشان با تکیه بر این اخلاص نیم بند و متکی به مر قانون - که به هر حال برای کسی که قانون اساسی را قبول دارد لازم است- وارد عمل شود. اول از همه ظاهرا خاتمی نامه نوشته و گفته آقا ما با شما مشکل نداریم گرچه بعدا تکذیب کرد اما ظاهرا چنین نامه ای نوشته شده. بعد نوبت رسید به موسوی که به همان صورت که از او انتظار می رود بدون نام بردن از خامنه ای گفت که واقعیت دولت را قبول می کند*. بعد محسن رضایی در آمد که آقا بیا جلو و کارها را از تنگنا به در آر. آقای سحابی هم گفت که بیایید و خامنه ای را در پرانتر بگذارید. بعد هم از زبان آقای ری شهری شنیدیم که قرار است آقا سایه شان همچنان بر سر همه سلایق سیاسی باشد. دیروز هم رفسنجانی گفت که حل المسائل ما آقای خامنه ای است ما هم هستیم و کمک می نماییم. امروز نوبت کروبی است. کروبی هم با همان زبان و بیانی که از او می شناسیم گفته بله من به تنفیذ آقا احترام می گذارم. 

حالا قرار است چه اتفاقی بیفتد. رهبران معترضان و افراد موثر در جنبش دارند تلاش می کنند به آقای خامنه ای راه بدهند تا خطای مهلک خودش را جبران کند و بین خود و دولت آخرالزمان طوعا یا کرها فاصله بیندازد. بعد هم به احتمال زیاد یک عفو عمومی صورت می گیرد یا عفو خصوصی و قوه قضا بخش بزرگی از زندانیان را که به اندازه کافی چزانده آزاد می کند خاصه که 22 بهمن در راه است. 

در عوض رهبران سبز سعی می کنند بر وحشت آقا از راهپیمایی 22 بهمن مرهم بگذارند. یک بده بستانی صورت می گیرد که مردم سبز عرصه را در آن روز از خود نکنند. جزئیات اش شامل امور مختلف می شود اما نشانه اش ممکن است عوض شدن سخنران باشد. هنوز نمی توان دقیق گفت.

پس تا روز 22 بهمن احتمالا با تایید جایگاه رفیع رهبری و فاصله انداختن بین او و دولت امکان آزادسازی شماری از اسرای جنبش فراهم می شود. و 22 بهمن را سبزها با قدرت و پرجمعیت اما آرام می گذرانند.

بعد از 22 بهمن مجلس وارد کار می شود تا قانون انتخابات را تعدیل کند. این را همین یکی دو روزه در خبرهای مجلس خواندیم که قرار است قانون انتخابات دست بخورد. کم کم دو سه نشریه هم آزاد می شوند. مهار کیهان کشیده می شود. مهار نشریاتی مثل همت که پیشاپیش کشیده شده. در یک وضعیت مناسب ممکن است حتی نماینده آقا در کیهان هم جابجا شود و برود مرخصی چنانکه قبلا هم پیشنهاد شده است. روسای برخی خبرگزاری های هتاک به مقامات و پیشکسوت های انقلاب هم عوض خواهند شد.

دولت به اندازه کافی گرفتاری دارد که نماند. مشایی اولین رفتنی دولت خواهد بود. طبعا این دل احمدی نژاد را به درد می آورد. ولی این آدم خودش هم ماندنی نیست. آقا باید این شهید را بدهد و این رئیس جمهوری را که بعد از 20 سال پیدا کرده بگذارد برود و گرنه خودش رفته خواهد شد.

بر سر جنبش سبز چه می آید؟ جنبش به نظرم از سه راه به نمایش قدرت سیاسی خواهد پرداخت. اولی که احتمال اش کمتر است تشکل در یک دو حزب فراگیر مخالف دولت است. دومی فشار برای سقوط دولت از راههای قانونی و شرکت در انتخابات بعد از آن است. و یا ناامید شدن از سازش و بازگشت به خیابان.

نیروهای جامانده از این بازسازی سیاسی چه خواهند کرد؟ به نظرم این نیروها در هر دو هدف که داشتند خود را ناکام می یابند: آنها نتوانستند رهبر را وادار کنند که خاتمی و هاشمی و کروبی و موسوی را کنار بزند یا بعضی از اینها را بازداشت کند. این یک. دوم اینکه نتوانستند بین هاشمی و خامنه ای نقار بیندازند و هاشمی را در موضعی قرار دهند که مقابل خامنه ای قرار بگیرد. گرچه هنوز هم تلاش می کنند. نمونه اش حرفهای شیخ صاحب لاستیک یزدی. 

پایان و ملخص کلام اینکه چشم انداز فعلی نشان دهنده شکست بزرگ نیروهای نظامی و امنیتی و قضایی طرفدار کودتا ست. آقا دست آنها را باز گذاشت و آنها هم زورشان را زدند. اما نشد. جمع نشد. قرار نبود هفت ماه طول بکشد. حالا باید از صحنه کنار بروند تا فضا باز شود. این البته تنش بعدی در داخل سیستم  (یا نظام) خواهد بود. تنش مهار خواهد شد و حیله دیگری فکر خواهد شد. اما جنبش از زیر ضرب بیرون آمده است و یک گام در خواستهای مدنی اش پیش رفته است. آنچه مهم است این است که میانه روی و عقل حاکمیت -ولو موقت- پیدا می کند. افراط از هر دو سو دفع می شود. این بزرگترین دستاورد است. اما باید هوشیار بود که خواستهای بیانیه 17 تماما متحقق شود. جنبش همیشه می تواند خیابان را تصرف کند. افراطیون نباید ذره ای تردید در این به خود راه دهند.

----------------
* در باره «واقعیت» یک دو نکته را بد نیست اشاره کنم تا معنای آن روشنتر شود. اولی یادکردی است از دوره رادیو زمانه. آن موقع یکبار معاون سفیر ایران در لاهه به من گفت که بله ما با طرح پارلمان هلند و رادیو زمانه مخالف ایم ولی آن را به عنوان یک واقعیت پذیرفته ایم. این خود نشان می دهد که پذیرفتن واقعیت چیزی به معنای تایید آن نیست. در سطح بین المللی هم مساله فلسطینی ها با اسرائیل همین است. آنها می گویند که ما اسرائیل را به عنوان واقعیت می پذیریم. به نظرم ورود این مفهوم سیاسی و دیپلماتیک به دعوای سبزها و دولت کودتا مهم است. نشانه نوعی عقلانیت سیاسی است. نشانه آنکه سبزها فکر مدنی دارند. می دانند که با خشونت مساله حل نمی شود. به طرف مقابل هم این را حالی کرده اند. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 23
چاپ کن
بفرست  
January 20, 2010  
شفاف سازی از این بیشتر؟  
 
عرض شود که از دیروز دارم فکر می کنم منظور آقای خامنه ای از شفاف سازی (+) چه می تواند باشد. بعد از بیانیه 17 موسوی و بیانیه های پشتیبان آن کدام مساله است که برای آقای خامنه ای هنوز مبهم مانده است؟ آیا درخواست اینکه دست تان را از پشت دولت بردارید تا همین مجلس نیم بند سر هزار تا خلافکاری اش که شما روی اش سرپوش گذاشته اید استیضاح اش کند مبهم است؟ آیا اینکه زندانیانی را که به ناجوانمردی و اتهامات مضحک و من درآوردی گرفته اید و به زندانهای انفرادی انداخته اید (که خودتان فرموده اید مصداق اشد شکنجه است) باید آزاد کنید به اندازه کافی روشن و شفاف بیان نشده است؟ آزادی رسانه هایی که اسیر کرده اید و برداشتن فشار روزانه سانسور که این را بنویس و آن را ننویس و چرا این را آن طور نوشتی یا ننوشتی برای آقا جای ابهام دارد؟ تازه این رسانه های فعالان داخل حکومت بوده است عمدتا. همین را آزاد کنید ازادی رسانه های واقعا ازاد پیشکش. اینکه اجتماعات و احزاب در چارچوب قانون اساسی باید آزاد باشد و وزارت اطلاعات نباید مزاحم مردم در استفاده از حقوق قانونی شان باشد شفاف نیست؟ اینکه قانون انتخابات باید طوری تجدیدنظر شود که شورای نگهبان برای مردم وکیل تعیین نکند و مردم واقعا حاکمیت بر سرنوشت و رای خود داشته باشند جایی اش بد بیان شده است؟ رهبری که ادعای ولایت بر کافه مسلمین از شیعه و سنی دارد و بر همه کسانی که در اقطار اقالیم قبله می زیند ولو به دین اسلام نباشند هم مدعی ولایت است قاعدتا باید بیشتر از اینها باهوش باشد.

وانگهی هفت و هشت ماه شد که مردم بسیار دارند به هزار و یک زبان حرف واحدی می زنند که آقایان ما می گوییم رای ما چه شد. ما می گوییم قانع نشده ایم. ما می گوییم طرفی که باید قانع شود را نمی توان به ضرب چوب و چماق قانع کرد. ما می گوییم چرا هر کسی را به کوچکترین بهانه گرفتید و بعد رفتید گشتید ببینید چه از او و زندگی اش پیدا می کنید اما اینهمه آدم که در زندان به بچه های مردم جفا کردند به اسلام و دین پشت کردند به اسم دین شکنجه کردند به اسم خود حضرت تان تجاوز کردند آدم کشتند چرا چهار نفر از اینها که جنایات آشکار کردند و خود شما هم تصدیق کردید چرا از اینها کسی حبس نشد؟ چرا دادستان فاجر و فاسق شما می تواند به ریش گزارش مجلس تحت امر و مطیع شما بخندد و گزارشی را که هواداران خود شما تهیه کرده اند به هیچ بگیرد و در امان بماند؟ اینها کجایش مبهم است؟ و اگر مبهم است چطور وقتی به حقوق ما ملت می رسد همه چیز روشن است اما به حساب کشی از شما و هواداران تان که می رسد همه چیز مبهم می شود و باید احتیاط کرد. چرا خون و آبرو و زندگی دیگران احتیاط ندارد اما به اطرافیان شما که می رسد همه باید احتیاط کنند؟

فرموده اید که جمهوری اسلامی با خواست مردم سر کار آمد. بسیار خوب. ما نمی گوییم همه مردم هستیم. این را می گذاریم برای یک همه پرسی. اما دست کم نیمی از مردم که هستیم. چه کسی گفته است حرف این نیمه را باید نشنیده گذاشت؟ رسانه هایش را تحقیر و تعطیل کرد؟ نخبگان اش را عزل کرد و کنار گذاشت و بازنشست کرد و حبس کرد و حالا نمی گویم ترور کرد. فرض می کنم که آن ترور کار دشمن هر دو نیمه مردم ما بوده است. ترور امر مخفی است و نمی دانیم که دست که در کار بوده اما باقی امور که آشکار است. چه کسی به شما اجازه می دهد صدای نیمی از مردم را آشکارا خفه کنید؟

این «صراحت در تبیین حق» که شما می فرمایید حق ما هم درش منظور است؟ یا فقط حق و حقوق شما و هواداران شما و هم-ولایتی های خودتان ست؟ ما به صراحت حق خود را تبیین کرده ایم. شما از کدام غبارآلودگی حرف می زنید؟

ممکن است منظورتان از این حرفها این باشد که من باشم و این نظام باشد و این ولایت فقیه هم باشد. خب ما که فروپاشی نمی خواستیم. مردم آمدند رای دادند در همین نظام و با فرض حضور سرکار و همین قانون اساسی که ولایت فقیه رکن رکین آن می باشد. اما شما با بی تدبیری خودتان کاری کردید که مردم نتوانند رای خود را نافذ کنند یا دست کم قانع شوند که رای همانی است که شما اعلام کردید. شما مردم را به تمنای فروپاشی رساندید بس که ستم کردید و نابجا کار کردید و حرف زدید و زدید مردم را که حرف نزنند. 

بفرمایید شما هم شفاف سازی کنید. بفرمایید این معما را حل کنید که چرا رهبر یک نظام مبتنی بر قانون روز بعد از انتخابات و پیش از رسیدگی به شکایات که در قانون پیش بینی شده و پیش از تایید نهایی رای گیری باید بیاید نامزد پیروز اعلام شده را تایید کند با اینکه می داند بسیاری معترض خواهند بود. شما همین یک سوال را جواب بدهید کلی غبارها برطرف می شود. بیایید بگویید اصلا انتخابات هم سالم بود اما من خطا کردم دویدم وسط. این مردم فهیم که شما از بام تا شام دارید تقدیس شان می کنید و به رای 40 میلیونی شان افتخار می کنید جواب می خواهند سوال دارند باید قانع شوند که این خطا بود یا پوشش خطا بود؟

آقای خامنه ای ما نیستیم که نظام را به احمدی نژاد گره زده ایم. ولی اگر شما گره زده اید طبعا مشکل شما ست که با رفتن او نظام هم خواهد رفت. به ما نگویید که بعد از اینهمه زحمت و رنج و درد و شهید و زندانی بیاییم بگوییم ببخشید انتخابات سالم بود. این انتخابات اگر هم سالم بود حالا دیگر ناسالم است. این دولتی که روبروی نیمه دیگر ملت که به او رای نداده اند می ایستد و به ضرب چاقو و چماق و حبس و زجر مردمان هم که شده به کرسی اش چسبیده محکوم است به فساد و ناسالم بودن همه کار و اطوارش. این خواص ما نیستند که با «عملشان جمهوریت و انتخابات را زیر سوال می برند» بلکه این خواص می خواهند بگویند جمهورییت با جمهور معنا دارد نه با نیمی از جمهور و کمتر از نیم. درست است که این خواص حاضرند برای حفظ نظام و گذر از این بحران راه مسالمت بروند. اما این به معنای آن نیست که به شما بگویند انتخابات درست بود. نبود. خودتان را گول نزنید. همه خواص جنتی نیستند. به نظرم باید خیلی هم شاکر این خواص باشید که دوپهلو حرف می زنند. چون دارند به شما راه می دهند که از این بحران بیرون بروید. اگر می خواستند صریح حرف بزنند چیزی از شما نمانده بود.  
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
January 16, 2010  
این صدای خرد خامنه ای است؟  
 
امروز بعد از سه دهه می فهمیم که شاید در پاسخ شاه که می گفت «صدای انقلاب شما را شنیدم» می توانستیم راهی غیر از انقلاب برویم. نرفتیم و انقلاب شد و همه کوششگران انقلاب از طبقات شهری و دانشگاه و روشنفکران قربانی شدند یا منزوی شدند یا راه تبعید خودخواسته پیش گرفتند. شاه در چنین روزی کشور را ترک کرد. اما وضع ما بهتر نشد. نه در اقتصاد و نه در سیاست و فرهنگ. شاید تنها حسن انقلاب این بود که گروههای عظیمی از مردم را وارد صحنه مدیریت جامعه کرد و آنها را خواه ناخواه با مدرنیزاسیون درگیر ساخت و تغییر داد.

امروز به نظرم همان مزیت عهد انقلاب هم دیگر نیست. جامعه ایران دیگر نیرویی که به صحنه نیامده باشد ندارد. شاید برای همین هم دیگر کسی خیال انقلاب ندارد. حالا نوبت تقسیم کار مجدد در جامعه و پیدا شدن دولت ملی فراگیر است تا هم انقلاب کرده ها را در بگیرد و هم انقلاب زده ها را. 

حالا که فکرش را می کنم می بینم شاه می توانست رهبر خوبی باشد. می توانست پل خوبی برای یک دوره گذار به جامعه ای آزادتر و انسانی تر باشد. می توانست راه به مذهبی ها بدهد و آنها را که 25 سال رانده بود در ساختار سیاسی مشارکت دهد. شاه می توانست حتی از حسینیه ارشاد هم خوب استفاده کند. روایت نو و مدرن مذهب را حمایت کند و بگذارد روایت خشن و نواب صفوی وار مذهب در یک دو نسل آب شود. هم شاه و هم ما فرصتهای بسیاری را از دست دادیم. در عوض جنگ آمد و ادعاهای رفع فتنه در جهان و زندانی کردن روشنفکر و کتابخوان و ناشر و نویسنده و منتقد و معترض. زندانها آباد شد. نخبگان منزوی شدند و شد آنچه شد.

امروز باید محتاط باشیم و از آنچه نسل ما کرد و نکرد بیاموزیم. من وقتی خط آخر نامه مهدی خلجی به خامنه ای را می خواندم متوجه شدم که از نظر او خامنه ای هنوز می تواند بماند. مهدی نوشته بود: دین شما برای شما. اما اگر به دنیاتان می اندیشید آزادی زندانیان سیاسی و پایان دادن به نقض حقوق بشر در ایران تنها راه ممکن برای طولانی تر کردن عمر زمامداری شما و دوام جمهوری اسلامی است.

مهدی آدمی است که مخالفت اش با خامنه ای اظهر من الشمس است خودش هم در همین نامه می گوید. اما از سر شفقت بر کشورش به رهبر کشور انذار می دهد که دست بردارد از خاکمال کردن مخالفان. دست بردارد و بماند. یا حتی دست بردارد و بعد از مدتی کار را به خردمند معتدلی بسپارد و برود گوشه عزلتی بگیرد و این آخر عمری به استغفار از همه کارهای کرده و نکرده اش برسد. خامنه ای می تواند از راه شاه نرود. ما هم می توانیم از راه انقلاب نرویم.

امروز که حرفهای محمدی ری شهری را خواندم به این فکر افتادم که شاید خامنه ای واقعا قصد کرده از راه شاه نرود. اهمیت حرف ری شهری در این است که او آدم جبهه خامنه ای است. او از معتمدان خامنه ای است. مثل محسن رضایی نیست که رابطه اش در شش و بش باشد. یا مثل آن مردک بادامچیان نیست که در نقش عمله ظلمه در وسوسه تیغ و ترور بدمد و کینه و کهتری بازمانده از دوره موسوی اش را بر خامنه ای بار کند. ری شهری شریعتمداری هم نیست که شعبان بی مخ آقا ست. او یکی از معدود رجال جمهوری اسلامی است که در تمام این سه دهه با عزت و اعتبار زیسته و حرف اش همیشه خریدار داشته و کمتر سکه اش از رونق افتاده است. دعوت او به اینکه سایه آقا باید «بر سر همه سلایق سیاسی» باشد دعوتی کلیدی است. او می کوشد اوضاع را برگرداند به قبل از نمازجمعه ای که خامنه ای در ان اشتباه بزرگ اش را کرد و جانب یک جناح را گرفت و هفت ماه آشوب را دامن زد. آیا این صدای خرد خامنه ای است؟

عصر مطلب ابوالفضل فاتح را می خواندم در باب نخبه کشی سیاسی در ایران معاصر. دیدم خامنه ای اگر توانایی تاریخی اش را داشته باشد می تواند کاری کارستان کند. او درست است که درسهای انقلاب فرانسه را خوب خوانده است که هر جناحی که آمد جناح قبلی را تار و مار کرد*. اما در عمل کار را سخت تر از این یافته است. ایران امروز فرانسه قرن نوزدهم نیست. او درسهای سیاست اموی را هم خوب خوانده است. در این زمینه اصلا کتاب دارد. خیلی هم کوشید و دستگاه کیهانی اش هم کوشیدند تا بین امروز و عصر علی شبیه سازی کنند. این اواخر یک مردک دیگری از نمایندگان جنگ جنگ تا رفع فتنه اش گفته بود که می شود تا 75 هزار نفر را هم برای ماندن حکومت و حاکم قربانی کرد. اما این تملق ها و صفین سازی ها و مدلهای عاشورایی جواب نمی دهد. ایران نه در عهد علی است و نه اینجا افغانستان است. و البته حضرت رهبر و یاران و حواریون او هم هیچ شباهتی به امامان ما و مالک اشترها ندارند که عدالت مساله اصلی شان بود و امانت.  

من از دایره مذهب بیرون حرف می زنم. به قول مهدی دین شما ارزانی خودتان. بیایید بر سر دنیا حرف بزنیم. دنیایی که دیگر پس از سی سال حکومت کردن باید زیر و بم سیاست اش را دانسته باشید. خامنه ای می تواند همان راه هفت ماهه را برود وخود را و فرقه احمدی نژادی را و جمهوری اسلامی را نابود کند با گذاشتن هزینه های گراف بر گرده مردمی که در این سی سال خون دل خورده اند و روی آرامش ندیده اند. راه خامنه ای در هفت ماه گذشته بی برو برگرد راه به ترکستان است و نابودی حتمی. اما این راه ایران را هم مخروبه می کند. ما نباید به عقب برگردیم. نباید آینده ما امروز و دیروز عراق و افغانستان شود.

ما نمی خواهیم انقلاب کنیم. نمی خواهیم دوباره تاریخ را تکرار کنیم. اما اگر خامنه ای بگذارد! او می تواند دست از خاکمال کردن کسانی که زمانی او را تحقیر کرده اند بردارد. جلد چهارم خاطرات رفسنجانی را همین دیشب تمام کردم و با همه دقت های او در باز نکردن این مسائل می توان دید چگونه خامنه ای در دوره نخست وزیری موسوی تحقیر شده است. باهنر و بادامچیان و جامعه مدرسین و همه اینها که امروز تیغ برکشیده اند هم. همین ها که امروز نمی خواهند کسی در مقابل رهبر جیک بزند خودشان با آقای خمینی مخالفت کردند در مجلس و مدتها تحت فشار قرار گرفتند. اینها را رفسنجانی بخوبی ثبت کرده است. حالا رفته اند پشت آقا تا حقد و حسادتها و کینه های عهد بوق شان را خالی کنند و هی در وسوسه های سرکوب می دمند و به خیالشان خدا و امام زمان هم راضی است!

خامنه ای در موقعیتی است که می تواند ما را از دور باطل تکرار تاریخ و بازگشت جاودانه الگوهای نخبه کشی و سپس خودکشی و خودکشونی نجات دهد. اگر خامنه ای به سر عقل بیاید و بگذارد مردم نفس بکشند ما پیش خواهیم رفت. همه آن خواسته های موسوی در بیانیه هفدهم طبیعی ترین و ساده ترین خواسته های مردمی است که صد سال است دارند برای آزادی می کوشند. خامنه ای می تواند ناصرالدینشاه دومی بشود یا رضاشاه دومی بشود. اما بهتر از همه این است که اولین رهبری بشود که ما را از هر سی سال یکبار شورش و انقلاب و فروپاشی و آدمکشی و مردمخواری نجات دهد. او نباید خطای هفت ماه پیش خود را ادامه دهد. یکجا باید بایستد. و گرنه هفت ماه بعد ممکن است 26 دی برای او تکرار شده باشد. او بهتر است هیچکس دومی نشود. نشان دهد که سیاست ایرانی از کلنگی بودن و نیز از رفتار انتحاری و همه یا هیچ در آمده است و توان مدیریت و راه حل یابی پیدا کرده است. من مایل ام این فرصت را به او بدهم. و محتاطانه امیدوار بمانم. 

----------------------
*این حرف خامنه ای است در باره فرانسه که آگاهی او را از توان تخریب انقلاب و بهانه هایش نشان می دهد:
در طول این بیست سال در فرانسه تا قبل از اینکه ناپلئون روی کار بیاید سه گروه هر سه با عنوان انقلاب روی کار آمدند. گروه اول انقلابیونی بودند که آن برخوردهای خشن و ترورهای کور و آن ویرانیها را کردند. بعد از حدود پنحسال گروه دوم سر کار امدند و گروه اول را قلع و قمع کردند. یک انقلاب کردند. تا حدودی قابل تحمل بود. شخصیت های برجسته انقلابی تقریبا بدون استثنا اعدام شدند! این گروه دوم افراطیون بودند که انقلابیون اولیه را متهم به سازشکاری متهم می کردند. بعد گروه سوم امد و گروه دوم را متهم به تندروی کرد و بعضی از انها را اعدام کرد و بسیاری را تبعید کرد (مشروح این حرفها را در سایت خامنه ای دات آی آر بخوانید).

این لینک را هم در چارچوب سیاست تازه مدیریت بازی در وقت اضافی باقی مانده ببینید:
ضرغامی مدیر دستگاه تبلیغات رهبری: نظام اندرونی و بیرونی ندارد و همه مسئولان باید نقد شوند و به مردم پاسخگو باشند (در واحد مرکزی خبر).

این لینک حاشیه ای هم مفید است از این بابت که بدنه هواداران نظام ولایی هم مثل این طلبه جوان متوجه شده اند که بهتر است احمدی نژاد را بی خیال شوند: معضلی به نام احمدی نژاد در منبر دات نت. البته نویسنده در مطلب تازه خود سعی کرده طرف مقابل را هم به محکمه بکشاند (در اینجا).
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 17
چاپ کن
بفرست  
January 15, 2010  
مناظره در باره مناظره  
 

در حیاط خلوت مکتب مجازی فیس بوک - که خدایش آبادتر گرداناد - بحثی داشتیم با دوستان از راه دور. یعنی دوستان در روشنگری مناظره های تلویزیونی که سوال من بود به مناظره پرداخته اند. و چه بهتر از این! خاصیت اصلی این رسانه های اخوانی و خودمانی همانا ترویج گفتگو ست. بحث را اینجا ادامه می دهم و از نظرات دوستان بهره می برم و حاشیه هایی بر آنها می افزایم. 

پرسش من این بود که: خب حالا هدف از باز کردن صحنه تلویزیون به روی مخالفان و منتقدان چیست؟ این سیاست هاشمی است؟ بردن احمدی نژاد زیر ضرب است برای نجات خامنه ای؟ تکرار اشتباه شاه در باز کردن فضای مجلس است و پخش نطق های آتشین آنها از تلویزیون؟ آرام کردن فضا برای گذار بی دردسر از 22 بهمن است؟ سیگنالهای فریبنده کجا را هدف گرفته؟

نوشته بودم فریبنده و بر آن تکیه و تاکید دارم. مرا هیچ اعتقادی به صحت عمل این جماعت نیست. هر چه می کنند از روی فریب است تا سر ریسمان قدرت دست خودشان بماند.

داریوش محمدپور ملکوت نوشت: مهدی جان برای پاسخ به اين پرسش ها بايد يک بخش فرضيات را بازنگری کرد: من فکر می کنم دستگاه حکومتی و هواداران افراطی اش در مخالفت با سبزها یکدست و يکپارچه نیستند. هماهنگی تام و تمام هم با هم ندارند. در نتیجه حتی همان روزهایی که رو به فردا پخش می شود، علی محمدی هم ترور می شود. اين نشانه های متناقض حاکی از تعدد کانون های تصميم گیری است. وقتی یک روز رهبر نسبت به خودسری هشدار می دهد و باز هم خودسری ادامه پیدا می کند، حتی اگر هم این را دال بر خدعه بگیریم، باز هم نشانه ی تعدد کانون هاست.

من با سخن داریوش تا حدودی موافق می توانم بود. یعنی تا این حد که این دید در جای خود می تواند واقعیتی را بازنمایی کند. اما با این سناریو چطورید که یکی بکشد و یکی مناظره کند و یکی هم بیاید و تهدید کند؟ کشتن اش که ترور است و هنوز سایه اش روی سر همه هست و ظاهرا همه حدس می زنند و بعضی هم خبر دارند (!) که عملیات به همین یکی ختم نمی شود. مناظره اش هم همین و تهدید هم مثلا باز رئیس پلیس نظام مقدس الدرم بلدرم کرده و بچه ترسانده است که همه چی تان زیر نظر است. من این را بیشتر به حال و روز نظام نزدیک می بینم

 محمد تاج دولتی تورنتویی نوشت: باز کردن صحنه تلویزیون به هر یک از دلایل اشاره شده و یا دلایل دیگر هم باشد به نظرم آنقدر اهمیت ندارد که بحران کنونی جامعه و تب و تاب حاکمیت از طریق فراگیرترین رسانه کشور به دورافتاده ترین نقاط ایران و همه قشرهای جامعه انتقال می یابد و این بزرگترین موفقیت جنبش(به رغم همه هزینه های تا کنون و بعدی) است. پل های غیر قابل باز گشت در کنترل افکار یکی یکی پشت سر گذاشته می شود.

نکته
 ای که محمد آقا می گوید نکته دقیقی است. حتما می توان به تاثیرات این مناظره ها فکر کرد که دامنه بحث ها و انتقادها را دارد می برد به خانه های کسانی که به این روشنی از آن چیزی نشنیده بودند. اما باید در مقابل فکر کرد به اینکه به خاطر همین تاثیر مدیران تلویزیون و مشاوران امنیتی آنها بیکار نخواهند نشست و هر چه در توان دارند به کار می گیرند تا مناظره ها در چارچوب مورد نظر آنها عمل کند. هدف آنها میدان دادن به من و شما نیست. پیامی که این مناظره ها دارد پیام آشتی نیست پیام برتری جویی است که به زبان دیگری تنظیم شده است. هدف آنها این است که اولا جنبشی ها را به نوعی وادار به تمکین در مقابل گفتار نظام مقدس کنند  چنانکه مرتب از آنها می خواهند موضع خود را در باره 9 دی روشن کنند و ثانیا می خواهند رهبران اصلی و متفکران اصلی جنبش را دور بزنند. خواهیم دید که آیا تلویزیون حاضر می شود فرصتهایی را در اختیار کروبی و موسوی و خاتمی بگذارد یا از هاشمی دعوت کند یا نه. وقتی قریب به اتفاق اندیشوران و روزنامه نگاران سبز و اصلاح طلب در زندان اند چطور می توان به مناظره به معنای دعوت به آشتی ملی باور کرد؟ تلویزیون نظام مقدس پایه اش بر بیگانه سازی بخش بزرگی از مردم و اخراج آنها از نظام است. می داند که مخاطب سنتی اش به جای اینکه به حرف اطاعت و کواکبیان و مطهری گوش کند به حرف شریعتمداری و زاکانی و جلیلی گوش خواهد کرد. ما از کشوری حرف می زنیم که دو ملت بیگانه از هم تولید کرده است. این بیگانگی با مناظره به یگانگی تبدیل نمی شود. کافی است که به آنچه پس از مناظره های دوره انتخابات در میان هواداران اتفاق می افتاد توجه کنیم.

 میر مجتبا قاجار موسوی نوشت: آرام کردن فضا/ این حرکتشان مثل این می ماند که آشپز برای ترس از ترکیدن زودپز سوپاپ را کمی رها می کند تا بخار هایی که ممکن است خطرناک باشند و زودپز را در خطر انفجار قرار دهد آزاد کند. فکر می کنند فضا را می شود با این کار آرام کرد. اما با این کار آنها که قضیه مشایی و نوح/ قطار شیراز/پخش پول درشب انتخابات/و دیگر موارد مطرح شده (در مناظره ها) را نمی دانستند حالا فهمیدند. هستند افرادی که ماهواره و اینترنت ندارند اما میانه رو یا دلشان کمی با سبز هاست. آینده از آن ماست.

 بحث سوپاپ اطمینان حتما درست است اما دید کافی نمی دهد. یعنی سوپاپ را نظام داده و در جهت منافع خودش از آن بهره برداری می کند نه جنبش. اینکه تصور کنیم باز شدن سوپاپ به خودی خود به سود ما ست تصور نادرستی است. نظام می خواهد از یک بحران بسلامت عبور کند. هدف اش باز کردن ساختار سیاسی نیست بلکه کم کردن هیجانات است. جامعه ایرانی در وضعی نیست که با سوپاپ مناظره مساله اش حل شود. اما طرف مقابل می تواند با استفاده از این حربه ها در رسیدن جامعه به خواسته های خود تاخیر و تردید ایجاد کند. فراموش نکنیم که مساله اصلی ما انتخابات آزاد است و آزادی زندانیان است و آزادی اجتماعات و رسانه ها. اگر رسانه ها آزاد باشند ما نیازی به تلویزیون نداریم که برای مان مناظره بگذارد. در غیاب آزادی های چهارگانه ای که در بیانیه موسوی آمده است هر سناریوی دیگری صرفا سناریوی خروج از بحران بر اساس منافع نظام مقدس است و نه مردم سبز.

 گلی انگار جواب نانوشته مرا دانسته باشد نوشت: من نمی دونم چرا بعضی ها با کلماتی مثل سوپاپ و سازش و .. اینا انقدر بدن؟ نکنه انفجار دوست دارن؟؟ مگه ما دنبال چی هستیم؟ ما دنبال همون نهر های کوچیکی هستیم که تو بیانیه هفده پیشنهاد شده که فضای گل آلود رو درست کنه.. ما می خوایم زندانی های سیاسیمون فراموش نشن.. و دیشب سه بار اسم بهزاد نبوی در صدا و سیمای هفتاد میلیونی برده شد.. ما به دنبال تعداد زیادی از این سوپاپ ها هستیم قبل از اینکه همه با هم منفجر بشیم.

خب 
توجه کن که انفجار ما با مناظره کنترل نمی شود. بردن نام بهزاد نبوی اصلا مهم نیست تا وقتی خود او در زندان است. ما فراموش نشدن زندانیان را نمی خواهیم. آزادی آنها را می خواهیم. آن کسی که دارد مردم را به حد انفجار می رساند نمی تواند مشکل عظیمی را که درست کرده با مناظره حل و فصل کند. مناظره باید با اقدامات عملی همراه باشد. باید چنانکه گفتم پیام آشتی داشته باشد نه برتری جویی. تا وقتی مناظره همان دستکش مخملین است روی دست آهنین که آقای خامنه ای گفت سودی نخواهد داشت و جلوی انفجاری را نخواهد گرفت.

مهشای پاریسی نوشت: من فکر می کنم باید در کنار این پرسش ها از این هم پرسید که چرا در این هفت ماه و پس از خطبه ی جمعه ای که بر تداوم مناظره ها با اصلاح مشی و شیوه ی مناظره تأکید می کرد، هفت ماه صدا و سیما یک طرفه بر طبل دعوا کوبید و چنان نکرد؟ برای برخی پاسخ در دوچهرگی بیان و عمل رهبر نهفته است و زمان خریدن ها برای در آوردن چشم فتنه و حذف خواص بی بصیرت -که نشد-؛ برای برخی دیگر مقاومت تندروهایی که سکان سیاست گذاری را در پخش و گروه سیاسی و واحد مرکزی خبر در دست دارند و مصلحت سنج سیاسی و امنیتی نظام اند و فعال ما یشاء؛ برای ولائیان هم این خود سندی بر مظلومیت آقاست و این که کسی خط آقا را در درون نظام هم نمی خواند و آقا مظلوم است و الخ (قربان چنین ولایتی) به هرحال، گمان می کنم که این بازگشت اعتدال و شکست افراطیونی است که خط حذف و ترور را دنبال می کردند. می ماند حضراتی چون علم الهدی و حسینیان که در این بازی احساس می کنند که مهره ی سوخته اند و باید از آن ها دل جویی شود. استعفای حسینیان هم بفرموده و پس از دیدار  (با رهبر) طرح نمی شود تا ایشان با قوت به وظیفه عمل کنند؛ البته برخی هم قربانی می شوند مثل آن سعید دیگر. در یک کلام، تئوری بسیج کردن مردم در برابر مردم به بن بست رسیده وگرنه حضرات به این آسانی دست از خیابان ها بر نمی داشتند. این که این روند تا کی ادامه پیدا می کند و آیا همان می شود که تئوری توقعات فزاینده ی دو توکوی(ل) باید نگران بود و نگران.

 مهشا ادامه می دهد که: یک نکته هم گمان می کنم که مهم باشد و آن حساسیت دانشگاه هاست. نظام مشکل خود با دانشگاه را بیشتر و شکاف نظام و دانشگاه را ژرف تر کرد. این فراتر از مسأله ی این یا آن دولت است. با طرح مسأله ی جایگاه علوم انسانی و اسلامی کردن آن ها و الخ مشکل به رویارویی نظام با دانشگاه شیفت کرده و این یا آن دولت تفاوتی ندارد. سی سال است حکومت دانشگاه تهران - دانشگاه مادر و نماد دانشگاه در ایران - را برای برگزاری نماز جمعه اشغال کرده و حتی با تجهیز مصلا حاضر نیست آن را ترک کند. جنازه ی همه از دانشگاه تهران تشییع می شود، الا استاد دانشگاه تهران. گمان می کنم که حاکمیت در این رویارویی به عوام نیاز دارد تا حساب خواص و نخبگان را به ویژه در دانشگاه برسد. این یعنی از حسابرسی همزمان در حوزه های مختلف ناتوان است و بر عوام تکیه می کند تا نخبگان را بر سر جای شان بنشاند.

 
من با حرفهای مهشا موافق ام. فقط نقطه اختلاف ما همان است که در بحث با داریوش هم گفتم. تندرو و کندرو دو سوی یک سکه نظام اند. رهبری که از حسینیان دلجویی کند و نماینده اش شریعتمداری باشد و دادستان اش مرتضوی و غیره و غیره حلقه اصلی اش را نشان داده. باقی ش بازی سیاسی است. 

آشپزباشی فرانسوی هم نوشت: در چرایی قضیه نظر داریوش محمد پور تا حدود زیادی محتمل است. اما باید منتطر نشانه های دیگری در آینده بود تا بتوان به حقیقت قضیه نزدیک تر شد. راستی دقت کردید در نوشته های اخیر بعضی وبلاگ ها و سایت های به قول معروف "آن طرفی!"، زاویه ی "هاله ی نور" با افق تنگ تر شده!!! من که اینطور حس می کنم. البته برای قضاوت خیلی زود است اما در سیاست، بخصوص سیاست در ممالک محروسه (که عین دیانت شان است!) همه چیز محتمل است و هیچ چیز ناممکن نیست.گذشته از این باید فرجام کار مرتضوی را هم دید که عملاً به کجا ختم خواهد شد. طبق معمول ماستمالی، و یا اینکه به هدف نجات کشتی... (!؟) من جای انها بودم مرتضوی را در آب نمی انداختم (البته اگر در بعضی محافل چنین طرز فکری وجود داشته باشد و یا بتدریج به وجود بیاید!) . اگر اینطور بشود دیگر کمتر ملوانی فرمان خواهد برد!! و بسیاری از مهره ها این بار جداً به فکر آتیه شان خواهند افتاد و هر کدام پنهان و آشکار، تخته ای از کشتی که پیشاپیش از چند جا سوراخ شده خواهد کند برای روز مبادا...و در آن موقع پیش بینی سرنوشت کشتی در این دریای متلاطم خیلی سخت نخواهد بود! موجهای بلندی پس از حذف یارانه ها در پیش است...شاید سالی دیگر، اما بهرحال موجهای بلندی در پیش است.

اشاره
 به مرتضوی اشاره خوبی است. این همان کارهایی است که باید در کنار مناظره عملی شود تا بتوان به مناظره ها باور کرد. نظر شخص من این است که به مناظره ها دل نبندید. به اقدامات عملی مردم پسندانه و خداپسندانه هم.   

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
January 12, 2010  
رسانه و ضدرسانه در ترور  
 
تمام تصویری که از حادثه ضدانسانی و «ناجوانمردانه» ترور می بینیم را می توان به این شکل خلاصه کرد: تروری که بر طبق نقشه پیش نرفت. اگر خطوط سیاه و نیز بین سطور خبرهای دولتی را بخوانیم قرار بوده یک دانشمند هسته ای ترور شده باشد. اما مساله در همان آغاز راه با مشکلات عدیده ای روبرو شده است و موجب شده که برنامه با شدت و حدت آغاز شود اما قدم به قدم عقب نشینی کند. 

چند روزی است که یک نشریه پزشکی خبر از پایین رفتن ضریب هوشی ایرانی ها داده است. به نظرم اگر این ضریب 84 درصدی برای بسیاری از جوانان و دانشجویان و استادان ما مصداق نداشته باشد به میزان قابل قبولی با آی کیوی مقامات و روحانیون حاکم و کیهانی ها و همقطاران شان در فارس و رسالت و دیگر جاها و نیز با میزان هوش فرماندهان سپاه و ناجا و طراحان عملیات تیم های امنیتی مطابقت پیدا می کند.

تیم های عملیات پنهان وزارت اطلاعات امروزه لابد در دست کسانی است که مشابه آشکارشان را در صدا و سیما و کیهان و فارس و جوان و بصیرت می بینیم. آدمهایی که توان محاسبه ضعیفی دارند و بجز پول و تدارکات و ساندیس و حاجی-بدو-بچه ها-را-جمع-کن برنامه ریزی دیگری بلد نیستند. نه اینکه اموزش نبینند. نه اصولا به قول رفیق مان ذات مقدس شان از یادگیری و «کار تمیز» به قول آقای فلاحیان مبرا ست.

تیم های امنیتی جناح حاکم هم مثل فرماندهان و روسای خود بیش از اینکه به تمیزکاری فکر کنند به پشتیبانی تبلیغاتی فکر می کنند. این جماعت به طور کلی تبلیغاتچی هستند. رئیس جمهورشان عشق مصاحبه و سخنرانی است و رئیس دفترش عشق اظهارنظرهای شبه فلسفی جنجال ساز است و رئیس بسیج اش از انعکاس فریادهای خودش خوش خوشان اش می شود و آن یکی امام جمعه اش می خواهد با چشمهایش هم خلق الله را بترساند و آن یکی دیگر که نماینده دایم العمر آقا ست پیشاپیش مثل نعمت الله ولی تاریخ همه گونه خرابکاری سیاه و سفید و رنگی را از بر است و اصلا سیا و موساد از روی دست او تقلب می کنند و برای اینکه پیش بینی هایش غلط از آب در نیاید تغییری در نقشه هاشان نمی دهند.

 این ها مرا یاد حرفی می اندازند که زمانی رفسنجانی در باره آمریکا زد. می گفت آمریکایی ها مثل دایناسور می مانند مغزشان کوچک است ولی خب تنه گنده ای دارند و به خودشان تکان بدهند خرابکاری بار می آورد. این حرف مصداق های داخلی اش فراوان تر است و چه بسا به سبب مجاورت با همین آدمخواران داخلی بیشتر تناسب دارد.

یک استاد باشرف یک آدم متخصص و درسخوانده یک انسان آزاده و دلسوز و به قول حامد نمونه نسلی بااراده (+) هدف یک نقشه احمقانه قرار گرفته است و از دست رفته است. من همان صبحی مثل شاید بسیاری دیگر یاد استاد نجات اللهی افتادم که در اوان انقلاب به دست نیروهای شاه کشته شد و نام اش به جاودانان پیوست. قرار بوده چه سودی به دست آید؟ بر اساس آن نقشه احمقانه دایناسورهای امنیتی قرار بوده آغاز سرکوبی مکارانه ای باشد که طبق معمول دولت انجام می دهد اما از پذیرش مسئولیت آن شانه خالی می کند. یک استاد برجسته فیزیک را که تازگی سر و گوش سیاسی اش می جنبیده و آلوده شده بوده می کشند تا دیگران درس عبرت بگیرند. و چطور این کار را به عهده نیروهای همیشه ناپیدا و هرگز کشف ناشدنی می اندازند؟ این استاد یک دانشمند هسته ای بوده است که دشمنان ایران او را از میان برداشته اند تا حرکت شتابان علمی نظام مقدس را کند کنند. بد سناریویی نیست؟ هان؟ هم مزاحم را از میان بر می داری هم دشمن را متهم می کنی هم دیگران را مرعوب می کنی که بروند دنبال درس و کلاس شان و هم قیافه می گیری که چقدر طرفدار حق و عدالت هستی و تا پیدا کردن عاملان از پا نمی نشینی. اما .... فراموش می کنی با همه هماهنگ کنی! یادت می رود پرونده طرف را درست بخوانی. دانشمند هسته ای ظرف چند ساعت تکذیب می شود و تو ناچار می شوی او را به اندیشمند هسته ای تغییر بدهی. بعد معلوم می شود اصلا در این حوزه کار نمی کرده ناچار می شوی او را به صاحب اندیشه و فکر تغییر بدهی. تلاش می کنی از او چهره ولایی هم بسازی. بسرعت دروغ ات در می آید ولی باز هم از رو نمی روی و دولت بیانیه می دهد که بشتابید و عامل این ترور «ناجوانمردانه» را پیدا کنید. می بینیم کی پیدا می شود.

  ولی دولت از کجا می دانست که این نشانه ای است از «وارد شدن دشمنان به فاز اقدامات کور و جنایتکارانه»؟ فار؟ این یعنی قرار است اولین جنایت از یک مجموعه باشد. و حالا که شهید ما اصلا دانشمند هسته ای نبوده چرا در «این فاز» باید هدف قرار می گرفته است؟ و دولتی که نمی داند کی دانشمند هسته ای هست و کی نیست چه مدیریتی بر توان هسته ای مملکت دارد؟

این حادثه از جهاتی شبیه یه بمبی است که در روز اول تظاهرات سبزها گفتند در حرم آقای خمینی منفجر شده است و بعد هم سر و ته اش را هم آوردند. آن بمب اجرای بدی داشت. نمی شد روی اش مانور داد. ترور علی موسوی هم اجرای بدی داشت و گرچه تیر به هدف خورد اما بیخ ریش نظام چسبید. این یکی حالا اجرای بهتری دارد. معلوم است که کمی روی ترور فکر کرده اند. یا چهار نفر را که در بمبگذاری های عراق مشارکت دارند به کار گرفته اند. اما همه زورشان را هم که زده اند باز مثل تف گنده ای افتاده روی صورت خودشان. اینها می خواهند چکار کنند؟ ایران را به دست خودشان عراق کنند؟

از صبح من دارم خبرها را یک به یک تعقیب می کنم. ضدرسانه های دولتی را رسانه های فردی و خودمانی و مردمی گام به گام پس زده اند. گودر و فیس بوک و وبلاگ و یوتیوب مرتب ادعاهای مضحک ستاد پشتیبانی ترور را اوراق کردند. آخر شب دیگر آبرویی برای دولت کودتاچی و آدمخوارانش باقی نماند. همه رشته هاشان پنبه شد به قدرت رسانه های کوچکی که جستجوگرند و کنجکاوند و گوش شان از تبلیغات نوابغ دولتی پر است. این پیروزی خرده رسانه حقیقت خواه است بر ضدرسانه های بزرگ و حیف نان.

اما این دایناسور به بیخردی و «ناجوانمردی» عزیزی از ما را کشته است. با نعش این شهید روی دست هامان چه کنیم؟ 

-----------------
اطلاعیه دولت کودتا در باره ترور شهید در اینجا 
او از دانشمندان انرژی هسته ای بود و حکما اسرائیل او را ترور کرده در واحد مرکزی خبر
تکذیب سازمان انرژی اتمی از همه جا بی خبر در سایت این سازمان
اظهارات مضحک جواد لاریجانی که بله ایشان دانشمند هسته ای بودند در تابناک 
اظهار لحیه تابناک در باره اینکه اسرائیل قبلا هم دانشمندان هسته ای را ترور کرده است در اینجا با این عنوان که قرار است با سماجت همچنان خطی را که داده شده دنبال کند: چگونه اسرائیل پشت صحنه ترور دانشمند اتمی ایران است؟ تابناک رسما به بخشی از ستاد ضدرسانه ای ترور تبدیل شده است.
معاون پژوهشی وزیر بدنام علوم علیمحمدی را فردی ولایی معرفی می کند در اینجا. این آقای معاون پژوهشی از متخصصان حوزه جنگ نرم هم قلمداد می شوند (+)
مطلب بی سر و ته کیهان را هم در اینجا ببینید که در آن با خطایی از روی دست و پا چلفتی بودن و نبوغ کیهانی از قول خود شهید علیمحمدی گفته شده که این کار موساد بوده است!
عروج مسعود نوشته وبلاگی احمد شیرزاد فیزیکدان و چهره شاخص سیاسی و دوست بیست و چند ساله شهید، باطل السحر ادعاهای دولت کودتا در اینجا
یادداشت آق بهمن از سر جمع مطالبی که دیگران در باره شهید گفتند: مسعود علیمحمدی کی بود؟ رشته تخصصی اش چه بود؟ گرایش سیاسی اش چه بود؟

و آخر اینکه نوابغ! اگر این کار کار موساد و سیا و کجا و کجا بود چه ضرورت داشت به ریش انجمن پادشاهی خودساخته (+) ببندیدش؟ که دو ساعت بعد اصل اش تکذیب کند (+)؟ گرچه ظاهرا هر دو جعلی است!
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
January 10, 2010  
بازی در وقت اضافه  
 

حرفهای خامنه ای بعد از بیانیه هفدهم موسوی و نشانه هایی که در هشت روز اخیر می دیدیم معناهای زیادی دارد. من چند برش از آن را برجسته می بینم:

 آقای خامنه ای بروشنی اذعان کرد که طرفدارانش دچار شبهه شده اند و از این نبرد مذهبیون حاکم با مذهبیون مخالف و منتقد متحیر اند: ايشان ديد يك عده اى دچار شبهه شده اند؛ خودش را رساند آنجا، سخنرانى كرد .(اما به نظرم در دادن پاسخی درست به شبهه آنها موفق نبود. او تلاش کرد یک سر ماجرا را به امریکا و انگلیس وصل کند و یک سر را هم به همه کسانی که او بی دین توصیف می کند. در واقع آقای خامنه ای اصلا دوست ندارد بر خصلت های دینی مخالفان تاکید کند و کاملا علاقه مند است که بگوید نبرد بین جبهه دینداران یعنی خودش و بی دین ها یعنی مخالفان است: در داخل، جناحهاى ضد دين، از توده اى بگير تا سلطنت طلب، تا بقيه ى اقسام و انواع بى دين ها كجا ايستاده اند؟ يعنى همان كسانى كه از اول انقلاب با انقلاب و با امام دشمنى كردند، سنگ زدند، گلوله خالى كردند، تروريسم راه انداختند). با اینهمه او از دست شبهه خلاصی ندارد. اگر واقعا مساله دین و بیدینی است چرا اصولا باید ذهن هواداران او شبهه ناک شود؟ 

 به نظرم بخش مهمی از تلاشهای نیروهای امنیتی و تبلیغاتی نظام مقدس در تخریب وجهه دینی مخالفان و بستن آنها به گروههای اقلیت دینی یا مخالفان مسلح و روزه خواران و بی دینان برای حفظ نیروهای خودی است و البته توجیه آسانتر سرکوب. آقای خامنه ای بخوبی متوجه است که اگر دامنه شبهه گسترده شود کار بر او سخت خواهد شد.

 قدم بعدی آقای خامنه ای این است که قاطعیتی را که افراطیون توصیه می کنند به تاخیر بیندازد. این سخنرانی او ایجاد یک فضای وقت اضافه است. به نظرم او نتوانسته بین سازش و سرکوب به نتیجه برسد. بنابرین راه میانی را انتخاب کرده است که به احتیاط نزدیک تر است. او تلاش می کند قاطع جلوه کند اما همزمان از افتادن به دام سرکوب یکباره و خونین و بی محابا که به او توصیه می شود خودداری کند (: خيلى بايد با احتياط و تدبير و در وقت خودش با قاطعيت وارد شد). یعنی قاطعیت فعلا در ذخیره بماند. روش سیاسی او دقیقا منطبق بر نمدمالی است. او بدون اینکه خون رهبران اصلاحات را بریزد یا آشکارا انها را مورد تعدی و حبس قرار دهد سعی می کند راه را از شش جهت بر ایشان ببندد تا «فتنه» از نفس بیفتد.

 تجربه بحران آفرینی های دوره خاتمی هم تجربه ای است که مدل کار آقای خامنه ای را نشان می دهد. حجم آتش تهیه سنگین و بعد آرام کردن فضا. او می خواهد با مرعوب کردن حریف و مذاکره پشت پرده یا خفه کردن پشت صحنه کار را پیش ببرد. تمام الدرم بلدرم ها همین امروز تمام شده است. آقای خامنه ای فکر می کند که بازی را برده است یا در آن دست بالا را دارد. بنابرین نیازی به پرداخت هزینه های بیشتر نیست. اینکه او به هواداران اش می گوید مسائل دیگری هم داریم که به آن برسیم یعنی بروید دنبال کارتان تا اطلاع بعدی. در عین حال این مسائل واقعا هم ذهن او را مشغول می کند. نگرانی اقتصادی و سیاست خارجی و امنیتی نگرانی های مهمی است که او می خواهد بلکه به ترمیم آنها بپردازد (: مسائل كشور كه فقط مسائل مربوط به اغتشاشگران نيست؛ كشور مسائل اقتصادى دارد، مسائل علمى دارد، مسائل سياسى دارد، مسائل بين المللى دارد، مسائل امنيتى دارد؛ صدها مسئله ى مهم پيش روى مسئولان كشور هست؛ بايد اينها را انجام بدهند؛ بايد كشور را مديريت كنند). 

 آقای خامنه ای با هر سخنرانی که می کند بیشتر از پیش نشان می دهد که سرنخ تمام تبلیغات صدا و سیما و کیهان و نشریات سپاه و تریبون های نماز جمعه و مانند اینها دست خود او ست. من وقتی اشاره او را به «دهها میلیون» تظاهر کننده دیدم واقعا اول باور نکردم. چون تازه همین دیروز بود که در کیهان خوانده بودم (گفت و شنود روز شنبه اش) و با خود گفته بودم اینها هم هر روز به ابعاد شمارش هواداران شان اضافه می کنند چون ماجرا از 2-3 میلیون شروع شد و حالا به دهها میلیون رسیده. اما گذاشتم به حساب اغراق های بی مزه کیهان. خبرهای خامنه ای که منتشر شد هم برای من کافی نبود. صبر کردم تا متن کامل حرفهایش در سایت او درآید تا بتوانم شخصا بررسی کنم در چه زمینه ای این اشاره را کرده است. اما درست بود. او این حرف را زده بود درست در همان چارچوبی که در کیهان دیده بودم.

 مساله دهها میلیون به نظرم یک مساله کلیدی است. خامنه ای می خواهد باور کند و به ضرب تکرار و تبلیغات به هواداران اش هم بقبولاند که آنها واقعا اکثریت جامعه هستند. معنای ضمنی دهها میلیون را هم کیهان روشن کرده است. معنای آن از نظر آقایان این است که اکنون به اضافه آن 24 میلیون رای دهنده به احمدی نژاد میلیونها نفر از آن 13 میلیون رای دهنده به موسوی هم طرف ولایت خامنه ای ایستاده اند و از موسوی قهر کرده اند. بنابرین در حساب آنها معدودی باقی می مانند که همین آشوبگران اند که شما در گروههای چند ده نفره یا چند صدنفره می بینید. نظام مقدس به این منطق نیاز دارد تا اولا بتواند بگوید که مخالفان گروه کوچکی هستند و ثانیا بتواند بگوید این گروهای کوچک همان گروههای زخم خورده از انقلاب اند از مجاهدین تا سلطنت طلبها به اضافه گروههایی از بهائیان و چند تنی هم سررشته دار از کارداران خارجی و جاسوسان ایرانی آنها. هر نوع جمع و تفریق دیگری کاملا به ضرر نظام است. این است که خامنه ای حاضر است این دروغ آشکار را خود نیز تکرار کند. او و تیم تبلیغی اش همدست اند.

 به همین ترتیب خامنه ای می کوشد به یک شبهه دیگر نیز جواب دهد. او می گوید این راهپیمایی ها که شد دولتی نبود اما اگر بود هم نشانه قوت این دولت باید گرفته شود! او برای شیرفهم کردن ما می گوید اگر راست می گویید بروید ببینید چند تا دولت دیگر در دنیا باقی مانده که بتواند ظرف دو روز این جماعت میلیونی را به خیابان بیاورد. این به نظرم شیفت مهمی است در گفتار رهبر جمهوری اسلامی. او دیگر به راهپیمایی خودجوش مردم تکیه نمی کند و اذعان دارد که مردم را دولت به خیابان می آورد اما می گوید خب باشد چه عیبی دارد؟ او که می داند راهپیمایی خودجوشی دیگر در حمایت از او و نظام مقدس شکل نمی گیرد تصمیم دارد به همین راهپیمایی های خودفرموده بنازد. بنابرین است که می بینیم در وبلاگهای ولایتی هم این خط شروع می شود که بله می رویم ساندیس مان را هم می خوریم و از دولت مان هم حمایت می کنیم.

 اما موسوی در بیانیه خود باطل السحر این ادعا را آورده است. اگر واقعا نظام از اکثریت برخوردار است باید از یک انتخابات آزاد استقبال کند. نباید اینهمه چهره های شاخص نظام و دانشجویان بسیار و فعالان حقوق مدنی و بشری را در زندان داشته باشد. نباید دهان همه رسانه ها را بسته باشد. اگر اکثریت با نظام مقدس است و طرف ولایت ایستاده است نگرانی اش از چیست؟ نظامی که مستظهر به پشتیبانی ملت است چه غم دارد از نقد رسانه و امواج ماهواره و اعتراض های مدنی؟ و اصلا این کم هزینه تر نیست؟ آیا اگر نظام انتخابات مجددی هم برگزار کرده بود اینقدر هزینه داشت که در این هفت ماهه داده است؟

 خامنه ای بازی را به وقت اضافه می برد به این امید که فرجی حاصل شود. اما در واقع او بزرگترین فرصت را برای سوزاندن جنبش از دست داده است. این سخنرانی می توانست نفس همه ما را بند آورد و آغاز نوعی سازش محیلانه برای فروپاشیدن جنبش باشد. او می توانست حیله های سیاسی خود را در بازی دادن موسوی و رهبران سبز به کار بندد و از دست ما دیگر کاری ساخته نبود. اگر خامنه ای نشانه ای از سازش می داد بی تردید اعتراض خیابانی دیگری در ایران شکل نمی گرفت و او می توانست با بازی تاخیر زمانی که در آن استاد شده است (و مثلا سیاست هسته ای کاملا حول آن می چرخد) اهداف خود را پیش ببرد و جنبش را فرسوده کند. اما این سخنرانی نشان داد که او دورتر از آن است به مردم و خرد سیاسی که فکر می کنیم. یا مشاوران امنیتی و نظامی او به او اطمینان داده اند که دیگر اعتراضی در کار نخواهد بود و همه چیز تحت کنترل است. این بزرگترین دروغی است که او می تواند باور کند. ولی نظامی که بر اساس روش کذابان شکل گرفته و بر دروغ می تند و رهبرش روز روشن اقلیت بودن خود را اکثریت جلوه می دهد به این دروغ شیرین نیاز دارد. 

-------------
*نقل سخنان خامنه ای در پرانتزها از سایت خود او گرفته شده است. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
January 9, 2010  
زندگی پیشاپیش به چپاول رفته  
 
محمد ایوبی سی سال از این 67 سالی را که عمر کرد پس از انقلاب گذراند. با خود می گویم چطور ممکن است کسی مثل او بتواند دوام بیاورد. کسانی که در ردیف او بودند آمدند بیرون. او نیامد. حتی سفر هم نکرد. یا کرد و من خبر ندارم. اما نکرد. اگر می آمد بی خبر نمی ماندم. ایوبی ماند نمی دانم شاید چون رنج کشیدن را بخشی از سرنوشت خود تعریف کرده بود. یا ایستاده بود تا ببیند این وحشت کی تمام می شود. با پررویی تمام ایستاده بود که یعنی نمی توانی مرا از خانه ام بیرون کنی.

نزدیک خانه شان قبل از اینکه بیایند طرفهای صادقیه خانه ای بود از یک همسایه بهایی یا یهودی. یادم نمانده. اما یادم هست توصیفی را که او می کرد از این صاحب خانه. که خانه اش را مصادره کرده بودند و او گریخته بود و گوئیا تازه برگشته بود یا فرزندی از فرزندانش یا کسی نماینده و وکیل اش آمده بود سر وقت خانه که حالا که عربده انقلاب خوابیده خانه ام را پس بدهید. به چه جرمی خانه ام را گرو گرفته اید. 

ایوبی حالا که فکر می کنم مرد خانه بود. چنان زندگی می کرد که انگار هرگز از آنجا که هست بر نمی خیزد. خلق و خوی آن برادر مرا داشت. خانه وطن اش بود. از آنها بود که باید جایی می داشتند تا ثابت و مستقر خود را حس کنند. من کولی بودم. شاید این ما را پیوند می زد. او همه توفانها را در درون اش داشت. این را نثرش نشان می دهد. نثرش و داستان اش مرا یاد فیلمهای مستند بعد از جنگ می اندازد. تصویرهای بسیار و متعدد و کثیر از خرابه هایی که تمام نمی شوند. چشم انداز را پر می کنند. و رنج را گزارش می کنند.

ایوبی خراب تجربه های خویشتن بود و نسلی که به آن تعلق داشت. نسلی که خود را ویران می کرد تا بلکه وطن را آبادان کند. سیگار وحشتناکی می کشید. من آن سالها باورم نمی شد کسی بتواند صبح که از خواب بر می خیزد ناشتا سیگار روشن کند. هنوز که در بستر است. به یاد منوچهری می افتادم که خوشا وقت صبوح خوشا می خوردنا روی نشسته هنوز دست به می بردنا. آن سالها فرهنگ رنج کشیدن هنوز کاملا سرجا و پابرجا بود و نوعی غرق شدن و افراط کردن. نمی دانم باید روزی از سر آرامش نشست و تحلیل کرد. هر کس را که می شناختم از جماعت روشنفکر و نویسنده یا بسیار سیگار می کشید یا در مشروب افراط می کرد یا اعتیاد و حشتناک داشت. قصه هروئین کشیدن شاملو را هم اول بار از ایوبی شنیدم. می ریخت کف دست اش و .... و آن جوان جنوبی هم تقلید کرده بود و مرده بود.

ایوبی از سه چهار پنج تن دوستان سالهای دانشگاه بود که به هم نزدیک بودیم و رفت و آمد داشتیم. او کامل مردی بود و من جوانی. حلقه رابط من و امثال من با نسلی از اهل قلم بود که ما نتوانستیم ارتباط بی واسطه با آنها داشته باشیم. خانه اش عطر کتاب داشت و طعم سیگار. پسرش شعرهای نغز می گفت که برای یک بچه  13-14 ساله بسیار بسیار خوب بود. پدر غرق کتاب بود و خانه محل رفت و آمد نویسنده و شاعر. و همه سرشناس. گمان کنم شعر نیما در دفتر کانون نویسندگان هم چاپ شده بود. حضورش مشوق بود. معلم نمونه ای بود. و در ان سالها خانه اش پناهگاه بود. هنوز عطر یکی از آن جمع ها در خاطره ام هست که ده دوازده نفر دختر و پسر جمع بودیم و با نویسندگان و مترجمانی مثل صفدر تقی زاده که او دعوت کرده بود گپ و گفت داشتیم.

بارها با هم قدم به قدم دکتر انوری نازنین و یا دکتر پورنامداریان عزیز از دانشگاه که بین بهار و فردوسی بود تا انقلاب را پیاده رفته بودیم. شبها بعد از اخرین کلاس که با آنها داشتیم. چه چیزها از این پیاده روی ها اموختم. و چه لذتی داشت زیر سایه ترس و ترور آزاد حرف زدن و کلاس را در پیاده رو ادامه دادن. دکتر انوری خانه اش پاتوق همیشگی من و ایوبی بود. گاهی آشوری هم به جمع ما می پیوست. دیگران هم در زمانهای دیگر بودند گاهی. اما من و ایوبی و دکتر انوری شب های بسیار نشستیم و حرف زدیم و شعر خواندیم و داستان گفتیم و نفس زدیم. 

این سالها دیگر نتوانستم ببینمش. می گفت رمان اش را نمی تواند در ایران چاپ کند. سانسور می شد. رمان اش را گرفتم و در زمانه به صورت پاورقی منتشر کردم. می خواستم آخرش نسخه پی دی اف خوبی از آن منتشر کنم. که نشد. و حتی چند بخش آخر رمان هم ماند و ماند تا سرانجام بعد از هفت و هشت ماه به اصرار من دوباره منتشر شد. می دانستم که کار نیمه مانده چقدر اذیت اش می کند. اما به کتاب شدن نرسید. 

سینه ای پر از خاطرات ادبی عالی و ناب داشت. خیلی تشویق اش کردم که بنویس. اینها تاریخ ناگفته ادبیات ما ست تاریخ زندگی نویسندگان ما ست و شاعران ما. نمی دانم نوشت یا ننوشت. اگر ننوشته باشد گنجی بزرگ از تاریخ معاصر ادبی ما را با خود دفن کرده است. 

آخرین یادداشتی که برایم فرستاد از مرگ حرف زده بود و رفاقت:

مهدی جان عزیز! سلام!

          سلامی برخاسته از قلبی پر از درد، بی حفاظ در سینه ای نیم پخته ازمرکزیت جنون وجنگ. جنگی احمقانه که روح را تا خاک ِسوخته، نیم بسمل کشیده همچو نقشی سنگین ازمرگ که نازنازان، بردوش شکسته دلان می رود ومشایعین می دانند گورگمشده، جایی که عشق گم می شود دمادم باید ازنبودها زیرلب پچ پچه کرد ... وچون جایگاه مرده به یغما می رود، زندگی پیشاپیش به چپاول رفته! هذیان میگویم؟ بعید نیست.

و باز که خواسته بود از لحظه های روشن بگوید نوشته بود: «باری ازلحظه های روشن بگوییم، که دم به دم کم و کمتر می شوند.» آخرش به من که به بهانه انتشار کتابی به او نوشته بودم نوشته بود: «مهربان! بی بهانه هم میل بزن تا حس مرگ من کمتر شود.»

می دانست که دلم برای ایران و دیدن دوستان و استادان پر می کشد. او غنی بود از دیدار یاران. تجربه غربت نداشت. به نظرش زندگی خودش به چپاول رفته بود. نمی دانست که زندگی ما هم غارت شده است. دلش بند این جنبش بود. تا همه ما دوباره به دیدار هم تازه شویم. حیف است که دیگر نمی توانم وقتی به وطن می رسم با او رو در رو بنشینم. او هم مثل بسیاری از ما رفت تا بر سنگ گورش بنویسیم کسی که حسرت دیدن ایرانی آزاد از ترس و تحقیر بر دل اش ماند. دلم برایش تنگ می شود بی امید به گشایشی.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
January 6, 2010  
انکار قتل بدتر از قتل است  
 
به عنوان کسی که کارش رسانه است می توانم بگویم حجم ضدخبری که این روزها رسانه های نظام مقدس تولید می کنند به نحو اعجاب آوری زیاد است. پول فراوانی خرج می شود تا به ضرب تبلیغات همه چیز وارونه سازی شود و مردم باور کنند که آنچه این رسانه ها با انواع ترفندها به بازار رسانه ای می فرستند درست است. این خود می تواند ماده اولیه برای بسیاری از رسانه های منتقد و مخالف باشد تا دروغهای رسانه ای نظام را افشا کنند. در واقع یک کار ساده که من برای یک تلویزیون سبز طراحی کرده بودم و هنوز اجرایی نشده این است که هر روز منتخبی از برنامه های صدا و سیما صرفا با کامنتهایی که تحریفات انها را رو می کند بازپخش شود. برنامه های تبلیغاتی تلویزیون با همان میزان هوش و نبوغی درست می شود که در روشهای کیهانیان می بینیم. بنابرین اوراق سازی آن واقعا ساده است اما نیاز به برنامه ریزی و مانیتور کردن هر روزه و تداوم دارد تا مخاطب بداند که از این دستگاه دارد مرتبا دروغ می شنود. دوستی پیشنهاد می کرد که به جای اینهمه سایت سبز که خبرها را تکرار می کنند خوب است چند سایت هم راه اندازی شود تا فقط به افشای نظام دروغ پرداز بپردازد. مثلا به قول او می توان یک آنتی کیهان راه انداخت و خطاها و دروغهای عمد این روزنامه سابقا شریفه را بازنمایی کرد. همین طور در باره دیگر بنگاههای دروغ پردازی که امروز از فارس تا ایرنا را در بر می گیرد.

بهانه این یادداشت دیدن فیلمی بود که ظاهرا از تلویزیون نظام پخش شده است و گزارش مفصلی از ان را در ایرنا خواندم و روزنامه وطن امروز هم به  تبعیت از روشهای گوبلزی تیتر درشت صفحه اول روز دوشنبه خود را به همان اختصاص داده بود. یعنی همان فیلم که به انکار قتل ندا که به شمایل جنبش سبز تبدیل شده می پردازد و معتقد است ندا در ان فیلم نقش بازی می کرده است! - این مصداق دقیق فتنه ای است که از قتل بدتر است. گرچه تا اینجا نظام مقدس جز در مواردی که راه گریز نداشته - مثل مورد کهریزک یا قتل فروهرها- همه جا هر کاری که کرده انکار کرده و قدرت پذیرش مسئولیت کارش را نداشته است. بنابرین انکار قتل ندا هم در همان چارچوب سنتی نظام قرار می گیرد.

تحلیل فیلم پخش شده و ادعاهای آن کار جداگانه ای می طلبد و من از دوستان فیلم شناس ام مثل پرویز جاهد و مهدی عبدالله زاده و دیگران می خواهم که موضوع را دنبال کنند. اما در اینجا فقط مایل ام یک نکته ساده را در باره فیلمی که مورد حلاجی فیلسوفانه امنیتی های صدا و سیما قرار می گیرد متذکر شوم. و آن این است که در واقعیت امر لحظه مرگ ندا به روی بیش از یک دوربین ثبت شده است و آنچه اقایان می کوشند به ضرب استدلالهای لایتچسبک به خورد بیننده دهند  با آگاهی از دوربین دوم بر باد می رود. من فقط به یک مورد شاخص اشاره می کنم:

در فیلم صدا و سیما استدلال می شود که عکس مشهور ندا با دوربین عکاسی دیجیتالی گرفته شده که ما در یک لحظه دست عکاس آن را در فیلم می بینیم. یعنی دقیقه 9 و 23 که من تصویر آن را (ار روی نسخه ای که در سایت روشنگری آمده) در اینجا می آورم:


گوینده سعی می کند استدلالهایی ردیف کند که به مخاطب بقبولاند این عکس با فتوشاپ دستکاری شده است. دلیلی که می آورد از جمله این است که در فیلم  پیشانی ماهبانوی جنبش در لحظه عکاسی خون آلود است حال آنکه در عکس انتشاریافته نیست پس لابد با قتوشاپ پاک شده تا بنا به فکر سخیف امنیتی های خیلی باهوش ما چهره زیباتری از ندا به دست داده شود و تاثیر عکس در تبلیغات خصمانه علیه نظام مقدس بیشتر شود! 

اما واقعیت این است که این لحظه ای که خون از دهان و بینی ندای ما جاری می شود عکس نیست فیلم است و این فیلم روی دوربین دومی ثبت شده است که از نظر زمانی کمی جلوتر از خون آلود شدن پیشانی ندا به پیکر بیجان او می رسد. عکس از روی این صحنه فیلم برداشته شده که من تصویر آن را از روی فیلم می آورم همراه با لینک این فیلم دوم:



اما کاشفان صدا و سیما این عکس را با ادیت وارد فیلم اول می کنند تا اصالت آن را مخدوش کنند.

پرسشی که حتی اگر فرضیه رذیلانه آنها را بپذیریم همچنان پرسیدنی است این است که بسیار خوب ندا را شما نکشتید و استکبار جهانی کشت تا نظام مهرورز و خدمتگزار را بی آبرو کند. باقی جنایتها را چه کسی کرد؟ اینهمه شهید جوان و سبز را چه کسی کشته است؟ کشته های عاشورا را چه کسی کشت؟ زندانیان را چه کسی به قتل آورد؟ و البته روشن است که این نظام جز دروغ گفتن برای پوشاندن دروغ هایش جوابی ندارد. این نظام مظهر صفت کذاب است. و برای کذاب نجاتی نیست. ویل للمکذبین.

پس نوشت:
نامه آرش حجازی به صادق لاریجانی رئیس قوه قضایی را امروز دیدم. این بخش اش نشان می دهد که از هم روز اول کودتاچیان در تلاش بوده اند داستانی برای تکذیب ماجرا سر هم کنند: 
چهار روز تمام در تهران خون جگر خوردم و روز ۳ تیر ۱۳۸۸ از ایران خارج شدم تا برای ادامه تحصیل و نوشتن رساله ام به انگلستان برگردم. تصویر لحظه مرگ این دختر جهان را زیر پا گذاشت و دل میلیون ها انسان را به درد آورد. همزمان خبرگزاری فارس اعلام کرد که ندا زنده و در یونان است. آقای ضرغامی، رئیس صدا و سیما گفتند فیلم تقلبی است. کیهان گفت که خبرنگار بی بی سی عده ای را اجیر کرده که او را بکشند تا از او فیلم بگیرند. سفیر ایران در مکزیک اعلام کرد که سازمان سیا مسئول قتل نداست. بعد خبرگزاری فارس اعلام کرد منافقین او را کشته اند. و در تمام این مدت، فوران خون جوشان از دهان ندا از جلوی چشمان من دور نمی شد.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
January 3, 2010  
قرآنی که خدا به علم الهدی نازل کرده است  
 
امام جمعه مشهد در مقابله با بیانیه هفدهم میرحسین حرفهایی زده است که نمی توان بی جواب گذاشت. حرفهای او (+) نمونه روشنی از مبتذل شدن دین و گفتار دینی به دست کسانی است که ظاهرا باید حافظ دین باشند و آن را از هر چه به کیان دین آسیب می رساند دور بدارند.

 من نخست بگویم که شرط گفتار قرآنی خداترسی و احتیاط و آهستگی است و زبانی سالم. یا به زبان خود قرآن تقوی و عدل و خطاب سلام. هیچ کس به لباس و ادعا و لقلقه زبان حافظ کتاب الله نمی شود. بعلاوه در قرآن چیزی مکروه تر از دروغ نیست. نمی شود کسی خود را مدافع قرآن وانماید و به دروغ آلوده باشد. بدترین دروغ برچسب زدن به مومنان است. کوتاه سخن مجادله قرآنی مجادله به احسن است. بلکه تمام حیات از دید قرآنی آزمونی برای عمل احسن است (کهف،7). این است که خداوند محسنین را دوست می دارد (مائده، 13). نمی تواند زبان و رفتار کسی از عمل به احسن خالی باشد و همچنان مدعی گفتار قرآنی باشد.

قرآنی که من می شناسم و مسلمانان جمیعا و در اکثریت خود می شناسند قرآنی است که باورمندان خود را خاضع و بزرگوار و با گفتار انسانی و سالم تربیت می کند. آنها سخن خدا را ارزان خرج نمی کنند و آن را در برتری جویی های خود پایه قرار نمی دهند. آنها در خدمت قرآن اند و از اینکه قرآن را به خدمت خود در آورند بیمناک اند. انسان قران در نزاع و مقابله و جنگ لفظی و تنی هم آهسته و خدانگر است. حتی اگر به دشمنی در آید هم از حد نمی گذراند (صریح آیاتی چند از جمله مائده، 2 و 8). هر صفحه ای از قرآن را که بنگرید نشان می دهد که انسان قرآنی لجوج و خونریز و دشمنکام نیست. حتی در رسیدن به حکم خدا. جهان از نظر انسان قرآن صاحبی دارد که خود می داند رسالات اش را کجا بگذارد. به همین دلیل در مفاهیم  قرآنی توکل کردن مفهومی اساسی است چنانکه ملازم آن صبر. قرآن حتی به پیامبر به عنوان نمونه عالی انسان قرآنی بارها تذکر می دهد که در رسیدن مردم به هدایت شتاب مکن و این تو نیستی که مردم را هدایت می کنی. تو تنها بشیر هستی و نذیر و یادآور. تو تعیین کننده هدایت و ضلالت نیستی.

در پرتو این اندیشه قرآنی اگر بیانیه امام جمعه را بخوانیم آن را سراسر از روح قرآن و عمل احسن دور می بینیم. من قصد به رخ کشیدن ابتذال این مرد را نداشتم اما هر کسی را باید به ادعایش سنجید. او مدعی است سخن اش سخن قرآن است من ادعایم این است که سخن قرآن فرسنگها از دهان این مرد دور است. این آدمها بهتر است از لباس روحانی درآیند و قرآن را فراموش کنند و بروند وارد گود سیاست کیهانیان شوند. زیرا قرآن رسواگر است. نمی توان کیهان و قرآن را با هم جمع کرد. و آنچه این مرد می گوید چیزی جز اندیشه کیهانی نیست.

امام جمعه مشهد که نام بامسمای علم الهدی دارد در همان بند اول بیانیه اش خود را لو می دهد. او رفتاری می کند که با هیچ معیار قرآنی قابل توجیه و پذیرش نیست. او مردی مسلمان و معتقد و حساب پس داده و خوشنام را که تا همین هفت ماه پیش تایید ارکان مملکت اسلامی را داشته است مردی کافر و از آن بدتر منافق تصویر می کند. این تصویر کسی نیست جز خود امام جمعه. او استدلالی خنده آور بلکه دردآور را پایه حمله ناجوانمردانه اش به موسوی می کند. او نه از عمل موسوی که از عمل کسی در خیابان به اسم موسوی - اگر حتی این را بپذیریم- او را با عمرسعد مقایسه می کند. او می گوید موسوی کسانی را که پرچم حسین را در عاشورای تهران در آتش انداختند مردم خداجو خوانده است. من که ندیدم و نشنیدم. اما کدام عدل و تقوی حکم می کند اگر کسی در خیابان پرچم حسین را به آتش سوخت باید میرحسین مسئول اش باشد؟ چطور ماموران ولی فقیه هر جنایتی می کنند اما به حساب ولی فقیه گذاشته نمی شود حال آنکه رابطه آنها با ولی فقیه رابطه رئیس و مرئوس است چه قریب چه بعید. اما اگر کسی در تهران پرچم حسین را سوزاند مسئول اش می شود میرحسین؟ این  چطور قضاوتی است؟ و آیا به یک عمل مشکوک کسی در خیابان می توان سابقه اسلامی و ایمانی کسی دیگر را چنین شست و کنار نهاد؟ چطور اگر صدها جنایت روشن به دست سعید مرتضوی ها و سعید امامی ها و سعید عسکرها رخ دهد هزار جور توجیه و تخفیف و احتمال بعید در باره اش جایز است اما به آبروی یک مسلمان دیگر که از مشی سیاسی دیگری است رسید با هر سریشمی که شده باید چیزی به او چسباند؟

من اینها را می گویم چون طرف اسم اش امام جمعه است. اگر نویسنده کیهان بود طور دیگری با او حرف می زدم. اما این امام جمعه همان نویسنده کیهان است که دو برابر وقاحت دارد. چون دست اش به عربی و قرآن بازتر است و چون لباس اش لباس روحانی است و هزاران نفر پشت سرش نماز می خوانند.

استفاده ای که آقای امام جمعه از قرآن و تعبیر حزب الله می کند هم بسیار مبتدل است. او که می داند مساله ولایت در شیعه مساله ای است گره خورده به پیامبر و امامان شیعه جرات نمی کند ولایت قرآنی را به ولایت و دوستداری فقیه حاکم پیوند بزند اما می کوشد از تشابه اسمی میان حزب خدا در قرآن با حزب الله به عنوان یک گروه سیاسی طرفدار حاکمیت بیشترین استفاده را بکند و اینطور نشان دهد که هر کس در حزب الله ایشان نبود لابد در حزب شیطان است. اما بی خبر است که حزب الله قرآن جایگاه کسانی است که خداوند از ایشان راضی و آنها از خداوند راضی اند (مجادله، 22). و گفتم که شرط رضایت خداوند عمل به احسن است و رفتار نیک. حزب الله سیاسی که ما می شناسیم عاری از عمل به احسن است و چه بسا که مورد غضب خداوند باشد. از اتقاق،تعریف قران از حزب شیطان با رفتار وحشیانه حاکمیت بیشتر سازگار است زیرا که خداوند می گوید شرط عضویت در حزب شیطان نسیان یاد خدا ست (مجادله، 19). آنکه خدا را فراموش کرده است می تواند به نام خدا خلق خدا را به رعب و حبس و زجر بند کند یا بکشد و حساب پس ندهد و تفرعن پیشه کند. نسوا الله فنسیهم (توبه، 67). من نمی گویم که این کسان که خدا را فراموش کرده اند خود مصداق نفاق و فسادند (که در آیه هست). اما قرآن می گوید که ایشان لعنت شدگان اند. و رفتار امام جمعه به لعنت شدگان شبیه تر است. ببینید که خداوند پس از همین لعنت بر این جماعت چه می گوید:

کسانی که پیش از اینها بودند در قدرت و دارایی و کثرت آقازادگان برتر و بیشتر بودند. شما هم مانند آنها بهره مند شده اید. شما هم مانند آنها به ناسزاگویی آغاز کردید و یاوه گفتید. اما کارتان در دنیا و کارتان در آخرت نابوده شد و از زیانکاران شدید. این است خسارت واقعی (توبه 68). و البته بی گمان است که الله لایهدی القوم الظالمین (صف، 7). من به نفاق این جماعت کاری ندارم. اما ستم شان عریان است و نیاز به استدلال ندارد.

و شگفتا که این مرد بی ادب به جای اینکه از بزغاله و گوساله خواندن مردم مسلمان شرمنده باشد و عذرخواهی کند حتی همین رفتار آشکارا غیراخلاقی را به قرآن می بندد و فکر می کند اگر خدا شماری از مردم را که هدایت نمی پذیرند از حیوانات (انعام) بدتر شمرده این جواز فحاشی به مردم مسلمان یا حتی غیرمسلمان است. این میزان از قرآن را خرج خود کردن نمونه تقوای کسی است که امامت جمعه دارد از سوی ولی فقیه که ظاهرا باید نمونه اخلاق اسلامی باشد. این قرآنی نیست که ما می شناسیم. این قرآنی است که خدا به علم الهدی نازل کرده است. اگر اینطور بود باید مردان باتقوای قرآن ناسزاگوترین مردم می بودند و پیامبر خود فحاش می بود. اما اینجا هم امام جمعه صفات خود را تصویر کرده است. آیه قرآنی می گوید این بدتر-از-حیوانات موجوداتی هستند که هوی و هوس خود را خدای خود گرفته اند. اینها را فکر می کنی که می شنوند و عقل و خردی دارند. اما خطا ست. اینها مثال چهارپا نه خرد دارند و نه قدرتی در شنیدن و راه یافتن (فرقان،  43 و 44) و می گوید که توان شنیدن و عقل ایشان از خرد حیوانات نیز کمتر است. 

امام جمعه در عین بی تقوایی و چاپلوسی - که از انسان قرآنی کهکشانی فاصله دارد- مخالفت با «اصل مترقی ولایت فقیه» را دلیل حیوان شدن می نامد و چون آیه در هواپرستی صراحت دارد کف و سوت زدن را - که اصل وقوع اش و میزان شیوع اش و اصلا حکم فقهی و قرآنی اش محل تردید است - مصداق هواپرستی می گیرد. اما عاقلان دانند که هواپرست کیست و ربط قرآن با ولایت فقیه چیست. 

در باره بغی و محاربه هم سخن ناروا کم ندارد. اما کار من فقط با یک نکته دیگر است. اینکه این جماعت از همه آیات قرآن چسبیده اند به اطاعت از اولی الامر و دوستی و دشمنی را با آن می سنجند. این داستان طولانی دارد. یک نکته کوتاه اش اینکه اگر اطاعت از اولی الامر چنان بود که به هر حاکم جائری تعلق بگیرد قرآن باید مانیفست ستمگران نامیده می شد. اما قرآن خود مساله را ساده نشان داده است: اطاعت از اولی الامری که در مسیر خدا و رسول خدا باشد توصیه شده است و ولایت او ممدوح تواند بود نه اطاعت از کسی که خدا و رسول و دین ایشان را به گروگان گرفته است تا سیاهکاری هاش را نزد خلق بپوشاند و چون سوء عمل اش بر آفتاب افتاد از هیچ نامردمی و دروغ در لاپوشانی آن دریغ نکند. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
January 1, 2010  
بیانیه عاشورای موسوی؛ راه آخر پیش از فروپاشی  
 
بی تردید بیانیه عاشورای موسوی را باید صدای عقلانیت در آشوب بی خردی و جهالت ارزیابی کرد همان آشوبی که طالبان داخلی با اعوان و انصارشان دارند به آن دامن می زنند. طالبان داخلی وسوسه ایستادن تا حذف اخرین مخالف را دارد و از اینکه خود را در موضع قدرت مخرب می بیند حسی شهوتناک دارد. می داند که پایان راه می تواند شکست کامل و نابودی اش باشد اما می خواهد به قیمت نابودی خودش هم که شده شما را نابود کند.

موسوی در برابر گروهی که از هر ادب و اخلاق و فضیلت و انصافی عبور کرده و در نمایشی کامل از لمپنیسم سیاسی فقط ریختن خون مخالف را فریاد می زند یکبار دیگر آرام و متین همه فضایل خویش و جنبش سبز را بر می شمارد و آنها را به بازی منصفانه دعوت می کند. او هم بهانه را از دست مردمخواران می گیرد و از همدستی با بیگانه و گروههای رسوا برائت می جوید و هم در برابر ایشان آینه ای می گذارد تا بدانند با کوفتن مردم و زیرکردن ایشان و بستن راه گفتگو راهی جز تند شدن حرکتها و شورش داخلی باقی نمی گذارند.
 
از گوشه و کنار می شنوم که این بیانیه نشانه خستگی موسوی یا سازش او با حاکمیت است. محسن رضایی هم با اعلامیه ای که داده است در همین خیال است. می گویند همین که رضایی به میدان آمده لابد نشانه این است که هاشمی هم پشت ماجرا ست. پس صحنه گردانی سازش کامل است. من ماجرا را طور دیگری می بینم.

اول باید گفت که سازش اسم اعظم سیاست ورزی است. سازش صدای عقلانیت است. آنهم وقتی شفاف صورت گیرد و با شرایطی مردم مدار. این در بیانیه موسوی هست و اصلا بد نیست. خود او گفته بود که اصل مبارزه نیست زندگی ست. این زندگی است که ادامه دارد. مبارزه برای بازکردن بند از دست و پای زندگی ست. نمی توان برای ابد جنگید. یکبار هشت سال بر این گمان بودیم و آخر هم ناچار شدیم سازش کنیم. این خطا را نباید تکرار کرد. باید راهی برای گفتگو باز گذاشت. پیش از آنکه دیر شود.

دوم اینکه اگر مقصود از سازش بند و بست با سران حاکم است این خطا و بی انصافی بزرگی است. کسی که در بیانیه اش آمادگی خود را برای شهادت اعلام می کند بر سر چه چیزی می خواهد سازش کرده باشد؟ کسی که حاضر است از حق خود بگذرد و بر حق مردم تکیه می کند چه سازشی می تواند کرده باشد؟ کسی که تمام خطاهای درشت طرف مقابل را رو در رو به او می گوید و پیامد روش جاهلانه و متفرعنانه اش را به او گوشزد می کند چه اعتباری در حریف می بیند که بخواهد چیزی از او بگیرد؟ کسی که یک جمله اش می تواند میلیونها نفر را به خیابان بریزد چه چیزی بالاتر از آن می خواهد تا سازش کند و این قدرت را وانهد؟ و کسی که در هفت ماه گذشته هر بار که سخن گفته است خردمندی و آهستگی و سنجیدگی خود را نشان داده است چرا باید یکباره خسته شده باشد و از پیگیری آنچه می خواهد دست بردارد؟ 

سازشکاری به معنای منفی آن نسبتی است که رقبا و حریفان موسوی می خواهند به او ببندند. آنها کافرانی اند که همه را به کیش خود می پندارند. می خواهند صورت موسوی را بیالایند و آبروی او بریزند تا سیرت او را پنهان کنند و تفاوت او را از حقارتی که خودشان هستند بپوشانند. یا دوستان تندروی هستند که جلوتر از رهبری جنبش می روند و ساده دلانه می خواهند تا آخر بایستند و دنبال انقلاب دیگری هستند.

من فکر می کنم باید به موسوی اعتماد داشت. هیچ دلیلی ندارد که رای اعتمادمان را از او پس بگیریم. او در این هفت ماهه ما را در رای اعتمادی که به او دادیم راسخ تر کرده است. اکنون باید به او اجازه دهیم بر اساس بهترین خرد ممکن موضوعات مذاکره ای را پیشنهاد کند. 

همه 5 موضوعی که او برای خروج از بحران پیش می نهد ارزشمند است. او می خواهد حریف در برابر قدرت سبزها تن به اصلاح قانون انتخابات بدهد. همه زندانیان را آزاد کند و از ایشان اعاده حیثیت کند. آزادی نشر و رسانه را گردن نهد و مهمتر از همه قانونی بودن حق تجمع و اعتراض و تشکیل حزب و گروه را به رسمیت بشناسد. اینها بسیار مهم اند. او هوشیارانه تمام ایده های یک دولت مطلوب مردمی را در برابر حریف می گذارد. اگر او تن بدهد که چه بهتر و اگر نه حجت تمام است. او هنوز دارد در چارچوب اصلاح قدم بر می دارد. 

ظاهرا بند اول راه حلی که او پیشنهاد می کند است که دوستانی را به گمان انداخته است یا کسانی را مثل محسن رضایی به هوس انداخته تا بیانیه را به نفع آنچه خود می خواهند مصادره کند. اما مفهوم بند اول دقیقا چیست؟

- میرحسین می گوید دولت به خودی خود اعتباری ندارد و حمایتهای رهبری است که آن را سرپا نگه داشته است. می گوید رهبر باید به عزیزکردگی دولت خاتمه دهد و اجازه دهد ساز و کار سیاسی تکلیف او را معین کند. موسوی می داند که به دلیل حمایت آشکار رهبر از دولت است که مجلس در مقابل دولت عاجز شده است و دستگاههای بازرسی و محاسباتی هم نمی توانند کار خود را پیش ببرند. او می خواهد این دولت در قد و قواره خودش در مقابل مجلس و دستگاه قضایی قرار گیرد. می خواهد رهبر کنار بنشیند و بگذارد دولت به محاسبه کشیده شود. 

- میرحسین می خواهد چتر قدرت داشتن و پاسخگو نبودن رهبر شامل احمدی نژاد و آخرالزمانی ها نشود. میرحسین مشکل اصلی را در این می بیند که دولت کارگزار رهبر است و از مصونیت سیاسی برخوردار شده است. میرحسین می خواهد این مصونیت برداشته شود. معنای دیگر این حرکت این است که موسوی به رهبر می گوید باید دست از دخالت در امور اجرا بردارد و برود سلطنت اش را بکند. او به رهبر می گوید اگر می خواهد رهبری کند باید از زیر بال و پر در آوردن یک جناح خاص خودداری کند. 

- موسوی بروشنی معتقد است، مثل همه ما، که این دولت دولتی بی کفایت است. او با درخواست پاسخگو شدن دولت و برداشته شدن حمایت رهبر از آن راه  . را باز می کند که اهرم های قانونی برکناری دولت فعال شود. او در واقع می خواهد مساله را به جای خیابان در پارلمان حل و فصل کند. نتیجه یکی ست. اینکه او می گوید: «اگر دولت کارآمد و محق باشد خواهد توانست جواب مردم و و مجلس را بدهد و اگر بی کفایت و ناکارآمد بود مجلس و قوه قضائیه در چهارچوب قانون اساسی با او برخورد خواهند کرد»، معنای روشنی دارد. هم او و هم ما و هم هاشمی و لاریجانی و رضایی و دیگران می دانیم که دولت کارآمد و باکفایت نیست. او بسادگی می گوید رهبر دست از حمایت غیرمعمول از دولت بی کفایت بردارد تا تکلیف رئیس جمهوری انتصابی را مجلس مشخص کند. او برکناری احمدی نژاد را به دلیل عدم کفایت سیاسی پیشنهاد و پیش بینی می کند. امری که می تواند به یک انتخابات مجدد منتهی شود.
 
برای کسی چون موسوی که به قانون اساسی و ظرفیتهای معطل مانده آن متعهد است و قصد انقلاب ندارد این پیشنهادی هوشمندانه است. اگر این پیشنهاد در کنار چهار پیشنهاد دیگر او پذیرفته نشد آنگاه از برانداختن این نظام سیاسی چاره ای نخواهد بود. راه حل او مثل هر راه حل خوبی برنده-برنده است. مگر اینکه طرف مقابل بازی برد و باخت را انتخاب کند. ممکن است فکر کنید پذیرش این راه حل ها از طرف کسانی که سالهاست عامدانه بر طبل انحصارطلبی می کوبند غیرممکن است. اما به عنوان آخرین راه برای پرهیز از سنگین کردن هزینه ها بی گمان ارزش آزمون دارد.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 37
چاپ کن
بفرست