قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




November 18, 2009  
چرا هر چه می سازیم بر باد می رود؟  
 
هشت سال می شود از همسر سابق ام جدا شده ام اما روابط مان دوستانه است. ما نتوانستیم با هم زندگی کنیم اما او مادر فوق العاده ای است. علی محصول ناز و نوازش و پرورش او ست. هیچ پدری نمی تواند محبتی را که مادر به فرزند می دهد به او بچشاند. من هرگز در این تردید نکرده ام. همیشه حواس ام بوده است که زندگی مهناز و علی آرامش داشته باشد. حمایتی که می توانسته ام بکنم دریغ نکرده ام. سالهای سختی گذشته است اما در آستانه 17 سالگی علی و 49 ساله شدن خودش این اتفاق بدترین اتفاق ممکن است. علی 24 نوامبر به دنیا آمده است و مادرش 21 نوامبر. این هدیه آسمانی از کجا بر سر این زن و این پسر آوار شد؟ علی بهترین نتایج را همیشه در مدرسه داشته است. امتحان آخر دبیرستان اش تمام نمره عالی بود. در زندگی اش هم خردمندی تربیتی را دارد که جامعه آزاد بریتانیا برایش فراهم کرده است. امسال در مرحله پیش دانشگاهی چندین درس علوم برداشته است و با تلاش مثل زدنی مدرسه را پیش می برد. ورزش می کند و موسیقی کار می کند. چیزی در زندگی اش کم نیست. 

مهناز یادگار زنانی است که در آغاز انقلاب بودند. با سادگی حیرت انگیزی ازدواج کردیم و با قناعت زندگی کردیم. آن سالها را باید نوشت. مثل رمان می ماند. حق التدریسی کار می کردیم. بازار جنس نداشت. کوپن بر زندگی مسلط بود. جنگ بود. و ما میان آژیر آمبولانس ها و مجلسهای شهیدان و تنگدستی عمومی و ایده های انقلابی و جنگ و ترور و انفجار زندگی می کردیم. همه زندگی مان تا سالها در یک اتاق خلاصه می شد. گاهی بزرگتر می شد ولی هنوز یک اتاق بود. به کتاب و بحث و عکاسی و بزرگ شدن دخترمان دلخوش بودیم.

زندگی بدویت خودش را داشت. با همه کشاکش های خانوادگی. همسن و سال بودیم. او باتجربه تر می نمود و من خام تر. من از کتاب و سیاست و تاریخ بیشتر می دانستم تا تدبیر منزل. آنچه هم می دانستم و می دانستیم به کاری نمی آمد. گره بر گره می افزود. راه حلهای سنتی و پدرسالارانه که به ارث به ما رسیده بود نتیجه نمی داد. راه های تازه هم با مقاومت شبکه خانواده هامان روبرو می شد. زندگی مان آزمایشگاه رنگارنگ سنت برای آزمودن همه راههای بن بست بود. در آن دایره مشکلی حل نمی شد. باید هر کدام سوی خود می رفتیم. اما این هم نمی شد. طلاق نابود کننده بود. زندگی را با سختی و سختی و تراشیدن خودمان ادامه دادیم. بیرون که آمدیم در مهاجرت فضای فشار و مقاومت نبود. بعد از چند سالی دوستانه جدا شدیم. هنوز تصویر آن روزی که بیرون آمدم در ذهن ام می چرخد. مهناز به دنبال من بیرون آمد و تا جایی که مرا می دید برایم دست تکان می داد. زندگی مان پس از آن آرامش بیشتری داشته است.

حالا این توفان از کجا ست؟ فرهنگ ما اول از متهم کردن این و آن شروع می کند. بعد آدم خودش را متهم می کند. این وسط یک در میان یقه خدا را می گیرد. من هم این روزها یک دور همه این کارها را کرده ام. اما رها می کنم. من هیچ جوابی ندارم. منطق این بحران ها را درک نمی کنم. من هم مثل انسانهای اولیه از خود می پرسم اخر اینهمه ظالم و دزد و زورگو و رشوه خوار و فریبکار و خبیث سالم باشند اما این زن که تازه داشت زحمتهاش به نتیجه می رسید و باید شکوفایی پسرش را که با عشق بزرگ می کرد می دید به این حال بیفتد. با سر شکافته و اسیر تخت و تنی که نیمی از آن حرکت نمی کند؟ می پرسم و جوابی ندارم. همه چیز داشت خوب پیش می رفت. این زلزله از کجا بود؟ چرا هر چه می سازیم چنین بر باد می رود؟
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 45
چاپ کن
بفرست  
November 17, 2009  
در آستانه  
 
منتظر هر امر غیرمنتظره ای بودم جز همین. زندگی پر است از چیزهایی که اصلا فکرش را نکرده ایم. امر ناگهان. اما هرگز تصورش را هم نکرده بودم که کسی از نزدیکان ام به چنین بلایی دچار می شود. این چند روزه مرتب با لندن در تماس بوده ام. پسرم می گفت که حال مادرش رو به بهبود است. طرف چپ اش بی حس و حرکت است اما هوش و حواس اش بجا ست. نگران نباش. ولی مگر می شود نگران نبود. بخت یار او و پسرمان بوده است که در خانه اتفاق نیفتاده. در ساعت اول کار در جمع اتقاق افتاده است. اگر در خانه بود چه کسی به دادش می رسید؟ علی مدرسه بود. با خود می گویم این می تواند هشداری باشد تا بیشتر مراقب سلامت خود باشد. این استرس و این پریشانی خیال برای امروز و آینده. اینها سم است. بر می گردد و خوب می شود. مثل خیلی های دیگر. چنان خوب می شود که اثری دیگر باقی نمی ماند. علی اطمینان دارد که همه چیز خوب می شود. من نگران علی ام که برای روبرو نشدن با حادثه ای که قدرت پذیرش اش را ندارد به خود دلخوشی می دهد. آنقدر خیال مرا راحت کرده بود که گفتم پس من هفته دیگر می آیم. قرار بود ببرندش برای فیزیوتراپی. 

اما حالا چه؟ در اتاق عمل است. بخشی از جمجمه را باید بردارند. می گویند لخته خون بزرگ است. سکته ای عمیق اتفاق افتاده است. لابد موهایش را تراشیده اند. کاسه سرش را می شکافند. دست کم چند ماهی بستری خواهد بود. بعد هم چندماهی دوره نقاهت خواهد داشت. کی به زندگی عادی بر می گردد؟ نمی دانم. و من اینجا و علی در لندن. باید بروم پیش علی بمانم. می شود؟ زندگی ام در آستانه دوپاره شدن است. مثل قلب ام. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 30
چاپ کن
بفرست  
November 14, 2009  
به عبارتن اخری  
 
مشکل خط فارسی مشکل امروزی نیست. یادداشت کورش علیانی هم اولین و آخرین یادداشت در این خصوص نیست. در بسیاری از متون قدیم «ها»ی غیرملفوظ نوشته نمی شد یا بین ژ و ز تفاوت نبود. بسیاری از آنها مصوتهای کوتاه را مثل حروف وصل حساب می کردند و جا و بیجا حذف می کردند و از این راه نمونه های زیادی از کلماتی را به وجود آوردند که به دو شکل نوشته می شود یا قواعدی ناهمسان را شکل دادند. هنوز روشن نیست که چرا باید یکجا مثل «تو» مصوت کوتاه ظاهر شود و هزار جا مثل «تربت» ظاهر نشود. چرا «خورد» را باید باید با واو نوشت و «خرد» را بدون واو؟ بسیاری میان «خواست»  و «خاست» در نوشتن اشتباه می کنند چنانکه میان «گذار» و «گزار». و اینها یک از هزار است. آنها که تلاش کرده اند به بچه های دبستانی خط فارسی را بیاموزند صعوبت این کار را می فهمند. خطاهای معلمان ما ست که امروز بسیاری می نویسند «ماله من» و نه «مال من». تازگی هم می بینم که ملت می نویسند درد و دل تا درددل. حتی الله و اکبر هم دیده ام به جای الله اکبر. بدترین و نادرترین اش هم احتمالا سال و سی است به جای سال سی در نقل آن مصرع مشهور فردوسی: بسی رنج بردم در این سال سی.

حالا ماجرای تنوین کورش را علیه داریوش برآشوبیده است. من این داریوش را خوب می شناسم و آن کورش را هم یکبار دیده ام و از او بسیار خوانده ام و کلام هر دو برای من عزیز بوده است. اما از این آشفتگی کورش به لحاظ بحثی سر در نمی آورم. ماجرای تنوین نه اولین ماجرای خط فارسی ست و نه آخرین اش. در این ماجراها نیز همیشه پیشنهاد و مقبولیت و اجماع ناشی از آن است که راهگشا ست. کورش در نون ماقبل مفتوح (یا همان -ن که آشوری می نویسد و کورش بر نمی تابد) ظاهر شدن را می پسندد و داریوش از آن پرهیز می دهد. این دیگر دعوا ندارد! آشوری بارها به من هم گفته است نگو و ننویس اهالی شعر یا اهالی ملکوت. و من گفته ام اگر سپهری گفته است «اهالی امروز» پس می شود گفت اهالی شعر یا وبلاگستان و مانند این. دعوا هم نکرده ایم. من در داستان این آشوب چیزهای دیگری می بینم. اما پیشتر خوب است دو سه نکته در باب خود تنوین بگویم.

به نظرم در باب رواج تنوین پس از قرن هفتم حق با آشوری است. این از باب غلبه درست است. اما اگر آشوری بگوید که تنوین پیش از آن هرگز به کار نرفته سخن صوابی نیست و دقیق نیست و حق با کورش است. فارسی نویسان مسلمان که قرآن را پیش چشم داشته اند و بسیاری از آنها نخبگان دو زبانه بوده اند طبعا هم قیدهای تنوین دار قرآن را می شناخته اند (مثل طوعا و کرها و عبثا) و هم میان دو زبان فارسی و عربی که می دانسته اند رفت و آمد می کرده اند و از اینجا دایره متنوعی از قیدهای تنوین دار را به کار برده اند از حقا و عمدا و لفظا تا قیدهای کم کاربردی مثل مشافهتا (مشافهه). این یکی در بلعمی هست. در شعر منوچهری عمدا هست و در شعر خاقانی: گردون نقاب صبح به عمدا برافکند. 

در عین حال قدما به عنوان پدران و استادان زبان فارسی از این ویژگی فارسی که خط به آنها امکان می داده بهره برده اند که تنوین را به آ تبدیل کنند. مثل همان شعر خاقانی. یا چنانکه در زبان ما خراسانی ها هست و می گوییم اصلا و ابدا (هر دو با آ و نه با -ن). یا همانکه کورش آورده: حالا. البته این در خود عربی هم بوده و هست که می توان تنوین را به آ تبدیل کرد. مثلا در قرآن این بسیار است و در قرائت می توان علیما بصیرای آخر آیه یا جایز به توقف را علیمن بصیرا خواند. بین این دو نون و آ رابطه چیست و چرا باید نون به آ تبدیل شود احتمالا خط و شیوه نوشتن دخیل است. اما می توان در آن تحقیق کرد.

حالا بیاییم سراغ نون دار نوشتن قیدهای تنوینی. درست است؟ از نظر من آری! اما خودم نمی نویسم. خط مقوله ای است که تغییر می کند مثل خود زبان. اما گویا محتاط تر از زبان است. برای همین است که ما می گوییم خاهر و می نویسیم خواهر. چطور خط تغییر می کند هم داستانی دارد دلکش که جای بحث اش اینجا نیست اما حتما تصمیم گیری نخبگان و پیشگامان و طراحان آموزشی و نویسندگان در آن تاثیر دارد. در همین سالهای اول قرن همه می نوشتند طهران. حالا دیگر کسی نمی نویسد. زمانی رحمن و اسمعیل هم قبول بود و بلکه رایج بود. اما امروز گرایش غالب به نوشتن رحمان است و اسماعیل. اصلاح خط لازم است اما راه دارد. 

وانگهی اگر روزی کورش عضو فرهنگستان شد و نسل تازه اهل ادب و زبانشناسی حاضر بودند اصلاحاتی در خط صورت دهند باید یادشان باشد که تنوین همیشه در اکثرن و تقریبن و نقدن ظاهر نمی شود. در مضافن الیه و مشارن الیه و سلامن علیکم و بای نحون کان هم وجود دارد و اگر تصمیم به ظاهر کردن نون گرفته شد باید قانون اش همه جایی و یکنواخت باشد. بعد هم باید فکری به حال دهها مورد مشکلات مشابه بکنند و معلوم کنند که آیا همه جا قرار است خط از تلفظ پیروی کند یا نه و چرا. آیا حتی درست است یا حتا. چرا آبه کرج غلط است و آب کرج درست. چرا طلایه به جای طلایع درست است اما راجه به جای راجع غلط. و از این شمار بسیار.

اما قانون صادر کردن هم کافی نیست. زبان و خط مساله رواج است. هنوز با وجود همه تلاشها و تفاهم ها که این سوی دنیا هست برای واقعگرا کردن خط و مثلا آلمانها کلی از تلفظ ها را با خط مطابقت داده اند، فرانسوی ها به همان املای عجیب و دور از تلفظ معمول واژه ها چسبیده اند. یا میان دو گونه انگلیسی آمریکایی و بریتانیایی اختلاف هست و دهها کلمه وجود دارد که صورت املای آمریکایی اش ساده تر و صورت بریتانیایی اش همان شیوه کهنه تر را نمایندگی می کند هر چند که بین تلفظ و خط فاصله افتاده باشد. 

اما هر چه باشد این راهها و مسیرها و اصلاحات خط بناگزیر باید از مسیرهای علمی و آموزشی بگذرد و از تایید اهل علم و زبان و فرهنگستان و مدیران آموزشی هم برخوردار شود. اما چون مدیریت جامعه ما مرتبا در بحران است و آرامش ندارد و چه بسا که سواد کافی برای مهار بحث ها و هدایت آنها به مسیر درست ندارد آشوبها پیدا می شود و یقه درانی ها صورت می گیرد. کار کورش و دوستان اهل ادب و زبان این نیست که بر این فتنه ها که می رود بدمند. 

مشکل کورش علیانی نقد و ایراد او بر داریوش آشوری نیست. مشکل در لحن او ست که زیاده ستیهنده است و از جاده انصاف به دور افتاده است. انصاف به قول نیکفر بازشناختن جایگاه فرد است وقتی او را نقد می کنیم. آشوری سالها در لغتنامه دهخدا کار کرده است و سالیان سال از زندگی اش را به کار واژه سازی و معادل یابی مشغول بوده است و در این باب صاحب فرهنگ است. در آخرین باری که با او صحبت می کردم می گفت که دارد بحث «زبان باز» خود را گسترش می دهد. او از معدود اندیشوران ما ست که به زبان علم در میان ما به طور جدی و همه جانبه نگر فکر کرده و در باب کاستی های آن مقاله نوشته و تالیف کرده است. خطاب کردن به آشوری به عنوان کسی که نمی داند چه می گوید و تلویحا یا تصریحا او را بیمایه خواندن نشان دانشوری و فرهیختگی و مایه داری نیست.

من وارد نقد جزئیات نقد کورش نمی شوم که در آن خطا کم نیست. باشد. گفتم که در داوری آشوری هم خطا هست. اما مساله اخلاق نقد است و انصاف در نقد و زبان نقد. نقد در سایه این ستیهندگی بیهوده راهی جز به بیراهه نمی برد. اگر هم مشکلی را حل کند که بعید می دانم حل کند ده مشکل تازه ایجاد می کند. امثال آشوری سرمایه های انسانی ما هستند. می توان کار آنها را نقد کرد یا پسندهای آنها را نپسندید. اما تند نشستن و کلاه کج نهادن آیین سروری نیست. ما هزاران مساله خود را باید با دست باز کنیم نه با دندان.

نکته ای که از آغاز در کار کورش دیدم و در این پایان می گویم این است که نقد تند و دست به یقه شدن با کسی مثل آشوری (یا پریدن به آل احمد و شریعتی و نیکفر و میلانی و دیگران که هر از گاهی باب می شود) گویا جبران عصبیتی می کند که راهی برای بروز خود ندارد. به عبارتن اخری این نفی اتوریته سیاسی که مثل لجن به ما چسبیده و مثل وزغ لزج است و همه جا هست و حال ما را بد می کند ما را به جایی می رساند که نفی آن را از اتوریته های دیگر شروع کنیم که دیوارشان گوییا کوتاه است. وقتی در مقابل نیروی مهاجمی که مسلح به انواع ابزارهای سرکوب است باید کوتاه بیاییم یا ناچار می شویم کوتاه بیاییم باید خشم خود را جایی خالی کنیم. و گرنه در یک جامعه سالم اینقدر تنش و تهاجم در نقد ادبی و زبانی نیست. طعنه و کنایه و اینها همه جا هست و مذموم هم هست. اما نه بین دو نفر که احتمالا هم را رو در رو نمی شناسند. این رجم به غیب (به معنای ظاهری کلمه) گویا در میان ما ست که رایج است. ما نسل بی رهبر و بی استاد و بی ارادت شده ایم از بس که استاد و ارادت دمار از روزگار ما در آورده است. حال مان خوش نیست. این را اقرار شویم دست کم می دانیم که چرا به قول مریم مومنی نقدهامان مثل دعوای خیابانی شده است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست  
November 6, 2009  
مسیرهای تاریخ فردا  
 
سمیه توحیدلو از دوستان وبلاگی دیده و نادیده خواسته است در باره روز 9 از ماه 9 سال 1399 بنویسند. از روی لطف مرا هم در شمار دوستان نام برده است (+). سمیه زنی دلاور است. این را همه می دانند. اما من او را به دانش و انصاف و گشاده دستی علمی نیز می شناسم. نمونه هاش کم نیست. او هر جا توانسته خدمتی به پیشبردن کار و طرح و برنامه ای بکند دریغ نکرده است. این از منش والا و انسانی او ست. او فردی مذهبی ست ولی از اینکه با غیرمذهبی ها کار کند و همفکری کند ابایی ندارد. مذهب او مذهب تنگ قدرت و دین دولتی نیست. مذهب او مذهب آینده است.

ده سال دیگر چگونه خواهد بود ایران؟ ما چگونه خواهیم بود. من به این بسیار اندیشیده ام. مثل بسیاری از شما. دیدن انقلاب 57 و سی ساله پس از آن مرا بی گمان ساخته است که تاریخ فردای هر ملتی را رویاهایش می سازد. انقلاب 57 تحقق رویای دهها ساله چپ انقلابی بود در ایران. ما از کوچک خان جنگلی و ارانی و طبری به بعد در تب انقلاب می سوختیم. بعد حزب توده فراگیر شد. سرکوب شد اما رویای ما و نسلهای روشنفکران پیش از ما را ساخت. در حمایت توده ای ها از انقلاب حتما دلیلی غیر از سیاست بازی محض وجود داشت. حزب توده فکر چپ را به همه جامعه روشنفکری ما تسری داد. همه را بیمار انقلاب کرد. مذهبی ها هم در امان نماندند. نگاه کنید به طالقانی و طاهر احمدزاده. به شریعتی و مجاهدین. میراثی که باز اگر چه چپ غیرمذهبی سرکوب شد به چپ اسلامی رسید. نمونه روشن و زنده اش میرحسین موسوی. امروز ته مانده چپگرایی را در رفتار مهوع احمدی نژاد می بینید که رفیق آخرالزمانی چاوز سرخ است.

 این روزها در کنار اخبار سیاست و کارهای روزنامه نگاری ام خواندن تاریخ اشکانی و ساسانی را هم در دست دارم. اگر کسی این تاریخ را برای درک تفاوتها خوانده باشد متوجه نکته مهمی می شود که چرخش اشکانی به ساسانی را توضیح می دهد. من آن را رویای ساسانی می نامم. اشکانیان دولتی از دولتها بودند. چیزی شبیه اتحاد جماهیر اشکانی. یا دوست دارید ایالات متحده اشکانی. ساسانیان که در کار برآمدن بودند آرزوی یکخدایی یا پادشاهی واحد داشتند. تمام فرهنگ و ادب ساسانی بعدها حول همین محور شکل گرفت. و همین هم توضیح دهنده تفاوت بزرگ آنها ست با اشکانیان. بعد که تاریخ ایران را مطالعه می کنید می توانید دوره های ایالات متحده ای را باز هم پیدا کنید و دوره های تمایل به یکخدایی را هم. آخرین نمونه دولت ساسانی را صفویان بنیاد نهادند. از این رو ست که می گویند صفوی ها احیاگر مجد ایران کهن بودند و ایران را یکپارچه کردند. 

از این اشاره چه می خواهم نتیجه بگیرم؟ به نظر من دوره جمهوری اسلامی با مبارزه ای که با تنوع های قومی و دینی و فکری و طیقاتی کرده است و سرکوب به سود یکسان سازی استالینی را به عنوان سیاست خود برگزیده است میل نهفته ای را در مردم ایران بیدار کرده است تا بر تنوع های خود تکیه کنند. رویای ایرانی آنچنان که من در این روزها می بینم و در این سالها استشمام می کرده ام این است که از وحدت زوری و تحمیلی به سوی تنوع دموکراتیک و همزیستی برود. در آینده نزدیک ایران، نه تنها مذهبی ها و غیرمذهبی ها در کنار هم به صلح و آرامش همزیستی خواهند کرد و قدر این تنوع را خواهند شناخت که اقلیتهای دینی هم محترم خواهند بود. اهل سنت برای مسجد ساختن در پایتخت با منع حکومت روبرو نخواهند شد. یهودیان ازادانه به اسرائیل رفت و آمد خواهند داشت. زرتشتی ها آتشکده هاشان روشن و پر رونق خواهد بود. بهایی ها متهم مادرزاد تلقی نخواهند شد. ارمنی ها در خدمات فرهنگی و اجتماعی خود باز هم پیشگام خواهند بود. چپ ها و سوسیالیستها هم جای خود را خواهند داشت. و ساختار سیاسی به احتمال قوی به سوی نوعی فدرالیسم گرایش خواهد یافت و تهران-مرکزی با معنای امروزی اش که با تبعیض های فراوان به ضرر شهرهای دیگر همراه است پایان می یابد. و عقده تهران و مشکلات هزارتویی اش باز خواهد شد. در آینده ایران هیچ قومی تحقیر نمی شود. هیچ فکری تحقیر نمی شود. هیچ زبان و لهجه ای تحقیر نمی شود.

رویای دیگر ما رهایی از همین تحقیر و تحمیل است. نه فقط در سیاست و مذهب که در خانواده و مدرسه و رسانه هم. در کوچه و محله هم. گرایش تاریخ آینده ما به سوی آن است که هیچکس دیگر نتواند به زور و اجبار و قلدری و حمایت مقامی دولتی حرفی را پیش ببرد. خانه ای را خراب کند. برجی بسازد. یا حتی مسجدی بنا کند. مدرسه و برج و مسجد ساختن هم رضایت همسایگان را خواهد خواست. مردم آزادند نه تنها برای اینکه زندگی فردی خود را بسازند بلکه برای اینکه در زندگی اجتماعی مشارکت کنند. رای داشته باشند. حرف شان ارزش داشته باشد و بالاترین ارزش باشد. جامعه آینده ما جامعه ای که از حکومت بترسد و از هر که رخت پاسبانی پوشیده بترسد نیست. این را همین دیروز در 13 آبان و این ماههای پس از 22 خرداد به چشم دیده ایم. اما دولت فردا دولت ارعاب نیست. پلیس اش برای سرکوب آزادی و اندیشه و تنوع و مخالفت مدنی نیست.

رویاهای ما کم نیست. ما سی سال با حکومتی سر کردیم که رویا نداشت. آینده نداشت. رویایش دن کیشوتی بود. آینده اش بازگشت به گذشته بود. در این سی سال ما رویاهامان را ساختیم. بسیاری سوختند در زندانها و مهاجرتها و انزوا و سرکوب و تعطیل موقت و دایمی گروه و جمع شان. اما پرچم آنها نسوخته است و رویای آنها سر به سر و خانه به خانه گشته و اکنون آرزوی همگانی شده است. تاریخ فردای ما که آمدن اش حتمی است تعبیر رویاهای ما ست. انتخاب مسیرهای تازه ای است که مثل مسیر سی ساله ای که تجربه کردیم به زندان و تحقیر و تحمیل و تبعید و سرکوب فکرها و نسلها نینجامد. برای تاریخ فردا ما دیگر به گذشته بازنمی گردیم.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
November 3, 2009  
از گروگان گیری نمی توان دفاع کرد  
 
آقای خامنه ای در سخنرانی تازه خود در آستانه 13 آبان حرفهایی زده است که از او انتظار می رفت. ایشان توجه ندارد که نقشه سیاسی ایران عوض شده است و نه این 13 ابان دیگر مثل سالهای قبل است و نه حرفهای او مثل سالهای قبل فهمیده می شود. چند تعبیر آشکار و نهان رهبر نظام مقدس را کوتاه مرور می کنم تا محل نزاع به قول آقایان زیر نورافکن قرار گیرد:

فرسوده شدگان: ایشان که کارش با سرکوب و حبس و محاکمه معترضان و اصلاحگرایان و امثال این امور قوام نگرفته است حالا زخم خوردگان را فرسودگان می نامد و بر زخم ایشان نمک می پاشد. می فرماید: جز مشتی انقلابی فرسوده و پشیمان باقی همه الحمدلله انقلابی مانده اند. من اولین فرسوده ای که به نظرم می رسد بهزاد نبوی است که مشهور است به چریک پیر. از این دست فرسودگان پشیمان از انقلاب به قول آقا کم نداریم. اما انصاف باید داد که فرسودگان را زندان نمی کنند و پشیمانی هم جرم نیست. اما حالا سر دعوای حقوقی نمی رویم بخصوص با ایشان که هر نوع مخالفتی را اصلا جرم می داند. اما یک سوال می ماند. اقای خامنه ای، آدم  پشیمان و فرسوده شود بهتر است یا فرسوده نشود اما ملت را پشیمان کند؟ من یاد داستان دوریان گری می افتم. فرسوده شدن خیلی بهتر است از معامله کردن با شیطان. هیچکس ابدی نیست.

تحقیر: آقای خامنه ای فکر می کند گروگان گیری ماموران و دیپلمات های سفارت آمریکا این ابرقدرت را تحقیر کرده است. از این بابت خیلی راضی به نظر می رسد. من نمی دانم آمریکا تحقیر شده است یا نه اما می بینم که روش تحقیر و تحمیل در نظام مقدس امری شایع و رایج است. راه دور نمی رویم. همین رفتارهای بعد از انتخابات با مردم در خیابان و با بازداشتی ها در زندان. چه اهمیتی دارد برای ما مردم که اقدام 30 سال پیش کسانی برای مدتی آمریکا را تحقیر کرده باشد وقتی خود این مردم 30 سال است تحقیر می شوند و تحقیر در نظام تحت رهبری ایشان نهادینه شده است؟ وانگهی هزاران هزار ایرانی در سفرهای خود به خارج بارها و بارها تحقیر شده اند به صرف اینکه گذرنامه شان صادره از پلیس نظام مقدس بوده است. این چه افتخاری است که شما 30 سال پیش فرضا مدتی آمریکا را تحقیر کردید و 30 سال مردم خود را تحت سوء ظن خارجیان گذاشتید؟ این تحقیر چه عزتی برای ایران و ایرانی وشخص شما به عنوان رهبر وتدبیر کننده امور به ارمغان آورده است؟ 

گروگان گیری: این فقط در ایران و تحت گفتمان پرتناقض سیاست ایران تحت رهبری شما ست که می توان از زبان یک رهبر سیاسی از گروگان گیری دفاع کرد. گروگان گرفتن کار گروههای چریکی بی وطن است. چطور می توان صورتی از گروگان گیری را درست و قابل دفاع دانست و صورتهای دیگر آن را که مثلا از جندالله در بلوچستان سر می زند محکوم کرد؟ گروگان گرفتن در آن سالهای اول انقلاب ممکن است پز و پرستیژ انقلابی داشت و آنهم صرفا به خاطر اینکه از حمایت یک بلوک سیاسی ضدآمریکایی برخوردار می شد و قبح اش پوشیده می ماند اما امروز چه توجیهی برای دفاع از گروگان گیری داریم؟ بالاتر از آن چه توجیهی برای گروگان گیری اعضای یک سفارت و دفاع رسمی از آن در مراسم هرساله داریم؟ رفتار نظام مقدس با کدام الگوی سیاسی و دیپلماتیک سازگاری دارد؟ کدام گرهی از کار مردم ایران باز می کند اگر صد گره بر ان نیفکند؟

استانداردهای دوگانه: آقای خامنه ای زندگی و رفتار و گفتار شما سرشار از تناقض های ناشی از تبعیض و استاندارد دو گانه است. اگر استکبار بد است منحصر به امریکا نیست و اگر نباید با واژگان اخلاقی وارد سیاست و دفاع از منافع ملی شد همان کاری که با روسیه می کنید با آمریکا هم بکنید. چه کسی گفته است که روسیه میراث خوار شوروی کمتر از آمریکا مستکبر است؟ یا اگر سفارت آن یکی را اشغال می کنید جلوی سفارت این یکی را هم نگیرید تا گروه دیگری این لانه جاسوسان روسی زبان را اشغال کنند و عزت دیگری بر عزت های انبار شده نظام مقدس بیفزایند. شما دیگران را به بصیرت فرا می خوانید اما در کار خود بصیرتی ندارید که ببینید جهانی به شما پشت کرده است. نمی شود که طراحان اشغال سفارت آمریکا امروز فرسوده قلمداد شوند و در زندان باشند و به شیوه مدیریت سیاسی شما معترض باشند اما شما سرحال و قبراق تز و تئوری همانها را که سرکوب کرده اید ادامه دهید. اگر دست کم صاحبان آن تئوری در نظام مقدس شما محترم بودند یا حامی شما بودند باز حرفی. اما نیستند. پس حتما چیزی اشتباه است. نمی شود که پیر کهنسال باتقوایی مثل آیت الله منتظری آشکارا بگوید از تایید خود در باره اشغال سفارت پشیمان و متاسف است اما شما که آن موقع شخصیت مهمی هم نبودید حالا بیایید و با منطقی که صغرایش با کبرایش نمی خواند همچنان از آن دفاع کنید. شما دارید از منافع ملی ما دفاع می کنید؟ 

قصه تمام شده: مساله بسادگی این است که دور کینه انقلابی به امریکا که هیزم اش را شوروی تهیه می کرد گذشته است. این کینه انقلابی و روشهای غیرمتعارف اش مثل گروگان گیری و چریک بازی رفته است کنار همان کارگران جهان که باید متحد می شدند و الان کسی از آنها سراغ نمی گیرد. جهان نو و نسل نو اصلا نمی داند چرا باید بین آمریکا و روسیه و چین و بریتانیا فرق گذاشت. دنیای ما دنیای دیگری است. بهشت نیست اما با زبان دیگری حرف می زند و راههای تازه ای برای تعقیب منافع اش دارد. نه رابطه چین و آمریکا مثل سی سال پیش است و نه رابطه روسیه و آمریکا. چرا باید ایران سیاست اش را در فریزر گذاشته باشد؟ این چه جور منطقی است؟ من به آقای خامنه ای و دستگاه اش خوش بین نیستم اما اگر خوش بینانه بخواهم نگاه کنم کمترین چیزی که می توانم بگویم این است که آقای رهبر شما دارید یک داستان تمام شده را ادامه می دهید. این قصه ها تمام شده است مثل قصه خود شما. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست