قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




October 30, 2009  
وقتی بالاخره رهبر پاسخگو شد  
 
حالا بسیاری از دوستان و اهل نظر در باره سوالات محمود وحیدنیا دانشجوی برجسته و شجاع شریف در مجلس دیدار با رهبر و پاسخهای رهبر به او نوشته اند. پس وارد جزئیات بحث شده نمی شوم. اما برای من از دو منظر این پرسش و پاسخ مهم است:

اول اینکه جنبش سبز رهبر را ناچار پاسخگو کرده است. این شاخصه مهمی است. جنبش سبز جنبشی که فقط شنونده باشد و سر به تایید بزرگان و رهبران تکان دهد نیست. جنبشی است که سوال می کند بازخواست می کند انتقاد می کند و برابری طلب است. برای هیچ رهبری تقدس و معصومیت قائل نیست و در چشم اش هیچکسی بالاتر از قانون و فراتر از نقد نیست. اینها را محمود وحیدنیا بخوبی نشان داده است. محمود اهل ترس و ترسخوردگی و حرف نزدن و سکوت و تایید ضمنی نیست. او سوالهایی دارد که امروزی و دیروزی هم نیست. ناشی از مطالعه روندها و روشها ست. بر می خیزد و بدون اینکه تند شود هیجان زده شود یا مثل بعضی ها در حضور قدرت برای نشان دادن اخلاص خود گریه کند، تا صاحب قدرت او را معاند و دشمن نشمارد، حرف اش را متین و روشن و بی لکنت می زند. در ذهن او که نمونه نسل جدید است نسلی که بحق رهبر جنبش است رهبر یا هر مقام دیگری باید به سوالها و ابهامها جواب دهد. هیچکس متکلم وحده نیست. هیچکس نباید خود را در مقامی ببیند که به تنهایی حرف بزند و از خیل مردم و شنوندگان و مخاطبان بخواهد فقط گوش کنند و تایید کنند و تحسین و به به کنند و سوالی ابهامی چالشی نقدی نظری نداشته باشند.

از نظر این جنبش و این نسل جدید همه چیز اینتراکتیو است از وبلاگ تا رهبری! این جنبش و این نسل ویژگیهای خود را اکنون به همه جا و همه صحنه ها برده و همه را به دنبال خود کشانده است از جمله آقای خامنه ای را. حالا برای اولین بار آقا در دیدارهایش باب گفت و گو را باز کرده است. و با حرفهای وحیدنیا برای اولین بار پاسخگو شده است. یعنی نسل نو کاری کرده است که خبرگان و احزاب و روزنامه ها و نهادهای دولتی و غیردولتی نتوانستند انجام دهند. و این خواه ناخواه بسیار چیزها را تغییر خواهد داد. خود آقای خامنه ای هم این را درک می کند که می گوید: نمی توان جلو جوانها را گرفت.

دوم پاسخهای رهبر است. رهبر با پاسخهای خود نشان می دهد که برای او در بر همان پاشنه قدیم می چرخد. مهم نیست که شما چه سوالی می کنید. او همیشه از موضع خود حرف می زند. شما می گویید صدا و سیما چرا تخریب می کند و فرصت دفاع نمی دهد او می گوید بله صدا و سیما باید تبلیغات اش   بهتر شود یا می گوید خب من که مسئول همه کارهای صدا و سیما نیستم و از این دست جوابها. آیا رهبر واقعا پاسخ می دهد؟ روشن است که نه! اما این یعنی چه؟ از نظر من و از همان منظر اول، این یعنی رهبر می خواهد صحنه را مطلوب جوانان کند اما نمی داند چگونه. او دلش می خواهد جوانان باهوشی مثل وحیدنیا هم به صف او بپیوندند اما راهش را بلد نیست. او چنان در مداحی بیست ساله هواداران غرق است که برایش بسیار دشوار است وارد گفت و گو شود. گفت و گو بنابرین در حد ظاهر می ماند. او همچنان ادای پدر سالخورده و رازدانی را بازی می کند که نمی تواند همه حرفهایش را بگوید و گرنه همه را قانع خواهد کرد. به نظرش این نقش کافی ست تا جوانان کارنادیده را مرعوب کند یا تسلیم کند. 

رهبر جمهوری اسلامی نمی تواند وارد گفت و گو شود. زیرا بنیاد جایگاه او بر پیری و پیروی نهاده شده است و نه بر گفت و گو. او می فهمد که نمی توان و نمی تواند جلو جوانها را بگیرد. او می داند که بسیجی هایی که در میان جمعیت نشانده اند تا در هواداری از رهبر شعار دهند و به منتقد حمله کنند برای قانع ساختن جوانان کافی نیست. اما راه دیگری ندارد. این همه هنری است که از نوع حکومت او بر می آید. او اگر بخواهد عوض شود همه چیز عوض خواهد شد. این را خوب می داند. اما این فشار روزافزون که حالا به خانه خود او رسیده و جوانان را رو در روی او قرار داده فشاری خردکننده است. او می خواهد این را مهار کند. اما هنر مهار آن را ندارد. برای همین است که همه جوابهایش پرت به نظر می رسد. او نمی تواند مستقیم وارد پاسخ به آن پرسشهای ساده اما بنیادبرافکن شود. منش او و روش او «نقدپذیری» که اساس گفت و گو ست نیست. او در پاسخی که به مساله نقد رهبری می دهد دست خود را رو می کند. وحیدنیا از نقد مطبوعاتی و نهادی و ساختاری می پرسد. چرا نقد رهبر خط قرمز است؟ پاسخ رهبر این است که نقد هم می کنند و به دست من هم می رسد. رهبر فکر می کند اگر نقد حرام بود و خط قرمز بود مردم باید ساکت شوند؟ خب پیدا ست که نقد می کنند و حرف می زنند و شعار هم می دهند. اما این آن نقدی نیست که سیاست ساز و جامعه ساز باشد و برای منتقد شان و امنیت بیاورد. تازه این مساله منتقد است. مساله نقدشونده هم وجود دارد. وحیدنیا و جوانان ما وقتی از نقد حرف می زنند از تاثیر نقد هم حرف می زنند. اینکه نهادهای رسانه ای و شخصیتهای سیاسی قادر به نقد نباشند و نقد به معنی به خطر انداختن جان و مال و آبرو باشد به معنای وجود فضای نقادی نیست. و اما وقتی که برخی شخصیت ها با به جان خریدن همه خطرات نقد کردند اینکه به دست رهبر برسد مساله اصلی نیست. مساله اصلی این است که رهبر در روش و منش و سیاست خود تغییر بدهد. نقدی که دست زدن به آن خطر باشد و وقتی به نقدشونده می رسد بی تاثیر باشد چه هنری را در رهبر و مدیر سیاسی به اثبات می رساند که آقای خامنه ای به آن مباهی است؟  

برای آقای خامنه ای دنیا بر همان مدار قدیم می چرخد. او فکر می کند این جوانان هم روستائیان سی سال پیش اند که برای دیدار آیت الله خمینی سر از پا نمی شناختند. برایشان دیدار آقا بس بود. اما جهان و جمعیت و جامعه عوض شده است. اینها جوانان کاردیده اند و پرسشگر. این پرسشگری رهبرانی را می طلبد که توان پاسخگویی دارند. رهبرانی که قدرت ارتباط دوسویه با مردم و جوانان دارند. جنبش سبز آغاز عصر دوسویه شدن سیاست در ایران است. 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
October 27, 2009  
چرا بی بی سی کافی نیست؟  
 
تحولاتی که در جریان است دست در کار تغییری اساسی در نقشه رسانه ای فارسی و نقش رسانه های امروز و آتی است.  جهان بسرعت تغییر می کند ولی مثل همیشه معیارهای نقد و ارزیابی دوره قدیم است که لنگ لنگان به دنبال تحولات می دود و تلاش می کند با چارچوبهای کهنه خود این دروازه های تازه گشوده را اندازه کند. اما بزودی همه درخواهند یافت که دوره عوض شده است و معیارهای تازه ای از آن خود می طلبد. گزاره های دوره قدیم آنگاه دیگر از اعتبار خواهند افتاد.

حساسیت بیمارگونه نظام مقدس به بی بی سی فارسی از جنس حساسیت های کهنه است. اتفاق های مهم جای دیگری در جریان است. سی سال پیش نظم و نظام جهان دیگر بود. بی بی سی می توانست صدای یک انقلاب باشد و خواه ناخواه در بسته بندی پیامی که می گزارد نقشی خاص خود هم داشته باشد. می شد از تاثیر بی بی سی حرف زد. نه اینکه بی بی سی بی تاثیر شده باشد. نه! اما رسانه های موثر دیگر منحصر نیست به یک رسانه یا دو رسانه. دنیای تازه رسانه ای دور بی بی سی فارسی شکل نمی گیرد.

در همین کمتر از یک سالی که از عمر بی بی سی تصویری می گذرد توجه کرده اید که چقدر رسانه تازه راه افتاده است؟ نه فقط وبسایت و خبرگزاری و رسانه های خودمونی سبز و غیرسبز بلکه حتی رسانه های تصویری. ما بدون اینکه خود بدانیم در معرض پیامگزاری رسانه های متعدد قرار گرفته ایم. بازار رسانه ای فارسی امروز بازاری شلوغ است زیرا یکباره همه تمنای رسانه پردازی پیدا کرده اند. بی بی سی نه تنها باید با صدای آمریکا رقابت کند که ناچار است با دهها فعال رسانه ای و حتی گروههایی که پیش از این رسانه ای نبوده اند و وارد میدان شده اند رقابت کند. 

دنیای رسانه تغییر کرده است. این دنیا دیگر تک صدایی نیست و در اختیار هیچ رسانه واحدی نیست. چه این رسانه صدا و سیما باشد چه بی بی سی یا صدای آمریکا. و طرفه آن است که همه این رسانه های غول پیکر اکنون در میدان رسانه ای با چالش رسانه های خرد روبرو هستند. بی بی سی نه تمنای جمع کردن همه صداها را در خود دارد و نه توانایی آن را و نه حتی ذهنیت متناسب با آن را. اما از آن هم مهمتر این است که گروههای رسانه پرداز هم دیگر مایل نیستند همه در یکجا دیده شوند. یعنی اگر بی بی سی هم بخواهد جماعت دیگر به تنوع رای می دهد. درست هم همین است. نه بی بی سی یا هر رسانه دیگری باید بخواهد صدای واحد و جامع باشد و نه گروههای مختلف باید ندای وحدت رسانه ای سر دهند. در واقع، این ذات متکثر جامعه اکنون ایران و ایرانیان است که به کثرت رسانه ای ترجمه شده است و بیشتر از این هم خواهد شد. آنچه برای من هیجان انگیز است این خودجوشی رسانه پردازان جدید است. از محسن سازگارا تا حمید دباشی. از آرش سبحانی و محسن نامجو تا مهدی کروبی. از محسن کدیور تا تلویزیون وین تی وی. و دهها جوان و میانسال و پیران سران جوان دل که در کارند و بیش از این در کار خواهند امد. مساله اصلی این است که همه دارند راه می افتند. از جهتی مثل آغاز دوره وبلاگ نویسی است. حالا وقت آن است که بتدریج وارد بحث تلویزیون آسان بشویم و بگوییم: ویدئو؟ بسیار آسان است؛ می گویید نه به تفاوت پیام ویدئویی کروبی با مصاحبه ویدئویی موسوی توجه کنید! بتدریج دستورنامه هایی هم نوشته خواهد شد که کار را برای همگان آسان کند. اینکه من می بینم آینده نزدیک و چشمدید رسانه را با تحولی عمیق روبرو خواهد ساخت. این همان چیزی است که وضع امروز را از سی سال پیش متمایز می کند. این یک جنبش آرام و طبیعی و خودجوش است که رسانه می سازد و نمی توان حتی جلوش را گرفت. آنها که خواب می بینند و فکر می کنند با مهار فنی یا سیاسی این یا آن رسانه کار را تمام کرده اند در خطای محض به سر می برند. 
 ----------------
*نوشته را نقدیم می کنم به شروین نکویی و همه کسانی که مثل او آرزوی رسانه مستقل دارند.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
October 13, 2009  
ما مسیر زندگی مان را خودمان تعیین می کنیم  
 
چقدر این دختر خوب حرف می زند! چقدر مستقل است. آزاده و جسور است. ما را به جسارت دعوت می کند به اقدام و حرکت. اما پرخاشگر نیست. زندگی خواه است. از باور به دروغ خسته است. او نمونه ای از نوع آگاهی و بصیرتی است که در جوانان ما پیدا شده است در دختران ما. جوانانی که دیگر نمی خواهند راه پدران شان اطرافیان شان را بروند. می گوید ما آزادی می خواهیم مهم نیست که فرزند چه کسی هستیم. از اینجا به بعد ما مسیر زندگی مان را خودمان تعیین می کنیم. می گوید من جرات کرده ام. ولی تنها نیستم. روی پیشانی ما ننوشته شده که از آغاز تا پایان یک راه را باید برویم. کافی است چشم مان را باز کنیم. حقیقت در خیابان است.
 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
October 9, 2009  
نوبل صلح اوباما راه جنگ را سد می کند  
 
اولین واکنش گروههایی از ایرانیان به نوبل صلح اوباما اظهار تعجب است. خواسته قلبی بسیاری از ایرانیان این بود که یکی از رهبران جنبش سبز نوبل صلح را ببرد. اما غیرایرانیان هم کمتر از ایرانیان از اعطای نوبل صلح به اوباما ناراضی نیستند. نظرسنجی روزنامه گاردین (در اینجا) نشان می دهد که عموم مردم فکر می کنند هنوز زود بوده که به اوباما نوبل صلح داده شود. اما اگر خوب فکر کنیم نوبل صلح رای دادن به صلح برای ایران و افغانستان است. اینکه وقت اعطای نوبل صلح به اوباما بوده است یا نبوده و اینکه آیا کسی دیگر شایسته تر از او برای نوبل صلح امسال وجود داشته یا نه مساله اصلی ما نباید باشد. در زمانی که گزینه های تفاهم و تحریم و حمله روی میز مذاکرات است، مساله اصلی این است که با این نوبل وسوسه جنگ با ایران و حمله به ایران فروکش می کند و این همان چیزی است که ما می خواهیم.  

ما معتقدیم هر حمله ای باعث نابودی جنبش سبز می شود و راه خشونت را باز می کند و ولو به تغییر رژیم فعلی بینجامد هیچ ارزشی ندارد. هر نوع تغییر در ایران باید از راه مردمی و خودجوش و مسالمت آمیز به دست آید. اعطای نوبل صلح به اوباما جایزه ای به همه سبزاندیشان است. راه مذاکره را باز می کند و باز نگه می دارد. تا مذاکره و گفتگو هست جنبش صلح جوی سبز هم هست و رشد می کند. دادن جایزه صلح نوبل به رئیس جمهور آمریکا راه را بر نظامیگری فرفه احمدی نژاد و سینه چاکان سپاهی اش هم می بندد. اینهم پیامد مهمی است. در واقع دادن نوبل صلح به اوباما جنگ طلبان هر دوسوی مذاکره کنونی را عصبانی خواهد کرد اما دست کم برای آینده نزدیک تداوم جنبش سبز را تضمین می کند و خطر جنگ را کاهش می دهد. این به نفع ما ست. من تصمیم کمیته نوبل را هوشمندانه ترین تصمیم در جهت منافع مردم خود و صلح جهانی می بینم ولو به رهبران مردم من جایزه نداده باشد با دادن جایزه امسال ادامه حیات جنبش ما را بیمه کرده است.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
October 8, 2009  
این کارت دعوت شما ست  
 
از اول شب داشتم فکر می کردم در باره حرفهای اقای خامنه ای بنویسم در چالوس. تا رسید به ساعت نوشتن دیدم چند نفر وارد بحث شده اند و بخوبی هم از عهده بر آمده اند. من می خواستم بخصوص در باره این حرف او بنویسم که گویا از معیارهای مهم حضرت است و آن اینکه هر جا دشمن استقبال کرد داریم به خطا می رویم و هر جا پشت کرد و قهر کرد داریم درست می رویم. دیدم این را هم بچه جنوب شهر یکی از همسایگان وبلاگستانی نوشته است (+) و نتیجه گرفته که پس کهریزک کار خوبی بوده اصولا. دست مریزاد! نقد آقای خامنه ای امری مبارک است. در عوض بیست سال نقد نشدن و پاسخگو  نبودن لازم داریم که حضرت اش را کمی حلاجی کنیم. هیچکس ورای نقد نیست. این سخن جنبش 22 خرداد است. خوب است یکی همت کند و مقاله شناسی نقد خامنه ای را تهیه کند. به آن نیاز داریم.

تاریخ رهبر تاریخ گذشته است. تاریخ دیروز هم نیست. تاریخ پریروزها ست و این پریروز را از حضرت فردید وام می گیرم که آقا به ایشان ارادت تامه دارند گویا (این مصاحبه دکتر سروش را ببینید که از قضا همین امشب دوباره بچه جنوب شهر به آن لینک داده است- حبذا وقت شناسی!). 

چیزهای دیگری هم هست. اما حالیا از ان در می گذرم تا به سخن دیگری برسم که واجب تر است. چهارشنبه روز خوبی بود. یکی از خوبی هاش این بود که سانلی و رفقا تصمیم گرفتند بعد از مدتی دست و پنجه نرم کردن با اندیشه های سبز کار خود را علنی کنند. من قبلا هم از سانلی نوشته ام. در این مدت هم که پیگیر کارها بوده است با همراهی جوانانی اندیشومند از سبزهای این نواحی و دورتر دیده ام که همه گروه با انضباط و سرخوشی کار می کنند. کارهاشان مزه فردا دارد و نقد بی بهانه دیروز و پریروزها ست. این را مرامنامه ای که برای راه سبز امید (رسا) به صورت گروهی نوشته اند بخوبی نشان می دهد. سبزاندیشان آماده می شوند برای طراحی فردایی که بزودی می آید. دیروزها پریروز می شوند اما فردا روز دیگری است.

شریعتی سی سال و اندی پیش در گفتگویی با اندیشوران جنبش آن زمان در لندن گفته بود که اسلام دین جوانان است. حالا باید سخن او را اینطور تصحیح کنیم که فردا دین جوانان است. آزادی دین جوانان است. فردایی که می تواند اسلامی باشد یا نباشد اما قطعا زوری و اجباری نیست. قطعا خشونت و تحمیل در آن راه ندارد. حتما دین راستی و شادی است. فردا جوان است. با آزاد کردن امروزش به سوی آینده ای می رود که هنوز باید کشف اش کند اما می داند که دیگر تکرار دیروزها و پریروزها نیست. فردایی  که برای اولین باردیگر بازگشت به هیچ چیز نیست. عقبگرد نیست. برایش گذشته مقدس نیست. گذشته گذشته است. پشت سر خستگی تاریخ است. هیچ گذشته ای ارزش بازگشت ندارد. این را تجربه نظام مقدس و ناسیونالیسم پهلوی به اثبات رسانده است. یکی تاریخ باستان را می دید و از امروز جامعه خود غافل بود و دیگری همه تاریخ ما را پیش پای صدر اسلام قربانی می کرد. اگر همه تاریخ باستانی برای شاه تقلیل یافته بود به کورش که او هم خواب بود همه تاریخ اسلامی برای مدعیان نظام مقدس خلاصه شده است در علی که او را هم به گروگان گرفته اند. و گرنه آن علی که شریعتی می گفت کجا و این علی کجا. و عبرت آموز است که دنیای اسلام رهبر نظام چنانکه امروز بدان اعتراف کرد خلاصه شده است در لبنان شیعی و پاکستان آلوده به سنی و شیعه کشی و افغانستان که بلاگردان همه شده است. و همین. همین؟ بماند.

به قول هرتسن که متفکر محبوب من است اگر تاریخ از نقشه ای پیروی می کرد هیچ چیز جالبی نداشت (چه رسد به اینکه آنچه را از سر گذرانده تکرار کند) تاریخ سراسر بدیهه و بدعت و اراده است. او این حرف را در برابر آغاز سیل بنیان کن یکسان سازی کمونیستی می زد و ما آن را در پایان کاریکاتور اسلامی همان یکسان سازی باز می گوییم. این دعوتی عام است. این اعلام عمومی پایان عصر یکسان سازی است. و ما نخستین مردم منطقه خود هستیم که آن را عمیقا دریافته و به نفی آن برخاسته ایم.

مبارزه براي آزادي، براي آزادي فردا نيست بلکه براي آزادي امروز است. اين را هرتسن متفکر روس مي‌گويد. هرتسن آدمي بود که مي‌توانست در برابر نفوذ ايدئولوژي‌هاي ويرانگر و فرديت‌کش زمان خودش مقاومت کند. اين کم چيزي نيست. او در عصري که جهان از ايده‌هاي مبهم آرزوپرور و امروزسوز استقبال مي‌کرد، توان آن را داشت که راه ابداع برود. تمام قرن بيستم لازم بود بگذرد تا امروز ما ايرانيان هم مثل هرتسن فکر کنيم. هيچ بهانه‌اي براي کشتن امروز به بهانه آينده‌اي موهوم پذيرفتني نيست. جهان به اين عشوه صد سال دل داد و امروز آنچه به‌دست آورده است نتيجه هزاران عمر سوخته است. «آزادي چرا ارزش دارد؟ براي اين که في‌نفسه هدف است براي همان چيزي که هست. فدا کردن آن در پاي چيز ديگر يعني قرباني کردن انسان.» هيچ چيز نبايد آزادي را قرباني کند. هيچ چيز از آزادي برتر نمي‌نشيند. از نظر هرتسن بزرگ‌ترين گناهي که انسان مي‌تواند مرتکب شود دست زدن به جنايت است، به نام امري که ممکن است هرگز واقع نشود. جناياتي که اگر براي يک غرض شخصي روي مي‌داد هيچ‌کس زشني آن را انکار نمي‌کرد. اما اگر جنايت زشت به نظر نمي‌رسد فقط به اين دليل است که اعتقاد به يک مدينه فاضله، يک وضعيت ايده‌آل در آينده ناملموس و در دوردست‌ها آن‌را تجويز کرده است.

هرتسن آب شدن بت‌هاي خود را در جريان انقلاب‌هاي ۱۸۴۸ در اروپا مشاهده کرد. مشاهداتي که او را دگرگون ساخت. ما ايرانيان امروزي از بسياري جهات به هرتسن شباهت داريم. ما نيز از موهوم بودن يک جامعه بي‌طبقه توحيدي يا يک جامعه فاضله اسلامي آگاه شده‌ايم. ما نيز مثل او ارزش آزادي را با تمام وجود خود درک کرده‌ايم. روشن‌فکر ديني ايراني، سروش، هم‌اکنون مي‌گويد ما آزادي را ارج خواهيم نهاد و قدر خواهيم دانست. آزادي که شفاي امراض مهلک نظام سياسي است. آزادي اين خجسته آزادي. ما بت‌هاي بسياري را ديده‌ايم که پيش چشم‌مان آب شدند. اين آغاز بسياري از دگرگوني‌هاست. 

مساله به‌همين سادگي يا به‌همين پيچيدگي است. براي ما بسياري سدها فرو ريخته است. بنابراين آينده ما ديگر مثل ديروز و امروز ما نخواهد ماند. اما چگونگي اين تغيير هنوز در کار پيکرينه شدن است. روشن است که ما در مسير تازه‌اي قدم بر مي‌داريم. ما مثل هرتسن ارزش‌هايمان تغيير يافته است: فقط روش مردمان آزاد را دوست مي‌داريم. تنها آنچه را بزرگ و سرشار و دور از حساب‌گري است دوست مي‌داريم. عزت نفس و استقلال و ايستادگي در برابر خودکامگان را مي‌ستاييم. اما اين روش چگونه جامعه‌اي خواهد ساخت؟ 

آيا ما ليبرال‌دموکرات هستيم؟ آيا لازم است اصلا خود را با اين نام و آن نام پيشين مشخص کنيم؟ هر نامي تاريخي دارد. ما چرا بايد تاريخ ليبراليسم را بر دوش بگيريم؟ شايد ما رسم تازه اي باشيم. در رسم ما دين هست اما آزادگي هم است. در رسم ما مي‌کده و خرابات هم هست. استبداد نيست حتي براي مادران‌مان. ما عشق مي‌ورزيم اما در بند نمي‌شويم. اگر از ما بپرسند با تهران چه بايد کرد تا از اين وضع جهنمي نجات يابد چه مي‌گوييم؟ آيا بايد پايتخت را جاي ديگري ببريم؟ ما چگونه مي‌توانيم مشکل هواي آلوده و محيط زيست آلوده و فرهنگ رفتاري آلوده‌ان را حل کنيم؟ با زبان اقوام چه کنيم؟ با اقليت‌هاي ديني و مردمان بي‌مذهب چه کنيم؟ با تندروهاي مذهبي چگونه تا کنيم؟ ايا اعدام و زندان در انتظار مخالفان ما هم هست؟ رفتار امنيتي‌هاي ما چگونه بايد باشد؟ امنيت ما چگونه تعريف مي شود؟ ما با روسيه همسايه‌ايم. با اين همسايه ناسازگار و مکار چه بايد بکنيم؟ سياست خارجي ما چه خواهد بود؟ قانون اساسي‌مان را از روي کدام مدل مي‌نويسيم؟ ايا مراجع مذهبي که از مشروطه در قانون اساسي هستند هم‌چنان در اداره کارها خواهند ماند؟ با مردمي که پول نفت را سر سفره خود مي‌خواهند چه مي‌کنيم؟ با دانشگاه‌هايي که بنيه‌شان ضعيف است چه خواهيم کرد؟ وضع مدرسه و آموزش عمومي چه مي‌شود؟ اصول سياست فرهنگي ما و سياست منطقه‌اي ما و سياست رسانه‌اي ما چيست؟ اصلا ما کيستيم و چقدر هستيم؟ چقدر نفوذ داريم؟ چقدر مي‌توانيم بر جريان امور و گروه‌هاي بانفوذ اجتماعي تاثير بگذاريم؟

ويکي سبز باغ آتن مباحثه‌هاي ما است. ما نياز داريم در باره بسيار چيزها بحث کنيم و آماده شويم. نه براي فردا که براي همين امروز. از امروز که شروع کنيم به فردا هم که رسيديم امروز است. 

محور فعاليت‌هاي شبکه سبزانديش بررسي اوضاع سياسي و اجتماعي ايران و هم‌انديشي درباره راه‌حل‌ها و برنامه‌هاي مناسب براي حرکت به‌سوي آينده بهتر از ديد اعضاي شبکه است. راه‌اندازي اين شبکه در واکنش به حوادث بعد از انتخابات رياست جمهوري ۱۳۸۸ در ايران صورت گرفت و نمودي است از خيزش جمعي ايرانيان سراسر دنيا براي ايجاد تغيير در وضعيت نامطلوب کنوني در ايران. اعضاي اين شبکه بيشتر از ميان دانشجويان و دانش‌آموختگان ايراني ساکن داخل و خارج از ايران هستند که نگران وضعيت پيش آمده شده‌اند و مايلند به جنبش مدني ايران براي دست‌يابي به خواسته‌هايش ياري برسانند. اهداف، دورنما، ساختار، و سازماندهي شبکه همه‌گي در بحث‌هاي اوليه شبکه و با مشارکت عمومي اعضا تدوين شده‌اند و مطابق سياست‌هاي شبکه پويايي خود را حفظ خواهند کرد.
 

این کارت دعوت شما ست
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
October 3, 2009  
وقتی به کشورمان بازگردیم  
 
وقتی به کشورمان بازگردیم یادمان باشد زندگی کنیم. یادمان نرود که مردم ما 30 سال است زندگی نکرده اند. ما هم زندگی نکردیم. یادمان باشد به مردم خود بگوییم که فرق ما و شما با غربی ها این است که انها زندگی کرده اند. ما هنوز باید زندگی کنیم. زندگی کنیم ما هم به آنها می رسیم. این که اینها به آن رسیده اند فقط از آن است که زندگی کرده اند. دولت شان دولت بوده است. مقامات شان آدم بوده اند. حتی آنسوتر جهان زندگی شادی هایی دارد که ما هنوز به خواب می بینیم. امروز وقتی در خبر یورونیوز فیلم دیروز را می دیدم که رئیس جمهور برزیل از شوق برنده شدن کشورش برای برگزاری المپیک اشک به چشم آورد و مردم اش نیز همزمان در ریو دو ژانیرو به هوا می پریدند و شادی می کردند آرزو کردم که روزی مردم ما و رهبران مان همین قدر همدل باشند. رهبران ما رهبران ما نیستند دن کیشوت های خیالهای خود اند و می خواهند به هر قیمت هر چه فکر می کنند و می خواهند بر ما تحمیل کنند. این است که این دره بزرگ میان ملت و دولت افتاده است و دولت به نمایش پوچ و توخالی اقتدار دلخوش است و رای 85 درصدی را مزورانه رای به خود می خواند اما از شادی این رای و همدلی ناشی از آن هیچ خبری نیست و هر چه هست زندان است که صورت دیگر تحمیل است و شکنجه است که صورت شیطانی تحمیل است و تجاوز است که صورت عریان زور و تحمیل و تخفیف و همه رذائل انسانی است.

زندگی هیچ چیز ارزشمندی جز شادی مردم و حمایت مردم ندارد. همه چیز از مردم است. منشا همه ارزشها همه شادی ها همه محدودیتها همه و همه مردم اند. این زندگی جمعی و خالی از تحمیل و روادارانه بر بستر فرهنگی که به آن دلبسته ایم است که عزت و سربلندی می آورد و ما را به سهم خود از پیشرفت اجتماعی و اقتصادی می رساند. این است که شادی می سازد و انرژی می بخشد و دلهای فسرده و یخزده را گرم می کند. مردمی که افسرده اند و خاطر حزین دارند و حسرت به دل اند برای شادیهای کوچک و خاطر آسوده و دل فارغ ندارند و بی ترس زندگی نمی کنند باید رهبران آنها بروند بمیرند. هر چه این رهبران به دست آورند پشیزی نمی ارزد. مهم نیست که بمب هسته ای یا ظهور امام زمان است یا تسلط پرولتاریا ست. زندگی مردم و شادی مردم را نمی توان پای هیچ چیزی قربانی کرد. هر چیز که در مسیر خوارداشت مردم است مسیر دیو است نه انسان. هر کس که مردم اش را گروگان سپاهیان اش کرد مظهر دیو است و اصلا مهم نیست که ادعایش چیست. او مظهر تفرقه است و حتی از بیان آن هم دیگر ابایی ندارد (+). هر کس شادی مردم را کشت و هزاران هزار را آواره کرد و نظام سیاسی اش را بر ارعاب استوار کرد مجسمه شیطان است. آن که مردم را پراکنده می کند و می کشد و می ترساند در برابر خدا ایستاده است. اولین خط نبشته فرهنگ سرزمین ما سراسر دشمنی با نامردمی و دروغ است. و اولین سرود و ستایش خداوند که بر سینه کوههای مقدس ما ثبت شده چنین: خدای بزرگی است اهورمزدا که این زمین را آفرید؛ که مردم را آفرید؛ که شادی را از برای مردم آفرید. 

و بزرگترین شادی راستی است. و بزرگترین اندوه دروغ است. یادمان باشد وقتی به کشورمان باز می گردیم راستی را و شادی را به مهتری و بزرگی  برداریم. دینی بودن و نبودن مساله نیست. مهتری از آن راستی است دین داشته باش یا نداشته باش. ما از دین کسی سوال نمی کنیم. راستی و مردمداری او را می سنجیم. و همه سیاست های ایرانی که در افق پرتو طلوع آن پیدا ست جز در پاسداشت مردم و شادی ایشان نیست.
 
---------------------
این یادداشت را بعد از دیدن این ویدئوی زیبا نوشتم. دلم گرفت که چقدر آسان زندگی را از دست ما ربوده اند. زندگی یعنی همخوانی همدلانه.
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 23
چاپ کن
بفرست