قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




December 30, 2009  
آن نیمه غایب  
 
از نیمروز شبکه پرس تی وی باز است و دارد انبوه جمعیت گردآمده در دو میدان تهران را نشان می دهد. این تصویرها شاید ده سال پیش و پیشتر معانی دیگری داشتند اما دیگر همان معانی خود را ندارند. چرایش را می گویم.

من نمی گویم که این جمع را کله گنده های بازار و رانت خواران جمع کرده اند. نمی گویم موسساتی که به قول گزارش مجلس «فعالیتهای عظیم اقتصادی» دارند مثل آستان مقدس شاه عبدالعظیم حسنی و ستاد اجرایی فرمان امام و سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی پشت این کارهایند و این کمترین کاری است که برای حاکمیت می کنند. نمی گویم اینها همه کارمندهای نهادهای انقلابی و نیمه انقلابی و اقتصادی و مطالعاتی و بنیادهای دولتی و نیمه دولتی بزرگ اند که از ترس مقام و موقعیت شان با خانواده اینجا جمع شده اند. نمی گویم اینها خانواده و بستگان سپاهی ها و لباس شخصی ها و امثال آنهایند. نمی گویم اینها چشم و گوش بسته اند و به تبلیغات صدا و سیما که مبتنی بر تحریک و تحریف و تحمیق است جواب داده اند. نمی گویم اینها اصلا تهرانی هم نیستند و از گوشه و کنار به وعده وعید جمع آوری شده اند. نه اینکه نتوان اینها را گفت. نه اینکه این گزاره ها همه نادرست باشد. نه اینکه این جور کارها اصلا به نظام مقدس نمی آید. نه. اما من فکر می کنم اینها هر که باشند و با هر انگیزه ای جمع شده باشند بخشی از مردم ما هستند که یا عقاید دیگری دارند یا منافع شان در حمایت از دولت و نظام سیاسی حاکم است. منافع داشتن هم فحش نیست. داشتن منافع حق عمومی است. من از این حق دفاع می کنم. طبیعی هم هست که آنها که منافع شان همسو ست به هم در اینجور روزها و گردهمایی ها کمک کنند. مشکل جای دیگری است.

بازی جمع کردن انبوه مردم یک بازی قدیمی جمهوری اسلامی است و آن را خوب بلد است. اما اگر دیروزه روشن نبود امروزه روشن شده است که فکر جمهوری اسلامی شبیه والدین سنتی است که از میان چند فرزند خود یکی را سوگلی می کردند. همه توجه شان به او بود. همه آرزوهاشان را به او می بستند. همه حمایت شان را از او می کردند. به این امید که در پیری دستگیرشان شود یا از بی پناهی نجات شان دهد. یا ماخوذ به حیا شود و چون محبت بیشتری دیده مخالفت کمتری بکند و به جان والدین نازنین غر نزند. نوعی سرمایه گذاری بود. یا اصلا بینش بود. قرار نبود همه فرزندان یکسان باشند. و نبودند. مساله یکسان دیدن فرزندان غیرممکن و بی معنا بود.

جمهوری اسلامی از روز اول یک عکس خانوادگی بزرگ بوده است که هر روز گوشه ای از آن را که فرزند ناخلفی ایستاده بوده کنده یا سیاه کرده و محو کرده و انکار کرده است. مثل قدیمی ها که مثلا دختر را اصلا جزو شمار بچه ها حساب نمی کردند. می پرسیدی چند تا بچه داری می گفت سه تا. معلوم می شد 6 تا ست اما فقط 3 تایش پسر است. همان سه تا گفته می شد. داشتن دختر شرم آور بود. نبود هم افتخار نبود. جمهوری اسلامی سال به سال فرزندی از فرزندان انقلاب را عاق کرده است و داغ کرده است. برای جمهوری اسلامی تنها کسانی وجود دارند که به مرکز قدرت نزدیک باشند و او را تایید کنند. از این بابت جمهوری اسلامی نظامی کاملا پدرسالار است. و این هفت ماه اخیر آن را کاملا آشکار و عریان کرده است.

جمهوری اسلامی گفتمان سیاسی خود را حول نادیده گرفتن آن نیمه غایب شکل داده است. برای من جالب بود که در گزارش اخیر تلویزیون ایران از حوادث عاشورا می شنیدم که از زبان مردمی که مصاحبه می شدند می گفت اینها مردم ما نیستند! این عجیب ترین و پرتناقض ترین گزاره ای است که می توان ساخت: مردمی که مردم نیستند. این نوع درک از حضور دیگری تنها در همان چارچوب استعاری-خانوادگی معنا دارد که گفتم. مثل اینکه پدر بگوید این پسر دیگر فرزند من نیست. این میل غریب به انکار کردن دیگری محور اصلی فکر نظام مقدس است.

انکار دیگری است که موجب می شود مردم فقط «مردم موافق با ما» باشند. موافقت با پدر است که به ما هویت می دهد. مخالفت با پدر شما را از مردمی می اندازد. در نتیجه حتما می شوید فتنه گر و اراذل ناس و بی دین و آلت دست اسرائیل و موساد و آمریکا و انگلیس خبیث. حتما این رسانه هایی که در غیاب یک رسانه ملی و غیرحزبی خبرهای شما را پوشش می دهند می شوند خط دهنده به شما. اصلا همین رسانه ها هستند که مشکل اصلی اند و گرنه پدر، خوب می داند چگونه فرزندانش را بدرد و خفه کند و این حق او ست و کسی را نرسد به او چون و چرا کند و نه فقط به او که به پلیس او و وکیل او و سفیر و نماینده او. مشکل رسانه است که مزاحم پدر می شود. این رسانه های بی پدر.

کوتاه کنم. دوباره رسانه های پدر تعداد هواداران را خواهند شمرد. تلویزیون قاب خود را از انبوه مردم پر خواهد کرد. مجری می گوید اینها آمده اند تا نظام را تایید کنند و و رهبر معظم را و ولایت فقیه را. یعنی پدر را. یعنی «این ها مردم اند». باقی که یقه پدر را می گیرند مردم نبودند. دوباره جمعی از این ها که مردم نیستند می روند عکسها را می شمارند و معیارهای تازه ای برای اندازه گیری پیدا می کنند و با حساب متراژ میدان های تجمع هواداران پدر نتیجه می گیرند که بله اینقدر نبود و اینقدر بود و چیزی نبود. صریح بگویم که این خطای افتادن به دام طرف مقابل است. این بازی او ست نه ما. اینها مردم اند. شک نکنید. اما ما هم مردمی هستیم. حرف ما ساده است. شمارش عکسها و پر شدن قاب دوربین ها را بگذاریم کنار. صندوق های را بشماریم.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
December 27, 2009  
عاشورا و اشقیای نظام  
 
آنقدر نکته های کوچک و بزرگ هست که گفتن اش حول یک محور آسان نیست. شاید باید یک نظام بیانی تازه رقم زد تا بتوان از این شبکه تو بر توی نکته ها و نتیجه ها و پیامدها و تعیین نقشه راه و چشمدید افق آتی به شیوه بسنده ای سخن گفت. ما از جهاتی بنیادین در حال زیر و رو شدن ایم و بیان این آسان نیست. زبان تازه ای باید پیدا کرد. می کوشم چند نکته را که در این فرصت نیمه شب با ذهنی پر از تصویرهای عاشورا و خوانده ها از شاهدان عینی و خبرها مقدور می افتد ساده بگویم. این نوشته های ارتجالی زیر این فشار خبر و تصویر و تحلیلهای متعارض از هر سو آسان نیست. اصلا. پس سرنخ هایی را طرح می کنم باقی را خود کامل می کنید. نوشته ها هم این روزها با مشارکت عمومی است که تکمیل می شود. نه حرف آخری در میان است و نه نکته تازه مکشوف شده ای. اما با هم همفکری می کنیم.

نظام تصلب یافته 

 وقتی مدل برخورد نظام مقدس را با عاشورای سبز کنار مدل برخوردش در روزهای قدس و 16 آذر و 13 آبان می گذاریم یا اصلا آن را با رفتار نظام مقدس در همه روزهای بحرانی شش ماهه گذشته می سنجیم یک نتیجه ساده می گیریم: اینها یک الگو بیشتر ندارند. به عبارت دیگر نظام مقدس فاقد هرگونه نوآوری و انعطاف در مقابل شرایط و وضع گرفتن مناسب نسبت به حادثه است. و باز هم به عبارت دیگر یعنی نظامیان و امنیتی های ارشد بیت رهبری و دستگاه ولایت و خلافت در این شش ماهه دارند و داشته اند یک عمل را تکرار می کرده اند به این امید که نتیجه بگیرند. نگرفته اند و نخواهند گرفت. اما قدرت بازاندیشی روش و منش خود را دارند؟ این جماعت چنین پیداست که مستهلک در زورگویی شده است چنان که عقل و درایتی برایش باقی نمانده است. اگر می دانست که چه اتفاقی افتاده و دارد می افتد و هر روز ژرف تر می شود بی تردید تجدیدنظر می کرد. اما گمانم آن است که نمی داند و نمی فهمد. و نخواهد دانست تا وقتی که دیگر خیلی دیر شده باشد. هر نظام سیاسی تا وقتی زنده است که می تواند مساله های اش را حل کند. وقتی فاقد قدرت حل مساله شد رفتنی است. استثنا ندارد.

کلیشه های اتاق فکر نظامی

 اتفاقی که افتاده است این است که در طی شش ماه طومار ادعاهای مختلف نظام مقدس در هم پیچیده شده است. تمام آن ادعاها که سی سال آن را به کار برده و توسعه داده و خود را با آن توجیه کرده است یک به یک بر باد رفته و مصداق هبائا متثورا شده است. به زبان دیگر در این شش ماهه نظام مقدس مرتب ما را شگفت زده کرده است زیرا کارهایی کرده که از قرار اصلا نباید از او سر می زده است. هتک حرمت زنان و مردان در زندان نمونه روشن آن است. در واقع نظام مقدس در این شش ماه مرتب با آن مساله دوره جنگ روبرو شده که بالاخره باید موشک زد یا نزد. و مثل جنگ که سرانجام تصمیم گرفت فارغ از اینکه موشک جان مسلمانان بیگناه را در کشور همسایه به خطر می اندازد باید آن را به کار گرفت، در طول این دوره هم مرتب همان تصمیم را تکرار کرده است. بیگناهان هتک شوند و مصدوم شوند و زندان شوند و به مردم مسلمان وهن وارد شود و زن مسلمه هتک حیثیت شود اینها همه جایز است زیرا جنگ است. آن یکی جنگ سخت بود این یکی جنگ نرم. این با منطق نظامی افسران ولایت نیز جورتر است. اینهمه سخن از جنگ و جنگ و انواع و اقسام آن گفتن هیچ معنایی ندارد جز اینکه صاحب سخن نظامی است و دیدش دید نظامیان است و در اتاق فکرش نظامیان نشسته اند. 

نظام را پوست کنده ایم

شش ماه گذشته مردم به عبارتی جمهوری اسلامی را پوست کنده اند و عریان اش ساخته اند. و نیز به عبارتی دیگر نظام استریپ تیز کرده است. قدم به قدم تکه ای را که به تن داشته کنده و دور انداخته است. اینک عجوزه ای روبروی ما ست که عریان شده است. این نظام نشان داده که به هیچ اصل و قاعده دینی و اخلاقی و سیاسی حتی آن که خود وضع کرده پای بند نیست. یعنی اصلا به هیچ پیمانی پای بند نیست. نظام مقدس دل در گرو قدرت عریان دارد و برای آن حاضر به هرنوع عهدشکنی است.

 اتفاقی که در تاسوعا و عاشورا افتاد اوج برهنگی نظام است. نظامی که برای پاره کردن عکس خمینی اشک تمساح می ریخت وقت حمله به حسینیه جماران هیچ تردیدی به خود راه نداد. نظام وقتی لازم باشد برای یک عکس یقه درانی می کند و پرونده سازی می کند اما اگر خودش و نیروهای اش به معبد قدرت رهبر انقلاب اش حمله کرد خم به ابرو نمی آورد. بنابرین اینکه به قول دوست نازنین ما دیگر نمی توان پشت تمثال امام موضع گرفت (+) اگر از این زوایه نگریسته شود طور دیگری دیده خواهد شد. مساله اصلا این نیست. یا باشد هم این اهمیت اصلی ان نیست. اهمیت اساسی حمله به حسینیه جماران باز شدن مشت نظام مقدس است. اوراق شدن کتاب مدعیات او ست.

پیوستن نظام به صف اشقیا

اما عاشورا که امروز بود شکستن حرمت مقدس ترین روز شیعه به دست تنها حکومت مدعی شیعیگری در جهان اسلامی را شاهد بود. تمام رذایل نظام امروز آشکار بود. این بزرگترین دستاورد جنبش سبز و عاشورای سبز است. اگر دیروز نظام مقدس با حمله اش به جماران بنیان سیاسی خود را تمام و کمال نفی کرد امروز دار و ندار دینی و شیعیگری اش را به باد داد. در تاریخ نزدیک کسی به یاد ندارد عاشورا چنین بی حرمت شده باشد. عاشورا در فرهنگ ما تعریف و کارکرد خاصی داشته است که حاکمی را یارای دست زدن به ترکیب آن نبوده و همین را هم  کروبی در پیام نیمه شب خود (+) بروشنی بازگفت که حتی شاه در برخورد با شورش هواداران خمینی عاشورا را حرمت کرد. راه دور نرویم. همین نظام جمهوری اسلامی با راهپیمایی عظیم عاشورا در نظام شاهنشاهی (+) به پیروزی معنوی دست یافت. حرمت عاشورا و عزاداری حسین مثل بست نشینی در حرم امامان است. همانطور که کسی نمی تواند بست را بشکند نمی تواند از گردآمدن مردمان در عزای حسین در عاشورا جلوگیری کند. این مقایسه از این باب اهمیت دارد که ولو حکومت قائل باشد که مردمی که جمع می ایند بحق نیستند باز هم نمی تواند ایشان را بازدارد چنانکه در بست نشینی هم اگر کسی که به بست پناه پرده مجرم هم باشد نمی توان او را از بست بیرون کشید.

وقتی «امان» مردم را بریده باشی

و همچنان به عبارت دیگر هر حکومتی که خرده خردی داشته باشد می داند که باید حرمت هایی را حتی علیرغم میل خود نگه دارد. هر حکومتی باید جایی در عرف و آداب و مکانها و زمانها برای مردم در نظر بگیرد که آنها در وضعیت «امان» باشند در حریم باشند. حکومتی که هیچ جا و هیچ بهانه ای را برای امان بودن مردم و شکایت و اعتراض آنها به رسمیت نشناسد مظهر بی خردی و جنون سیاسی و نادانی و سفلگی است. و برای یک حکومت شیعه البته پایبند نبودن به محرم الحرام و حرمت عزای حسینی نه همان سفلگی که مظهریت تام شقی است. یعنی همان صفتی که به شمر دی الجوشن داده اند شیعیان و درست در چنین روزی از او اعراض می جویند. اینکه در روز اعراض از اشقیا دولتی به نام دین و شیعه به صف اشقیا بپیوندد دلیل اش هیچ نیست مگر اینکه بر دل و گوش و چشم اش مهر سقوط زده باشند. نظامی که با عاشورا آمد تا هر روزش عاشورا و اعراض از اشقیا باشد سرنوشت اش این است که چون امانی باقی نگذاشت برای مردم در همان عاشورا به سرنوشت اشقیایی که به آنها پیوسته گرفتار شود. اشقیا همان کسان اند که به دین شان امید نیست و احتمال آزادگی هم ندارند.


*بخشی از پرده عاشورای 88 کار مانا نیستانی
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
 
عاشورا و سپاه سرکوب  
 
هیچ اغراق نیست که بگوییم عاشورای امروز با شکست کامل نیروهای سرکوب همراه شد. درست است که آنها چند نفر را کشته اند یا چندین نفر. اما از کنترل اوضاع ناتوان ماندند. این ناتوانی این درماندگی را عکسها ثبت کرده اند. این زره پوشان پوشالی را هیچ اعتقادی به آن ولایت و فرمان اش نیست. و با مردمی که به اعتقادی به خیابان آمده اند نمی توان بفرموده مقابله کرد. نظام مقدس بجز هسته کوچکی از نیروهای وفادارش بر نیروهایی تکیه دارد که مثل مردم عادی ایران خواهان پایان دادن به ولایت جائر اند. امروز بدترین روز برای آقای خامنه ای بود. اگر هنوز توان مدیریت صحنه را به نحوی مردم پسندانه داشته باشد باید بجنبد و گرنه این خشم عمومی و این سرسختی مردمی بدون رسیدن به کرسی و عمامه او متوقف نمی شود.

Ashoura_350_ap.jpg

پس نوشت:
این عکس را هم الان دیدم. ظاهرا همان صحنه است در مرحله دیگری از برخورد مردم با نیروهای سرکوب. آن زن بزرگوار را در آن میانه ببینید که چطور می خواهد آنها را از خشم مردم در امان بدارد. این صحنه ها آینده ما را خواهد ساخت: Ashoura_350_ap.jpg

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
December 23, 2009  
یک روز شرم آور در روزنامه نویسی ایران  
 
اوضاع روزنامه نگاری در ایران این روزها مرا به یاد اواخر دوران شاه می اندازد. روزنامه ها چیزی جز شخص اول مملکت نمی شناسند و همه چیز بر گرد او می چرخد. منتها در این میانه سی سال تفاوت است و آنچه مردم و مخاطبان در سی سال پیش بودند اکنون زیر و رو شده است. اما ذهن و زبان فردمحور درباری هیچ فرقی نکرده است. این انجماد تاریخی البته بی هزینه ها و پیامدهای گزاف نیست. 

سه شنبه اول دی ماه 1388 به عنوان یک روز سیاه در سانسور مطبوعات در ایران به یاد خواهد ماند. روزنامه ها را مهار زدن و تحت کنترل مستقیم درآوردن گویا به شخص اول مملکت آسایش خاطری می بخشد هر چند گذرا باشد و کاذب. اما برای روزنامه نگار جماعت کارنامه ای سیاه درست می کند. روزنامه نگاری که نتواند خبر را ببیند یا اگر دید نتواند گزارش کند عذری ندارد. آنچه روز دوشنبه در قم اتفاق افتاد با هر معیار روزنامه نگارانه ای خبر یک است. از هر زاویه ای که به آن بنگریم خبر مهمی است. این خبر مهم اما از صفحه اول روزنامه پرتیراژ جام جم غایب است. روزنامه ایران هم. رسالت هم. و دیگران. آنها هم که خبری آورده اند در ستون کناری روزنامه یا در ته صفحه اول یا در گوشه ای دیگری است و از دفن آیت الله منتظری خبر می هد. اما خبر این بود؟ یکی مرد و رهبر پیام داد و بعد هم تشییع شد و دفن شد؟

روزنامه نگاری در همین جاها ست که خود را نشان می دهد. روزنامه نگاری که خبری را پنهان کند خبری که در مقابل چشم صدها هزار نفر اتفاق افتاده فقط خود را بی آبرو کرده است. نظام مقدس دارد برای بی آبرویی خود شریک می تراشد و روش پنهانکاری خود را به عمد و به جبر و زور گسترش می دهد. اما روزنامه نگار چگونه به این بی آبرویی تن می دهد؟ چطور راضی می شود بفرموده بنویسد؟ اگر روز اولی که فرمان این و آن می آمد تمکین نمی کرد کار به این روز سیاه نمی کشید. حال کشیده است. روزنامه نگاری ایران اکنون عرصه فراخ مشتی کیهان نویس و رسالت نویس است که چشم بستن به  روی واقعیت برای شان عادت شده است. اما کسانی که حقیقت را می بینند و از ترس نمی توانند نفس بکشند و ابراز و اعتراض کنند هم از مسئولیت بر کنار نیستند.

روزنامه نگاران شجاعی هستند مثل بدرالسادات مفیدی که به قانون استناد کنند و رو در روی سانسورچیان بایستند که قانون همین نظام می گوید که کسی حق ندارد به روزنامه نویس تکلیف کند چه بگوید یا نگوید. اما این سکوت عمومی در برابر سانسور برای روزنامه نگار چه باقی می گذارد؟    
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
December 20, 2009  
او همه آن چیزی بود که جمهوری اسلامی نبود  
 
 اکنون که پرونده حیات آیت الله منتظری در سی سالگی انقلاب بسته شده است می توان او را در یک نگاه، نقیض روشن جمهوری اسلامی دانست. او همه آن چیزی بود که جمهوری اسلامی نبود. یا بگوییم: او استعدادهایی را در جمهوری اسلامی نمایندگی می کرد که صورت تحقق پیدا نکرد. 

می کوشم جنبه هایی از این نقیض بودگی را نشان دهم. این را هم می افزایم که منتظری فقط قربانی «برادران سابق» نبود. او قربانی دوره ای بود که سر سودایی داشت. دوره ای که وقتی آغاز شد مسحور کاریزما بود. 

1 منتظری بی کاریزما بود. در دوره ای که همه از چپ و راست در کاریزما می دمیدند. شخصیت بودن کاریزما می خواست. طالقانی و شریعتی و خمینی کاریزما داشتند. چنانکه گلسرخی و شهدای مجاهدین و فدایی. عصر عصر کاریزما بود. منتظری از عصری مابعد کاریزما آمده بود. او نماینده حال ما نبود. نماینده آینده ما بود. آینده ای که سی سال بعد به آن رسیدیم. و او رهبر معنوی جنبش ما شد.

2 منتظری مثال عالی ایده مردمی بودن بود. مردمی بودن در او پیکرینه شده بود. سادگی و افتادگی او تصمیم روشنفکرانه نبود. بود او بود. او مثال عالی تربیت سنت مذهبی ما بود که با انقلابیگری ترکیبی همساز ایجاد کرده بود. او یک طلبه بود. این ادای او نبود. واقعا طلبه بود. از این زی طلبگی حرف زیاد زده می شد اما دل ما در  سی سال پیش هنوز با اشرافیت شاهنشاهی بود. همان را هم بازتولید کردیم. هم در سطح مردمی هم در سطح مقامات. منتظری مرد اشرافیت نبود. طعنه ای که او می زد در باب دستگاه عریض و طویل و فی الواقع بارگاه ولی فقیه بسیار معنادار بود. می گفت ولایت فقیه که این خرجهای میلیاردی نمی خواهد. او از این منظر بر همان ایده صدر انقلاب باقی ماند و از مردمخویی فاصله نگرفت.

3 منتظری درویش خاکسار نبود اما به تمام معنا اهل تقوای دینی بود. زهد او زهدفروشی نبود. او حافظ دین خدا بود. زندگی اش ساده بود و از آلاف و اولوف دنیا مستغنی. سیاست برای او آنقدر ارزش داشت که به وظیفه حفظ دین و حدود الله گمارده شود. بیش از آن برای سیاست و مقام سیاسی ارزشی قائل نبود. کسی نبود که حفظ دماء مسلمین را سبک بگیرد به این بهانه که باید نظام حفظ شود. این دغدغه همیشگی او در باب زندانیان و محکومان به اعدام دغدغه ای دینی بود. مراعات سیاسی هیچ کس را هم نکرد. شخصیت او بی ملاحظه بود. بی تعارف بود. بدون اینکه سنگدل و بیرحم و عنود باشد. 

4 منتظری حاکمی ایده آل می شد اگر به رهبری می رسید. نگاه او به حکومت نگاه دخالت حداقل بود. این سم مهلک دخالت حداکثری که حتی قانون را هم کف اختیارات حاکم می شمارد و او را فراتر از قانون می نشاند از ولی فقیه حاکم مطلقه ای می ساخت که او دیگر به آن به عنوان امری اسلامی و ایمانی باور نداشت. او درک کرده بود که حکومت مطلقه همان فرعونیت حکومت است. او در تمام اخلاق و فقه و فلسفه سیاسی اش نفی این فرعونیت بود که حالا سر تا پای نظام مقدس را مثل سرطان فراگرفته است.

5 منتظری از یک باب دیگر هم حاکم ایده آل می توانست باشد. او بسیار جلوتر از ایده های انقلاب بود که تحت آموزه های ویرانگر چپ به قطب بندی جامعه گرایش داشت. هضم اندیشه و عمل او در ان فضا بر بسیاری دشوار می امد. یک مثال شاخص آن رفتار او با اعضای گروههای سیاسی در آن سالها بود. آقای خمینی او را متهم می کرد که می خواهد مملکت را به دست نااهلان و رقیبان بدهد. ولی این عین صلاح بود که همه در انقلاب مشارکت داشته باشند که داشتند در واقع باید تداوم مشارکت شان تضمین می شد. در این سالهای اخیر هم درک او از حقوق مسلم و غیر مسلم ادامه همان دید جامع نگر بود. جهان و جامعه برای او به انواع قطب های متضاد مانند انقلابی و ضدانقلابی تقسیم نمی شد. افراد از دید او حقوق داشتند هر که بودند و هر منش سیاسی که داشتند. وظیفه حاکم و حاکمیت حفظ حقوق ایشان بود بهایی بودند یا یهودی طرفدار انقلاب بودند یا مخالف. او کشور را از آن همگان می دید. اما دستگاه فقاهت چه در دوره آقای خمینی و چه بعد از ان در دوره خامنه ای کشور را از آن گروههای مخلص و متعهد و امتحان پس داده و از فیلتر گزینش رد شده می دید و می بیند. همین هفته پیش بود که خامنه ای آشکارا گفت که رهبران جنبش باید از طرفداران روزه خوار خود تبری بجویند. از نگاه او فقط اهل دین آنهم به معنایی که او می گوید حق حیات و فعالیت اجتماعی دارند. از نظر آیت الله منتظری این نظر یکسره باطل بود. او به درستی چنانکه شیرین عبادی گفت «پدر حقوق بشر» ایرانی بود.

6 منتظری که رئیس مجلس خبرگان قانون اساسی بود نظامی پی افکند که قرار بود آسایش و امنیت و رفاه عمومی تحت لوای دین برقرار کند. استعدادها را بشکفد و زنان را محترم دارد و آزادی را پاسداری کند و دست ستم را کوتاه کند. نظامی که قبرستان ها را آباد نکند و میلیونها نفر را به مهاجرت و تبعید نفرستد. مساله اول برای او آبروی دین بود و عزت اسلام چنانکه یک فقیه مجاهد می فهمد. او به این معنا هرگز سیاسی نبود. تصمیم او همیشه تصمیمی دینی بود و از اینکه خوب و بد کارها را به نفع سیاسی بسنجد پرهیزی درستکارانه داشت. او وظیفه جمهوری اسلامی را خدمت به مردم اش تعریف می کرد نه نگهداری نظام ستمگری که نام اسلام دارد به هر قیمتی.

7 منتظری نماینده عالی اعراض از قدرت سیاسی در کشوری بود که همه مقامات اش تا دم مرگ به قدرت چسبیده اند. در کشوری که هیچ مقام عالی بازنشسته نمی شود او عالی ترین مقام را به آسانی رها کرد و تبعات اش را تحمل کرد. او به پیمانی که با مردم و با خدای خود داشت وفادار ماند و به نظامی که به هیچ قانون و پیمانی متعهد نماند و قانون را مسخره اهوای سیاسی کرد و به هیچ قراری که حتی خود نهاده بود وفا نکرد و گروهها گروه زندانی اسیر را بی کمترین عدل و انصافی به جوخه دار و اعدام سپرد، پشت کرد. 

8 منتظری به تنهایی شاخص و میزانی شد برای نمایاندن ریاکاری حاکمیتی که دم از دین و حفظ حرمت مراجع می زد. او با زندگی خود آستانه تحمل این نظام مقدس را به آزمون گذاشت و درونه امنیتی-پلیسی آن را سالها پیش از آنکه همگان از ان سخن بگویند آشکار کرد. او نشان داد که نظام مقدس به هیچ امر مقدسی اعتقاد و پایبندی ندارد و هیچ امر عرفی را هم پاس نمی دارد و تنها امر مقدس برایش قدرت است و حفظ ایدئولوژی قدرت به هر قیمت که باشد. منتظری تنها درد دین داشت و در بند هیچ ایدئولوژی نبود. فقه او در خدمت خدا و خلق خدا بود نه در خدمت توجیه قدرت و تمکین به این و آن ابرقدرت. 

9 منتظری ساده بود و دانشمند. نه عجب و تکبر علمایی داشت و نه خود را مرکز جهان می انگاشت و نه حاجب داشت و دور از دسترس نشسته بود. زمانی دوستی که هر دو نظام شاهی و انقلابی را دیده بود می گفت که دیدن واعظ طبسی از دیدن شاه سخت تر است. از این می توان قیاس گرفت دیدار باقی را. یادداشت معصومه ناصری از دیدارش با منتظری این را گواهی می کند که او چقدر عادی و خاکی بود. فیلمی هم که عماد باقی با او ضبط کرده همین را بروشنی نشان می دهد. مرجع عالیقدری که بزرگترین دشمن اش هم ناچار بزرگی او را تایید می کند آنقدر بی پیرایه است که فرقی با یک پدربزرگ عامی ندارد. می توانی با او از شوخی هایی که در باره اش کرده اند هم حرف بزنی. عکس های با ابهت نمی اندازد. عکسهاش بسادگی با عکسهای یک روستایی آن سرزمین مطابقت دارد. لباس و ادا و اطوارش همان است. او روی زمین کار کرده است و گیاهان خوشبو رویانده است و به خلق خدمت کرده این نیز روی زمین و زمینه دیگری کار کرده است و گلهای معطر پرورده است. به این خاطر که فقیه دین خدا ست هیچ حقی برتر از دیگران طلب نمی کند. هیچ ادعایی در باره خود ندارد. به قول قرآن روی زمین سبک قدم بر می دارد. این مرد بزرگوار دانشمند - که مرا در افتادگی به یاد علامه طباطبایی می اندازد- با سادگی اش نقیض حاکمیتی مدعی است که در عین کم سوادی و بی سوادی ادعاهاش گوش فلک را پر کرده است.

10 منتظری نماد هوش و زیرکی هزاران هزار مردم ما ست. نماد استقامت حیرت آور ایشان. سرخوشی و بی ادعایی شان. و خداترسی شان. او رسواکننده روحانیون سنگدل و هزارکاره و قدرت پناه درباری ست. رسواگر نظامی که دین را به گروگان گرفته است. فاشگوی بی ترس نادانیها و ندانمکاریها و امامزده سازی ها ست. او صف مقدم گروهی از روحانیون بود که می خواهند اگر بتوانند جمهوری اسلامی را به نظامی مردمی تبدیل کنند که در آن زور میزان دین نباشد. می توانند یا نه مساله من نیست. اما اینکه آنها با گفتار و رفتار خود نفی جمهوری اسلامی اند به-این-ریخت که هست بی گمان است.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
 
پایان بازی نزدیک است  
 
هیچکس فکرش را نمی کرد که در جواب به هجوم تبلیغاتی تمام عیار نظام مقدس برای پاره شدن عکس آقای خمینی چنین جمعیت اندکی راهپیمایی کند. نظام در دامی که پهن کرده بود خود گرفتار شده است. حالا باید توضیح دهد و توجیه کند که چرا کسی نیامد. از این داستان نکته ها می توان دانست از جمله اینکه روش پروپاگاند نظام دیگر قدرت بسیج خود را از دست داده است و تامل در چرایی همین نکته مسائل دیگری را نیز بر آفتاب می افکند.

اما مساله فقط این نیست. سرمایه گذاری نظام مقدس بیش از اینها بوده است. همه مردان نظام و فدائیان سینه چاک آن از محمد یزدی گرفته تا وزیر اطلاعات یک به یک به صحنه آمدند و هر کدام خط و نشان ها کشیدند. نه اینکه خط و نشان کشیدن چیز تازه ای باشد اما محتوای تهدیدها این بود که دیگر این اخرین و مهمترین و سنگین ترین تهدید است. تیتر روزنامه های طرفدار دولت هم همین را تایید می کند. این اخرین پیام است آخرین هشدار است.

تنها کسی که تا کنون روشن حرفی نزده بود و ضمنا مهمترین شخصیت قضایی نظام است قاضی القضات حکومت ولایی بود که او هم به میدان آمد. صادق لاریجانی تمام حیثیت سیاسی خود را در حمله به «فتنه و سران اش» خرج کرد و هر چه توانست گفت. 

با این آتش تهیه وسیع دشمنان مردم قصد فتح الفتوح داشتند به خیال خود. اما انچه به آن دست یافتند حتی خاکریز کوچکی هم نبود. آنها در اولین قدم به پیش گام بزرگی عقب نشستند و قبول کردند که فرزندان مردم را در کهریزک به عمد و عناد کشته اند. اما با اینهمه دروغ و تبلیغات و یاوه ها که گفته اند چه باید بکنند؟

هجوم همه جانبه تبلیغاتی آنها حتی نتوانسته است برای 24 ساعت رهبران جنبش را ساکت کند. مهدی کروبی با نامه ای که امروز منتشر شد سطح دعوا را یکباره چندان بالا برده است که دیگر دشوار می توان تصور کرد بازی بعد از آن به کجا می انجامد.

اردوی دشمنان مردم هر چه از خبث اندیشه و رفتار داشتند کردند هر قدر دروغ خواستند گفتند هر طور که به دهانشان امد ناسزا نثار کردند و تهدیدهای گران کردند و با سپر سکوت مردم روبرو شدند که قدمی عقب ننشستند. حالا فورا از در دلجویی درآمده اند که با جانیان کهریزک چنین و چنان می کنیم. اما هنوز از گمانه زنی این دلجویی فارغ نشده اند که نامه مهدی کروبی بر سر انان آوار شده است.  

نامه کروبی بی گمان در تاریخ جنبش ثبت خواهد شد. نامه ای که به تنهایی تمام هجوم فرقه احمدی نژادی-ولایی را به نیش قلمی دفع کرده است. این رو در رویی روشنتر و صریحتر و بی پرواتر از این نمی شود. آنطرف همه ماشین حمله خود را به کار گرفته است و اینطرف بی هیچ لکنت و پرده پوشی اعتبار حقوقی و دینی و سیاسی حریف را نفی کرده است. نظام در بازی خود آچمز شده است. چیزی به دست نیاورده چیزهای دیگر هم از دست داده است. توان حرکت کردن و عملی کردن تهدیدهایش را ندارد. توان ساکت کردن حریفان را هم از دست داده است. بالاتر از این هجوم هم که کرد کاری از دست اش برآمدنی نیست. دست اش خالی است. دست اینسو اما هنوز آس بسیار دارد. این بازی به پایان خود نزدیک می شود. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
December 13, 2009  
ماجرا خیلی ساده است  
 
جنجالی که بر سر پاره کردن عکس آقای خمینی راه انداخته اند همان نشانه های تکراری از بحران سازی های حاکمیت را در بر دارد. همیشه یک حادثه تک در یک گوشه ای اتفاق می افتد و همان تک حادثه می شود پایه یک جنجال بزرگ. حادثه ای که چه بسا در اصل بسیار شبهه ناک است. مثل همین ماجرای پاره کردن عکس در جریان اعترضات دانشجویی.

اولین دعوا طبعا باید بر سر این باشد که اصلا چنین مساله ای اتقاق افتاده است یا نه. نمی شود که گروهی و جریانی را به کاری و امری متهم کرد بدون تعیین صحت و سقم اصل مساله. اما چون ماجرا اصلا در بنیان خود ساخته شده تا موجی ایجاد شود و اهدافی پیش برود کسی از متهم کنندگان لحظه ای هم به خود تردید راه نمی دهد و نباید هم بدهد. چون به محض وارسی آن ماجرای خودساخته بر باد می رود. این است که امروز آقای خامنه ای هم اصرار می کند که چرا اصل اش را انکار می کنید؟! بروید صف تان را جدا کنید!

نظام مقدس اصولا کارش همین است که مسائل حاد و واقعی را کنار بگذارد و به آن بی اعتنایی کند و در عوض عمل به شبهه کند. اگر کسی بگوید جریان کهریزک چه شد جوابی ندارند. اگر کسی بگوید این اتهام های واهی به صدها نفر بازداشتی و این دادگاههای مضحک چه ربطی به دین و قرآن و عدالت دارد هزار توجیه می آورند و سفسطه می بافند. اگر کسی بگوید مسئولیت کشتن جوانان را در خیابان و زندان بپذیرید هزار تا مقصر دیگر پیدا می کنند. اما همین نظام مقدس که به هر چه مقدسات است پشت پا زده و همه دین و ایمان را به گروگان خود دراورده و خود را مالک اصلی حقیقت دین و ارزشها می داند به پاره کردن عکسی، جنجالی چنین راه می اندازد. روش نظام مقدس این است که هر چه با دیگران می کند کسی را یارای مخالفت نباید باشد و صدایی از کسی نباید بلند شود اما کوچکترین کاری که دیگران کنند که به مذاق ایشان خوش نیاید با فریاد و جنجال رهبران و هواداران ایشان روبرو می شود.

در دنیای سیاست جایی برای مقدس ماندن نیست. بله هم ناسزا می شنوی و هم عکس ات را پاره می کنند و هم از تو عروسک می سازند و آتش می زنند و برایت گوجه گندیده پرت می کنند. اینکه سیاستمدار هر کار خواست با مردم و زندگی آنها بکند اما مردم نتوانند از گل نازک تر به او بگویند که نمی شود. سیاستمدار نازک نارنجی بهتر است سیاست را ببوسد و برود نماز و دعایش را بخواند. من مخالف پاره کردن عکس خمینی ام و اصلا عکس شاه را هم در همان دوره انقلاب پاره نکرده ام اما بر هر کس که بلاهای نظام مقدس را ناشی از او ببیند روا می بینم که عکس خمینی را پاره کند. چطور آنها به خود اجازه می دهند عکس و پرچم هر کس و هر جایی را پاره کنند و بسوزانند و زیر پا کنند و اصلا حکم تکفیر و قتل صاحب عکس را صادر کنند اما نوبت به دیگران که می رسد که خشم خود را با پاره کردن عکسی نشان دهند باید ایشان را به صد تیر بلا و نابتر دوخت و سوخت؟

و کاش البته در این رگ گردن برافراختن و خشم و خروش صدق و صحتی هم می بود و این همه، دستان زدن و داستان پرداختن برای از میدان به در کردن رقیب نبود. اما هست. در تمام این نظام یک جو معرفت و راستی و صدق و اصل و اصول پیدا نمی شود. هر چه هست زیر پای اراده «بقا به هر قیمت» خرد و خمیر شده است.

معنای این جنجال چیست؟ ماجرا خیلی ساده است: آقا همراه با اتاق فکرش به این نتیجه رسیده که باید این رقیبان سرسخت را از اصلی ترین ادعایی که مطرح می کنند جدا ساخت. رهبران سبز از خاتمی و موسوی و کروبی و طیف چپ اسلامی می گویند ما طرفدار امام ایم و خامنه ای است که از خط امام خارج شده است. رهبر می خواهد آنها را در موقعیتی قرار دهد که بی اعتبار شوند و بین آنها و خمینی فاصله بیندازد. زیرا خمینی سرمایه مشترک هر دو طرف است. خامنه ای برای توجیه خود ناچار است به خمینی تکیه کند (هرچند که اصلا دل خوشی نداشته باشد و ترجیح بدهد خودش محور باشد تا خمینی) و موسوی و طیف او هم می خواهند خود را پیروان اصیل انقلاب خمینی بشناسانند و این شاخه از پیروان خمینی را معتبرتر از شاخه حاکم معرفی کنند. 

ادامه این یادداشت را که به خواستاری نیک آهنگ کوثر نوشتم در سایت خودنویس بخوانید
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
December 11, 2009  
جان زنانه جنبش  
 
1. سی سال پیش و پیشتر از آن زنها می خواستند مردانه شوند. لباسهای زمخت می پوشیدند. کت و شلوارهایی که آنها را مثل چینی های متحدالشکل و مائوپرست می ساخت. یا اورکت می پوشیدند مثل بچه های مجاهدین. چکمه پوشیدن عمومی بود. نظامی شدن هم. و اینهمه رفتارهایی مردانه بود. سالهای اول انقلاب همیشه به این فکر می کردم که زنان مدرن ما رفتارشان مردانه است. بعد به این نتیجه می رسیدم که یکی از دلایل ان این است که الگوی زنانه ای برای مدرن بودن ندارند. انقلابی بودن گویی امری مردانه بود. حتی فمینیسم جهانی هم مردانه می تابید. در بهشت چپ ها نیز کوبا باشد یا چین و شوروی زنها کارهای مردانه می کردند تا برابری خود را به صورتی مکانیکی نشان دهند.

جهان سی سال بعد آنقدر عوض شده است که مردها از زنانه شدن ابایی ندارند. زنها از اعتباری برخوردارند که می توان روسری آنها را سر کرد و عکس گرفت. مردها هم دیگر عوض شده اند. جهان مردانه به معنای متمایز جنسی-پدرسالار کمرنگ شده است. انقلاب زنان است.

2. سالها پیش در لندن شبی در کنار محبوبی به دیدار آنماری شیمل رفتم. برایم چونان فرشته ای که به قالب آدمی نزول کرده باشد می تابید. دوست اش داشتم. در وقار و بزرگی و دانش و دانایی پوشیده بود. نورانی بود از سوفیا. به دست اش کتابی نوشته خود او که خریده بودم دادم تا امضا کند. نام کتاب تا ماهها مرا مجذوب می کرد: روح من زن است (+). تفسیری دلکش بود از شعر صوفیانه فارسی که در آن یار مرکز جهان است و خدا در صورت زن بر شاعر و بر شعر ما جلوه می کند. 

روح جهان فارسی در شعر او ست و روح شعر فارسی یاری شیرین رفتار است. جهان فارسی در بنیاد ستایشگر زن است. یادگاری که در آناهیتا و استر و زهرا باقی ماند و حتی در صورت مریم به جهان غربی هدیه شد. کهن الگوی مریم دختران باکره ای بودند که در دریاچه هامون سر هر هزاره آبتنی می کردند و نطفه زرتشت را می پذیرفتند تا هوشیدر و هوشیدرماه و سوشیانس بزایند. منجی جهان ایران دختران هامون بودند.

3. من باور داشته ام که انقلاب ایران از جنبش 1968 فرانسه متاثر شده است. در دوره ای که زمانه را اداره می کردم به مناسبت 40 سالگی جنبش 68 دهها مطلب سفارش دادم و منتشر کردیم تا بر این پیوندها روشنی بتابانیم. انقلاب ایران ده سال بعد اتقاق افتاده بود. امروز سی سال پس از انقلاب ما هنوز هم از جنبش 68 تغذیه می کنیم. مستقیم یا غیرمستقیم. دست اندرکاران جنبش مسیرهای خلاق آن دوره را یکبار دیگر تجربه می کنند.

یکی از نکات مهم در جنبش 68 که در ماههای اخیر ظهور پیدا کرده و در پدیده روسری سر کردن پسران و مردان جنبش برجستگی یافته مساله بازتعریف رابطه دو جنس است. به نظرم در هر جنبش اجتماعی این رابطه مجددا تعریف می شود. دلایل اش بسیار است. اما نگاهی به تاریخ معاصر و جنبش های متعدد آن در ایران و جهان شواهد روشنی از این مسیر به دست می دهد. در خود انقلاب هم ما که نسل انقلاب بودیم رابطه دو جنس را یکبار دیگر تعریف کردیم. قصه ها و جزئیات اش زیاد است و ارزش مطالعه مفصل و جئاگانه دارد اما اینکه یکباره همه خواهر و برادر شدیم معنای مهمی داشت. بدون تعریف مجدد رابطه نمی توانستیم با دخترها کوه برویم یا برای تظاهرات به خیابان برویم، در تیم کار کنیم یا در سازمان سیاسی قرار بگیریم.

جهت تغییر رابطه و بازتعریف آن در این سالها که به جنبش 22 خرداد انجامیده به گونه دیگری است. گونه ای که آن را در مسیر نزدیکی با جنبش 68 قرار می دهد. برداشته شدن تمایزهای مصنوعی و تحمیلی جنسیت. در این زمینه گزارشهای فراوانی از آن سالهای فرانسه باقی است که بعدها یا همزمان در همه کشورهای دیگر بارتاب داشت و یافت. اما گزارشهای ایرانی از آن بسیار معدود است. یکی از آنها گزارشی است که حمید صدر نویسنده پرآوازه ایرانی مقیم اتریش از خاطرات اش برای زمانه نوشت و در خلال آن به تغییر رفتار و باورها و تابوهای جنسی اشاره داشت (مثلا بخش 3).

4. جنبش اجتماعی کنونی در ایران با رفتارهایی از آن دست که این دو روزه دیده ایم نشان می دهد که بسیار عمیق تر از آنی است که تصور می شود. عمق آن را می توان در بازتعریف رابطه دو جنس یافت و یا آمادگی بسیاری که برای این بازتعریف پیدا کرده است. بر اساس تحلیلهای قدرت یکی از منابع اصلی جهت دهی به قدرت اجتماعی در تعریف و مرزگذاری رابطه دو جنس است. سی سال گذشته در ایران نظام مقدس یکی از مهمترین پایه های قدرت اش را بر اساس همین تحمیل تعریفهای خاص خود بر رابطه دو جنس بنا کرده است. جنبش کنونی نشان می دهد که میل روشنی به اوراق سازی (یا دکانستراکت کردن و ساخت شکنی) آن تعریفها دارد. رو در رو شدن خبرگزاری احمدی-نژادیستی فارس با فعالان جنبش نشانه هایی از این اوراق سازی به دست می دهد که نمی توان نادیده گرفت.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
December 9, 2009  
عکسهایی از هویت نظام مقدس  
 
این عکسهای چندگانه از پرده کشیدن مقابل دانشگاه تهران را این چند روزه مرتب پیش ذهن داشته ام و مرور می کرده ام نشانه هایی را که با خود دارد. کمتر پیش می آید که عکسی نشانه های رفتاری یک نظام را چنین به تصویر بکشد. این روزها هم با وجود انتشار صدها و صدها عکس در واقع جنبه خبری عکسها بر جنبه نشانه شناختی آنها می چربد. بخصوص نشانه هایی که اینقدر فاشگو باشند. به تعبیر دیگر، اگر عکسهایی که منتشر می شود نشانه های جنبش سبز را تا حدود زیادی بخوبی منعکس می کند اما نشانه های نظام زورگوی حاکم را کمتر هدف می گیرد. این عکسها از این باب استثنایی اند و بی شبهه خود رسانه اند.



پرده عریض و بزرگی در مقابل دانشگاه تهران کشیده شده است. معنای آن چیست؟ ظاهرا معنای ساده ای دارد: کسی چیزی نبیند. پرده آنقدر بزرگ است که از قد پلیس ها هم بلندتر است. یعنی پیاده هایی که از مقابل دانشگاه بگذرند قطعا چیزی از پس پرده نمی بینند. مگر پشت آن پرده چه اتفاقی می افتد که کسی نباید ببیند؟

معناهای کمتر آشکار پرده چیست؟ همه معانی آن را نمی توان در یک یادداشت آورد. خلاصه اش اما از این قرار است: 

نظام مقدس در روز روشن جلو دیدن ما را سد می کند. واقعیت ها را می پوشاند. نظام عادت و علاقه دارد روی هر چیزی که نمی خواهد دیده شود پرده بکشد. بزرگی این پرده اصرار عجیب و غریب ماموران نظام را می رساند که حتما شما چیزی نبینید. این ابعاد بزرگ نوعی به رخ کشیدن قدرت در پرده نگهداشتن آنها ست. اما همین پرده بخش مضحک رفتار و نگاه نظام را هم نشان می دهد. پرده بزرگ است و عریض است و طولانی است. اما کوتاه است. هر قدر هم بزرگ می بود کوتاه می بود. در واقع پرده بخوبی نشان از بی هنری خود دارد. این پرده قرار است چیزی را بپوشاند. اما نمی تواند همه آن را بپوشاند. این کوتاهی پرده فکر کوتاه بین ماموران و محافظان نظام و حاجبان آن را نشان می دهد. پرده هست چون بفرموده باید عمل کرد. اما ناقص است و کوتاه است و کاری که باید بکند را نمی کند. پس پرده هست تا جوابی برای بالادستی ها باشد که بعله پرده کشیدیم و چنین و چنان کردیم. اما پرده ای که دو قدم آنطرف تر اگر نه ده قدم و پنجاه قدم آنطرفتر را دیگر نمی پوشاند.

پرده می کشند. بسیار خوب. اما چرا از همه سویه های دانشگاه این سو را انتخاب کرده اند و پرده کشیده و گماشته نهاده و هنگ موتورسوار نشانده اند؟ مگر دانشگاه فقط همین ورودی را دارد؟ این که یک سو پرده باشد و سه سوی دیگر پرده نباشد معنایش چیست؟ این ظاهرسازی این نظام است. این علاقه این دانشگاه به سردر اصلی دانشگاه است. این به رخ کشیدن قدرت پلیس نظام درست در کنار نشانه اصلی دانشگاه است. اینکه کارامد است یا نیست درست مثل همان قصه کوتاهی پرده است. اصلا مهم نیست. این نظام همه هستی خود را مدیون تبلیغات است. به همه چیز از منظر تبلیغاتی نگاه می کند. نظام ذهن ساده ای دارد مثل هوادارانش. مهم این است که نشان دهد جلوی دانشگاه تهران را پرده کشیده و قدرت نمایی کرده است. همین. 

این نظام کوته بین و ظاهرساز و نهانکار همه آنچه می کند را بر روی همین پرده نقش کرده است. روی پرده عید غدیر خم را تبریک می گوید. یعنی انگار   نه انگار که این پرده برای پوشاندن واقعیت دانشگاه در روز 16 آذر است. پرده چنین می نمایاند که اصلا وظیفه اش تبریک گفتن به مردم مسلمان است. پرده در واقع پردگی خود را انکار می کند. نظام مقدس بر واقعیت پرده می کشد اما نمی خواهد به آن اعتراف کند. آن را در پرده دین و تبریک عید می پوشاند. در عین حال ادبیات نظام بر روی پرده نقش بسته است و ولایتمداری یا تمرکز قدرت در رهبر را به رخ دانشجویان می کشد که با قدرت مطلقه او به چالش برخاسته اند. پرده نشانه کامل زوری است که بر زین تزویر سوار است.



پرده نظام را نگهبانان و حاجبان هست. آنها فاصل حقیقت اند و قدرت. حقیقتی که نباید دیده شود و قدرتی که نیازمند است هر روز بیش از روز پیش پرده بر این و آن واقعه بکشد و اینجا و آنجا و هرجا حاجبان بگمارد. نظام در این پرده خلاصه می شود: واقعیتی که نمی خواهد ببیند و نظامیانی که گویی محرم اسرار و عیب پوش نظام اند

اما سود این پرده چیست وقتی که خبر اعتراض های دانشجویی سراسر جهان منتشر می شود؟ این پرده چه چیزی را می پوشاند؟ برای که می پوشاند؟ این پرده همه هنر و توانایی نظام است برای مهار واقعیتهایی که دیگر مهار نمی شوند. ایده پرده و اجرای آن و میزان تاثیر آن همه و همه نشانه های عمده ای از نظام است نظامی که همه توانایی اش همین است و نه بیش. پرده پوشانی هایش نه عیب خودش را می پوشد و نه واقعیت ها را مخفی می کند. اما یک چیز را آشکار می کند. اینکه میزان توانایی عقلی و مدیریتی این نظام چقدر است.

پرده به «عموم مردم ولایتمدار» تبریک می گوید. تا به نحوی طعنه آمیز اقلیت بودن برپاکنندگان خود را بپوشاند. و به نحوی ساده لوحانه کسانی را که پشت این پرده قرار می گیرند اقلیت وانماید. اقلیتی که جزو عموم مردم ولایتمدار نیست. نظام با توهم تکیه به عموم مردم به خود حق می دهد این کسانی را که اقلیت می پندارد خفه کند پنهان کند. اما همزمان بیگانگی خود را با دانشگاه نشان می دهد. دانشگاهی که نتوانسته آن را مهار کند. دانشگاهی که ناچار باید در پرده پوشیده شود.
------------
 * برای دیدن عکسها در اندازه بزرگ اینجا را ببینید 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
December 5, 2009  
بیمار سخت و جدال با خدا  
 
این روزها آرام ترم. جنگ هایم را کرده ایم. آشتی هایم را کرده ام. حدود و مرزهای انسانی خود را بار دیگر نشانه گذاری کرده ام. بیماری آنهم به این شکل سخت است. حالا بیمار را محک زده ام. دیده ام که می خواهد بماند. هنوز آرزوها دارد. پسرم را محک زده ام. دیده ام که چقدر خوب با این تغییر مهم در زندگی اش کنار می آید. دوستان ام را محک زده ام. دهها و دهها پیام گرفته ام از همه انها که می شناخته ام یا دوستان همدل اما نادیده بوده اند. دیده ام چقدر خوب است که آدم در شبکه زندگی کند. در اجتماع باشد. دوستان مهناز را ستایش کرده ام که مثل پروانه دور او می چرخند. زنها حس همبستگی قوی دارند. حس پرستارانه و مادرانه شان هم که طبیعی آنها ست. این حس چقدر کمک می کند. خوب حرف می زنند. تیمار می کنند. آرام می کنند. جمع می شوند. همدلی و غمخواری می کنند. من این را بلد نیستم. قدرتی است که زنان دارند.

آدمها را دیدم. که در مقابل فاجعه چگونه برخورد می کنند. بیماری سخت معیار و میزان است. برای سنجش دوستی ها. نزدیکی ها و دوری ها. نزدیک هایی که دور می شوند دورهایی که نزدیک می شوند. بعد از بیماری جهان رنگ دیگری دارد.

فهمیدم وقتی نیچه می گوید خدا مرده است یعنی چه. برای من هم خدا مرد. این چه خدایی است که نیست وقتی می خواهی ش؟ بعد صحنه دیگری پیدا شد. خدا به میدان آمده بود تا نمی دانم به چه دلیل مگو ما را عذاب دهد. چه خدایی! درست وقتی که باید درمان باشد درد می شود. وقتی باید مرهم باشد نمک می پاشد. من از این خدا بیزارم. این خدایی که در کمین آدمی نشسته است. با او باید جنگید تا سر جایش بنشیند. و من جنگیدم. این خدایی است که باید او را راند. دوستی و مهر و شفقت نمی داند. مرا یاد جنتی می اندازد و مصباح و دار و دسته کودتا. آنها که در قرآن شان رحمه للعالمین در هیچ نسخه ای و قرائتی نیامده است. 

کتاب «پاسخ به ایوب» را در میان کتابهای ام در لندن پیدا کردم. چه بموقع بود. شروع کردم به خواندن. دیدم این همان خدایی است که باید ایوب با او می جنگیده اما صلح کرده است. چه عذابی کشید ایوب از دست آن خدای کینه جو! این همان خدایی است که بعدها عمرش تمام شد و مرگ او را نیچه اعلام کرد.

خیلی فکر کردم. در آمستردام که بودم بسیار ساعتها بغض در گلو داشتم. گاهی نیز گریسته ام. بلند و تلخ. در خلوت یا به بهانه ای در جمع کوچک دوستان یا سر بر شانه شهزاده که می کوشید آرام ام کند. بی نتیجه ای. لندن دیگر نگریستم. دیدم باید جنگید. فقط یکبار وقتی دوباره دو دوست سوالی کردند اختیارم از دست رفت. بازگشتم اما. همانجا. سرخوش با دوستان گفتم و خندیدم. زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست. نباید به هر اندیشه باطلی راه داد حتی اگر منسوب به خدایی باشد. آن خدا را هم باید کنار گذاشت. هیچ خدایی که زندگی را شادمانه نخواهد خدا نیست. هیچ خدایی که به انسان مهر نورزد خدای من نیست. من زندگی با خدا را تفسیر همان جمله درخشان مولوی می بینم: عشق اسطرلاب اسرار خدا ست.

و هیچ کس که به انسان مهر نورزد و عشق نشناسد خدا نمی داند و نمی شناسد. عبوسی و زهدفروشی و خشونت با خلق به نام خدا همه از بیچارگی است از محروم ماندن از عشق است. این مکر خدایی است که رندانه شما را رسوا می کند. من صدای قهقهه خدا را بر ایشان و از آنچه ایشان می کنند می شنوم.

با یک خدا جنگیدم. آن خدای دیگر هم که برای ام مرده بود. اما به خدای خود که رسیدم آرام شدم. یا مرا آرام کرد. نمی دانم چطور اما یک جور توافقی بین ما حاصل شد. فکر می کنم جهان ما هنوز جهان خدایان بسیار است. یک به یک باید با ایشان حساب خود را صاف کنیم تا به سیمرغ خود برسیم.

مهناز در راه خوب شدن است. طول می کشد. هر روز یک حرکت کوچک. یک گام کوچک. اما وقتی به زندگی برگردد دنیا را طور دیگری خواهد دید. یوسف دوست سی ساله من که پنج سال در زندان نظام مقدس بوده است می گفت بعد از زندان آزادی برایش معنای دیگری یافته است. و هرگز از مراقبت اش بازنایستاده. وقتی از راهی دشوار عبور می کنیم همیشه جهان معنای دیگری می یابد. من برای مهناز دعا می کنم و در برابر همه محبتها و پیامهای خوب و انسانی شما دوستان دیده و نادیده ام خاکساری می کنم و سپاس می گزارم. همدلی و همدردی رسم خوبی است. زیرا که رنگی از خدا دارد. خدایی که از ما غاقل نیست. مثل دوستی که از ما غافل نیست. و جهان چیست بی دوستی؟  
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 23
چاپ کن
بفرست